یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یک روز دیگه بهار میاد و همه‌چیز رو تازه می‌کنه
سال رو، ماه رو روزها رو
هوا رو، طبیعت رو
ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به
همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!
نوروز این رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم
قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت
ا
میدوارم که سال جدید برای همه شما دوستان خوب و مهربونم و نی نی های گلتون سالی بهتر و پربارتر و همراه با سلامتی باشد.روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد

و یونای من...

از خدای مهربون میخوام که هیچوقت اشک و غم و ناراحتی شما پسر قشنگم رو نبینم و همیشه دلت شاد و تنت سلامت باشه.

هفته پایانی سال 90  مامان عاطی  و بابا جون و خاله نیلان مهمان ما بودن و  مثل همیشه مامان عاطی خونمون رو حسابی برق انداخت و خونه تکونی اساسی کرد.انشالله که امسال برای همه خانواده هاو خانواده خودم سالی خوب همراه با آرامش و خوشبختی بیشتر و بیشتر باشد.

یا مقلب، قلب ما در دست توست. یا محول، حال ما سر مست توست. کن تو تدبیری که در لیل و نهار، حال قلب ما شود همچو بهار...

سال نو پیشاپیش مبارک

تبریک سال نو نوشته شده توسط یونا خان :

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ :: ۳:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 یونای منبغل ,

زندگی زیباستقلب در یک مثلث ساده :

تــــــــــــــو

خـــــــــــــدا

لبخنــــــــد .... !

کتاب زندگی ما داره تند و تند ورق میخوره.شنبه میاد و تو یه چشم به هم زدن 5 شنبه میرسد.تقریبا همه بعدازظهرهابا درس و کاردستی آقا یونا ,...

و کارهای خونه میگذره و با اینکه خیلی سخته و وقت کم میاریم ولی سعی میکنیم فرصتی هم برای بیرون رفتن پیدا کنیم .

5 شنبه(27 بهمن) تولد محمد حسین همکلاسی یونا دعوت بودیم , متاسفانه قبل از جشن ,کاغذ به چشم محمد حسین خورده بود وچشمش آسیب دیده بود و تو جشن تولدش اصلا بهش خوش نگذشت ناراحت ولی به بقیه بچه خیلی خوش گذشت و حسابی بازی و شیطنت کردن .

یکی یه دونه من بغل:

از سمت راست :محمد حسین-ایلیا-رضا -یونا-پارسا -


رادین-یونا

رضا و یونا

ویهان و یونا

از سمت راست : رضا-یونا-پارسا

یونا در بالای مبل خجالت و بقیه بچه ها...

در حال جیغ زدن و شادی بغل

از سمت راست :بهنودویونا

جنگ ...نگران با سورنا و  آیدین منتظر

 هفته پیش جلسه مدرسه یونا بود که رفتم و در مورد پیک نوروزیشون گفتن که قرار است دو سری بهشون بدهند. یه سری که از طرف آموزش و پرورش و استانی است و یه سری هم که مخصوص خود شهید ابراهیمی(مدرسشون) است  و  اینکه قرار است یه نمایشگاه در سطح استان برگزار شه که هر کسی دوست داشت میتواند به کمک بزرگترا کاردستی درست کنه و در صورت انتخاب در سطح مدرسه در نمایشگاه استانی شرکت کنه.خاله نیلان قلبو خاله هالهقلب هم زحمت کاردستی زیرروکشیدن و با اتوبوس برامون از بوشهر فرستادن .ممنونم خاله های مهربون بغل


وسایل و شال وکلاهی رو که تو عکس زیر یونا گذاشته, مامان عاطی و خاله نیلان به همراه کاردستی برای یونا فرستادن بغل

 چهارشنبه(3اسفند) سه تایی رفتیم بیرون و یونا بازی و کارتن خرید.یه مجموعه کامل(15dvd) ماجراهای تن تن هم گرفتیم  و قرار شد سه تایی ببینیم مژه


پنج شنبه(4اسفند) صبح تا ظهر یونا کاملا گرفتار دیدن تن تن بود و قرار سه تایی دیدنمون لغو شد متفکر بعد از ظهر با یونا رفتیم دیدن خاله سهیلا جون و رضا و رزای نازنین که خوش گذشت قلب

جمعه(5اسفند)با خاله مریم و عمو مازیار و آرین گلی ناهار رو ساحلی خوردیم و آرین و یونا حسابی بازی و شیطنت کردن.یونا هم که طبق معمول همیشه تو شیطنت نمره اول است نزدیک بود گم شه و من داشتم از نگرانی میمردم نگرانناراحت . خدا روشکر به کمک عمو مازیار تونستیم زود پیداش کنیم .

چادر رو هر کس از دور میدید فکر میکرد پا در آورده خنده وروجکا تو چادر غلت میزدن و حرکتش میدادن.بازم خدا رو شکر که سالم موند و پاره نشد .

 

بعداز ظهر هم رفتیم نمایشگاه لوازم فکری کودک و نوجوان و آرین و یونا خرید کردن :

چند سخن از شیطون بلای خونه ما  :

داشتیم با یونا ریاضی میخوندیم :

من : تو باغچه خونمون دو تا گل قرمز داریم 3 تا صورتی 1 بنفش و یک زرد.تو باغچمون کلا چند تا گل داریم ؟

یونا بدون استفاده از انگشتهای دستش و یا کشیدن از خود راضی:7 تا

من : مامان برای جمع ها و کم کردن ها میتونی یا از انگشتهات یا از کشیدن استفاده کنی

یونا :نه میدونی من از کجا جوابشو میدونم ؟از ذهن بن تن استفاده میکنم.ذهن من ذهن آدم نیست ذهن بن تن است

من : یه میوه رو نام ببر که اول آن آخر باشد.

یونا : سامورایی 2 سامورایی 2 ...از خود راضی

من : منتظر

یونا : ببخشید عذر میخوامابله .سیب.

در حال لباس تا زدن بودم و یونا : مامان چقدر کار میکنی آخه ... ببخش من بهت کمک نمیکنما آخه کوچیکم بزرگ شدم بهت کمک میکنم.راستی مامان من بزرگ بشم سیاه میشم یا سفید ؟

تو یه سوال از کتابشون اشتیاهی نوشته بود دختر گلم ...

یونا : خوب خدا رو شکر اینو دیگه نمیخواد من انجام بدم گفته دختر گلم من که دختر نیستم.اینو دیگه باید مامانی جواب بده

یاد ایام...

من عاشق اون دیالوگم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه:

پینوکیو...
چوبی بمان...!
آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست...



موضوع مطلب : تولد محمد حسین / ذهن بن تن
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed