یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ :: ٩:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تقدیم به کسی که با تولدش تولدی دوباره به من داد قلب

بابا سعید مهربون تولدت مبارک

 

 هدیه تولد بابا سعید گل

Asus x42jr core i7

 

یونا هدیه تولد بابا سعید رو صاحب شد و گفت: این مال منه .باید تو اتاق من باشه. هر وقت خواستی استفاده کنی باید از من اجازه بگیری مشغول تلفنومیزش رو خالی کرد و بردش تو اتاق خودش متفکر

و امروز آقا یونای ما 4 سال و 8 ماهه شد بغل



موضوع مطلب :
شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ :: ٥:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

  تو مسیر برگشت یه شب  اصفهان موندیم :


 

 



    

بعد با مامان اینا برگشتیم بوشهر و یه روز بوشهر بودیم و تو این فرصت بابا سعید یونا رو برد دریا که پسری حسابی آب بازی و شن بازی کرد ولی متاسفانه فراموش کرده بود دوربین رو ببره و این عکس رو بعد از اینکه برگشتن و یونا دوش گرفت ازش گرفتم.(حوله اش هم عیدی مامان عاطی است)

و چهارشنبه برگشتیم اهواز

اینم چند تا عکس دیگه از مسیر سفرمون :

یونا و دوستی که بین راه که برای خوردن چایی ایستادیم پیدا کرد :






 تو این سفر نمره شیطنت و خرید کردن قدم به قدم آقا یونا١٠٠ بود.پسری اول تا اخر هر پاساژ از هر کدوم از مغازه ها یه چیزی میخواست حتی از دست فروش سر خیابون هم نمیگذشت متفکر و اگرهم من و بابا سعید باهاش صحبت میکردیم زحمت شنیدن رو به خودش نمیداد و میرفت سراغ مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان و خاله آنی و اونا هم سریع براش میخریدن.خلاصه بابا سعید که خودش استاد نه نگفتن به آقا یوناست مامان عاطی اینا هم اضافه شدن.و این واقعا نگران کننده است نگران

این عطره رو تو پاساژ کیش ولیعصر دید و خرید چون روش عکس bakugan بودازش خوشش اومد

  و چند قدم جلوتر پشیمون شد و گفت اینو نمیخوام به جاش برام عروسک sid  بخرید .و بعد از خرید sid گفت sid خیلی خوشحال شد من خریدمش پشت ویترین منتظر بود که من بخرمش ...

و این هم عینکهای آقا یونا : ( دومی از پایین رو خاله نیلان براش گرفت)

مهد بهشون پیک نوروزی هم داده بود که رفتیم سفر یادم اومد مداد رنگیهاشو با خودم نیاوردم و مامان عاطی براش از اونجا یه بسته مداد رنگی گرفت و خاله نیلان هم یه بسته ماژیک خوشگل گرفت و  همه پیکش رو با کمک قوری انجام داد و خاله نیلان هم تو درست کردن کاردستی  ها کمکش کرد.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ :: ٤:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

در ادامه سفرمون یه شب اصفهان موندیم و بعدش رفتیم ساوه که اونجا مهمان عمو کامران و خاله اشرف و آمنه جون و سمیه عزیز بودیم که از مهربونی وصمیمیت و محبتشون هرچی بگم کمهقلب و خیلی خیلی به هممون خوش گذشت بغل

 

مهندس کوچولوی ما تو سفر هم باید به پروژه هاش میرسید :


 یونا و نارگلی :


ساوه- باغ عمو کامران -پدر و پسر کوهنورد :


 یونا خیلی کوهنوردی دوست داره و لذت میبره :

 پسری بعد از پایین اومدن از کوه داره خودش روگرم میکنه :

   

شهر ساوه :

دو روز هم رفتیم تهران :

شهربازی هایپر :

ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ :: ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا


       

با سلام به دوستان خوب خودم.سال نو رو با تاخیر بهتون تبریک میگم.تاخیر سال نو مبارک گفتن من و گذاشتن عیدانه ها  (با تاخیر) این رو میرسونه که تو سال جدید هم مامان لیلی کماکان گرفتار است و وقت آزادش کم . خدای مهربون به یونای من و همه بچه ها سلامتی بده و به ما مامانها یه انرژی و قوتی بده که بتونیم براشون مادری کنیم و وظیفمون رو به خوبی انجام بدیم , با کمبود وقت میشه یه جورایی کنار اومدلبخند .آخر سال 89 مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان اومدن اهواز و بعد از کلی بدو بدو کردن و خرید و ... جمعه صبح به طرف بوشهر حرکت کردیم.بماند که آخر سالی وحشتناک سرم شلوغ بود و چهارشنبه و پنج شنبه رو از صبح تا بعد از ظهر اداره بودم و مامان عاطی زحمت تمیز کردن خونه رو (طبق معمول) کشید.

یونا و هالک و پیمی و قوری : (یونا اسم میمونش رو پیمی گذاشته.پیمی جایزه یونا برای 100 شدن زبانش است-خیلی بامزه است یه موز دستش است که وقتی ازش بگیری دستاش رو تکون میده و گریه میکنه بغل


جمعه اول رفتیم گناوه و کلی خرید کردیم و ظهر رسیدیم بوشهر.شنبه رو بوشهر بودیم و از اونجا که تعمیرات خونه مامان اینا هنوز تمام نشده و وسایلشون رو نچیدن آقا یونا حسابی کیف میکرد و کمال استفاه رو میکرد.

صبحها هم یونا رو میبردیم تو حیاط و کوچه مامان عاطی اینا دوچرخه سواری کنه,دوچرخه رو مامان عاطی و بابا جون برای تولدش گرفته بودن که سایزش بزرگ بود و مامان عاطی عوضش کرد و یه سایز کوچیکتر براش گرفت و رنگش رو هم خود یونا انتخاب کرد. 

شنبه  و یکشنبه رو بوشهر بودیم که فقط فرصت شد به مامان جون(مادر بزرگم)و عمو سهیل اینا سر بزنیم.دوشنبه صبح با مامان عاطی و بابا جون و خاله آنی و خاله نیلان رفتیم شیراز و دو شب شیراز بودیم :

شهربازی ستاره فارس :


باغ ارم :


    

چمران شیراز :

دروازه قرآن :(نمیدونم چرا یونا فکر میکرد تو این خرسه یه بچه اندازه خودش است تعجب میگفت ازش نمیترسم میدونی چرا ؟ چون توش یه بچه انداره منه برای همینه که ازش نترسیدم )


چند تا عکس دیگه از شیراز :




شیراز خیلی خوش گذشت فقط خاطره بدش افتادن یونا از پله های جلوی بابا بستنی بود.پای یونا روی پله لیز خورد و کمرش محکم به لبه پله خورد که از درد صورتش کبود شده بود و رفته بود پشت گریه.خیلی صحنه بدی بود مخصوصا که یونا الکی گریه نمیکنه و معلوم بود چقدر دردش زیاد بوده که اینجوری ضعف کرده و اونجا بود که من و خاله آنی و خاله نیلان و مامان عاطی و بابا جون چنان عکس العملی نشون دادیم و بهم ریختیم که بابا سعید مجبور بود ما رو آروم کنه تا یونا رو... و پسر مامان بازم قوی بودنش رو ثابت کرد و زود آروم شد و بستنیشو خورد.خداییش این قوی بودن یونا رو مدیون بابا سعید هستم

اینجا دریاچه پریشان است که متاسفانه آبی تو دریاچه نبود و یونا که عینکش رو تو ماشین جا گذاشته بود با عینک خاله آنی عکس گرفت :




بهشت گم شده هم رفتیم که خیلی شلوغ بود و راه رو بسته بودن و نمیشد تا بالا با ماشین رفت و باید پیاده میرفتیم و باران شدیدی هم میومد برای همین  نموندیم و زود برگشتیم.

ادامه در پست بعد ...

پ.ن.1 : عکس اولی(کاردستی آقا خرگوشه) عیدی مهد کودک هادی و هدی به یونا است

پ.ن.2 : امروز  هوا اینقدر بد و خاکی است که حتی تو خونه هم گلومون اذیت میشه و  از پنجره که بیرون رو نگاه میکنیم ساختمانها به سختی دیده میشه.خیلی وحشتناکه.  لطف کردن صبح وقتی آماده شدیم و داشتیم از خونه بریم بیرون میرفتیم تعطیل اعلام کردنمتفکر.خدا به خیر کنه.سرفه های یونا بازم شروع شد .نمیدونم کی میخواییم از این هوای پرگرد و خاک راحت بشیمناراحتنگران



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed