یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ :: ٧:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دوشنبه شب خبردار شدیم که سه شنبه رو تعطیل اعلام کردن که بسیار بسیار   خوشحال شدیم و وسایل رو جمع کردیم و سه شنبه صبح راهی بوشهر شدیم.(قبلش قرار بود سه شنبه بعد از ظهر حرکت کنیم ببینید که یه روز صبح تعطیلی اضافه برای ما کارمندها چقدر با خوشحالی همراه است).وسطهای راه به مامان عاطی زنگ زدم و اونا هم خیلی خوشحال شدن و مامان عاطی از یونا پرسید: دوست داری برای ناهار چی درست کنم ؟ و یونا هم گفت : قلیه ماهی

عاشورا تاسوعای امسال بوشهر بودیم و یونا تو مراسم شرکت کرد.

شمع زنی

 یونا با خاله نیلان و دوستاش بود و من و بابا سعید رفتیم دنبالشون که برسونیمشون برن مراسم و موقعی که داشتن پیاده میشدن :

بابا سعید : پسرم شما با من و مامانی بیا

یونا یه دفعه زد زیر گریه و اشکش جاری شد و گفت: من از اولش هم با اونا بودم

عکس رو اضافه میکنم

زنجیرزنی

زنجیرهای پارسالش رو که مامان عاطی براش گرفته بود گم کرده بود امسال یکی رو خودم براش گرفتم و یکی هم خاله آنی و بابا جون بردش زنجیر زنی.

 تعزیه

یونا با دقت نگاه میکرد و میپرسید: دوتا از قرمزا و یکی از سبزها کشته شدن.راستکی مردن؟امام حسین کو؟...

سنج و دمام و سینه زنی تو یکی از محله های قدیمی 

 این گربه بالای پشت بام رو میشناسید

بله دیگه کی میتونه باشه جز آقا یونای وروجک و شیطون بالای پشت بام خونه مامان عاطی

قوری هم طبق معمول همسفرمون بود و یونا از سه شنبه شب با وسایل بردش تو ماشین گذاشتش که جا نمونه و این هم قوری با لباس جدیدش که خاله نیلان بهش داده بغل:

و ... آقا یونا در حال دیدن تعلیم رانندگی توسط بابا سعید , جاده ساحلی بوشهر:

جمعه بعد از ظهر برگشتیم اهواز و یونا برای اولین بار برای موندن بوشهر گریه نکرد و گفت میخوام با مامایی و بابایی باشم.به مامان اینا میگفت دوست دارم برم خونمون که کارتونهای خودم رو ببینم شما کارتونهای من رو ندارید.تو ماشین خوابش برد و بیدار که شد بیمقدمه گفت : من دیگه رسیدیم کارتنهامو نمیبینم فقط بن10  رو میبینم بقیشونو نمیبینم و چند دقیقه بعد : چرا همه رو میبینم داشتم گولتون میزدم رسیدیم همه رو میبینم

امروز یونا رو از طرف مهد بردن باغ وحش دانشگاه شهید چمران و مدیرشون از یونا قول گرفت که با امیررضا شیطنت نکنه و از بچه ها جدا نشه و کنار خاله ها بمونه و اگه قول نده نمیبرنش نگران.یونا هم فقط با چشمای گرد نگاه میکرد و چیزی نمیگفت و من به جای یونا قول دادم مژه.

برای یونا سالاد الویه گذاشته بودم و شکل آدمک درستش کرده بودم و یونا : مامان دوستام هم دلشون سالاد الویه مثل من خواست پانیذ گفت من هم به مامانم میگم فردا برام سالاد الویه گرگی بذاره.

مامان تو بلدی سالاد الویه گرگی درست کنی ؟اگه بلد نبودی برو تو اینترنت یاد بگیر برام درست کن



موضوع مطلب :
جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه هفته قبل شام خونه هستی کوچولو دعوت بودیم که وروجکا سنگ تمام گذاشتن از شیطنت .      

یونا خان -آقا آرشام-هستی کوچولو-هستی خانم-


       

تا رسیدیم خونه ٢ شب بود .گذاشته بودم باران دروغ ضبط شه.باران دروغ رو دیدم و تا خوابیدم ساعت ٣ شب بود.یه ربع به شش هم بیدار شدم و کارهام رو انجام دادم و رفتم اداره.ظهر هم که گرفتار بودم و نشد بخوابم .ساعت شش و نیم بابا سعید من و یونا و آرشام و مامانش رو رسوند خونه عسل جون و رفتیم تولد عسل خانم خوشگل و دوست داشتننی.یونا تو ماشین خوابش برد و گذاشتمش تو اتاق عسل بخوابه و بعد از بیدار شدن با بچه ها بازی کرد.

یونا-سپهر-عسل-آرشام     

 آرشام-محمد طلا-یونا-سپهر-عسل 


 هنوز استارت شیطنت رو نزده بود که بابای آرشام اومد دنبالمون و رفتیم خونه هستی خانم  چون شام رو اونجا دعوت بودیم و دیر وقت بود که برگشتیم خونه خودمون و من قیافه ها رو شطرنجی میدیدم اینقدر که خوابم میومد.

هستی کوچولو-یوناخان-آقا آرشام-هستی خانم

جمعه صبح یونا طبق معمول خیلی زوداز خواب بیدار شد و صبحانه نخورد و دلش ناهار خواست اونم ناهاری که روی گاز در حال پخت است و بوش رو میفهمهمتفکر  من هم مشغول کارها شدم و نزدیکیهای ظهر یونا تولد ریحانه جون واحد جفتیمون دعوت شد و یونا همش میپرسید تولد کی شروع میشه ؟

من : ساعت ۵

یونا : کی ساعت ۵ میشه ؟

من : هر وقت صدای آهنگ اومد شما برو تولد

یونا : الان  صدای آهنگ اومد به خدا من شنیدم تو دلم صدای آهنگ شنیدم

قربونت برم من که اون موقع ظهر که سکوت همه جا رو گرفته بود و دوست داشتی صدای آهنگ رو بشنویبغل

بعد از ظهر رفتیم هدیه تولد ریحانه جون رو گرفتیم(مغازه ها تعطیل بودن و کلی تو پاساژ مرو منتظر موندیم باز نکردن رفتیم پاساژ امام رضا ) , یونا خان هم یه سری از شخصیتهای بن تن رو برای خودش گرفت و  رفت که تو جشن تولد شرکت کنه. من هم سریع کارهام رو انجام دادم که یه کم بخوابم ,شاید  کم خوابی هام رو جبران کنم که ...

یونا در زد و گفت میخواد شخصیتش رو عوض کنه و باز بره جشن ( میومد یکی از شخصیتهای بن تن رو برمیداشت و اون یکی رو میذاشت و دوباره میرفت همه رو هم نمیبرد که شخصیتش عوض شه)

قرار شد بابا سعید مراقب یونا باشه  و من برم بخوابم که دوباره اومد و گفت میخواد با بچه ها بره پایین  فشفشه بازی کنه.و اینگونه شد گه مامان لیلی به سرعت لباس بر تن کرده و آماده راهی پایین شد که پسری با بچه ها بازی کنه. آخه یونا رو تا حالا تنها نفرستاده بودم و نگران بودم.و رفتم پایین دیدم که ای دل غافل یونا خان تنها آقا پسر شرکت کننده در جشن استتعجبخجالتنیشخند

دختر خانم ها غرق در شادی :

یونا غرق نگاه خجالت:

یونا خان و ریحانه خانم :

پسری هر دفعه با یکی از دختر خانم ها میرفت بالا و شخصیتش رو عوض میکرد و به من هم میگفت تو نیا میخوام تنهایی برم.یه بار هم خودش تنها اومد پایین(برای اولین بار بود چون میترسم تنها بره تو آسانسور)

برگشتیم خونه گفت : من اصلا نباید میرفتم تولد همش دخترا بودن(چقدر زود پسرم به این نتیجه رسیده بود)

پرسیدم: پسری گرسنه نیستی ؟ شام خوردی ؟

و یونا : نه تو تولد سانویچ و کیک خوردم

من و یونا رفتیم که بخوابیم و من هنوز سرم به روی بالش نرفته چشمام بسته شد که یونا : مامان مامان شیر

و من : بابا سعید لطفا برای یونا شیر بیار

شیرش رو که خورد چشمای من دوباره بسته شد که : مامان مامان گرسنمه غذا میخوام

و من : بابا سعید لطفا به یونا غذا بده

یونا : نه غذای اینجوری نمیخوام دلم پوره خواسته

بلند شدم و براش پوره درست کردم گذاشتم بخوره و ایندفعه فکر کنم از شدت خواب بیهوش شدم

فردا صبح بابا سعید گفت وروجک بعد از خوردن پوره کلی تلوزیون دیده و بازی کرده بعد خوابیده.

دوشنبه شام با هستی کوچولو ,هستی خانم, آقا آرشام  و مامان و باباها رفتیم باشگاه شرکت و بعدش بچه ها تو پارک باشگاه حسابی بازی کردن :

چهارشنبه شب زیاد سرحال نبودم و تصمیم گرفتم یه بار هم که شده برای خودم مرخصی بگیرم.من معمولا مرخصی هام رو میذارم برای وقتی که یونا خداییی نکرده مریضه یا برای مسافرت.

پنج شنبه رو مرخصی گرفتم ولی یونا صبح زود بیدار شد و گفت دیگه نمیخوام بخوابم میخوام برم مهد اسباب بازی ببرم.پنج شنبه ها روز اسباب بازی است و بچه ها اجازه دارن اسباب بازی خودشون رو ببرن مهد. یونا هم پنج شنبه ها پیش بابا سعید است و نمیره مهد.خلاصه اینقدر که اصرار داشت بره ساعت 10 بردیمش مهد و خودمون رفتیم خرید و یه ربع به یک رفتیم دنبالش ولی دلش نمیومد مهد رو ترک کنه و با امیر محمد تو حیاط مهد حسابی بازی کردن.

اومدیم خونه گفت دلم درد میکنه و 2 -3 قاشق ناهار خورد و خوابید.صبحانه هم یه کم شیر و کیک و آب پرتقال خورده بود.بعد از ظهر تب شدیدی داشت و بیحال بود و همش میگفت سرم و دلم درد میکنه.زنگ زدم دکتر مرعشی رو پیغام گیر بود.دکتر غدیری و کاوش هم گوشی برنمیداشتن.خلاصه بلند شدیم و بردیمش دکتر کاوش 7 رسیدیم اونجا منشی اش گفت چون مطب شلوغ بوده گوشی رو برنمیداشته و برای نه و نیم بهمون نوبت داد.یونا بیحال تو ماشین خوابیده بود و وقتی نوبتمون شد دکتر گفت یا مسمومیت است یا ویروسه بهش او-آر-اس داد و شربت دی سیکلومین هم برای دل دردش.تو اون بیحالی نگران این بود که نکنه سی دی بن تن 4 اومده باشه و پسری عقب بمونه بردیمش چند تا سی دی فروشی دید نیومده خیالش راحت شد برگشتیم خونه.شب تا صبح تب شدید داشت و من هم سردرد داشتم و باباسعید تا صبح بالای سر ما بیدار بود و یونا رو پاشویه میکرد.الان هم یونا هنوز سرحال نشده تا دارو میخوره خوبه و یه کم خوابیده بازی میکنه ولی اثر داروهاش که میره بازم حالش بد میشه.

نفس مامان در حال مریضی هم شیرین زبونه براش سه تا دمپایی جدید گرفتم میگه : مامان به مامان عاطی نگو برام دمپایی گرفتی... خوب...آخه اگه بگی میره برام میگیره(آخه مامان عاطی هر چیزی که یونا بگه در کوتاهترین فرصت براش میگیره و آماده میذاره  و فرصت نمیده که ما براش بگیریمش)

من : پسرم وقتی گرفتیم اشکال نداره که بگیم.اگه نگرفته بودیم نباید میگفتیم که مامان عاطی زودتر نگیره

یونا : نه برام بگیره

من : سه تا  جدید برات گرفتم. قبلی ها رو هم که داری. برای همه جا دمپایی داری

یونا : برای living room و wc و bath room دارم ولی به مامان عاطی بگم یکی بگیره برای bed room ,آخه برای bed room ندارم.

پ.ن.١(یکشنبه ٢١ آذر) : ساعت سه و نیم ظهر است و بارون خیلی قشنگی میادبغل . یونا خدا رو شکر خوب شده و تب نداره .جمعه به  مریم جون زنگ زدم و بابای آرین جون  تلفنی راهنماییم کرد که خیلی مفید بود مخصوصا دادن مایعات به یونا که واقعا حالش رو تغییر داد.از عمو دکتر مهربون (بابای آرین  جون )ممنونم که همیشه به یونا لطف دارن و ما مرتب مزاحمشون میشیم خجالت. مامان عاطی هم براش خاکشیر تجویز کرد که وروجک گفت : مامان , مامان عاطی هم دکتره ؟خوردن خاکشیر هم به پایین آمدن تبش کمک کرد و ... یه تشکر مخصوص از بابا سعید گل که مثل همیشه پدر مهربان بود و از پسری پرستاری کرد و شنبه هم موند خونه پیشش قلب



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز عید غدیر سه تایی ناهار رفتیم رستوران فجر, قبل از بیرون رفتن از خونه یونا میگفت : من هم میخوام مثل قوری با تاپ شلوارک باشم گفتم : مامان هوا سرده میگفت : پس چرا قوری پوشیده بالاخره مجبور شدیم لباس یکی از عروسکها رو بیرون بیاریم و تن قوری کنیم که قوری جون سردش نشه,  این هم یونا و قوری توحیاط آپارتمانمون قبل از بیرون رفتن (تو راه یادمون اومد قوری جون لب باغچه جا مونده و مجبور شدیم برگردیم دنبالش) :

 

 

برای یونا غذای میکس( ماهی ,کباب, جوجه) سفارش دادیم که پسری ترجیح داد خودش رو با سوپ سیر کنه نگران بعد از خوردن ناهار تو  فضای سبز اونجا قدم زدیم و آقا یونا به اردک ها غذا داد

 

 

 

 

و بعدش میرفت دنبال اونایی که لب آب در حال استراحت بودن و بیچاره ها رو وادار کرد از ترس برن تو آب.

 بعد رفتیم پارک ساحلی و یونا با ذوق : وااااای ببین پارک یه جور دیگه شده رنگش زدن به خدا اول این خونه سبز بود.

یکی ندونه فکر میکنه یونا خان یه ساله نیومده پارک ساحلی و انگار نه انگار که ما هفته ای چند بار اینجاییم.ما بیشتر شبها یونا رو میبریم پارک و چون روز بود رنگها به چشمش اومده بود.

تو پارک یونا یه پسر کوچولویی رو دید که یه بت من بادی دستش بود و یونا دلش از اون بت من ها خواست بهش گفتیم :شما عروسک بت من رو داری که از این خیلی قشنگتره .ولی یونا خان به صحبتای ما اهمیتی نداد و دورتادور پارک رو چرخید تا میان اسباب بازی های دستفروشها بت من بادی پیدا کنه و وقتی ناامید شد گفت : اصلا این بت من نیست. زن بت من است.

بابا سعید : بابایی بت من که زن نداره

یونا : به خدا زنشه ببین رژ لب زده اون که من دارم آقاشه.من کارتنش رو تو مهد کودک دیدم.زنش همش خاکستریه

و موقع سرسره بازی بازم پسر کوچولو رو دید و اینبار گفت : مامان شلوارش بن تنه

و همزمان  پسر کوچولو با نگاه متعجب به یونا به باباش گفت : کفشش بن تنه

و اینم یونا و پسر کوچولو(موقع سرسره بازی بت منش رو داده بود به باباش) :

بعد از پارک هم رفتیم پارکینگ کارون که سه تایی خسته بودیم و زود برگشتیم یونا هم تو ماشین خوابش برد .

وقتی یونا تو مهد غذاشو کامل میخوره به من میگه : مامان تو نگاه نکنی یا میخوام یه چیزی نشونت بدم سوپرایز بشی و میره سر کیفش و ظرف غذاشو بیرون میاره و درش رو وا میکنه و با ذوق به من نشون میده و میگه :‌خوشحال شدی؟

و من هم خوشحال میشم و انگار دنیا رو بهم دادن تااون روز لازانیا براش گذاشته بودم و همه رو خورده بود و با ظرف تقریبا خالیش من رو سوپرایز کرد و گفت : فقط یه کمشو نخوردم. اشکال نداره به کمشو نخوردم ؟

من : نه پسرم آفرین خیلی خوب خوردی لازانیا دوست داشتی ؟

یونا : نه دوست نداشتم

من :‌ولی خیلی خوب خوردی

یونا : خوب خوردم که تو خوشحال بشی

 

 

یونا و قوری رفتن مهد و ظهر که اومدیم خونه یونا یادش اومد که قوری تو مهد جا مونده و قوری جون هم از مهد زنگ میزدو ناراحت بود. یونا هم به بابا سعیدش زنگ زد و گفت : بابایی سریع گاز بده برو مهد قوری رو بیار خونه بابا سعیدهم که سر کار بود زنگ زد به مدیر مهد که قوری رو تا فردا پیش خودش نگه داره.خدا میدونه مدیرشون با دیدن قوری چه فکری دربارمون کرده متفکر آخه اونا که خبر ندارن قوری جون چقدر مهم و دوست داشتنی است و عضوی از خانواده ماست بغل

یونا مدتی است armor hero  میبینه و خیلی دوست داره.



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ :: ٤:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دوشنبه ساعت ۴ رفتیم دکتر کوچک و تا نوبتمون شد 10 برگشتیم خونه , یونا موقع رفتن تو راه خوابش برد . مطب حسابی شلوغ بود  و تو ماشین منتظر موندیم.یونا که بیدار شد هنوز نوبتمون نشده بود و رفتیم پارک ساحلی بازی کرد و  وقتی داشت از سرسره (اونم برخلاف شیبش) بالا میرفت دهانش محکم خورد به سرسره و با گریه آقا یونا از پارک بیرون اومدیم.بعدش رفتیم نامبر وان پسری یه ساندویچ مخصوص نامبر وان و سالاد گرفت که ماشالله حسابی هم خورد.ساندویچش نصفه بود که رسیدیم مطب و نوبتمون شده بود.دکتر کوچک دکتر مهربونی بودو مثل دکترای قبلی گفت سرفه های یونا حساسیتی است و این داروها رو بهش داد (داروهاش رو مینویسم که هم برای اطلاعات خودم بمونه و اگه کسی هم سرفه های حساسیتی داره بتونه استفاده کنه): گل ختمی و گل پنیرک  (یک قاشق غذاخوری  گل پنیرک و10 عدد ختمی رو با 2 لیوان آب  دم میدیم و با عسل روزی یه لیوان بهش میدیم) ,یه شربت گیاهی دیگه که اسم روی اون نیست وترکیبی از خرما و عسل و ...است ,اسپری کرومال ,شربت اریترومایسین200, قرص بتامتزون 5/0 و گفت غذای بیرون رو اصلا بهش ندیم. از مطب اومدیم بیرون گفت: حالا چیکار کنم بقیه ساندویچم رو چه جوری بخورم؟آخه عمو دکتر گفت نمیتونم اینا رو بخورم(کاش همیشه یادش بمونه دکتر چی گفته) 

ظهرها که از اداره میرم دنبالش تا برسیم خونه پروژه های قبلی هنوز ادامه دارد :(عکسا رو تو روزهای مختلف گرفتم )

1)یونا میخواد تو حیاط مهد با وسایل بازی کنه

2) قبل از این که در خونه رو باز کنم از در بالا بره

3) در رو که باز میکنم با در حرکت کنه

4) یادش میاد که تشنه است

5) از پله ها پایین بیاد و قمقمه اش رو بچرخونه و بازی کنه و بعدش از در پارکینگ بره

6) با ادهی(معصومه کوچولو) بازی کنه

7)چند بار در آساسور رو باز و بسته کنه

8)دکمه تمام طبقات رو بزنه

و رسیدیم خونه پروژه اش متفاوته ... 

 وقتی ازم چیزی میخواد ومیگه مامان بهم میدی و من بهش میگم چشم جواب میده : چشمت بی بلا

و پسری شاعر میشود :

یونا: این شعر رو برای مامانی یاد گرفتم .آخ مامانم ...دوست دارم...عزیز دل(أَ ...رو میکشد)م...قربونت برم...چیکار کنم...عزیزه ...عزیزه... قربونت برم ...رم... رم ...رم...این هم برای بابایی ...بابایی... دوست دارم... آخ بابایی... دوست دارم... چیکار کنم ...یه بوس بده... عزیزم... عزیزه د(إِ رو میکشد) لم...این هم یه مامان برای بچه اش میخونه... بچه ای... بچه ای ...دوست دارم ...یه بوس بده... یه بوس بده ...عزیزه دلم...

یونا رو رو پام نشونده بودم و قربون صدقه اش میرفتم و میبوسیدمش :

من : پسر قشنگم چه خوبه تو پسر منی دوست داری که پسر منی ؟ دلت نمیخواد مامانت یکی دیگه باشه ؟

یونا : نه دوست دارم تو مامانم باشی تو از همه مامانا مهربونتری

یونا این روزها مرتب از یکی از دوستاش به اسم امیررضا صحبت میکنه :

یونا : یه دوست دارم اسمش امیررضا است از من بزرگتره تو کلاس دبستانی هاست میگه بعد از غذا یه کارتن میذاره اسمش  power ranger است تبلیغش هم گذاشته من هم دوست دارم ببینم الان بعد از غذا است بگیر برام

حالا معلوم نیست امیررضا منظورش از غذا ناهار بوده یا شام  و ساعت چند ناهار یا شام خورده که ما همون وقت برای پسری کارتن بگیریم

من : یونا آرین رو تو مهدمیبینی ؟

یونا : آرین هنوز نیومده تو کلاس ما. تو کلاس خاله مریمه. بعد میاد تو کلاس خاله رویا .بعد هم میره تو کلاس یکی دیگه. هر کسی باید تو کلاس خودش بره امیر رضا میگه نمیشه کسی بره تو کلاس یکی دیگه

یونا : مامان قوری بزرگ شده ها از تو کلاس خاله مریم اومده تو کلاس خاله رویا الان دیگه قوری تو کلاس ماست.

مشگل گشا گرفته بودم و موقع تقسیم کردنشون یونا همه نقلهاش رو جمع کرد و گفت : مامان به دوستات بگو عروسک پسرم همه سفیداش رو برداشت

یه کم ازنوشابه اش مونده بود قبل از این که بخوردش به من و بابا سعید گفت : بچه ها نمیخورین ؟ بخورمش؟

ای جااان که مثل آدم بزرگایی

عید غدیر همگی مبارک

 

 

هر سال عید غدیر رو میرفتم بوشهر آخه روز عید خونه مامان اینا حسابی شلوغ میشه . ولی امسال قسمت نشد برم.

عید بابا جون مهربون, دایی علی, خاله آنی و خاله نیلان هم مبارک

پ.ن.1 : جوینده یابنده است.یونا بالاخره موفق شد power ranger رو ببینهتشویق . (هر شب ساعت هشت و ربع کانال mbc3 )



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed