یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ :: ٢:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من عادت دارم قبل از بیرون رفتن از خونه کارها و خریدهام رو یادداشت میکنم که فراموش نکنم و ...

دوشنبه برای کاری رفتیم بیرون و یونا : بریم پارک

بابا سعید : بابایی پارک تو برناممون نبود .مامانی هم خونه کار داره, خودت هم فردا زبان داری و باید بری مهد. فردا شب میام پارک که صبحش هم تعطیله

یونا : مامان... بنویس... بنویس... پارک هم بنویس.

و کاری کرد که سر از پارک ساحلی در آوردیم.

سه شنبه یونا رو بردیم تالار آفتاب نمایش برای قلی  که خسته شدخمیازهو خوشش نیومد :

بعد هم رفتیم پارک کنار تالار بازی کرد.(لباس یونا تو عکس زیر هدیه رضوان جون است که یونا خیلی دوستش داره.ممنون رضوان جون بغل)

چهارشنبه که تعطیل بود خونه بودیم و استراحت و کامپیوتر و تلوزیون و ...

پنج شنبه رفتیم برای یونا خرید کنیم که تو ماشین خوابش برد.ولی براش در حالت خواب خریداشو کردیم و ده و نیم شام گرفتیم و برگشتیم خونه که گل پسر از خواب بیدار شد و گفت بریم پارک.من که خیلی خسته بودم آخه صبحش اداره بودم و ظهر هم جایی کار داشتم و خونه نبودم.بابا سعید فداکاری کرد و یونا رو برد پارک من موندم خونه خوابیدم.ساعت دوازده و نیم شب از پارک برگشتن.

جمعه (امشب) رفتیم خونه هستی کوچولو اینا  و تا برگشتیم یونا نشست پشت تلوزیون کارتن ببینه من هم از فرصت استفاده کردم که پست بذارم .

یونا و هستی کوچولو :

و این هم گل پسر 51 ماهه منبغل اکشن, وروجک ,باهوش و شیرین زبون :


کلاس زبان یونا خوب پیش میره و بابا سعید هم خیلی بهش کمک میکنه و با هم تمرین میکنن . کارتن های زبان عربی و انگلیسی  مورد علاقه اش رو با دقت میبینه و معنی کلماتش رو میپرسه

سرفه اش دوباره شدید شده. دیگه موندم چیکار کنم همه دکترای اهواز رو بردمش و نتیجه نگرفتم ناراحت

 پسر مامان روز به روز مامانی تر میشه :

یونا به من : الهی قربونت برم .اصلا میخوام اسمتو بذارم الهه میدونی یعنی چی ؟ یعنی الهی قربونت برم 

تعجبساعت 2 شد, باید ۶ صبح هم از خواب بیدار بشم .فقط میتونم  4 ساعت  بخوابمنگرانتا بعد... بامن حرف نزن



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته مرد کوچولوی من بزرگی خودش رو ثابت کرد.اگه گفتید چه جوری ؟ بابا سعید از دوشنبه شب تا پنج شنبه شب ماموریت تهران بود و من و آقا یونا تنها بودیم.

فقط صبحها یه کم سخت بود چون صبح ها بابا سعید یونا رو میبره مهد و با نبودش یه بار باید میرفتم پایین وسایل رو میبردم بعد یونا رو  که خواب بود بغل میکردم.

سوغاتی بابا سعید برای آقا یونا :

سه شنبه بعد از ظهر نگار جون و علیرضا شکلات  اومدن پیشمون

یونا و علیرضا

چهارشنبه بعد از ظهر هم من و یونا رفتیم پیش اونا.نگار جون ممنونم از پذیرایی و شام خوشمزتونبغل

یونا : مامان دیگه من رودوست نداری؟

من : چرا پسرم خیلی دوست دارم

یونا : آخه همش به علیرضا میگی عزیزم عزیزم

من : من به شما هم میگم عزیزم

و تا به علیرضا میگفتم عزیزم میگفت : دیدی بهش میگی عزیزم؟ دیدی؟

و یونا خیلی از پذیرایی خاله نگار استقبال کرد و هر چیزی که براش میاورد میگفت من عاشقشم من عاشق این شربتام ...من عاشق این ...ام و جالبترین نکته اش این بود که میگفت من تا حالا از این خربزه ها نخوردمتعجب

پنج شنبه قبل از رسیدن بابا سعید , با مریم جون(مامان آرین) صحبت میکردم و یونا برای اینکه  من رو از پشت تلفن بلند کنه از نبوغ شیطنت خودش استفاده میکرد.فارسی 1 رو زد و دیدم باران دروغ است.یونا میدونه من باران دروغ رو دوست دارم.تعجب کردم گفتم پنج شنبه که باران دروغ نمیذاره.مریم جون گفت شاید تبلیغه و یونا هم میگفت بیا بیا نگاه کن باران دروغ که دوست داری.بعد معلوم شد وروجک ضبط کرده اش رو برام گذاشته متفکرمریم جون تعریف کرد که شام با آرین رفتن برمودا که کارتن تام و جری میذاره و یونا  هم که همیشه شام خوردن تو برمودا رو دوست داره شنید و دلش خواست بره اونجا و تا بابا سعیدش اومد گفت من دوست دارم برم برمودا و اینجوری شد که راهی برمودا شدیم.من که بیشتر حرص خوردم تا شام آخه نرده های طبقه بالاش با فاصله بود و یونا به اونا میچسبید و من همش اینجوری بودم نگران موقع شام بابا سعید داشت به من میگفت : تویین غذاش خیلی بهتره و یونا : نه به نظره من اینجا خیلی بهتره من که خیلی خوشم اومد 

به نظرم سیاست خوبیه, اگه خواستید یه رستوران رو مدیریت کنید تام و جری پخش کنید و مشتری جذب کنیدمژه

بعد از دیدن تام و جری و خوردن شام رفتیم پارک ساحلی و یونا کلی بازی کرد و از همونجا تفنگ و موبایل هم خرید(پسر ما  هر بار که میره پارک باید خرید کنه و سهمیه فروشنده های پارک رو هم بده ) و با بابا سعید بدو بدو و  جنگ بازی کردن .

جمعه بعد از ظهر با هستی کوچولو و هستی خانم و بابا و مامان ها رفتیم پارک لاله که خیلی خوش گذشت. زحمت شام رو هم خاله هاله کشیده بود که دستشون درد نکنه عالی بود.

آقا یونا و هستی خانم ها :

 


یونا این روزها دیگه بن تن و اسپایدر من و ... نیست.تعجب نکنید پسرم هنوز هم اکشن است ولی با شخصیتهای تازه و خیالی خودش :

یونا : من الان یه ساعتی مثل بن تن دارم که رو دستمه وقتی میزنمش خیلی قوی میشم اسمم هم ساااان کایر است.سان فایر شخصیت بن تن است من اون نیستم من سان کایر هستم.سان کایر یه آتشی دیگه است یه آتشی قویتر

 

کانالهایی مورد علاقه یونا  mbc3 و  spacetoon است و خودش خیلی با مزه تلفظشون میکنه: ام بی سی تری ی ی .اس پیس توووون

برای اینکه یونا دستاشو بشوره دو تا گرگ که کثیف بودن رو دوست دارن سعی میکنن گولش بزنن(قبلا تعریف کرده بودم) و ...

گرگ١ (من مژه) : فکر کنم نمیخواد دستاشو بشوره

گرگ ٢ (من) : آره آره الان زورش کم میشه شکستش میدیم

یونا با دو رفت طرف دستشویی : گرگا میدونم میخوایید گولم بزنید.ببینید دستامو شستم

گرگ ١ : اوووه ببینید چه میکروبی از دستش بیرون میاد نگران

یونا با خنده خنده: قوری قوری ببین چه خنده دار گرگا از میکروب خوششون میاد ولی میگن اوووه چه میکروبی

فکر کنم باید دقتم رو تو دوبله جای دوستای یونا بیشتر کنم چشمک



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ :: ٦:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سه شنبه هفته قبل یونا همچنان مریض بود و اصلا غذا نمیخورد همش تو آشپزخونه گرفتار درست کردن غذاهایی که دوست داره بودم ولی نتیجه ای نداشت.انگار پیتزا ساندویچ بیرون رو به غذهای مامان لیلی ترجیح میدادناراحت.آخرش تسلیم شدم و گفتم بهتر از هیچ نخوردنه اینجوری ضعف میکنه.صبح سه شنبه دلم نیومد با اون حال بیدارش کنم. گذاشتم حسابی بخوابه و بعد از بیدار شدنش با خودم بردمش اداره . تو اداره هم زیاد سرحال نبود و میگفت بریم خونه ولی به پروژه هاش هم میرسید و تا تونست مهر و منگنه زد و با شیرازه شمشیر درست کرد. اینم عکسای پسری تو اداره مامان لیلی :


پنج شنبه صبح تو اداره برام روز خوبی بود.امیدوارم پایان استرس های کاریم باشه و بتونم از بقیه قشنگی های زندگیم لذت ببرم.پنج شنبه بعد ازظهر دلم یه مهمونی خانوادگی میخواست که متاسفانه ما فامیلی تو اهواز نداریم ناراحت .هستی و مامان و باباش با ما شرایط مشابه دارند که اونا هم رفته بودن آبادان اجلاس خانوادگی.به مامان آرین زنگ زدم که گوشیش خاموش بود .خاله سهیلا هم گوشی رو برنداشت و ...خلاصه زمان بین من و یونا تقسیم شد اول رفتیم پاساژ مرو و ایران زمین  و بعدش یونا رو بردیم پارک ساحلی بازی کرد.

جمعه بعد از ظهر هستی و عمو علی و خاله هاله ساعت پنج و نیم از آبادان برگشتن و شش و نیم همگی رفتیم پارک لاله .بچه ها حسابی بازی کردن .اسکوتراشون رو هم برده بودیم و خیلی بهشون خوش گذشت .بعدش رفتیم تویین شام خوردیم .من هم از فرصت استفاده کردم و شمعدونم رو که یونا خان شکسته بود از ایکیا خریدم و خیلی خوشحال شدم که راضی شد از همون یه دونه اش که شکسته بود بهم بده فکر میکردم بگه تکی نمیدم ستش ناقص میشه. شب خوب و خاطره انگیزی بود مخصوصا برای باباهای مهربون (قابل توجه عمو علی)

شنبه یونا رو از طرف مهد بردن نمایش خرس قهوه ای که زیاد ازش تعریف نکرد گفت کنار امیر محمد نشسته بودم, احتمالا خودش و امیرمحمد همش در حال شیطنت بودن و خرس قهوه ای رو ندیدن. روز قبلش که ازش میپرسیدیم کنار کی مینشینی ؟میگفت کنار پان (منظورش پانیذ بود) نمیدونم چی شد که روز نمایش نظرش تغییر کرده بود و رفته بود کنار امیر محمد.

از یکشنبه یونا به حالت اولش برگشت و فعالیتهای اکتیویته خود رو شروع کرد.راستش میدونستم تو هفته قبل مریضه ولی از یه طرف هم میگفتم شاید پسرم بزرگ شده و رفتاراش مردونه شده...

دوشنبه که از اداره برگشتیم تو آسانسور تمام طبقات رو زد از پارکینگ شروع کرد تا طبقه اول و دوم و سوم و ...و هر طبقه که میرسیدیم و در باز میشد با خونسردی میرفت بیرون و یه نگاهی میکرد و میومد تو. من هم همون لحظه آرزو میکردم جای زن کولی های تو خیابون بودم که بیخیال از همه دنیا کیف خودم و یونا و قمقمه یونا رو میگذاشتم روی زمین و همون جا کف آسانسور مینشستم ...گفتم یونا مامان خسته است آخه چرا اینجوری میکنی ؟

یونا : واااای بازم شروع کردی

و من :متفکر

رسیدیم خونه بابا سعید زنگ زد و تا من داشتم صحبت میکردم آقا یونا یکی از پشمکهایی رو که چند شب قبل در طعمهای مختلف خریده بود و خوشش نیومده بود, باز کرد و تمام فرش و مبلها رو با پشمک مزین کرد .جاروبرقی رو آوردم و پشمکها رو جارو کردم و رفتم که ناهارمون رو گرم کنم .دیگه از خستگی و با شاهکارهای پسری قدرت صحبت کردن نداشتم

یوتا : مامان... مامان

من : بله

یونا : چرا با من صحبت نمیکنی ؟ قهری ؟ بچه ها قهر میکنن.بزرگا که قهر نمیکنن

من : قهر نیستم ولی از دست شما ناراحتم مامان خسته است و شما همش کارهای بد انجام میدی

یونا : پس من هم میرم با قوری دوست میشم دیگه باهات دوست نیستم.

من : خوب برو با قوری دوست باش

یونا : اگه من برم با قوری دوست بشم دیگه پسر نداری.کی پسرت میشه ؟

من : خوب شاید برم یه پسر بخرم

یونا : دلت برای من تنگ نمیشه ؟

من : چرا یواشکی نگات میکنم که دلم تنگ نشه

و با دو اومد تو بغلم و قربون صدقه رفتن و نتیجه اینکه با هم دوست شدیم و ناهارمون رو خوردیم بغل

امروز(سه شنبه) با بابا سعید اومده بودخونه و من بعد از اونا رسیدم .زنگ رو که زدم از پشت آیفون با صدای قشنگش گفت : مامان... میگم... قربونت برم .الان برات بوس میفرستم.الهی من قربون پسر مهربونم برم بغل.وقتی  رفتم تو خونه مثل همیشه زیر میز بود و گفت :‌مامان یعنی من رو ندیدی دنبال من بگرد باشه

من معمولا در حالی که تو آشپزخونه گرفتار کارها هستم  صدای سریالها رو گوش میدم تا از ماجرا عقب نیوفتم و یونا هم پشت سرم بود داشت با قوری و شرک صحبت میکرد و من جای قوری و شرک هم صحبت میکردم مژه یه لحظه به قسمت حساس سریال رسید و شرک نتونست به یونا جواب بده ...

یونا : مامان مامان با شرک کار دارم بگو جواب بده

من : مامان یه لحظه بذار گوش بدم بعد شرک صحبت میکنه

یونا از آشپزخونه رفت بیرون و دیدم صدای تلوزیون کم شد برگشت و گفت : مامان میدونی چی شد ؟ شیطون صدای تلوزیون رو کم کرد الان میرم برات بلندش میکنم که گوش کنی.

یونا آهنگ i like it , انریکه رو خیلی دوست داره و خیلی قشنگ باهاش میخونه بغل

امروز نهمین سالگرد ازدواج من و بابا سعید است .زود گذشت خیلی زود 

و امسال سالگرد ازدواجمون مصادف شده با سالگرد ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه(س) و این موضوع سالگرد ازدواجمون رو از سالهای دیگه متفاوت کرد قلب



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ :: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

شنبه(١ آبان ) یونا به مامان عاطی تولدش رو تبریک گفت : مامان عاطی تولدت مبارک , دوست دارم  ومیشه تصور کرد مامان عاطی پشت تلفن چه حالی شدقلب 

 

یونا تو مهد  استاندارد رو یاد گرفته و میگه : هر چیزی که استاندارد نداشته باشه خوب نیست .اگه شیر استاندارد نباشه یعنی شیر خوبی نیست.دیگه به بابایی نگو شیر بگیره بذاره من نگاه کنم که شیرش استاندارد داشته باشه.علامت استاندارد رو میشناسه و این روزها تمام خریدهای ما توسط یونا خان چک میشه که استاندارد باشه.این سی دی و کتاب رو هم مهد بهشون داده و درباره استاندارد است :

و این هم حایزه  سلام کردن پسری :

یونایی سلام کردنش سلیقه ای است و اگه حوصله سلام کردن نداشته باشه میگه واااای سلامم رو تو مهد جا گذاشتم .چون تو کتاب زبانشون سفید برفی است سی دی شو براش گرفتم که با شخصیتش آشنا بشه. ولی خوشش نیومد و گفت: دخترونه است پانیذ از سفید برفی خوشش میاد.ذهن پویا برای ۴-۵ سال رو هم گرفتم که سوالاتش برای پسری خیلی ساده است و در کل جایزه سلام زیاد جالب از آب در نیومد و مورد پسند یونا واقع نشد فقط از کاغذ کادوش که اسپایدر من بود خوشش اومد و گفت: کاش سی دی سوپر من برام خریده بودی.

من : سوپر من که داری.

یونا : گمش کردم.

خاله آناهیتا(همکارم) هم به سلیقه یونا براش سک سک به عنوان جایزه سلام گرفت که یونا اول استانداردش رو چک کرد و گفت سک سکش خوبه استاندارده و بعد بازش کرد.مرسی خاله آناهیتا جون بغل

از جمعه هفته قبل تصمیم گرفتیم پروژه تنظیم خواب یونا رو که از بچگی تا به حال با شکست مواحه شده بود فعال کنیم این هم گزارش کار :

حدود 9 صبح روزجمعه بیدار شد دیگه نخوابید و حسابی شیطنت کرد و انرژی صرف کرد.ساعت ٧ حمام کرد  , ...

بهش شام دادم و مسواکش رو زدم و ساعت ٨ همه چراغها رو خاموش کردیم و رفتیم تو اتاق. شیرش رو خورد و یه کم رو پام تکون تکونش دادم و  قصه و شعر و بازم قصه و شعر و ...ساعت ٩ یونا با چشمهای برق زده که هیچ اثری از خواب توش نبود از اتاق بیرون اومد و من هم رفتم به کارهام رسیدم و زودتر از یونا خوابیدممنتظر .نتیجه : ساعت خواب دوازده و نیم به بعد

شنبه : صبح حدود ٧ بیدار شد و  با باباسعید رفت مهد.ظهر که رفتم مهد دنبالش رسیدیم خونه مشغولش کردم که نخوابه ولی خودم از خستگی چشمام وا نمیشد. پروژه داشتم باهاش.هر غذایی بهش میدادم یه قاشق میخورد و یه غذای دیگه میخواست  تو مهد هم غذایی رو که براش فرستاده بودم نخورده بود.تمام مدت تو آشپزخونه بودم و ساعت ٩ بعد از خاموشی و شیر خوردن خوابید...

تا خوابید بابا سعید کانال رو که داشت عوض میکرد تام و جری داشت پخش میشد که هر دو تاییمون ناراحت شدیم .انگار خونه ما بدون هیاهوی یونا خیلی دلگیره.بابا سعید گفت دیگه زود نخوابونیمش دلمون براش تنگ میشه ...

پروژه زود خوابیدنش اگه سعی کنیم پیش میره ولی خداییش برای من یکی دیگه هیچ انرژی باقی نمیمونه.

دوشنبه هم نه و نیم خوابید ولی سه شنبه ظهر دوتایی ناخواسته رو مبل خوابمون برد و بابا سعید که از اداره اومد من با صدای در بیدار شدم و دلم نیومد یونا رو بیدار کنم این بود که شب ١ به بعد خوابید.

چهارشنبه که از اداره برگشتم یونا تب داشتSmiley و سرفه هاش هم که اصلا با مصرف داروها قطع نشده بود.تصمیم گرفتم دکترش رو عوض کنم شاید دست دکتر جدید برای یونا بهتر باشه.ساعت ۵ زنگ زدم مطب دکتر مرعشی که تعریفش رو از چند نفر ازجمله مامان محمد طلا شنیده بودم.برای ١٠ شب بهم نوبت داد.براش یه سوپ مقوی درست کردم و هر چیزی که دوست داشت ریختم توش که بهش لب نزد ببینه چه طعمی داره.ساعت ١٠ با باباسعید بردیمش مطب که از قضا سرکوچه پیتزا چی چی نی بود و یونا : تو خونه دلم غذا نمیخواست ولی الان که بوی پیتزا رو فهمیدم , فهیمیدم که گشنمه.براش پیتزا سفارش دادیم و رفتیم مطب و یازده و نیم شب نوبتمون شد.آقای دکتر هم کلی از حساسیت یونا ترسوندمون و من و بابا سعید با ناراحتی اومدیم خونه.قرار شد یه هفته دیگه که داروها رو مصرف کرد ببریم ببیندش.

۵ شنبه شب هستی و مامان و باباش خونمون بودن. با اینکه هستی و یونا  هردو مریض بودن بازم سنگ تموم گذاشتن و دو تایی با صدای گرفته و سرفه تا تونستن جنگ کردن و تو سرو کول هم زدن.

ساعت یک و نیم شب بعد از رفتن هستی اینا یونا نگراننگران بود که حالا با کی بازی کنم ؟

جمعه بعد از ظهر با هستی اینا قرار گذاشتیم و رفتیم نمایشگاه .جالبه که تو اون شلوغی هم هستی و یونا آروم و قرار نداشتن و به هم میپریدن و با این وضعیت هیچکدوم نمیتونستیم چیزی ببینیم و ناچارا هستی و یونا و باباهای مهربون رفتن تو محوطه نمایشگاه که بچه ها بازی کنن  که من وخاله هاله بتونیم خرید کنیم.بعدش رفتیم پارک ساحلی که یه خورده هوا بخوریم و بچه ها بدو بدو و بازی کنن .علیرغم اینکه هر ١٠ دقیقه یه اسباب بازی میخریدن و سر رنگش جنگ میکردن ولی وروجکا  از اونجا خوششون نیومد .

 مجبور شدیم ببریمشون قسمت پارک بازی ...

اولش گفتن میخواییم اسب سوار شیم آقاهه دو تاییشون رو پشت سرهم نشوند که دعوا شد کی جلو بنشینه و کی عقب و آخرش هر دو جدا جدا سوار شدن.حسابی چرخ و فلک و تاب و سرسره و ...بازی کردن و بعدش همگی رفتیم تووین شام بخوریم و اونجا...

غذا سفارش دادیم و پایین منتظر بودیم تا نوبتمون بشه بریم بالا .دو تایی سر جا و  روی صندلی نشستن دعوا کردن و از یه در میرفتن بیرون و از یه در دیگه میومدن تو. تا آخرش تو اون شلوغی آقاهه خیلی محترمانه پرسید شمارتون چنده؟ گفتیم ٩٩. شماره ٨٢ رو خونده بودن و شماره ما رو انداختن جلو و فرستادمون بالا خجالتپیتزاهای وروجکا رو که آوردن آقاهه گفت این یکی بدون قارچه(هستی قارچ دوست نداره) و یونا هم گفت من هم قارچ دوست ندارم .من هم بدون قارچ میخوام(چشم هم چشمی تا این حد)و گفتیم آقاهه اشتباه کرد هر دو تاش قارچ داره...

از هستی اینا که جدا شدیم یونا باز نگران بود که رسیدیم خونه بایدبا کی بازی کنه.شب که خوابیدیم باز هم تب داشت و دلم نیومد با این وضعیتش صبح بفرستمش مهد و موندم خونه پیشش و وقتی مامان لیلی یه روز میمونه تو خونه ذهنش محل عبور و مرور هزارو یک سوال است متفکر:

با پسری وقت بگذرونم ؟به کارهای نیمه کاره خونه برسم؟کمد ها رو مرتب کنم ؟کابینتها رو بریزم بیرون؟برم پشت کامپیوتر و به دوستای با محبت وبلاگیم که مدتهاست ازشون بیخبرم سر بزنم و... و... و...

در حال شنگول و منگول بازی کردن با پسری به کارها هم میرسیدم و داستان شنگول و منگول هم تغییر کرد :

یونا : من شنگولم. قوری منگول .شرک هم حبه انگور 

یونا : مامان من که شنگولم خیلی قوی ام .گرگه که اومد من داغونش میکنم میکشمش

و اونجا که گرگه با صدای مامان بزی اومد دم در :

یونا : مامان ...خوب میدونی گرگه باید چیکار کنه؟باید دو تا شاخ بذاره. ماسک مامان بزی هم بذاره. تا شنگول منگول نشناسنش فکر کنن مامان بزیه

فکر کنم نویسنده شنگول و منگول فکر بچه های چند نسل بعد رو نخونده بوده

این یه روز تو خونه بودن فرصت خوبی هم بود برای اینکه به خاله رویا مربی یونا سر بزنم و در مورد یونا با اون صحبت کنم خاله رویا میگفت یونا خیلی باهوشه ولی شیطون و بی باک است و از هیچ چیزی نمیترسه و احساس خطر نمیکنه.من همیشه نگرانم که بلایی به سر خودش بیاره مخصوصا وقتی با امیر محمد است و  وقتی از امیر محمد جداش میکنم دوست داره پیش پانیذ باشه و پانیذ هم تو جمع دوستای دخترش است و دخترخانم های محترم دوست ندارن دوست پسر پانیذ جون رو تو جمعشون راه بدن و جالبه خاله رویا هم متوجه شده بود که یونا پانیذ رو خیلی دوست داره.

پسری آخه از حالا مشغول تلفن

یکشنبه رو بابا سعید پیش یونا بود .

یونای من این روزها بالش به دست همه جای خونه میچرخه و به خاطر مریضیش زود انرژیش تموم میشه و هر جا که هست همون جا دراز میکشه .حتی روی میز

بالش و روبالشی اش رو خیلی دوست داره و وقتی میخوام عوضش کنم میگه بازم همینجوری برام روش بکش.یه مدل دیگه نباشه مثل همین باشه.اولین بار خونه مامان عاطی دید و خوشش اومد و مامان چند تاش رو براش درست کرده.

و نتیجه اش رو میتونید ببینید :

خیلی از این که شمعدون رو شکسته ناراحت شد و با گریه اومد پیشم و هر چقدر که میگفتم اشکال نداره میگفت مامان ببخشید مامان ببخشید ...

 امروز صبح با عذاب وجدان فرستادمش مهد.آخه هنوز سرحال نیست و سرماخوردگی تو بدنشهSmiley. پسر ناز مامان من رو ببخش من برات مامان خوبی نیستمناراحت

پسرکم اصلا غذا نمیخوره . مرتب براش چیزهایی که دوست داره درست میکنم ولی لب نمیزنه فقط یه کم از آبمیوه هایی که براش میگیرم میخوره .دعا کنید یونای من زود زود خوب شه

سوپر من کوچولوی من عاشقتم

زوروی مامان تو نفسمی

وابستگی من و یونا  روزبه روز بیشتر و بیشتر میشه.وقتی آماده میشیم که بریم بیرون بهم میگه : نفس چقدر خوشگل شدی

یا وقتی تو اتاقم و من رو نمیبینه صدای قشنگش میاد که میگه : نفس کجااست؟

و مرتب بهم میگه : قربونت برم من نفسم

میبینید چه پسری دارم .واقعا  که یونا یعنی خداوند میدهد ...خدای مهربون شکرت



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed