یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ :: ٦:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا خیلی زود به حرف اومد , نسبت به همسن هاییش که دور و برمون بودن شیرین زبونی هاش زودتر شروع شد و همینطور که گذشت من احساس میکردم دیگه این آخرین حد خوشمزه صحبت کردنشه ولی اشتباه میکردم چون یونای من  هر روز  شیرین تر از دیروز میشهبغل 

یونا : مامان برام لباس آقای زورو  بخر که بپوشم.

من : لباس زورو که داری, همون که پارسا برات فرستاد.

یونا : آخه اونو گم کردم.

من : نه مامانی گم نشده. میخوای ببری مهد بپوشی ؟

یونا : آره.میدونی چرا میخوام لباس آقای زورو بپوشم ؟

من : نه نمیدونم.چرا ؟

یونا : چون پانیذ میخواد لباس خانم زورو بپوشه من هم میخوام لباس آقای زورو بپوشم.

قربونت برم که اینقدر پانیذ رو دوست داری بغل(عکس پانیذ تو پست گزارش تصویری جشن تولد آقا یونا -دو پست قبل هست)

یه روز دیگه ....

یونا : مامان امروز پانیذ تاج زده بووود .لباس قشنگ پوشیده بوووود. حمام کرده بوووود .ناخن کوتاه کرده بوووود. همه براش دست زدن

 

من : یونا مامان بیا مسواک بزن

یونا : با من خوب صحبت کن...مگه من بچه ات نیستم.کسی با بچه اش اینجوری صحبت میکنه

من: مگه چطوری صحبت کردم سوال

یونا: بد ...بد صحبت کردی

یونا : باباسعید سی دی آلیس رو داری ؟

بابا سعید مشغول کاری بود و زیاد متوجه نبود یونا چی میگه گفت : الان نگاه میکنم

یونای جِدیعینک: خوب باید راستشو بگی داری یا نداری ؟

یونا : مامان خاله رویا از همه مربی ها بدتره همش دعوا میکنه

من : چرا پسرم؟مگه شما شیطونی کردی ؟

یونا : نه من کار بد نکردم... تازه یه فکری کرده

من : چه فکری ؟

یونا : فکر کرده که هر کس اذیت کرد از کلاس بندازتش بیرون

اینجا رو دیگه لازم شد یه صحبتی با خاله رویا بشه متفکر

من : دوست داری تو کلاس کی باشی ؟ کدوم خاله رو دوست داری ؟

یونا : تو کلاس دبستانی .کلاس بزرگا

قربونش برم دوست داره از مهد بپره بره مدرسه

یونا : ? whats your name

من : my name is lili

یونا : حالا تو از من بپرس

من : ? whats your name

یونا : my name is mangasor

ای جانم که  هیچوقت یونا نیست و هر دفعه تغییر میکنه

یونا : ببین یه جور دیگش هم میشه (با صدای خشن و اخمهای درهم)

 im mangasoooorدیدی هر دو جورش میشه

جالبه که اینقدر به کارتن ها و فیلم ها دقت میکنه که این رو از کارتن یاد گرفته .وقتی کارتن به زبان انگلیسی و عربی میبینه معنی کلمات رو میپرسه و تو ذهنش هم میمونه.

پنج شنبه  سه تایی رفتیم فروشگاه هدیه خرید کردیم , این عکس هم قبل از بیرون رفتن ازش گرفتم.عکسای جدید یونا همش با تریپهای خشن است ببینیم تا کی یونا به شخصیت قبلی خودش برگرده فعلا که بن تن و مانگاسور و ... است .این بلوزه خوشگل هم یکی از هدایای علیرضا جون است که دستش درد نکنه قلب

موقع رفتن به فروشگاه یونا شرک و قوری رو هم با خودش آورده بود.قوری  کوچولو رو خودش بغل کرد و شرک که بزرگتره رو داد دست من 
بابا سعید : بابایی شرک بشینه تو ماشین فقط قوری رو  که کوچولوهه بیار آخه میخواییم خرید کنیم نمیشه که اینا دستمون باشه

یونا:آخه ما دو تا دست داریم , یه دست که نداریم. با یه دستمون اینا رو میگیریم با یه دست خرید میکنیم.

بابا سعید : نمیدونستم راست میگی ما دو تا دست داریممتفکر

بعدش شام گرفتیم و رفتیم پارک ساحلی شاممون رو خوردیم و یونا بازی کرد .طبق معمول چرخ و فلک و اسب سواری اسبو... قبل از اینکه یونا سوار اسب شه صاحب اسبه داشت سواری میکرد و اسبه رو دو تا پاش میرفت بالا یونا یه کم ترسید ولی بعدش سوار شد و گفت من زورو هستم زوروی قهرمان...کلی خرت و پرت هم خرید.جالبه که خریداش همیشه تکراری است و سراغ چیز جدید نمیره.هر دفعه یه شمشیر هم میگیره آخه آقای زورو باید کلکسیون شمشیر داشته باشه  چون شمشیرهای قبلی تو جنگ خراب میشه.شمشیرش چراغ داره و

یونا : وقتی چراغش  روشن است من iron man میشم وقتی چراغش خاموشه زورو ام

بعد از بازی کردن یونا , بازم حوصله نداشتیم بیاییم خونه و با ماشین کلی دور زدیم و دوازده و نیم برگشتیم خونه.موقع برگشتن  یونا یه کم تو ماشین گیج شد  ولی مقاومت کرد و گفت : بابا سعید فردا میرم مهد ؟
باباسعید : نه بابایی
یونا : یادته یه بار که نرفتم مهد صبح زود بیدار شدم یه کارتنی دیدم که صبح زود گذاشته بود.این کارتنه رو فقط صبحهای زود میذاره ( منظور اینه که با وجود نرفتن به مهد بازهم باید صبح زودبیدار شیم )  
باباسعید : آره بابایی امروز صبح بود(بابا سعید پنج شنبه ها تعطیله و یونا میمونه خونه)

و تا رسیدیم خونه : من الان آب خوردم دیگه آب خوردم خوابم نمیاد سرحال شدم

اینم از آقا یونای ما که از خوابیدن بیزاره مژه

 

یونا هیچوقت از شعرها و چیزهایی که تو مهد یاد میگیره بهمون چیزی نمیگه  ولی شعرها و آهنگ های دیگر رو با یه بار شنیدن حفظ میشه و کامل برامون میخونه.ولی انگار جدیدا تغییر کرده شاید هم اقتضای 4 ساله شدنش باشه چون خودش اومد و برامون این شعرها رو خوند و گفت تو مهد یاد گرفتم و چقدر هم که قشنگ میخونه آدم دلش میخواد درسته قورتش بده نفس مامان اینقدر که شعرهای بزرگا رو خونده شعر بچگه گانه که میخونه تازه یادمون میاد یونا بچه است :

من یه گلم من یه گلم ببین چه قدر خوشگلم
من که یه گل نبودم فقط یه دونه بودم
یه بچه نازنین منو گذاشت تو زمین
بارون اومد آبم داد خورشید اومد نورم داد
بهار اومد قد کشیدم شادی گلها را دیدم
اگه تو منو ببینی نکنه منو بچینی

مسواک منه ه ه ه
دوست دارم اونوووو
شونه منهههههه
دوست دارم اونو  
شباهمیشه قبل از خواب مسواک میزنم
روزا همیشه موهامو شونه میزنم
سوره توحید رو هم کامل و بدون اشکال میخونه. 
فکر کنم تو خواب هم کارتن میبینه .صبح که از خواب بیدار شد قبل از هر صحبتی : مامان تو بن تن من یه قایقی دیدم خوب بعد صاحب اون قایقه به یه کشتی دیگه گفت صدات چرا مو قشنگه ؟  

آهنگ بگو چه جوری بشم مثل خودت کامران هومن رو دوست داره و نکته جالبش اینجاست که انگار تو عالم خودش این آهنگ رو به من ربط میده چون تا میشنوه حتی اگه کنارش نباشم با دو میاد طرفم و بغلم میکنه و باهاش میخونه بگو چه جوری بشم مثل نفس, بگو چه جوری بشم مثل مامان

کلاس زبان مهد از اول مهر شروع شد و این هم کتابهاش است که به کمک یونا جلد گرفته شده و برچسب بن تن هم بهش زدیم :

 

از پدر بزرگ بن تن خیلی خوشش میاد و اولین بن تنی که دید زبان عربی بود و یونا خودش متوجه شد که بن تن به پدربزرگش میگه جَدی. بعضی وقتها یادش میره و  به جای جَدی میگه : جِدی بن تن خیلی قویه.جِدی بابا جونشه قویه.

فردا تولد مامان گلم است.

مامان جون از راه دور دستای گرمت رو میبوسم و به خاطر همه مهربونی ها و فداکاریهات ممنونم.زبانم قادر به قدردانی ار دنیای محبتت نیست فقط میتونم از خدا برات سلامتی آرزو کنم و خودت هم میدونی که چقدر دوستت دارم مامان نازنینمبغل ای کاش میتونستم روز تولدت رو پیشت باشم...



موضوع مطلب :
جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ :: ٩:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یکشنبه  شب (١١مهر) مهمان هستی جون و مامان و باباش بودیم و یونا و هستی حسابی با هم بازی کردن و بن ١٠ دیدن .

یونا آماده برای رفتن به مهمانی :

تا رسیدیم  اونجا گفت : مامان لباس راحت تنم کن .این لباسشو(عکس زیر) , سپهر جون برای تولدش آورده که یونا خیلی دوستش داره و همش دوست داره تنش باشه.میگه: مامان با این لباسه خیلی راحتم چند تاشو برام بخر مثل همین باشه خرسی ولی بجای خرسش یه شرک بزرگ باشه.

دست سپهر جون بابت هدیه قشنگش درد نکنه.

یونا در حال خوردن اسنک خوشمزه ای که خاله هاله درست کرده ( لباس مورد علاقه اش هم که تنش است ):

یونا و هستی :

روز کودک با یونا رفتیم پاساژ امام رضا ,یونا ماشین سواری کرد و بعدش رفتیم گواش و رنگ انگشتی و دفتر نقاشی به انتخاب خودش براش گرفتم (برای رضوان جون هم از همون گواش و دفتر گرفتم که بعدش باعث عذاب وجدانم شد...)بعد هم رفتیم چی چی نی پیتزا خورد و برگشتیم خونه.

این هم آقا یونا ... ببخشید ...بن ١٠ آماده برای رفتن به پاساژ :

وسایل نقاشی  یونا خان :

١٨ مهر مریم جون و آقا آرین اومدن دنبالمون و با هم رفتیم  پیش فرشته های مهربون.

محمد مهدی که برای شیطنت کمترتو بغل مامانش دستگیر شده-یونا - آرین

رضوان در حال نقاشی با گواشی که گفته بودم  و یونا و آرین  در حال خوردن و تماشا :

و این هم پایان ماجراو علت عذاب وجدان من ...

مامان فرشته های مهربون ممنون از پذیرایی گرمتون.خیلی خیلی بهمون خوش گذشتقلب

 موقع برگشتن از اونجا بچه ها چشمشون به پارک زیتون افتاد و نتیجه این که سر از پارک در آوردیم و یونا و آرین حسابی بازی کردن :

یونا و آرین و دوست پارکی :

 و بعدش یونا دلش ذرت مکزیکی خواست و اومدیم کیانپارس مریم جون ذرت مکزیکی دعوتمون کرد.

مریم جون ممنونم روز خوبی رو با هم داشتیم و خیلی خوش گذشت.بغل

بعدش بابا سعید با ماشین جدیدمون اومد دنبال من و یونا و یه دور زدیم و برگشتیم خونه.

هفته قبل یونا سرفهSmiley میکرد و بردیمش دکتر کاوش بهش سالبوتامول و دیفن هیدرامین کامپاند داد ,داروهاشو کامل خورد ولی سرفه اش بهتر نشد از طرفی این هفته رو  کامل من مریض بودم Smileyصبح تا ظهر تو اداره تحمل میکردم اینقدر کار داشتم که یادم میرفت مریضم ولی صدام  گرفته وکاملا تغییر کرده بود.ظهر که میومدم خونه بیهوش میشدم واصلا حوصله و توان دکتر رفتن رو نداشتم.همه کارهای خونه رو هم بابا سعید به تنهایی انجام میداد. تا پنج شنبه (٢٢ مهر )اولش من و یونا رفتیم دکتر.یونا  رو  بردیم دکتر کاوش  که طبق معمول  دکتر گفت حساسیت است و بهش تئوفیلین-جی و ستیریزین داد .من هم رفتم دکتر خودم که گفت گلوم چرک داره و باید کلی دارو بخورم نگران

با اینکه خونمون زیتون نیست ولی به دکتر کاوش عادت کردیم و هنوزم یونا رو میبریم پیشش و نمیتونیم دکترشو عوض کنیم الان ۴ ساله که دکتر یوناست و خداییش خیلی هم مهربونه  و تجویزاش بد نیست.بعد از دکتر رفتیم پارک زیتون یونا بازی کرد و پیتزاشو خورد بعد رفتیم شهربازی مجتمع فجر,پسری حسابی بازی کرد که دیگه خودش خسته شد و گفت بریم قایق سواری که متاسفانه تعطیل بود.به علت سرحال نبودن مامان لیلی از این قسمت زیاد عکس نداریم.

و ...یونا این روزها ben 10  

king kong   

trasnsformers

avatar

iron man 

رو (با نظارت بابا سعید) میبیند و مرتب در حال تغییر شخصیت است و میگه: من یونا نیستم من الان قوی ام... خیلی قوی... من الان بن تن ام ...ماشین sam

 هستم...megatron  هستم...optimus  هستم ... رییس خوبها هستم...

این روزها نمیتونم زیاد پشت کامپیوتر باشم و چشمام زود خسته میشه و سر درد دارم.نمیدونم تا کی بتونم وبلاگ یونا جونم رو به روز نگه دارم.فکر کنم مامان لیلی کم کم داره انرژی اش تمام میشه ناراحت



موضوع مطلب :
جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

کارت دعوت      pooh:



دستمال های pooh :

کیک تولد آقا یونا :

بادکنک های تولد گل پسر :



هدیه یونا به دوستانش : کلاه و مداد ( مداد بن 10 به آقا پسرا و مداد باربی به دختر خانمها)

اسمها رو برای همه عکسها از راست به چپ نوشتم. 

آسمان(همسایمون است)-سپهر(دوست وبلاگی )-هستی(دوست خانوادگی -بابای یونا و هستی با هم همکار هستن )-عسل(دوست وبلاگی)-یونا-امیرمحمد(دوست مهد کودکی یونا و شریک شیطنتهاش)-پانیذ(دوست مهد کودکی یونا-یونا پانیذ رو خیلی خیلی دوست داره و از وقتی فهمید میخواییم براش جشن بگیریم گفت دوست دارم پانیذ هم دعوت کنم و اسم و فامیل پانیذ رو هم با هم میگه)-مهتا(دوست مهد کودکی یونا)-محمد طلا(دوست وبلاگی)-رزا(دوست خانوادگی-مامان رضا و رزا همکار و دوست صمیمی من است)-هستی کوچولو(دوست خانوادگی-بابای یونا و هستی کوچولو با هم همکار هستن)-علیرضا (دوست وبلاگی-علیرضا جون این طرف رو نگاه کن همین یه عکس رو ازت دارم قلب )

آقا آرین هم که ایستاده روی مبل.آرین جون دوست وبلاگی و مهد کودکی یونا است.

 سپهر-هستی-عسل-یونا-امیرمحمد-پانیذ--محمد طلا-مهتا-آقا آرین هم که ایستاده و معرف حضورتون هست بغل

هستی-یونا-امیرمحمد-پانیذ-مهتا

آوا(دوست مهد کودکی یونااست و من هم با عمه آوا جون دوست و همکار هستم)-هستی-عسل-یونا-امیرمحمد-پانیذ-مهتا-محمد طلا-رضوان(دوست وبلاگی)-رزا-سپهر-ایلیا(دوست وبلاگی) -

عسل-یونا-امیرمحمد-پانیذ-مهتا-محمد طلا

یونا و امیرمحمد و بپر بپر و شیطنت :

١ : نیلوفر و نیما (دوست خانوادگی)٢: رضا و رزا و امیر ارسلان ٣ :  امیر ارسلان(دوست وبلاگی و مهدکودکی و شریک شیطنتهای یونا )

۴:هستی کوچولو ۵:رضوان و رضا۶:ایلیا٧:معصومه(نی نی بامزه همسایمون است و یونا بهش میگه أدهی)٨:آرشام(دوست خانوادگی)

برف شادی و شادی بچه ها : 

این هم عکس مورد علاقه یونا :

یونا : مامان این عکسه رو حتما حتما بذار چون پانیذ توشه

متاسفانه از ریحانه(همسایمون) ,مریم(خواهر کوچولوی محمد طلا ), موژان, رادین(داداش ایلیا ),محمد مهدی (داداش رضوان علیرضا عکس ندارم .اگه مامانهاشون ازشون عکس گرفتن لطفا برام بفرستند که اضافه کنم.

چیپس , پفک ,میوه و شام (سالادالویه-سالادماکارونی-کشک بادمجان-سالادفصل-سالادکلم-زله) :




باز کردن کادوها با همکاری تمام بچه ها : (جای شما خالی همه کادوها باز شده و بی اسم به دستم داده میشد خنده و بعد باز شدن کادوها باید میپرسیدم کی زحمت کشیده و آورده)

کادوی من و بابا سعید گردنبند به اسم younaبود که به خاطر مسایلی نگران طلا فروشهای اهواز تعطیل است و گردنبند پسری به دستمون نرسید و پول ریختیم به حسابش.

کادوی مامان عاطی و بابا جون : 

کادوی خاله آنی جون : 

کادوی خاله نیلان جون :  

تمام کادوها : (ببخشید که همه رو اسم نمیبرم خجالت,از طرف خودم و باباسعید و یونا از همگی تشکر میکنم  , هم به خاطر حضور گرمتون و هم هدایای قشنگتون و ببخشید اگر بهتون بد گذشت. انشالله که بتونیم جبران کنیم.)

از مامان و بابای گلم و خواهرهای عزیزم(خاله آنی و خاله نیلان) هم به خاطر همه زحمتهاشون ,پذیرایی و درست کردن شام , مرتب کردن خونه بعد و قبل از تولد و این که اینقدر یونا رو دوست دارن که با وجود همه گرفتاریهاشون برای تولدش اومدن  اهواز ممنونم .مخصوصا مامان گلم که نمیدونم کی میخواد از زحمتهایی که من بهش میدم راحت بشهخجالت

تمام گلهای دنیا  تقدیم به مامان گلم که تو چشمهای من  بهترین مامان دنیاست ماچ

فردای تولد(جمعه٩/٧/٨٩) مامان اینا رفتن و مامان تا لحظه آخر گرفتار کار خونه بود و همه کارها رو کرد و رفت. یونا دنبالشون اینقدر گریه کرد که نگران شدم مریض بشه.من هم از رفتنشون خیلی دلم گرفت کاش میشد همیشه پیش هم بودیم ...

ɐunoʎ ʎɐpɥʇɹıq ʎddɐɥ

нαρρʏ вιятнαʏ ʏσʋиα

پ.ن.١: عکسای مهد یونا رو تو پست قبل از وبلاگ آرین جون برداشتم و اضافه کردم.ممنونم مریم جونبغل

پ.ن.٢: در مورد بادکنک ها که دوستان پرسیده بودن با گاز هلیم پر شده و خودمون درست نکردیم از بیرون سفارش دادیم اومدن خونه درست کردن.دوستان اهوازی اگه خواستن میتونم شمارشو بهتون بدم.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ :: ٧:۳۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من و یونا تعطیلات عید فطر بوشهر بودیم.انگار به دلم بد افتاده بود, بر خلاف همیشه زیاد شوق و ذوق رفتن نداشتم و یه جورایی توفیق اجباری شد برای رفتن.دوست دایی علی(عمو امیر)با خانمش(خاله افسانه) دزفول بودن و پنج شنبه (١١ شهریور)بعد از ظهر اومدن دنبال من و یونا و شب رسیدیم بوشهر.عمو امیر و خاله افسانه خیلی با حوصله هستن و یونا رو هم خیلی دوست دارن برای همین توی راه یونا همش با اونا سرگرم بود.عمو امیر آهنگای در خواستی یونا رو میذاشت و خلاصه بد نبود.وقتی رسیدیم هم که میشه تصور کرد از آقا یونا چه استقبالی شد ولی یونا وروجک فقط دایی علی رو تحویل میگرفت و از سر و کول بقیه بالا میرفت.احتمالا تو این سفر من اشتباهی بن ١٠ رو با خودم برده بودم نه یونا رو.

 متاسفانه فقط جمعه (١٢ شهریور) بعد از ظهر رفتیم خونه خاله فریده و یونا و محمد امین بازی کردن و از فردا صبحش یونا مریض شد و تب شدیدی داشت.با خاله هاله و خاله نیلان بردیمش دکتر , از تب شدید همش حالش بهم میخورد و من شرمنده خاله هاله هم شدم چون یونا تو بغلش بود و حالش بد شد و سرتاپای خاله هاله کثیف شده بودخجالت. اون شب رو همه تا صبح بالای سرش بیدار بودیم مخصوصا مامان عاطی که چشم بهم نذاشت.تصمیم داشتم یکشنبه(١۴ شهریور) صبح برگردیم اهواز که به خاطر وضعیت یونا یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم.اینقدر حالش بد بود که دکترش دو بار زنگ زد و حالش رو پرسید و بهم گفت برات دو روز استعلاجی مینویسم بچه رو تو راه نبر.ولی امان از مامان کارمند بودن.آخه کی باور میکرد بعداز چند روز تعطیلی دو روز استعلاجی من واقعیه ناراحتخلاصه با همون وضعیت برگشتم اهواز و استعلاجی هم نگرفتم.کی قدر من رو میدونه ؟هیچکس...(منظورم تو ادارست)البته شنبه مجبور شدم ساعتی بگیرم و زود برم خونه پیش پسری

خدا رو شکر یونا الان خوب و سرحال است و مرتب ben 10

های مختلف میشه و بینش هم میگه من الان از ساعتم اسفناج بیرون اومد خوردم و پاپای شدم .پاپای هم مثل بن تن قویه من هر دوتاش هستم.تو مهد کودک هم با دوستاش درباره بن ١٠ صحبت میکنن و دنیایی داره یونا خان ما.رو دستش میزنه و میگه : چیک چیک الان four arms شدم foooooor aaaaarms....چیک چیک الان یخیه هستم ... چیک چیک  آتشیه  چیک چیک سگه ...چیک چیک تندیه...چیک چیک منگاسور... و همش در حال جنگ کردنه ...

پنج شنبه(١٨ شهریور) رفتیم بیرون و بابا سعید پرسید : دوست دارید کجا ببرمتون ؟ و یونا قبل از این که من جوابی بدم گفت : دوست دارم بریم پارک میدونی کدوم پارک ؟ یادته نی نی بودم میرفتم پارک زیتون سوار یه فیلی میشدم که میچرخید.بازم دوست دارم برم همونجا

بابا سعید : بابایی پارک زیتون رو تعطیل کردن دیگه اون پارکه نیستش

یونا : اشکالی نداره بریم ببینیم اگه بسته شده بود بریم پارک ساحلی

بابا سعید : پسرم آخه اونجا یه کم دوره

یونا : خوب اشکالی نداره  

رفتیم و  آقا یونا پارک برقی تعطیل رو دید و سمت راستش هم یه سری وسایل (تاب و سرسره و استخر توپ ...) است که شلوغ بود و بچه ها بازی میکردن.یونا تا چشمش به اونا خورد : میگم من میخواستم برم تو توپ بازی کنم اشتباهی گفتم میخوام سوار فیل بشم ...

پسری کلی بازی کرد و بعد یه دوری تو زیتون زدیم و یونا ذرت مکزیکی خورد و سوار فیلی که کنار ذرت مکزیکی سر فلکه زیتون است شد( یونا از بچگی ازش خوشش میومد-با اون فیله که میچرخه فرق داره) و یه ست بن هم گرفت.

و بعدش رفتیم تووین شام خوردیم و برگشتیم خونه.تووین مثل همیشه شلوغ بود و جا برای نشستن نبود.یونا از پله ها میرفت بالا و میدید خلوت شده  یا نه و برمیگشت و مثل آدم بزرگا گزارش میداد: نه هنوزم همونجوریه ولی الان دیگه خلوت میشه

خاله نیلان و مامان عاطی جمعه(١٩ شهریور) اومدن پیش ما و یونا خیلی خوشحال است.شبها هم بالش به دست  اینقدر میچرخه ببینه آخرش کنار کی خوابش ببره .مامان عاطی طبق معمول تمام خونه رو حسابی و اساسی تمیز کرد.قربون مامان گلم برم من بغلقلب مامانم چهارشنبه(٣١ شهریور)رفت ولی خاله نیلان پیشمونه.

بن ١٠ اینجا. بن ١٠ آنجا .بن ١٠ همه جا مژه .این رو هم خاله نیلان براش گرفته :

شنبه(٢٠ شهریور) رفتیم نمایشگاه پاییزه  فقط خوردنی گرفتیم .یونا هم برامون زیتون تست میکرد و میخورد و نظر میداد  که کدومش رو بگیریم.

فرزند سالاری تو خونه ما دیگه داره از حد استاندارد خارج میشه.جارو برقی ما قدیمی نیست و کشش خوبی هم داره فقط صداش یونا خان رو ناراحت میکنه و اینه که ما اجازه جارو کشیدن  رو نداریم و مجبور شدیم یه جارو جدید بگیریم که حداقل صدا رو داشته باشه.آخه جاروی بیصدا هنوز تو بازار نیومده و با کلی پرسش و تحقیق مدل fc9174 فیلیپس    گرفتیم.یونا اینقدر از خرید جارو برقی ذوق کرد که آقای فروشنده با تعجب و لبخند بهش نگاه میکرد.جالبه که میپرسید این دیگه صدا نداره ؟ و آقای فروشنده هم بهش جواب داد : نه اصلا صدا نداره

ولی ... با این جارو برقیه هم نمیذاره جارو بکشیم و میگه اینم صدا داره.پسری خواست فقط خرج بندازه رو دستمون متفکر

سه شنبه(٣٠ شهریور)با مامان اینا رفتیم ایکیا .وروجک شیطنتش گل کرد و همش به شمع ها دست میزد و مجبورمون کرد سریع خرید کنیم و بیاییم بیرون مگرنه بیرونمون میکردن نیشخندو بعدش رفتیم تووین شام بخورریم  که یونا خان خوشش نیومد و گفت : همش میایین تویین من دوست دارم برم  برمودا که همینجوری که شام میخورم تام و جری هم ببینم.

خاله نیلان : خاله شما که تو خونه یه عالمه سی دی تام و جری داری

یونا : اونجا همش جدیداشو میذارن.من که جدیداشو  ندارم خیال باطل

جدیدا تا میرم تو اتاق سریع میاد دنبالم و میره رو تخت بپر بپر میکنه و میگه : شرک یعنی الان یکی زدم خوووب بعد یه هو من میوفتم تو برو به بن تن و بقیه بگو یونا مرده ... دیگه خنده ام میگیره چون اگه من روزی nبار برم تو اتاق همون n بار این مکالمه تکرار میشه.

دو و نیم شب بود.خواب بودم دیدم بالش به دست از اتاق خاله نیلان اومد. نگاش کردم دیدم داره میخونه :

 dont worry...be happy

هنوز ben 10 دوبله فارسی گیرمون نیومده که براش بگیریم و بابا سعید دنبالش است که حتما براش گیر بیاره.و از اثرات دیدن ben 10 به دوبله عربی :

یونا : مامانی میدونی جدی یعنی چی ؟ یعنی بابا جون.بن 10 به باباجونش میگه جدی

ظهرها که میرم دنبالش تا سوار ماشین میشه میگه : اه باز سلامم رو یادم رفت.تو مهد کودک جاش گذاشتم.فردا حتما حتما حتما میارمش فردا دیگه یادم نمیره

٣ مهر نه و نیم صبح جشن مهد کودک هادی و هدی بود.از اداره ساعتی گرفتم و بدو بدو رسیدم.تا وارد سالن شدم یونا سریع پرید تو بغلم بغلمعلوم بود همش چشمش به در بوده که تو اون شلوغی متوجه ورود من شده بود.یه عالمه بوسیدمش ماچو از این حرکت قشنگش اشک تو چشام حلقه زد. از کنارم تکون نمیخورد و حاضر نبود بره تو جمع دوستاش و تو جشنشون شرکت کنه میگفت دوست دارم پیش تو بشینم .نگران بود من برم و تنهاش بذارم . بعدش آرین جون و مامان مریم رو دیدیم و بعد از دیدن اونا یونا و  آرین رفتن وسط بچه ها و تو جشن شاد مهد کودک شرکت کردن.با بچه ها بپر بپر میکردن و دست میزدن.خیلی دنیای قشنگی بود.یونا همش با چشماش دنبال من میگشت و انگار تو اون شلوغی فقط من رو میدید.امیر ارسلان رو هم با مامانش دیدیم ولی ظاهرا تعطیلات تابستانه امیر ارسلان شیطون رو خجالتی کرده بود.

جشن خیلی خوبی بود ولی من دلم گرفته بود و نگران اون روزی بودم که یونای من مامان لیلی رو به خاطر سرکار رفتن و تنها گذاشتنش نبخشه و خودم یه روز  از این که ساعات کودکی پسرکم رو تو اداره و در گیریهاش سپری کردم خودم رو نبخشم .

یونا و آرین با هدیه ای که مهد بهشون داده :

یونا و آرین بعد از جشن در حال بازی:

پ.ن.١ (٧/٨/٨٩) : دیشب یونا موفق شد بن ١٠ دوبله فارسی رو بگیره و خیلی خوشحال است از کنار کامپیوتر تکون نمیخوره.مامان و بابا ی گلم و خاله آنی دیشب اومدن اهواز و اگه خدا بخواد فردا جشن تولد یونا است.(تولدش تو ماه رمضان بود و نشد همون موقع براش جشن بگیریم).



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed