یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسرم ,نازنینم, عزیزترینم تولدت مبارک.

نفسم ساله شدنت مبارک .

فرشته ناز کوچولو تازه به دنیا اومده

نفسم در یکسالگی


زندگی من در دو سالگی

امید من در سه سالگی

امید مادر

 


 

و...گل پسر چهار ساله من 

پ.ن.١ : جشن تولد یونا رو انشالله بعد از ماه رمضان میگیریم.امروز براش یه جشن کوچولوی ۴ نفره گرفتیم(خاله نیلان جون هم پیش ماست) و بردیم آتلیه ازش عکس گرفتیم,آماده شد عکساشو میذارم.

پ.ن.٢ : یه هفته است که از سفر برگشتیم ولی طبق معمول تو خونه و اداره خیلی گرفتارم. گزارش تصویری سفرمون رو تو پست بعدی میذارم.



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ :: ۱:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یکشنبه بعد از ظهر رفتیم نمایش  فرشته خوشبختی و سیندرلا و اونجا با هستی جون وآقا نیکان هم قرار داشتیم .یونای اهل هنرما مثل همیشه با علاقه و دقت تا آخر نمایش رو دید و خیلی خوشش اومد.جالبه که به زور چشماش رو به هم میزد و تمام حواسش به صحنه بود.ردیف دوم بودیم و وسطای نمایش یونا و هستی رفتن رو پای باباها نشستن که بتونن بهتر نمایش رو ببینن.

   

     

نمایش شادی بود ولی داستانش با داستان همیشگی سیندرلا تفاوت داشت و از شاهزاده خبری نبود.احتمالا شاهزاده میدونسته یونا میاد نمایش رو ببینه حاضر نشده بیاد رو صحنه خنده

یونا ونیکان  و فرشته مهربون :

    

     

یونا و نیکان  و سیندرلا :

    

 

موقع عکس هستی نبودش و سریع رفت بیرون که صورتش رو گریم کنه.نیکان  و یونا هم بعد از عکس رفتن برای گریم صورتشون.یونا میخواست بت من باشه ولی خانمه گفت زمان میبره برای همین یونا ببر شد و هستی پروانه.یونا هم تمام مدت در حال غرش کردن بود ومیگفت: ببر پروانه رو میخوره.بعد از اون از نیکان  جون و مامان گلش جدا شدیم و با هستی و مامان و باباش رفتیم تووین شام خوردیم . (آرام جون جای شما خالی بود)

   

    

یونا و هستی اینقدر با صدای بلند بازی میکردن که هممون با سردرد از هم جدا شدیم.

دوشنبه شام خونه هستی جون اینا دعوت بودیم و یونا و هستی حسابی بازی کردن: (وروجکا در اتاق رو بسته بودن و اجازه نمیدادن کسی بره تو اتاق)

   

   

    

با هم شام خوردن :(قربون پسرم برم که چه قشنگ نشسته و چه قشنگ غذاشو سرد میکنهبغل)

  

   

  

     

بستنی خوردن و کارتن بن 10  تماشا کردن :(خاله هاله به دوتاشون بستنی عروسکی داد چون یه دونه سالار بیشتر نبود دو تایی سر سالار دعوا کردن و عمو علی مجبور شد بره بگیره و بیاد.بعد که عمو علی برگشت هیچکدوم سالار نخوردن و گفتن عروسکی میخواییم متفکر)

  

    

یه کم هم جنگ کردن و آخر شب یونا رو با گریه آوردیم خونه چون دلش نمیومد از هستی خانم دل بکنه.

سه شنبه شب رفتیم دیدن امیر حسین نازنازی و عمو سجاد و خاله افروز.  برای اولین بار متوجه یه عکس العمل های جدیدی در یونا شدم که شاید هم علتش خودمون بودیم.یونا هیچوقت نسبت به بچه ها حسادت نداشته و برای اولین بار بود که میدیدم حالتهایی از لجبازی و شیطونی داشت و به حرفای من و باباسعیدش هم گوش نمیداد.شاید هم اشتباه میکنم و حوصله اش سر رفته بوده چون همه حواسشون به نی نی بود و چیزی هم نبود که یونا بتونه خودش رو با اون سرگرم کنه.انشالله امیر حسین جون زود بزرگ شه و بتونه با یونا بازی کنه که پسرکم حوصله اش سر نره

امیر حسین نازنازی :

    

    

    

     

  

یونا و امیر حسین :

  

     

پنج شنبه شب خاله نیلان اومد و یونا خیلی خیلی از دیدنش خوشحال است.

هدیه خاله نیلان : ( عروسک دستی از محصولات گلدونه)

   

   

وقتی بابا سعید برای کاری از ماشین میره بیرون و من و یونا تو ماشین هستیم همونجوری که داریم با هم صحبت میکنیم و من حواسم به کارهاش هست یونا راننده میشه و پشت فرمون مینشینه و فرمون رو تکون میده و یه مدت همش بوق میزد که خدا رو شکر از سرش افتاده ولی جدیدا همش راهنما میزنه و چراغ و برف پاک کن رو روشن خاموش میکنه تا دیشب که من و خاله نیلان گرفتار صحبت بودیم و بابا سعید بیرون ماشین ایستاده بود آقا یونا پاشو گذاشت رو گاز و گاز داد اونم چه گازی ... خیلی ترسیدم این وروجکی که من میشناسم  فکر کنم کم کم شروع کنه به رانندگی.جالبه چقدر از این کارش احساس خوبی داشت.برای مراقبت از یونا دوتا چشم کمه

یونا کلی از بن١٠ برای خاله نیلانش تعریف کرد : یه پسریه, یه ساعت دارد بعد ساعتشو میچرخونه 10 تا میشه غول...آتشی...یه مدلش هم توپ میشه من میخوام ساعتشو بخرم ساعتش ولی راستکی نیست وقتی میچرخونیش من غول و این چیزا نمیشم آدم میمونم بعدش یونام بعدش همینجوری یونا میمونم ...

تب بن 10 همچنان داغه پنح شنبه تو مغازه جوراب بن تن رو دید که سایزش نبود برای این که دلش نشکنه براش شورت بن 10 گرفتم و خانم فروشنده بهش کارت مغازه رو داد و گفت زنگ بزن که وقتی سایزت رو آوردم مامان برات بگیره.تا من حساب کردم و خواستیم بیاییم بیرون کارت رو بهم داد و گفت : مامان زنگ بزن

امروز رفتم و از یه مغازه دیگه براش جوراب بن ١٠ رو گرفتم.

میره تو صندلی بادیش و میگه من الان اون بن 10 قرمزه شدم و شروع میکنه به جنگ کردن

فردا صبح اگه خدا بخواد میریم سفر و ٢ هفته نیستیم .بای بای

دوستان خوبم پسورد رو عوض نکردم و همون قبلیه ولی اگه فراموش کردید یا ندارید برام کامنت بذارید .دوستان  عزیزی که کامنتهاشون رو الان تایید کردم من رو ببخشید فرصت ندارم بهتون سر بزنم از سفر برگشتم حتما پسورد رو براتون کامنت میذارم.




موضوع مطلب :
یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ :: ٦:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پنج شنبه صبح که از خواب بیدار شدم پسری خواب بود.مدتی بود که پروژه خرید انگشتر برلیان یاقوت کبود تو ذهنم بود که فرصتش پیش نیومده بود.شال و کلاه کردم که برم بگیرم که ... یونا خان بیدار شد و مجبور شدیم سه تایی بریم برای خرید(آخه هوا اونقدر گرمه که فقط برای کار ضروری یونارو میبریم بیرون).پروژه مامان لیلی با موفقیت انجام شد و یونا هم تو این وسط بی نصیب نموند و یه عالمه سی دی کارتن و بازی گرفت.

کارتن بن ١٠  رو خیلی دوست داره و سی دی بازی پلی استیشن اون رو هم گرفته که بابا سعید باید بازی کنه و آقا یونا نگاه کنه.

از اول مرداد به مدت یک ماه مهد کودک یونا تعطیله و اگه ما این بابا سعید گل رو نداشتیم معلوم نبود باید چیکار میکردیم .آخه مامان عاطی اینا هم گرفتار تعمیر خونه هستن و نمیشد فرستادش پیش اونا. بابا سعید از اول مرداد مرخصی گرفت و پدر و پسر مشغولن برای خودشون .اگه خدا بخواد برنامه سفر هم داریم که قبلش یه پست دیگه میذارم.

وقتی آخر کارتن ها پرچم سفید نشون میدن یونا میپرسه مامان این یعنی چی ؟ (دقت پسرکم بیسته)

پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم مجتمع فجر(سرزمین رویاها).ظهرش خیلی سعی کردم یونا رو بخوابونم که بعد از ظهر سرحال باشه ولی هر چقدر کتاب میخوندم سرحال تر میشد.بالاخره نخوابید تا وقتی که داشتیم میرفتیم  تو ماشین گیج شد و خوابش برد.رسیدیم بیدارش کردیم همه بازیها رو با بیحالی بازی کرد تا رسید به ماشین بازی بعد از ماشین بازی و خوردن ساندویچ (عکس ٣)سرحال شد و گفت همه بازیها رو میخوام دوباره بازی کنم .خلاصه آخرین نفر از سرزمین رویاها اومدیم بیرون و پسری کنار دریاچه توپهای بادی(عکس ١و ۴ ) رو دید و خواست بره با توپ روی آب.نشست اون وسط و توپ که کامل باد شد تا آقاهه خواست بذارتش روی آب پشیمون شد و آوردنش بیرون(عکس ٢).

داستان سیندرلا رو برای یونا تعریف کرده بودم و پسری نشستن تو این کالسکه سیندرلا براش جالب بود.امروز هم میخواییم ببریمش نمایش سیندرلا. الان هم حمام کرده و داره مبارزه میکنه که نخوابه و احتمالا بازم تو ماشین خوابش ببره میگه : مامان الان که حمام کردم تمیز شدم سیندرلا میگه اون پسره که اونجا نشسته چقدر خوشگله ؟بغل

فکر کنم سیندرلا بیخیال شاهزاده شه و بیاد پیش پرنس یونا  

چند تا عکس از سرزمین رویاها :



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed