یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ :: ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 یونای من دیروز  سه سال و 11 ماهه شد.نفس مامان این روزها یا خودش اسپایدر من و بت من و سوپر من و زورو و تارزان است یا مامان لیلی.من به جای اسپایدر من و ...صحبت میکنم و با پسری  دنیایی داریمقلب.یه پارچه بزرگ مثل شنل دور گردنش میبنده و میگه این بالمه اینقدر تمرین میکنم تا آخرش بتونم پرواز کنم مثل بت من اینا.لباس اسپایدر من رو داره ولی نتونستم براش لباس زورو و بت من  رو که شنل داره پیدا کنم.

یونا از تیکه های بزن بزن و جنگ فیلم و کارتن خوشش میاد(و این خیلی بد است نمیدونم چیکار کنم) این روزها بیشتر کارتن تارزان و تام و جری رو میبینه.

با لبخند شیطونش میاد آروم بهم میگه : مامانی یه چیزی بگم به کسی نگی ها باشه؟

من : باشه پسرم

یونا : قول میدی ؟ قول قول؟

من : قول قول

و بعد دستای کوچولوش رو میاره و دست مردونه میده و میگه : من گریه کردم.داشتم کارتن نگاه میکردم گریه کردم

من : قربونت برم من چی شده بود مگه؟دلت گرفته بود؟

یونا همچنان با لبخند قشنگ روی لبش در حالی که چشماش برق میزنه سرش رو تکون میده : آره دلم گرفته بود

من : قربونت برم هر وقت دلت گرفت دیگه گریه نکن بیا به مامانی بگو باشه ؟

یونا : باشه

یونا : مامانی دوست دارم موهام رنگ سیمون باشه.چیکار کنم موهام رنگ سیمون بشه ؟

و من : موهای خودت که خیلی رنگش قشنگه از سیمون هم قشنگتره

یونا: نه ه هناراحت دوست دارم موهامو رنگ سیمون کنم.موهای آنتونیو چه رنگیه ؟ میخوام موهامو رنگ دوتاشون کنم

الان که داشتم این پست رو می گذاشتم عکسه سیمون رو دیده میگه: این بلوزه رو نداشت که.مامان چرا عکس سیمون رو بالا گذاشتی آنتونیو رو پایین؟

آخر هفته برای کاری رفتیم شیراز .کارمون که تقریبا نصفه انجام شد. سفر کوتاهی بود(میشه گفت یه روزه بود )ولی خوش گذشت یونا که از اولش گفت بریم پارک تا آخرش  متاسفانه فرصت نشد یونا رو به حافظیه و سعدیه و باغ ارم (که خیلی دوستشون دارم) ببریم :

اینم عکسای سفر یه روزه :

   

دشت ارژن :

    

یونا در دشت ارژن

      

دروازه قرآن :(یونا همش در حال بالا و پایین رفتن از پله ها بود. عاشق بلندی و ارتفاع است)

        

یونا-دروازه قرآن شیراز

    

     

      

     

آفتاب فارس  :

      

     

رستوران صوفی(عفیف آباد) :

   

رستوران صوفی

     

یونا هر غذایی که سفارش بدیم (حتی با هماهنگی خودش) یه لقمه میخوره و میگه من کباب(کوبیده) میخوام.و باید در کنار هر غذایی که بیرون میخوریم کباب کوبیده هم باشه.موقع سفارش ازش پرسیدیم یونا چی میخوری ؟

یونا : خندتون نگیره ها ؟کباب یونا خان ما عشق کبابه

جورواجور( عفیف آباد ): یونا و قوری دارن صبحانه چیپس با پنیر میخورن

      

یونا-عفیف آباد شیراز

          

شهربازی ستاره فارس  : 

 

 

و اینکه گل پسربا تمام همکاریهای بابا سعید جان اجازه خرید به مامان لیلی رو نداد (یه روزه میخواستم به همه کارهام هم برسم مژه)فقط تونستم چند دقیقه دوست و همکلاسی دانشگاهم شهزاد جون رو ببینم که خودش زحمت کشید و اومد آفتاب فارس پیشمون حیف شد درسا خانم گل(دختر دوستم) تولد دعوت بود و نتونستم ببینمش.

 

بعد از اینکه یونا حسابی بازی کرد رفتیم شام بخوریم که قوری جون رو دست پسر بچه میز بغلی دیدیم یونا یه دفعه از جا پرید و گفت مامان... مامان ...قوری... قوری رو برداشته و با عجله رفت و قوری جون رو از گم شدن حتمی نجات داد .

تو مسیر هم همش قوری با آهنگهای مورد علاقه یونا ر ق ص میکرد و یونا از ته دل میخندید و میگفت : قوری قوری خنده ام میگیره چقدر خنده دار ر ق ص میکنی

 

خلاصه اینکه قوری همیشه و همه جا در کنار ماست  وقتی به یونا غذا میدم باید قاشق رو طرف دهان قوری هم ببرم و به قوری هم غذا بدهم.قوری رو دستشویی میبریم حمام میبریم... و فقط شانس آوردیم قوری موقع خواب نمیخواد مثل داباد هوچهر جون رو پا تکون تکونش بدیم عادتش دادیم رو تختش میخوابه مژه.

شیراز یه بادکنک که با گاز هلیم پر شده بود براش گرفتیم که میگفت این بت من است و همه جا با خودش میبردش .بت من هم که وروجک بود و غیر قابل کنترل .شانس آوردیم تو راه برگشت نمیدونم یونا چیکارش کرد که ترکید مگرنه هر چیزی که میگذاشتیم رو بندش که تکون نخوره باز میومد بالا و مستقیم میرفت سراغ بابا سعید یا آینه ماشین نگران

و اینکه این روزها من به جای آقا گرگه و داداشش هم صحبت میکنم متفکر  و یونا میگه : گرگها صحبت کنن و این گرگ جون ها خیلی در پیشرفت امور یونا داری موثر هستن .این دو تا گرگها موجودات تمیزی نیستن و اگر یونا کثیف باشه زورش کم میشه و گرگها شکستش میدن و با تمیزی یونا زورش هم زیاد و زیادتر میشه و گرگها رو شکست میده.راستی وقتی من به جای گرگها صحبت میکنم یونا هم شنگول است.جالبه یونا همیشه شنگول و منگول رو قاطی میکنه و میگه : مامانی بزرگه کی بود؟ من بزرگه ام و من هم مامان بزی ام قوری هم حبه انگوره

وقتی از اداره میاییم خونه گرگه : داداش

داداش گرگه : بله

گرگه : من میگم لباسشو عوض نمیکنه بعد ضعیف میشه بهش حمله میکنیم

داداش گرگه : آره آره

و یونا سریع کفش و لباساشو بیرون میاره و ...

گرگه : بیا گولش بزنیم .شنگول... شنگول...

یونا : بله

گرگه : لباساتو نپوش گرمت میشه.دستت هم نشور بیا بریم بازی بهتره

یونا : میدونم میخوای گولم بزنی و سریع لباساشو تن میکنه و دست و پاشو میشوره و ... 

قربونش برم به game over میگه fame vo gameخنده

پ.ن.١ (٣٠/۴/٨٩) :امروز ظهر از خواب بیدار شد و گفت : مامان وبلاگم رو باز کن(دیگه پست گذاشتن و وبگردی من هم با حضور یونا خان است.تا وبلاگ دوستانش رو باز میکنم اسمشون رو میپرسه و عکسا رو نگاه میکنه و ازشون میپرسه و اگه قبلا اون وبلاگ رو باز کرده باشم میشناسه و میگه این ... است ؟)

من : کامپیوتر رو روشن کن تا من بیام

یونا : چرا کامپیوتر رو خاموش میکنید که من روشنش کنم

من : نگران

وبلاگش رو که باز کردم گفت : مامان ببین این اسپایدر منه رو که من اسپایدر من شدم یه اسپایدر من دیگه بذار بت من هم عوض کن بت من با ماشینش بذار.

اسپایدر من رو زود انتخاب کرد ولی سرچ کردم بت من,عکس بت من با ماشین بت من نبود همش بت من تنها بود

یونا : خوب بنویس بت من با ماشین که ماشینش هم بیاد

من : متفکر

نوشتم بت من با ماشینش بازم چیزی نیومد.گفتم :خوب بذار بنویسم batmanبه انگلیسی شاید اومد

یونا : خوب بنویس carشاید ماشینش هم اومد

و من : تعجب

و نتیجه اینکه عکسی که بت من کنار ماشینش باشه پیدا نکردیم فقط یه عکس بود که بت من با موتورش بود  که خوشش نیومد و گفت خوب باشه یه عکس بت من با رابین بذار دوست دارم رابین هم باشه و تصمیم گرفتیم  ماشین بت من رو هم جدا بذاریم کنارشون.

و این تیکه رو در اول این پست به تقاضای یونا تغییر دادم :  یونای من دیروز  سه سال و 11 ماهه شد.نفس مامان این روزها یا خودش اسپایدر من(قربونت برم من که تو صفحه اول search google که زدم اسپایدر من ,عکس قشنگت اومد بغل) و بت من و ...

    

پ.ن.٢ : پسورد پست بعد همون پسورد قبلی است . دوستان خوبم که پسورد رو فراموش کردن یا ندارن برام کامنت بذارن تا پسورد رو بهشون بدم لبخند



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ :: ۱:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هفته قبل هم با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت.بابایی گلم جمعه رفتش و یونا خان بعد از تقریبا دو هفته از شنبه راهی مهد کودک شد.جمعه شب همش نگران بود و میگفت دوست ندارم برم مهد و من با دیدن چشمهای قشنگ و پر اضطرابش قلبم به درد میومد و عذاب وجدان همیشگی اومد سراغم . ولی خدا رو شکر یونا پسر قوی است و سریع خودش رو با شرایط وفق میده.این یه هفته رو رفت مهد و یه روز با جای ساعتی که از گاز اهورا رو مچش نقش بسته بود و یه روز دیگه با جای ناخن باربد بالای چشمش اومد خونه البته میگه من خودم میرم با بچه ها کشتی میگیرم و اعتراف میکنه که شروع کننده جنگ خودشه حالا چقدر صحت داره نمیدونممتفکر.

یونا : مامانی باز خانم طلایی  منو واسوند کنار خودش

من : مگه چیکار کرده بودی ؟

یونا : هیچ کار.گفت جات همینجاست

من : ناراحت

داشتم جریان رو برای خاله نیلانش میگفتم ...که یونا اومد و گوشی رو از من گرفت

یونا : خانم طلایی منو کنار خودش نگه داشته که کسی گازم نگیرهاز خود راضی

خاله نیلان : خانم طلایی مربیتون است خاله ؟

یونا : نه خانم طلایی مربیمون نیست مدیر داخلیمونه

میگن حرف راست رو از بچه بشنو ولی آخرش من نفهمیدم خانم طلایی چرا یونا رو کنار خودش نگه داشتهبابا سعید هم که با خانم طلایی صحبت کرده بهش گفته یونا خودش هم خیلی شیطونه.

یونا کارتن پینوکیو رو خیلی دوست داره بابا که داشت میرفت بوشهر گفت :این چند روز من همش تو شکم نهنگ بودم .یونا بابا رو میبرده تو اتاق و چراغ رو هم خاموش میکرده یعنی تو شکم نهنگ بودن بعد دو تایی میومدن بیرون یعنی نجات پیدا کردن.وروجک همش تو تخیلاته

جمعه که باباییم رفت  با آرین و مامان مریم جون رفتیم استخر که  یونا و آرین حسابی آب بازی کردن.تو آب  چهار تایی دست هم رو میگرفتیم و مریم جون عمو زنجیر باف میخوند و وقتی پرسید با صدای چی ؟یونا گفت : با صدای تمساح

یونا آماده برای رفتن به استخر :

   

یونا آماده برای رفتن به استخر

    

شنبه یه سر رفتیم پاساژ امام رضا و از مغازه کیتی براش یه کفش تابستونی خوشگل گرفتیم .تیشرتی که اون روز تن یونا بوداز قبل از زیروتن براش گرفته بودم و یونا رو به روی زیروتن تیشرتش رو تن شرک دید.چه ذوقی کرد ...

یونا : شرک ... شرک...

شرک (مامان لیلی هزار چهره) : بله. چیه یونا جون ؟

یونا : ببین منم مثل تو پوشیدم . جالبه نه ؟

یونا و شرک با لباسهای مثل هم :

  

      

یکشنبه با چند تا از مامانای گل وبلاگی رفتیم پیش محمد طلا و مریم گلی و مامان مهربون و خونگرمشون :

عکسها از سمت راست : محمد مهدی خوش خنده و آروم -محمد طلا ی باهوش و مهربون-  رضوان خانم شیطون و شیرین زبون-آقا رضا پیکاسوی نازنین

    

     

یونا خان داره کشف میکنه صندلی که روی اون نشسته چه جوری بالا و پایین میره(اصلا نمیدونم از کجا متوجه شده این صندلیه بالا و پایین میره)    

        

    

       

یونا و علیرضا خان خوشتیپ:

    

یونا و علیرضا

        

بچه ها حسابی بازی کردن ولی خونه رو اینقدر بهم ریخته کردن که همه ما مامانها اینجوری خجالتاز مامان محمد طلا جون خداحافظی کردیم.در اینجا جا دارد که ازشون تشکر و معذرت خواهی کنم بغل

راستی مریم گلی هم خیلی ناز و دوست داشتنی بود عکسشو میتونید تو وبلاگ داداشش محمد طلا ببینیدلبخند

اینم یه صحنه از هنر نمایی بچه ها .ظاهرا قوری جون هم تو این بهم ریختگی نقش داشته چون میتونید  اون وسطا ببینیدش از خود راضی(فلش زدم)

   

    

عکس زیر(سمت راست)هدیه رضوان جون به یونا است و عکس زیر(سمت چپ)هدیه محمد طلا  جون به یونا است که دست هر دو تاشون درد نکنه قلب

    

     

چهارشنبه یونا با بابا سعید رفتن استخر

پنج شنبه صبح رفتیم خرید فروشگاه هدیه

یونا رو به روی فروشگاه :

   

    

ومثل همیشه نصف چرخ خریدمون خریدای آقا یونا بود:شامپو عروسکی(نمیدونم چند مدل است که یونا هر چی میخره بازم میریم هدیه یه مدل جدیدش رو آورده حمام ما پر شده از این عروسکا). هوس خوردن کالباس کرد اول کالباس فیله مرغ گرفت که نخورد و گفت مرغ و قارچ میخوام اونم دو تا ورقه خورد و رفت سراغ چیپس و پفک و خمیر دندون و ... اومدیم خونه دیدم چهار تا کنسرو بادمجون برداشته تعجبو هنوز لباسشو عوض نکرده شروع کرد به جاگیر کردن وسایلش

    

     

پنج شنبه شب رفتیم پیش نیلوفر و نیما کوچولو که ابوالفضل (همسایه شون ) هم اونجا بود.

عکس زیر پارکینگ خونمون(قبل از رفتن) که یونا مثلا بت من شده و داره پرواز میکنه:

   

     

 آقا نیما :

    

     

ابوالفضل(وروجک عجب ر ق ص ی میکرد.رو سرش میچرخید)-نیلوفر-یونا

           

     

جمعه و شنبه رو هم خونه بودیم و من گرفتار تمیز کاری و استراحت  بودم و یونا هم  با کارتن و کامپیوتر بازی و وسایل خونه سرگرم بود(البته در کنار من یا باباسعید) بازم خیلی حوصله اش سر رفته بود.یونا پمپش رو خراب کرده یه بار هم مامان عاطی داد براش درستش کردن بازم وروجک خرابش کرد و هنوز فرصت نکردم براش جدیدشو بگیرم.استخرش هم باد نداره.برای همین روز جمعه بردمش تو بالکن و تشت و لگن و این چیزها هم بردیم و حسابی آب بازی کرد.شنبه هم بردمش که بازی کنه که ...

تو تشت رو کف حمام ریخته بود.بلند شد پاش لیز خورد و محکم افتاد رو تشت  و تشت شکست و با اینکه من کنارش بودم نتونستم بگیرمش و قربونش برم رو پاش چند تا خراش بزرگ و بد افتاد.نمیدونید چه حالی شدم یونا گریه و من گریه ... اگه بابا سعید نبود میبردمش بیمارستان ولی بابا سعید دو تاییمون رو آروم کرد و به پاش بتادین زد و پانسمانش کرد.خیلی خیلی بد بود شبش اصلا خوابم نمیبرد و بالشم از گریه خیس شده بود.صورت قشنگش رو که نگاه میکرد دلم آتیش میگرفت.یعنی من مامان بدی هستم ؟همش از خدا میخواستم که پسرم رو برام حفظ کنه و هر بلایی میخواد سر اون بیاد سر من بیاره برای سلامتی پسرکم صلوات فرستام تا خوابم برد.

 

نفس, زندگی, عمر و همه چیز من دوست دارم بغل

   

 

 

یونا امتحان پایانی   tiny talk 1Aرو با موفقیت دادبغل و خیلی خوب یاد گرفته و تو صحبتهای روزمره اش از کلماتی که انگلیسیشو بلده استفاده میکنه و مرتب معنی کلماتی رو که نمیدونه ازمون میپرسه.

   

 

        

یونای شیرین زبون من  :

به خیلی وقت پیش میگه خیلی پیش وقت  و از به نظر من و راستی و یادته ویادم باشه و حدس میزنم و مثلا و میگما  تو جملاتش زیاد استفاده میکنه.قربونش برم مثل آدم بزرگاست بغل

1)یونا : مامان حیوونا از آدما میترسن ؟

من : آره مامانی

یونا : مثلا وقتی حس میکنن میخوای بزنیشون بهت حمله میکنن ؟(قربونت برم من با حس میکنن گفتنت)

من : نه مامانی فرار میکنن

2)بابا سعید خواب بود و من و یونا داشتیم صحبت میکردیم که یه صدایی اومد یونا : احساس کردم بابایی بیدار شده

3)یونا و ف ا ر س ی 1 :

یونا : مامان من سالوادورم و سیمون تو کی هستی ؟

من : من هیچکدوم نیستم مامانی ولی از ایزابل خوشم میاد

یونا : چرا؟

من : از قیافه اش خوشم میاد

یونا : من هم از قیافه سالوادور و سیمون خوشم میاد

یونا از تو گوشی های که ماماجون بیچاره تو سریال افسانه افسون گر خورد خیلی خوشش اومده و همش منتظره ماماجون تو گوشی بخوره.

4)از مهد که برگشت دیدم با ماژیک یه خط کلفت رو دستش کشیده پرسیدم مامانی چرا رو دستت خط کشیدی ؟

یونا : اینو کشیدم که یادم نره.اه یادم اومد به بابایی بگم برام ماژیک بیاره

و اینجوری است که جدیدا دست یونا خان همیشه رنگی است که یادش نره که ...

5)یونا : قوری من میخوام برم کلاس گیتار و شروع کرد به مثلا گیتار زدن اونم از نوع گیتار برقی و اکشن

یونا : قوری اینو میبینی تو دستم؟یه چیز کوچولوهه. با این گیتار میزنن تو بلد نیستی .اسمش ایکسه.ایکس. فهمیدی ؟

یونا : مامان میخوام برم گلاس گیتار و میکروفون باشه ؟

من : کلاس میکروفن که نیست مامانی باید بری کلاس آواز

یونا : قوری من میرم کلاس آواز و کلاس گیتار.تو کلاس چی میری ؟ میخوای تو هم مثل من باشی بری کلاس خوندنی و گیتار ؟یا مثلا تو بری کلاس دُمبک  

6)یونا همیشه به من میگه : تو نففسمی. نففش .میدونی چرا وقتی خوابی بوست میکنم ؟(وقتی خوابم همش بالای سرم میاد و من رو میبوسه) برای اینه که دوست دارم.

7)وقتی میخوام برای یونا کتاب بخونم چند تا کتاب رو انتخاب میکنه و یکی یکی به من میده که بخونم.وقتی یه کتاب تموم میشه کتاب بعدی رو که به دستم میده میگه : حالا اینو بخون ببینیم جریان چیه

8)یونا مرتب از من و بابا سعید میپرسه : وقتی من بزرگ شدم شما پیر میشید؟بعد میمیرید ؟

٩)یونا طبق معمول داشت آشپزی میکرد.شلیل و لیمو با پوست و سیب رو رنده زد بعد گفت : کاکاوو هم بریزیم عالی میشه .

یونا : مامان من بازنشسته شدم

من : چرا ؟سوال

یونا : چون دیگه جنگ میکنم دستبند و پابند و این چیزا میزنم جنگ میکنم.شرک تو هم بازنشسته شدی مثل من که بازنشسته شدم ؟

10)میخوابه روی زمین و چشماشو میبنده و میگه : مامان من مثلا خوابم برده تو بیا بگو آخی ی ی بچه ام خوابش برده ببرم بخوابونمش

11)وقتی من و بابا سعید با هم تعارف میکنیم میگه : واااای بازم تعارف کردن

12)وقتی تلوزیون کارتن خوبی میذاره خاله آنی و خاله نیلان زنگ میزنن که برای یونا اون کانال رو بگیریم.خاله آنی زنگ زد که فارس رو بگیریم خونه مادر بزرگه داره.یونا خیلی خوشش اومد اولین بار بود میدید یه بار خواستم dvd اش رو براش بگیرم یه چیز دیگه گرفت و گفت خونه مادر بزرگه دوست ندارم.بعد از اتمام ...

من : بیچاره جوجوها دیدی مخمل چه اذیتشون میکنه

یونا : بیچاره مخمل  آخه جوجه ها نمیذارن مخمل بیچاره بخوابه

از یه سر و دو گوش شدن مخمل هم خیلی خوشش اومد

    

 

    

aیونای  عصبانی

b) یونای آروم

c) یونای آدم آهنی که شارژش تمام شده (میگه مامانی ببین شارژم که تمام میشه اینجوری میکنم همه خندشون میگیره  مامان عاطی بابا جون همه میخندن ... )

d) یونای خندون ( حالتهای دیگه ای هم از این مدل عکس دارم که همه رو خیلی دوست دارم. ولی همینا رو میذارم)

چند تا از مامانهای گل ازم پرسیده بودن اسباب بازی های یونا رو کجا جا میدم؟ 

   اتاق آقا یونا

در جوابشون باید بگم  که یه سری اسباب بازی هایی که دیگه با اونا بازی نمیکنه یا تکراری هستش رو میبخشم ویه مقدارش رو هم توی کیسه زیپ دار بزرگ جا دادم و گذاشتم تو انباری(تو عکس زیر میبینید) و جند مدت یه بار جاشو با اونایی که تو اتاقه عوض میکنم که تنوع بشه.ماشین شارژی اش رو هم تو انباری گذاشتم.دوچرخه اش هم که بیشترین استفاده رو ازش میکنه و همش با خودش این بر و اون بر میبره و موقع خواب پایین تختش میذاره و تا بیدار میشه سوارش میشه.یه سری بادی ها و ... رو هم جمع کردم  و گذاشتم بالای کمد و جاشون رو چند مدت یه بار عوض میکنم تا براش تازگی داشته باشه.عروسکا رو هم از روی کمد و جلودر و پشت در و روی دیوارها و ...آویزون کردم. ولی به مامان هایی که نی نی های کوچولوتر دارن اینو بگم که دور و بر بچه ها رو زیاد اسباب بازی جمع نکنید چون با مشکل من مواجه میشید یونا زیاد علاقه ای به بازی با اسباب بازی نداره و ترجیح میده با مبل و صندلی و قابلمه وگوشت کوب و وسایل خونه خودش رو سرگرم کنه ...

من : یونا مامانی از امروز بیا به هم قول بدیم شما بااسباب بازیها بازی کنی و دست به صندلی و وسایل خونه نزنی.ببین همه وسایلمون خراب شده.اگه قول بدی همه وسایل رو عوض میکنیم و جدید میگیریم که مامان لیلی هم خوشحال بشه.باشه مامانی ؟

یونا : باشه پس باید همه اسباب بازی های من رو هم عوض کنیم و جدید بگیریم اینا قدیمی شدن

   

    

بهانه ای شد که بقیه عکسهای اتاق یونا رو  بذارم تا اتاقش در ۴ سالگی(تقریبا دو ماه دیگه مونده) براش به یادگار بمونه. 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ :: ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من و یونا دوشنبه بعد از ظهر از سفر برگشتیم .به هر دوی ما خیلی خیلی خوش گذشت. برای من یه استراحت حسابی بود و برای یونا بازی حسابی .

     

یونا و غلام(هاپوی خاله نیلان)

       

 باباجون هم با ما اومد اهواز یعنی یونا به شرطی که بابا جون هم با ما بیاد راضی شد برگرده مگرنه میگفت میخوام بمونم و دوست ندارم بیام اهواز.از اونجایی که ناز آقا یونا خیلی خریدار داره بابای گلم هم با ما اومد که چند روزی پیش یونا باشه.

 خیلی خسته بودم و این چند روز رو سعی کردم خونه و پیش مامان گلم باشم و استراحت کنم و زیاد بیرون نرفتم.یونا هم بیشتر وقتش رو با بابا جون و تخشا (نوه همسایه و دوست خانوادگیمون) میگذروند و با تخشا و هاپوش(اریکا)خیلی کنار میومد و موقع خواب هم به زور از هم جداشون میکردیم یا یونا خونه اونا بود یا تخشا پیش ما بود.

    

یونا و تخشا و اریکا

        

پنجشنبه رفتیم پیش محمد امین (پسرخاله من) و هاپوش(تیپسی) که یونا و محمد امین کمی بازی کردن و بیشتر با هم جنگ کردن.

   

یونا و محمد امین

    

محمد امین

   

تیپسی هاپوی محمد امین

     

جمعه با مامان عاطی و خاله آنی و خاله نیلان رفتیم بندرگاه که خیلی خیلی خوش گذشت :

    

   

       

شنبه خونه دوست مامان عاطی دعوت شدیم که یونا با ترمه خانم دوست شد و بماند که اولش سر دختر و پسر بودنشون یه جنگ و دعوایی کردن ولی بعدش با هم دوست شدن (یونا فکر میکرد اسم ترمه کرمه است و بهش میگفتم مامان ترمه نه کرمه ولی باز یادش میرفت و صداش میزد کرمه)

    

یونا و ترمه

    

       

و بریم سر کادوهایی که یونا خان گیرش اومد :

کادوهای مامان عاطی :

وایت برد مملی-تشک و بالش و پتو برای قوری جون(مامان عاطی خودش درستشون کرده.قربون مامان با حوصله ام برم من. دور پتوی قوری رو چه پر پری هم کرده)- عروسک- قوری و قورانه رو میبینید که دامن دار شدن(دامن هاشون رو مامان عاطی به درخواست یونا براشون درست کرده)

    

      

این هم یه عکس تکی از قوری جون با دامن و موگیر جدیدش :

   

قوری جون با تیپ جدیدش

      

لیوان نی دار

     

 

        

توپ-کلبه کوچک آقا یونا

    

   

      

کلبه کوچک من -گیره لباسی قورقوری-عروسک دستی قوری

     

     

تخت برای قوری :

    

       

کادوی خاله آنی :جلد 1 نا 10 کتاب فسقلی ها  (عکس بالا)

کادوی خاله نیلان : لباس شیر

   

    

    

کادوی دایی علی:ماشین و جلیقه شنا (عکس 3 و 4)

کادوی خاله پونه (همسایه و دوست خانوادگی) :جورچین مغناطیسی+تخته سقید(عکس 1 و 2 )

    

     

کادوی خاله بهاره(دختر خاله من) : سری چهار تایی پازل

    

 

و...یونای ژیمناستیک کار :

    

     

    

 



موضوع مطلب :
جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ :: ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بابا سعید  جان , باش و با بودنت باعث بودن من باش

متاسفانه امسال مامان لیلی و بابا سعید روز پدر رو پیشت نیستن ولی از اینجا بهت میگیم که :

دوستت داریم خیلی زیااااااااد بغلماچ

روز پدر بابا جون های یونا و همه باباهای مهربون مبارک تشویقامسال من و یونا روز پدر رو پیش بابای من هستیم بغل


 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ :: ۳:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام. الان ساعت یه ربع به ٣ نیمه شبه و بابا سعید و یونا خواب هستن. از یه ربع به شش صبح که بیدار شدم  تا الان نخوابیدم مژه.ناگفته نماند که تو اداره هم طبق معمول روز پرکاری داشتم(حسرت یه روز کم کار به دلم موندهخیال باطل).و اینکه تقریبا سه ساعت و نیم دیگه باید اداره باشم ناراحت.آخه ساعت کارمون از شش و نیم صبح شده اوه.

من و یونا فردا ظهر بعد از تایم اداره میریم بوشهر پیش مامان عاطی اینا بغلاز اول هفته به یونا گفته بودم اگه خونه رو به هم نریزه میبرمش بوشهر و یونا هم اصلا خونه رو به هم نریخت دروغگو و به همین علت است که من تا الان بیدارم.غذای فردا و وسایل رو آماده کردم و گفتم سریع یه پست بذارم احتمالا دیگه نمیخوابم تا برم اداره خمیازه

امروز بعد از ظهر آیناز جون اومد پیشمون که از مهربونی و خانومیش هر چی بگم کم گفتمبغل.با حوصله زیاد با یونا بازی کرد و براش شعر خوند قلبکلی هم زحمت کشیدن و هدیه های زیر رو برای من و یونا آوردن :

اینم عکسایی است که روز جشن مهد کودک خود مهد از بچه ها  گرفته بودن (تازه اسکنش کردم) :

         

       

پ.ن :  شاید به این پست ماجراهای یونا و قوری رو اضافه کنم لبخند



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed