یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ :: ٥:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه هفته قبل یونا و هستی رو بردیم شهر بازی پاداد که حسابی بازی کردن . همه بازیهایی که به سنشون میخورد رو سوار شدن.فقط این سه تا عکس رو میذارم چون عکسا زیاد هستن :

یونا و هستی

      یونا و هستی

بعد رفتیم پیتزا آفتاب که یونا خان خودشو با دو قاشق سالاد ماکارونی سیر کرد و لب به پیتزاش نزد.

یونا و هستی وقتی که ما مامان و باباها تازه داشتیم سلام و حال و احوال میکردیم :    

یونا : اسکوتر من تند میره.خیلی تند

هستی : اسکوتر من هم خیلی تند میره

یونا : من میرم بالا. بالای ابرا

هستی : من میرم قطب شمال پیش بابا نوئل

یونا : من هم میرم پیش بابا جونم من دو تا بابا جون دارم میرم پیششون

آخر شب هم رفتیم بازار کورش یونا این قاب رو دید که دیو و دلبر(کارتن مورد علاقه یونا تو این هفته) داره . خیلی خوشش اومد براش گرفتیمش و زدیم به دیوار اتاقش :

 پنج شنبه هم هستی اینا اومدت خونمون که یوناو هستی حسابی بازی و شیطنت کردن و اصلا هم با هم دعوا نکردن دروغگو.یه کم هم تو بالکن آب بازی کردن.متاسفانه ازشون عکس نگرفتم یعنی نمیشد عکس بگیرم مژهچون من و خاله هاله(مامان هستی) برای کنترل شیطنت این دو تا وروجک کم بودیم و اگه من هم عکاس میشدم دیگه هیچ

  

این روزها هوا خیلی گرم است به نظرم کلمه گرم براش خوب نیست بگم آتیشه بهتره.گرما به همراه گرد و خاک .وسط هفته یونا رو بردیم دکتر که در مورد شربت zaditen با دکترش مشورت کنیم که به جای کتوتیفن بهش بدیم.برگشتیم خونه یونا تب کرد چون هوای بیرون گرم بود و تو ماشین کولر زدیم خنک شد یونا سرما خورد.برای همین تصمیم گرفتیم تا وقتی مجبور نشدیم یونا رو نبریم بیرون.فکر کنم همون روزی دوباری که میبریمش مهد و برمیگردونیم کافیه.از وقتی zaditen بهش میدیم خداروشکر سرفه هاش کمتر شده.

یه ماهیتابه است که یونا مدتی است که میگه این سگه منه (قبلا گفته بودم) و جدیدا میگه اسبمه و یه بند هم بهش بسته و یه مدت به پشت دوچرخه اش میبستش که ترق ترق صداش که به کف زمین میخورد شدیدا اعصاب من و بابا سعید خسته رو به هم میریخت و انتظار میرفت که همسایه پایینی برای گله و شکایت بهمون سر بزنهخجالت. با کلی صحبت و توضیح و ...راضیش کردیم  اسب رو به دسته دوچرخه آویزان کنه که بازم بهتر شد و فقط وقتی از دستش میوفتاد زمین یه شوک عصبی بهمون وارد میکرد(سنجش اعصاب با اسب یوناکلافه -با نوبت قبلی در خدمتیم).الان هم که قوری بیچاره رو میبنده به اسبه و میدوه یعنی قوری داره اسب سواری میکنه و یونا صاحبه اسبه و تعداد اسبهاش هم بیشتر شده اول رفتش یه ماهی تابه دیگه از آشپزخونه برداشت که راضیش کردیم یه سبد پلاستیکی  جایگزینش کنه که سر و صدا نداشته باشه و الان یونا خان صاحب دو تا اسب است (این هم از نتایج زیاد اسباب بازی داشتنه متفکر).اسبه رو با بندش به کابینت آویزون میکنه و میگه اسبه خوابیده مامانی به جاش خورپیشت (خروپفپ)کن.و...

یونا به من : خانم شما چند تا بچه داری ؟

من : یه دونه

یونا : خوب بیا بچتون رو سوار اسب کن.تند برم یا یواش ؟

من : یواش بچه ام کوچولوهه میترسه

یونا : من مواظبشم و ...

یونا : خانم شما چند تا بچه دارید ؟... مامان یعنی 2 تا بچه داری خوب ؟

من : 2 تا بچه دارم

یونا : خوب دو تاشون رو بذار رو اسب که من دورشون بدم و ...

یونا : مامان مامان قوری رو سوار اسب کردم تند بردمش قوری از روی اسب افتاد

من : إه حالا چی شده ؟ قوری حالش خوبه ؟

یونا : نه حالش خوب نیست پاش شکسته بردمش بیمارستان بهش آمپول زدن رو دست ... مامان من که اسفلاغ کردم چی بود زدن رو دستم ؟

من : سرم مامانی

یونا : عا یادم اومد سرم بود رو دست قوری سرم زدن الان داره گریه میکنه.مامان صدای گریشو در بیار

قوری : گریهگریه

یونا : خندهخندهقوری...قوری خیلی از صدای گریه ات خنده ام میگیره. مامان بیا صدای گریه قوری  رو ضبط کن من بشنوم

صدای گریه قوری رو با موبایلم براش ضبط کردم(سرگرمی جدید یونا اینه که مرتب شعر میخونه و صحبت میکنه و من صداشو ضبط میکنم و گوش میده خیلی از این کار خوشش میاد)

و بعدش یونا به بابا سعید : ما خیلی ناراحتیم من, مامان لیلی, سگه, گاوه ,شرک ,قورانه ...

بابا سعید : چرا بابایی ؟

یونا : آخه قوری از روی اسب افتاده بیمارستانه.من که تند رفتم  از اسبم افتاد.خودش گفت تند برو ...تند برو... الان از اونا ... مامان چی بود رو دست من زدن ؟

من : سرم مامانی

یونا : عاه سرم.سرم رو دستش است ببین جاش رو دست من هم هست.قوری قوری ...

قوری : آی ی ی ی پااااام پاااام درد موتونه ه ه ه

یونا : قوری ببین دست منم چی شده... اینجا ...اینجا (جای زخم و خراش در همه جای دست و پای یونا یافت میشه اینقدر که ماشالله شیطنت میکنه و میوفته) ولی من اصلا گریه نمیکنم چون قوی ام (اینو خداییش راست میگه یونا کم پیش میاد گریه کنه)

مکالمه تلفنی یونا و خاله نیلان :

یونا : خاله نیلان برای قوری یه تخت و یه دامن بگیر

خاله نیلان : خاله مگه قوری دختره تعجبسوال

یونا : آره دختره. قبلنا پسر بود الان دختر شده

خاله نیلان : چه جوری دختر شد خاله ؟

یونا : فرشته مهربون دخترش کرد

و یونا به من : مامانی قوری boy بود الان girl  شده

یونا این روزها از کارتن beaty and the beast (دیو و دلبر)

   

خوشش اومده و بهش میگه دیو و دلور (قربونش برم منظورش همون دلبر است)و هر روز با دقت و هیجان میبینه جالبه آخرش که دیوه آدم میشه اشک میریزه.قربون پسرک با احساسم برم من بغل

 از اون قسمتی که دلور  اولین بار که وارد قصر و اتاق دیو میشه و دیوه میبیندش و حمله گرگا به دلور و نجاتش توسط دیوه خیلی خوشش میاد

یونا : مامان الان سایه دیوه میاد.اومد دیدی ؟

یونا : مامان من دیوه هستم تو هم دلور باش

و  نمایش دیو و دلور هم با بازی مامان لیلی و یونا به کارهای روزانه ما اضافه شد.یونا نقش دیو رو بازی میکنه و من دلور هستم .قربونش برم میره می ایسته روبه روی پنجره و پشت به من : من که دیوم دارم بیرونو نگاه میکنم .مواظب باش الام میاما مواظب باش فرار کن که من بهت حمله میکنم .الان سایه ام میوفته. اومدم و صداشو کلفت میکنه : چرا اومدی اینجاااااا و ادامه داستان...

از بیرون اومدم و زنگ آیفون رو زدم :

یونا : الو

من : قربونت برم من .پسری خوبی؟

یونا : من الان یونا نیستم من آدم آهنی ام آدم آهنی در رو برات باز میکنه

من : ممنونم آدم آهنی جون

اومدم تو دیدیم ساکته و دهانش هم به یه طرف برده و در حالی که سعی میکنه مثلا نخنده

من : آدم آهنی بیا یه بوس بده به مامانت

یونا : آدم آهنی شارژ نداره . وقتی شارژ ندارم دوستم داری؟

من :آره قربونت برم معلومه که دوست دارم. الان بهت غذا میدم که شارژ بشی چه فکر خوبیه

 و به این بهانه بهش غذا دادم چشمک 

 

یونا : مامان من و قوری آدم آهنی شدیم فرشته مهربون آدم آهنیمون کرده وقتی کار خوب کردیم دوباره آدم میشیم مثل دیوه که کار خوب کرد فرشته مهربون آدمش کرد

 

تو پست قبل عکس دمپاییشو که پاره کرده بود دید و گفت : اه دمپاییم که پارش کردم.  چرا ازش عکس گرفتی؟مگه خوشگله ؟ 

من : یونا دوست داری کیک تولدت چی باشه ؟

یونا : تام و جری نه.اون  سگه  هستا که همش مواظبه بچشه .یادته؟دوست دارم اون سگه کیکم باشه

 

یونا : مامان الان میام. برم با بابایی کشتی بگیرم.من بابایی رو  از بازی میبازونمش

یونا : مامانی ی ی ی ببین شکمم چقدر بزرگ شده چیکار کنم سوال

و یه تشکر از قوری جون که مشکل مسواک زدن یونا رو تا حد زیادی حل کرده ما هر شب سه تایی (مامان لیلی و یونا و قوری) مسواک میزنیم و قوری جون هم مسواک داره.قوری جون ممنونمبغل با وجود شما خیلی از مسایل تو خونمون کمرنگ شده

قوری اینجا... قوری آنجا... قوری همه جا ...

حتی موقع لگو بازی قوری جون با لگو کوچولو ها خونه میسازه یونابا لگو بزرگا

       

سه شنبه تا رفتم در مهد دنبالش گفت : مامانی یاشار فوتبالیست شده رفته کلاس فوتبال گل زده بهش یه توپ جدید جایزه دادن نه مثل من توپ قدیمی که دارم قرمز و سفیده اونجوری نه جدیدش.به پاش هم یه دستبند بسته بود که وقتی افتاد چیزیش نشه من اول فکر کردم پاش درد گرفته بعد دیدم نه ه ه ه درد نگرفته دستبنده منم میخوام برم کلاس فوتبال

و این جریان رو پشت تلفن برای بابا سعید و مامان عاطی هم تعریف کرد و

بابا سعید : بابایی هوا خیلی گرمه میپرسیدی کی میره کلاس ؟

یونا : گرم نبود ه ه ه کولر زدن

یونا هر فیلم یا کارتنی میبینه خودشو جای یه شخصیت اون فیلم یا کارتن میذاره و  میگه من نقش... ام . تو میخوای کدوم باشی  ؟

یونا موقع سریال سفری دیگر : من نقش سیمونم و سالبادول هردو تاشونم چون خیلی قوی ام تو کدومی ؟سیمون خیلی قوییه با مشت زد به دهان والتر خون اومد.خون نبودا.رنگ بود مثلا خون بود.

و من : متفکر

یونا موقع پخش کارتن:من اردکه ام تو کدومی ؟ من یاده بچگی یام افتادم تو هم یاد بچگی هات افتادی ؟

یونا موقع پخش پاپای : من پاپای هستم.تو کدومی؟

من : من هم خانومشم

یونا : نه تو اون آقاهه باش که من بهت زدم داغون شدی

یه سری اسباب بازی هاش رو گرفته بود که بریزه دور

بابا سعید : چرا بابایی ؟

یونا : آخه من دیگه بزرگ شدم

بابا سعید : خوب بذار برای نی نی هایی که میان خونمون باهاشون بازی کنن

یونا : باشه میذارم الیسا که اومد بهش میدم آخه الیسا بلد نیست باشون بازی کنه فقط خنده اش میگیره

یونا : مامان الیسا بزرگ شده؟مثلا من صداش بزنم الیسا بهم میگه بله. الان راه میره؟

یونا : من دیگه بزرگ شدم باید برم کلاس بالا(پیش دبستانی مهدشون طبقه دوم است) بعد شعر بخونم خداااا حاااافظ خداااا حاااافظ(دستشو هم تکون میداد-پیش دبستانی هاشون تو جشن مهد سرودی که خوندن خداحافظی از مهد بود ) مثل مانیا ...تینا که بزرگ شدن برای من باید کیف بزرگ بخرید کیف من کوچیکه مثل کوچیکا

و نتیجه : بابا سعید براش این کیف رو خرید که آقا یونای ما خیلی دوستش داره و با اون احساس بزرگ بودنش تکمیل شده و بهش اعتماد به نفس بیشتری داده بغل

این جایزه رو هم فرستادیم کلاس زبان بهش بدن که مثلا خودشون به یونا دادن :

 

 آخر این هفته من و یوناتنها بودیم و بابا سعید ماموریت بود ناراحت.پنج شنبه خاله سهیلا و رضا و رزا اومدن دنبالمون و با هم رفتیم بیرون.یونا کیفش رو هم با خودش آورد که به رضا نشون بده که من هم کیف بزرگ دارم. 

و اینقدر یونا و رضا شیطنت کردن که از بیرون رفتنمون پشیمون شدیم آخرش هم یه آقای فروشنده بهمون گفت : ممنون از خریدتون.شب خوشی داشته باشید و با لبخند... خدا بهتون صبر بده مخصوصا این کوچولوهه خیلی شیطونه

طبق معمول تا رفتیم برج سه تایی دلی مانجو خواستن که خاله سهیلا براشون گرفت.یونا خان هم یه دونشو نصفه خورد  و بقیه رو داد به من و رفت تو اسباب بازی فروشی و این بت من رو گرفت :

  

نفس مامان امروز سه سال و ده ماهه شد.شیطون بلا میگه : مامان خیلی دوست دارم تو نفسی... نفس.میدونی چقدر دوست دارم؟ اندازه ابراااا درختاااا میزاااا صندلیاااا

کلاس زبانش این سری خوب پیش میره. سری قبل که اسمشو نوشتیم رفت بوشهر و سر کلاس نرفت .وروجک شیطونی میکنه و میگه : مامانی excuse me



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ :: ٦:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز مادر رو به همه مادرهای مهربون و مامان گل خودم که جز بهترین و صبورترین و فداکارترین مادرهای دنیاست تبریک میگم و از راه دور دستش رو میبوسم .قادر نیستم ذره ای از دریا محبت و مهربونی و از خودگذشتگی هایش رو جبران کنم و فقط میتونم بگم مامان گلم ممنونم و خیلی خیلی دوستت دارمبغلو از یونای قشنگم هم ممنونم که  با وجودش تو زندگی ام حس قشنگی مادری رو به من هدیه داده .پسرک نازنین و باهوشم دوست دارم

         

       

  وقتی یونا کوچولوتر  بود این تصور رو داشتم که با بزرگتر شدنش کارهای من کمتر میشه و میتونم دستشو بگیرم و به راحتی این طرف و اون طرف ببرمش و باهاش بازی کنم و در کنارش به کارهای خودم هم برسم  ولیخیال باطل ... 

یونا دوست داره همش من با خودش صحبت کنم و بازی کنم و وقتی با باباسعید صحبت میکنیم عصبانی میشه و میگه ساکت باشید من دارم صحبت میکنم ...یا دوست نداره پشت تلفن برم یا تلوزیون ببینم یا ...یونای من در کنار شیرین زبونی ها و خوشمزگی هاش اون قدر به من وابسته است که رسیدگی به امور رو برام خیلی خیلی سخت کرده. من در کنار کارهای خونه و فکر صبحانه و ناهار و عصرونه و شامش که متنوع  و مقوی باشه تا به ذوق تنوعش بتونه خوب بخوره connie_feedbaby.gifباید مدام نقش قوری و سوسک و شرک و  اسپایدر من و پلیس و بت من و دوستان و داداشی و برادرهای یونا رو هم بازی کنم و تو بازیهای کامپیوتری و تماشای کارتن با اون شریک باشم و موقعی که در نقش خانم بزی تو آشپزخونه دارم برای شنگول و منگول و حبه انگور علف آماده میکنم مژهیونا که اون موقع شنگول یا شیر یا گرگ یا ... کنار منه  چند دقیقه یه بار میپرسه علف آماده شد؟بریم تو اتاقم ببریم برای برادرام.و دو تا دست کوچولو کناره من ژله و کتلت و ... درست میکنه و باید با اضطراب غذا درست کنم که یه موقع خدایی نکرده دستش به قابلمه داغ نخوره یا روغن بهش نپاشه.وقتی دارم غذای جدیدی درست میکنم با کنجکاوی میپرسه هر کدوم رو چه جوری درست میکنم و چه چیزایی  رو با هم قاطی میکنم و تو تکراری ها دیگه حرفه ای است. وقتی لباس یا  پودر تو ماشین میریزم میگه من بریزم و ... چند لحظه که در کنار خودم نمیبینمش و خوشحال سرعت کارم رو زیاد میکنم با این چنین دسته گلهایی رو به رو میشم (دمپاییش رو قیچی کرده) یا با چنگال اونقدر به دسته مبل یا صندلی کوبیده که سوراخ سوراخ شده یا ...

    

 

 

 

 

١از بیرون اومده بودم گفتم : کوچولوی من سلاااام

یونا : من کوچولو نیستم. من بزرگم .من شیر بت منم. پلیسم

٢داشت برام موهامو درست میکرد بعد از تمام شدن کارش گفت : مامان ببین چه خوشگلت کردم حالا بری اداره میگن إه تو لیلی خانم هستی. چه قشنگی...

٣روز جشن مهد که براش غذا برده بودم :

یونا : قوری تو هم غذا با خودت آوردی ؟

قوری : آره منم با خودم غذا آوردم

یونا : تو چی آوردی ؟

قوری : مرغ و کشکش و برنج و این چیزا

یونا : غذای مثل من آوردی؟

قوری: آره مامانم وقت نکرده بود غذاشو آماده کنه از مامان تو یه بشقاب غذا گرفته

یونا : باشه اشکالی نداره.مامان تو یه بشقاب غذا به مامان قوری دادی که قوری بخوره ؟

من : آره مامانی

و چند روز بعد براش غذا کشیده بودم :

یونا : قوری تو هم داری غذا میخوری؟مثل من که دارم غذا میخورم؟

قوری : آره آره من هم دارم غذا میخورم

یونا : قوری مامان خودت غذا درست کرده یا مامان من یه بشقاب بهت داده ؟

قوری:مامان تو یه بشقاب داده

یونا :قوری به مامانت بگو خودش غذا درست کنه

قوری : چرا؟آخه مامان من این غذاهه رو بلد نیست

یونا : مامان به مامان قوری یاد میدی غذا درست کنه برا قوری

من : آره مامان یادش میدم

یونا : قوری ...خوب به مامانت بگو به من تلفن بزنه بگه با مامانت کار دارم بعد من گوشی میدم به مامانم که مامان من بهش یاد بده بگه مثلا چه چیزایی توش میریزن

قوری : باشه

یونا : مامان قوری

مامان قوری:بله

یونا : خودت برای قوری غذا درست کن آخه مامان من زحمت میکشه خسته میشه

۴یونا به همه چیز با ریز بینی و دقت نگاه میکنه :

یونا : مامان میوه که میخریم کسی درستش میکنه بعد ما میخریمش ؟

من : نه پسرم میوه رو از درخت میچینن.اول درخت رو تو زمین میکارن بزرگ که شد میوه میده

یونا : سس چی ؟

من: سس رو تو کارخونه درستش میکنن یعد تو مغازه میفروشن

یونا : عروسک چی ؟

من : عروسک رو هم تو کارخونه درست میکنن

یونا :جوجه چی ؟

من : جوجه از تخم بیرون میاد...

۵داشتم لوبیا سبز ریز میکرد طبق معمول یونا هم داشت با من همکاری میکرد چند تا از لوبیاها رو از غلافشون در آورد گفت : اشکال نداره اینا برای من باشه ؟

من : نه پسرم بذار بعد میریم تو باغچه میکاریمشون

یونا : بعد بزرگ بزرگ میشه میره بالا بعد من ازش میرم بالا یه شمشیر هم با خودم میبرم غوله رو میکشم تو هم با من میایی ؟

     

      

 

من : نه مامانی من از غول میترسم

یونا : پس کی با من بیاد؟

من : بابایی

یونا : بابایی میگما خوب من دارم میرم بالای لوبیا غوله رو بکشم تو هم میایی با من ؟

بابا سعید : آره بابایی میام

 

لوبیاشو با هم تو باغچه کاشتیم و برای اینکه واضح تر رویشش رو ببینه  چند تا لوبیا هم ریختم تو  کاسه آب رو اپن گذاشتم که هر روز نگاه کنه ببینه کی جوانه میزنه .  

۶آب ریخت تو جای ژله و گفت : مامان اجازه میدی اینا رو بذارم تو یخچال

من : بذار پسرم

و بعد از چند ساعت : مامان ببین یخ نزده. هنوز آبه

من : باید بذاری تو فریزر که هواش سردتره اون وقت یخ میزنه. براش گذاشتمش تو فریزر

    

 

      

بعد که یخ زد همه رو خالی کرد تو ظرف و گفت : مامان برام بذارش رو گاز ببینم وقتی بپزونیشون چی میشه ؟ چی درست میشه ؟

من : یخها آب میشه

یونا : بعد چی میشه ؟

من : بعد اینقدر گرم میشه که همه آبها بخار میشه و میره تو هوا

یونا : یعنی آبها کجا میرن ؟

وروجک ما هنوز 4 سالش نشده جامد مایع و گاز رو یاد گرفته و مرتب آب میذاره تو فریزر و میاره بیرون که آب شه و میگه گرمش کنید و ...

٧یه عروسک نی نی داشت که تا الان تو دکور بود جدیدا آوردتش بیرون و میگه : این داداشمه اسمش محمده و وقتی میخواد صداش کنه میگه : داداش... برادر

ما هروز به اتفاق قوری و برادر محمد و یونا شنگول منگول بازی میکنیم و اگه یونا گرگ نشه بابا سعید نقش گرگ رو بازی میکنه

یونا : مامان بریم تو اتاقم شنگول منگول بازی کنیم

من : الان میام برات یه خونه درست میکنم یریم توش بازی میکنیم (خونه اسباب بازیشو جمع کردم آخه تمام اتاقش رو چمع میکرد تو خونه و همه چیز رو به هم میریخت)

یونا: خونه ؟ باچی ؟مثلا با سنگ و این چیزا ؟

من : نه مامانی الان میام بهت نشون میدم چه جوری درست میکنم با یه پارچه بزرگ

یونا : من فکر کردم میخوای با سنگ و این چیزا درست کنی بعد گرگه بیاد در بزنه ما در رو باز نکنیم بعد فوت کنه نتونه  خونه ما رو خراب کنه بعد  ببینیم إه دو تا خوک دیگه اومدن که خونشون خراب شده ... شنگول منگول تبدیل به سه بچه خوک بازیگوش شد.

و

       

٨ یونا  مرتب تو خونه در حال دوچرخه سواریاست ودوستانش رو هم پشت دوچرخه اش سوار میکنه :

     

 

       

مامان عاطی براش سبد دوچرخه گرفته که دیگه ما نخواییم دوستان یونا رو پشت دوچرخه اش ببندیم آخه به یه بار بستن راضی نمیشه و مرتب میگه : قوری میخواد  پیاده شه . شرک میخواد  سوار شه. شرک میخواد  پیاده شه. تام میخواد  سوار شه... و هر بار باید ببندیم و باز کنیم.

مامان عاطی پشت تلفن : یونا مامان برات سبد گرفتم که دیگه دوستات رو راحت سوار کنی . برات با اتوبوس میفرستمش دیگه چیزی نمیخوایی برات بفرستم ؟ 

یونا : سبد بزرگ یا سبد کوچیک؟مثلا شرک و بزرگا هم جا میشن با فقط کوچیکا .قوری و قورانه و اینا فقط؟

مامان عاطی : مامان دو تا گرفتم یه بزرگ یه کوچیک.بعد خاله نیلان گوشی رو از مامان عاطی گرفت و ...

خاله نیلان : خاله دیگه چی میخوایی برات بگیرم ؟

یونا جدیدا دلش موتور شارژی میخواد بهش اشاره کردم که به خاله نیلان چیزی نگه خودم براش میگیرم  چون اگه میگفت همون روز مامان میگرفت و براش میفرستاد.

یونا : هیچ چیز .چیزی دلم نخواسته .قول دادم نگم

از خاله نیلان اصرار و از یونا نگفتن

یونا : مامان برام میگیره آخه هم خودم پول دارم هم مامان و بابام.حالا بذار با دوچرخه ام یه دور بزنم فکر کنم ببینم چی میخوام

یه دور زد و برگشت :

یونا : فهمیدم برام لاک پشت بگیر لاک پشت راستکی که راه میره مثل اونا که خودتون دارید

خاله نیلان : باشه خاله برات میگیرم

من : مامانی من ازش میترسم بعد کی ازش مواظبت کنه

یونا : خاله نیلان نگیر آخه مامانم میترسه.

خاله نیلان : یونا محمد امین بلبل خریده اینقدر خوشگله

یونا : خوب بلبل خوبه بلبل بگیر

من : مامانی من از بلبل هم میترسم

یونا : خوب از چه حیوونی نمیترسی ؟ گاو خوبه؟از گاو نمیترسی؟راستی خاله نیلان گاو بگیر با خونه اش که بذارمش تو اتاقم براش علف بریزم بخوره

 

٩وقتی میرم پشت کامپیوتر سریع میاد پیشم و میگه میخوای برام غذای جدید پیدا کنی ؟

یونا سیب زمینی (خودش به سیب زمینی میگه سیب زَمَنی) خیلی دوست داره همه جورش رو میخوره تو خورش, پوره ,آبپز ,سرخ شده و ... جکت پتیتو رو هم از وبلاگ طیبه جون براش درست کردم که خیلی خوشش اومد عصرونه خورد و حتی حاضر نشد یه تیکه اش هم به بابا سعید بده که امتحان کنه. برای شام ماکارونی براش کشیدم گفت بازم از او سیب زَمَنی ها میخوام.گفتم تموم شده گفت کی خوردشون؟گفتم همه رو خودت خوردی مامانی

 ١٠این روزها از بازی های سایت  baby tv   خیلی خوشش اومده و بازی میکنه.اگه ما بریم پشت کامپیوتر میگه:میخوام baby tv یا کارتن نگاه کنم .اگه بریم پشت کامپیوتر میگه می خوام  کامپیوتر  بازی کنم

11تلوزیون : تور بزرگ ا م ر ی ک ا  

یونا : مامان یعنی فقط بزرگا میتونن برن کوچیکا نمیتونن ؟

12یونا داشت با بابا سعید پلی استیشن بازی میکرد من هم از فرصت استفاده کردم و پشت کامپیوتر بودم و همه حواسم به کامپیوتر بود احساس میکردم که نمیتونم صاف بنشینم و صندلی ام به عقب کشیده میشه و صدای یونا هم از پشت سرم میومد گفتم مامانی الان میام نکش صندلیمو خلاصه سریع جمع و جور کردم و بلند شدم دیدم وروجک پلی استیشن رو ول کرده و اومده صندلی من رو بسته به صندلی پشت سرم و پایه اون صندلی پشت سری رو هم  بسته به پایه میز که صندلی من برگرده به عقب.میبینید چه وروجکیه

13با این که بعد از سفر مشهد تابستون پارسال چند تا سفر دیگه هم رفتیم ولی تو این سفر به یونا خیلی خوش گذشته چون همش یادشو میکنه و جعبه بخارشو رو برداشته و دمپایی و وسایل جنگشو گذاشته توش و میگه مامان اینا رو آماده کردم بریم مشهد. ببین اینم چمدونمه و میگه : مامانی یادته رفتیم مشهد... این دفعه هممون بریم دایی علی... همه... با هم بریم. 

14بابا سعید و یونا تو آشپزخونه بودن و اشتباهی خواستم بگم بابا سعید چاقو برام بیاره گفتم یونا برام چاقو بیار و بابا سعید متوجه شد که با اون بودم برام چاقو آورد و یونا که از عصبانیت قرمز شده بود : مامانی گفت یونا نگفت سعید.مامانی به من گفت چاقو بیار چرا تو آوردی ؟

15پاهام خیس بود رو سرامیک لیز خوردم :

یونا : مامان خدا بهت رحم کرد مگرنه میمردی من زنگ میزدم به بابایی بیا مامانی مرده شده ببریمش بیمارستان.قوری قوری خدا رحم کرد اگه مامانی مرده میشد دیگه  کی جای تو صحبت میکرد؟

١۶تو ماشین که مینشینه باید آهنگای خودشو بذاریم و میگه : بابایی آهنگای خودمو ریختی رو کول دیسک؟

بابا سعید : آره بابایی

یونا : جدیدا هم ریختی؟

همیشه یا با آهنگاش میخونه یا با ما و دوستانش(قوری و ...) صحبت میکنه و دیدیم آرومه و چیزی نمیگه ...

بابا سعید : یونا بابایی چیه ساکتی؟

یونا : آخه دارم گوش میدم

١٧ همش ازم میپرسه مامانی الان روزه یا شبه ؟ وقتی میگم روزه میگه چقدر دیگه شب میشه ؟

١٨پروژه جدیدش اینه که میگه فرشا رو جمع کنید من دوست ندارم رو فرش رانندگی کنم.

١٩پنج شنبه رفتیم خونه محمد اینا و تا دو شب که اونجا بودیم دو تا وروجکا شیطنت کردن و یونا همش اکشن بازی میکرد و رو سرو کول محمد بود موقع اومدنمون به خونه :

من : یونا مامانی محمد از شما بزرگتره نباید با هم جنگ کنید

یونا : من از محمد بزرگترم .ندیدی زدمش؟

     عکس اضافه میکنم

جمعه هم باران خان و مامان و باباش خونمون بودن که یونا و باران حسابی بازی کردن و آخر سر باران خانم گریان و مصدوم رفت خونهخجالت(عکس باران تو پست قبل هست چمعه فرصت نشد عکس بگیرم)  

20عکس زیر هم یونا  تو اتاقش است و در کنار شیطنت داره تو دفترجدید با ماژیک جدیدش نقاشی میکشه بغل

        

          21 عکس زیر قوری خان است که تازه از حمام (لباسشویی) در اومده و با گیره  به بند لباسی وصل شده که خشک بشه.  

      

      

٢٢ وقتی میریم فروشگاه برای خرید خوردنی از قبل به یونا میگم مامانی شما فقط ٢ تا چیز بردار و یونا هم میگه چشم دروغگو و وقتی خریدامون تمام میشه تعداد خریدهای یونا ٢n است   که (n>6) است چشمک  در کنار خریدهای ثابتش (پاستیل کندی میکس(همه رو من و بابا سعید میخوریم و یونا فقط دوست داره بخره)-شامپو عروسکی(تو حمام باهاش بازی میکنه و با شامپوش آش درست میکنه)-ویفر و چیپس و ...-یه بسته چند تایی لواشک  و ...) یه سری کورن فلکس گرفت که تو جعبه های کوچولو است و از همه نوع داره و برای صبحانه فرستادن مهد خیلی خوبه میشه یه دونه اش رو با یه پاکت شیر فرستاد مهد برخلاف بقیه خریدهای آقا یونا خرید این بسته رو بهتون توصیه میکنم.به نظرم برای مهد خیلی بهتر از بسته های بزرگ است از طرفی تنوع هم داره و همه جورش تو یه بسته هست .

23این پست رو سریالی نوشتم برای همین دارم با تاخیر میذارمش

 

٢۴دوستان خوبم که لینکتون تو لینک دوستان و گوگل ریدر نیست لطفا برام کامنت بذارید که اضافه کنم بغل

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ :: ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه هفته قبل مامان اینا رفتن این جایزه رو هم مامانم برای یونا گرفت به دلیل پسر خوب بودنش(ست سطل و جا دستمالی قوری)    

 

این هفته ما همچنان درگیر حساسیت یونا و سرفه اش بودیم و چند تا دکتر عوض کردیم که همشون کتوتیفن تجویز کردن و از سینه اش عکس گرفتیم ولی بی نتیجه بود شایدم ما زیاد رو سرفه اش حساس شدیم.پنج شنبه رفتیم خونه آرین کوچولوی نازنازی و حسابی به خاله مریم  وعمو مازیارزحمت دادیم وخیلی بهمون خوش گذشت عمو مازیارعکسای یونا رو دیدن و ما رو از نگرانی به خاطر سرفه یونا در آوردن و گفتن مشکلی نداره. مریم جون که ماشالله هنرمند به تمام معنا است وجاتون خالی آش دوغ و میلک شیک خیلی خوشمزه ای برامون درست کرد.یونا وآرین هم حسابی بازی کردن و یونا خان یه زلزله n ریشتری از خودش به جا گذاشت .فکر کنم مریم جون یه هفته باید تمیزکاری کنه تا خونشون به حالت اول برگرده خجالت:   

 

      

         

     

       

جمعه صبح جشن پایانی مهد کودک یونا(هادی و هدی) بود که خیلی عالی بود.البته برای یونا پایان مهد نیست چون برای ترم جدید بازم ثبت نامش کردیم .شش و نیم صبح بیدار شدم و ناهار درست کردم و برای یونا تو ظرف ریختم و با خودم بردم. آخه حدس میزدم یونا وسط جشن گرسنه بشه چون یونا خوب صبحانه نمیخوره.

دعوتنامه جشن :

           

            

یونا و قورانه قبل از رفتن به جشن :

        

        

یونا و قورابه

قوری خان از دیشبش تو ماشین جا مونده بود برای همین تو عکس نیست و قوری و قورابه هم با ما به جشن اومدن.روز قبلش  یونا از خاله مریم(مربی اش) پرسید تو سرود من ردیف چندممسوال و خاله مریم گفت: چون شما خوب میخونی اول و یونا پرسید :قوری ردیف چندمهسوالو خاله مریم هم گفت:قوری سوالقوری ردیفه سومه. خلاصه قوری جون معرف حضور همه هست .

یونا و آقای  روشن پژوه (مجری برنامه مسابقه محله که زحمت اجرای جشن مهد کودک رو کشیدن)

      

یونا در حال خوندن سرود : (وقتی سرود میخوند من و بابا سعید به اندازه همه روزهای زندگیمون ذوق کردیم.تمام مدت اشک تو چشمام جمع شده بود و اگه خودم رو کنترل نمیکردم اشک ذوقم جاری میشد.پسرکم خیلی قشنگ میخوند بغل)

       

بعد از اجرای سرود و گرفتن جایزه داره میاد پایین :

      

      

اینجا برای بچه هایی که قبلا میرفتن مهد و حالا مدرسه میرفتن  مسابقه گذاشتن که یونا و یاشار و امیر محمد شیطون هم قاطی اونا رفتن بالا .مسابقه اینجوری بود که بچه ها باید بادکنک رو به دست بغل دستی میدادن و وقتی آهنگ قطع میشد اونکه بادکنک دستش بود از بازی حذف میشد.یاشار و امیر محمد با آهنگ میرقصیدن و با قطع شدن آهنگ stop میکردن یونا هم همه حواسش به اون دو تا بود و از جریان مسابقه بیخبر بود قربونش برم بادکنک دستش موند و حذف شد :

      

   

آخر جشن : 

    

     

در اینجا از خانم باغ وردانی( مدیریت فعال و پرانرژی مهد-عکس ٣) ,خاله مریم مهربون مربی یونا (عکس ١), آقای بهارستانی (به قول یونا عمو شعردار که براشون ارگ میزنه وسرود یادشون میده-عکس ٢) ,خانم طلایی(مدیر داخلی مهد) و بقیه پرسنل مهد کودک هادی و هدی به خاطرهمه زحماتشون تشکر میکنم.

    

     

عکس زیر هم جایزه ایی است که بهشون دادن و چند تا عکس دیگه از مراسم است(آقای محمد یاوری هم برنامه اجرا کردن) :

       

جایزه یونا  ماشین کنترلی است و یونا قوری و قورابه رو  نوبتی میذاره روی اون و تو خط اهواز مشهد کار میکنه و مثلا من اهوازم و یونا مشهد و یونا : مامان قورابه میخواد بیاد مشهد بذارش رو ماشینم ... حالا قوری ...قوری داره میاد اهواز و قوری و قورابه سر ماشین سواری دعواشون میشه و بزن بزن هم میکنن. 

جمعه بعد از ظهر هم دعوت عمو آرش و خاله کاملیا و باران کوچولو بودیم.من و بابا سعید و خاله کاملیا و عمو آرش ٧ سال پیش با هم همکار بودیم.یادش به خیر...

    

     

یونا از اتوی بازی باران جون خوشش اومده بود و ...

یونا : مامان برام از این اتوها میخری؟

من : مامانی شما که دختر نیستی. دخترا اسباب بازی اتو دارن و اتو میزنن

یونا : بابایی هم دختره که اتو میزنه؟

این روزها یونا همش دوست داره بره پارک. اول هفته. آخر هفته. وسط هفته و خلاصه هر روز میگه منو ببرید پارک و دوبار اسب سوار میشه یه بار ماشین و یه بار موتور سوار میشه 2 بار هم چرخ و فلک  و کلی وسایل تکراری میخره و سرسره و تاب بازی میکنه و آخرش هم پارک بادی و بعد باید به زور از پارک ببریمش بیرون مگرنه شب رو هم همونجا رو اسب میخوابه...

اون روز تو پارک یونا تا سوار چرخ و فلک شد پلیس اومد و عمو چرخ و فلکی هم چرخ و فلکش رو گرفت وپا گذاشت به فرار یونا هم اون بالا بود و من و بابا سعید هم  دنبالش دو ... هم خنده دار بود و هم نگران بودیم یونا از اون بالا نیوفته پایین عموهه داره چرخ و فلک رو تند و تند میبره.یونا رو آوردیم پایین ولی پول عمو چرخ و فلکی رو که از قبل بهش دادیم پس نگرفتیم  بعد یونا گفت ذرت میخوام که تو تاریکی عمو ذرتی یک عدد ذرت زیادی برشته شده(همون سوخته خودمون) به یونا خان ما داد و این بود نتیجه پارک رفتن وسط هفته و آخر شب ...

وقتی سرم گرمه و یونا صدام میزنه متوجه نمیشم میگه : مگه من بچه ات نیستم؟ مگه تو مامان من نیستی؟ چرا جواب نمیدی؟ من که دوست دارم.پس دیگه منم باهات قهرم

یونا هر وقت من یا بابا سعید بیرونیم وقتی صدای زنگ رو میشنوه با دو میره زیر میز قایم میشه و ما هم مثلا نمیبینیمش و کلی صداش میزنیم و فیلم بازی میکنیم که یونا کجاست؟مهد کودکه ؟چرا آخه ؟ الان میرم دنبالش و از این صحبتا بعد یونا از زیر میز میاد بیرون و با ذوق میگه: من اینجام پیدا شدم من که مهد کودک نبودم اینجا زیر میز بودم تا...

جدیدا نمیره زیر میز قایم بشه ازش پرسیدم مامانی پس چرا نرفتی قایم بشی ؟

یونا : ایندفعه قایم نشدم دلم برات سوخت.آخه دلم برات تنگ شد ه. دوست دارم.

یونا همیشه خودش رو به جای قویترین ها  یا برترین ها  میذاره  مثلا ...

تو کارتن اون کسی که برنده و قوی است میگه این منم این منما این من بودم که اونو داغون کردم

یا... من صاحبه پارکم که وقتی همه رفتن درش رو بسته میکنم.اجازه نمیدم کسی اسکوترش رو بیاره تو پارک. من فقط خودم اسکوترم رو میبرم تو پارکم.

یا تو قصه هر کسی بهترین و قویترینه میگه این منم من حسنی ام که گرگه رو داغون کرد ....من خیلی قوی ام از همه قویترم از قوری هم قویترم قوری رو داغونش میکنم

یونا به ماهی تابه یه بند بسته وبا خودش این بر و اون بر میکشدش ومیگه : این سگمه الان بهش علف دادم بخوره

من : پسرم سگ که علف نمیخوه

یونا : پس چی میخوره ؟

من : گوشت و استخون میخوره

بعد دیدم یه گلوله خمیر گذاشته  تو تابه و ...: ببین این گوشته براش گذاشتم بخوره بازم براش میارم زیاد دارم از این گوشتا

من : مامانی دیدی بابای آرین عمو دکتره مثل عمو دکتر کاوش

یونا : دوست دارم بابای من هم دکتر باشه

من : بابای شما مهندسه کامپیوترا رو درست میکنه و خوبشون میکنه بابای آرین نی نی یا رو خوب میکنه

یونا : چه جوری بابای من مهندسه اون دکتره ؟

من : هر کسی هر درسی بخونه همون میشه درس دکتری بخونی دکتر میشی درس مهندسی بخونی مهندس میشی.من دوست دارم انشالله شما بزرگ شدی دکتر بشی

یونا : نه ه ه ه ه

من : چرا مامانی ؟

یونا : آخه من دوست دارم بت من بشم.دوست دارم بزرگ که شدم بت من بشم.قوری هم سوپر من بشه ولی من از قوری قویترم من پرواز میکنم سوپر من هم پرواز میکنه ؟

من : آره مامانی پرواز میکنه.ولی بت من که شغل نیست.راستکی نیست بازی است

یونا : قوری زود باش سریع لباستو عوض کن. من الان یونا نیستم لباسمو عوض کردم بت من شدم. تو هم سریع لباستو عوض کن که سوپر من بشی

و یونا با دو رفت پیش بابا سعید : بابا سعید تو مهندسی ؟ من هم دوست دارم مهندس بشم مثل تو. که وقتی تو مُردی خوبت کنم.

قربونش برم مهندس و دکتر رو قاطی کرده بغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed