یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۸:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 روزانه های یونا :

خواب شب دوازده و نیم به بعد طی مراحل زیر :

١)قصه های مامان لیلی

٢)شیر

٣)دوباره(وقتی میگه دوباره یعنی شیر تمام شده و بازم شیر میخواد)

۴)آب 

۵)غذا... گرسنمهconnie_feedbaby.gif  

۶)قصه های روی موبایل بابا سعید (موبایل بابا سعید هر روز صبح شارژ نداره چون تا صبح روشنه متفکر) 

هر روز صبح بااشتیاق بلند میشه و صورتشو  می شوره و با یه کوله بار اسباب بازی و ارگ و ... میره مهد(قبلا صبحها یا خواب بود یا وقتی بیدار میشد این قدر گریه میکرد که دلم به درد میومد خدا رو صد هزار بار شکر میکنم که این مشکل حل شد چون هر روز با عذاب وجدان میرفتم اداره)

هر روز ظهر که میرم دنبالش باید به سختی سوار ماشینش کنم چون از دوستاش مخصوصا تینا دل نمیکنه و دوست داره بازم با اونا بازی کنه

هر روز  یونا خان خوشبوکننده ای  که از آینه جلو ماشین عمو راننده آویزان است رو در حالی که خودش عقب ماشین نشسته میکشه به سمت خودش  و نمیدونم چرا تا الان این خوشبوکننده سالم مونده تعجب

هر روز شیشه ماشین عمو راننده رو با این که کولر روشن است پایین میبره و من باید اینجوری بشمخجالت(یه هفته است که این بند هم با صحبتای بسیار بین من و پسری خدا رو شکر حذف شده و میگه مامانی دیدی دیگه شیشه رو نیاوردم پایین پسر خوبی بودم)

هر روز که در حیاط رو باز میکنم که بریم خونه میره روی لبه در میایسته و پایین نمیاد و وقتی من میرم تو بدون اینکه در رو ببنده میاد دنبالم و من باید برگردم و در رو ببندمآخ   

    

هرروز وارد پارکینگ که میشیم باید بره ددهی (نی نی عمو سرایدارمون) رو ببینه و من خسته باید اینجوری بشم ناراحت

هرروز باید به سختی لباسش رو عوض کنم و دستش رو بشورم(یه هفته است که این بند تقریبا حذف شده چون با هم مسابقه میدیم و به هوای برنده شدن کارهاشو براش انجام میدم)

هر روز یکی از قابهای میز قابمون شکسته میشود و در نتیجه قابها رو جمع کردیم تا تعدادشون به صفر نرسد.(امان از دست امیر شهیادکلافه)

این روزها از کلمه سریع زیاد تو جملاتش استفاده میکنه درست مثل مامان و باباش خجالت

این روزها یونا وسایل مامان لیلی رو قایم میکنه :

داشتم میرفتم نظام و خیلی هم عجله داشتم  هر چقدر تو کیفم گشتم مهرم نبود با خودم گفتم شاید تو ادارمون جا گذاشتم در حالی که اطمینان داشتم تو کیفم بوده و تو ذهنم به ساخت یه مهر جدید فکر میکردم .گفتم : یونا مامان  باید سریع  آماده بشیم باید برم اول اداره مهرم رو بردارم

یونا : مهرت رو تو اداره گذاشتی؟

من : نمیدونم شاید هم گم شده

یونا : من هم میبری با خودت اداره؟

من : باشه میبرم باید سریع باشیم داره دیر میشه

یونا : اگه مهرتو من پیدا کنم میدی برای خودم باشه؟

من : مگه میدونی کجاست؟

و با دو رفت و مهرم رو آورد.

بعد از اون  روز سعی کردم مهرم رو یه جای کیفم که پیدا نباشه بذارم ولی فایده ای نداشت چون یه روز که رفتم لباس یونا رو از کمدش بیارم مهرم رو زیر لباساش دیدم.آروم بردمش و یه جای دیگه کیفم قایمش کردم ولی دوباره  یه روز دیگه موقع لباس برداشتن از کمدش مهرم زیر لباساش بود.وروجک مهر من رو خیلی دوست داره چشمک  اصلا بهش نگفتم مهر رو پیدا کردم و برداشتم اومد و با لبخنده شیطونش بهم گفت : مامانی امروز تو اداره خواستی مهر بزنی دیدی مهر نداری ؟

          

یه  روز صبح داشتم دنبال انگشترام میگشتم که جای همیشگیشون نبودن و یونا : من میدونم کجاست قایمش کردم که امیرشهیاد برشون نداره و انگشترام رو از زیر بالشش در آورد.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

این روزها ما توخونمون برنامه زنده baby chef  داریم  .یونا آشپزی میکند و میذاره روی گاز پخته بشود (خودم براش اینکار رو انجام میدم)و بعد از سرد شدن میذاره توی یخچال چند ساعت بمونه و بعدش میریزه دور اینم یه نمونه اش :

یونا : آب و آرد و زرشک و کشمش و این چیزا قاطی میکنیم بعد میپزیم میشه املت .یه املت جدید .خیلی خوشمزه است ولی نمیشه خوردش بعدا یه راستکیش درست میکنم اونو برام بذار ببرم مهد کودک بخورم غذای خودمو بذار ببرم نه اون غذایی که خودت درست کردی باشه ؟

 ومن : باشه عزیزم قلب

          

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

داشتم این پست رو میگذاشتیم دستش رو میزد رو دکمه های کیبورد که من از کارم دست بکشم.نگاهش کردم گفت :دارم  errorاش میکنم

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

خونه یونا رو مدتی بود جمع کرده بودم و برای تنوع نصبش کردم که مورد استقبال یونا قرار گرفت :

    

 با هم بزبز قندی بازی کردیم اول من گرگ شدم و یونا و قوری و بقیه در نقش بزی و خانواده محترم توی خونه بودن ولی یونا گفت دوست دارم تو مامان بزی باشی ولی تو خونه باشی نری بیرون غذا بیاری  گفتم پس کی گرگ بشه؟ نتیجه گرفتیم قوری گرگ بشه و بیچاره قوری بعد از تلاش زیاد که صداشو عوض کرد و دستشو سفید کرد وارد خونه شد که مارو بخوره یونا چنان از خونه پرتش کرد بیرون که دیگه فکر کنم تا عمر داره نقش گرگ رو قبول نکنه. و در نتیجه در مرحله بعدی باباسعید گرگ شد ... منتظر نمایش بزبز قندی 3 با بازیگری یونا و مامان و بابا و قوری باشید

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

وروجک کار با کامپیوترش هیچ مشکلی نداره و مدتهاست که به راحتی بازیها و آهنگهای خودش رو پیدا میکنه و با برنامه عکس کار میکنه  عکسها رو درست میکنه و برای خودش عینک و  کلاه میذاره.امروز بابا سعید دید smilley های من رو از فولدرم  cutکرده برده تو فولدر بازیهای خودش گذاشته میگه از این خوشم اومده مال من باشه.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

به موسیقی خیلی علاقه داره و ترانه ها رو سریع حفظ میشه(خداییش خیلی زودتر از من)حتی ترانه های سریال های فارسی١  و ... رو هم که ایرانی نیستند باهاشون میخونه.

وقتی سریال افسانه افسونگر پخش میشه میگه مامان باز گریه ای اومد همش گریه میکنه.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

اتاقش فقط برای مدت کوتاهی تمیز میمونه جالبه که از بهم ریختگی اتاقش بدش میاد و میگه مامانی اتاقم رو تمیز کن

من: شما خودت تمیز کن من که تمیز میکنم شما دوباره بهم میریزی

یونا : مامان تو تمیزش کن من هم بهت کمک میکنم ایندفعه که تمیزش کردی من دیگه اصلا بهم نمیریزم

قوری : من هم اتاقمو خودم تمیز کردم الان اتاقم تمیزه برق میزنه

یونا : اتاق من هم تمیزه بارون میزنهاز خود راضی

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

وقتی تلوزیون هوای شهرها رو اعلام میکنه با دو میره رو به روی تلوزیون و جاهای بارونی رو نشون میده و میگه : ماماااان ببین بارونه فردا اهواز بارونه باید چتر ببریم.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

یونا پشت تلفن به مامان عاطی : مامان عاطی برای قوری لباس دروازه گانی(دروازه بانی) سیاه بیار مثل من با چند تا لباس دوزیدنی رنگ و وارنگ.قوری 10 ساله همین لباسا تنشه

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

داشتم براش ضد آفتاب میزدم : مامان برام یه کرم جدید بخر خیلی وقته اینو برام خریدی مثل قوری که ١٠ ساله همین لباسا رو داره منم ١٠ ساله کرم جدید ندارم.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

از  کانالهای کارتن به زبان عربی خوشش نمیاد و میگه عوضش کن این عربیه عربی دوست ندارم.علتش رو نمیدونم چیه؟

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

تو مهدشون تولد یکی از بچه ها رو گرفته بودن و یونا کارت دعوتش رو همون روز تولد آورد خونه و من از تولد اطلاعی نداشتم برای همین براش هدیه نفرستاده بودم

من : مامانی کارت همه رو امروز دادن ؟

یونا : نمیدونم

من : کسی هم براش کادو آورد؟

یونا : عرضم به حضورت ... نه

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

شب موقع خواب در حالی که خیلی زیاد خوابم میومد داشتم برای یونا قصه میگفتم :یه دختری بود اسمش مریم بود مریم قصه ما تپل مپل و لپ قرمزی بود برای همین بهش میگفتن هلو

یونا : اسم مامانش چی بود؟

من که از خستگی حوصله نداشتم اسم انتخاب کنم گفتم : مامانی

یونا : اسم باباش چی بود؟

من : بابایی

یونا : باباش به مامانش چی میگفت؟

من : خانومی

یونا : مامانش به باباش چی میگفت؟

من : بابای هلو

به نظرتون  از همون اول یه اسم میگفتم بهتر نبود ؟

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

یونا : مامان ببین به دوچرخه ام کمربند بستم مثل همونا که بابایی به ماشین میزنه چیک که دزد ماشینو نبره

       

       Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

یونا هر وقت نقاشی میکشه میگه رعد و برق یا زلزله کشیدم نمیدونم از نظر روانشناسی چه مفهومی داره اگه میدونید  برام کامنت بذارید ممنون میشم.

Smiley FacesSmiley FacesSmiley Faces

مامان عاطی و بابا جون چهارشنبه اومدن اهواز  که همگی ما از اومدنشون خیلی خوشحالیم سوغاتی یونا : اسکوتر(اسکوتر قبلیشو که خاله آنی براش گرفته بود تو پارک جا گذاشتیم گم شدناراحت)-قمقمه و لیوان و ظرف غذا برای مهد کودکش-یه خواهر به اسم قورابه برای قوری خان(عکسشو بعدا میذارم از  قورابه جون هنوز عکس نگرفتم)

     

کلی هم سوغاتی خوردنی(خیار شور- ترشی -ماهی فری...) و پوشیدنی برای من و بابا سعید

یونا حسابی از اومدن مامان اینا خوشحاله و با بابا جون بازی میکنه و خیلی بابا جونش رو دوست داره.

یونا طبق معمول شبها پیش مامان عاطی و بابا جون میخوابه.

مامان هم که تا رسید مثل همیشه در حال تمیز کاری و تغییر دکور است.

یونا : بابا جون من هرجا میرم تو دنبالم بیا مثلا من میرم تو اناق تو هم بیا میدونی چرا؟چون دوست دارم

من تو اتاق بودم و یونا از پذیرایی  : مامان... مامان... من یونا هستم دارم با تلفن Smiley Facesصحبت میکنم خونه نیستم دروغگو

من : کجایی؟

یونا : رفتم هدیه نه اون هدیه ای که غذا و این چیزا داره اون هدیه که همش اسباب بازیه

من : با کی رفتی مامان؟تنهایی؟

یونا : نه با برادرم رفتم

من : برادرت ؟ شرک رو میگی(یونا میگه شرک داداشمه)

یونا : نه یه برادر دیگه ام.اسمش بابا جونه و در حالی که دست بابا جون تو دستش بود با خنده اومد تو اتاق بابا جون برادرمه منم داداشش هستم

کنار بابام میایسته و نماز میخونه وسط نماز یادش میاد وضو نگرفته میره و با دست خیس میاد و میگه وضو گرفتم و دستای بابا جون رو هم وسط نماز با خیسی دستاش خیس میکنه میگه دارم برات وضو میگیرم.

جمعه هم همگی رفتیم شوشتر که خیلی خوش گذشت.  

بند میزان و آسیاب و آبشار شوشتر :

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ٦:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه قبل با عمو وحید و خاله میترا و محمد جون رفتیم سد کارون ٣

 

  

باغملک و ایذه :

  

ایذه

 

و ناهارمون رو ایستگاه رکعت خوردیم.یه دفعه نگاه کردم دیدم یونا بالای درخت استتعجب وروجک بدون کمک گرفتن از ما و نردبان   خودش رفته بود اون بالا

  

  

   

   

محمد هم دوست داشت بره بالا ولی نگران بود براش اتفاقی بیفته از مامانش کمک خواست و یونا : تو نمیتونی بیایی بالا.باید بزرگ بشی.مثل من که غذا خوردم بزرگ شدم.قوی شدم.

و میخواست بالاتر بره که بابا سعید بهش گفت: خطرناکه من هم دستم نمیرسه که مواظبت باشم.

یونا : خوب وقتی بزرگ شدی میتونی من رو بالاتر ببری ؟

چند تا عکس دیگه از ایستگاه رکعت :

   

    

  

     

شنبه قبل قرار وبلاگی made by Laieداشتیم  و بعد از ظهر با عسل کوچولو, موژان خانم, سپهر نازم و آرین گل و مامانهای مهربونشون  رفتیم نمایش سوسک پری که خیلی خوش گذشت .

 از دیدن مامانهای مهربون و گلهای نازشون خیلی خیلی خوشحال شدم بغلجای شما هم خیلی خالی بود قلب

   

سپهر نازم و سوسکه و یونا:

     

   

  یونا و سپهر و موژان با شاهزاده و مامان سوسکه :

        

یونا و سپهر با دختر شاه پریون :  

موژان-عسل- آرین-یونا -سپهر

 

جمعه این هفته با خاله سهیلا و رزا خانم و قوری رفتیم مهمونی خونه دوست و همکار خوب و مهربونمون خاله فریبا و قبل از رفتن من و خاله سهیلا داشتیم تلفنی صحبت میکردیم :

یونا : مامان کیا میان ؟

من : خاله سهیلا و رزا

یونا : رضا نمیاد؟

من : نه

یونا : چرا؟ رضا هم بیاد میخوام باهاش بازی کنم.باید پسرا با پسرا دخترا با دخترا بازی کنن

یونا و رزا :

و تو این مهمونی به قوری هم به اندازه ما خوش گذشت چون اونجا جمع قوری ها جمع بود :

وقتی برگشتیم خونه یونا : مامان اسم دوستای قوری چی بود ؟

من : قورقوری.قورباغه.قورجون.قورقورا متفکر

 

و امروز وبلاگ یونای من سه ساله شد.از همه شما دوستان خوبم که تو این سه سال با  ما بودین ممنونم و از آشنایی با تک تک شما خیلی خیلی  خوشحالم بغل.

و روز معلم رو  به مامان عاطی و بابا جون (مامان و بابای گلم) و خاله های مهربونم و خاله مریم(مربی یونا)و همه معلم های خوب و زحمتکش تبریک میگم. 

یونای شیرین زبون من :

١)یونا از مهد اومده بود و داشت برام از مهد تعریف میکرد :

من : خوش به حالت مامانی که اینقدر تو مهد بهت خوش میگذره کاش من هم میتونستم مثل شما بیام مهد

یونا : خوب وقتی مثل من کوچیک شدی تو هم میایی مهد

من : پسرم من دیگه کوچیک نمیشم من بزرگ و بزرگ میشم تا پیر بشم

یونا : نه نمیخوام پیر بشی.اگه پیر بشی من دلم برات میسوزه. گریه میکنم .چون دوست دارم.

عاشقتم پسر قشنگ و مهربونم بغل

٢) دیشب موقع خواب یونا : مامانی چه جوری بارون میاد ؟تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

سعی کردم خیلی ساده براش توضیح بدم و از شانسش امروز  از صبح داره بارون میاد.

یونا در مهد  : مامانی دیدی بارون میاد مثل همون که برام گفتی برم به دوستام بگم نیان بیرون خیس بشن.

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

٢۴ ساعت شبانه روز برای رسیدگی به کارهای اداره , خونه , بازی و رسیدگی به یوناconnie_feedbaby.gif , آپ کردن وبلاگ و  ... خیلی کمه و هر جور برنامه ریزی میکنم میبینم که فایده نداره و باز هم کمه.صبح ساعت ۶ بیدار میشم و شب اگه بخوام زود بخوابم ساعت دوازده و نیمه ولی ... بازم کمه متفکر...

گزارش تا آخر فروردین رو مصور میذارم و سعی میکنم اگه خدا بخواد و یونا خان برام فرصتی باقی بذاره   پست های بعدی  رو مثل همیشه با جزییات بیشتری از شیرین زبونی های یونا ادامه بدهم.

یونا هر روز شیطون تر و کم خواب تر  و شیرین زبون تر و باهوش تر از دیروز میشه و هنوز هم به سختی مسواک میزنه و لباسشو عوض میکنه و دستاشو میشوره. همچنان  گرگ و دایناسور قوی است

یونای قوی

 و کاربدی انجام نمیدهدروغگو کارهای بد خونه ما رو امیر شهیاد انجام میدهمژه.قوری کماکان دوست و همراه ما استقلب

یونا و قوری تو اتاق یونا

 وحتی خودم هم وجودش رو باور کردم و خیلی دوستش دارم  و وقتی نمیبریمش بیرون جای خالیش رو احساس میکنم .وقتی یادمون میره ببریمش یونا میگه: قوری اشکال نداره یعنی اومدی مامان قوری صحبت کنه و من در بود و نبود قوری به جاش صحبت میکنم.خلاصه قوری همه جا با ما هستش حتی تو خانه مرغ منتظره آماده شدن غذا  :

و هر بار که از بیرون میاییم خونه به علت افتادن قوری روی زمین میبریمش حمام(میندازمش تو لباسشویینیشخند).  با اینکه یونا عروسکای زیادی داره قوری براش از همه خاص تره و جالب اینکه قوری عروسک یونا نبوده و تقریبا ٩ سال پیش بابا سعید اونو برای من خرید خجالت و ...

قوری به یونا : تولو خدا برام لباس بخر من ٩ ساله همین لباسا تنمه ناراحت 

یونا : مامانی برای قوری لباس بخر

من : مامانی لباس اندازه قوری پیدا نمیشه باید بگی مامان عاطی براش بدوزه

و یونا به مامان عاطی زنگ زد : مامان عاطی کی میایی؟برا قوری لباس بدوز لباسای رنگ و وارنگ صورتی ی قرمز سیاه آبی

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

یه روز بعد از ظهر یونا به هستی زنگ زد و دعوتش کرد خونمون ولی همش دوست داشت هستی هم مثل خودش کارهای اکشن انجام بده.آخه یونا نمیتونه روی زمین بنشینه و همش یا بالای اپن آشپزخونه  یا بالای کمد یا بالای مبل یا هر چیزی که فکر میکنید است ودر حال وروجک بازی است و جاهایی هم که رفتنش سخته از صندلی استفاده میکنه و برای همین است که تو خونه ما صندلی هم مثل سایر چیزها هیچوقت سرجاش نیست و باید بگردیم ببینیم یونا صندلی رو کجا گذاشته و بالا رفته.

هستی سیندرلا شده و یونا اسپایدر من شده  و توی کمد است.

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

از وقتی یونا هستی خانم رو دیده که برای عکس ژست سیندرلایی میگیره یونا خان ما هم اینجوری عکس میگیره :

نفس مامان

یونا-حیاط آپارتمانمون

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

٢٠ فروردین تولد هستی خانم بود که اولش یونا ساکت بود و کم کم شروع کرد و  آخر شب موقع خونه اومدن رو میتوند تو عکس آخر ببینید :

آقا یونا و هستی خانم

تولد هستی خانم

این عروس خانم کوچولو هم هستی کوچولو است که یونا همش بغلش میکرد و میبوسیدش.قربونش برم پسرم عاشق بچه هاست و خدا رو شکر اصلا حسود نیست.

بعد از اتمام تولد که داشتیم میرفتیم خونه :

وروجکهای شیطون

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com 

٢٨ فروردین تولد بابا سعید گل بود. 

که همون روز یونا ۴۴ ماهه شد و یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم کادوی ۴۴ ماهگی یونا یه سری شامپو و صابون و کف حمام الیفریم بود. شام هم رفتیم رستوران بهشت هویزه

بابا سعید جون انشالله ١٢٠ ساله بشی بغل

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

بابا سعید یه ماموریته یک روزه به تهران داشت و برای اولین بار من و یونا یه شب رو تا صبح تنها بودیم.دیگه پسرم مرد شده.بعد از ظهرش هم  دو تایی با هم رفتیم و خمیر گرفتیم.

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

مهمونی خونه رزا و رضا (یه عکسش رو تو پست قبل گذاشتم) :

یونا و رزا

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

اینجا هم محمد و عمو وحید و خاله میترا اومدن پیشمون و یونا و محمد دارن پلی استیشن بازی میکنن : 

یونا و محمد

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

پ.ن : امروز تولد خاله نیلانی و عمه سارای گل است که تولدشون رو از طرف خودم و یونا و بابا سعید تبریک میگم و براشون سلامتی و موفقیت و خوشبختی آرزو میکنم بغلقلب

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed