یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ :: ٩:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سال ٨٩ هم با همه خوبیها و بدیهاش گذشت و چقدر هم زود گذشت.یکسال پر از کار و تلاش و اتفاقات ریز و درشت ...

آقا یونای ما هم روزهای آخر اسفند رو با  شیطنتها و شیرین زبونیهاش میگذرونه.

امروز آخرین روزی بود که تو سال ٨٩ رفت مهد چون مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان امشب میان اهواز که اگر خدا بخواد جمعه با هم بریم بوشهر و بعد از سال تحویل همگی با هم بریم سفر.مامان عاطی طبق معمول فرشته نجات ما است و الان بیاد باورش نمیشه این همون خونه ای است که برقش انداخته بوده و رفته و باید از امشب دوباره دست به کار شه خجالت

  

این هدیه بابا جون است وقتی برای مراقبت از یونا موقعی که آبله مرغان  گرفته بود اومد پیش ما :(یونا خان باز هم نظر داد که دخترونه است متفکر)

 

 توی مهد تولد آرتین دوست یونا بود وبراش هدیه فرستادم و ظهر که برگشت خونه :

من : پسرم جشن تولد خوش گذشت ؟

یونا : آره ولی یکی از بچه ها گریه کرد .

من : چرا سوال 

یونا : آخه مامانش براش جایزه نفرستاده بود که به آرتین بده

من : الهی ...اسمش چی بود ؟

یونا : محمد کمال

من : خوب شما بهش میگفتی اشکال نداره حتما مامانت فراموش کرده. فردا براش هدیه بیار

یونا : من فقط بهش گفتم چرا گریه میکنی .گفت مامانم برام جایزه نداده.فقط من بهش گفتم هیچکس بهش نگفت

من : آفرین پسر مهربونم

و شب که از خستگی زیاد تو چشمام اشک جمع شده بود :

یونا : مامان داری گریه میکنی ؟

من : نه عزیزم خیلی خسته ام

یونا : فکرکردم داری برای پسره محمد کمال گریه میکنی

 

  

 

 یونا : مامان موهات خاکستری شده.دوست ندارم موهات سفید بشه.آخه پیر بشی میری پیش خداناراحت

 

 تو این هفته که من درگیر مریضی بودم و بابا سعید هم گرفتار بود متوجه نشدیم تو کیف یونا یادداشت گذاشته بودن که امتحان فاینال زبان داره . به مدیر داخلیشون گفتیم که به آنتیش بگه که اگه امکانش هست یه روز دیگه از یونا امتحان بگیره ولی ظهر که یونا اومد خونه گفت امتحان داده و من و بابا سعید خیلی ناراحت بودیم ولی دیروز که نتیجشون رو زدن پسر مامان ١٠٠ شده بود و من اینقدر خوشحال بودم که همش میبوسیدمش

یونا : مامان من ١٠٠ شدم ١٠٠. یعنی٢٠. قوری هم بیست و نیم شده هیچی بلد نبوده

یونا : مامان خیلی خوشحالی که من ١٠٠ شدم ؟چراااا؟ وقتی عصبانی هستی هم باز خوشحالی که من ١٠٠ شدم ؟

من : چرا عصبانی باشم پسرم ؟

یونا : قربونت برم من... عزیزم...عزیز دلم... تو قربونت برمی بغل

و پسر مامان ترم ٣ زبان  رو با موفقیت گذروند.باید از بابا سعید ممنون باشم که براش وقت میذاره و در طول ترم با یونا تمرین میکنه.

 

  

 جمعه رفتیم پارک ساحلی یونا یه کم بازی کرد

بعد سه تایی رفتیم رستوران فجر ناهار خوردیم و بعدش قدم زدیم و مثل همیشه یونا به پرنده ها نون داد

 و دوباره برگشتیم ساحلی یونا به بازیش ادامه داد.

  سال نو رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم و براتون سالی سرشار از خوشبختی و سلامتی آرزو میکنم قلب  

 سال نو مبارک

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ :: ٥:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

       

 دوشنبه صبح که تعطیل بود بابا سعید مرکز شهر کار داشت و این بهانه ای شد که من و یونا هم برای خرید باهاش بریم.ماشین رو برای اولین بار بردیم تو بازارامام پارک کردیم.همیشه تو پارکینگ یا تو ساحلی میذاشتیم.من و بابا سعید کلی ذوق کردیمقلب از این کارمون. آخه هر دوی ما بازار امام رو دوست داریم (بابا سعید بازار خوردنیش رو دوست داره) و من از معماری سنتی و قدیمی بودنش خوشم میاد ولی به خاطر شلوغی و مشکل جای پارکش زیاد نمیریم اونجا.به طور اتفاقی روبه روی مغازه ای پارک کردیم که یونا چند بار از اون جا اسباب بازی گرفته بود و یونا : اول بریم اینجا من فقط اسباب بازی هاشو میخوام نگاه کنم ببینم جدید چی آورده.نمیخوام بخرم.فقط میخوام نگاه کنم و با ست بن تن بیرون آمدیم خیال باطل.

جالبتر اینجا بود که بابا سعید یونا رو تشویق به خرید ست بقیه شخصیتهای مورد علاقه یونا به  جای بن تن میکرد مژهنه اینکه  تشویقش کنه که با یه اتاق پر اسباب بازی دیگه چیزی نخره. پسری همش شخصیتهای بن تن رو میخره خوبه دلش رو نمیزنه...

بعد اسباب بازیشو گذاشتیم تو ماشین و اولش رفتیم جایی که بابا سعید کار داشت و بعد رفتیم مثلا خریدخنثی. پسری حتی فرصت نگاه کردن رو بهمون نمیداد چه  رسد به خریدن.وهمش بهانه میگرفت و میگفت من کلیدم رو تو ماشین جا گذاشتم بریم بیاریمش برگشتیم طرف ماشین و یونا : الکی گفتم کلیدم رو جا گذاشتم اسباب بازیمو میخواستم.اسباب بازیشو برداشت و رفتیم بازار خوردنی ها(بازار مورد علاقه بابا سعید مژه) و خرید خوردنی کردیم و برگشتیم خونه.این هم نتیجه خرید با آقا یونا ...

یوناو اسباب بازی جدیدش :

یونا : four arms و ben 10   با هم دعواکردن.

من : چرا ؟

یونا : چون  four arms اطلاعاتش رو به  ben 10  نمیده

چند دقیقه بعد یونا : مامان four arms اطلاعاتش رو به ben 10  داد بعد باهاش دوست شد.تازه four arms لیزر هم داره...

یک روز بعد :

یونا : مامان four arms ام دستش در اومد بابایی چسبش زد بازم درست نشد.بابایی بلده چسب بزنه ولی جنسش خوب نبود.بابایی گفت بندازش دور ولی من گفتم حیفه گذاشتمش تو کمد که عید داشته باشمش .نگهش داشتم برای یادگاری.

مامان عاطی اینا که اینجا بودن یه بعد از ظهر من و مامان عاطی رفتیم بیرون و یونا موند پیش بابا جون به شرطی که براش اسپایدر من سیاه بخریم.با مامان عاطی رفتیم اسباب بازی فروشی سر پاساژ آسمانه و اسپایدر من سیاه خریدیم و باتری هم گرفتیم براش که پسری بازی کنه .اسپایدر منه رو باید به سقف نصبش میکردیم که روشن که بشه بچرخه.اسپایدر من رو دادیم یه یونا و رفتیم بیرون و هنوز به سر خیابون نرسیده بودیم که بابا جون زنگ زد و گفت اسپایدر من یونا چرخیده و معلوم نیست کجا پرت شده  هر چقدر میگردیم نمیتونیم پیداش کنیم و یونا خان گوشی رو برداشت و گفت برام یکی دیگشو بخرین.رفتیم یه اسپایدر من دیگه عین همون براش خریدیم و الان دو تاشون موجود نیست که ازشون عکسی بذارممنتظر ...

یونا : مامان جنسه بن تن و four arms ام خوب نبود.ببین هالکم خراب نشد چون جنسش خوب بود دیگه همیشه از اون مغازه بخریم که چیزاش خراب نمیشه (منظورش فروشگاه سر پاساژ آسمانه بود.هالکش رو بابا سعید از اونجا خریده بود)

من : پس چرا اسپایدر من سیاهه خراب شد ؟

یونا با چشمای گرد و متعجب هیپنوتیزم

بابا سعید اومد کمک پسرش و گفت : خوب مامانی حتما شما بلد نبودی جنس خوباشو بخری

ای بابا سعید بد جنس بازنده

و نتیجه اینکه 5 شنبه راهی اسباب بازی فروشی سر آسمانه شدیم  تا برای پسری  سفارش جدیدشو (تفنگی که  خشابش در میاد و  لیزر هم داره) بخریم.از تفنگ هم عکسی نداریم چون همون شب رفت پیش دو تا اسپایدر من سیاه عینک 

شکلک های شباهنگ Shabahang

یونا : یه فکر جالبی دارم.یه تخت دونفره بخریم من بالا بخوابم قوری پایین.ولی چیکار کنم اگه از بالا غلت بزنم بیفتم پایین ؟

من : سوال

یونا :یه فکر خوبی کردم. چوبای تخت قبلی میذاریم یه طرفش .یه طرف دیوار هم بالش  میذاریم .چند تا بالش کنار هم میذاریم.یه طرف قوری هم بالش یه طرف قوری هم چوب. که من غلت میخوام بزنم بخورم به بالش بعد بخورم به چوبا .قوری هم همین.مثل من.به نظرت فکرخوبیه؟

من : آره مامان عالیه

یونا : مامان راستکی میگم که قوری پایینش بخوابه نه الکی. رو تخت یه نفره میرم روش هم کمر من اذیت میشه هم قوری له میشه برای همین میگم دو نفره

شکلک های شباهنگ Shabahang

 تو این هفته یه روز بعد از ظهر رفتیم پاساژ مرکزی و برای عید یونا لباساشو خریدیم.  قبل از این که بریم تو باهاش شرط کردم که بذاره لباساشو براش اندازه بزنم و بهانه گیری نکنه ولی ...

سر پاساژ طبق معمول چی چی نی رو دید و گفت پیتزا میخوام.براش سفارش دادیم و رفتیم لباساشو بگیریم تا پیتزاش آماده شه.همون اولش یه بلوز بن تن برای خونگی برداشت و  گفت من میخوام برم پیتزامو بخورم.همین خوبه دیگه لباس نمیخوام. و کاری کرد که نفهمیدیم چی براش برداشتیم نگران

شکلک های شباهنگ Shabahang

صبح جمعه داشتم آشپزی میکردم و بابا سعید هم گرفتار بود :

 

یونا :  کسی با من بازی نمیکنه ناراحتمگه من روحمسوال 

من : روح سوالپسرم من دارم آشپزی میکنم.اگه من غذا درست نکنم شما گرسنه شدی, چی میخوری ؟ 

یونا : شینسلی, مینسلی, میخورم

(یونا شنیسل مرغ و ناگت شادی  خیلی دوست داره)

 

نتیجه : کار رو تعطیل کردم و با پسری قایم موشک بازی کردیم.

قایم موشک در خانه ما : من و قوری با هم چشم میگیریم و قایم میشیم و یونا هم تنهایی و بعضی وقتا هم با elmo یا یه عروسک دیگه.خنده داره قوری موقع چشم گرفتن همش یونا رو نگاه میکنه ویونا با عصبانیت : مامان به قوری بگو نگاه نکنه یه جوری سفت بگیرش که نتونه نگاه کنه و جریاناتی داریم موقع قایم موشک که دیگه خلاصه اش میکنم ...

بعد هم براش تو آشپزخونه رنگ انگشتی و خمیر گذاشتم بازی کنه و خودم هم به کارهام میرسیدیم و جای  قوری و بقیه دوستاش باهاش صحبت میکردم.

صبحانه خوران قوری و یونا صبح جمعه :

 شکلک های شباهنگ Shabahang

یونا در حالی که جدی و با عجله میرفت طرف اتاقش...

من : مامانی کجا میری ؟

یونا : مامان میخوام یه چیزی مطعاله(مطالعه) کنم.

شکلک های شباهنگ Shabahang

یونا : مامان خبرداری من خواهر دار شدملبخند

من : قربونت برم من.خواهرت کیه ؟

یونا : سوسکه

من : خنده

یونا : چرا میخندی؟ مگه من دلقکم؟

من : آخه شما به این خوشگلی و نازی.خواهرت سوسکه است؟!

یونا :خواهرم هم خیلی خوشگله. دو تا دوگوشی پروانه ای داره. لباسش هم خیلی خوشگله

شکلک های شباهنگ Shabahang

این روزها در مورد مهد خیلی برامون تعریف میکنه :

یونا : مامان امروز میدونی خاله رویا چی آموزش داد؟راجع به احترام .(قربونت برم که معلوم نیست کوچولویی یا بزرگی بغل)

یه روزه دیگه :

یونا : مامان امروز بهمون یاد دادن که باید به بزرگترا بگیم شما

من : آفرین پسرم شما یاد گرفتی؟

یونا : آره ببین چی میگم ؟ مامان من الان اینو میدم به شما ؟ دیدی؟

یونا : مامان یه پسر جدیدی اومده تو کلاسمون که ما باهاش دوست نیستیم.من و هونام و سینا و امیر محمد فقط با هم دوستیم

من : پسرم این کار خوبی نیست گناه داره باید با اون هم دوست باشید

یونا : آخه اذیتم میکنه.من که غذا میخورم هی میاد کنار من دستشو اینجوری میذاره رو گردنم که من نتونم غذا بخورم

من : خوب به خاله رویا بگو

یونا : خاله رویا همش به خاله ها میگه از این پسر جدیده بدشون میاد

شکلک های شباهنگ Shabahang

یرای افتتاحیه شهر بازی مهزیار نتونستیم بریم چون بابا سعید ماموریت بود.چند روز بعد رفتیم پسری بازی کنه ولی تعطیل بود و فروشنده های کناریش گفتن کارکنانش هنوز خسته جشن افتتاحیه هستن و از یکشنبه کارشون رو شروع میکنن.یکشنبه بعد از ظهر بابایی بیرون بود و یونا ا از خواب بیدار شد : مامان ببین من یه فکری دارم

من :چه فکری پسرم ؟

یونا :من و تو و قوری بریم پارک. همون که با بابایی رفتیم گفت تعطیله بعد بابایی بیاد پیشمون

فکربدی نبود . پیشنهاد پسری رو قبول کردم و  سه تایی ( من و یونا وقوری)رفتیم پارک بابا سعید هم که کارش تمام شد اومد پیشمون

شکلک های شباهنگ Shabahang

تو این هفته سخت درگیردندونم بودم.دندون جلوم عصبش مشکل پیدا کرده و چند جلسه است دارم میرم دکتر.و دیروز  یونا خان من  تو سن ۴ سال و ۶ ماه و ٨ روزگی آبله مرغان گرفت.از یه طرف نگران یونا هستم و از طرفی مرخصی گرفتن اونم آخر سال با حجم کاری زیاد تو اداره برام خیلی سخته.امروزموندم پبشش و نرفتم اداره , زنگ زدم بوشهر بابایی گلم حرکت کرده و داره میاد اهواز که مراقب یونا باشه .دیشب  بردمش دکتر و براش یه سری دارو نوشت.بدنش که میخارید بهم گفت : مامان فکر کنم پشه به بدنم زده چون همش بدنم میخاره

من : پسرم آبله مرغان گرفتی مثل پانیذ آوا امیر محمد  که آبله مرغان گرفتن یادته ؟

یونا : پانیذ که آبله مرغان نگرفته بود آبله مرغون گرفته بود

از دکتر که برمیگشتیم صدای سگ از حیاط یکی از همسایه ها میومد و یونا : مامان من سگ خیلی دوست دارم.تو هم دوست داری ؟دوست دارم یه سگ داشته باشم

من : نه مامان من دوست ندارم

یونا : مثل اون سگه دوست دارم که دیدیم یادته ؟ میرفت سر یخچال چیز برمیداشت ؟ آه صدا چی بود ؟صدای روح بود ؟

من : مامان کی بهت روح گفته ؟

یونا : هیچکس خودم فهمیدم.روح میدونی چیه ؟ ماشین از روش رد بشه هیچیش نمیشه.اگه هم یه دستی بهش بخوره ازش رد میشه 

 

امروز من و پسری همش گرفتار بازی بودیم.مشغولش میکردم که خارش  کمتر اذیتش کند. آقا یونای من خیلی قوی و صبور است و دربرابر بیماری ضعف نشون نمیده .فقط ظهر بهش گفتم پسری کاش یه کم میخوابیدی که هم یه کم استراحت کرده باشی هم من برای پسرم یه پست بذارم و یونا : یه فکر خوبه دیگه هم دارم تو کنارم بخواب وقتی من خوابم برد تو پستمو درست کن وقتی بیدار شدم بهم بگو دریییینگ ببین چقدر پستت رو قشنگ کردم

     

 این پست رو با یه اثر هنری دیگه از آقا یونا خاتمه میدمبغل :

پ.ن.1 :(جمعه 13 اسفند) از همه دوستان خوبم ممنونم که جویای حال یونا بودید.یونا آبله مرغانش شدید بود ولی اصلا اذیتمون نکرد و خیلی صبور بود فقط شبها که خواب بود بیتابی میکرد و خارش اذیتش میکرد.بدیش این بود که خودم هم آنفولانزا گرفتم و حالم خیلی بد بود.از طرفی با اینکه 5 شنبه رو دکتر بهم استعلاجی داده بود مجبور بودم برم اداره و به کارهای اداره برسم.یه هفته دوره بوشهر داشتم که خوشحال بودم میرم و تو این وضعیت مامان به فریادم میرسه که اونم به خاطر کار زیاد اداره استثناء فقط اسم من از لیست حذف شد.و آخریش هم این بود که بابا امشب حالش بد شد و ...

فردا بابا میره بوشهرو از پس فردا یونا رو میفرستم مهد.هوا وحشتناک آلوده است و از شدت گرد و خاک حتی تو خونه هم گلو اذیت میشه.ولی طبق معمول تا الان از تعطیلی خبری نیست.

و ...همه چی آرومه من چقدر خوشحالم دروغگونگراندعا کنید زود این مریضی ها از خونه ما دور شه.خیلی تواین شرایط تنهایی سخته.کاش مامان یا یکی از خواهرام یا خاله هام  یا دختر خاله هام اهواز بودن..کاش...خیال باطل

پسری حسابی خال خالی شده و تا خوب شدنش عکسی ندارم.برای همین پست جدید نگذاشتم و پی نوشت اضافه کردم.نظرات رو هنوز تایید نکردم  تا بتونم سر فرصت همه رو جواب بدم,ولی همه رو خوندم ممنونم دوستان خوبم بغل

پ.ن.2 : (پنج شنبه 19 اسفند)دوستان خوبم ما همچنان در گیر مریضی هستیم ناراحت دندان من و سرفه های حساسیتی یونا و سرماخوردگی یونا  و من و بابا سعید و ... و ... نمیدوم چرا هر روز یه مریضی جدید میاد سراغمون.خدا کند زود اسفند تمام شه.چون با حال بدم مجبورم برم اداره و کلی هم کار کنم نگران  و  وقتی میرسم خونه دیگه برام هیچ انرژی باقی نمیمونه.با این وضعیتی که دارم تمام خونه تکونی های مامان عاطی هدر رفت و خونمون دیدنی شده.یه هفته به عید مونده نمیدونم با این وضع جسمیم میتونم کاری کنم یا نه.خریدهای خودم مونده وخونه هم که ...

پ.ن.3 : دوستان گلم لطف کنید تو لیست دوستان (هر دوتاش هم لینک دوستان هم لینکهای گوگل ریدر) چک کنید اگر اسم شما رو اضافه نکردم برام کامنت بذارید ممنون میشم



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ :: ٤:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

  نفس مامان تنهایی هام رو تو شهری که هیچ فامیلی ندارم پرکرده.همیشه کنارمه و پسرقشنگم یرام یه دوست خوب و مهربونه.درسته بعضی وقتها شیطنتاش خیلی زیاد میشه ولی  شیرین زبونیاش برام هر روز دلنشین تر میشه  و با دیدن مهربونی و محبتهاش نمیدونم باید با چه زبونی  از خدای مهربون تشکرکنم و بهش بگم خدا جون ممنونم به خاطر این نعمت و برکتی که به من دادی.من با یونا معنی عشق و زندگی  رو با تمام وجود حس میکنم .

این روزها باید به صحبتهامون دقت بیشتری کنیم چون آقا یونا با دقت n برابر همه صحبتهامون رو ضبط و بررسی و تحلیل میکنه و مثل آدم بزرگا نظرش رو اعلام میکنه .

اگریه عکس نی نی رو ببینم و بگم نازی چه با مزه است یونا میگه : من بامزه نیستم؟من زشتم ؟ناراحت 

 یا  به لباس یه نفر  بگیم قشنگه میگه : لباس من زشته ؟لباس من قشنگ نیست ؟

داشتم خریدام رو به بابا سعید نشون میدادم و باباسعید : خیلی قشنگه

یونا : لباسای من قشنگ نیست؟

بابا سعید : لباسای شما هم خیلی قشنگه

یونا :معلومه لباسای من قشنگتره

   رفتیم بیرون و یونا طبق معمول قدم به قدم یه چیزی میخواست و بابا سعید هم میخرید تا آخرش سر سی دی بابا سعید بهش گفت که شما امشب زیاد خرید کردی سی دی رو یه شب دیگه میگیریم و این اولین باری بود که بابا سعید به یونا میگفت چیزی رو براش نمیخره  و یونا به من : مامان , خدا چرا بابای با این بدی برای من فرستاده ؟

من : پسرم بابایی خیلی مهربون و خوبه خودت هم میدونی که همیشه همه چیز برات میگیره ولی نمیشه که شما  هر چیزی که ببینی رو بخری

یونا : نه... هیچی برام نمیخره (دست من رو گرفته بود و به این طرف و اون طرف نگاه میکرد و هر چیزی به چشمش میدید میگفت) ذرت میخره ؟ سیب زمنی (سیب زمینی)میخره ؟بستنی میخره؟...(شانس آوردیم یه هواپیما تو آسمون ندید مگرنه اونم میرفت جز لیستش)

و این هم پاداش بابا سعید که یاد بگیره بعضی وقتها هم لازمه به پسرش نه بگه و یه چیزایی رو براش نخره چشمک 

بیشتر وقتا ظهر با این که ناهار داریم پسری هوس مرغ سوخاری میکنه  و بابا سعید میبردش میزبان و براش مرغ میخره و آقا یونا همونجا مینشینه و ریلکس مرغش رو میخوره و برمیگرده ...

و ظهرهایی که خونست و هوا خوب و آفتابیه میبردش پارکی که سقف نداره (اصلاح خود یونا) و باهاش حسابی بازی میکنه. و براش کلی خرید میکنه و برمیگرده.

 یه روز تصمیم گرفتم مامان لیلی همیشگی نباشم.از اداره که اومدیم به یونا گفتم مامان ,امروز من فقط یه بار میگم لباسات رو عوض کن و یا بار هم میگم دستت رو بشور(آخه هر روز n بار  این جمله رو میگم و n+1 روش رو هم اجرا میکنم)

 بعدش هم کارهای خودم رو انجام دادم و غذا رو کشیدم و نشستم به خوردن البته چه خوردنی طعم غذا رو نمیفهمیدم و همش دلم پیش یونا بود ولی میخواستم این روش رو هم امتحان کنم که ...

یونا با ناراحتی و بغض : من رو دوست نداری ؟

من : چرا خیلی دوست دارم ولی این کارت رو دوست ندارم که هر روز من رو اذیت میکنی و لباست رو عوض نمیکنی و دستت رو نمیشوری

یونا با چشمای پر از اشک: من که لباسمو عوض میکنم ...حالا که دوستم نداری پس من هم میرم الان چمدونم رو برمیدارم میرم خونه مامان عاطی ...

بغلش کردم و لباسشو عوض کردم و یه عالمه بوسیدمش.قربونش برم نمیدونه اگه از پیشم بره من نمیتونم نفس بکشم.موش کوچولوی مامانبغل

بعد از ظهرش داشتم لباسشو عوض میکردم و گفتم : الان یه لباس خوشگل  تن پسرم میکنم

یونا : دامن ؟ دامن بپوشم ؟

خندیدم و به شوخی گفتم : آره دامن

یونا : دختردوست داری ؟اگر دختر دوست داری تا این دفعه من راستکی برم

طبق معمول سر لباس پوشیدن از دستش ناراحت شدم.

یونا : مامان حالا بگو یونا برو لباستو بپوش

من : یونا برو لباستو بپوش

یونا : چشم مامان

و لباسشو پوشید و گفت : حالا باهام دوستی ؟ از لباس پوشیدنم راضی هستی ؟ 

یونا: مامان فردا میرم مهد کودک ؟

من : آره پسرم

یونا با خوشحالی و در حالی که دستش رو به علامت مثبت تکون میداد: yes

خوشحالم از اینکه یونا با وجود سن کمش به خوبی خودش رو با شرایطش تطبیق میده و سعی میکنه از مهد کودک لذت ببره . قربون پسرکم برم که همیشه بیشتر از سنش میفهمه

 باران شدیدی بود و صدای خوردن تگرگ به شیشه ها میومد :

 یونا : چه بارونیه... جدیده... تا حالا نیومده بود از این بارونا 

 داشتم براش کتلت تو ظرفش میگذاشتم خیلی جدی دستش رو آورد جلو و گفت: کافیه(مرد کوچولوی بزرگ من  احتمالا من رو با کوزت اشتباه گرفته) 

یونا : مامان غذا چیه ؟

من :  استامبولی

یونا : پس چرا این رنگیه ؟

من : چه رنگیه ؟!

یونا : استامبولیش یه رنگ خاصیه   

من : یونا مامانی مهد کودک چه خبر؟ 

یونا : خبر... سلامتی

 یونا :مامان , پانیذ رییس دختراست من هم رییس پسرا. بچه های دختر پانیذ رییسشون است. ولی من و پانیذ با هم دوست بودیم .رییسا با هم دوست بودن.بعد یه دزد بدی اومد  دخترا باهاش جنگیدن. اول رییسا جنگیدن بعد بچه ها. یعد دخترا هم بد شدن .آخه دختر ا که باهاش جنگیدن یه چیزی رو دستشون اومد  بد شدن.اخرش دخترا باختن داغون شدن.بعد به پسرا خرس دادن به دخترا موش دادن.بعد عروسکامون با هم جنگیدن.خرسا برنده شدن.ما تو جیبمون یه چیزی گذاشته بودیم دخترا نه ...

 

یونا آرزوی عروسک پارچه ای میبینه و ... 

یونا : مامان این قسمتش خیلی قشنگه حال میده با هم نگاه کنیم بیا پیشم بشین با هم نگاه کنیم

مامان کار خوبی کردی برام از این اسمارتیزا آوردی.آفرین.قوری و  سوسکه خورده بودن میگفتن خوشمزه است یونا از اینا بخر

 

کسی نفهمه فکر میکنه بچه ام تا حالا m&m نخورده بوده خوب شد قوری اینا بهش گفتن متفکر

توی مغازه یه تخت دو طبقه  دید و گفت : مامان ببین این تخته چقدر قشنگه پله هم داره اینودوست دارم.برام میخری ؟

من : پسرم این تخته برای بچه هایی است که دو تا هستن که یکیشون بالا بخوابه یکشون پایین

یونا : خوب چه اشکالی داره من بالا میخوابم تو پایین بخواب

داشت پوره میخورد : مامان برام مخلفات هم بیار

من : مخلفات؟با پوره چی دوست داری بخوری ؟

یونا : ماست

من : ماست با پوره سوالپسرم ماست تمام شده

بابا سعید : اشکال نداره همین الان میرم برای پسرم ماست میگیرم

یونا : نمیخواد... زحمت نکش

بابا سعید : تعارف میکنی ؟ یا برم ؟

یونا : برو تعارف میکنم

 

 این هفته بابا سعید ماموریت بود و مامان عاطی و بابا جون اومدن اهواز که من و یونا تنها نباشیم. روزی که میخواستن برسن یونا خیلی خیلی خوشحال بود و وقتی رفتم در مهد دنبالش تا سوار ماشین شد گفت : من و مامانم امروز زود میریم خونه.عجله داریم

همکارم : چرا ؟ مگه چی شده ؟

یونا : مامان جون و بابا جونم دارن میانلبخند

همکارم : خوش به حالت. من مامان جون و باباجون ندارم .میشه مامان جونت مامان جون من هم بشه ؟

یونا : تو که خودت مامان جونی

و من : خجالت

مامان عاطی گلم هم تو این یه هفته یه خونه تکونی حسابی برامون انجام داد و تمام خونه رو برق انداخت.پرده ها رو هم شست و اتو زد و نصب کرد. توی یخچال و کمدها وکابینتها و ... رو هم تمیز کرد. البته به کمک آقا یونا مژه

قبل از اومدن مامان من تمام تمیزکاریها رو لیست کرده بودم که به ترتیب انجام بدم و کارهای هر اتاق رو با یه رنگ نوشته بودم  و با اومدن مامانم وقتی من سر کار بودم یونا لیست رو به مامان نشون داده بود و گفته بود : مامان عاطی ببین این کارهامون است که مامانم نوشته. بیا از روی این لیسته کارها رو انجام بدیم
.آبیه هم اتاق منه.اول از اتاق من شروع کنیم.

و من بعد از این که از اداره اومدم و اینا رو شنیدم : خجالت

آخه من لیسته رو برای خودم نوشته بودم نه برای مامان عاطی. 

جالبه اتاقش مرتب بود ولی میخواست اسباب بازی هاشو که بالای کمد بود گردگیری بشه.

مامان عاطی هم اتاقشو کامل خالی کرد و تمیز و مرتب و  گردگیری شده براش چید .

۵ شنبه شب بابا سعید برگشت و جمعه صبح مامان عاطی اینا رفتن که جاشون خیلی خیلی خالیه

یونا عکس خاله آنی و خاله نیلان رو کشید و دست مامان عاطی براشون فرستاد و میگفت : عکس خاله نیلان رو اینجوری کشیدم (لبش رو غنچه میکرد) یعنی داره بوسم میکنه و عکس خاله آنی رو اینجوری کشیدم (یه دستش رو دراز میکرد) یعنی داره بهم جایزه میده

هدیه مامان عاطی :

به جز اینا  خمیر آموزش  حروف انگلیسی فارسی ١٢ رنگ آریا   و یه خمیر سطلی ٢۴ رنگ  مارک cnzhigao

 (روی  لینک   کلیک کنید سایتش رو میبینید) و  یه جعبه مداد رنگی هم هست که یونا تا مامان عاطی بهش داد جعبه اش رو در آورد و انداخت تو سطل زباله ومداد رنگی هاش رو گذاشت تو کشوش.راستش خودم هم علتش رو نفهمیدم متفکرازش هم که پرسیدم جوابی نشنیدم ...

شب قبل از اومدن مامان عاطی اینا بابا سعید براش یه مسواک جدید گرفته بود و مامان عاطی هم براش یه مسواک دیگه آورد. یونا به مامان عاطی  : من دیشب مسواک خریدم اینو لازم ندارم

مامان عاطی : خوب اینو بذار برای وقتی رفتی سفر

یونا : آخه این مسواکه قشنگ نیست 

و باز هم من خجالت : پسرم این هم خیلی قشنگه

یونا : آخه دخترونه است

مامان عاطی : مامان از کجا فهمیدی که دخترونه است؟

یونا : صورتیه . چون صورتیه دخترونست

هدیه بابا سعید :

 

و چند تا عکس از این چند روز تاخیرمون :

یونا مهندس ناظر کوچولو(با مامان لیلی سر ساختمان ) :

وروجک سنگ تمام گذاشت.آخر سر میلگرد به دست بود و اگه بیشتر میموندیم باید دیه کارگرها رو میدادم چون احتمال داشت میلگرد تو سر کسی بخوره.آقا یونا با مامان از پله چوبی بالا رفت و ...

یونا در شهر بازی سرزمین رویایی :

 

یونا در شهر بازی قلعه سحرآمیز : 

یونا در باشگاه شهرک نفت : 

از اداره که اومدم براش یه اسمارتیز m&m آوردم و یونا :

علاقه یونا به کارهای خونه هنوز هم ادامه داره و مصرف شیشه پاک کن ما هنوز بالاست.اینقدر شیشه پاک کن یا به قول خودش پیس پیس میریزه که دستمالش خیس میشه و مجبوره با یه دستمال دیگه خشکش کنه



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed