یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ :: ٥:٥٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه یونا حالش بد بودومیگفت مامانی من کسلم.ناهار هم تومهد نخورده بود و تو خونه هم اشتها نداشت و همش میگفت دلم درد میکنه و حالش بهم میخورد.بعد از ظهر بردیمش دکتر کاوش و دکتر گفت: یا بستریش کنید یا یه آمپول بزنه وorsاستفاده کنه و یه شربت هم برای دل دردش نوشت که ما دومی رو انتخاب کردیم(نمیدونم چرا اینقدر از بیمارستان رفتن وحشت دارم) و یه برگه معرفی هم برامون نوشت که اگه نصفه شب حالش بد شد ببریمش بیمارستان.آمپولش رو زدیم و یونا با اون بیحالی شکلاتش رو هم از عمو دکتر گرفت و گفت بریم پارک.بردیمش پارک زیتون ولی حال بازی کردن نداشت و برگشیم.دکتر گفته بود یونا نباید غذا بخوره چون حالش بدتر میشه. و یونا میگفت گرسنمه غذا میخوام.زنگ زدم به دکتر  و گفت آب سوپ بهش بدید.وقتی یونا مریض میشه بیشتر احساس غربت و تنهایی میکنم اگه مامان اینا اینجا بودن چقدر خوب بود حالا اون موقع شب تا برسم خونه و تا برای یونا سوپ درست کنم بچه ام از گرسنگی هلاک شده مجبور شدیم براش از سوپر سوپ نیمه آماده بگیریم.به زور دو تا سه قاشق خورد.خلاصه شب ساعت یک یونا تب کرد و بابا سعید پاشویه اش کرد و یه کم که تبش پایین اومد رفت داروخانه براش استامینافن گرفت.استامینافن رو که بهش دادیم  تبش قطع شد.

صبح پنج شنبه من رفتم اداره.بازم خدا رو شکر که اداره بابا سعید پنج شنبه ها تعطیله. یونا صبح زود بیدار شد و گفت مامانی نرو اداره و برام میخوند : دوستت دارم یه عالمه دوستت دارم خیلی کمه.قربونت بره مامان لیلی که چقدر نفسیبغل

  تو مهدشون جشن شب یلدا داشتن و یونا دوست داشت بره.بابا سعید ساعت 9.30 بردش و خودش در مهد منتظرش موند و به خاله بهناز(مدیر داخلی مهد) گفت حال یونا خوب نیست و اگه بیحال بود بیارنش بیرون .یونا با این که حالش خوب نبود ولی خیلی بهش خوش گذشته بود و میگفت : آقای شعردار آقای بلارستانی  برامون شعر خوند و بچه ها همه رقص کردن ولی من رقص نکردم حال نداشتم بپرم همه بچه ها بپر بپر میکردن. منم دوست داشتم ولی نمیپریدم.مریض بودم.به همه هندونه دادن فقط به من ندادن.(احتمالا چون میدونستن یونا مریضه بهش هندوانه نداده بودن)

از قبلش برامون یادداشت گذاشته بودن که برای جشن شکلات بفرستیم و برای یونا یه جعبه شکلات فرستادیم.روز جشن به هر کدومشون یه لیوان خوشگل پر شکلات و آجیل و پاستیل دادن .حیف شد من اداره بودم و  نتونستم برای جشن برم ناراحت و از پسرکم عکس بگیرم. آخه فقط مامانا برای جشن اومده بودن و بابا سعید فقط تونسته همین یه عکس رو در مهد از یونا بگیره :  

ظهر بازم یونا بی اشتها بود وحال نداشت به دکترش زنگ زدم و وضعیتش رو گفتم گفت اشکال نداره نمیخواد بیاریدش مطب.شب هم  عمو سجاد و خاله افروز خونمون بودن که خیلی خوب بود و یونا دوست داشت موقع خواب هم بمونن پیشمون.مامان عاطی نازنین هم همش نگران یونا بود و از چهارشنبه تا الان خدا میدونه چند بار زنگ زده و میگه اگه حال یونا بده من بیام اهواز ولی من دلم نمیاد مزاحمش بشم.

ما شدیدا با خواب یونا مشکل داریم.مهد یونا جای خواب نداره و بچه ها رو خواب تحویل نمیگیره.مهد خیلی خوبیه و از همه چیزش راضی هستم فقط همین یه مشکل رو داره.آقا یونای ما هم که شبها دیر میخوابه هر روز صبح به استثنای ایام تعطیل (روزهای تعطیل یونا صبح زود بیداری میدهمتفکر)به زور از خواب بیدار میشه و میگه میخوام بخوابم.خوابم میاد.

 جمعه صبح زود یونا بیدار شد و گفت صبحونه میخوامدروغگو.صبحانه آماده کردم و یونا خان بعد از خوردن یه لقمه کوچولو نون پنیر گردو گفت سیر شدم از خود راضیو ناهار هم نخورد فقط بعد از ظهر گفت یه چیزی میخوام که با چنگال بخورم.براش میگو کباب کردم که خدا رو شکر چند تا دونه خورد. خواب هم که هیچ .بچه ام اگه بخوره و بخوابه وقت نمیکنه به پروژه های شیطنتش برسه.بیدار بود تا ساعت ده شب که بردمش تو اتاقش که لالا کنه خیال باطل  

مرحله اول : براش کتاب داستان خوندم و طبق معمول من فقط جمله اولش رو خوندم و یونا تا آخر داستان رو تعریف کرد و بعد لبخند شیطونی زدخنده و گفت : تمام شد حالا شیرشیر و لالا دروغگو

مرحله دوم : قصه های که از خودم درست کردم رو گفتم

مرحله سوم : کامپیوتر روشن کردم و قصه های تاتی گذاشتم

مرحله چهارم : داستان حسن کچل رو گذاشتم

مرحله پنجم : کلاه قرمزی

یونا رو سپردم به بابا سعید و رفتم  که ...

یونا گریه کنان و بابا سعیدعصبانی بعد از سپری کردن مراحل (پلنگ صورتی و ... )

آقا یونا به مرحله شیر شیر رسیده بود و تا لالا یهstep فاصله داشت ولی به خاطر وضعیتش بابا سعید میترسید بهش شیر بده.اینقدر بهش آب سیب و آب هویچ داده بودم که دلش رو زده بود و به اونا هم راضی نمیشد.ناچارا یه کم شیر رو به آب و نبات اضافه کردم و بهش دارم و نتیجه : 12 شب یونا خان بعد از سپری کردن مراحل فوق خوابش برد

امروز(شنبه) صبح هم اول هفته خوبی رو شروع کردیم دروغگو: صبح ناهار درست کردم و یونا رو به زور بیدار کردیم.گفت شیر.با ترس بهش شیر دادیم که بعد از خوردنش حالش بد شدناراحت.با کلی حرف و صحبت و ... لباسش رو پوشید(فقط یه بلوز نازک و راضی نشد کاپشن و کلاه تن کنه).ظهر که رفتم دنبالش برای اولین بار بود که اینقدر بیحال بود و تو بغلم خوابید.الان هم مثل یه عروسک قشنگ خوابه.مربیش گفت از صبح تا الان حالش بد نبوده.

خدای مهربان چقدر مادر بودن سخته.کاش من به جای یونا مریض بشم دیدن بیماری پسرکم برام خیلی سخته.

از هفته قبل کلاس زبان و ژیمناستیک یونا شروع شد:

کلمات و جملات یاد گرفته تو این هفته :

hello

good morning

 ?whats your name

 my names youna

نمونه هنرهای آبان ماه یونا در مهد :

این عکسا رو هم تو مهد از یونا گرفتن :

بازم خوشمزگیهای یونا :

1)یونا در حالی که رو تختش دراز کشیده بود : مامانی بچه خوب و مهربون کشیدم

منعصبانی : کجا کشیدی؟

یونا : هیج جا.هیج جا نکشیدم.با من عصبانیی ؟

من : نه میخواستم ببینم کجا کشیدی ؟

یونا : هیج جا نکشیدم

2) شلوار یونا بر اثر ورجه وورجه پاره شده بود و من یادم نبود میخواستم تنش کنم:

یونا : دودیزیش ؟

من : چی مامان سوال

یونا : دودیزیش ؟ پاره شده بود دودیزیش ؟

قربونش برم منظورش دوختیش بود .

3)داشتیم با یونا عکسای پست قبل رو میدیم به عکس الیسا که رسیدیم :

یونا : مامان میخوام بریم خونش.ببینش چه لاغر شده

قربونش برم مثل آدم بزرگا اظهار نظر میکنه .

4)یونا : مامان یه دوست دارم تو مهد کودکمون اسمش آرشه.آاااارش.داداشمه.مثل گلسا که داداشمه.خیلی کوچیکه.همش میگه اینو میخوام اونو  میخوام (با انگشتش هم نشون میده).کوچولوهه خیلی کوچولوهه تو شکم مامانشه.شکم مامانش سوراخ کرده میگه اینو میخوام اونو میخوام.  

5)اینا رو بابا سعید برای یونا گرفته :

بابا سعید به یونا : بابایی برات ماشین گرفتم.

یونا : میگما خوب اسمش چیه ؟ اسم ماشینم چیه ؟

بابا سعید : اسمش بنزه

یونا : نه ه ه اسمش بنز نیست.اسم ماشین بنزم میخوام پرشیا باشه.اسمش پرشیاست.

 

پ.ن.١ : یونای من ۴٠ ماهگی ات مبارک تشویق 

پ.ن.٢ : به نظر شما سن یونا برای شروع کلاس زبان مناسب است ؟

پ.ن.3 : دوستان گلم که اسمشون تو لینک های سمت راست نیست برام کامنت بذارن که اضافه کنم قلب 

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ :: ٦:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سه شنبه برای یونا بلال درست کردم و دادم دستش بخوره و خودم شروع کردم به پوست گرفتن کدو و هنوز کدوی اولی رو پوست نگرفته بودم که صدای گریه یونا بلند شد و نگاه کردم دیدم خون داره از دستش جاری میشه.وروجک نمیدونم کی بلالش رو گذاشته بود و از کمد چاقو برداشته بود و یه کدو هم به دستش و به جای کدو انگشتش رو بریده بود سریع بغلش کردیم و رفتیم بیرون. تو ماشین خوابش برد. به دکتر جریان دستش رو گفتم خانم دکتر هم گفت من دست بچه ها رو بخیه نمیزنم ببریدش بیمارستان و دو تا پماد براش نوشت و گفت این پمادها رو بزنید و با چسب محکم ببندینش نمیخواد بخیه بزنید.خودم هم دلم نمیومد دستش رو بخیه کنم ولی الان پشیمون شدم و میترسم جاش بمونه. بریدگی پشت انگشت دست چپش  درست روی چروکهاست .

همونطور که تو پست قبل گفتم چهارشنبه خونه خاله سهیلا بودیم  که خیلی خوش گذشت.اینم آقا رضا و رزا خانم  و یونا خان :

پنج شنبه ظهر بابا سعید و یونا اومدن اداره دنبال من و سه تایی رفتیم یه ناهار مفصل خوردیم و از همون راه رفتیم پیش مامان عاطی اینا.(عکس زیر یونا توماشین موقع حرکت)

گزارش سفر :
جمعه رفتیم خونه خاله زری که مامان جون (مادربزرگ من)و بقیه خاله ها و دایی و زن دایی و ... هم اومدن اونجا و خیلی خوش گذشت.یونا و پارسا و پوریا(پسر دایی های دوقلوی من) هم حسابی بازی و شیطنت کردن.

یونا و الیسا خانم نی نی خاله نگار(خاله نگار دختر خاله من است) :

شنبه گرفتار خرید بودم.شب یونا  با بابا سعیدش رفت پارک و بعدش دایی علی براش پیتزا گرفت و بردش خونه دوستش(آقا امیر و خانمش افسانه جون) .یونا تو این سفر بیشتر طرف دایی علی میرفت و همه رو معترض کرده بود.

اینجا دایی علی دارد موهای یونا رو سشوار میزنه :

کاسکوی دوست دایی علی به خاطر یونا تو این چند روز مهمون خونه مامان عاطی بود.کاسکوی دوست داشتنی بود و خیلی قشنگ صحبت میکرد یا علی گفتنش هنوز تو گوشمه.

یکشنبه  صبح یونا رو بردیم دکتر آخه سرفه میکرد .قرار بود بعدش هاله جون و ارشیا گلی رو هم ببینیم که از بد شانسی ما بارون گرفت و قرارمون لغو شدناراحت.پسرکم تو هر سفرش باید یه سری هم به دکتر قاسمی بزنه.اینجا  روبه روی مطب است و این در قدیمی برام جالب بود از یونا عکس انداختم :


بعد از این که از مطب اومدیم بیرون از کنار دریا رد شدیم و یونا اصرار کرد که پیاده بشیم و با این که خیلی نگرانش بودیم که حالش بدتر نشه یه ربع ساعتی پیاده شدیم :

 

 


بعد یه سر به خاله سمی و فاطمه جون (زن عمو و دختر عموی یونا) زدیم .شب مامان برای شام  به خاطر عید سیدها

همه فامیل رو دعوت کرده بود. عدس پلو با گوشت و خوراک چینی و آش درست کرد.تا  هشت پیش مهمانها بودیم و بعدش رفتیم سبد گلی رو که برای عمو سهیل سفارش داده بودم(عکس زیر)

 

گرفتیم و رفتیم کنسرت عمو سهیل  که خیلی عالی بود و خوش گذشت.لباس یونا رو هم تنش کرده بودیم که ببریمش ولی موقع رفتن گریه کرد که من توپ میخوام.دایی علی گفت شما برید من میرم براش توپ میگیرم و میارمش.دایی علی و بابا جون (بابای گلم)رفتن براش توپ گرفتن ولی یونا  گفته بود میخوام برم خونه با پارسا پوریا توپ بازی کنم

یونا-پارسا-پوریا(عید غدیر 88)

و اینجوری شد که یونا با ما نیومد کنسرت و من و بابا سعید بعد از مدتها دوتایی رفتیم بیرون.البته جای پسرکم خیلی خالی بود.

 تو این سفر مامان اینا میگفتن یونا خیلی آروم شده و اصلا شیطنت نمیکنه اینم یه نمونه اشچشمک(انتقال مجسمه ها از کنار تلوزیون به پشت مبل) :

عیدی عید غدیر مامان عاطی و بابا جون به یونا :

یونا همش در حال اجرای کنسرت است .جالبه که آهنگ ها رو با یه بار گوش دادن حفظ میشه و بیشتر مواقع هم از خودش شعر میگه و میخونه .از هر چیزی به عنوان میکروفن استفاده میکنه حتی گوشت کوب خجالت.و همونجوری خوابش هم میبره :

تا حالا دو تا میکروفن براش گرفتم که هردو رو خراب کرده.دایی علی یه میکروفن داشت که دادش به یونا و یونا اینقدر آواز خوند که تمام مدت صداش گرفته بود.جالبه اینقدر قشنگ صداشو میکشه بغل

دوشنبه صبح  رفتیم بیرون که خرید کنم و از اون طرف یه سر به هاله جون مامان ارشیا گلی بزنم که بازم بارون  شدید شد به حدی که تمام خیابونها رو آب گرفت.زنگ زدیم پلیس راه ببینیم وضعیت راه اهواز  چطوره و ناهار رو خوردیم و به سرعت راه افتادیم. نمام راه رو بارون میومد و جاده دیده نمیشد ۵٠ کیلومتری اهواز هم راه بسته بود و مجبور شدیم بریم رامهرمز و از اون طرف بیاییم اهواز.خاله نیلان هم با ما اومد اهواز چون بابا سعید میخواست بره ماموریت و من و یونا تنها میشدیم.

سه شنبه تا پنج شنبه بابا سعید ماموریت بودناراحت .جمعه خاله نیلان رفتش که جاش خیلی خیلی خالیهناراحت.شنبه با یونا رفتیم عروسی همکارم که خیلی بهمون خوش گذشت.یکشنبه صبح یونا خوابش میومد و با ناراحتی رفت مهد.قربون پسرکم برم من که باید صبح زود بیدار شه.یونای من من رو ببخش

خوشمزگی های آقا یونا :
١)یونا : مامان وقتی تو رفتی اداره من اینجا بودم دلم برات تنگ شد. گریه کردم. تو هم دلت تنگ شد ؟گریه کردی ؟

٢)میخواستم زنگ بزنم برامون شام بیارن از میون جاهایی که اشتراک داریم یکیش ساندویچش بهتره و یکیش پیتزاش.
من : یونا مامان پیتزا میخوری یا ساندویچ ؟
یونا :
هم پیتزا هم ساندویچ
من : پسرم یکیشو بگو
یونا :
ساندویچ
من : من و خاله نیلان مغز و زبان میخوریم تو چی ؟
یونا :
منم مغز و زبان میخورم
زنگ زدم و موقع سفارش  در حالی که یونا هم جفتم ایستاده بود و صداش به گوش فروشنده میرسید گفتم : دو تا مغز و زبان سالاد ...(نوشابه تو خونه داشتیم)
 یونا : مامان بگو نوشابه هم بفرسته نوشابه خانواده 

 

آقای فروشنده : نوشابه خانواده نداریم
منخجالت : یه نوشابه لطفا.بچه ها دیگه چیزی نمیخوایید ؟
یونا :
چرا مامان بهش بگو یه همبر هم بفرسته.
من : یه همبرهیپنوتیزم هم لطفا اضافه کنید (و گفتم زود تمومش کنم که الان یونا خان یه لیست اضافه میکنه)

یونا : بهش بگو با چی میفرستی با موتور میفرستی یا با ماشین ؟
٣)یونا :
مامان پارسینا یادته.خونه مامان جون.نااازی پارسینا.مامان ببین این کی بود ؟ خونه مامان جون بود.دیدیم سر کامپیوتره و یه عکس از موقعی که خونه مامان جون ( پرستارش)بود باز کرده و عکس عرفان رو دیده.عرفان تقریبا تو یکسالگی یونا از خونه مامان جون رفت و یونا اسمشو فراموش کرده بود
من : این عرفانه عزیزم
یونا :
عرفان کجا رفته بود.خونه مامان جون نبود
من : رفته مهد کودک
یونا : مثل من که رفتم مهد کودک هادی و هدی ؟
من : آره مامان
یونا : چرا نرفته مهد کودک هادی هدی
من : آخه رفته یه مهد که نزدیک خونشون باشه
یونا : فرناز(خونه مامان جون با یونا همکلاس بود) هم رفته یه مهد که نزدیک
خونشونه
من : فرناز یه مهد رفته که نزدیک اداره مامانشه
یونا : میگما خوب به خاله مریم(مربی اش)
بگو مهد کودک هادی هدی بیاره کناره ادارتون

۴)هر داستانی که من یا بقیه برای یونا تعریف میکنیم آقا یونا اولش رو که میشنوه تا آخرش رو خودش تعریف میکنه.(شنل قرمزی-بزبز قندی-پینوکیو-حسن کچل و ... )و اینجوری است که به جای اینکه ما یونا رو بخوابونیم یونا ما رو خواب میکنه.
خونه مامان اینا یه عالمه کتاب از بچگی من و خاله آنی و خاله نیلان و دایی علی هست و هر سفر که میرم چند تایی رو برای یونا میارم.برام جالبه که کتابهایی رو که یه موقع خودم میخوندم یا برام میخوندن الان برای پسرم میخونم
رفته بودم کتابخونه برای خودم کتاب بگیرم  و اون کتابخونه کتاب بچه ها نبود و فقط یه قفسه کوچیک کتاب کودکان داشت که جالب هم نبودن.یونا خان هم دو تا کتاب برداشت و گفت : بازم میخوام انتخاب کنم
گفتم پسرم بریم رشد اونجا برات میگیرم اینجا کتاباش خوب نیست و یونا هم قبول کرد دروغگو
یه دختر کوچولویی بود کتاب پری دریایی که یونا برداشته بود دید و به من گفت : خاله این رو از کجا برداشتید ؟
نگاه کردم دیدم یه دونه بیشتر نبوده که یونا برداشته و بهش گفتم عزیزم فقط همین یکی بوده به عمو بگو برات بیاره.
یونا : فگد یکی برمیدارم بریم رشد برام یه عالمه بخر.خوب؟

کتاب عمو آبی رو برداشت و خواست پری دریایی رو بذاره سر جاش.

گفتم: باشه پسرم پس اگه پری دریایی  رو نمیخوای بده به این خانم کوچولو .

و یونا پری دریایی رو داد به اون. 
بعد از حساب کردن یونا رفت و پری دریایی اش رو از دختر کوچولو گرفت و گفت : اینم مال خودمه  و رفتم و پری دریایی رو هم حساب کردم و خواستیم بریم از کتابخونه بیرون گفت :
پس چرا کتابم رو مهر نکردن؟
فروشنده در حالی که خنده اش گرفته بود کتابهاش رو مهر کرد

۵)یونا: مامان

من : جانم

یونا : بمیرم برات

من : خدا نکنه پسرکم من بمیرم برای تو بغل

۶)تو ماشین یونا : آب

من : الان میرسیم خونه پسرم

یونا : ای خدای مهربان آآآآب  

٧)یونا : مامان وقتی تو بزرگ شدی خودم هم بزرگ شدم برات جت اسکی میخرم برای خودم هم میخرم

٨)یونا به خاله نیلان : برام ...میخری ؟(یادم نیست چی میخواست)
خاله نیلان : چشم تو جون بخواه خاله.جون میخوایی؟
یونا : نه .جون که خریدنی نیست.

٩)داشتیم میرفتیم عروسی یونا : ملینا هم میاد ؟

من : نه

یونا : چرا نمیاد؟

من : برای اینکه داداشش مریضه اونم میمونه پیش داداشش

یونا : داداشش کیه ؟

من : اسمش محمده

یونا : اسم داداشه من هم گلسا است

من : مامان گلسا اسم دختره.نمیشه اسم داداش گلسا باشه

یونا : چرا گلسا داداش منه(گلسا همکلاسی یونا تو مهد است)

 پ.ن.١ :   هاله جون(مامان ارشیا گلی) و تارای عزیزم (مامان امیر مهدی نازم)ممنونم از تماستون و شرمنده که فرصت نکردم ببینمتون انشالله سفر بعدی بغل

 

پ.ن.٢ :   یونا نفس مامان امروز ٣ سال و ٣ ماه و ٣ هفته و ٣ روزش است.قلب

پ.ن.٣ :   عکسای این پست اضافه شد.ممنونم خاله آنی جون که عکسا رو برام ایمیل زدی بغل 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا


دوستان عزیز وبلاگی اگه پسورد پست قبل رو ندارید برام تو همون پست کامنت بذارید که بهتون پسورد رو بدملبخند

پ.ن.١ : دوستان غیر وبلاگی که خواننده های خاموش وبلاگ یونای من بودند ظاهرا از جریان این پسورد ناراحت شدند.باید من رو ببخشید این نظر لطف شما است که به ما سر میزنید .یکی دو پست رو بنا به علتی خصوصی میذارم و انشالله بازم مثل همیشه در خونه ما روی شما باز است بغل



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ :: ٢:۳۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ :: ٦:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

نفسم

نفس من امروز سه سال و سه ماه و سه روزه شد بغل

امروز اولین روزی بود که هوا  درست و حسابی سرد شد و زیاد لباس تن یونا کردم و انگار عادت نداشت. خواستیم از در خونه بریم بیرون کلاه و ژاکتش رو در آورد.

بابا سعید : یونا هوا سرده مریض میشی ببین بیرون چه سرده باد میاد...

یونا : میگما خوب بذار من بگم چرا بیرونش آوردم آخه تو نمیذاری من بگم چرا بیرونش آوردم.

من : خوب بگو پسرم چرا بیرونش آوردی؟

یونا : آخه برای اینکه تنگ بود  

یه روز بابا سعید و یونا تو پارکینگ بودن و آقای سرایدارمون به یونا یه شکلات قلبی داده بود و یونا طبق معمول که مرغ همسایه غازه و کیندر و کیت کت هایی که ما براش میگیریم رو نگاه هم نمیکنه گفته بود بازم میخوام و بابا سعید خیلی ناراحت شده بود .بعد از اون روز بابا سعید یه بسته مثل همون شکلاتی که بهش داده بودن براش گرفت که یونا حتی یه دونه اش هم نخورد  و خلاصه با یونا صحبت کردیم که به غیر از من و بابا سعید از کسی چیزی نخواد و نگیره و نتیجه :

امروزکه از اداره اومدیم  آقای سرایدار و خانمش  یونا رو صدا زدن و خواستن بهش شکلات بدهند یونا اومد و به من گفت : مامان میخوان بهم شکلات بدهند

من : بگو دست شما درد نکنه من باید برم ناهار بخورم

یونا رفت و شکلات(یه مدل دیگه بود قلبی نبود) به دست برگشت: مامان میگما خوب من از خاله شکلات گرفتم چون تو از این شکلاتا برام نگرفته بودی.حالا زود بازش کن بخورمش که بابا سعید نبینه

عمو راننده سرویسمون یه روز به یونا آدامس داد و یونا هر روز تا سوار ماشین میشه میگه :آدامس.مامان آدامس

یه بسته آدامس گذاشتم تو کیفش ولی بازم فایده نداره و ترجیح میده عمو بهش آدامس بده و بعد از نصیحت کردنش :

یونا با صدای بلند : آدامس و بعدش تو گوش من : مامان آدامس میخوام

که مثلا جلوی من وانمود کنه که آقای راننده صداشو نشنیده دروغگو

امروز  بعد از اداره  رفتم  دنبال یونا مهد کودک :

یونا : مامان ببخشید داشتم اسباب بازی ها رو جمع میکردم.

و من : بغلماچ

و تا من داشتم وسایلشو از مربیش میگرفتم از پله ها افتاد .ناراحتخدا رو شکر اتفاق خاصی نیوفتاد و یه کم گریه کرد و وقتی بهش گفتم شما قوی هستی ساکت شد.

براش یه ظرف پر میگو سوخاری و گوجه خیار شور دو تا تخم مرغ آب پز کیک پسته بادوم و رانی و شیر کاکاوو و میوه و لواشک گذاشته بودیم :

یونا : مامان چرا برام غذا کم گذاشته بودی من سیر نشدم

من : تعجب(آخه هر روز براش یه عالمه غذا و خوردنی میذاریم و تقریبا همه رو نخورده برمیگردونه)مامانی بابا برات زیاد گذاشته بود شاید غذات ریخته ؟

یونا : آره بابا برام 7 تا گذاشته بود زیاد گذاشته بود ولی دو تا بیشتر نبود

آخرش نفهمیدم غذای پسرکم چی شده.آخه همه ظرفهاش خالی بود فقط میوه اش رو برگردونده بود. متفکرامیدوارم که اشتهاش یه روزه این همه باز شده باشه.انشالله

 

یونا : مامان برام یه لواشک بزرگ بخر.خیلی بزرگ.یادته کوچیک که بودم میگفتم برام لواشک کوچیک بخر حالا که بزرگ شدم میگم لواشک بزرگ بخر.

براش لواشک گرفتم یکیشو گذاشت تو کیفم و گفت : این برا تو. ببر با خودت اداره بخورش.این یکی هم من میبرم برا صبحونه میخورم

من : پسرم صبحونه که کسی لواشک نمیخوره دلت درد میگیره بعد صبحونه بخور باشه ؟

یونا : نه به خاله مریم نگی ها میخوام صبحونه بخورمش

 

یونا در حالی که مثلا داره با تلفن صحبت میکنهبه من زنگ بزن : مامان کجایی ؟ میخوایی بیام دنبالت ؟فرودگاهی؟

من : آره مامان بیا دنبالم .با چی میایی؟

یونا : با موتورم با موتور خودم.

من : من از موتور میترسم بلد نیستم سوار بشم

یونا : نه نترس.من بلدم. بیا بشین پشت من .من تند میرم خیلی تند گاز میدم میریم 

و یه روز دیگه قرار شد با اسکوترش بیاد دنبالم.

یونا : دوستم هم هست اونم سوار میکنم

من : باشه.آقا کوچولو بیا سوار شو

یونا : نگو آقا کوچولو دوستم بزرگه مثل من که بزرگم

روز پنج شنبه رفتیم فروشگاه هدیه و یونا : مامان دیدی گفتم قورقوری تمام شده دیگه قورقوری ندارن

راست میگفت قورقوری تمام شده بود ولی آقا یونا هر نوع شامپویی که شکلش قشنگ بود برداشت راضیش کردم همه رو بذاره و فقط به این چند تا رضایت داد. آخه از کوچکی یونا تا الان من فقط شامپو lander و جانسون به موهاش میزنم و از این شامپوها براش استفاده نمیکنم.

وروجک اینقدر رفت تو چرخ و از چرخ بیرون اومد که یه شیشه آبلیمو هم شکست خجالتبعدش هم رفتیم نمایشگاه لوازم خانگی که میشه گفت هیچ چیزی ندیدیم به جز شیطنتهای آقا یونا.

یونا در نمایشگاه

یونا در حالی که دستاشو تکون تکون میده مثل آدم بزرگا : وااای واااای مامان بیا ببین امیر شهیاد چی کرده.رو دیوار پشت جاکفشی خط کشیده

بابا سعید : من خیلی از دستت ناراحتم  خیلی کار بدی کردی

یونا : من که نکردم امیرشهیاد کرده

بابا سعید : خوب تو نباید با امیر شهیاد دوست باشی

یونا بازم در حالی که دستشو تکون میده : من که باهاش دوست نیستم

من : من نمیدونم این امیر شهیاد تو خونه ما چیکار میکنه سوال

یونا : من که بهش گفتم برو درو باز کردم گفتم برو ولی نرفت

یونا : مامان امیر شهیاد داره اشک میاد

من : چی ؟

یونا : داره گریه میکنه اشک از چشش میاد

من : چرا؟

یونا : خوب باباش دعواش کرده

من : حتما کار بدی کرده

یونا : آره حتما کار بد کرده.میگما خدای مهربون بچه هایی که حرف بد میزنن اونایی که میگن خاک تو سر و اینا جایزه و میکروفن و این چیزا نمیده به اونایی که خوبن میگن عزیزه دلم خوشگلم و اینا فگد جایزه میده.

خاله مریم گفت برای یونا به خاطر اینکه پسر خوبی بوده جایزه بگیریم و ببریم مهد که خاله مریم از طرف خودش بهش بده و بابا سعید این لگو رو گرفت .

لگوش آسون نیست و یونا نمیتونه درستش کنه و من مجبورم درستش کنم از اداره  که میرسم باید بشینم و لگو بسازم .بابا سعید جان لطفا از این به بعد لگوهای آسون تری بگیرمژه

یونا : مامان خورشید از کجا به کجا میره ؟  

من : مامان خورشید راه نمیره همیشه یه حا ایستاده

یونا : راه میره .چرا.من خودم یه کارتونی دیدم خورشید راه میرفت.

 

 

یونا مرتب خوابهاشو برامون تعریف میکنه جالبه این فینگیلی ها هم خواب میبینن.  

یونا : مامان دیشب خواب دیدم خوب که یکی کنارمه بعد دیدم إه این که دوستمه خنده.دوستم بودمژه 

 و آقا یونا مرتب در حال اظهار نظر کردن و فکر کردن است :

ظهر یه نفر در آسانسور رو باز گذاشته بود و ما مجبور شدیم با پله بریم  بالاو یونا :

به نظر من در باز نیست فکر کنم آسانسور سوراخ شده یه نفر گربه ای چیزی افتاده توش دارن درش میارن. 

 خوشبختانه یونا یاد گرفته وقتی کار بدی میکنه و متوجه ناراحت شدن من میشه میگه : مامانی ببخشید دیگه کار بد نمیکنم

من : باشه بخشیدمت ولی دیگه نباید تکرار کنی.وقتی مامان و بابا میگن شما باید یه کاری رو انجام بدی شما چی میگی؟

یونا :  میگم چشم.مامان پس چرا هنوز ناراحتی؟

من : ناراحت نیستم

یونا : چرا مثل من که دارم میخندم نمیخندی

 و من : لبخند

صبحها که داریم میریم از خونه بیرون  یونا : باید یواش صحبت کنیم چون دوستای من خوابن بیدار میشن.نباید بلند صحبت کنیم  

یونا       : من به اسپایدرمن  گفتم لباسشو عوض کنه لباس سیاه بپوشه دوست دارم لباسش سیاه باشه اونم گفت باشه دیگه لباسمو عوض میکنم لباس سیاه میپوشم(قابل توجه سام ریمی کارگردان اسپایدر من)

 پ.ن.1 : لطفا اگه ساکن رشت یا نزدیک اون هستید برام کامنت بذارید لبخند.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed