یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

  یونا به بابا سعید : بابا میگم پیاز نداریم بیا بریم خوب من با دوچرخه میام تو هم پیاده باش بریم پیاز بخریم

بابا سعید به من : پیاز رو برای الان لازم داری ؟

من اصلا به یونا نگفته بودم پیازمون تمام شده ولی با اونایی که مونده بود غذا درست کرده بودم و جای پیازها خالی بود.وروجک به همه چیز حواسش هست حتی تمام شدن پیازها 


یونا لگو بازی میکرد و یه برج درست کرده بود : مامانی قشنگه ؟
من : آره پسرم خیلی قشنگه.
یونا : ب
رو به دوستات نشونش بده.میذارم کنار کیفت خوووب ببرش با خودت اداره به دوستات نشونش بده
د
وست نداشتم بهش دروغ گفته باشم.آخه من چطوری با یه لگوی برج نیم متری میرفتم اداره .گفتم : میخوای عکسشو ببرم؟
یونا : فرقی نمیکنه خودشو ببر ولی بعد بیارش چون میخوام باهاش چاپگرد درست کنم.
 

یونا: من یه خواهر دارم .خواهرم پسره اسمش پانیکیو است.یه خواهر دیگه هم دارم اسم اونم پانیکیو است ولی لاغرتره 

 یونا به سختی دستش رو صابون میزنه و من همیشه در این مورد مشکل داشتم و :
من : پسرم ببین دستات جوجو داره بیا با صابون و آب جوجو هاش رو ببریم که نره تو دهانت بعد خدایی نکرده مریض بشی
یونا : از خود راضی
یه روز دیگه : یونا ببین یه میکروب خطرناک اومده حتما باید دستامونو بشوریم که مریض نشیم
یونا :
آنفولانزای خوکی رو میگی ؟
من : آره پسرم.خاله مریم (مربی اش ) گفته؟ گفته دستاتون رو بشورین ؟
یونا : آره

و نتیجه : قهر
تا این که یه روز تو فروشگاه هدیه آقا قورقوری   رو دیدم و من به جای آقا قوقورقوری : سلام کوچولو ؟ خوبی ؟ بیا من رو بخر که دستاتو با من بشوری ؟ولی اول باید از مامان اجازه بگیری.
یونا : مامان برام میخری ؟
من : آره پسرم به شرطی که دستاتو با اون بشوری
و قورقوری رو گذاشتیم تو سبد خریدمون.یه کم جلوتر
آقا قورقوری : یونا اگه دستتو نشوری من برمیگردم هدیه پیش دوستام باید از بیرون که میایی دستاتو با من بشوری .باشه ؟
یونا قورقوری رو برداشت و گذاشت سرجاش
من : چرا مامانی ؟
یونا :
نمیخوامش
یه روز دیگه بازم فروشگاه هدیه (ما معمولا از این فروشگاه خرید میکنیم):
از کنار قورقوری ها رد شدیم و آقا قورقوری : سلاااام یونا چطوری ؟ چرا من رو نخریدی ؟
یونا :
الان میخرمت.
قورقوری : بابات اجازه میده ؟
یونا : بابا اجازه میدی مامان برام قورقوری رو بخره ؟
بابا سعید : آره پسرم
و قورقوری رو خریدیم و آوردیم خونه.و خداییش من روزی چند بار  سازنده اش رو دعا میکنم چون تقریبا 90 در صد مشکل دست شستن یونا با قورقوری حل شده.البته کم کم صدای من هم داره شبیه قورقوری میشه فکر کنم اگه به جای کار و رشته فعلی ام تو زمینه دوبله فعالیت کرده بودم تا الان کلی مشهور شده بودم اینقدر که جای عروسکا و قورقوری و سوسکه توی بازی و  غذای تزیین شده  و... صحبت میکنم صدا و لهجه خودم داره از یادم میره.
من هرروز باید چند تا سوژه پیدا کنم و جای قورقوری اجرا کنم تا آقا یونا دستاشو بشوره.
اون روز یونا در حال دست شستن :
قورقوری : کدوم مهد کودک میری ؟
یونا :
هادی هدی تو چی ؟
قورقوری : اه چه جالب منم میرم هادی هدی .تو کلاس کی هستی ؟
یونا :
خاله مریم
قورقوری : میدونی من تو کلاس کی هستم؟
یونا  در حالی که پشت خنده رفته  : تو  تو کلاس خانم خادمی(خانم خادم مدیرشون است و اصلا مربی نیست)
یه روز دیگه :
قورقوری : یونا عکس من رو تو اینترنت دیدی ؟ من وبلاگ دارم
یونا :
منم وبلاگ دارم عکسم هم توشه
و بعد از دست شستن این عکس قورقوری رو از google  پیدا کردم و براش save کردم.
  


یونا : مامان چرا عکس قورقوری اینجوریه؟( دهانش رو باز کردتعجب )

یه روز دیگه :

من : مامان اینقدر همه از قورقوری خوششون اومده که دوست دارن داشته باشن.محمد امین خاله نیلان ... همشون گفتم یونا برامون قورقوری بخره بفرسته

یونا : آخه دیگه قورقوری نداره آخریشو من خریدم تمام شده دروغگو

و یونا پشت تلفن به مامان عاطی : میگما خوب به خاله نیلان بگو قورقوری تمام شده من همه جا رفتم دیگه قورقوری ندارن

من : خوب قورقوری خودت رو بده به خاله نیلان

یونا : نه مال خودمه نمیشه بدمش پس من دستمو با چی بشورم

بقیه اش بماند دیگه خسته شدید لبخند

روز پنج شنبه یونا گفت دوست داره بره پارک زیتون. ما تقریبا تا سه سالگی  یونا زیتون  زندگی میکردیم و با اینکه پارک خیلی بزرگی نیست ولی یونا این پارک رو خیلی دوست داره .شاید برای اینه که اولین سرسره بازی و تاب بازی زندگیش اونجا بوده

و اولین چرخ و فلک بازی یونا: ( قبلا فقط نگاه میکرد و میترسید سوار شه و به چرخ و فلک میگفت چرت و پلنگ)

موقع چرخیدن موفق نشدم ازش عکس بگیرم اینقدر قشنگ از ته دل میخندید که من و بابا سعید با دیدنش کلی انرژی گرفتیم و ذوق کردیم.این چرخ و فلکه من رو یاد فیلم های قدیمی میندازه نمیدونم عمو چرخ و فلکی از کجا پیداش کرده

 

سرفه و آبریزش بینی یونا یه موقع هایی از روز میاد سراغش و با دارو هم خوب نمیشه. یکشنبه تصمیم گرفتیم بازم بریم زیتون پیش عمو دکتر کاوش

یونا : اول که رفتیم پیش عمو دکتر شما بگید بیزحمت به بچمون یه شکلات بده بعد من شکلاتمو باز میکنم میخورم بعد شما بگید آقای دکتر این بچه ما مریضه خوبش کن

همون طور که خودمون هم حدس میزدیم عمو دکتر گفت حساسیت است و عکسی هم که از قبل از لوزه هاش گرفته بودیم نشونش دادیم و خدا رو شکر لوزه اش هم مشکلی نداشت

و یونا زیتون بیاد و پارک نره.و خلاصه بعد از خوردن شام یونا کلی  توپارک بازی کرد و چرخ و فلک سوار شد

 

این تفنگه هم بابا سعید براش گرفته که مثل سایر اسباب بازیهاش فقط نیم ساعت تحویل گرفته شد .

یونا زیاد به اسباب بازی علاقه نداره و فقط دوست داره بخره ولی با اسباب بازی هاش بازی نمیکنه و ترجیح میده خودش رو با بازیهای کامپیوتری اونم در کنار بابا سعید یا مامان لیلی و یا وسایل خونه سرگرم کنه( مثلا جارو برقی خونه صندلی ها و ...) و این هم عاقبت کول دیسک  یونا خان

 


 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ :: ۱:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان مهربون و گل خودم .اول از همه یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم خجالت.فکر کنم بیشتر مامانای گل از گرفتاریهای من با خبرن.برای همینه که فرصت نمیکنم به شما سر بزنم و به کامنتای پر محبتتون تو وبلاگای خودتون جواب بدم .انشالله که بتونم در اولین فرصت بیام پیشتون

قبل از رفتنمون به تهران با چند تا از همکارهای اداره ام رفتیم منزل یکی از خانم های همکارم که بازنشسته شده بود.مامان ملینا (مامان ملینا همکار من است و  یونا و ملینا  قبل از اینکه یونا بره مهد هر دو پیش مامان جون بودن و  یا بهتر بگم پرستارشون یکی بود) و ملینا اومدن دنبال من و یونا و با هم رفتیم.یوناو ملینا از دیدن هم خیلی خوشحال شدن ولی ...

وقتی رسیدیم منزل همکارم قیافه یونا خیلی عجیب شده بود.آروم نشسته بود و اشک تو چشماش جمع شده بود.و اصلا دوست نداشت ملینا بیاد طرفش

 برام عجیب بود آخه یونا زیاد خجالتی نیست و زود تو جمع خودمونی میشه نگران شدم گفتم شاید تب داره دستم رو  روی پیشونی اش گذاشتم دیدم  سرد است.پرسیدم گرسنه ای ؟ جواب نمیداد.تشنه ای ؟ جواب نمیداد.آخرش رفتم تو اشپزخونه براش غذا بیارم گفتم شاید گرسنه باشه ولی خجالت میکشه بگه که صدای گریه اش بلند شد.برگشتم پیشش دیدم ملینا خانم شیطون یه گاز اساسی گذاشته روی دستش.بیچاره مامان ملینا هم خیلی ناراحت شد.غذای یونا رو بهش دادم و یونا با دختر خانم های مهربون همکارم رفت تو اتاق کامپیوتر بازی کرد.

آقا یونا تو اتاق خاله های مهربون

موقع برگشتن هرکاری کردم یونا نمیرفت پشت ماشین پیش ملینا بشینه و رسیدیم خونه لباسشو که عوض کردم دیدم بالای دستش هم جای گاز است گفتم مامانی این دیگه چیه ؟گفت ملینا گاز گرفته.متوجه شدم که ساکت و غمگین بودن یونا از گاز اولی بوده و با دومی بغضش ترکیده.گفتم مامانی آخه چرا به من نگفتی؟گفت اخه اگه بهت میگفتم خاله ها میفهمیدن.مامانی میگما خوب ملینا گبلنا خونه مامان جون گاز نمیگرفت.فقط فرناز گازم میگرفت .الهی قربون تو پسر صبور و قوی ام بشم من . اینم ملینا خانم :

ملینا خانم

در ادامه پست قبل بگم که من و یونا رسیدیم تهران رفتیم پیش خاله فخری و هنوز سلام و احوال پرسیمون تمام نشده بود که بوی قرمه سبزی به مشام آقا یونا رسید و گفت : گرسنمه

و من خجالت: شما که الان تو هواپیما غذا خوردی

یونا : دوباره میخواااام

خاله فخری هم که هنوز قرمه سبزیش آماده نبود براش میوه گذاشت که بخوره.(عکس زیر)البته خواست بهش تخم مرغ بده من گفتم بد اشتها میشه و نمیتونه ناهار بخوره.

از شیطنتهاش خونه خاله فخری نگم بهتره خجالتولی شیرین زبونیاش باعث شده با خاله فخری حسابی دوست بشن .نمیدونم چه شباهتی بین آمنه جون و نگار دختر خاله من دیده بود (به نظر من اصلا شبیه هم نیستن) که همش به آمنه جون میگفت : شما خاله نگاری یا خاله آمنه ؟

آمنه جون :  من خاله آمنه هستم

یونا : پس چرا شکل خاله نگاری

و وقتی آمنه جون من رو صدا میزد یونا میگفت : مامانی دوستت کارت داره

هم موقع رفتن و هم موقع برگشتنمون (عکس 4) چمدون رو از من گرفت و گفت : مامانی بده به من خسته میشی و به خاله فخری هم میگفت وسایلت رو بده من بگیرم خسته میشی.باورم نمیشه پسرم مرد شده .(عکس ٣) و بقیه عکسای زیر یونا خونه خاله فخری است :

 

راستی اینم بگم که یونا اگه شب خوب بخوابه و صبح سرحال از خواب بیدار شه بدون گریه میره مهد کودک تشویق

اینم اولین کار هنری یونا تو مهد کودک :

کاردستی با خرده پاستیل :

کاردستی با استفاده از پارچه(گاو) 

رنگ آمیزی :

آخر هفته قبل خاله آنی و مامان عاطی و بابا جون سه روز اومدن پیشمون و با این که کم بود ولی خیلی خوب بود.یه سر هم رفتیم آبادان که خیلی خوش گذشت.موقعی که میخواستن برن یونا  گریه کرد که میخواد با اونا بره من و بابا سعید هم نمیدونستیم چیکار کنیم و آخرش راضی شدیم که یونا بره .همینطور که اشک میریختم لباساشو براش مرتب کردم و از زیر قرآن ردش کردم .اصلا طاقت دوریشو نداشتم.وقتی رفتن من و بابا سعید هم پشت سرشون رفتیم چهار شیر بودیم که زنگ زدن و گفتن چیکار میکنید و کجایید ؟ سعید گفت بگم بایستن یونا رو ببینیم گفتم نه اصلا نمیتونستم ازش خداحافظی کنم.گریه ام قطع نمیشد.برگشتیم خونه اتاقشو که دیدم به هق هق افتادم و سعید زنگ زد بهشون گفت کجایید؟گفتن پلیس راه.گفت بایستید ما اومدیم .با سرعت رفتیم پلیس راه دیدیم یونا خان رو سقف ماشینه و خاله آنی داره تند و تند ازش عکس میگیره.تا ما رو دید گفت بابایی ی ی  و پرید تو بغلمون و گفت با هم بریم خونه مامان عاطی اینا.باشه؟ تو راه خوابش برد و اومدیم خونه خوابوندمش بعد که بیدار شد تمام خونه رو دنبال مامان اینا گشت و با بغض گفت دوست دارم پیش خاله آنی باشم.کاش میشد مامان اینا همیشه پیش ما بودن.اینم کادویی که مامان اینا براش آوردن :

 

چند تا شیرین زبونی از آقا یونا :

١) یونا میخواست بره حمام  :شربت آبلیمو میخوام

من : شما برو حمام من الان برات درست میکنم میارم

یونا : اگه دخترت هم شربت خواست براش درست میکنی ؟

من : دخترم! ؟تعجبمن که دختر ندارم شما هم دخترمنی هم پسرمنی بغل

٢) یونا : آب کجاست ؟

من : آب ؟

یونا خیلی جدی : آب که میخورید ؟

مثلا میخواست مثل مهمان باشه که جای آب خوردن رو بلد نیست.

٣) روز تعطیل بابا سعید خیلی گرفتار بود و یونا صبح زود بیدار شد :

بابا سعید : بابایی یه کم دیگه نمیخوابی ؟

یونا : متاسفانه خوابم نمیاد

۴) داشتم با یونا  magicball2 بازی میکردم :

من : پسرم ببین لاک پشت نباید بخوریم چون سرعتمون رو کم میکنه.فلاشهای ->  <-  هم نباید بخوریم چون کوچولو میشیم فقط فلشهای<--> رو میخوریم که بزرگ بشیم.

و اینجوری شد که آقا یونا با دقت نگاه میکرد که من چی میخورم و چی نمیخورم و اگه یه فلاش <--> میخوردم یا لاک پشت و ->  <-  رو نمیخوردم ناراحت و عصبانی میشد و میگفت : کوچیکش کن. دوست دارم کوچیک بشیم بزرگ باشیمو نخور.لاک پشته رو بخور نمیخوام سرعتمون زیاد باشه

و من :  متفکر

۵) یونا داشت شیطنت میکرد تذکرش دادم :

یونا : شوخی میکنی یا جدی میگی ؟

۶) وقتی موبایلم گم شد :

یونا : مامان برات هفت تا موبایل میخرم که اگه افتاد تو فاضلاب(جوی آب رو هم فاضلاب کرد خنده) موبایل داشته باشی.

٧ ) مامان اینا تو راه بودن و موبایلشون آنتن نمیداد و یونا میخواست با اونا صحبت کنه :

من : نمیگیره مامانی

یونا : حتما موبایلشون مثل تو افتاده تو فاضلاب(نمیدونم این فاضلاب از کجا افتاده تو دهان یونا متفکر)

٨) یونا : بریم سی دی پازل تاتی بازی کنیم ؟

من : پازل تو کدوم سی دی یه ؟

یونا : تو همون سی دی که با خواهرت برام خریدی ( موقع خرید این سی دی با خاله نیلان بودیم و خاله نیلان براش گرفت.باهوش مامان بغل)

و بازم یونای من در مجله شهرزاد  : ( عکسای  اردیبهشت و شهریور رو تو پستای قبل گذاشتم)

١) مجله شماره 7 شهرزاد-اردیبهشت ٨٨    در صفحه 41 (وبلاگ)

٢) مجله شماره ١١ شهرزاد-شهریور ٨٨    در صفحه ۶۴ (مسافر کوچولو) 

٣)مجله شماره١2 شهرزاد-مهرماه ٨٨   در صفحه 17(شهرزاد در وبلاگهای شما)

عکس هوچهر نازم هم (بالای عکس یونا) دیده میشه بغل 

و

قلب ١٨ آبان سالگرد ازدواج بابا سعید و مامان لیلی(با تاخیر) مبارک قلب



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸ :: ٦:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گل خودم

وسطهای هفته بود که مامان کسری جون که همیشه به من و یونا لطف داره بهم زنگ زدو گفت از طرف پرشین بلاگ برای کسری جون کامنت گذاشتن و خواست ببینه یونا چندم شده و آیا ما برای جشن پرشین بلاگ میریم یا نه.راستش به علت گرفتاریهام و اینکه چند روز هم سفر بودم جریان وبلاگهای برتر تو ذهنم نبود ولی بابا سعید گل گفت فرصت خوبی است چون همه دوستانت اونجا هستن.میتونی بری و همه رو ببینی فرقی هم نمیکنه که رتبه آورده باشید یا نه.آخه من هر وقت وبلاگها رو میخوندم به بابا سعید میگفتم که خیلی دوست دارم همه رو از نزدیک ببینم.تا اینکه داشتیم با ملینا کوچولو(همکلاسی یونا خونه مامان جون) و مامانش(همکارم) میرفتیم منزل یکی از همکارهام(عکس و گزارش اون روز رو تو پست بعدی میذارم)که خانم پولاد زاده جون زنگ زدن و گفتن یونا جز ۵ وبلاگ برتراست. 

نفرات برتر نظر سنجی بخش وبلاگهای مادران و کودکان :

http://mykindlyarshia.persianblog.ir  
http://hastiyemaman.blogfa.com
http://jiluah.persianblog.ir

http://youna.persianblog.ir
http://newcomingbaby.persianblog.ir/

  از اینجا باید از همه دوستان گلم که به یونای من لطف دارن تشکر کنم.من و یونا شما رو خیلی دوست داریم.و اینو بگم که به نظر من همه وبلاگهای بچه ها برتر هستن ونمیشه اونا رو مقایسه کرد.من از هر کدوم از وبلاگها یه درس میگیرم.از مامان آرش وروجک خستگی ناپذیری از مامان عسل پر انرژی بودن از مامان هستی مثبت بودن ازمامان آندیا چگونگی برخورد درست  با یک وروجک به سن یونا و آندیا  ازمامان دیبا و پرند با حوصله بودن  واگه بخوام همه رو بگم  طولانی میشه ولی لینک وبلاگهای سمت راست وبلاگ یونای من برای مامان لیلی یه کتاب زنده و آموزنده است با عکسایی که از دیدنشون سیر نمیشه .

 

 

خلاصه بعد از کلی تلفن و کامنت گذاشتن و اس ام اس زدن به مامانهای گل وبلاگی تصمیم گرفتیم بریم.

شب پنج شنبه تلفنی با مریم جون مامان آرین  صحبت کردم و خوشبختانه ساعت پروازمون یکی بود و پنج شنبه صبح من و یونا با آرین کوچولوی نازنازی و مامان مریم مهربونش که به تازگی ساکن اهواز شدن رفتیم تهران .من اولین بار بود که مریم جون رو میدیم (البته تو عکس دیده بودمشون)ولی تو فرودگاه آرین جون رو از پشت سر شناختم.آرین جون اولش آروم و ساکت بود ولی زود پروژه هاش رو با مشارکت یونا شروع کرد.خلاصه آقا یونا و آقا آرین حسابی شیطنت کردن تا رسیدیم.

 آرین  جون و یونا :

 

 

 

 

 

رسیدیم تهران از هم جدا شدیم و من و یونا رفتیم پیش خاله فخری و آمنه گلی و خیلی بهشون زحمت دادیم (عکسای خونه خاله فخری رو تو پست بعدی میذارم)

پنج شنبه بعد ازظهر با آمنه جون رفتیم محل جشن و اول از همه سهند جون(عکس ١٣) و مامان گلش رو دیدیم.با اینکه قبلا به وبلاگ سهند  جون نرفته بودم ولی مامان مهربون و دوست داشتنی اش رو انگار که سالهاست میشناختم و یونا هم با سهند  جون حسابی دوست شد و تا الانم هم سراغش رو میگیره و میگه دوستم کجاست؟همون دوستم که کاپشن پوشیده بود.برنامه دیرتر از زمانی که اعلام کرده بودن شروع شد و تو این فرصت بچه ها با هم حسابی تو پارک ورشو بازی کردن.(عکس ١٠-١١-١٢)

 

 

 مامان حامی جون هم اومده بود ولی چون حامی تو ماشین خواب بود دیرتر اومد. من اینقدر از دیدن مامانها و بچه ها خوشحال بودم که نتونستم درست و حسابی عکس بگیرم.ببخشید اگه عکسام زیاد نیست مثلا از حامی جونم عکس ندارم.مامان حامی گلم همیشه به من و یونا لطف داره و خیلی زیاد مشتاق دیدارش بودم و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.

بقیه بچه های نازنین و مامانهای گلشون :

 

 

 

 

دخترخاله های ناز و دوست داشتنی پرنیان جون(عکس ١ ) و فاطمه جون(عکس ٢) و مامانهای مهربونشون

الیانا خانم خوشگل(عکس ٨ لباس قرمز) که با عکسش خیلی فرق میکرد و آزاده جون مامانی مهربون و خونگرمش که اونا هم ساکن تهران نبودن 

هستی خانم خوشگل(عکس ٨ لباس صورتی) و مامان آروم و مهربونش

 هانا جون(عکس ۶) و هیوای گلم که با اینکه  مهمونی دعوت بودن ولی لطف کردم اومدن جشن.مرسی هیوا جونم خیلی زحمت کشیدی.

دیبا و پرند شیرین زبون(عکس ٣ و ۴) و مامان با حوصله و مهربونشون.

عسل عروسک خاله (عکس ٩)و مامان سوری نازنین که مثل پشت تلفن مهربون و با محبت بود.عسل خانم هم مریض بود خیلی حوصله نداشت.

تاراخوشگله(عکس ۵)  و مامان مهشید نازنینش

هانا (عکس ٧)و وندای نازنین (عکس زیر لباس خاکستری)و مامان گلشون.

 

 

عکس بالا از سمت راست :  عسل  -هستی-  ونداهوچهر

هوچهر(عکس بالا اولین نفر از سمت چپ) مامانی و ننه قدقد نازنین که اونا هم از شیراز اومده بودن و از دیدنشون خیلی خوشحال شدم.

هستی جوجوی نازم(عکس زیر اولین نفر از سمت راست) و مامانی مهربون و صمیمیش

 

 

تو عکس بالا بچه ها با عروسکایی که خانم پولاد زاده عزیز بهشون داده :از سمت راست هستی جوجو-یونا-هستی-فاطمه

عکس زیر( a)یونا داره کادوش رو از خانم پولاد زاده میگیره:

خانم پولاد زاده متوجه اسم یونا نمیشد . آخرش من یونا رو معرفی کردم .تو عکس خانم بهاره رهنمای عزیز هم دیده میشه که با سرحال بودنش  کلی انرژی مثبت به جمع داد.عکس( b)  هم  الهام پاوه نژاد عزیز است.(این دو تا عکس رو از سایت پرشین بلاگ برداشتم)

 

 

 

و عکس زیر یونا در حال باز کردن کادوش است :

 

 

و اینم جایزه ویژه پرشین بلاگ :

 

 

 میگل و گلچه نازنین  رو هم دیدم که متاسفانه ازشون عکس ندارم و جالبه که اونا خواهر زاده های هم دانشگاهی و دوست من بودن و من تو جشن اینو فهمیدم 

دینا جون و مامان عطیه نازنینش رو هم دیدم ولی متاسفانه ازشون عکس ندارم.

خانم خونه نازنین رو هم دیدم که مثل نوشته های قشنگش گرم و صمیمی بود ولی چون از سرکار اومده بود تنها بود و گل پسرش رو نیاورده بود.و وبلاگ قشنگش هم رتبه آورد که بهش تبریک میگم.

از دیدن آزاده جون خاله جون آرش وروجک هم خیلی خوشحال شدم جای آرزو جون و آرش جون خیلی خالی بود . آزاده جون زحمت کشیدن و اومدن پیش ما( ببخشید که متوجه حضور شما نشدم مگرنه حتما خودم میومدم پیشتون)خانم شین عزیز از دیدن شما هم خیلی خوشحال شدم  و ممنونم از لطف همیشگی شما به یونا.جای همه دوستانی که نبودن خیلی خالی بود هاله جون همش به یادت بودم جای شما و ارشیا گلم خیلی خالی بود.مامان کسری نازم کاش تونسته بودی بیایی خیلی دوست داشتم ببینمت .

جای همه دوستانی که نبودن(لینک سمت راست وبلاگ یونای من) خیلی خالی بود.دوست داشتم همتون رو ببینمبغل

بعد از جشن که رسیدیم خونه یونا تو بغلم خواب بود و خواستم بدمش به آمنه جون گوشیم از دستم افتاد و زیر پام جوی آب بود و آب با سرعت از توش رد میشد و گوشیم رو با دو تا سیم کارتهام با خودش برد ناراحتو نتونستم پیداش کنم.الان من بی گوشی هستم و شماره هیچ کس رو هم ندارم آخه یه مقدار شماره هام رو گوشی بود و یه مقدارش رو سیم کارت که الان هیچکدوم رو ندارم دل شکسته.لطفا شماره هاتون رو برام  کامنت بذارید.بابا سعید امروز سیم کارتها رو سوزوند و باید در اولین فرصت برم یه گوشی جدید بگیرم.این گوشی رو بابا سعید برای تولد پارسالم کادو داده بود.

چهارشنبه مامان رادین جون بهم زنگ زده بود و قرار شد پنج شنبه زحمت بکشه و بعد از رسیدنمون خونه خاله فخری بیاد دنبال من و یونا که بریم خونشون ولی تا رسیدیم یه خرده دیر شد و یونا هم چون صبح زود بیدار شده بود خسته بود.برای همین تصمیم گرفتم بعد از جشن(اگه زود تمام بشه) یا جمعه صبح بریم دیدنشون که متاسفانه جمعه بی گوشی شدم و شمارشو نداشتم که بهش زنگ بزنم.مهرک جون خیلی دوست داشتم ببینمتون ببخشیدخجالت

مژگان جون اصلا فکر نمیکردم شما و آندیای نازم رو نبینم خواستم بعد از جشن بهت زنگ بزنم که بی گوشی شدم .

سحر جون به فکرت بودم ولی همون موقع که اس ام اس دادی جای خودت و تندیس جون رو خالی دیدم کاش تونسته بودی بیایی.

فکر کنم مجبور بشم عکسای بقیه مامانها رو بگیرم و به این پست اضافه کنم.(چند تاش رو از آزاده جون مامان الیانای گلم گرفتم)

دوستان خوبم از دیدن همه شما خیلی خوشحال شدمقلب  و بازم ممنونم که با وجود خستگی کار و به هم زدن برنامه هاتون اومدین جشن.چون دوست داشتم همه رو ببینم نتونستم حسابی تک تک شما رو ببینم و صحبت کنم باید من رو ببخشیدخجالتدوستتون دارم قلب 



موضوع مطلب : 5 وبلاگ برتر / جشن پرشین بلاگ
دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به دوستان گل خودمبغل.من و یونا اگه خدا بخواد پنج شنبه میاییم تهران امیدوارم که بتونم همه شما رو تو جشن ببینم.اگه نمیتونید بیایید جشن برام کامنت بذارید که قرار بذارم برای جمعه صبح  یا همون پنج شنبه بعد از جشن .منتظر کامنتهاتون هستم.به  امید دیدارقلب

پ.ن.١: اومدن من و یونا به تهران و جشن فقط برای دیدن دوستان گل وبلاگیمون است که الان دو سال و نیم است که با ما و همراه ما بودن و من یونا مشتاق دیدار همشون هستیم بغلو شرکت در جشن فقط یه بهانه است .

پ.ن.٢ : از همه دوستان گلم که همیشه به یونای من لطف دارن و به وبلاگش رای دادن تشکر میکنم قلبماچ

پ.ن.٣ : مامان هانا جون قراره زحمت بکشه و ترتیب یه قرار وبلاگی برای جمعه صبح رستوران جام جم بده.من دیگه دسترسی به نت ندارم لطفا به وبلاگ هانا جون سر بزنید.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed