یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام    .من و یونا سه شنبه بعد از ظهر(هفته قبل) رفتیم پیش مامان عاطی اینا.سفر خیلی خوبی بود و به هر دوتایی ما خیلی خوش گذشت.سه شنبه که رسیدیم خاله زیبا و هاله گلی(خاله و دختر خاله من)مثل همیشه که به من و یونا محبت دارن خونه مامان اینا مونده بودن تا ما برسیم و تا آخر شب پیشمون بودن.بعد هم هومن پسر خاله ام اومد دنبالشون و قبل از رفتن برای یونا لواشک گرفت .

خاله هاله : یونا کی برات لواشک گرفت؟

یونا : کامران هومن

چهارشنبه صبح رفتیم خونه خاله زری و الیسا خانم رو از خواب بیدار کردیم و کلی باهاش بازی کردیم.یونا همش بغلش میکردبغل و میبوسیدشماچ و وقتی من الیسا رو بغل میکردم اصلا ناراحت نمیشد. .قربون پسرم برم من که از بچگی حسادت تو وجودش نبود.

آقا یونا و الیسا خانم

بعد از خونه خاله زری از لب دریا رد شدیم و یونا اصرار کرد که ببریمش آب بازی.هوا گرم بود و همه تو آب بودن ولی از ترس سرماخوردنش نگران بودم که بره تو آب . پیاده شدیم که شن بازی کنه ولی مگه میشه یونا آب ببینه و نره تو آب.خلاصه  حسابی آب بازی و شن بازی و قایق سواری کرد  و نتیجه اش این بود که سرما خوردناراحت.لب دریا دست بچه ها سطل بازی دید و دلش خواست و خاله آنی  موقع برگشتن تمام شهر رو گشت تا یه مغازه پیدا کرد که باز باشه و براش گرفت   .پسرکم خیلی دوست داشت با سطلش لب دریا بازی کنه ولی به خاطر مریضی اش دیگه نبردمش دریا. برناممون این بود که جمعه برگردیم اهواز ولی به علت سرماخوردن یونا یکشنبه برگشتیم.آخه برمیگشتیم بازم باید مرخصی میگرفتم چون مهد کودک یونای سرماخورده رو قبول نمیکرد.

صبح پنج شنبه رفتیم پیش پارسا و پوریا(پسر دایی های دوقلوی من) و برای سه تاییشون سه تا ست( جامدادی –مداد-مدادتراش-پاک کن)گرفتم(عکس 1).

یونا اول خجالت میکشید و ساکت نشسته بود(عکس 6)ولی خیلی زود خودمونی شد و شروع کردبا بچه ها به خندیدن و شیطنت و بپر بپر(عکس 7) و تو عکس 8 و9هم دارن میگو سوخاری میخورن :

پارسا پوریا بعد از ظهر باید میرفتن مدرسه و چون ورزش داشتن لباس ورزشی هاشون رو تن کردن :

یونا خیلی از تیپ ورزشی پارسا و پوریا خوشش اومده بود و با چشمای گرد شده نگاشون میکرد و از اون جا که دایی من مربی فوتبال است و از بچگی به فوتبال علاقه داشته پسر هاش کلکسیون لباس ورزشی داشتن و لباساشون رو آوردن به یونا نشون دادن و گفتن هر کدوم رو دوست داری بردار و یونا هم به سرعت لباس beckham رو که مشکی ( رنگ مورد علاقه یونا جدیدا مشکی شده) بود برداشت .قربونش برم ببینید چه جوری لباسه رو بغل کرده(عکس سمت چپ زیر).و بعد لباس beckham رو پوشید(عکس سمت راست زیر) :

و با پارسا و پوریا راهی مدرسشون(سعادت) شد.وارد کلاس که شد بچه ها گفتن beckham اومد :

تو خونه هم یونا راضی نمیشد لباسbeckham رو بیرون بیاره و چون کثیفش کرده بود خودش رفت انداختش تو ماشین و به مامان عاطی  گفت ماشین رو بزنه وتا خشک شدن لباس همش سراغش رو میگرفت.

وروجک ما قمقمه اش رو که تازه براش خریده بودم تو مهد کودک زد زمین و گیره بندش شکست و در نتیجه قمقمه اش بی بند شد.رفتم براش قمقمه بگیرم گفت مثل پارسا پوریا قمقمه فوتبالی میخوام براش گرفتم (عکس 3) و یواشکی قمقمه (عکس 2) رو هم براش گرفتم .آخه بردن بطری مثل پارسا و پوریا برای یونا یه کم سخته.(عکس ٣ و ٢ چهارمین عکس از بالاست)

جریان به همینجا ختم نشد و وقتی رفتم جورابان براش جوراب بگیرم یه جوراب با نقش توپ دید و بر داشت.پسرم حسابی جو گیر شده.اون یکی هم به سلیقه خودش است فقط خاکستریه به انتخاب خاله نیلان است.

پنج شنبه بعد از ظهر هم با لباس beckham رفتیم خونه خاله فریده و اونجا با محمد امین(پسر خاله من) تا تونستن شیطنت کردن و همه وسایل اتاق محمد امین(اسباب بازی ها +پتو+بالش +...) رو آوردن وسط پذیرایی(عکس10 و12).بعد هم نجوا (دختر خاله ام) معلمشون شد و سرگرمشون کرد(عکس 11) :

شنبه خونه عمو سهیل اینا یونا با فاطمه گلی (دختر عموش) بازی کرد وبا گیتار عمو سهیل برامون هنر نمایی کرد عمو سهیلش هم یه عالمه سی دی کارتن بهش داد :

این چند روز مامان جون(مادر بزرگم) خونه مامان اینا بود و سوژه یونا واکر مامان جون بود همش دستش بود و میچرخید و شک دارم مامان جون دیگه بتونه با اون واکر راه بره.

متاسفانه نتونستم لباسbeckham سایز یونا پیدا کنم و براش لباس lampard  گرفتم که مشکی باشه .فوتبالیست کوچولوی من :

 

خاله آنی سفر قبل کتاب گاوه چی میگه؟(از انتشارات خانه ادبیات) رو برای یونا گرفته بود و یونا پشت تلفن به خاله آنی گفته بود بقیه حیواناتش رو هم براش بگیره.و خاله آنی این سفر کتاب نی نی تپلی در مزرعه رو برای یونا گرفت که خیلی جالبه و یونا دوستش داره و صدای وسایل نقلیه و حیوانات و ... رو میشه با فشار عکسش شنید(عکس 4).عکس 5 هم کادوی مامان عاطی است(یه قورباغه بزرگ و یه نی نی کوچولو).

این تاپ خوشگل هم کادو خاله نیلان است  و اینم هدیه بابا جون 

عکس سمت چپ زیر( عروسک خانم گاوه)هدیه محمد امین به یونا است و یونا هم بهش یه عروسک باب اسفنجی( تو عکس ١٢ زیر پای یونا دیده میشهنیشخند )و یه جوراب(شبیه جوراب ماشینی خودش تو عکسهای بالا)  کادو داد .

وقتی داشتم برای یونا جوراب میگرفتم گفت: مامان اینم انتخاب کردم برای محمد امین بغل

عکس سمت راست زیرهدیه فاطمه جون(دختر عموی یونا) است و یونا هم به فاطمه یه عروسک  نی نی شبیه عکس 5 ولی با لباس صورتی و کتاب پیشی چی میگه؟(از انتشارات خانه ادبیات) هدیه داد.

چرخی که توعکس زیر عکس   ١۴میبینید خیلی قدیمی است و چرخ خاله جان مامان عاطی است که  خدا رحمتش کنه و مامان عاطی به یادگار نگهش داشته.آقا یونای ما هم که قدیم و جدید نمیشناسه از روزی که ما رسیدیم جعبه چرخ رو(تو عکس پشت سر یونااست ) ول نمیکرد و میخواست بیاردش بیرون ولی نمیتونست.مامان عاطی براش بیرون آورد و دیدیم بله پسر ما وارد تر از این حرفاست.خیلی  قشنگ سعی میکنه نخ تو سوزن چرخ کنه و پارچه میذاره زیر سوزن ودسته چرخ رو میچرخونه و ... . ازش پرسیدیم این کارها رو از کی یاد گرفته گفت مامان جون(پرستارش).پسر هم پسرهای قدیم :

عکس ١٣ (بالا): یونا و ماهی تازه که مامان عاطی برامون یه پلو ماهی خوشمزه ( جای همگی خالی) با اون درست کرد.

عکس زیر یونا داره به پیشی غذا میده :

بابای گلم هر شب میرفت و سفارش پیتزا و همبرگر یونا رو میگرفت.امیدوارم یونای من شیطنتهاش و زحمتهایی رو که به مامان عاطی اینا داده فراموش نکنه .

یونا کنارمه و از این سه تا اسمایلی خوشش اومده میگه بذار.بعد از انتخاب سومی گفت :اینم بذار دیگه کامل میشه  



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برگزاری دومین دوره نظر سنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان فارسی

 پرشین وبلاگ برای دومین سال پیاپی نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان فارسی را برگزار می کند .

در این دوره نظرسنجی در بین بانوان وبلاگ نویس صورت می گیرد و علاوه بر وبلاگ های بانوان ، برای ارج نهادن به فرهنگ وبلاگ نویسی در خانواده توسط مادران ، در بخش ویژه وبلاگهای مادرانی که برای فرزندانشان می نویسند رده بندی انجام خواهد شد .

این نظر سنجی از ١٨ مهربه مدت یک هفته برگزار خواهد شد و نتایج آن در ایام مبارک میلاد امام رضا (ع) ، طی مراسمی با حضور وبلاگ نویسان برتر ، اعلام میگردد .

برای شرکت در این نظر سنجی می توانید از لینک زیر استفاده کنید :

http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx

مامان جون (پرستار  یونا )فسنجون خیلی دوست داره و یونا تا اسم فسنجون میاد یاد مامان جون میوفته.از وقتی یونا میره مهد فسنجون درست نکردم و گفتم یه موقع درست کنم که بتونم برای مامان جون هم ببرم تا جمعه که درست کردم و یه ظرف براش جدا کردم ولی تا آخره شب هر چی زنگ زدم خونشون گوشی برنمیداشتن.شماره موبایلش رو هم نداشتم.خلاصه کلی اس ام اس و زنگ به این و اون زدم ولی متاسفانه نتونستم شماره موبایلشو پیدا کنم یونا هم کلی دلش شکست و غصه خورد و دوست داشت مامان جون رو ببینه .

شنبه صبح یونا بعد از تقریبا دو هفته با گریه راهی مهد کودک شد.و کادوی خاله مریم هم تاثیری نداشت.ظهر که رفتم دنبالش  با ذوق پرید تو بغلم.برای روز کودک هم بهشون یه مسواک جایزه داده بودن.(عکس سمت چپ زیر) 

 به مامان جون زنگ زدم و برای شب قرار گذاشتم.(جمعه رفته بودن سفر یه روزه) و  شب سه تایی ( من و یونا و بابا سعید) رفتیم خونشون.یونا خیلی خوشحال بود و واقعا تو اون خونه احساس امنیت میکرد.هر چقدر مامان جون از مهد کودکش ازش پرسید جواب نداد و مامان جون بهش گفت شما دیگه بزرگ شدی باید بری مهد و نباید گریه کنی .بعد هم رختخوابهای یونا رو که اونجا بود بهمون داد که بیاریم خونه.تا رسیدیم خونه یونا گفت میخوام روی اینا بخوابم.گفتم باید بشورمشون و کاری کرد که ١٢:٣٠ شب ماشین لباسشویی رو زدم و میگفت من رو مبل دراز میکشم تو هم ویکتوریا نگاه کن تا رختخوابای من خشک بشه روشون بخوابم.و برای اینکه وقتش بگذره شروع کرد به نقاشی کشیدن.نقاشی(عکس سمت راست بالا) میکشه و میگه : این گردیه باید توی اون رو رنگ بزنیم و وقتی از خط میزنه بیرون با پاک کن پاکش میکنه. 

پیکاسوی من

واقعا زندگی هر روزش یه خاطره است.سه سال یونا پیش مامان جون بود و اون کوچه و اون خونه برای من  پر از خاطره است.و حتما برای یونا هم همینطوره که اینقدر برای رفتن به اونجا و خوابیدن روی رختخوابهاش بیتابی میکنه.

من و یونا از صمیم قلب مامان جون مهربون رو دوست داریم و محبتهاش رو فراموش نمیکنیم. ولی دیگه یونا بزرگ شده و باید وارد یه محیط بزرگتر بشه.پسرکم برات آرزوی موفقیت میکنم.

یونا و مامان جون :

یونا و مامان جون

وقتی از یونا میپرسم چرا داری میری مهد گریه میکنی میگه آخه خیلی دوست دارم.

قربونت برم من قند عسل مامان .عاشقتم به خدا. نفسمیبغل 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

بیرون خونه منتظرهمنتظر بابا سعید بودیم که بریم بیرون و یونا هم داشت دوچرخه سواری میکرد.آقا یونا دختر کوچولوی آپارتمان روبه رومون رو که سرشو از نرده های حیاط بیرون آورده بود دید و...

یونا : اسمت چیه ؟

دختر کوچولو : خجالت

یونا : اسمت؟اسمت چیه ؟مثلا من اسمم یونا است اسم تو چیه ؟

دختر کوچولو : فاطمه

یونا : غذا خوردی ؟

فاطمه : آله خودم(آره خوردم)

یونا : چی خوردی ؟ غذا چی میخوری ؟ سیب زمینی نی خورشی چیزی مثلا

دختر کوچولو : لبخند

یونا با دوچرخه رفت یه دور بزنه و برگرده

فاطمه : داداشی داداشی بیا

یونا : الان میام خوب.صبر کن اومدم

بابا سعید اومد و رفتیم طرف ماشین و بابا سعید داشت دوچرخه یونا رو تو ماشین میگذاشت و یونا : فاطمه فاطمه برو تو

و از اون شب به به بعد هر وقت از خونه میریم بیرون یونا تو آپارتمان رو به رو دنبال فاطمه میگرده خجالت

وروجک من

یونا از کلمات لااقل- متاسفانه-به خاطر- فرقی نمیکنه-هرچی تو بگی... خیلی با مزه تو جملاتش استفاده میکنهبغل. قربونش برم من که مثل آدم بزرگا صحبت میکنه.

١)یونا : لااقل برام شیر درست میکردی

٢)داشتیم میرفتیم بیرون :

یونا : پارک هم میریم ؟

من : نه پسرم دیشب پارک بودیم

یونا : هر چی تو بگی.بریم پارک

٣)من : یونا مامان پوره میخوری یا چایی بسکوییت ؟

یونا : فرقی نمیکنه . پوره

 

یونا نقطه بازی کردن رو چند هفته است که یاد گرفته.البته من کاری میکنم که یونا برنده بشه تشویق

بابا سعید سی دی قصه های تاتی2 و آوای تاتی1 رو برای یونا گرفت.قبلا قصه های تاتی 1 و نقاشی تاتی 2 و لوح صدای تاتی رو داشت.یونا نرم افزارهای تاتی رو خیلی دوست داره.

فرشته مهربون مدتهاست تو خونه ما و با ما زندگی میکنه :

من : یونا خبر داری فرشته مهربون از طرف خدا برای رضا و رزا چون بچه های خوبی بودن  جایزه آورده؟جایزشون رو گذاشته زیر بالششون و صبح که بلند شدن خیلی خوشحال شدن.

یونا : منم پسر خوبی هستم

من : اگه خوب باشی حتما برای شما هم میاره

تا اینکه وقتی برای سرماخوردگیش بردیمش دکتر کاوش یونا و بابا سعید رفتن برای خرید داروها و من هم رفتم طناب(تو مهد کودک دارن و یونا خوشش اومده بود) و مداد رنگ و دفتر نفاشی و قیچی ( قیچی اش رو هم خراب کرده بود) براش گرفتم و تو کیفم قایم کردم که طناب رو از طرف فرشته مهربون بدمش و بقیه رو هم بدهم به خاله مریم(مربی مهد کودکش) بهش بده تا شاید صبحها گریه نکنه و راحت بره مهد.

اینا رو  امروز صبح  کادو گرفتم و یواشکی دادم به خاله مریم :

وقتی رسیدم پیششون گفتم : یونا فرشته مهربون رو دیدم خیلی ازت راضی بود گفت یونا امروز خیلی پسر خوبی بوده و بهش بگو امشب جایزشو میارم براش.مامان یادت باشه فردا صبح حتما زیر بالشت رو نگاه کنی.

یونا : چی برام میاره ؟

من : نمیدونم مامانی به من چیزی نگفت

یونا : میگما خوب بهش میگفتی برام میکروفون بیاره من میکروفون ندارم میکروفونمو امیر شهیاد تق شکسته

من : پسرم من که نمیتونم به فرشته مهربون بگم چی بیاره

یونا : میکروفون دلم خواسته

و نتیجه اینکه رفتیم و میکروفون براش خریدیم.کلکسیون اسپایدر منش هم کامل شد(کیسه بکس-اسکوتر-عروسک وکیف اسپایدر من رو قبلا داشت)

یونا : اینو فرشته مهربون خریده ؟

من : نه پسرم اینو من و بابا سعید خریدیم

بعد رفتیم اسنک بخوریم یه پسر کوچولو تو مغازه بود که یه ماشین تو یه پلاستیک دستش بود

یونا : نی نی چی داره؟

من : مثل شما که پسر خوبی بودی نی نی هم پسر خوبی بوده براش ماشین خریدن

یونا : چرا میکروفون من تو این پلاستیکا نیست

من : آخه میکروفون شما بزرگه تو این پلاستیکا جا نمیشه

فردا صبحش وقتی یونای قشنگم تو خواب ناز بود,

جایزه فرشته مهربون(عکسA) رو کادو گرفتم(عکسB) و تو پلاستیکی شبیه پلاستیک پسر کوچولو گذاشتم(عکسC) و گذاشتمش زیر بالشش(عکسD) .

میتونید قیافه خندان و خوشحال پسرکم روموقع بیدار شدن و دیدن هدیه فرشته مهربون تجسم کنید چون ازش عکس ندارم و چند دقیقه بعد از دیدن هدیه فرشته مهربون  یونا به بابا سعید : میگما خوب به فرشته مهربون بگو این دفعه برام ماکروفر پسرونه بیاره.صورتی نباشه پسرونه باشه

و اینم عکس میکروفون بعد از چند روز :

میکروفون بیچاره

من : پام خواب رفتهناراحت

یونا : من هم که خوابیده بودم پام خواب دیده.پای تو خواب چی دیده ؟

آقا یونا هنوز هم عادتش رو که برای فرار از خواب تقاضای خوردنی میکنه از دست نداده.کار درست اینه که به خواسته اش عمل نکنم تا دیگه تکرار نکنه ولی دلم نمیاد و نگرانم که نکنه واقعا گرسنه باشه :

بعد از شام و مسواک خاموشی دادیم و خوابیدیم از طرفی بوی کوکوی واحد کناری تمام خونه رو گرفته بود.

یونا با صدای آروم : مامان مامان دلم کوکو خواسته

من : پسرم شما که الان شام خوردی

یونا : کوکو دلم خواسته

بلند شدم و سیب زمینی و پیاز پوست گرفتم و ریختم تو غذا ساز و رفتم سر یخچال که تخم مرغ اضافه کنم که دیدم ای داد بیداد تخم مرغ نداریم. البته این ازبد شانسی یونا بود چون به ندرت پیش میاد تخم مرغ تو یخچال نداشته باشیم.

من : مامانی تخم مرغمون تمام شده

یونا : میخوااام

راضی اش کردم به جای کوکو شینیسل بخوره و براش سرخ کردم . گرسنه نبودنش مثل همیشه ثابت شد و دوباره خاموشی و خواب و یونا : مامان مامان شیر و زحمت شیر رو بابا سعید کشید.

یونا با یه لبخند خوشگل از خواب بیدار شد و گفت : چاپگرد میخوام (فارسی را پاس بداریم)

من و بابا سعید : چی ؟!

یونا : چاپگرد میخوام که نقاشی یامو که رنگ میکنم با کامپیوتر برم رو چاپگرد چاپ کنم(وروجک  از سی دی نقاشی تاتی یاد گرفته )

و  فرداش پشت تلفن به مامان عاطی سفارش خرید چاپگرد رو داده.

از مهد کودک که اومده بود ازش پرسیدم یونا تو مهد دوست پیدا کردی؟ اسم دوستات چیه؟

یونا : ایلیا-علی اصغر-باز مانکن

نمیدونم چرا یونا اینقدر علاقه داره نی نیbaby2 بشه . وقتی نی نی میشه مثل نی نی ها صحبت میکنه . رفتم مهد دنبالش گفت : سیام ما ما نی من نی نی ام نمیتونم لاه بلم و دو تا کف دستش رو میزد زمین یعنی داره میوفته و نمیتونه راه بره.

من : پسرم شما اگه بزرگ هم باشی من دوستت دارم نمیخواد نی نی بشی

من و بابا سعید فکر میکردیم چون ملینا و پارسینا ( دوستای یونا وقتی پیش مامان جون پرستارش بود) کوچولو هستن یونا هم اینجوری میکنه ولی الان تقریبا دو ماهه که پیش اونا نیست.

یه روز هم رضا و رزا و خاله سهیلا جون اومدن پیشمون ویونا با بچه ها حسابی بازی کرد. 

من : پسرم تو مهد کودک هر کسی غذای خودش رو میخوره مثلا یه نی نی نمیگه من میخوام غذای یکی دیگرو بخورم

یونا : نه ه ه ه زشته که 

من : خجالت

میخواستم براش سی دی داستان بذارم که مثلا بخوابه بین چند تا داستان  بالاخره گفت حسن کچل رو بذار و اون قسمت داستان که گرگ میخواست به حسن حمله کنه یونا خودش رو تو بغل من جمع کرد و همش در اتاقش رو نگاه میکرد.

من : چیه مامانی ؟ 

یونا : این ور و اون ور نگاه میکردم که گرگی چیزی نیاد 

من : گرگ از آدما میترسه نمیاد اینجا  

یونا :  گرگ فقط از حسن کچل نمیترسه ؟ 

داشتیم با یونا سریال نگاه میکردیم و برای اینکه بذاره ببینم و طبق معمول از پای تلوزیون بلندم نکنه براش توضیح میدادم یه قسمتش که ساکت شدم گفت :  نفسم چی میگه ؟

 

 روز کودک رو با تاخیر به همه کودکان پاک و معصوم تبریک میگم.

یونا رو روز کودک بردیم پارک :

نفس من 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

نفس من

عشق من

امید مادر

زندگی من

عسلکم

وروجک من

 عکس پرسنلی آقا یونا



موضوع مطلب :
دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ :: ۸:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

روز چهارشنبه ٢هفته قبل جشن مهد کودک یونا بود که با خاله نیلان رفت و متاسفانه اینقدر تو اداره سرم شلوغ بودکه نتونستم برم ولی خیلی غصه خوردمناراحت.از بعد از جشن, آقا یونا ترک تحصیل کرده و یه هفته موند خونه پیش خاله نیلانش و حسابی کیف کرد برای خودش.خاله نیلان جمعه صبح رفتش ناراحتو یونا خان شنبه با گریهگریه رفت مهد کودک و ظهر که رفتم دنبالش گفتن یونا سرما خورده و از فردا تا وقتی که کاملا خوب نشده نیاد مهد. و من و بابا سعید موندیم که چیکار کنیم متفکر

تو اداره هم که اینقدر سرم شلوغه که فرصت سر خاروندن ندارم چه برسد به اینکه مرخصی بگیرم.خواستم ببرمش خونه مامان جون (پرستار قبلی اش)بابا سعید قبول نکرد و گفت بره اونجا دیگه مهد بردنش سخت میشه.

آن هفته که خاله نیلان اینجا بود خیلی خوب بود. صبح با خیال راحت میرفتم اداره و  یونا راحت تا  هر ساعتی دوست داشت میخوابید و بعد از ظهرها هم نگران غذای فردا نبودم چون خاله نیلان زحمتش رو میکشید و توی اون هفته یونا رو چند بار  پارک بردیم .(همیشه پارک میبریمش ولی باید کلی برنامه ریزی و زمان بندی کنیم). خاله نیلان هر شب میگفت یونا رو ببریم پارک و دوست داشت تا وقتی پیش یوناست حسابی به یونا خوش بگذره.اینم یونا در شهربازی پاداد.

حاله نیلان جون به خاطر همه چیز ممنون بغل

جمعه تولد رضوان خاتون نااااز و مامانی بود که من و یونا هم دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت.مامان رضوان جون با اینکه نی نی توی راه داشت ولی خیلی زحمت کشیده بود . محمد طلا و مامان گلش و موژان کوچولو و مامان مریم مهربونش هم دعوت بودن.با مامانای وبلاگی معلومه دیگه یه عاااالمه خوش میگذره.جای همتون رو خالی کردیم بغل

مامان رضوان جون به همه بچه ها سی دی کادو داد.سی دی یونا علیمردان در شهر شیاطین بود.دستشون دردنکنه قلب

بریم سراغ  عکسای تولد(بقیه عکسای تولد رو میتونید تو وبلاگ محمد طلا و موژان جون ببینید.مامان رضوان هنوز عکسا رو نگذاشته)

رضوان خاتون عسلی :

 

محمد طلا و موژان کوچولو

عکس H : عکس دسته جمعی

عکس I : آقا یونا هدیه ناقابلی رو که برای رضوان جون برده بودیم نمیگذاشت کنار بقیه هدیه ها و دودستی گرفته بودش میگفت مال خودمه خجالت

عکس J : کیک خوردن دسته جمعی

 

عکس سمت راست : یونای چسبیده به هدیه اش

عکس سمت چپ : یونادر حال بازی با اسب رضوان خاتون

 

بریم سراغ پروژهای آقا یونا که هر روز با تعداد بیشتری افتتاح میشه و با سرعت و حداقل زمان پایان کار میگیره و تحویل میده .لطفا چند تا عکس ازنمونه های کوچک اون رو ببینید (پروژه های بزرگتر در حد کنترل و صبوری مامان لیلی نیست که بتونه عکس بگیره )

عکس D  : میز توالت با مداد رنگ آمیزی شده

عکس E  : میوه های مصنوعی رو اپن آشپزخونه بود یونا میوه ها رو پرتاب میکرد یا گاز میزد و قابها رو که تو عکس G پشت سر یونا است از دیوار در میاورد و پرتشون میکرد.در نتیجه گذاشتیمشون بالای فریزر که دست فلفل خان بهش نرسه

عکس  F  : اینم پمپ بادی یونا است که با قیچی به این روز انداختتش

عکس A : دستمال های خونه ما همیشه اینجوری هستن متفکر

عکس B : یونا و دوست جدیدش آسمان (همسایه طبقه بالاییمون) تو پارکینگ خونمون

عکس C : یونا و رنگ انگشتی (پروژه به اینجا ختم نشده و رنگ به کیف مامان لیلی و صندلی و ... هم رسیده) 

 یونا خوابش میادو تا خاموشی ندهم نمیخوابه. راستی ما دوباره BABY TV رو داریم تشویق.تا بعد بای بای 

پ.ن.١ : کارت کانال BABY TV رو با دانگل باز کردیم.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed