یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته با این که تعطیلی زیاد بود ولی هفته خوبی نبود. از پنج شنبه یا بهتر بگم چهارشنبه بعد از ظهر مریض بودم  ولی دلم نیومد تعطیلی پسرکم رو خراب کنم  و پنج شنبه یونا رو بردیم پارک زیتون و براش یه مقدار خرید  هم کردیم اسباب بازی ومسواک هم گرفتیم.شما هم با مسواکهای وروجکاتون مشکل دارید ؟ یونا تا حالا خدا میدونه چند تا مسواک عوض کرده آخه همه رو میندازه رو زمین و من میندازمش دور و یه جدید براش میگیرم.اگه هم دستش ندم اصلا مسواک نمیزنه.اینم عکس گل پسرم و وسایلش :(آشپزباشی رو خودش انتخاب کرد باتری میخوره و نیمرو درست میکنه)

 

 

جمعه یه خانم اومده بود کارهای خونه رو انجام بده .یونا که از خواب بیدار شد : کیه ؟ کی اومده؟

من : خاله است

یونا : اسمش چیه؟فکر کردم مامان عاطیه.دوست داشتم مامان عاطی باشهناراحت

و خاله بیچاره رو کلافه کرد.هر کاری انجام میداد یونا هم میخواست همون کار رو انجام بده.

یونا :

من میخوام تی بکشم

 

یونا : من میخوام تمیز کنم(شیشه شو و پارچه رو ازش میگرفت و خاله مجبور بود بره یکی دیگه بیاره .من هم که حال نداشتم زیاد با یونا خان بحث کنم و صد البته بحث کردن با ایشون فایده ای هم نداشت)

یونا : من جاروبرقی میکشم وجارو برقی رو از خاله میگرفت.

 

زنگ تفریحش هم  رفت سر کامپیوتر و تو عکسا حلوا دید : مامان دلم حلوا خواسته

مامان لیلی بیحال: باشه بذار از مامان عاطی بپرسم یاد بگیرم برات درست میکنم

یونا : چرا از این خاله نمیپرسی چطوری درست میکنن.

و خاله به جای کارهای خونه شروع کرد به شله زرد درست کردن برای آقا یونا

 

موقعی که داشت میرفت خونشون :

یونا : میخوای بری؟الان میخوای بری؟

یونا : نرو خونتون دوست ندارم بری.

خاله :دیگه باید برم پیش بچه هام

یونا : اسمشون چی بود ؟ محمد و چی ؟

خاله : محمد و شکیبا

یونا : بیان اینجا من باهاشون بازی کنم

بعد از رفتنش : خاله رو دوست داشتم قلب

ما هرروز آقا یونا رو با گریه میبردیم مهد و به این علت و چند تا علت دیگه تصمیم گرفتیم مهدش رو عوض کنیم و روز شنبه که من به خاطرمریضی ام  نتونستم برم اداره ساعت 10 بردمش مهدکودک هادی و هدی که هم خودم اونجا رو ببینم و هم یونا  ببینه  .(اینم استراحت مامان لیلی مریض)

از برخوردشون بدم نیومد و روش خوبی هم داشتن. میگفتن روز اول پدر یا مادر باید پیش بچه بمونن و کم کم تنهاش بذارن. خاله مریم(مربی اش) خیلی با یونا مهربون بود وحوصله داشت براش رنگ انگشتی آورد و با هم نقاشی کشیدن.پازل بازی کردن و ...

اینم یونا و مهد جدیدش هادی و هدی :

 

 

این نقاشی رو هم اونجا کشید و میگه آنیت کشیدم.اسم نقاشیم آنیتهتعجب

 

 

 

برگشتیم خونه ازش پرسیدم مامان این مهده بهتره یا مهد قبلی ؟

یونا : هیچ مهدی

شنبه شب حالم بهتر بود و ساعت 11 شب رفتیم پارک ساحلی  و یونا حسابی بازی کرد.

یکشنبه که عید فطر و تولد عمه سحر یونا بود .عید فطر رو با تاخیر بهتون تبریک میگم و عمه سحر نازنین تولدت مبارک

ظهر عید یونا بیحال شد و گریه میکرد  . ناهار هم نخورد و زیر دلش رو نشون میداد و میگفت درد میکنه.تعطیل بود و هیچ متخصصی هم مطبش باز نبود.با نگرانی بردیمش بیمارستان شرکت و دکتر شربت دی سیکلومین بهش دادو گفت اگه دردش ادامه پیدا کرد باید آزمایش بده. ما یه هفته قبلش برای مهد کودکش آزمایش کامل داده بودیم و مشکلی نداشت.خلاصه شربت رو که دادیمش خوابید و خدا رو شکر سرحال از خواب بیدار شد.شام دعوت پدر عمو سجاد بودیم و رفتیم باشگاه شرکت . (خاله افروز و خانواده عمو سجاد همگی بودن).خیلی خوش گذشت و بعد از چند روز مریضی دلمون باز شد.بعد هم رفتیم جشن عید فطر که از طرف شرکت برگزار شده بود ومجید اخشایی هم برنامه اجرا کرد.آقا یونا هم کلی رقص کرد برامون.چقدر وقتی پسرکم سالم و سلامت است خوبه. خدا یا شکرت

تو سالن بودیم و یونا داشت نی نی یا رو نگاه میکرد :

یونا : اینم یه نی نی دیگه.این نی نی یه کیه؟

من : نی نی یه مامان.من نمیدونم کیه

یونا : اینو میگم.این نی نی یه رو میگم

من : نمیدونم مامانی یه نی نی نااازه دیگه است

یونا : این نی نی یه هستی یه دیگه

من : هستی ؟

نگاه کردم دیدم راست میگه هستی بود با خاله هاله و عمو علی.

قربون بچه با دقتم برم من.

دوشنبه هم خوزستان تعطیل بود و من و بابا سعید همش در گیر کارهای عقب مونده بودیم.(مثلا چند روز تعطیل بودیم ...) 

امروز صبح یونا رو بردیم مهد.خداروشکر گریه نکرد و با خاله مریم مشغول شد ولی خیلی هم با اشتیاق ازمون جدا نشد و سرحال نبود.مدیر مهدشون گفت چون دومین روزشه تا آخر وقت نمونه مهد بهتره و گفت حداکثر تا دوازده و نیم  بریم دنبالش.

خاله نیلان امروز میاد و یونا خیلی خیلی خوشحال است.خاله نیلان امروز پروژه اش رو تحویل داد و از فردا کلاساش دوباره شروع میشه  ولی به خاطر دیدن  یونا داره میاد.ممنونم خاله مهربون.

خلاصه ای از پروژه های این هفته یونا خان :

خرابی هارد بابا سعید به خاطر پرتابش از بلندی توسط یونا خان

انداختن سنجاق توی درایور و خرابی رایتر(به همت بابا سعید درست شد)

شکستن پایه صندلی و ...

 

و اینم چند تا از شیرین زبونی های یونای من :

یونا لیز خورد و افتاد زمین  :

من : دیدی پسرم مواظب نیستی بدو بدو میکنی افتادی

یونا :  شیطون گفت لیز بخور که بابات دعوات کنه

یونا ظرف کشکشها رو خالی کرده بود تو زباله ...

من : کی این کار رو کرده ؟ یونا شما این کار رو کردی ؟

یونا : من نکردم

من : بابا سعید شما ریختی ؟

بابا سعید : منم نریختم

من : باشه فقط حواستون باشه هر کسی این کاررو کرده و میگه من نکردم مثل پینوکیو دماغش دراز میشه

یونا : بعد دماغش دراز میمونه ؟

من : نه بعد فرشته مهربون باید بیاد کمش کنه .نی نی  باید کارهای خوب انجام بده بعد فرشته مهربون به  دارکوب  میگه دماغش رو نوک بزنه تا دماغش کوتاه بشه

یونا : دردش میگیره؟

من : آره.چون دروغ گفتن کار بدی است.باید تنبیه بشه

یونا : مامانی ببخشید من ریختم.حواسم نبود.شوخی کردم

من : چون راستشو گفتی اشکال نداره ولی دیگه تکرار نکن باشه ؟

یونا : باشه دیگه تکرار نمیکنم

نمیدونم جریان چی بود که ازش پرسیدم نمیدونم کی به اسپایدر من گفته ؟

یونا :  خوب من بهش گفتم مثل هر روز و همیییشه

یونا این عکسه رو گذاشته بود بک گراند کامپیوتر :

من : اینو از کجا آاوردی ؟

یونا : با هم save کردیم دیگه.یادته ؟

راستش یادم نبود ولی گفتم : آره آره

یونا : مامان ببین چرا ناراحته این اردکه؟نگاش کن ببین چگد ناراحته.

من : فکر کنم مامانشو اذیت کرده مامانش هم از پیشش رفته برای همین ناراحته

یونا به اردک : ناراحت نباش الان مامانتو برات save میکنیم

یونا به من : مامان بیا مامانشو براش پیدا کنیم saveش کنیم.مامانش شکل خودش باشه

با خودم گفتم ای داد بی داد حالا از کجا بگردم و مامان اردکه  رو با همین شکل پیدا کنم.

من : شاید مامانش شکل خودش نباشه مثلا من و تو شکل هم هستیم ؟

یونا : شکل همیم دیگه تو گرمز پوشیدی من هم گرمز پوشیدم

یونا خیلی  بامزه مثلا انگلیسی صحبت میکنه مخصوصا پشت کامپیوتر : اینو میزنیم اکستانتانت میشه بعد اینتر میزنین کانشانس میزنیم ...



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این پست رو گذاشتم که برای پسرکم به یادگار بمونه و از تهیه کنندگان مجله شهرزادبرای لطفشون به یونای من تشکر کنم.

 مجله شماره 7 شهرزاد-اردیبهشت ٨٨    در صفحه 41 (وبلاگ)

Image and video hosting by TinyPic

 مجله شماره ١١ شهرزاد-شهریور ٨٨    در صفحه ۶۴ (مسافر کوچولو)

 



موضوع مطلب :
شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ :: ٤:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

میشولک ما برای فرار از خواب هرکاری میکنه.شام خوردیم و یونا شدیدا درگیر پروژه هاش بود.من هم بشقاب به دست پشت سرش راه افتادم و شامشو بهش دادم.لباس خوابشو تنش کردم و شیر شیرین شده(به قول خودش)خوردو 12.30 شب بود که خوابیدیم. همین که چشمام رفت روی هم یه صدای آهسته کنار گوشم شنیدم : مامان مامان

من : چیه مامان؟بخواب عزیزم.

یونا : گرسنمه.غذا میخوام.

من : همین الان شام خوردی.خوابت نمیاد؟

یونا : نه غذا دلم خواسته

اطمینان داشتم سیر است چون خودم غذاشو داده بودم و اگر بلند میشدم از این روش برای نخوابیدن شبهای بعدش هم استفاده میکرد و از خستگی باز چشمم رفت روی هم که با شنیدن سرو صدایی پریدم.بله آقا یونا رفته بود سراغ بابا سعید و بیدارش کرده بود و دوتایی تو آشپزخونه بودن.رفتم ببینم چه خبره.یونا خان سفارش طالبی داده بود و بابا سعید براش قاچ کرده بود و یونا : اینجوری نمیخواستم آب گرفته اش رو میخواستم

میدونستم اینا همه سرکاری است ولی چه میشد کرد(بند یک فرزند سالاری). سریع مخلوط کن رو راه انداختم و آب طالبی گرفتم و سیب زمینی هم سرخ کردم وسس زدم و گذاشتم جلوش.طالبی رو که لب نزد و گفت دوست ندارم و شروع کرد با چنگالش تو سیب زمینی یا بازی کردن.

من : چرا نمیخوری ؟

یونا : دارم سردش میکنم

من : سرده بخور که بریم بخوابیم عزیزم

یونا خان مشغول بازی تو سیب زمینی ها و من یه طرفش و بابا سعید یه طرف دیگه اش گیج خواب بودیم که ...

نوشابه میخوام

بابا سعید براش نوشابه آورد و به زور بردیمش بخوابه... .

یه روز که بابا سعید نبود یونا رو با اسکوترش بردم بیرون و یونا : من و بابا سعید هم با اسکوتر دیشب رفتیم بیرون تو نبودی تو دنیا اومده بودی خوب ولی هنوز نی نی بودی.

یونا مرتب از دوران نی نی بودنشbaby2 خاطره تعریف میکنه و یه دفعه نی نی میشه و اینقدر قشنگ نی نی میشه که اگه یه کارگردان ببینه اطمینان دارم ازش تو فیلمش استفاده میکنه .میگه أدده أدده...  :

من : کی بود؟ کی بود؟ شیشه شکست. شیشه نبود. پس چی شکست؟ السون و ولسون قلب منو شکستن ...

یونا : کی اینو میخونه ؟ از کجا آوردی ؟

من : من که نی نی بودم کارتونش رو میذاشت.اسمشون السون و ولسون بود

یونا : من هم که نی نی بودم فگد شعرشو میذاشت

ابر مکعبی اش رو نشونم میده و میگه :مامان یادته کوچیک بودم ازم میپرسیدی منم میگفتم خوشید توپ(مدل بچه گونه صحبت میکنه)

من : آره پسرم حالا ماشالله همه رو بلدی.

یونا : دوباره ازم بپرس

اول اسمها رو ازش پرسیدم که برای قند عسل آب خوردن بود بعد هم  رنگها  رو پرسیدم که کامل و با جزییات و ریز به ریزهمه رو گفت.

من :قربونت برم که اینقدر قشنگ همه رنگا رو بلدی ؟ کی بهت یاد داده(گفتم حالا میگه مامانی که ...)

یونا : خروس.خروس یادم داده

به جای خورشید خانم روی مکعب صحبت کردم : سلام یونا. خوبی؟ میدونی من چقدر بچه های خوب رو دوست دارم بچه های بد مثل امیررضا رو دوست ندارم

یونا : ببین ببین چه گازم گرفته الان یه ذره کم کم داره خوب میشه به همه جاش چسب بزن دهنش هم چسب بزن که دیگه منو گاز نگیره

این روزها از چه جالب تو صحبتهاش زیاد استفاده میکنه:

موقع بازی : مامان ببین چه جااالب. چه جالبه بازیش دیدی ؟خیلی جالبه.

در مهد یه دختر کوچولو رو دیدیم:

من : میشناسیش مامان؟اسمش چیه ؟

یونا: رژی

من:رزی؟ بیا با رزی با هم برین تو

همون موقع مربی مهد گفت : سلام رژین

و من :مژه

یه روزه دیگه موقع برگشتن به خونه و تو ماشین :

یونا : مامان ایناش رژی دیدیش ؟

من : نه مامان اینجا که کسی نیست

یونا : رژی بود.مرده بود

من : مامانی بده  این صحبتا(بیچاره دختر مردم)

قرار بود بریم آتلیه عکساشو انتخاب کنیم و بعدش ببریمش پارک:

یونا : نه اول بریم پارک

بابا سعید : بابایی پارک همیشه بازه .زود عکساتو انتخاب میکنیم بعد میریم پارک

یونا : آخه دوستم تو پارکهدروغگو

بابا سعید : من بهش زنگ زدم گفتم بمونه تا ما برسیمدروغگو

تو پارک بعد از کلی بازی کردن یه دختر کوچولو رو دید و گفت : مامان ببین اینه این دوستمه دیدیش؟دروغگو

من : آره مامان .اسمش چیه ؟

یونا : اکیندرکشدان دو

من : تعجب

عکسای پارک ساحلی :

یونا سوار درشکه :

تو فروشگاه یونا یه جاروبلند رو با خاک اندازش دید و چشمش رو گرفت.جالبه یونا اصلا برای اسباب بازی بهانه نمیگیره و علاقه نشون نمیده.شاید علتش خودمون و مامان عاطی اینا باشیم که از بچگی همه جور اسباب بازی رو قبل از تقاضاش براش گرفتیم.

یونا : مامان بیا اینو بخریم.اصلا جارو داریم؟از این جاروها؟

من : نه مامان. ولی لازم نداریم

یونا : میگما خوب  بعدا که اومدیم پولشو بده من بذارمش اینجا(اشاره به چرخ تو دستش)

یه کم که رفتیم جلوتر : اتاگمو تمیز کردی ؟

من : آره مامان

یونا : جارو هم کردی ؟

من : آره مامان

یونا : اتاگمو جارو نکردی ...

و اینقدر بلند بلند صحبت میکرد که همه فروشنده ها و مشتری های دور و برمون داشتن میخندیدن .

یه دفعه یه دختر کوچولویی رو دید و با ذوق :مامان ببین مثل لباس فرناز پوشیده

راست میگفت تن فرناز مثل اون لباس رو دیده بودم

یه روز دیگه تو خونه :

یونا : مامان راستی فرناز موهاشو یه مدلی کرده مثل تومثل من که یه مدلی کرده بودیما یه چیز سفیدی هم زده

من : موگیر زده ؟

یونا : نه موگیر نه.موس زده سیخ سیخیش کرده فشنش کرده

یونا خیلی به لباس پوشیدن من دقت میکنه.یه لباس صورتی تنم بود یونا : چه لباس گشنگی برا منم از اینا بخر

من : شما که گفتی قمقمه صورتی نمیخوام دخترونه است

یونا : خوب پسرونش بخر.برو یه مغازه دیگه بگو از اینا پسرونش داری یا نداری؟بعد برا من بخرش

موقع بیرون رفتن : دوست دارم اینو بپوشی این گشنگه.این گشنگ نیست.

و وروجک خوب بلده چه جوری دل مامانشو بدست بیاره

یونا : مامان خوشگلم. چه خوشگلی تو

داشت سی دی نقاشی  تاتی میدید و با ناراحتی اومد تو آشپزخونه پیش من : ببین همش میگه صورتی صورتی.صورتی که نیست.این که تو پوشیدی صورتی یه.

رفتم سر کامپیوتر گفتم کدوم رو میگی ؟

اشاره کرد به سورمه ای

من : قربونت برم من میگه سورمه ای نه صورتی.شما که سورمه ای بلد بودی

یونا : نه میگه صورتی

من : موس رو بیار روش گوش کن میگه سورمه ای

یونا موس رو آورد روی سرمه ای و جناب سی دی گفت : صورتی

من : ای وای مامانی سی دی قاطی کرده شما درست میگی

قرار بود بریم خونه هستی اینا:

یونا : بریم خونه هستی بزرگه نه هستی کوچیکه.هستی کوچیکه دوست دارم نازی نازی.قربونش برم من .ولی باباش نباشه.فگد مامانش باشه و خودش باشه.باباشو دوست ندارم.

یونا : لواشک میخوام

من : به بابایی بگو بهت بده

یونا : کجاست ؟

من : بالای ماکروفر ( منظورم کابینت بالای ماکروفر بود )

یونا رفت سراغ بابا سعید و بابا سعید از تو کابینت بهش لواشک داد ولی ...

یونا : از اینجا نه از بالای ماکروفر

بابا سعید : این لواشکه دیگه.منظور مامانی کابینت بالای ماکروفر بوده

یونا : نه مامانی گفت بالای ماکروفر

یونا اومد پیش من : بهش میگم بالای ماکروفره

من : پسرم منظورم کمد بالای ماکروفر بوده.همین لواشکه دیگه بابایی بهت داده.

یونا : آهان دری (از سی دی در به در ها یاد گرفته)

یونا : این لواشکا خوردی که روش توت فرنگیه ؟من قبلنا خوردم خیلی خوشمزست.امتحان کن.بخور خوشمزست.

من : شما بخور پسرم

یونا : خوب برا من باز کن

داشتم ویکتوریا نگاه میکردم که آقا یونا سر رسید همون موقع گرینیمو به خانم ویکتوریا گل داد.

یونا : کیه بهش گل داده ؟

من : پسرشه.به مامانش گل داددروغگو.مامانشو دوست داره.

همون موقع گرینیمو گفت : ویکتوریا ...

یونا : این که ویکتوریاست.مامانش نیست.

یونا با دمپایی بالکنش رفت تو پارکینگ.گفتم اشکال نداره بپوش اومدی میشورمش.

یونا : بشورش آخه میخوام برم جنگ اسپایدر من

من : جنگ اسپایدر من ؟

یونا : آره سری قبل نکشتمش حالا میخوام برم داغونش کنم

از وبلاگ دیبا و پرند گل و آرتینا جون جریان اسپایدر من رو خونده بودم و گفتم خوبه من هم امتحان کنم :

من : یونا مامان اگه وسایلتو جمع نکنی اسپایدر من میاد و همه وسایلتو جمع میکنه و میبره

شب اول  : یونا همه وسایلشو جمع کرد و من بغل

شب دوم : هرچقدر ماجرای اسپایدر من رو تعریف کردم نتیجه  ندادناراحت .

من : باشه بریم بخوابیم ولی اگه اسپایدر من اومد و وسایلتو برد من دیگه برات نمیخرمقهر

خواب بودم که با صدای آهسته تو گوشم گفت :مامان مامان

چشمامو باز کردم : چیه مامان ؟

یونا با ناراحتیناراحت : الان اسپایدر من با الاغش اومده همه وسایلمو فرشمو همه چیزمو برده ؟

احساس کردم  این جریان خیلی فکرشو مشغول کرده یا شاید هم ترسیده که خوابش نبرده. گفتم : نه مامان شوخی کردم

یونا : شوخی کردی ؟

سریع پشیمون شدم و گفتم : نه شوخی نکردم من بهش زنگ زدم و گفتم اجازه بده شما فردا وسایلتو جمع کنی و اونم گفت اشکال نداره ولی فقط  تافردا اجازه داری جمعشون کنی

فردا ظهر در مهد : مامان شوخی کردی اسپایدر من وسایلمو جمع میکنه؟

من : نه مامان جدی گفتم الان میریم اتاقتو مرتب کن مگرنه امشب میاد و همه وسایلتو میبره

یونا : دیشب گفتی شوخی کردم

من : نه اشتباهی گفتم متفکر

چند نمونه از پروژه های آقا یونا :

آشپزی آقا یونا :

اضافه کردن چایی خشک به معجونی که از قبل ساخته (آب و زرشک و کشمش و آلوجه و لیمو عمانی) و گذاشتنش تو یخچال آبسرد کن که یونا متعلق به خودش میدونه : 

گذاشتن ظروفش تو ظرفشویی :

 

ریختن آب اتوی بیچاره و کشیدن سیمش و ... که نمیدونم چقدر دیگه میتونه با این شرایط دوام پیدا کنه :

 

 

از پروژه های دیگه عکس نداریم.تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام و صد سلام به همه شما دوستان گلم

این آقا یونای ما  دو تا شخصیت خیلی متفاوت داره.یه شخصیتش یه پسر مودب شیرین زبون باهوش و فوق العاده دوست داشتنی استبغل و یه شخصیت دیگه اش یه پسرک شیطون و وروجک و غیر قابل کنترل است.شخصیت دومش معمولا موقع خواب و خستگی و برای فرار از خواب میاد سراغش اینم یه نمونه اش :

ماجراهای من و یونا بعد از برگشتن از اداره :

کنار در ورودی مهد یه صندلی کوچولو هست که  یونا هر روز مینشینه روی اون و با دل راحت و ریلکس کفشش رو میپوشه و اصلا هم حاضر نیست کمک من رو بپذیره و هر روز هم میگه : میگما خوب. اینو گذاشتن اینجا بچه ها بشینن روش کفشاشونو پا کنن.مدل جدیده

من : باشه پسرم شما هم بپوش تا بریم.

تو حیاط مهد : میخوام الاکلنگ و این چیزا بازی کنم.

من : پسرم انشالله فردا الان باید بریم

من : فقط یه خرده بازی میکنم

من : نه مامان سرویس منتظرمونه

تو کوچه یونا بدون استثنا جهت مخالف میره و من : یونا مامان از این طرف

تو ماشین :

یونا : این کیه؟

من : عموهه

یونا : کدوم عموهه؟

من : عمو که هر روز ما رو میرسونه

یونا : چرا عمو یه شکل دیگه بود گبلنا (قبلنا)

من : چه شکلی بود مامان ؟

یونا : سبیل داشت

من : نه پسرم حتما خواب دیدی

یونا : آره خواب دیدم راستی.برادرش بود

وروجک همه چیزا رو ضبط میکنه یه روز به جای عمو رانندمون برادرش اومده بود.

من : یه روز عمو کار داشت برادرش اومد

یا یه روز دیگه : میخوام برم جلو پیش عمو بشینم.

من : باشه مامان فقط نباید عمو رو اذیت کنی

میره جلو و یه ثانیه بعد : نه میخوام بیام عگب(عقب)

من : باشه مامان

یه روز هم در ماشین رو در حال حرکت باز کرد و خوب بود رو پای من نشسته بودد و سریع در رو گرفتم ناراحت

در خونه موقع پیاده شدن  یادش میاد شیشه پنجره رو بکشه پایین:

من : مامان کولر ماشین روشنه و ...

در پارکینگ خونه :

 یونا خیلی آروم و با سرک کشیدن به این ور و اون ور و بالاخره با گفتن : یونا مامان بیا دیگه خیلی گرمه وارد آسانسور میشه

در خونه : در رو که وا میکنم مثل شهاب تند و سریع با کفش میره تو باید کلی بدو بدو کنم تا بالاخره کفشاش رو در بیاره .(بعضی وقتا این مورد حذف میشه و خودش کفششو در میاره بعد میاد تو) 

من هر روز بعد از اینکه یونا رو از مهد میارم خونه دست و پاشو میشورم و لباسشو عوض میکنم و این کار روزانه هر روز کلی با مشقت و صرف انرژی همراه است و آقا یونا به سختی و با گریه راضی به شستن دست و پا میشه.نوع گفتار هر جوری باشه نتیجه یکی است :

یک)با مهربونی :پسر نازم الان میاد با هم میریم دست و پامونو میشوریم.

دو)با جدیت: یونا مامان بریم دست و پاتو بشور

سه)با تهدید : دست و پا نشوریم میکروب ها میمونن تو دستت و بعدشم خدایی نکرده مریض میشی باید بریم آقای دکتر

چهار)با بی اعتنایی : مهم نیست نشور من میرم تمیز و مرتب میشم به شما هم کاری ندارم

پنج)با نمایش و سرگرمی  : جای عروسکاش صحبت میکنم و با نمایش و ...

موقع شستن دست و پا هم کلی شیطنت و بازیگوشی میکنه شیر آب رو باز و بسته میکنه و به همه جا آب میپاشه و ...این مرحله هم با صرف کلی انرژی  همراه است و من باید به زور دست و پاشو بشورم.بعد از شستن دست و پا مرحله پوشاندن لباس است که باز فرقی نداره من لباس رو انتخاب کنم یا یونا انتخاب کنه و نوع گفتار یک دو سه چهار یا پنج باشه .نتیجه : به زورلباس یونا رو تنش میکنم

موقع خوردن غذا میرسه.یونا تومهد غذاشو مثلا میخوره و ظرف غذایش رو خالی میاره و من امیدوارم پسرم اشتهاش باز شده باشه که وقتی میاد خونه بازم گرسنه است و من باید n بار بگم یونا مامان بیا غذا و n+1بار قاشق رو با دستم ببرم به طرف دهانش تا غذاشو تمام کنه.سیر که شد میگه بریم بازی. مامان لیلی که نه خسته است ونه گرسنه.

یونا : مامان ناراحتی ؟

من : نه مامان فقط خسته ام

و باید نوع قیافه ام رو عوض کنم و شاد و سرحال و لبخند زنان برم بازی.

داشتم بادمجونها رو میشستم احساس کردم دیشب بیشتر بودن زیر لب به خودم گفتم : بادمجونا بیشتر نبود ؟!

یونا : چی ؟ چی گفتی ؟ به من گفتی جون ؟ من پسر خوبی ام؟

مرحله بعد نقاشی... بعدش بازی با کامپیوتر و شیطنت و بریز و به پاش و بالاخره  یه جفت چشم خواب آلود :

من : پسرم خوابت میاد؟

یونا : نه خوابم نمیاد فقط حال ندارم

من : پسرم بخوابه تا بابا سعید که بیاد خوشحال بشه بعد از ظهر سرحال بریم پارک

یونا : باشه برام کافینت(منظورش کافی میت است)  درست میکنی؟نیدو    نه.همون که زرده سرش هم گرمزه.بعد من رو تختم میخوابم و عمو پورنگ گوش میدم تو هم بشین کاراتو کن.

من : باشه و به سرعت و دور از چشمش براش نیدو درست کردم

یونا : کافینته ؟ یا نیدو

من : کافی میته عزیزم همون که دوست داری

یه کم خورد و گفت : آره خیلی خوشمزه است خیلی از اینا خوشم میاد.نیدو اصلا خوشمزه نیست

عمو پورنگ هم براش گذاشتم و شیرش رو که خورد : دیگه خوابم نمیاد فگد یه کم خوابم میومد

من : یعنی الان خوابیدی بیدار شدی ؟

یونا : الان دیگه بیدار شدم

و من :  متفکر

پسرم من یه کم با کامپیوتر کار دارم انجام میدم بعد شما کار کن باشه؟

یونا : نه من زیاد کار دارم.

پس سی دی قصه های تاتی میذارم شما رو تختت بخواب و نگاه کن.

سی دی در حال اتمام است و به جای چشمای یونا چشمای مامان لیلی روی هم میاد  

اگه من کامپیوتر رو روشن کنم و یونا از راه برسه :

یونا : من کامپیوتر رو روشن کردم نه تو .الان میخواستم کار کنم.

داشتیم با یونا بازی میکردیم :

یونا با صدای کلفت کرده : صدااا میاد

من : صدای کیه ؟

یونا : من آقا گرگه هستم

من : شما که گرگ نیستی یونایی

یونا : من نفستم

من : بغل

داشتم ماکارونی درست میکردم که سر آشپز یونا خان سر رسید:

یونا : داری چی درست میکنی؟

من : ماکارونی

یونا : میگما خوب من از این ماکارونی ها نمیخواستم اصلا از اینا خوشم نمیاد از اون ماکارونی ها که دیشب(یونا به گذشته و قبلا میگه دیشب) بابا سعید درست کرد خوشم میاد.

منظورش ماکارونی فوری  بود.

من : مامان این که من درست میکنم هم خیلی خوشمزه است حالا امتحان کن.

یونا: نه دوست ندارم همونا مثل بابایی ریخت تو ظرف خاکستری درستش کرد داد به من بخورم داغ بود بعد که سرد شد خوردمش همونا میخوام

نتیجه : براش درست کردم  ولی نخورد

من : پس چرا نخوردی؟

یونا : خوردم دستت درد نکنه سیر شدم دروغگو

داشتیم اتاقشو مرتب میکردم:

یونا : مامانی یادته مامان عاطی اینا اینجا بودن اسباب بازی یام از بالا افتاد پایین؟یادته؟خوب شد نیوفتاد رو سرمون نچ نچ نچ

من : آره مامان خدا رحم کرد

یونا : آره خدا رحم کرد

یونا جدیدا  farmfrenzy2 بازی  میکنه و مرتب پیشی میخره و وقتی خرسا میان با دو میاد سراغ من یا بابا سعیدش که خرسا رو زندان کنیم.و وقتی خرسا حیواناتش رو میخورن از تو چشماش معلومه ناراحت میشه ولی میگه : اشکال نداره اشکال نداره دوباره میخریم.

اینقدر با مزه کیک و اسنک  درست میکنه و قشنگ بازی میکنه .

داشتم در قوطی باز میکردم :

یونا : بده من باز کنم

من : پسرم ببین باز نمیشه باید بریم برقیشو بخریم

یونا : من میتونم بازش کنم.تو نمیتونی چون گوی(قوی) نیستی.من گوی ام گوی شدم چون غذا خوردم گوی شدم .

ما خمیر بازی آقا یونا رو هفتگی میخریم چون تا بسته به خونه میرسه همه رو باز میکنه و همه رنگا رو قاطی میکنه و بعدش تکه های خمیر رو زیر دست و پا پیدا میکنیم یا به کف پامون میچسبه یا به وسایل خونه.همه رو  میریزیم دور و تصمیم میگیریم دیگه براش نخریم.ولی باز هم تو مغازه که میره یه بسته برمیداره و به شرطی که دیگه نشسته بازی کنه و بعد از بازی جمعشون کنه دوباره براش میخریم ولی ...

داشت نایلون خمیرهاش رو یکی یکی باز میکرد:

من : پسرم رنگاشو قاطی نکن ببین الان برات یه آدمک خوشگل درست میکنم.وقتی قاطی شد نمیشه چیزهای خوشگل با اون درست کنی

یونا : میشه اول قاطیشون میکنم بعد یه مار بزرگ درست میکنم

قبل از قاطی شدن رنگها سریع یه آدمک درست کردم و جای آدمک با یونا صحبت کردم  و در یک چشم به هم زدن همه رنگها به همراه آدمک قاطی شدن تا ...

قوطی خمیر بعدی:

باز هم قبل از قاطی شدن رنگا یه آدمک درست کردم و آدمک : شلااام یونا

یونا به آدمک : سلام یادته اون دفه خرابت کردم

من:متفکر

یونا: برام یه هلیکوفتر و هواپیما درست کن.اول سرشو درست کن بعد آدم توش یاد گرفتی ؟ فهمیدی گفتم چه جوری درست کن؟

من : آره درست کردم ببین

یونا : آفرین بارکللادیدی گفتم آسونه

امیر رضا برای دومین بار دست یونا رو گاز گرفت آخه روز اول قرار شده بود بچه ها با خودشون اسباب بازی نبرن ولی نمیدونم چه طور قانون عوض شد و سر همین اسباب بازی بچه ها دعواشون میشه و آقا یونای ما هم که زدن به بچه ها و دفاع از خودش رو بلد نیست مصدوم میاد خونه.خلاصه ما دیگه هر روز کلی اسباب بازی با یونا میفرستیم تا بچه های بد پسرم رو گاز نگیرن .

یونا : میگما خوب  برام باتری هم بفرست تا به بچه ها نشون بدم چه جوری ماشینم کار میکنه.باتری خوب بفرست.

داشتم با مامان عاطی صحبت میکردم :

یونا : میخوام با مامان عاطی صحبت کنم

یونا به مامان عاطی : میگما خوب ساعت چنده ؟ساعت ساعتو میگم.ساعت چنده ؟

و گوشی رو داد به منتعجب

داشتم انار    دونه میکردم که یونا هم وارد ماجرا شد و دونه انار رو میگرفت و فشار میداد ...

من : پسرم انار ها رو اینجوری نکن میپاشه بهت

یونا : میخوام هستشو در بیارم

من : انار که هسته نداره

دونه سفید وسط انار رو نشون داد و گفت : پس این چیه ؟

من : اینو هم باید بخوریم نمیشه درش آورد

وروجک یادش بود که من غوره رو که فریز کردم هسته هاشو در آوردم و میخواست هسته انار رو هم در بیاره

پنج شنبه رفتیم براش قمقمه گرفتیم.میگفت قمقمه گرمز میخوام و از شانسش هر چی گشتم قمقمه قرمز پیدا نکردم و زرد گرفتیم.

آقاهه یه صورتی آورد گفت صورتی هست میخوایین؟

یونا : نه دخترونه است

فردا که از مهد اومد : خیلی تو گمگمه ام آب خوردم همش تشنه ام میشد.همش تشنه ام میشد آب میخوردم. 

بعد هم چند جلد کتاب می می نی براش گرفتم.یونا خدا رو شکر خیلی کتاب دوست داره .بیشتر کتابهای می می نی رو هم داره.

سی دی لوح قصه و نقاشی تاتی رو هم براش گرفتیم(لوح صدا رو خاله نیلان براش گرفته بود).یونا نرم افزارهای تاتی رو  هم خیلی دوست داره

جمعه هم رفتیم نمایش توپولی و بچه ابر به نویسندگی عبدالرضا حیاتی و کارگردانی محمود بهرامی در تالار شهر و با سپهر کوچولو هم قرار گذاشتیم .

یونا و   سپهر  محو تماشا :

بعد از اتمام  نمایش :

 پ.ن.1 : یونای گلم امیدوارم روزی که این پست رو میخونی(البته نمیدونم حوصله و وقت داشته باشی بخونی یا نه) یه آقای یونای سالم و صالح و موفق و باهوش باشی همون چهار چیزی که تو نه ماه انتظارت تا به امروز از خدای بزرگ خواسته و میخوام. و این پست رو گذاشتم که نوه قشنگم رو به خاطر شیطنت هاش سرزنش نکنی و بهش نگی ما بچه بودیم این کارها رو میکردیم ؟

مگرنه مامان لیلی بیشتر از اون چیزی که بشه فکرشو کرد دوستت داره چه موقع شیطنت چه موقع شیرین زبونی و.. .این پست یه دردل کوچولوی مادرانه بود پسرک قشنگم

 پ.ن.2 (16/6/88): دیشب وقتی بابا سعید با یونا صحبت میکرد متوجه شد که امیررضا برای بار سوم یونا رو گاز گرفتهناراحت.این بار آرنجشو گاز گرفته بود و جاش زخم شده بود.هنوز کبودی گاز قبلی رو دست بچه ام نرفته بود.دیگه من و بابا سعید خیلی عصبانی و ناراحت شدیم و تصمیم گرفتیم به مربی مهدشون زنگ بزنیم  .آخه اون دوبار رو چیزی نگفتیم  ولی نمیشه که هر روز یونا با این وضع بیاد خونه.درسته امیررضا بچه است ولی مربی ها باید مراقب باشن.یونا میگفت :رو استخونم گاز گرفت.من هم دندون دارم ولی گاز نمیگیرم

قربونت برم من که چقدر مهربونی بغل.بعد از شام میگفت : مامان پارسینا یادته؟همون که خونه مامان جون(پرستارش) بود.بوسش میکردم.یادته؟دیشب ساعت 2 خوابید و 7 صبح بیدار شد.بعد هم میگفت من میخوام برم خونه مامان جون پیش پارسینا و ملینا.دوست ندارم برم مهد.

جریانی داشتیم آخرش مجبور شدیم بریم در خونه مامان جون که مامان جون و پارسینا رو ببینه.با ذوق و خوشحالی بهشون نگاه میکرد.از مامان جون پرسید : پس ملینا کجاااست؟مامان جون هم گفت هنوز نیومده.مامان جون با مهربونی راضی اش کرد که بره مهد ولی درمهد نمیرفت تو و میگفت: میخوام برم خونه مامان جون.خلاصه شانس آوردیم علی همکلاسیش  سر رسید و به ذوق اون رفت تو کلاسش.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ :: ٧:٥٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گل و با معرفت خودم بغلدلم برای همتون و نی نی های نازتون تنگ شده ناراحتدعا کنید زود گرفتاریهام کم بشه بتونم به همتون سر بزنم بغلقلب

بی مقدمه میرم سر ماجرای یونا و مهد کودک. تا ۴ ماهگی یونا که من نمیرفتم اداره و از حق شیر استفاده میکردم  پسرکم پیش خودم بودقلب و بهترین روزهای زندگی ام بود.شروع به خندیدنش دست و پا زدنش و ... هر روزش زیباتر از دیروز.از چهار تا هفت ماهگی هم عمه سحرش پیشمون بود و واقعا دستش درد نکنه براش سنگ تموم گذاشت.از هفت ماهگی یونا رو بردم پیش مامان جون(پرستارش) و وقتی یونا رو بردم اونجا فرناز هم که همسن و سال یونا است اونجا بود.البته فرناز رو از چهار ماهگی آورده بودن.مامان جون خانم خیلی مهربونی است که بچه ها رو خیلی دوست داره و هدفش از نگهداری بچه ها نیاز مادی نیست و برای هیچکس نرخ تعیین نمیکنه.روزی که من یونا رو بردم ازش خواستم که هزینه بقیه بچه ها رو بدم ولی فقط یونا رو نگه دارد ولی قبول نکرد و گفت دوست دارم همه بچه ها پیشم باشن نگران نباش من از عهده هرچند تا بچه برمیام.و تا سه سالگی یونا و فرناز هردو پیش مامان جون بودن.تو این مدت بچه های زیادی پیش مامان جون اومدن و رفتن.یکی یک ماه یکی بیشتر و یکی کمتر .و گاهی هم فقط یونا و فرناز بودن.خلاصه میشه گفت فقط یونا و فرناز بودن که تو این مدت همش پیش مامان جون بودن و با هم بزرگ شدن و یونا نسبت به فرناز وابسته است و نبودش رو احساس میکند(من اینجوری فکر میکنم).با سه ساله شدن یونا و فرناز تصمیم گرفتیم ببریمشون مهد.نمیدونم کار درستی است یا نه.گفتیم شاید محیط مهد براشون از لحاظ آموزش و سرگرمی بهتر باشه.

اینا رو گفتم که یونا مامان جون مهربون رو هیچوقت فراموش نکنه.

روز شنبه(31 مرداد) یونا رو صبح بردیم خونه مامان جون و ظهر بابا سعید رفت دنبالش و بردش برای چکاپ سه سالگی وبعد دو تایی اومدن دنبال من و سه تایی رفتیم مهد آفتاب مهتاب رو ببینیم.فرناز رو مامانش از صبح آورده بود اونجا .فرناز تا یونا رو دید گفت یونااا بیا غذا بخوریم بعد بازی کنیم.یوناهم تا فرناز رو دید با ذوق رفت تو کلاس و چند دقیقه بعد اومد بیرون و گفت پس چرا من غذا ندارم(موقع ناهار بچه ها بود) با اینکه یونا ناهارش رو تو ماشین خورده بود ولی به ذوق بچه ها باز دلش خواست بخوره.بابا سعید رفت از ماشین ناهارش رو براش آورد و یونا تا آخرش رو خورد.بعد هم راحت از ما خداحافظی کرد و موند مهد.رفتم دنبالش گفت : خاله به من گفت مثل جوجه غذا نخور.  

فردا صبحش(١ شهریور) لباساشو عوض کردم و همونطور که خواب بود بابا سعید بغلش کرد و از زیر قرآن ردش کردم و پسرکم راهی مهد کودک شد.

از خدای مهربون خواستم که روزی رو ببینم که پسرم سلامت و تندرست راهی مدرسه و دانشگاه بشه و تو زندگی و تحصیلش موفق باشه.

حس عجیبی داشتم و بعد از رسوندن یونا به مهد تا اداره اشک ریختم.نگران بودم خیلی نگران.و تو اون لحظه دوست داشتم اداره و کار و ... رو رها کنم و فقط و فقط در اختیار پسرکم باشم.

ظهر که رفتم دنبالش با دو اومد جلوم و گفت : مامان الان که اومدم تو ماشین سلام میکنم.آخه از وقتی اسباب کشی کردیم به خونه جدید فاصله اداره من و خونه و مهد یونا کم شده و از طرفی از شیطنت های یونا توی ماشین خسته شده بودم و تصمیم گرفتم دیگه ماشین نبرم و صبح موقع رفتن بابا سعید من و یونا رو میرسونه(ممنونم بابا سعید جون) و برای برگشتن سرویس گرفتم.خیلی راحت شدم.اونایی که پستهای ما رو دنبال میکنن درجریان ماجراها و دردسرهای  من و یونا موقع رفت و آمد از اداره در پستهای قبل  هستن.اینم آقا یونای از مهد برگشته  (بیدار شاد و سرحال با کیف جدیدش): 

 

 گفتم پسرم دوست تازه پیدا نکردی؟ 

گفت : چرااااا

گفتم: اسمش چیه ؟

گفت : فرناز

و من : خنده

٢ شهریور : بابابا سعید رفتیم دنبال یونا و بردیم مهد هادی و هدی رو ببینه و با مدیرش صحبت کردیم.

من : یونا اینجا رو بیشتر دوست داری یا آفتاب مهتاب ؟ اینجا دیگه فرناز نیست و باید دوستای جدید پیدا کنی

یونا : آفتاب مهتاب رو بیشتر دوست دارم 

٣شهریور: صبح رفتم وسایلش رو بذارم تو کیفش دیدم شب قبل عینکش رو گذاشته تو کیفش.قربونش برم به تیپش خیلی اهمیت میده. ظهر که رفتم دنبالش یه پای شکسته اسپایدر من دستش بود که اگه مربی اش نمیگفت من متوجه نمیشدم این پای اسپایدر من است.مربی اش گفت این اسباب بازی شما نیست اسباب بازی ارسلان است شما نباید ببری .همینو گفت یونا چنان اشکی میریخت که هر کس میدید باورش نمیشد این یونا  است که با وجود یه اتاق پر از اسباب بازی داره برای یه پای شکسته اینجوری اشک میریزه.خدا میدونه من تو اسباب کشی چند تا کیسه ازاسباب بازی هاشو بخشیدم.قربونش برم فکر کنم بهش برخورده بود مربیش اینجوری گفته ولی اومدیم تو ماشین فراموش کرد و شروع کرد به سوال کردن در موردآقای راننده : عمو چرا عینک زده ؟ 

من : برای اینکه آفتاب چشمش رو اذیت نکنه

یونا : اون سبزه چیه ؟

من : کدوم سبزه؟

یونا : اون

من : من نمیدونم.آقای... ببخشید این سبزه چیه؟

آقای ... : چسب است

یونا : عمو چرا دستش سبز شده

من : برای اینکه نور افتاده روی دستش

یونا : چه جوری نور افتاده؟  

من : شیشه سبز بود نور ازش رد شده نور هم سبز شده. 

یونا : اینا چیه عمو زده به شیشه؟

من: اینا زده که نور آفتاب زیاد نیاد تو ماشین...

اینم اتاق یونا تو خونه جدیدمون :  

 بعد از جریان پای شکسته اسپایدر من به بعد هر روز یونا یه اسباب بازی سالم میبره مهد و شکسته اش رو بر میگردونه. 

 پرسیدم چند تا پسر تو کلاستونه چند تا دختر گفت : من پسر .امیر رضا پسر .فرناز هم دختر.راستی امیر رضا رو پیدا کردم.تو کلاسمونه.پیداش کردم

من : خوب خدا رو شکر (امیررضا قبلا اسم دوست خیالیش بود ولی از مربیش پرسیدم گفت تو کلاسشون امیررضا دارن)امیررضا دوستته ؟

گفت : بله دوستمه اسمش امیررضاست

۴ شهریور :صبح یونا رو خواب بردیم ولی در مهد بیدار شد و با گریه رفت مهد.میگفت میخواستم برم هادی هدی.ظهر بابا سعید رفت دنبالش و ازش پرسیده بود چرا صبح گریه کردی جواب داده بود : آخه دلم براتون تنگ میشه . 

قربون دلت برم من.و اینکه ظهر  بایه جای گاز یزرگ روی دستش برگشت خونه. با امیررضا دعواش شده بود و این اثر دندونهای امیررضا بود. ناراحت  

و تا به امروز یونا هر روز با یه داستان جدید از مهد میاد خونه و ناگفته نماند اگه صبح از خواب بیدار شه با گریه از من و بابا سعیدش جدا میشه و میگه دلم براتون تنگ میشه.و با گریه یونا منم با دلی شکسته و چشمای اشک آلود راهی اداره میشم.

 

مامان جون فسنجون دوست داره ولی خودش درست نمیکنه و من هر وقت برای یونا فسنجون درست میکردم میفرستادم که با مامان جون با هم بخورن و حالا هروقت تبلیغ برنج محسن  و ظرف فسنجون رو نشون میده یونا یاد مامان جون میوفته و میگه مامان جون فسنجون دوست داره براش درست میکنی ؟ 

زنگ زدم حال مامان جون رو بپرسم یونا گوشی رو گرفت و به مامان جون گفت : سلااام تو کجا بودی؟

مامان جون : تو منو گذاشتی رفتی مهد من که جایی نبودم 

 

مامان جون خیلی از رفتن یونا و فرناز دلش گرفته.ناراحت

وبلاگ

یونا خیلی از سی دی تاتی خوشش میاد ولی باز هم دوست داره من یا بابا سعید کنارش باشیم :

یونا در حال بازی با ساز جدیدش(کادو خاله نیلان تو پست قبل) : مامان بیا تو پشت کامپیوتر بشین پازل بازی کن تا من بازی کنم.

من : پسرم این بازی شماست شما باید بازی کنی

یونا : نه بازی کن تا من نگاه کنم.پازل بازی کن تا من نگات کنم.

بازی کردم و موقع رفتم به مرحله بعد سی دی تاتی : آفرین اینم جایزه ات

یونا : آفرین اینم جایزه ات حالا جایزه ات رو نگاه کن

جایزه اش یه کارتن پلنگ صورتی بود

من : شما نگاه کن پسرم.

یونا : نه نگاه کن دیگه جایزته 

یونا : مامان ارسلان رو میشناسی؟اسمشو شنیده بودی ؟

من : نه مامانی کی هست ارسلان ؟

یونا : دوستمه تو مدرسمونه.همون که لباسش مشکی است رو لباسش لاک پشت نینجا است.ارسلان خیلی گنده است ولی از من کوچیکتره.مامان منم میخوام لباسمو بپوشم که روش لاک پشت نینجا است.کوش ؟

و ارسلان سومین دوست یونا تو مهد کودک است بغل

وبلاگ

یونا : مامان بیا بازی کنیم

من : مامان امروز زیاد حوصله ندارم

یونا : حالت بده ؟

یونا : آره مامانی

بعد با باباسعیدش مشغول بودن که دیدم با یه کاسه سیب رنده شده اومد : مامان بیا بگیر اینو بخور برات خوبه.بخور که خوب بشی

(قابل توجه خاله نیلان):

یونا در حال باد کردن بادکنک هاش با همکاری مامان لیلی و با پمپ : میگما خوب اینارو دارم باد میکنم خاله نیلان بیاد بهش بگم خاله نیلان سلااام بعد برم تو اتاگم خاله نیلان اینارو برام بچسبونه اتاگمو قشنگ کنه.

من : مگه خاله نیلان رو دوست داری ؟

یونا : دوسش دارم.خیلی دوسش دارم.فردا میخواد بیاد

وبلاگ

یونا همیشه موقعی که براش کتاب داستان میخونیم سوالایی میپرسه که نشون میده چقدر با دقت گوش میده و عکسا رو نگاه میکنه مثلا تو کتاب می می نی پشت پرده یه سکه پیدا کرده صفحه اولش :کی میدونه می می نی الان دلش چی میخواد یه بستنی چوبی ...

و عکس یه بستنی بالای سر می می نی کشیده شده یعنی می می نی دلش بستنی خواسته و داره بهش فکر میکنه

یونا : این که بستنی است خوب چرا نمیخوردش؟

من : تو فکرشه مامانی نمیتونه فکرشو بخوره فکرشو اینجا نقاشی کردن ...

یا تو  کتاب مامان میخوام بخوابم : حرف نزنید هیس یواش تو خواب نازه خفاش سرش کجاست پایینه به سقفه هردوتا پاش...(وعکسش رو کشیده)

یونا : نیوفته ...اینجوری نیوفته و کتاب رو میگیره و میچرخونه که سر جغده بیاد بالا

کتاب شنگول و منگول رو در انواع مختلف داره و شدیدا به فکر آقا گرگه است.اون کتابش که آخر داستان خانم بزی شکم آقا گرگه رو پاره میکنه و شنگول و منگول رو نجات میده و تو شکم آقا گرگه سنگ میریزه و آخرش گرگه که سنگین میشه میره آب بخوره میوفته تو رودخانه و خانم بزی و بزغاله ها از پشت سر نگاهش میکنن :

یونا : چرا نمیرن از آب بیرونش بیارن؟دارن نگاش میکنن که بعد برن از آب بیارنش بیرون ؟

و اصلا دوست نداره آقا گرگه به مجازات کار بدش برسه خنده

بقیه کتابای یونا هم جریانات دارن دیگه وقت ندارم و باید برم.تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

گرفتاریها اینقدر زیاده که دارم تولد پسرم رو اینجا با تاخیر تبریک میگمخجالت.

نفسم تولدت مبارک

از همه دوستان گلم که با کامنت و sms و ... تولد یونا رو تبریک گفتن تشکر میکنم و باید من رو ببخشید~~19 چون فرصت ندارم به وبلاگهای تک تک شما عزیزان سر بزنم.تو اداره  که خیلی مشغولم و تو خونه مشغولتر و اندک زمانی هم که میمونه مهندس کوچولو به مامان لیلی فرصت پشت کامپیوتر رفتن رو نمیده.

ما برای تولد یونا تصمیم گرفتیم بریم پیش مامان عاطی اینا و همونجا براش جشن تولد بگیریم.متاسفانه اکثر دوستان سفر بودن و جشن تولد کنسل شد {#emotions_dlg.e10}ولی براش کیک و یه جشن خانوادگی  کوچولو گرفتیم.

اینم آقا یونای تازه متولد شده-یکساله-دوساله و سه ساله :

دوشنبه(٢۶ مرداد) روز حرکت :

یونا : مامان من میرسونمت خوووب میام اداره دنبالت. با ماشینمماشینم پرایده. سوار بشو بببرمت پیش مامان عاطی اینا.باشه؟

من : باشه.پسرم لااقل یه ماشین بهتری ماشینت باشه

یونا : مثلا چی باشه ؟ 205 خوبه ؟

من : هر چی دوست داری پسرم.اشکال نداره

یونا : تو کجا میشینی ؟

من : من جلو

یونا : جلو که من میشینم که رانندگی کنم

من : پس من پشت(ماشین یونا جای یه نفر جلو و یه نفر پشت داره)

چمدون رو که بستم :

یونا : پس اینو کجا بذاریم جا نداریم که

من : اینو با بابا سعید میفرستیم

یونا : بابا سعید هم میااااد؟

و موقع حرکت کلی با یونا صحبت کردیم که راضی شد با بابا سعید بریم و میگفت با ماشین خودش بریم.

الیسا خانم نااااز(نی نی خاله نگار دختر خاله من) سه شنبه صبح(٢٧ مرداد) به دنیا اومد و یونا خیلی دوستش داشت و ذوقش میکرد.

 الیسا خانم

 

روزی که الیسا دنیا اومد همه برای دیدنش رفتیم بیمارستان و یونا و محمد امین(پسر خاله ام) رو گذاشتیم پیش عمو رحیم(بابای محمد امین) موقعی که رفتم دنبال یونا با بغض پرید تو بغلم و زد زیر گریه همون موقع محمد امین هم با گریه از اتاق در اومد و یه نگاهی به ما کرد و برگشت تو اتاق و عمو رحیم هم خواااب خواااب بود.آخرش نفهمیدیم دو تا وروجک سر چی دعواشون شده بود.یونا که میگفت محمد امین رو دوست ندارم اسباب بازی هاشو به من نداده ولی دو تا شانسی دست یونا بود که یکیشو  مثلا برای محمد امین گرفته بود.خدا میدونه دوتایی چه بر سر عمو رحیم آورده بودن که بیهوش شده بودخنده

 یونا و محمد  امین  (این عکس مربوط به روز بعد از دعواشون است) :

یونا و محمد امین

 پنج شنبه(٢٩مرداد) نوبت آتلیه برای عکس گرفتم ولی یونا اینقدر شیطنت کرد که توی راه  خوابش برد و فقط من و بابا سعید عکس گرفتیم و این هفته میخوام ببرمش آتلیه .تو سفر سنگ تموم گذاشت از شیطنت به حدی که به زور تونستیم نگهش داریم که همین چند تا عکس رو جمعه صبح(٣٠ مرداد) با کیکش بگیره.وروجک همش عصای مامان جون (مادربزرگم) رو برمیداشت و عینک بابا جون (بابای من) رو از چشمش در می آورد و پرت میکرد.خجالت و بقیه کارهاش دیگه بماند نگم بهتره خجالت

 عکسای جشن کوچولوی آقا یونا :  

کادوهای آقا یونا :

خاله هاله: یه خرس خوشگل

 مامان عاطی و بابا جون : چک پول

خاله آنی : اسکوتر 

 خاله نیلان : اسم این سازه رو نمیدونم چیه خجالت-کتاب می می نی-لوح صدای نرم افزارهای تاتی(یونا خیلی دوستش داره و میخوام براش بقیه لوح هاش رو هم بگیرم)-پازل چوبی- 

خاله سمی و عمو سهیل : اسباب بازی

جمعه صبح با مامان عاطی و بابا جون رفتیم اسکله برای خرید ماهی.مامان عاطی قبلا زحمت خرید میگو رو کشیده بود.

اسکله :

جمعه بعد از ظهر برگشتیم اهواز.جریان مهد یونا رو مفصلا تو پست بعدی تعریف میکنم.تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed