یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام  به همه دوستان خوب و مهربون . این  هفته هم با همه خوبیها لبخندو بدیها ناراحتو گرفتاریها و خوشیها و ... گذشت.وسط هفته یونا رو بردم دوچرخه سواری اینم عکسش قبل از رفتن (عروسکای کارتونی و جاشون رو خودش انتخاب کرده) :

خوشتیپ منیونا : مامانی این خرگوشه میگه میخوام پایین باشم پیش دوستام.

من : پسرم آخه پایین که دیگه جا نداره

یونا: جا داره ببین اینجا جا داره

من : آخه اینجا که میاد روی پاهات

یونا : اشکال نداره بیاد روی پای من

چشم هم چشمی یونا و هستی خانم آخرش کار دست ما و عمو علی اینا میده. وسط هفته که یونا رو برده بودیم پارک  زیتون هستی و باباعلی اش هم اونجا دیدیم و یونا و هستی کلی با هم بازی کردن و آخر سر هم هستی یه تیرکمون خرید و یونا هم ندیده و نپسندیده جفتشو گرفت .یونا که اصلا با تیرکمونش درست مثل بقیه اسباب بازی هاش بازی نکرد و خاله هاله گفت هستی هم اصلا تیرکمونه رو باز نکرده.جمعه تلوزیون کارتن شنل قرمزی  گذاشت و یونا با ذوق : مامان ببین کارتن شنل گرمزی است آقا گرگه هم هست دیدی؟ما (یونا وقتی با عجله چیزی تعریف میکنه مامان لیلی میشه ما  و بابا سعید هم میشه با) میبینی شنل داره شنل گرمز داره.یادته هستی هم شنل داشت ؟

من : آره عزیزم مامان جونش براش درست کرده بود. 

یونا : منم دوست دارم داشته باشم زنگ بزن مامان عاطی برا منم درست کنه 

زنگ زدم و گوشی دادم به یونا و خاله آنی گوشی رو برداشت .یونا : میگما خوب من شنل میخوام.مامان عاطی برام درست کنه خوب با اتوبوس بفرسته.شنلش سیاه باشه شنل سیاه میخوام 

خاله آنی : قربونت برم من چی میخوایی خاله؟شنل؟ باشه برات میخرم .

یونا : شنل مثل شنل گرمزی ولی سیاش الان داره کارتنشو میذاره

خاله آنی : کجا داره میذاره خاله ؟

یونا از من پرسید :کجا کارتنشو میذاره ؟

من : کانال دو

یونا : کانال دو داره میذاره

  مامان لیلی در حال پست جدید گذاشتن و ...

یونای ما همچنان علاقه مند به کارهای فنی :

یونا : مامانی بذار یه سریع دریل بزنم بعد ببرمت پارک.میخوام ببرمت پارکا.باش؟اول کدوم بَرش دریل بزنم؟میگما خووب من که همینجوری صدا دریل میزنم تو بنویسش.ززززززززز چه باحاله چه صدایی داره

و با این وضعی که پیش میره فکر کنم تا چند روز دیگه چیزی از تختش باقی نمونهمژه و همه رو اره و دریل کنه.

اینم یونا در حال دریل زدن(تفنگ رو دریل تصور کنیدعینک) :

یونا  با خودش : تسویه تو کجاش سوراخ بوده؟ سوراخ نیست که باید متر کنیم ببینیم اندازه اش چگده من دیدم اصلا سوراخ نبوده. درسته .تسویتون هیج جاش سوراخ نیست.

قربونش برم تعمیرکار تسویه آب شده.نمیدونم این مشاغل چه جوری میاد تو ذهنش چون تسویه آب ما تا حالا خراب نشده که تعمیرکار بیاریم.

و یونا یاد گرفته در کشوهاشو باز میکنه و به عنوان پله ازشون استفاده میکنه و میره سراغ قفسه های کمدش. ببینید :

و پسرک ما همچنان به وسایل خونه اونم از نوع خطرناکش علاقه داره و اسباب بازی های قدیم و نوش رو زیاد تحویل نمیگیره. 

شیطنت از چشم سیات میریزه بغل:

بلای من

پنج شنبه هستی کوچولو و هستی خانم و مامان و باباشون خونه ما بودن.یونا کلی روز شماری کرد تا پنج شنبه رسید و همش میپرسید : هستی اینا کی میان الان میااان ؟ یا از خواب که بیدار شد گفت : من خواب دیدم خوب. خونه گبلیمون(قبلیمون)بودیم اتاگم کثیف بود. مامان اتاگمو تمیز کن که هستی اینا میان بیارمشون تو اتاگم باهاشون بازی کنم باش ؟ظهر پنج شنبه هم خوابش میومد ولی نمیخوابید و شیطنت میکرد و منتظره دوستاش بود.بهش گفتم هستی ها خوابیدن گفتن یونا هم باید بخوابه اگه نخوابه ما نمیاییم.همینو گفتم که بغض کرد و شروع کرد به گریه کردن و اشک ریختن که میخوابم. بهشون زنگ بزن بیان. هستی اینا که اومدن آقا یونا از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه. cool disk به دست از اتاق به پذیرایی و از پذیرایی به اتاق میومد و cool disk رو نصب میکرد که آهنگای مورد علاقه اش رو برای هستی خانم ها بذاره و از بابا سعید آدرس آهنگا رو میپرسید : بابایی آهنگا کجاست؟ تو کدوم درایوه ؟ و بعد هم پشت ماشینش مینشست و گاز میداد و میرفت تو حس و دنده عوض میکرد و فرمون میچرخوند و به در و دیوار میکوبید. سر سفره شام هم هر کاری کردم نگذاشت چند تا از اسباب بازی هاش رو بدم به هستی کوچولو بازی کنه تا مامانش بتونه شام بخوره و خودش رفت بالای دکورش و تمامه کتاباشو ریخت پایین و چند تا کتاب برداشت و آورد داد به هستی کوچولو که بخونه.گفتم : مامانی این کوچولوهه نمیتونه کتاب بخونه .

یونا : خوب مامانش براش بخونه

دیگه توضیح ندادم که هستی کوچولو هنوز خیلی برای مطالعه کوچولوهه چون به نظرم فایده ای نداشت و آقا یونای تو حس رفته متوجه هیچ صحبتی نمیشد.

خلاصه سه تا وروجک به سرگروهی یونا خونه رو روی سرشون گذاشته بودن.آخر سر هم همه(بزرگترا) با سر درد رفتن خونشون  و من بهشون گفتم اگه تو خونه استامینافن ندارن بهشون بدم و عمو کاوه گفت بروفن هم اثر نداره چه رسد به استامینافن.به خاله نگار هم گفتم چایی میخورید یا نسکافه طفلک گفت هیچکدوم بگو برید خونه. 

اینم عکسا  :

 

یونا منتظر دوستاش:

یونای منتظر

یونا قبل از رسیدن دوستاش در حال خوردن مثلا عصرونه :  

 یونا و هستی در حال دیدن  سی دی پلنگ صورتی : 

 

هستی خانم و آقا یونا

 هستی کوچولوی نازنازی :(داشتم عکسا رو میگذاشتم به این عکس که رسید یونا گفت این خوبه. این خیلی خوبه. هستی کوچولوهه. برام saveا ش کن)خجالت 

هستی کوچولو

اتاق یونا بعد از رفتن دوستانش(توجه: دوستانش هیچ دخالتی در بهم ریختگی اتاق نداشتن)

چیزی شبیه زلزله

بعد از خداحافظی از مهمانها :(یونا تو این چند ساعت شام که نخورد بماند فرصت نکرده بود آب هم بخورد. پسرم خسته نباشی از شیطنت) 

نوش جان 

جمعه شب من پشت کامپیوتر و یونا آماده برای خوابیدن:

یونا : مامان برام cd چیزی بذار.خروس زری بذار ببینیم چی میشه(ما تا حالا خروس زری رو گوش ندادیمدروغگو فقط n+1بار)

من : پسرم نمیدونم cd اش کجاست.فردا برات پیداش میکنم.اگه میخوای رو موبایل بابایی گوش کن.

یونا : پس یه چیز دیگه بذار.مثلا حسن کچل

حسن کچل رو گذاشتم یه خرده گوش داد

یونا : فهمیدم چی بذاریم.خرسه ه ه ه .

من : کدوم خرسه مامانی ؟یادم نمیاد.

یونا : منم یادم نمیاد .یه خرسه بزرگی بودا. میگفتم خرسه چی ؟ یه چند تا چیزا بودا پیش خروس زری  پیرهن پری بودا اینورش بود. بالاش بود.عکسشو که دیشب برام کشیدی بیار ببینم. عکسشو بکش.یه خرسی توش بودا

عکسایی که از داستانهای صوتی براش کشیدم آوردم و دیدم راست میگه یه خرس قهوه ای بزرگ رو کشیدم ولی یادم نبود داستانش چی بوده و جالبه که راست میگفت فایلش پیش خروس زری بود.

من : پسرم گفتم که cd خروس زری رو باید برات تو cd ها پیدا کنم.خرسه هم که یادت اومد پیش خروس زری بوده

یونا:تو cd خروس زری بووود. راست میگی .بذارش

من : پسرم گفتم که cd اش نیست.

یونا: نه ه ه . همین حسن کچل رو بذار

دیگه چیزی تا 3 سالگی پسر نازم نمونده.  

 

اگه خدا بخواد تصمیم دارم از اول شهریور یونا رو ببرم مهد.آخه تو این سن فکر کنم مهد براش جالب تر از خونه پرستارش باشه. نقط دو دل هستم که بذارمش هادی و هدی یا آفتاب مهتاب.

هادی هدی : بهترین مهد اهواز است .تا خونمون 5 تا کوچه فاصله داره.کفش سرامیک است و بچه ها  جز برای دیدن تلوزیون جای نشستن روی زمین ندارن و بیشتر روی صندلی هستن(شنیدم ولی باید برم مهد و در اینباره صحبت کنم شاید اینجوری نباشه).محل خواب برای بچه ها نداره و بچه ها باید صبحها بیدار برن.تا الان یونا رو صبحها من خواب میبرم خونه پرستارش.

آفتاب مهتاب : جز بهترین مهد های اهواز محسوب میشه ولی قدمتش از هادی و هدی کمتره.توی مسیر خونه تا اداره من هست ولی یه خرده از هادی هدی دورتره.کفش موکت است و بچه ها مشکل نشستن ندارن.تا اول مهر میشه بچه رو خواب برد مهد.  مامان فرناز(فرناز و یونا از بچگی پیش یه پرستار بودن و یونا فرناز رو خیلی دوست داره) تصمیم داره فرناز رو بذاره آفتاب و مهتاب.

از طرفی با این وضعیت آنفولانزای خوکی اصلا نمیدونم بردنش به مهد کار درستی هست یا نه.نمیدونم چیکار کنم سوال

 بای بای



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ :: ٦:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

این روزها اینقدر گرفتارم که نمیتونم وبلاگ گل پسرم رو به روز کنم. از تازه های یونا بگم که دیگه آقایی شده برای خودش و صحبتاش خوشمزه تر و شیرین تر شده و شیطنتاش هم دیگه نگم بهتره مژه

یونای ما حسابی فنی شده و مرتب با جعبه ابزار و پیچ و دریل واره سرو کار داره:

یونا : مامانی ببین تخت امیر شهیاد خراب شده میخوام درستش کنم پیچ هم بزنم بهش .اول باید دریلش کنم ببین

و با یه اسباب بازیش خیلی بامزه ادای دریل کردن و صدای دریل رو در میاره

بعد : مامانی ببین حالا اره اش میکنم

(یه سری ابزار کوچولوها رو خاله آنی براش گرفت که دریغ از یک تیکه سالمش. یه سری دیگه هم خودم براش گرفتم که به خونه نرسید و تو پاساژ دستش بود و گمش کرد و الان هم که ترجیح میده با ابزار بابا سعیدش کار کنه و وقتی بابا سعید  خونه نیست نمونه اش عکس زیر است) 

مثلا در حال اره کردن

 

و نتیجه اش داغون شدن لبه تخته که میبینید :

نتیجه نجاری آقا یونا

یونا:حالا پیچش میکنم که درست بشه

و من : متفکر

و آقا یونای ما به کامپیوتر به حد خیلی زیادی علاقه مند تر و وابسته تر شده.

مهندس کوچولو

 و از بیرون که میاییم هنوز لباس عوض نکرده میره کامپیوتر رو روشن میکنه. نفس مامان هنوز سه سالش نشده ولی خیلی قشنگ با موس کار میکنه کلیک میکنه با paint نقاشی میکشه رنگها رو که خیلی وقت است کاملا میشناسه حتی رنگای خاکستری و پر رنگ و کم رنگ هم تشخیص میده. میره رو پاک کن و نقاشیشو پاک میکن .folder هارو باز و بسته میکنه .حرکتشون میده.با کامپیوتر پازل بازی میکنه(پازل های این سایت برای بچه های هم سن یونا خیلی خوبه.اگه شما هم سایتی رو میشناسید لطفا برام کامنت بذارید) . cool disk رو جای خودش میزنه و ...

داشتم لباسها رو تا میزدم یه حوله خاکستری دستم بود :

یونا : مامانی ببین این رنگه آقا گرگه است مثل آقا گرگه که خاکستری است

یونا : بابا cool disk ام کجاست ؟ cool disk  من. نه cool disk  تو.

بابا سعید : نمیدونم بابایی دست خودت بوده

یونا : مامان cool disk ام  کجاست ؟ زود پیداش کن که دعوات میکنما

من :تعجب

یونا تو اتاقش بود و من تو آشپزخونه :

من : یونا مامان داری چیکار میکنی ؟

یونا : دارم کار میکنم (پشت کامپیوتر بود) دارم برا امیر شهیاد تام و جری میذارم . میخواد نگاه کنه . صداشو شنیدی ؟گذاشتم براش. (و صدای کارتن تام و جری با حداکثر volume به گوش رسید) 

موقع گوش دادن سی دی خروس زری به من میگه : حالا گوش بده حالا سازشو عوض میکنه دیدی ؟ سازشو عوض کرد.حالا میخونه یک دو سه خوند ...و با صدای بلند با خروش زری هم آوازی میکنه

و شبها با موبایل بابا سعید خروس زری گوش میده تا خوابش ببره.

من به بابا سعید : آهنگ گل بیتاب رو داریم؟ دلم خواسته گوشش بدم

یونا : دوست داری؟میخوای برات بذارم؟ عکسشم میخوایی؟عکسشو تو موبایلم دارم الان میرم موبایلم رو میارم عکسشو نشونت میدم.

من: آره پسرم دوست دارم

و با دو رفت تو اتاق و با cool disk اومد.

یونا:میخوای آهنگش رو بیارم برات رو ریسیول(ریسیور) بذارمش ببینی ؟دوست داری ؟ رو cool diskامه برات میذارمش رو ریسیول که ببینی؟باش؟(یونا جدیدا به باشه میگه باش)

من : باشه پسرم بذار برام.

و کول دیسک رو زد به ریسیور و همچنان جدی و پرتلاش : مامان میخوای اصلا آهنگاشو برات بذارم رو سی دی که تو کامپیوتر گوش بدی ؟

من : بذار عزیزم . کدوم آهنگو مامانی ؟

یونا : همون آهنگایی که من برات میخونم

ومیکروفن به دست : دوست داری کجا وصلش کنم ؟

من : هر جا دوست داری پسرم

و رفت که یه سر میکروفن رو بزنه به برق که من : نه مامانی اینجا خوب نیست خطرناکه

یونا : پس کجا خوبه ؟یه پیچ بهم میدی اینو بزنم توش

بعد  یه سوراخ تو میزپذیرایی پیدا کرد ومیکروفنش رو زد بهش و  شروع کرد به خوندن با صدای خیلی بلند : روباهه رو سوزوندیم...نه اینجا خوب نیست با کامپیوتر خوبه و جاشو عوض کرد و رفت تو اتاق و سیم میکروفنش رو زد به کامپیوتر

در حال نصب میکروفن به کامپیوتر

و بازم شروع کرد به خوندن...

خواننده کوچولو

یونا : الان برات ضبطش میکنم اول ببینم تو کدوم folderه ؟ اول رو این کلیک میکنم ببین این که شبیه کامپیوتره(منظورش مای کامپیوتره)

بعد که پنجره  باز شد : بعد رو اون کلیک میکنیم  که عکس سی دی است.فهمیدی؟یاد گرفتی؟

من : بله پسرم

اینم از درخواستی آهنگ گل بیتاب که به خروس زری ختم شد.

یونا : دوستم امیر رضا یه سی دی داشت شعرشو یادم اومد برات میخونم.میخوای سی دی شو برات بذارم ؟

من : بذار مامانی

یونا : سی دیش مدرسمونه.فردا برات از مدرسمون میارم

من : این دوستت که میگی کجاست ؟ کجا با هم آشنا شدید ؟

یونا : تو مدرسمونه.مدرسه هادی و هدی (هادی و هدی اسم مهد کودکیه که اگه خدا بخواد میخوام یونا رواز شهریور ببرم اونجا)

من: مگه امیر شهیاد دوستت نبود ؟

یونا : اون که همش اذیت میکنه

یونا بعد از بیدار شدن از خواب : مامان ببین بعد که من رفته بودم مدرسه چراغا این و این و این و همش خاموش کرده بودم تو و بابایی هم رفته بودید اداره... امیر شهیاد اومد همه چیزا بهم ریخت تلوزیون پرت کرد همه چی پرت کرد.خیلی پسر بدی است.بی ادبه.

و نتیجه : یونا سه تا دوست خیالی داره.امیر شهیاد که شیطنتهای یونا رو گردن میگیره.امیررضا همکلاسیشه.با محمدرضا تلفنی صحبت میکنه.تعداد دوست خیالی های یونا در حال افزایش است.

راستی یونا میکروفنش رو هم خیلی دوست داره و  مرتب میکروفن رو به قول خودش به پیچ (بیشتر به کامپیوتر)وصل میکنه  و آهنگی که دوست داره (بی تو زمونه ا ن د ی -آره والا ا ن د ی-مثلا حرفای تو کاش میشد قند و عسل مهرشاد و ... )رو میذاره(وروجک جای همه فلدرهای مربوط به خودش رو میدونه) میکروفن به دست میخونه و به قول خودش رقص میکنه .از بعد از فوت م ا ی ک ل و پخش بیشتر کلیپاش به م ا ی ک ل هم علاقه مند شده و بابا سعید براش ریخته تو کامپیوتر. میپرسه : بابا سعید م ای ک ل اینا تو کدوم folder است ؟(الان هم که جاشو یاد گرفته نپرسیده خودش میذاره)

 

بابا سعید چند تا کیک براش گرفته بود و یونا همه رو یکی یکی بازمی کرد و نخورده میرفت بعدی رو باز میکرد.

بابا سعید : بابایی همه رو باز نکن شما که نمیخوری یکی رو بذار فردا ببر با خودت خونه مامان جون.

یونا با اشاره به کیکای باز شده : اشکال نداره اینا رو میبرم

بابا سعید : زشته بابایی باز شده ببری

یونا : عجب بابایی ما داریم والله

عکس روی کیکش رو نشون میده میگه : مامان ببین چه باحال تبلیگش(تبلیغش) عکسه کیکه روش زده.باحاله ها.دیدی؟

چهارشنبه هفته قبل رفتیم نمایش بز بز قندی .

نمایش بزبزقندی

یونا از اول تا آخرنمایش رو با دقت نگاه کرد و از سر جاش  تکون نخورد.برای اینکه گلوش خشک نشه بهش خوردنی میدادم ولی هر خوردنی بهش میدادم نمیخورد و با چشمای گرد نگاه میکرد و میپرسید.

یونای با دقت

متاسفانه چند تکه از داستان با اون چیزی که ما برای یونا تعریف کرده بودیم و تو کتاب داستانش بود تفاوت داشت که براش سوال بود یکی دست خانم بزی و آقا گرگه بود که ما به یونا گفته بودیم دستای آقا گرگه سیاه بود و زد توی آرد که سفید شه و شبیه دستای خانم بزی بشه ولی تو نمایش دست خانم بزی حنایی بود و آقا گرگه یکی از دستاشو مثلا حنا زد که شبیه دستای خانم بزی حنایی شه(یه دستش دستکش حنایی بود یه دستش دستکش سیاه)و یونا میگه دست گرگه سفید نبود یکیش سیاه بود یکیش حنایی(خانم کارگردان خبر ازکنجکاوی یونا وروجک ما نداشت مگرنه هر دو دست آقا گرگه رو دستکش حنایی میکرد).و اینکه آخرش که خانم بزی و آقا گرگه جنگ کردن  نمایش تمام شد یونا نگران آقا گرگه بود و میگفت آقا گرگه چی شد ؟چرا سنگ تو شکمش نکرد.میخوام گرگه دوباره رقص کنه.

بعد از نمایش راضی به عکس گرفتن نشد و به زور این عکس رو با منگول گرفت :

یونا و منگول

و یونا از روزی که رفتیم نمایش شبها با یه دونه بلیط از نمایش بزبزقندی میره تو رختخواب و ما باید از رو عکس بلیط براش داستان بز بز قندی رو ان بار تعریف کنیم تا خوابش ببره دیگه کتاب بزبزقندیش رو قبول نداره.

پنج شنبه هم با هستی کوچولو و مامان و باباش(خاله نگار و عمو کاوه) شام رفتیم خونه هستی خانم و عمو علی و خاله هاله که خاله هما(خاله هستی) هم مهمونشون بود.یونا بازم میرفت و میومد و هستی کوچولو رو میبوسید.(لطفا این تکه رو عمو کاوه نخونه)

یونا و هستی مامان بازی میکردن و هر دو تاییشون میخواستن آشپزی کنن  هستی خانم میگفت من آشپزی کنم یونا بره سر کار پول بیاره ولی یونا راضی نمیشد بره سر کار و میگفت من هم میخوام غذا درست کنم.خلاصه من واسطه شدم و هستی خانم رو راضی کردم که دو تایی آشپزی کنن.

آقا یونا و هستی خانم(آشپز کوچولوها)

بعد خونشون که خاله هاله براشون درست کرده بود خراب شد و گفتن که زلزله اومده .

یونا : بابا سعید خونمون زلزله اومده خراب شده.بریم درستش کنیم.جعبه ابزار دارن که درستش کنیم ؟

یه خورده هم با هستی خانم با آهنگ چیه و چرا رقص کردن و هستی کوچولو هم دست میزد و ذوق میکرد.

یونا و هستی در حال رقص

یونا در حال رقص کردن

بعد از شام هم همگی رفتیم با ماشین  دورزدیم و بستنی خوردیم.موقع بیرون اومدن از خونه مامانها و نی نی ها با هم سوار آسانسور شدن که بابا ها سری بعد بیان.یونا گریه کرد که من میخوام با بابا یی بیام. یونا رو فرستادیم بیرون و تا رفتیم پایین هستی گریه کرد که اونم میخواد با باباش بیاد و تو پارکینگ :

یونا : هستی چرا گریه میکنی ؟ من اومدم که...(بچه ام اعتماد به نفسش بالاست فکر کرده هستی برای اون گریه کرده)

نتیجه این مهمونی و مامان بازی هستی و یونا به اینجا ختم شد که مجبور شدیم برای یونا اینو بخریم خجالت:

یونا و ظروف آشپزی

یونا با خمیر کتلت درست میکنه و میده به من : خوشمزه است بخور ببین خوشت میاد دارم کتلت درست میکنم

و امروز که کتلت درست میکردم مایع کتلت رو دادم بهش حسابی با وسایلش مامان بازی کرد.

یونا : من نتونستن سرخش کنم بگیرش برام رو گاز سرخش کن.

بچه ها همه چیز براشون جالب و متنوع است حتی آژانس و راننده اش.یونا به آژانس میگه آدامس.و اینقدر راننده رو نگاه میکنه که من این شکلی خجالتمیشم.وقتی هم که پیاده میشیم این نگاه ادامه داره تا وقتی ماشین و راننده از ما دور شده و محو میشن.

یونا سوار دوچرخه اش و تو خونه : مامان ل ل (باکسره)مامان ل ل(یونا جدیدا به من میگه مامان ل ل ) من آدامسم(آژانسم) بیا برسونمت.اول کجا میری ؟

من : اول میریم 13 شرقی خونه مامان جون پسرم رو میرسونم بعد میرم اداره.

یونا : باش. بشین پشت تاکسی من .ببرمت 13 شرقی.

و من پشت دوچرخه یونا مثلا سوار میشم.

یونا : رسیدم. اینجا 13 شرقیه.دیگه کجا میری؟ اداره ؟ باش میرسونمت اداره.بشین تا برسونمت.اینم اداره ات.

من : دست شما درد نکنه چقدر بدم خدمتتون

یونا: هزارو پونصد تومان 

قربونش برم با انصاف هم هست.

و نیمه شعبان مبارک  

 تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام  لبخند

ما این روزها حسابی  گرفتار اسباب کشی بودیم و خونه رو عوض کردیم.یونای ما با دوستانش ارشیا و ریحانه و علی کوچولو  در مجتمع ونوس خداحافظی کرد و اونم چه خداحافظی... یونا و ریحانه همدیگرو بغل کردن و بوسیدن و اشک تو چشمای من جمع شده بود.چقدر بچه ها دوستی هاشون قشنگ و صادقانه است.

طبق معمول زحمتای ما به دوشه کی بود ؟ معلومه دیگه مامان عاطی و بابای گلم.ما که شرمندشون هستیم و نمیدونم باید چی بگم.خیلی خسته شدن .من که نمیتونستم زیاد مرخصی بگیرم و همه کارها و بستن و جمع کردن و چیدن و تمیزکاری و ... رو دوش مامان بود.قربونت برم من مامان نمونه و فداکارمبغلماچ

بعد از مرتب شدن خونه چهارشنبه من و یونا با مامان عاطی اینا رفتیم و جمعه بعد از ظهر برگشتیم.با اینکه تقریبا ٢ روز بود ولی خیلی خوش گذشت.چهارشنبه که رسیدیم دایی علی اومد جلومون و یونا خوشحال تو بغل دایی اش پشت فرمون  نشست و رفتیم خونه یه خورده خستگی در کردیم و خاله زیبا وخاله هاله اومدن پیشمون و بعد همگی رفتیم پیش مامان جون (مادر بزرگم) که خونه خاله فریده بود و یونا و محمد امین(پسر خاله ام )کلی بازی کردن.

یونا و محمد امین

اینم یه جور بازی

پنج شنبه صبح هم عاطفه خانم گل زحمت کشید و اومد پیشمون(عاطفه جون دوست قدیمی ام است که مثل خواهرمه و از بچگی با هم همبازی و دوست بودیم تا دوران دانشگاه و الان بغل).پنجشنبه بعداز ظهر هم یه خورده خرید داشتم و با خاله آنی و خاله نیلان رفتیم بیرون و آخر شب هم رفتیم  لب دریا پیش آقا خرگوشه(یونا و خاله آنی مرتب تلفنی در مورد آقا خرگوشه صحبت میکنن)

آقا خرگوشه

 و خاله آنی زحمت  شام رو کشید خجالت.جمعه صبح هم با خاله عاطفه و خاله آنی و خاله نیلان رفتیم دریا.

آماده برای رفتن به دریا

برگشتیم خونه بهاره گلی (دختر خاله ام) و سمیه جون (زن عموی یونا) اومدن پیشمون و یونا با خاله سمیه رفت خونشون و با عمو سهیل برگشت. ظهر هم که راهی اهواز شدیم و یونا اشک میریخت و میگفت چرا مامان عاطی اینا نیومدن منم نمیام اهواز میخوام پیششون باشم.خیلی براش ناراحت ناراحتشدم.چقدر خوب بود مامان عاطی اینا همیشه پیش ما بودن .

چند تا عکسه دیگه :

یونا با عینک خاله آنی جون :

خوشتیپ کوچولوی من

یونای فشن شده(هنر دایی علی جون) :

فشن کوچولو

وروجک من

اینم چند تا شیرین زبونی از یونا :

یونا به مامان عاطی : مامان عاطی دیشب که رفته بودم مو فروشی خوب که موهامو کوتاه کنم ...

یونا : مامانی ببین خوب اینجا ادارمه (اشاره به اتاق) اینجا هم مدرسمه (اشاره به پذیرایی) دوستام هم تو ادارم و مدرسمن.

یونا:مامانی بیا بشین پشتم خوب سوار دوچرخه بشم من دورت بزنم برسونمت(و من باید پشت دوچرخه یونا سوار بشم نیشخندالبته نمینشینم فقط ادای نشستن در میارم و یونا میره جلو و من هم یعنی میرم جلو ...)

یونا با اشاره به شیرهای آب سردکن :این یکی آبی و سفیده  خوب این یکی هم گرمزو سفیده. این که آبیه آب سرده این که گرمزه آب گرمه .(اشاره به شیر آبی)این چه رنگیه؟

من : آبی

یونا با (اشاره به شیر قرمز):این چه رنگیه؟

من:قرمز

یونا با (اشاره به بدنه آبسرد کن):این چه رنگیه؟

من:خاکستری

یونا:آففرین

یونا رنگ رو با جزییاتش میگه مثلا  وقتی یه بلوز قرمز رو که روی اون عروسکای زرده و لباس عروسکا سبزه میبینه میگه : این بلوزه گرمز و زرده با سبز 

عکسا رو  بعدا اضافه میکنم  لبخندبامن حرف نزن

پ.ن.١ : عکسا رو اضافه کردم .دست خاله آنی جون بابت email کردن عکسا درد نکنه.بغلقلب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed