یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ :: ٤:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گلم

اول از همه روز مادر رو با تاخیر به همه مامانهای مهربون تبریک میگم

ما از سفر برگشتیم و مامان عاطی اینا دیروز صبح رفتن.جاشون خیلی خیلی خالیه.

برای همه دعا کردم از امام رضا سلامتی همه نی نی های وبلاگی رو خواستم.

این دومین سفر یونا به مشهد بود اولین بار وقتی هفت ماهه بود بردیمش که متاسفانه تو دندون در آوردنش بود و همش تب داشت .قبل از به دنیا اومدنش نذرش کردم ببرمش زیارت امام رضا و نیت کردم برای کبوترهای امام رضا با دستای خودش گندم بریزه. و این سفر یونای من تو گندمهای کبوترها چرخید وبراشون گندم ریخت و در امام رضا رو بوسید و تو صحن حرم کنار من نشست و صلوات فرستاد... و خدارو شکر میکنم که نیتم برآورده شد و پسرکم رو صحیح و سالم بردم پابوس امام رضا.

 سفر خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت فقط جای بابا سعید خالی بود و همش به فکرش بودیم.

گنبد امام رضا که مثل همیشه میدرخشید.یونا روزها میگفت چرا چراغها رو روشن نمیکنن؟و  با دقت و ذوق گنبد طلایی امام رضا رو نگاه میکرد و خیلی دوستش داشت.

تو این چند روز گل پسر ما سه بار رفت شهر بازی.دو بار سرزمین عجایب و یکبار شهر بازی پروما.وروجک دیگه خودش کارت میکشید و بازی میکرد.بار اول که رفتیم شهر بازی نشست که صورتش رو گریم کنه ولی زود حوصله اش سر رفت و بلند شد برای همین است که تو عکس صورتش نصفه گریم داره.

دو تا عروسک تام و جری تو پاساژ الماس شرق بودن که تبلیغ بازار چینی ها رو میکردن.یونا همش دوست داشت بایسته و اونا رو نگاه کنه.اینقدر خوشش اومده بود که ما رو برای بار دوم کشوند به این پاساژ.جالبه که حاضر نبود بهشون نزدیک بشه و ازشون میترسید ولی دوستشون داشت.جری به یونا گفت : من باهات که دوستم و یونا این جمله رو تا حالا خدا میدونه چند بار گفته که جری به من گفت من باهات که دوستم.یونا به من میگفت بهشون بگو من سی دی تون رو دارم و هر روز نگاه میکنم.

رفتیم بانک و یونا برگه نوبت گرفتن رو یاد گرفت و همش میگفت بریم بانک میخوام بلیط تام و جری رو بگیرم بدم بهشون بگم بیایید بلیطتون رو بگیرید.خلاصه یونای بلا بابا جون رو مجبور میکرد که باهاش بره بانک و فلفل خان نوبت بگیره.

یونا با پسر دو تا از همکارهای من هم دوست شد و با هم بازی میکردن.امیر ارسلان و علی دوستای آقا یونا تو این سفر بودن.

یادم رفته بود بگم که این سفر رو از طرف ادارمون رفتیم .

مادر یکی از همکارهای من به یونا : اسم شما چیه ؟

یونا : یونا

مادر همکارم : یونا یعنی چی ؟

یونا : بذار فکر کنم ... یعنی روشنی

یونا یعنی خداوند میدهد و شکر خدای مهربون که یونا رو به من داد و نعمت رو بر من تمام کرد.ولی نمیدونم  یونا روشنی رو از کجا آورده ؟!

و حالا عشقولانه های یونا :

من : شما پسرمی. عمرمی. عزیزمی. جونمی. قشنگمی. دیگه چی من هستی ؟

یونا : نفستم

من : قلبماچ

امروز من به یونا : مامانی دلت برای مامان عاطی اینا تنگ نشده؟

یونا : بله تنگ شده .خیلی ژیاااد.

من : مگه دوستشون داری ؟

یونا : بله دوستشون دارم. خاله نیلان خاله آنی بابا جون مامانی همه رو دوست دارم.خودمم دوست دارم

و یونای من سی و چهار ماهه شد.دو ماهه دیگه مونده تا گل پسرم سه ساله بشه هورا

بریم سراغ عکس :

یونا در کوه سنگی :

یونا در حرم امام رضا (س) :

یونا در سرزمین عجایب :

یونا در الماس شرق :

یونا در شهربازی پروما :

یونا در زیست خاور :

چند تا  عکس دیگه رو اگه دوست داشتید میتونید در link زیر(روبه روی نظرات دیگران) ببینید.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ :: ٦:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام و صد سلام به دوستان گل خودم .

چند وقت پیش چند تا از مامانای گل برام کامنت گذاشته بودن که یه پست از وبلاگ یونای من رو  تو مجله شماره 7 شهرزاد-اردیبهشت ٨٨    در صفحه 41 (وبلاگ) دیدن.

من و یونا و بابا سعید چند روز دنبالش بودیم که مجله رو بگیریم ولی متاسفانه شهرزاد اردیبهشت از شانس ما اهواز نیومد و خردادش رو گرفتم ببینم چه جور مجله ای است راستش تا حالا با این مجله آشنایی نداشتم و نگرفته بودم و وقتی خوندم خیلی خوشم اومد تا دیروز که مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان اومدن و شهرزاد اردیبهشت رو برام آوردن.کلی ذوق کردم وقتی عکس پسر قشنگم رو تو مجله دیدم.قلب

Image and video hosting by TinyPic

دیشب که مامان اینا اومدن یونا نمیدونید چیکار میکرد از خوشحالی نمیتونست بایسته همش میپرید بالا و پایین و ذوق میکرد و صداشون میکرد.

 دو  روز پیش خاله نیلان و یونا پشت تلفن :

خاله نیلان : خاله چی میخوای برات بیارم ؟

یونا : تام و جری تامش نه جریش.چیسپ هم میخوام.چیسپ شیرین.پفک دارم فقط چیسپ.

(تام رو سری قبل مامان براش آورده بود.)

اینم یونا و سوغاتی خاله نیلان (جری و دو بسته شکلات) :

Image and video hosting by TinyPic

اینم یه تخیل پردازی از آقا یونا : دیروز یه پسره تو مدرسه مون بود به مامانش میگفت آلوچه میخوام مامانش میگفت چشپ(چشم) هی میگفت آلوچه میخوام مامانش میگفت چشپ بعد مامانش براش آلوچه خرید بعد بهش داد بخوره.

یونا تو اتاق بود و من تو آشپزخونه :

یونا : بیزحمت که داری کار میکنیا یه دقیقه برام آب بیار.

یونا بعد از کشیدن نقاشی :  دیگه نمیخوام کار کنم ببین اینا رو چه خوگشل کشیدم.ماهه

اگه خدا بخواد من و یونا و مامان عاطی اینا امروز میریم مشهد.برای همتون دعا میکنم.

بابا سعید جان دلمون برات تنگ میشه مواظب خودت باش قلبماچ

این پست رو با عجله گذاشتم ببخشید اگه اشتباه تایپی یا ... توش هست. تا یه هفته دیگه بای بای 




موضوع مطلب :
جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

وقتی عکسای کوچولویی یونا رو میبینم باورم نمیشه که این موش کوچولوی تپل همون پسرک شیطون و باهوش و شیرین زبون من است.

بریم سراغ تازه های یونا :

هستی خانم بلا یه رژ لب داشت که تمام هم شده بود و از روزی که با هم رفته بودیم بیرون تو ماشین ما جا مونده بود.یونا دیدش و چون تمام شده بود اینطرفش کرد و اون طرفش کرد و خلاصه سر در نیاورد هستی چطوری اون روز تو ماشین به لبش مالیده آخه همون روز  هستی خانم تو ماشین ازش استفاده کرده بود و شاه پسر ما دیده بود.

من : مامانی تمام شده عزیزم برای همینه که نمیتونی ازش بزنی.

و چون دیدم بچه ام دلش خواسته خجالتو داره این بر و اون برش  میکنه گفتم : برات میخرم

یونا : خواستی بخری ی ی خووووب  پسرونش رو بخر

اگه رژ لب پسرونه سراغ دارید لطفا آدرسشو برام کامنت بذارید چشمک

بهاربیست                   www.bahar-20.com

سه شنبه اولش رفتیم خرید و یونا طبق معمول چرخ خرید رو پر کرد. وروجک  علاوه بر تنقلات خودش هر چیزی چشمش میبینه رو هم برمیداره :

یونا : مامانی سماق نداریم سماقم برداشتم.عدس داریم؟...

دیدم دو تا بسته چوب شور برداشته گفتم : پسرم چرا دو تا برداشتی؟

یونا : یکیشو برا فرناز(همکلاسیش) برداشتم

این پسر ما از حالا هوای دخترا رو داره .

 برای یونا مقوا و آبرنگ گرفتم آبرنگ قبلیش رو که خاله نیلان داده بودش یه جورایی خرابش کرده بود.یه آبرنگ هم برای هستی خانم گرفتیم.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا دقتش به همه چیز زیاده حتی به کارهای خونه و جاهای وسایل .بردمش حمام میگه : مامانی حمامو شستی ؟

گفتم : نه پسرم.حمام که تمیزه

یونا : چرا شستی ببین شسته شده

دقت کردم دیدم بابا سعید وسایل رو یه کم جا به جا کرده .

بهاربیست                   www.bahar-20.com

سه شنبه  براش فسنجون فرستاده بودم خونه مامان جون .اومدیم خونه :

یونا : مامانی من دلم بادمجون خواسته

من : مگه فسنجون نخوردی ؟

یونا : خوردم ولی دلم بادمجون خواسته که سیب زمینی نی هم توش ایطولی بریزی بخورم

من : قربونت برم دیروز که شما این غذارو خوردی. باشه فردا برات درست میکنم الان بیا با مامانی فسنجون بخور .

یونا :  از اون سیب زمینی نی یا درست کن که ایطولی نرمش میکنی توشم گوجه میریزی.ولی پیاز نریز.پیاز خوشم نمیاد.

من : چشم عزیزم

براش سیب زمینی گذاشتم آب پز شه 5 دقیقه بعد :

یونا : شینسل دلم خواسته که سس بریزم روش بخورم

من : شما که گفتی سیب زمینی با گوجه میخوای ؟

یونا : نه شینسل دوست دارم.ببینم داریم تو یچخال ببینم شینسل  داریم یا یکی بوده

براش شینسل سرخ کردم و سیب زمینی رو بعد از ظهر خورد.خوردن بچه ها هم حکایتی است یا نمیخورن یا باید چند نوع سفارش بدن تا آخرش به زور دو تا لقمه بخورن.

آقا یونا ایستاده بالای ماشینش  و من هم نشستم روی زمین:

یونا :مامانی بده غذا بخورم. 

من : پسرم دست مامانی درده بیا پایین تا بهت غذا بدم

یونا : نه اینجوری خوبه .

سفارشات گل پسر ما تمومی نداره . یه روز دیگه :

یونا : مامانی برام جوجه درست کن که ایطولی این طرفشو درست میکنی بعد اون طرفشو درست میکنی .بعد با خوشحالی با گوجه بده بخورم.جیگر درست نکن فقط جوجه درست کن.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

صفحه ای از مجله روزهای زندگی روکه عکسای بچه ها رو میزنه به یونا  نشون دادم و یه دور تقریبا سریع اسامی بچه ها رو براش خوندم خودش هم چند تا رو دوباره ازم پرسید تا فردای اون روز ...

یونا : مامانی برام تعریف کن.عکسای نی نی یا رو برام تعریف کن

من : دیروز که برات اسماشون رو گفتم پسرم حالا خودت یکی یکی نگاشون کن اسماشون هم بگو

عکسا رو نگاه میکرد و با خودش صحبت میکرد : این سهیله.عمو سهیل نه. سهیل(اسم عموی یونا سهیل است).

یونا : این چیه ؟

من به زیر عکس نگاه کردم و گفتم : حدیثه.اسمش حدیثه است.

یونا به یکی دیگه از عکسا اشاره کرد و گفت : این حدیثه است .

این حدیثه نیست .

نگاه کردم دیدم راست میگه اونی هم که یونا نشون میداد حدیثه بود و واقعا برام عجیب بود که چطور با یه دور خوندن اسامی رو یادش مونده آخه تو ردیف اول عکس یه پسر کوچولو هم سهیل بود و عکسا عکسای درشتی هم نبودن و یه عالمه عکس کوچولو کوچولو بود.

من : مامانی اسم دو تاییشون حدیثه است. هم این. هم این.

یونا با ناراحتی : نمیخوام اسم این هم حدیثه باشه ه ه میخوام اسمش یه چیز دیگه باشه

من : مثلا چی؟دوست داری اسمش چی باشه؟

یونا : مثلا پارسینایی ملینایی چیزی(پارسینا و ملینااسم همکلاسی هاشه) 

و این آقا یونای ما تقریبا اسم همه بچه های اون صفحه رو میدونه سجاد سهیل حدیثه و...

بهاربیست                   www.bahar-20.com

 بابا جون(بابای من) پشت تلفن بود و میخواست با یونا صحبت کنه.یونا هم سخت مشغول شیطنت بود :

من : یونا میایی با بابا جون صحبت کنی ؟

 یونا : نه از خود راضی

 من : چرا مامانی ؟

 یونا : برای اینکه حوصله ندارم  من الان خسته اماوه بعد که خستگیم رفت میام صحبت میکنم هنوز خسته گیم نرفته.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

دستمال های خونه ما هیچ وقت جعبه نداره.علتش رو حتما میدونید دیگهمتفکر ...بگذریم اینم یه جمله از آقا یونا :

یونا : مامانی این دستمال کلینسکه سفیده به نظرت کجااااست سوال

بهاربیست                   www.bahar-20.com

شب برای یونا کتاب آقا کوچولوی شاد رو خوندم :

یه آقا کوچولو بود که همیشه خوشحال و شاد بود و ...

فردا بعد از ظهرش داشتم روسریمو اطو میزدم :

یونا : چگد روسریت کشنگه

من : ممنونم پسرم چشمات قشنگ میبینه

یونا : روسریت خوشحاله شاده

قربونش برم منظورش این بود که رنگ روسریت شاده .ولی هنوز درست کاربرد شاد و خوشحال رو نمیدونست همش تقصیر این آقا کوچولوی شاده پسرم رو گیج کرده.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

از اتفاقات مهم این چند روز گیر کردن آقا یونا تو اتاق برای اولین بار بود. یونا با بابا سعید قهر کرد و رفت تو اتاق و در رو پشت سرش بست و قفل کرد و نتونست در رو باز کنه صدا زد مامانی مامان لیلی ...در باز نمیشه

و من بهش گفتم کلید رو از در بیرون بیاره و از زیر در بده به من ولی کلید هم گیر کرده بود و در نمیومد  بابا سعید هم مجبور شد از پنجره اتاق بغل بره تو بالکن و از اونجا بره پشت پنجره اتاق یونا و  بهش دلداری بده.خلاصه ماجرایی داشتیم تا خدا رو شکر یونا موفق شد کلید رو در بیاره و از زیر در بده به من و در رو روش باز کنم.

نتیجه : کلیدهای همه اتاقها  رو برداشتیم و به مخفیگاه(بالای یخچال ) انتقال دادیم.احتمالا تا یه مدت دیگه اگه من و بابا مفقود شدیم  بالای یخچال دنبالمون بگردید.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

داشتم با یونا میرفتم میزبان براش غذا بگیرم از کنار یه پیتزایی رد شدیم که سر یه آقا خرگوشه رو روی میز گذاشته بودن و یونا دید : این چیه ؟ سر چیه ؟

من : سر آقا خرگوشه است .

یونا :سر خرگوشه راه میره؟

من : نه مامانی بعد یه آقاهه لباسه خرگوشه تن میکنه سرش هم میذاره میاد

یونا : میخوام الان بیاد

من : با آقا خرگوشه عکس میگیری؟

یونا : نه من عکس نمیگیرم باهاش صحبت نمیکنم چون که حوصله ندارم کوچولو که بودم بغلش بودم ولی حالا حوصله ندارم.فگد با هاپو عکس میگیرم.

غذا رو سفارش دادیم و برگشتیم خبری از آقا خرگوشه نبود

از صاحب مغازه پرسیدم : آقا خرگوشه کی لباسشو تن میکنه ؟

صاحب مغازه به یه آقاهه اشاره کرد و گفت آقا خرگوشه برو لباستو بپوش این کوچولوهه خیلی وقته منتظرته

آقا خرگوشه سیگاری به دستش بود و گفت : این سیگارو بکشم میرم میپوشم .

و آقا یونا رو خرگوش ندیده بردیم که غذاشو تو ماشین بخوره و یه کاری داشتیم انجام بدیم و بعد برگردیم .

ولی تا رفتیم و برگشتیم یونا خوابش برد.

فردای اون روز یونا  : خرگوشه ندیدم فقط سرش بود آقاهه گفت اول دود بکشم بعد بیا تا لباس بپوشم بعد من خوابیدم.

اینم از بد آموزی آقا خرگوشه.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا : مامانی فرناز(همکلاسی یونا)عاشق پیازه.

پ.ن : آقا یونای ما هم پیاز خور شده و از مامان جون پرستارش که پرسیدم گفت یونا راست میگه فرناز پیاز خیلی دوست داره.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا یه مدت بود سی دی دربه در ها رو ندیده بود و بعد از دیدنش اومد پیش من تو آشپزخونه :

یونا : مامانی اون زرده که افتاد اسمش چی بود ؟

من : نمیدونم کدوم رو میگی مامانی.اسی گنزالس رو میگی ؟

یونا : نه دیشب دیشب دیشب دیشب اسمشو بلد بودی.یه خرده فکر کن

من : کدوم مامانی؟ یادم نمیاد.

یونا :همون که میگفت باید برصقه

من : اورکی.اورکی رو میگی ؟

یونا : بله اورکی .اورکی نرصقید

من : مامانی اورکی تو سی دی 2 میرقصه باید سی دی 2 رو بذاری.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا آب جوش نبات خیلی دوست داره.

یونا : بابا سعید برا من آب جوش نبات درست کن

من : پسرم آب جوش نبات رو وقتی کسی دلش درد میکنه میخوره.

یونا : من الان دلم درد میکنه تورو خدا برام درست کن

من : میخوای چایی و شیر هم توش باشه؟

یونا : بله

لیوان چاییم رو که دستم بود برداشتم که برم تو آشپزخونه و قصد داشتم شیر و چایی قاطی کنم و با شکر براش بیارم و جای آبجوش نبات بهش بدم هنوز وارد آشپزخونه نشده بودم که ...

یونا : نباتش پیدا باشه

من و بابا سعید  : خیال باطل

بهاربیست                   www.bahar-20.com

از اداره اومدیم و تا وارد حیاط شدم یادم اومد که لباسها روی بنداست(ما طبقه دوم هستیم) و به یونا گفتم : مامانی رفتیم بالا یادم بیار ...

یونا : لباسا رو جمع کنی ؟

من : تعجب

وروجک ذهن من رو میخونههیپنوتیزم

بهاربیست                   www.bahar-20.com

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام .خوب هستید ؟ به قول سارا جون( مامان سپهر نازم) این روزها وقتم حسابی فیلنره ولی دلم نمیاد وبلاگ پسرکم رو تعطیل کنم و اگه خدا قوتی بده سعی میکنم ثبت شیرین زبونی های یونای گلم رو ادامه بدهم. با آرزوی سلامتی برای همه دوستان گلم میرم سر پست جدید : 

پنج شنبه صبح سه تایی(من و بابا سعید و آقا یونا)  رفتیم دنبال هستی و مامان و باباش (خاله هاله و عمو علی)و با هم رفتیم رباط حضرت سلیمان(نزدیک باغملک).

البته قبل از رفتن دنبال هستی اینا رفتیم نانوایی و نون گرفتیم و آقا یونا هم از آقای نانوا خمیر گرفت(پسرک ما سر صبحی هم از کنجکاوی دست بر نمیداره و کلی سوال کرد که دارن چیکار میکنن و ... و بعدش گفت خمیر میخوام)

سپهر و حسین هم با مامان و باباشون(خاله سحر و عمو علی) از امیدیه اومدن باغملک و از اونجا با هم رفتیم رباط .بعد ازخوردن صبحانه هم خانواده سحر جون (مادرش و خواهرها و ...)اومدن و به ما پیوستن .خیلی خوش گذشت شب رو هم اونجا موندیم و چادر زدیم و فردا صبحش برگشتیم.

یونای من که کلی کیف کرد. بدو بدو بازی  توپ بازی آب بازی و دیدن ببعی و آقا الاغه و... .

وروجک تو مسیر رفتمون میگفت هستی رقص  کنه.هستی هم که هنوز روش باز نشده بود برای پسرم ناز میکرد و نمیرقصید.وقتی بهش میگفتیم داریم میریم پیش سپهر فکر میکرد منظورمون سپهر مامان ساراست که یونا بهش میگه سپهر نازم و وقتی رسیدیم و سپهرمامان سحر رو دید گفت سپهره نازم کجاااست؟

چهارشنبه شب قبل از رفتنمون یونا دو و نیم خوابید و صبح پنج شنبه شش و نیم بیدار شد و دیگه نخوابید و بازی و شیطنت کرد تا شب که ساعت یک و نیم به زور از خستگی بیهوش شد .جالبه صبح جمعه هم اولین بچه ای بود که ساعت شش و نیم بیدار شد. یونا از وقتی دنیا اومد همینجوری بود و زیاد نمیخوابید.برای اینکه با خواب مبارزه کنه هر کاری انجام میده.چشمای پر از خوابش رو به زور باز نگه میداره و حتی اگر شده ساعت یک شب میگه شینسل یا کوکو میخوام تا نیم ساعتی دیرتر بخوابه.

اینم عکسای یونا و هستی و سپهر در رباط :

یونا و سپهر

یونا و هستی در حال آب بازی

یونا و هستی

عینکشون دل من رو برده :

یونا و هستی در حال آب خوردن

یونای من

آقا یونای ما برس جارو برقی رو که جز اسباب بازی هاش شده بود گم کرده و هر جایی گشتم پیداش نکردم.مامان که اینجا بود  هم کلی دنبالش گشت و پیداش نکرد و آخرسرمجبور شد همه خونه رو با برس دستی جارو کنه و دیروز من و مامان پشت تلفن :

مامان عاطی : راستی برس جارو برقی پیدا شد سوال

من : نه نمیدونم امیر شهیاد کجا انداخته متفکر.شاید هم انداخته تو سطل زباله مگرنه تا حالا پیداش کرده بودیم.همه جا رو گشتم.

یونا : زیر کامپیتر... زیر مبل... کمد... همه جا پیداش نکردیم همه جا... همه جا

شب داشتم برای بابا سعید همین جریان رو تعریف میکردم:

بابا سعید : عجب به نظرت کجاستسوال

یونا : امیر شهیاد انداخته تو آغشالا.یا من یا امیر شهیاد انداختیمش تو آغشالی

یونا رفت دنبال ریحانه همسایه رو به رویی که بیاد خونمون با هم بازی کنن :

یونا : ریحان بیا

داشتیم با یونا در باره سیرک صحبت میکردیم :

من : یونا شما تو مسابقه شرکت کردی ؟

یونا : من شرکت نکردم یه باردیگه که رفتم سیرک ایتالیا شرکت میکنم.

یک عدد آقا سوسکه رفته بود تو لیوان اداره ام و من با اینکه شستمش رغبت نکردم دوباره ببرمش اداره مامان عاطی یه لیوان و قاشق ست به یونا داده بود که یونا استفاده اش نمیکرد :

من : یونا اجاز میدی لیوانتو ببرم اداره ؟

یونا : کدوم لیوانمو میگی ؟

من : همون که مامان عاطی بهت داد.قاشق هم داره.آخه تو لیوان اداره من آقا سوسکه رفته

یونا : منم که مدرسه بودم خووووب تو لیوانم یه مگسی رفته

من : جدی !؟

یونا : یه مگس بزرگ

من : خوب حالا اجازه میدی من لیوان شما رو ببرم اداره توش چایی بخورم

یونا : نه اجازه نمیدهم فعلا لیوان خودتو ببر ببینیم چی میشه

یونا : بابا سعید تختم خراب شده بیا چکش و میخ ببریم خوب درستش کنیم

بابا سعید : تختت مگه چی شده ؟

یونا : خراب شده بیا ببینش خرابه

بابا سعید : میخوای با چکش کار کنی

یونا : عا

بابا سعید هم به یونا میخ و چکش و میز اتوی بیچاره رو داد و یونا افتاد به جان میز اتو.

و این هم دکوراسیون جدید خونه ما با دیزاین آقا یونا :

نمیدونم چرا اینقدر مجله شهرزاد رو دیر میارن اهواز.آخه چند تا از مامانها برام کامنت گذاشته بودن که وبلاگ یونارو تو شهرزاد اردیبهشت دیدن.  چند روزه بعد از اداره با یونا میرم میپرسم و جواب هنوز نیومده رو میشنوم تا امروز که رفتم دنبال یونا تا نشست تو ماشین گفت : مامانی بریم ببینیم مجله شهرژاد نیومده ؟

یونا داشت با ماشینش بازی میکرد و خاله نیلان زنگ زد :

خاله نیلان : سلاااااام

یونا : سلااااام

خاله نیلان : چیکار میکنی خاله؟

یونا : ماشین سواری

خاله نیلان : بیام منو میبری بیرون ؟

یونا : کجا ببرمت ؟کجا میخوای ببرمت ؟

خاله نیلان : پارک میبریم ؟

یونا : عا

خاله نیلان : برام چی میخری ؟

یونا : پیتزاااا ذرت همه چی برات میخرم.دیگه چی میخوای ؟

خاله نیلاان : پول از کجا میاری خاله ؟

یونا : از بانک.از بانک ٧ تا پول در میارم

یونا : مامانی برام سی دی حاجی فیروز بذار

من : پسرم حاجی فیروز که سی دی شو نداریم بابایی برات از روی دوربین میذاره

یونا : چرا بابایی برام آورده رو کامپیتره.درایوه c گذاشته.عا یادم اومد حسن کچل.حاجی فیروز نه حسن کچل بود اسمش یادم رفته بود.

درایو c رو نگاه کردم دیدم راست میگه بابا سعیدش براش داستان حسن کچل رو آورده.

از اداره رفتم خونه مامان جون دنبالش :

من : یونا مامانی خونه مامان جون چه خبر ؟کیا بودن ؟

یونا : فرناااز بود.فرناز خواب بود بعد مامانش اومد دنبالش.پارسینا هم بود کم کم مامانش میخواست بیاد دنبالش.اداره چه خبر ؟ کیا بودن ؟

به نظر شما این وروجک که هنوز سه سالش هم نشده مثل آدم بزرگا نیست؟آخرش من از عشقشتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com سکته میکنم.

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ :: ٧:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

امیدوارم که همه شاد و سرحال و سلامت باشید.

سه شنبه رفتیم عروسی بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرادر عمو سجاد و آقا یونا طبق گفته قبلی خودش رفت تو آقایون و خانما همه سراغشو میگرفتن و خواستم برم دنبالش دیدم بابا سعید  ده دقیقه بعد فرستادش.آخه خودش گفته بود میخوام برم پیش مامانی. با دقت  فراوان عروس و داماد رو نگاه میکرد و وقتی داماد رفت تو قسمت آقایون گفت : کو دادمااااد؟داماد کجا رفت ؟ و اینقدر پرسید که مجبور شدم به بابا سعید اس ام اس بدم و ببرمش بیرون که بابا سعید بیاد ببردش و از شانسش آقا داماد هم بیرون بود و یونا رو بغل کرد و برد.بعد شام باز دوباره به بابا سعید گفته بود میخوام برم اونجا که نانای دارن و باز اومد پیش من.عروسی تالار این عیب رو هم داره بچه ام نمیدونست باید کدوم طرف بره گیج شده بود.آخر شب هم تو حیاط تالار یه خورده ایستادیم که همه جمع بشن.یونا هم با بچه ها بازی کرد و بعدش عمو سجاد و خاله افروز و خواهر عمو سجاد اومدن با ما و همه رفتیم بوق بوق بازی با ماشین عروس و داماد که یونا کلی کیف کرد و دست زد و رقص کرد.

Image and video hosting by TinyPic

چهارشنبه هم رفتیم یه سر خونه خاله سهیلا اینا و از اون طرف رفتیم سیرک ملی ایتالیا     یا به قول یونا سیرک ایتالیایی که یونا خیلی خوشش اومد.مخصوصا از این دو تا که باهاشون عکس گرفته و میگه اینا فرشته اند.

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

این شاخها هم اونجا میفروختن وفقط بچه هایی که شاخ داشتن میتونستن تو مسابقه شرکت کنن.یونای ما که حاضر نشد تو مسابقه شرکت کند ولی وقتی بچه ها رو برای مسابقه بردن و مسابقه تمام شد یونا میگفت بچه ها نرن و دوست داشت دوباره مسابقشون رو ببینه.

Image and video hosting by TinyPic

اونجا محمد طلا و مامان و بابا ش رو هم اتفاقی دیدیم .جای سپهر نازم هم خالی بود .

پنج شنبه شام رفتیم خونه جدید عمو سجا اینا که تازه خریدن. خونه جدیدشون مبارک باشه هورا

بعد با عمو سجاد و خاله افروز رفتیم خونه پدر عمو سجاد دیدن آقا داماد و عروس خانم(اونا هم اومده بودن اونجا).

برادر و خواهر کوچکتر عمو سجاداینقدر با یونا بازی کردن و سرگرمش کردن که یونا میگفت نریم خونه و دوست داشت خونشون بمونه.یه بسته بادکنک هم بهش دادن.

خونه خودمون که بودیم کادوی خونه جدید عمو سجاد و کادوی عروسی رو آماده کنار در گذاشته بودیم که موقع رفتن ببریم  :

یونا : بابا سعید تو رو خدا اینارو بذار بالا امیر شهیاد(دوست خیالی یونا) دست نزنه بشکندش.

امروز جشن فارغ التحصیلی از آمادگی محمد بود و خاله میترا زنگ زد و گفت میان دنبالمون که یونا رو هم ببریم جشن.اولش قرار بود بریم ولی اینقدر یونا شیطنت کرد که کارهام نیمه موند و نرفتیم.شب محمد و عمو وحید اومدن خونمون و یونا خیلی خیلی از دیدن محمد ذوق زده شده بود و حسابی با هم بازی کردن.

یونا و محمد

ما همچنان با لباس پوشیدن یونا مشکل داریم قبلا که لباسش رو عوض نمیکرد و الان همش دوست داره این لباسه که تو عکس زیر تنشه بپوشه :

Image and video hosting by TinyPic

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed