یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٤:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلاملبخند تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com٠

دوستان گلم خوب هستید ؟ این چند روز حسابی گرفتار بودم.

دوشنبه(21 اردیبهشت) ظهر که از اداره رفتم دنبال یونا  دیدم چشماش پر خوابه سعی کردم آروم رانندگی کنم که تو ماشین خوابش ببره ولی داشتیم به  خونه میرسیدیم و خبری از خواب نبود با خودم گفتم یه دور بزنم و از کوچه بعدی برم خونه شاید خوابش برد چشماش گردتر شد و گفت : کجا میخواییم بریییم؟

گفتم :  دارم دور میزنم شما خوابت ببره.

گفت : داره خوابم میبره

گفتم : خدا رو شکر

دور تمام شد و در خونه رسیدیم و آقا یونا بیدارتر و سرحالتر شد.گفتم مامانی نخوابیدی بریم خونه گفت نه میخوابم دور بزنیم تو این بی  ب ن ز ی ن ی یه دور دیگه زدم و به خودم گفتم که ای مامان لیلی یه عادت جدید و یه دردسر تازه برای خودت درست کردی.برای ناهار یونا صبح ماهی درست کرده بودم و تصمیم داشتم برای خودم ظهر ماهی سرخ کنم.دیدم خوبه حالا که در حال دور زدنیم برم رستوران و ناهارم رو بگیرم و بیخیال ماهی سرخ کردن بشم.با یونا تو رستوران : (توجه کنید میخواستم یونا رو خواب کنم)

یونا :  این چیه ؟

من : این تنوره

یونا : چیکار میکنن باتنور ؟

من : با تنور نون درست میکنن

یونا : این چیه ؟

من : توی این  آرد و آب رو قاطی میکنن خمیر درست میشه بعد با این پهنش میکنن میذارن تو تنور تا نون درست شه.

یونا : میخوام الان درست کنن

من : الان خوابیدن بعد از ظهر اگه اومدیم بیرون میارمت ببینی

یونا : این چیه ؟ 

من : چراغه

یونا : این. این.این که چراغ نیست

من : این یه چیزیه که برای قشنگی گذاشتن (یه میله های تزیینی از سقف آویزان بود)

غذامون آماده شد و داشتم حساب میکردم که ببریم.

یونا : کی غذامون رو درست کرده؟

من : عمو آشپزباشی

یونا : میخوام عمو آشپزی رو ببینم ؟کجاست؟

من : اون پشته مامان نمیشه ما  بریم تو آشپزخونه

خانم حسابدار رستوران : بدین من ببرمش آشپزخونه

و یونا رو بغل کرد و برد عمو آشپزباشی رو نشونشش داد.موقع برگشت چشمای یونا گرد و دهانش از تعجب باز بود .بالاخره رفتیم خونه و قبل از خوردن غذا بردمش حمام .بعدش غذا رو آوردم که یونا لب نزد و فقط میگفت تمام سماغ ها رو بریزم تو غذا.و مقاومتش در برابر خواب تمام شد و خوابید.خوابش که برد سرفه اش گرفت و حالش به هم خورد.سر تاپای بچه ام کثیف شد و گریه میکرد.مستقیم بردمش حمام و دوباره حمامش دادم و این حمام خواب رو از سرش پروند و سرحال شروع کرد به شیطنت.اینم دوشنبه ما .

چهارشنبه(23 اردیبهشت) بابا سعید رفت تهران ماموریت .راستی بابا سیروس هم  پنجشنبه(24اردیبهشت) عازم مکه شد. مامان عاطی هم چهرشنبه ظهر اومد پیش من و یونا که تنها نباشیم.اینم یونا که بیصبرانه منتظره مامان عاطی برسه و اینقدر بیتابی میکرد و میگفت مامان کی میاد که نمیدونستم باید چیکار کنم :

 

Image and video hosting by TinyPic

اینم سوغاتی مامان عاطی برای یونا :

Image and video hosting by TinyPic

 

یونا تو این چند روز خیلی دلتنگ باباییش بودو وقتی صدای باباسعید رو از پشت تلفن میشنید بغض میکردخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com و اشک توی چشماش جمع میشد.

بابا سعید : پسرم  امشب میام پیشت . چی برات بیارم ؟

یونا : چیزی

یونا : با چی میایی ؟

بابا سعید : با هواپیما میام بابایی

یونا : با هواپیما میایی  یا با هلیکوفتر میایی؟

بابا سعید جمعه(25 اردیبهشت) شب برگشت.تو فرودگاه وقتی یونا بابا سعیدش رو دید اینقدر ذوق کرد که گلیبهاربیست                   www.bahar-20.com رو که برای باباییش گرفته بود انداخت رو زمین و پرید تو بغلش.

اینم سوغاتی بابا سعید و هدیه عمه سحر و عمه سارا :(یه جای مسواک و خمیر دندون هم هست که عکسشو نگرفتم)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

خاله نگار جون (دختر خاله ام ) ماموریت خرید سیسمونی نی نی اش رو که توی راهه و به امید خدا اواخر مرداد به دنیا میاد به من داده.نی نی کوچولوش دختره ولی هنوز اسمش رو انتخاب نکرده .اگه اسم قشنگی میدونید برام کامنت بذارید. میتونید سیسمونی خاله نگار روبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com اینجا بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comببینید .

Image and video hosting by TinyPic

 شنبه(26 اردیبهشت) مرخصی گرفتم که صبح با مامان یه خورده خرید کنیم و بعد از ظهر هم من  از فرصت استفاده کنم وبرم دکتر. آخه من  با این وروجک حتی فرصت دکتر رفتن هم ندارم.

ماشین رو کنار خیابون نگه داشته بودم و یونا لج کرد که برای رفتن به اون دست خیابون بغلم نمیاد و میخواد دستم رو بگیره و خودش بیاد.با این که میترسیدم ولی چاره ای نداشتم و سه تایی (من و یونا و مامان عاطی )اومدیم اون دست که ...

وسط خیابون من و یونا نقش زمین شدیم.مامان عاطی سریع یونا رو کشید کنار و من هم بلند شدم و خدا رحم کرد بهمون که ماشین نیومد روی ما رد بشه آخه تو این خیابون ماشینها خیلی سرعت دارن و پل عابر پیاده و خط کشی هم نداره.سه تایی اینقدر ترسیده بودیم و یونا گریه میکرد و من هم از گریه یونا گریه میکردم.همش میگفتم خدایا شکرت که به خیر گذشت.الان هم دو تا دستم و زانوهام درد میکنه.از یونا که میپرسم شما جاییت درد نمیکنه میگه چرا منم زانوهام درد میکنه.

بعد از ظهر هم رفتیم مجتمع کارون که من برم دکتر و تا نوبتمون بشه من و مامان تو پاساژ داشتیم ادامه سیسمونی رو میگرفتیم و یونا با بابا سعیدش از ما جدا شدن که ماشین رو پارک کنن.پارکینگ کارون شیب تندی داره و همیشه کلی ماشین هم پشت سر هستن. تو این شلوغی آقا یونای ما سرشو بذاره روی شیشه و شیشه ماشین رو ببنده و لپ قشنگش لای شیشه گیر کنه.بابا سعید هم هول شده بوده که شیشه سمت یونا رو از طرف خودش بیاره پایین و یه خط قرمز  روی لپ پسرم نقش بست .  

مامان عاطی طبق معمول برامون یه خونه تکونی درست و حسابی کرد.و یونا هم  بهش کمک کرددروغگو . (دمپایی سر لوله رو داشته باشید{#emotions_dlg.e37} )

Image and video hosting by TinyPic

 یک شنبه(27 اردیبهشت) مامان عاطی جون رفت.جای مامان گل و مهربونم خیلی خیلی خیلی خالیه.بعد از ظهر که بابا سعید از اداره اومد :

یونا : بابا سعید چه خبر؟

بابا سعید : سلامتی بابایی

بابا سعید :خونه مامان جون چه خبر ؟فرناز هم بود ؟

یونا : عا بود

بابا سعید : خوب چیکار کردین؟ بازی کردین؟

یونا : بازی و فلانو.خوابمون گرفت بعد تو خواب نوشتیم.خروس نوشتیم. خروس جریمه

جریان یونا و عمو نوروز و آقا گاوه و ...

قبلا گفته بودم تو ایام عید تو ساحلی کیان پارس جشنی بود که عمه سارا از همه مراسم برای یونا فیلم گرفت و یونا تا الان هم تقریبا هر روز فیلم رو میبینه و خیلی دوستش داره و ...

یونا : حاجی فیروزم من سالی یه روزم من. ابلاله خودم ساملی بلیکم. ابلاله خودم سلتو بالا کن .ابلاله خودم بزبز قندی. ابلال خودم چرا نمیخندی. دایله دارم تو دستم بالکللا آشه دستم.

من گاوم من گاااوم خوش اومدی پیش ما...

من آقا موشی ام شمبل سال هشتاد و هفت ...

یونا و رفیق :

یونا به رفیع(دوستش که خونه مامان جون پرستارش است) میگه رفیق.البته منظورش از رفیق دوست نیستا منظورش همون رفیع است و یونا رفیق تلفظش میکنه.مامان و پسر خاله رفیع اومده بودن دنبال رفیع که ببرنش خونه و موقع رفتن پسر خاله رفیع که همسن و سال یونا و رفیع است گفت خدافظ خانم حیدری(فامیله همسر مامان جون حیدری است) .و ما خندیدیم.

تو ماشین بعد از کلی حال و احوال وصحبت بین من و یونا :

یونا : مامانی رفیق اینا چی گفتن ؟

من : چی گفتن مامانی ؟

یونا :گفتن خدافظ خانم حیدری

من : آره پسرم

یونا : به کی گفتن ؟

من : به مامان جون.

یونا : مگه مامان جون خانم حیدریه؟

من : آره پسرم فامیل مامان جون حیدریه

یونا : نه ه ه ه نمیخوام مامان جونه ه ه ه

من : مامانی شما بهش میگین مامان جون اونا بلد نبودن.از این به بعد اونا هم میگن مامان جون

تعویض ماشین با موتور :

آقا یونای ما ماشین بزرگ داره(مامان عاطی و بابا جون کادو تولد دو سالگی بهش دادن)

یونا تو مغازه ای که یه عااالمه موتور و ماشین داشت رو به مامان عاطی : از اینا میخوام از این موتور آبیا که شوارش بشم گاز بدم.کلاه هم بپوشم مثل شیاه(سیا ساکتی)

مامان عاطی : مامانی شما که ماشین داری

یونا : مامان عاطی ماشینمو خوب خوب بدیم به یه پسره دیگه خوب بعد برام از این موتورا بخر

سرلاک :

تو داروخانه یونا با دیدن سرلاک : میخوااااام از این سللاکا میخوام بخورم مثل پارسینا که میخوره.(پارسینا همکلاسیه یوناست که هشت ماهش است)

وما برای یونای سی و سه ماهمون سرلاک گندم عسل با شیر گرفتیم.چه کنیم دیگه موش کوچولوی ما هوس سرلاک خریدن کرده و بهش لب نزده و نمیخوره.کوچولوتر که بود همیشه براش میگرفتم ولی زیاد نمیخورد به نظرم تو این سن طعم و خاصیت بسکوییت خوشمزه تر و بهتراز سرلاک است.

یونا و تیپش :

یونا یه دست لباسش (بلوز سورمه ای قرمز با شلوارک لی )رو خیلی دوست داره و همش دوست داره همین یه دست رو تن کنه و وقتی یه لباس دیگه میارم تن نمیکنه و اگه این لباس یا شلوارش کثیف باشه دیگه من باید اینجوریکلافه بشم تا آقا یونا حاضر بشه یه لباس دیگه تن کنه.

داشتم لباس تن میکردم که بریم بیرون  :

یونا : کجا میخوای بری ؟

یونا : بیرون مامانی

یونا : به نظرت منم بیام؟

من : آره پسرم .همه با هم میریم

یونا : میگما خوب خوب  منم بلوز گرمزه رو میپوشم با شلوارش.(و رفت سر کمد  و آوردش )ببین این شلواره خودشه.این بیشتر بهم میاد.این شلواره این بلوزه است.فهمیدی ؟

یه روز دیگه :

یونا : مامانی بلوز گرمزم کجاااست؟رو بند نیست.کثیف نیست خیس بوده حالا تمیز شده.مامانی هر وقت کثیف شد خوب بشورش تمیز بشه خشک بشه من بپوشمش.

یه بازی:

بابا سعید تازه از اداره اومده بود :

یونا : بابایی بریم پارک

بابا سعید: ده دقیقه میخوابم و بعدش میبرمت پارک

 وهنوز نیم دقیقه نگذشته بود :

یونا : پارک باز شده بچه ها دارن بازی میکنن صداشومیشنوی (پارک تا خونه ما فاصله داره و صداش اصلا نمیاد)

من هم خیلی خسته بودم و روی مبل دراز کشیدم و چشمام روی هم بود.

یونا یواش توی گوشم : مامانی. مامان لیلی. آب

من{#emotions_dlg.e7}   : پسرم شما که همیشه خودت آب میخوری

بهش آب دادم و  برای اینکه لااقل تو این چند دقیقه بذاره بابا سعیدش بخوابه رفتم پای کامپیوتر و یه کیک و شمع و بادبادک و یه پسر کوچولو کشیدم و داستان تولد پسر کوچولو رو تعریف کردم.

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 من از کوچولویی یونا تا الان براش با paint  (کامپیوتر)نقاشی میکشم و یه قصه رو تعریف میکنم و جای اونا صحبت میکنم و یونا خیلی خوشش میاد و سرگرم میشه.حالا ما یه فایل با یه عااالمه عکس و قصه مامان لیلی ساخت داریم که یونا خیلی دوستشون داره و  قصد دارم که اگه فرصت کنم همه رو برای اینکه براش یادگار بمونه تو یه وبلاگ دیگه یا همین وبلاگ بذارم. اینم جریان پسر کوچولو و یونا :

پسر کوچولو(مامان لیلی با تقلید صدای پسر کوچولو)  : سلاااام

یونا : شلام

پسر کوچولو :  یونا ببین تولدمه .چی بپوشم ؟

یونا : به مامانت بگو برات لباس بخره

پسر کوچولو : چه رنگی  بخره ؟

یونا : بگو مامانت بلات خیلی لباس بخره گرمز بخره آبی بخره فرشته مهربونی بخره.مثل من که چند تا لباس مامانم برام خریده.

پسر کوچولو : تو چند تا لباس داری ؟

یونا : من هفت تا لباس دارم.توکمدمه

یونا : مامانت کجاست پس ؟

پسر کوچولو : مامانم خوابه.خسته است.منم بیدارش نمیکنم تا استراحت کنه(سمت راست پاییت اون صورتیه یعنی مامان است که زیر پتو خوابیده)

یونا : منم بابامو بیدار نمیکنم بابای منم خوابیده مامان تو هم خوابیده که بیدار شدن بریم پارک

پسر کوچولو : ولی تو که مامانت رو بیدار کردی گفتی آب میخوام

یونا : یواش صداش کردم . بیدارش نکردم

پسر کوچولو : یونا من میخوام برم عروسی  میخوام موهامو این شلکی کنم ببین .(شکل زیر که اول فقط سرشو کشیدم)شما موهاتو چه شلکی میکنی؟

یونا : میخوام موهامو ایطولی ایطولی(دستشو میکرد تو موهاش) کنم که شکل پَشِن بشم.

پسر کوچولو : شما تو عروسی پیش کی میری؟

یونا : میرم پیش آقایونا(منظور پسرم آقایون است)

پسر کوچولو : مامان لیلی کجا میره ؟

یونا : میره پیش خانما

پسر کوچولو : چیزی هم با خودت میبری ؟ دوچرخه ای؟ چیزی ؟

یونا : عروسی که جا نمیشه پُره پایین دیگه پُِر نیست میرم تو حیاطش دوچرخه سواری میکنم.سگا میان تو کوچه عروسی. شوخی کردم

پسر کوچولو : ببین من برای عروسی میخوام چی بپوشم ( براش کت و کراوات کشیدم)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

یونا با نیشخند : مردونه است

پسر کوچولو : من خوابم میاد میخوام بخوابم.تو هم بخواب.

یونا : برو بخواب من خوابم نمیاد

یونا : خدافظ.برو دیگه

و با دو رفت سراغ بابا سعید : بابا چرت زدی؟ خوب بیا بریم پارک دیگه میگم خوب الان باز کرده

راستی اون تیکه کیک که پاک شده رو یونا و پسر کوچولو خوردن . 

جای شمعها - رنگ بادبادکها -اینکه روی کیک گل باشه و ...رو یونا میگه و من میکشم.تورو خدا به نقاشیم نخندینا چون قصد فقط سرگرم کردن یونا بوده لبخند

 

فرشته مهربون تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

برای یونا  بال و تل و عصای فرشته مهربون رو به عنوان جایزه کارهای خوبش گرفتم و گفتم فرشته مهربون برات فرستاده ولی یونا حتی یک بار هم بالها رو نزده و فقط از عصای اون خوشش میاد.

من به مامان عاطی : مامان عاطی ببین یونا چون پسر خوبی  بوده فرشته مهربون براش بال فرستاده.

یونا : چون پسر خوبی بودم پلیس هم بهم جایزه داده.(قبلا برای این که تو ماشین کمربند بزنه یه ماشین پلیس از طرف پلیس بهش جایزه دادم )

امروز داریم میریم عروسی برادر عمو سجاد . نمیدونم چیکار کنم سوالچون یونا بازم قصد داره همون لباس مورد علاقه اش(گرمزه) رو بپوشه.بهترین راه اینه که قایمش کنم و بگم کثیفهدروغگو.

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٤:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام سلام صد تا سلام لبخند

جمعه شب :(١١/٢/٨٨)

یونا : خوابم میادخواب بریم تو اتاگ بخوابیم

من : چه عجب.من که از خدا میخوام بریم بخوابیم فقط من یه خورده آبجوش نبات    بخورم بریم بخوابیم

یونا : مگه چی شدی سوال

من : یه خورده دلم درد گرفتهآخ

یونا : منم شیر میخوام.شیر شیرین شده.اول گرمش کن خوب خوب با ماکروفر خوب بعد شیرینش هم کن شکر هم بریز

رفتم سر یخچال شیر   بردارم چشمش خورد به پارچ شربت آلبالو

یونا : شیر نه از این شربتا میخوام گرمزا(قرمزا)

براش ریختم تو شیشه اش و رفتیم بخوابیم و من از خستگی زیاد خوابم برد دل دردم رو هم فراموش کردم و آب جوش نبات هم نخوردم.و آقا یونا بعد از اتمام شربت از اتاق اومد بیرون پیش بابا سعید که داشت تو پذیرایی به کار هاش میرسید

یونا : بابایی میخوام پیش تو بخوابم

بابا سعید : باشه پسرم فقط شیطونی نکن که بابایی به کاراش برسه

یونا : باشه. شیر میخوام.شیر شیرین شده.شیرینش هم کن شکر هم بریز

بابا سعید شیر درست کرد و بعد از اتمام شیر

یونا :یه خورده دلم درد میکنه برام آب جوش نبات درست کن

بعد از خوردن آبجوش نبات با بابا سعید اومدن تو اتاق بخوابن

یونا : برام لوییس بذار

لوییس یه پسر کوچولوهه که میگه مام مام مامی مامی ماما ماما ... و بعد کلی صدا زدن مامانش وقتی مامانش جوابشو میده میگه hi و میخنده و میره.لوییس رو یونا هر شب موقع خواب از رو گوشی بابا سعید و برای فرار از خواب میبینه.

یه روز خوب :

یکشنبه(١٣/٢/٨٨) به علت خستگیاوه زیاد موندم خونه.صبح ساعت هشت و نیم با یونا بیدار شدیم صبحانه خوردیم و نه و نیم رفتیم خرید.با کمک یونا میوه و بادمجان و ... گرفتم و یونا کلی کیف کرد برای خودش و برام میوه سوا کرد.تصمیم داشتم برای ناهار خورشت بادمجان درست کنم که نمیدونم چه کسی بود که ساعت نه و نیم صبح داشت جوجه درست میکرد و بوی اون خورد به مشام گل پسر و گفت مامانی دلم جوجه خواسته .مرغ تو فریزر داشتم ولی از فرصت استفاده کردم  با یونا رفتیم و مرغ تازه هم گرفتیم و اومدیم خونه.جوجه رو آماده کردم .کارهای خونه رو هم انجام دادم ناهارمون رو خوردیم برای ناهار فردا هم خورشت بادمجون گذاشتم یه حمام حسابی هم کردیم .ظهر هم یونا یه خورده با ریحانه بازی کرد. ساعت ۵ رفتیم دنبال بابا سعید.یونا هم خیلی پسر خوبی بود و اصلا اذیتم نکرد.توخونه بودن خیلی خوبه.نظر شما چیه ؟روزهای دیگه یا باید پسرکم رو خواب پشت ماشین بذارم  و ببرم بیرون (این عکس مربوط به شنبه(١٢/٢/٨٨) روز معلم است)

یا وقتی با سر و صدای ماشینها  بیدار شده و آروم و مظلوم داره شیرش رو میخوره و با نگاه قشنگش منتظره مامانش اون رو بذاره و بره :

  و مامان جون :

یونا عادت داره تا گوشی رو بر میداره که صحبت کنه اسپیکر رو میزنه و میگه بلندش کردم.بابا سعید وقتی صبحها زنگ میزنه خونه مامان جون که با یونا صحبت کنه متوجه میشود که وقتی از یونا چیزی میپرسه مامان جون در دادن جواب به یونا کمک میکنه و انگار مامان جون هم صحبتهای بابا سعید رو میشنوه :

بابا سعید : بابایی وقتی بهت زنگ میزنم خونه مامان جون شما صداشو بلند میکنی ؟

یونا : نه تلفن مامان جون مثل سبزه است.سفیده.(ما دو تا تلفن داریم یه بیسیمیه که یونا اسپیکرش رو میزنه و یه سبزه که زیاد ازش استفاده نمیکنیم و یونا اسپیکرش رو نمیدونه کجاست و فکر میکنه که اصلا اسپیکر نداره)مامان جون سرشو اینجوری میکنه(وگوشش رو آورد کنار گوشی )

یونا وچشم همچشمی:

هر کاری که من یا بابا سعید انجام میدیم یونا هم باید انجام بده.مثلا:

 تا میبینه من دمپایی رو فرشی به پامه با دو میره و دمپایی رو فرشی هاشو میپوشه.

بابا سعید که موبایلشو میذاره شارژ شه یونا میره و موبایل بابا سعید رو از شارژ در میاره و میگه من میخوام موبایلم رو شارژ کنم.

موبایل بابا سعید زنگ میخوره و بابا سعید صحبت میکنه یونا هم گوشیشو بر میداره و شروع میکنه به صحبت کردن : دیگه چه خبر خوبی ؟خنده

 و بعد میگه : دوستم بود محمد لضا(محمد رضا  دومین دوست خیالی یونا است.اولی که امیر شهیاد معرف حضورتون هست.با محمد لضا بیشتر تلفنی صحبت میکنه ولی امیر شهیاد با ما زندگی میکنه مسافرت میاد و همه جا با ما هست)

یونا : محمد لضا بود.میشناسیش ؟ محمد لضا که اومد خونمون با داییشو عموشو و مامانش و باباش یادت میاد ؟

من : به نظرتون من باید  چی بگم سوال

یونای بی حوصله

یونا همش حوصله اش سر میره و دوست داره باهاش بازی کنیم نقاشی بکشیم سی دی نگاه کنیم آب بازی کنیم (عکس چهارشنبه ١۶/٢/٨٨)

یونا و آب بازی

و اصلا نمیتونه به تنهایی خودش رو سرگرم کنه .وقتی که از اداره میاییم خونه بعضی وقتها به بازی با من راضی میشه ولی وقتی که یک عدد مامان لیلی خسته رو میبینه با اصرار من رو مجبور میکنه که بریم دنبال ریحانه(همساییه واحد روبه رو) که با ریحانه بازی کنه و با هم اتاق آقا یونا رو اینجوری بریزن به هم :(عکس زیر یکشنبه ١٣/٢/٨٨)

و یه روز دیگر هم باید بریم دنبال علی کوچولوی طبقه چهار اونم نه با آسانسور بلکه با پله. اینقدر داد و بیداد راه میندازه که مجبور میشم برای رفاه حال همسایگان و به هم نخوردن خواب ظهرشون تسلیم بشم و با پله برم به دنبال علی کوچولو.(عکس زیر دوشنبه ١۴/٢/٨٨)

یونا و علی کوچولو

بعد از ظهر هم نوبت بابا سعید است که ببینیم بتونه در برابر پارک رفتن روزانه مقاومت کند یا نه چون این آقا یونای ما دوست داره هر روز بره پارک و بازی کنه.بابا سعید هم خداییش براش کم نمیذاره و زیاد پارک میبردش و من هم تو این فرصت یه خورده به آشپزی و کارهای خونه میرسم.بعضی روزها هم که کار نداشته باشم سه تایی میریم.

راستی یونا به چرخ و فلک  میگه چرت و پلنگ .

عکسای زیر جمعه ١٨/٢/٨٨ است:

دستاشو گرفته که روی دستش بارون بریزه

پارکینگ خونه

یونا -پارک زیتون

یونای بیمار

پنج شنبه ها یونا پیش بابا سعیدش میمونه و من میرم اداره.اداره بابا سعید پنج شنبه ها تعطیله. ماهی گذاشته بودم که بابا سعید سرخ کنه.رسیدم خونه دیدم یونا خان داره جوجه کباب میخوره به بابا سعید گفته من ماهی دوست ندارم ماهی جز غذاهایی است که خیلی دوست داره ولی   باز هم  هوس جوجه کرده بوده  و بابا سعید هم به تبعیت از بند ١ فرزند سالاری زنگ زده بود برای پسر جان از رستوران جوجه آورده بودن.بعد از ناهار دیگه چیزی نخورد تا بعد از ظهر هم که داشتیم میرفتیم بیرون میل نداشت  عصرونه بخوره و تو خیابون بهانه گرفت که ذرت   میخوام و حاضر نبود چیز دیگه ای بخوره.حتی به پیتزا   و همبرگر  هم راضی نشد و میگفت ذرت دوست دارم. ذرت مکزیکی خورد و دیگه چیزی نخورد حتی شام هم نخورد تا شب موقع خواب ذرتها کار خودشون رو کردن و دل درد یونا شروع شد. شب تا صبح گریه میکرد و سه تایی بیدار بودیم.آب جوش نبات و بلادونا هم کارساز نبود.از طرفی سرما هم خورده بود.صبح که بیدار شد دل دردش خدا رو شکر بهتر بود ولی هنوز سرما خوردگیشو داره. براش دو تا تخم مرغ آبپز درست کردم آخه یونا سفیده تخم مرغ دوست نداره و فقط زرده    میخوره.گفت آبمیوه میخوام براش آب پرتقال گرفتم.با قیافه مظلوم و مهربونش اومد پیشم و گفت : مامانی دیگه اذیتت نمیکنم .پسر خوبی میشم.امیر شهیاد فگد اذیت میکنه.

خیلی برام جالب بود که متوجه شده شب تا صبح رو بغلش کردم و نخوابیدم ونگرانش بودم .قربونش برم من که پسرکم قدر شناسه.کوچولوی دوست داشتنی مامان دوستت دارم نفسم.

اینجا هم  پنج شنبه(١٧/٢/٨٨)  یونای من لب کارون  کنار پل معلق است.

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٧:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام دوستان گلم.خوب هستید ؟

امروز وبلاگ یونای من دو ساله شد    .از همه دوستان گلم که تو این دو سال با مابودن ممنونم .تو این دو سال با این که خیلی درگیر کار و گرفتاریها بودم ولی سعی کردم وبلاگ پسرم رو به روز نگه دارم و از خدای بزرگ میخوام که به من این قوت رو بده تا بتونم ادامه بدهم تا روزی که وبلاگش رو به خودش تحویل بدهم.

پسر قشنگم  من و بابا سعید امیدواریم بتونیم خاطرات کودکی تو رو برات طوری مکتوب و مصور کنیم که از خوندنشون لذت ببری و بدونی که چه قدر شیطون و بازیگوش و دوست داشتنی و شیرین زبون بودی.

و امروز روز معلم است. این روز رو به مامان و بابای عزیزم خاله زیبای نازنین و خاله زهره گلم عمو بیژن مهربونم و مامان نازگل جون و مامان نی نی تپل و همه معلمهای خوب و زحمتکش و مهربون تبریک میگم.اینم یونا و بابا جون(بابای گلم):

یونا و بابا جون

بریم سراغ این چند روزی که گذشت:

چهارشنبه  بعد از ظهر نتیجه آزمایش یونا رو بردیم دکتر اسدپور که خدا رو شکر مشکلی نداشت.(یونا بعضی وقتها میگه دلم درد میکنه و دکتر براش آزمایش نوشته بود).بعد یه دوری تو پاساژ کارون و امام زدیم  و موقع برگشتن تو ماشین :

 

یونا : مامانی برات نمک خریدیم.

من : نمک تعجب؟نمک که داشتیم پسرم

بابا سعید :چی خریدیم بابایی ؟

یونا : نمک

بابا سعید : پسرم برای مامانی بنک خریدیم.

 و بعدش رفتیم مجتمع فجر. توی مسیر من خسته بودم و یه لحظه خوابم برد.همون موقع یونا ازم سوال کرد و من جواب ندادم و بابا سعید شاکی شد که چرا به پسرش جواب نمیدم و من گفتم یه لحظه خوابم برد.رسیدیم مجتمع یونا از ماشین اومد بیرون و گفت : خواب بودم.خواب بودم الان بیدار شدم.دروغگو(فکر کنم یونا تو خواب این همه سوال و جواب رو طرح میکرده) 

اونجا یونا یه کم دوچرخه سواری کرد و مرغابی ها رو نگاه کرد.اینم یونا تو مجتمع فجر :

 

پنج شنبه بعد از ظهر هم با محمد و خاله میترا و عمو وحید رفتیم پارک لاله.

یونا و محمد

اینم آقا یونا با کفشای مامانی و دست و دهان پفکی :

یونا این روزها آشپزی بازی میکنه میگه :

آبلیمو هم ریختم.نمک ریختم فلفل ریختم خوشمزه اش کردم.بخور ببین عالی شد.

و اینم بگم که آشپزی بازی با ظرف خالی نیست و هر چی دستش میاد قاطی میکنه.تخمه آب قارچ و ... .

 و این هم عکس خورشید خانم که آقا یونا کشیده :

خورشید خانم

 

 ده نفر از اولین دوستای وبلاگی من و یونا :(به ترتیب اولین کامنتایی که لطف کردن و برای من و یونا گذاشتن لیست کردم )

١) آرزو جون و آرش وروجک (آرزو جون ممنون از کمکهات برای تولد وبلاگ یونای من)

٢)رادین جون و مامان مهرک

٣)فیشو جون ( مدتهاست ازش بیخبرم اگه کسی ازش خبر داره خوشحال میشم برام کامنت بذاره)

۴)پرستو خانم گل

۵)مامانی وروجک ( امروز تولدشه.بهش تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی میکنم)

۶)رادوین جون و مامان صدف

٧)اوستا جون و مامان بانو

٨)سمیه جون و ایلیا گلی

٩)هانا دختری از کهکشان دیگر

١٠)رومینای مامان و بابا

و تا به امروز که تعداد شما دوستان گل وبلاگی ما به ٣٠٠ رسیده .قلب و من همگی شما مامانهای نازنین و نی نی های گل رو خیلی خیلی خیلی ... دوست دارم ماچ

 

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٤:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 

خوب هستید ؟ خدا رو شکر یونا خیلی بهتره از پنج شنبه که تب دار شد تا سه روز تبش کاملا قطع نشد ودارو بهش میدادیم وخیلی هم بی اشتها بود .اینم خلاصه ای از جمعه تا سه شنبه ما :

جمعه :

یونا خبرچین میشود

یونا هر بار که از خونه میره بیرون دوچرخه اش رو هم میبره و از طرفی تو خونه هم دوست داره دوچرخه سواری کند و نتیجه این که ما به تعداد بیرون رفتن یونا از خونه باید چرخهای دوچرخه رو بشوییم.

از بیرون اومدیم و بابا سعید دوچرخه یونا رو برد گذاشت تو حمام که چرخش رو بشوره.من هم تازه کف حمام رو حسابی با تاید و وایتکس و افروز شسته بودم و در نتیجه :

من : سعید جان کاش دوچرخه رو میبردی تو بالکن میشستی حمام رو تازه شستم

سعید : اشکال نداره سخت نگیر

من : ناراحت

بابا سعید رفت تو اتاق پشت کامپیوتر و من هم  جعبه ای که مامان عاطی برامون توی اون وسیله فرستاده بود رو از تو آشپزخونه برداشتم که ببرم تو بالکن بذارم و یونا به بابا سعید : بابا سعید مامانی دوچرخه رو برد تو بالکن بشوره و با دو اومد پشت سرم تو بالکن و پرسید : چی میکنی ؟

من : دارم جعبه رو اینجا میذارم.

با دو رفت تو اتاق و به بابا سعید : نه ه ه ه دو چرخه رو نبرد جعبه رو برد.و دوباره با دواومد پیش من.بعد از این که جعبه رو گذاشتم رفتم و از تو حمام دوچرخه رو برداشتم و بردم تو بالکن که بشورم و یونا دوباره با  دو رفت تو اتاق به بابا سعید گفت : آخرش دوچرخه رو برد

بعد از شستن دوچرخه رفتم حمام رو هم دوباره شستم و یونا به من: چی میکنی؟ دوباره حمام میشوری؟

من : آره

و باز با دو رفت پیش بابا سعید و گفت : داره دوباره حمام رو میشوره.

فرشته مهربون و کلاغ سیاه

من : یونا مامانی شما فرشته مهربون و کلاغ سیاه رو میشناسی؟هر وقت شما کارهای خوب میکنی فرشته مهربون دوستت داره و برات جایزه میگیره.بوست میکنه نازت میکنه.هر وقت هم کار بدی انجام میدی کلاغ سیاه میاد و به مامانی و بابا سعید خبر میده

یونا : کلاغ سیاه چیکارم میکنه ؟

من : فکر کنم نوکت میزنه.دوست داری عکساشون رو ببینی ؟

یونا : عا.دوست دارم کلاغ سیاه ببینم

من : چرا مامانی ؟چیکارش داری ؟

یونا : میخوام بوسم کنه نازم کنه

من : قربونت برم .فرشته مهربون بوست میکنه نازت میکنه

یونا : نه ه ه ه میخوام کلاغ سیاه نوکم نزنه ه ه نازم کنهناراحت

من: پسرم نوکت نمیزنه آخه شما که کار بدی نکردی عزیزم.شما همیشه کارهای خوب میکنی . مگه نه ؟

یونا : میخوام ببینمِش

من : باشه الان برات عکساشون رو پیدا میکنم و رفتم google و کلاغ سیاه و فرشته مهربون رو براش search کردم.صفحه اولی که برای کلاغ سیاه اومد یه سری عکسا بود که به نظرم برای بچه ترسناک بود وبرای اینکه یونا نبینه  یه کلاغ نقاشی اون پایین دیدیم و سریع گفتم ببین این کلاغ سیاه است.

یونا : این که آبی است  

من :خجالت ببخشید راست میگی این آبیه.

راست میگفت کلاغه آبی بود ولی نمیدونم تو کلاغ سیاه ها چیکار میکرد.

بعدش این عکس رو براش ذخیره کردم:  

اینم عکس فرشته مهربون :

و بعد از این ماجرا

یونا : مامانی ج ی ش دارم

من : آفرین پسرم الان فرشته مهربون به خاطر کار خوبی که کردی و خبر دادی برات یه جایزه کنار گذاشته . (خواستم معنی کار بد و خوب رو با فرشته مهربون و کلاغ سیاه بیشتر متوجه بشه مگرنه شماره یک رو همیشه خبر میده )

یونا : کوش؟

من : گذاشته فردا من برم ازطرف اداره پیشش و ازش بگیرم

یونا در حالی که دو تا دستای خالیش رو آورده بود جلو و به من نشون میداد : إه ایناش جایزمو داداسمارتیسه

و به بابا سعید : باز کن اسمارتیسمو

بابا سعید هم مثلا بازش کرد و داد بهش

یونا : یکیش افتاااد دوباره بده

بابا سعید هم مثلا یکی دیگه بهش داد.

یونا : این یکی هم افتاد.سبزشو بده گهوه ایش(قهوه ایش) افتاد

من و بابا سعید و فرشته مهربون و کلاغ سیاه : ابله

و آقا یونا :از خود راضی

شنبه :

 

یونای کاری

در حال مرتب کردن آشپزخونه بودم :

یونا : مامانی میخوام منم کمکت کنم

من : خسته میشی عزیزم

یونا : نه ه ه ه میخوام کمک کنم

یه سری قاشق دادم بچینه تو ظرفشویی تمام شد باز اومد گفت : دوباره میخوام کمک کنم

و دیگه منتظر نموند من بگم چیکار کنه.سطل لگوهاشو از اتاقش آورد و گذاشت زیر پاش تا برسه به سینک ظرفشویی.یه جفت دستکش یه بار مصرف هم از تو کابینت در آورد و کرد دستش و گفت : مامانی یه کم از اینا (مایع ظرفشویی)بریز میخوام بشورم

و همچنان سینک رو برام میشست که باید بودید و میدیدید.بعد هم گفت میخوام ظرف بشورم.قربونش برم پسرم کاریه

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

یکشنبه :

پارک یا علی کوچولو

یونا : بریم پارک

بابا سعید : پسرم میخوای امروز تو خونه بازی کنیم فردا بریم پارک؟

یونا : نه با ...با...با(یونا وقتی تند تند و با هیجان صحبت میکنه به بابا میگه با ...با...با...و به مامان میگه ما...ما...ما)میگما خوب خوب خوب فردا هوا سرده ه ه ه

بابا سعید : باشه بریم پارک

ورفتیم تو اتاقش که لباسشو تنش کنم در زدن و علی کوچولو طبقه چهارم اومد که با یونا بازی کنه

علی کوچولو : اومدم با یونا بازی کنم

من : پسرم با علی کوچولو بازی میکنی یا میری پارک ؟

و یونا بدون توجه به این که من چی گفتم دست علی کوچولو رو گرفت و آوردش تو : علی کوچولو بیا بازی کنیم.بیا تو اتاگم

بعد از کلی بازی و شام خوردن و ...ساعت ١٠:٣٠ که دو بار داداش علی اومد دنبالش و بعدش مامانش اومد و به زور علی رو بردن خونشون. یونا : بابا سعید حالا بریم پارک

دوشنبه: 

آش شور

رفتم خونه مامان جون دنبالش در زدم صدای قشنگش از پشت در اومد : شما مامان کی هستی ؟

من : مامان یونا هستم

یونا : مامان جون مامان منه و میخندید

الهی قربون خنده ات برم من که صبح که ازت جدا شدم تب داشتی و گریه کردی و دوست داشتی پیشت بمونم.عزیزه دل مادر.

تو ماشین ازش پرسیدم :موشی غذا خوردی مامان ؟

یونا : من موش نیستم من یونام

من : یونا جون شما ظهر غذا خوردی ؟

یونا : عاه اش خوردم.مامانی ی ی ی نمکش تند بود.

من : ببخشید از این به بعد نمکشو کم میکنم

یونا :نمکش زیاد بود. تند هم بود.

من : پسرم من که به غذای شما فلفل نمیزنم که تند باشه

یونا : چرا تند بود. فلفل زده بودی.دیگه فلفل نزن خوووب فقط نمک دلمه ای بزن.باششه؟

من : چشم عزیزه دلم   

پله یا آسانسور

یونا پله روبه آسانسور ترجیح میده و چه کیفی میده وقتی ظهرسرحال خمیازهاوهاز اداره میایی هم قدم با گل پسر و بدون اصرارعصبانی و لجبازیش قهربا پله بیایی بالا .آسانسور چیه ؟پله خوبه...مگه نه؟دروغگو

خدایی نکرده

بعد از پله نوردی رسیدیم خونه یونا گفت آب میخوام.سریع دستم رو شستم و قبل از عوض کردن لباسام براش طالبی ریختم تو مخلوط کن و بهش دادم.بعد رفتم لباسامو عوض کنم که : مامانی داشتم نیگاه میکردم خوب. خدایی نکرده طالبیم ریییییخت.(داشته رو اپن رو میدیده طالبیش ریخته بود کف آشپزخونه)

بعد از ظهر برای عصرونه اش عدسی درست کردم که گفت : میل ندارم

گفتم چیز دیگه ای میخوری ؟

گفت : چیز دیگه ای  هم میل ندارم.

بالهای خرگوش

با بابا سعید رفتن حمام و از حمام که بیرون اومد حوله خرگوشی اش رو پوشوندمش  : 

یونا :  مامانی دلم کوکو خواسته بوده ه ه .کوکو دوست دارم.

من : قربونت برم من بذار لباستو تنت کنم برات درست میکنم 

یونا : مامانی ببین من خرگوش شدم بال دارم نیگاه کن این بالامه(اشاره به گوشای حوله اش)

من : خرگوش شدی گوش داری مامانی اینا گوشه.دوست داری بال داشته باشی ؟ برات میخرم.حیف شد دیدما فکر کردم شما پسری خوشت نمیاد کاش برات گرفته بودم.افسوس

یونا : منم دیدم تو مدرسمون دیدم داشتن. آبی بود .مارک هم داشت .

براش کوکو درست کردم و با گوجه و خیار شور و نون حسابی خورد.یه لیوان آب سیب و پرتقال هم براش گرفتم که زیاد نخورد.خدا رو شکر بعد از این مریضی اولین شبی بود که خوب غذا خورد.بهش گفتم پسر قشنگم میدونی وقتی شما خوب غذا میخوری انگار دنیا رو به من دادن ؟و جوابم یه لبخند قشنگ بود.قربونش برم محال است بعد از غذا خوردن ازم تشکر نکنه همیشه بعد از خوردن غذا میگه : سیر شدم دستت درد نکنه

سه شنبه:

صبح بابا سعید زحمت کشید و برای صبحانه اش حلیم گرفت وظهر هم از راه اداره برای ناهارش پیتزاچی چی نی  و سالاد و نوشابه گرفتم و  بردم در خونه مامان جون و برای اینکه متوجه نشه و دنبالم گریه نکنه از قبل با مامان جون هماهنگ کردم که یونا نیاد دم در.قربونش برم صداشو که شنیدم دلم هلاک دیدنش بود همون موقع گفتم چه خوب بود تا بچه ها کوچولو هستن همه مامانها خانه دار بودن.خیال باطلمن و بابا سعید همش نگرانیم.نگران کم خوردنش کم خوابیدنش و ...و...خدای بزرگ خودت مراقب یونای ما باش

بعد از ظهر هم یونابا باباسعید رفتن پارک .

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ۱:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

خوب هستید دوستای گلم ؟ این هفته خدا رو شکر هفته بدی نبود سه شنبه هم رزا و رضا و خاله سهیلا ظهر اومدن پیشمون  ولی متاسفانه امروز ...

یونا پنج شنبه ها میمونه خونه پیش بابا سعید.صبح علی کوچولو همسایه طبقه چهار اومده بود و با یونا حسابی بازی کرده بودن.من هم که رسیدم خونه علی کوچولو خونمون بود و ناهار نگهش داشتم.بعد از ناهار رفت خونشون و یونا کلی شیطنت کرد و در حال دیدن سی دی خوابش برد.زیاد طول نکشید که با گریه از خواب بیدار شد و این در حالی بود که میگفت گلوم درد میکنه و تب شدیدی داشت.قرار بود هستی کوچولو با مامان و باباش شام خونمون باشن.چاره ای نداشتیم جز این که بهشون زنگ بزنیم و بگیم دیرتر بیان و سریع لباس یونا رو تنش کردیم و راهی دکتر کاوش شدیم.دکتر کاوش گفت گلوش داره چرکی میشه و الان قرمز است و بهش استامینوفن و سرماخوردگی کودکان وآزیروسین داد.خلاصه رسیدیم در خونه مهمانهامون زودتر رسیده بودنخجالت.یونا حال نداشت با هستی بازی کنه و به زور یه خورده با هم رقصیدن.بچه ام تو بیحالی هم قشنگ میرقصید.غذا و میوه هم که لب نزد.خدای مهربون نمیشه شما من رو به جای یونا مریض کنی؟من طاقت مریض شدن یونا رو ندارم.قربونش برم میگفت سردمه هستی هم میگفت منم سردمه و دوتایی با پتو نشستن :

یونا و هستی

الان هم ساعت دو و نیم شبه و چشمام رو خواب گرفتهآخه مهمان داشتم ظهر نخوابیدم وگرفتارکارهای خونه بودم. صبح هم که سرکار بودم.الان اومدم پشت کامپیوتر که خوابم نبره ومرتب تب یونا رو چک میکنم میترسم تبش بالا بره .دعا کنید یونای من زود خوب شه.

پسرکم اون روز میگه خدایا چشای فرنازو خوب کن.(چشمای فرناز گل مژه زده)

این هفته یونا دو بار با بابا سعیدش رفت پارک و به علت نبودن مامان لیلی عکاس باشی عکس نداریم.چهارشنبه بعد از ظهر هم بردمش پارکینگ خونمون که بچه های بزرگتر از یونا داشتن فوتبال بازی میکردن و یونا هم حسابی با علی کوچولوهمسایه طبقه چهار دوچرخه سواری کردن.(مامان عاطی ببین و کیف کن)بعد هم ارشیا(طبقه سوم) بهشون پیوست و سه تایی بازی کردن.

ارشیا یونا علی

یونا علی ارشیا

بعد از اون با بابا سعید رفتیم کیانپارس و آقا یونا شامش رو پیتزا چی چی نی نوش جان کرد.همه پرسنل اونجا آقا یونا رو میشناسن و میگن مشتریمونه و حسابی تحویلش میگیرن .

و شنبه پنجم اردیبهشت تولد عمه سارا (به قول یونا خاله سارا )  و خاله نیلان آقا یوناست که پیشاپیش از طرف خودم و یونا و سعید بهشون تبریک میگم و براشون سلامتی موفقیت و خوشبختی آرزو میکنم.

پ.ن.١:(جمعه) خدا رو شکر یونا بهتر شده .الان ساعت دو و نیمه شبه و فردا صبح هم باید برم اداره ولی دلم نیومد این پست رو نیمه بذارم. دیشب تا 4 بیدار بودم و صبح ساعت 8 با صدای قشنگش که داشت با بابا سعید صحبت میکرد با خوشحالی بیدار شدم.خوشحال از این که پسرکم سرحال داره شیرین زبونی میکنه.خدایا شکرت. هنوز  اشتها نداره به ذوق سیخ کردن چند تیکه میوه خورده.

Image and video hosting by TinyPic

ظهر هم که برای گرفتن ناهار داشتیم می رفتیم بیرون  توی پارکینگ علی کوچولو رو دید و یه خورده دوچرخه سواری کرد .

Image and video hosting by TinyPic

و بعد تو ماشین خوابش برد.

 

Image and video hosting by TinyPic

شب هم وکیل بابا جون برای کاری اومده بود اهواز و مامان عاطی هم از فرصت استفاده کرده بود و دستش یه جعبه بزرگ(دو تابوق برای دوچرخه یونا-یه شیشه بزرگ عرق نسترن-خیار شور خانگی-یه ست لیوان و قاشق برای یونا-گز-گوشت-کنگر پخته-کنگر ماست-برنج سفیدپخته و شکر پلو و قیمه و ماهی تنوری-باقله برای فریز) برامون فرستاده بود.ممنونم مامانی گلم

اینم آقا یونا تو لابی هتل پارس منتظر دوست بابا جون :

Image and video hosting by TinyPic

شیرین زبونی های این پست :

١)تو عید دستش پشه زده بود عمه سحرش براش بتادین زد تا امروز صبح :

یونا :  مامانی کمرم میخاره برام بی تی مودبزن.

من : بی تی مود ؟ سوالتعجببی تی مود چیه پسرم؟

یونا : بی تی مود که دستم خارید عمه سحر برام زد و رفت سر کمدی که بتادین رو اونجا میذارم .آبله مرغان زیاد شده نگرانم نکنه یونا آبله مرغان داشته باشه.البته تو بدنش هیچ اثری نیست.

٢)بامبو رو برداشته میگه مامانی اجازه میدی ببینم ریشش

(ریشه اش) در اومده یا نه ؟

بد از نگاه کردن : به ه ه ه  چه ریشی در آورده

٣)داشت نقاشی میکشید خیلی جدی پرسید :بابا امروز چندمه ؟

۴)تو ماشین : بابا دارم از دستت دیوونه میشم بذار(این روزها تو ماشین همش این آهنگ رو گوش میده )

بعد از کلی همخوانی کردن گفت : بابا ببین داره گیتار میزنه گوش کن .فهمیدی؟صدا گیتاره

موسیقیدان کوچولوی من صدای گیتار رو از توی آهنگ تشخیص میده.

بعد از اتمام آهنگ : بابا حالا نویدو امید

 تا بعد   بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed