یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تقریبا یه هفته دیگه تا عید مونده و با اینکه کلی از خریدهام رو لیست کردم و زحمتشو به مامانم و خاله آنی و خاله نیلان دادم بازم حسابی گرفتارماوه.آقا یونا هم که سنگ تموم گذاشته و تو هر مغازه ای  که میریم یه چیزی برمیداره .از سی دی سگ نگهبان و گوسفند زبل تا ساعت و ...

خاله نیلان هفته قبل  چند روزی اومد پیشمون و یه مقدار از خریدها رو هم با خودش آورد و دیروز رفت و آقا یونا هم  از روزی که خاله نیلان اومده بود همه وسایلش رو جمع کرده بود و کنار وسایل خاله نیلان گذاشته بود و میگفت من هم دوست دارم با خاله نیلان برم .دلم براشون تنگ شده. دلم  برای دایی علی تنگ شده . دایی علی اجازه داده که من برم (ظاهرا اجازه ما دست دایی علی استخنده)هر روز صبح که از خواب بیدار میشد با ناراحتی میپرسید خاله نیلان رفت؟ و نگران بود خاله نیلان بدون او رفته باشه.با این که دوریشو یه بار تجربه کرده بودم و میدونستم بدون اون حتی نفس کشیدن هم سخته اما نمیخواستم به خاطر دل خودم اون چیزی رو که یونا دوست داره ازش بگیرم. و خودم رو راضی کردم که برهناراحت.و بازم مامان لیلی موند و چشم گریونsmileys. با ذوق وسایلش رو جمع کرد و حتی میخواست دوچرخه اش رو هم ببره که با کلی صحبت منصرفش کردیم.اگه خدا بخواد وسط هفته با مامانم برمیگرده که مامانی تو خونه تکونی به من کمک کنه.

یونا موقع رفتن قول داد لااقل به تلفن هامون جواب بدهبه من زنگ بزن و گفت دلم برای هیچکدومتون تنگ نمیشه.این دفعه گریه نمیکنم بگم مامانمو میخوام بابامو میخوام.مژه

خریدهای یونا تقریبا کامله(لباساش-فرش طرح کیتی-...)

 رو تختی طرح تام و جری  (عکس ۴) براش گرفتم(خاله نیلان زحمت خریدش رو کشید جز لیستم بود) که با دیدن رو تختی خاله نیلان و خاله آنی که طرح کیتی بوده نظرش عوض شده و گفته کیتی میخوام و رو تختی کیتی رو گذاشته کنار وسایلش که با خودش بیاره اهواز. متفکر

اینم ورژن جدید آقا یونا(پنج شنبه موهاش رو کوتاه کرده)بغل :

 

راستی یونا الان گرگهsmileys .گرگه بدجنس .پسرم روزانه نقشش عوض میشه.

عکس ١ و ٣ : کادوی خاله نیلان

عکس ٢ : کادوی خاله مریم (دوست خاله نیلان)

قرار بود تو پست قبل عکس شب یلدای یونا و دوستانش تو مهد کودک رو اضافه کنم که وقت نشد و تو این پست میذارم به قول یونا اشکالی که نداره مژه : ( اسمها رو یونا بهم گفته )

ایستاده از سمت راست : بهار-آرتمیس-یاشار-مانیا

نشسته از سمت راست : تینا-هدی-ملیکا-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-الینا-گلسا-ستایش-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-آرین-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-محمد_یونا_امیر ارسلان_شیرین_ 

شاید این آخرین پست سال ٨٨ باشه .احتمالا برگشتن  مسافر کوچولو رو تو همین پست اضافه میکنم.

16100000سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم16100000

پ.ن .1: مسافر کوچولو چهارشنبه (26 اسفند) با مامان عاطی و باباجون و خاله  آنی برگشت اهواز. مامانی عزیزم و خاله آنی گل یه خونه تکونی حسابی برام کردن و جمعه(28 اسفند) رفتن.



موضوع مطلب :
جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ :: ٧:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه بعد از ظهر مامان و بابای گلم اومدن پیش من و یونا که تنها نباشیم  و همون جمعه بعد از ظهر بابا سعید رفت ماموریت.

عکس 1 و 2 و 4 سوغاتی های مامان عاطی و بابا جونه(روتختی-چند رنگ ساپورت-گیره-صندل و ...برای یونا هم بالش و زیر پیراهنی و دو تا از دوستاش(یوگی و اردک) )

عمو سهیل هم برای یونا یه میکروفون فرستاده بود که قبل از اینکه عکسشو بگیرم هیچ تیکه سالمی ازش باقی نموند خجالت

بعدش با مامان عاطی یونا رو بردیم جشنواره و مستقیم رفت که صورتش رو هیوله(هیولا)یا دایناسور گریم کنه که متاسفانه تو آلبومشون نبود و یونا به بت من راضی شد.گریمش که تمام شداومد تو بغل من و خوابش برد و اصلا نتونست بازی کنه.

شنبه بازم با بابا جون و مامان عاطی بردیمش جشنواره که کلی بازی کرد(شن بازی-پازل-ماهیگیری-ماه رو با تلسکوپ دید و ... )

 

 ولی باز هم از عروسکهای نمایشی میترسید و حاضر نبود با اونا عکس بگیره فقط دوست داشت نگاشون کنه.

یه غرفه بود که زیتون و ترشیجات رودبار رو داشت.رفتم ازش زیتون خریدم و یونا از یه ترشکی خوشش اومد گفتم مامانی خیلی ترشه اول تست کن اگه دوست داشتی برات میگیرم.با اجازه خانم فروشنده  یونا تست کرد و گفت : آره خیلی ترشه ولی میخوام ترش بخورم

براش گرفتم و خانمه فروشنده گفت : لواشکهای خوبی هم دارم

من : خوب براش بذارید

یونا : نه نذار بده اول تست کنم

و خانم فروشنده : خندهخنده

یکشنبه بعد از ظهر  یونا خوابید و گذاشتیمش پیش بابا جون و با مامان رفتیم بیرون.خدا رو شکر یونا با بابا جون خوب کنار میاد

 

دوشنبه با مامان عاطی بردمش پارک زیتون که متاسفانه دوربین نبرده بردم و عکس ندارم.

سه شنبه بابا سعید از ماموریت برگشت(عکس ٣ بالا کادویی که برای یونا آورده) و شام رفتیم بوف

چهارشنبه صبح مامان عاطی و بابا جون رفتن.ما شرمنده خجالتزحماتشون هستیم ولی نمیدونیم چطور باید جبران کنیم.

مامان گلم بابای مهربون  و صبورم دوستتون دارم

یونا تو این چند روز همش با بابا جون بازی میکرد و باباجون با حوصله باهاش صحبت میکرد و نقش یه همبازی رو براش بازی میکرد یونا میمون میشد و بابا جون ببر و خیلی قشنگ با هم بازی میکردن.بیچاره باباجون رو همش میفرستاد بالای صندلی(مثل خودش که همش بالای صندلیه) که براش ماه و ستاره رو دیوار بچسبونه یا از بالای کمدش اسباب بازی بیاره و بابا جون هم بهش نه نمیگفت.

 

چهارشنبه ظهر مرخصی گرفتم و بابا سعید و یونا اومدن دنبالم و رفتم بخیه های دندونم رو کشیدم.بعدش زیتون کار داشتیم و بابا سعید ماشین رو نگه داشت :

یونا : مامانی بیا با هم بریم پلاسکو

من : پلاسکو؟کدوم پلاسکو؟

یونا : همون که همیشه با هم میرفتیم

اصلا فکرش رو نمیکردم که یونا خیابون پلاسکویی رو که مدتها بود اونجا نرفته بودیم به این قشنگی تشخیص بده.

اینم خریدش از پلاسکو :(خدا میدونه تا حالا چند بار از این ستهای ابزار رو خریده و خرابشون کرده)

چهارشنبه بعد از ظهر رفتیم بیرون و یه دوری تو پاساژها زدیم و برای یونا یه دست لباس خواب و سی دی شنگول منگول(کارگردان پرویز صبری)   گرفتیم .یونا تمام پنج شنبه و جمعه رو به جز ساعت خوابش یا موقعی که بیرون بودیم داشت سی دی شنگول منگول میدید و خیلی خوشش اومده بود.اول تصمیم گرفت شیر باشه که باعث امیدواری بود ولی زود نظرش تغییر کرد و خرس شد.میگفت این منما این منم که لباس خرس پوشیدم.ببین من اومدم.بچه ها نباید بترسن اگه اومدن میگم منم که لباس خرس پوشیدم یه وقت نترسیدا  ترس که نداره اشکالی نداره فقط لباسش رو پوشیدم

بابا سعید که ماموریت بود به موبایلم زنگ زد و با یونا که صحبت کرد : بابایی بیا تو خاکستریه(یونا صحبت با موبایل رو دوست نداره و دوست داره تلفن بیسیم رو بزنه رو اسپیکر و در حال قدم زدن در جهتهای مختلف صحبت کنه و هر وقت بابا سعید به موبایل زنگ میزنه میگه برو تو خاکستریه.آخه تلفن بیسیممون رنگش خاکستریه)

بعد که بابا سعید رفت تو خاکستریه یونا : بابایی دو تا لباس بیار یه لباس میمونه کوچیک یه ببر بزرگ یکی برا من یکی برا بابا جون

بابا سعید : بابایی اگه گیرم نیومد میام همونجا برات میگیرم

یونا : باشه.اگه گیرت نیومد بیا از اهواز بخر.بابایی اجازه میدی من با مامان عاطی اینا برم ؟

باباسعید: نه بابایی من دلم تنگ میشه بیام با هم همسایه جهنمی بازی کنیم.

یونا : اشکال نداره تو برام رایتش کن بریز رو سی دی با خودم میبرمش با دایی علی بازی میکنم

سرچ کردم و این سایت رو پیدا کردم و به یونا نشون دادم و یونا با علاقه همه عروسکا رو نگاه کرد و روبات رو انتخاب کرد

 و گفت روبات رو برام سفارش بده و به بابا سعید گفت : بابایی اقسام لباسای حیوونا بود من آدم آهنی انتخاب کردم بعدش زنگ میزنیم  یه عموییه لباس میفرسته برامون بعد اون عموهه گوشی بر نمیداره 

به شماره ای که تو سایتش بود زنگ زدم آقاهه گفت سایزه لباسا برای بچه ها نیست و فقط عروسکای تبلیغاتی تو سایزه بزرگه یونا اینقدر ناراحت شد که زد زیر گریه 

نمیدونم از کجا میتونم براش لباس عروسکی پیدا کنم خیلی دوست داره داشته باشه.

پنج شنبه داشتیم با هم کتاب ذهن پویا کار میکردیم که میشولک رفت پارک و پشمک  خرید و یونا دلش پشمک خواست .اینجوری شد که رفتیم پارک ساحلی و یونا حسابی بازی کرد دو سری هم اسب سوار شد و پشمک هم خورد.

جمعه صبح خیلی زود از خواب بیدار شد و  اول گفت شیر بعد آب بعدش گفت دیگه نمیتونم بخوابم و رفت سراغ شنگول و منگول.

صبحانه نمیخورد گفتم پسرم صبحانه نخوری کوچولو میمونی بزرگ نمیشی دیدی عروسکا اندازه ات نبودن

یونا : الان میخورم که بزرگ بشم اول به سَرم صبحونه بده که سَرم بزرگ بشه اندازه سر آدم آهنی بشه اون وقت زنگ بزنیم عموهه برام بفرسته.

16400000یونا همیشه اسم کالسکه رو یادش میره و اشتباهی میگه پلاسکو

16400000یونا مرتب معنی کلمات رو به انگلیسی میپرسه و وقتی من معنیشو نمیدونم میگه : ولی من میدونم و یه کلمه عجیب و غریب میگه.

16400000یونا با دو اومد تو آشپزخونه و بغلم کردو گفت : عزیزمی نفسم نفسم اصلا اسمت لیلی نیست اسمت نفسه

16400000این عکسه دسته جمعی همکلاسیهای آقا یونا شب یلدا است که اسمها رو یونا بهم گفته : 

ایستاده از سمت راست : بهار-آرتمیس-یاشار-مانیا

نشسته از سمت راست : تینا-هدی-ملیکا-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-الینا-گلسا-ستایش-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-آرین-اسمش رو یونا نمیدونهخجالت-محمد_یونا_امیر ارسلان_شیرین_ 

عکس رو اضافه میکنم



موضوع مطلب :
جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ :: ٢:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه قرار بود با عمو وحید و خاله میترا و محمد گل بریم ناهار بیرون ولی صبح هوا ابری شد و برناممون لغو شد و بعد از به هم خوردن برناممون خورشید خانم ابرها رو کنار زد و هوا  بهاری و خوب شد.از اونجایی که به یونا قول بیرون رفتن رو داده بودیم ناهار رو آماده کردم و سه تایی رفتیم بیرون.البته نه برای خوردن ناهار.فقط میخواستیم یونا رو ببریم پارک دولت و اینجوری بود که سر از جشنواره کودک در آوردیم.

همیشه روزهای اول جشنواره ها زیاد خوب نیست چون خبری از نمایش نبود ولی به یونا خیلی خوش گذشت.دو تا سی دی تاتی(عکس ٧) براش گرفتیم و با وسایل بازی کرد(عکس زیر):

 تو دو تااز غرفه ها نقاشی کشید (عکس زیر) :

بعد صورتش رو به انتخاب خودش گریم کرد و میگفت من دیگه یونا نیستم من ببرم ببر بزرگ و قوی ام خیلی قوی .قوری تو چی هستی ؟ 

قوری : منم شیرم

یونا : ببر از شیر قویتره .ببر شیر رو داغون میکنه

اینجا داره بعد از گریمش خود رو تو آینه میبینه (عکس زیر) :  

و یونا اونجا همه دوستاش رو دید ولی ترسید بره پیششون و باهاشون عکس بگیره.

یونا : دفعه بعد میرم پیش خانومه هیوله(منظورش هیولاست همش یادش میره خنده)میشم.میگم خوب. میگم خانوم صورتم رو شکل هیوله نگاشی کن.بعد دیگه نمیترسم میرم پیش دوستام سلام میکنم عکس هم میگیرم.اصلا ترس نداره.اینا لباسه مثل من که لباس پوشیدم.

شنبه صبح دندون عقلم رو جراحی کردمگریه که چشمتون روز بد نبینه دو روز نتونستم برم اداره و روز سوم با اینکه خیلی بهتر شده بودم بازم با صورت ورم کرده رفتم اداره.فقط  خوبیش به این بود که یونا هم پیشم یود و نرفت مهد و این گل پسر با مامان لیلی بی دندونش چه کرد بماند مژهقوری و سوسکه و ببره و ... هم رفته بودن خونه خودشون چون من نمیتونستم جاشون صحبت کنم و یونا خیلی ازاین موضوع ناراحت بود و بهش سخت گذشت.بعد از جراحی دندونم در حالی که هنوز پنبه توی دهانم بود :

یونا : قوری قوری

بابا سعید : بابایی قوری نمیتونه صحبت کنه دندونش درده رفته پیش مامان و بابای خودش

یونا :دوست دارم صحبت کنهناراحت

بابا سعید : مامانی که خوب شد باز قوری صحبت میکنه

یونا : مامانی نمیتونی بازی هم کنی سوال

یونا : مامانی نگی خدا نکنه ها من مریضم سرما خوردم انگشتم هم درده خون اومده من خیلی مریضم به خدا(این روزها از به خدا خیلی تو صحبتاش استفاده میکنه)

سه شنبه بعد از ظهر قرار بود پارک ملت(جشنواره کودک)قرار وبلاگی داشته باشیم که متاسفانه به خاطر گرد و خاک بهم خورد.ناراحت

یونا خیلی دوست داشت بریم و برای همه دوستاش مدل گریم انتخاب کرده بود.میگفت من هیوله(یادش میره بگه هیولا میگه هیوله) محمد طلا ببر. موژان هم خرگوش .رضوان و بقیه هم عکسا رو نگاه میکنیم به خاله میگیم براشون چی بکشه.

و نظر یونا در مورد گرد و خاک : یه تراکتوری خاک بلند کرده خاکش ریخته پخش شده

سه شنبه شب اخبار اعلام کرد چهارشنبه به علت گرد و خاک شروع به کار ادارات با دو ساعت تاخیر است و مدارس هم تعطیل شد.صبح چهارشنبه یونا رو بیدار کردیم . لباسش رو تنش کردیم و صبحونه و ناهار و ... رو براش گذاشتیم و کنار در آسانسور بودیم که همکارم اس ام اس داد ادارات امروز تعطیله.بازم خدا رو شکر ولی خوب بود از شب قبلش بهمون میگفتن تا اینقدر شال و کلاه نکنیم.

یونا سرفه بدی میکرد و  بااین که حدس میزدیم به خاطر گرد و خاک هواست بازم طاقت نیاوردیم و  ۵ شنبه بعد از ظهر بردیمش عمو دکتر کاوش که حدسمون درست بود و گفت علتش دقیقا همین است.عمو دکتر بهش  کتوتیفن و پزوتد داد.

مامان آرین جون اس ام اس داد که بریم جشنواره ولی تا رفتیم دکتر ساعت ٨ شد و جشنواره ٩ تمام میشد برای همین رفتیم نمایش بزبز قندی ٢ به کارگردانی خانم فرخنده زاهدی(قبلا بزبزقندی 1 رو هم کارگردانی کرده بود و یونا رو برده بودیم)

عکس ١ : مامان بزی و یونا-عکس ٢ : خاله خرسی و یونا-عکس ٣ : یونا و پرستو-عکس ۴ و ۵ : یونا و خرگوشه و نی نی اش و بقیه بچه ها که اومده بودن نمایش-عکس ۶ : منگول و میمون و کلاغ

یونا از اول تا آخر نمایش رو به دقت دید و همش سوال میکرد و بیشتر از گرگ و کلاغ که بدجنس بودن خوشش اومد.یونا : من بدجنسم گرگ بدجنس  بعد از نمایش : من گرگم همون گرگه سیاهه (از گرگه عکس ندارم)ولی بعد که یادش اومد که میمون گرگه رو انداخت تو آب نظرش عوض شد چون یونا دوست داره قویترین باشه و الان میگه من میمونم همون میمون زرده قوی ام گرگه رو داغون کردم انداختمش تو آب و بهم میگه جای عکس ۴ و ۶ رو عوض کن که عکس ۶ (چون کلاغ توشه) بزرگ باشه.خیلی بزرگ

بعد از اتمام نمایش یه کم با ماشین دور زدیم و رفتیم مرکزی یونا سفارش پیتزا داد و تا آماده شدنش براش  چند دست لباس خوشگل گرفتیم بغل.یونا از لباس پرو کردن و اندازه گرفتن خیلی بدش میاد برای همین همیشه اندازه لباسهاش رو حدسی میخریم چون همش دوست داره بره بیرون و حوصله اش سر میره.

 هنوز یه برش از پیتزاشو نخورده بود نظرش رو عوض کرد و آیس پک خواست اونم آیس پک کی وی متفکر.تا تموم شدن آیس پک یونا بازم با ماشین دور زدیم و آخر شب بود که اومدیم خونه. 

یونای شیرین زبون من :

توضیح : وقتی یونا در حال تعریف و صحبت کردنه نمینشیند یا نمی ایستد .تند و تند در جهت های مختلف اتاق قدم میزنه و تعریف میکنه بغل و اینو بگم که گل پسر ما مدت زیادی از روز رو با تعریف و صحبت میگذرونه.  

١) یونا : تو مهد فوتبال بازی کردیم من با توپ محکم زدم به تاب. تاب خراب شد بعد توپ خورد به سر یه بچه ای سرش شکست خون هم اومد.دروغگو

بابا سعید : نی نی یه چیزی نگفت ؟ گریه نکرد ؟

یونا : نه پسر قوی ای بود.گریه ای چیزی نکرد.

بابا سعید : تو بهش چیزی نگفتی ؟

یونا : چرا من بهش گفتم ببخشید که زدم به سرت سرت شکست. 

٢)یونا  tulli حلزونه تو baby tv  رو خیلی دوست داره تا اینکه رفتم مهدشون دیدم نقاشی تمام بچه ها رو تو حیاط به بند چسبونده و آویزون کرده بودن. داشتم دنبال نقاشی یونا میگشتم ولی پیداش نمیکردم و رو همه نقاشی ها نوشته بود چه کسی یا چه چیزی رو بیشتر از همه دوست دارید؟اون رو نقاشی کنید. و جواب بچه ها رو هم کنار نقاشی هاشون نوشته بودن. بیشتر نقاش هایی رو که دیدم بچه ها عکس  فوتبال یا پدر و مادرشون رو کشیده بودن.چون عجله داشتم موفق به پیدا کردم نقاشی یونا خان نشدم و ...

یونا : دنبال چی میگشتی؟

من : دنبال نقاشی شما

یونا: من حلزون کشیدم

من :تعجبمتفکر

من: میدونی نقاشیت کدومه ؟

یونا : نه الان خوابم میاد نمیتونم با چشام پیداش کنم فردا که بیدار باشم پیداش میکنم

3) وقتی میبینه سرحال نیستم و صحبت نمیکنم میپرسه : مامانی ازم راضی هستی ؟

4)یونا مرتب اسم و فامیلش رو با شخصیت کارتونها و نمایشها عوض میکنه و هر روز ما یه پسر کوچولوی جدید تو خونمون داریم :

یه روز میگه : من سقندونم سقندون کوچولوی کوچولو

یه روز دیگه میگه : بیا فوتبال بازی کنیم من دلوازبانم. اون زردا چی بودن ؟که شوت تندتر میزدن؟شوتبانن.من شوتبانم.دلوازبان یه عالمه بلند میزنه از شوتبان بلندتر میزنه.

من : مگه شما ببر نیودی ؟

یونا : چرا اسمم دلوازبانه فامیلم ببره

 و روزهای دیگه ...

بعد از رفتن نمایش هم که اول گرگ شد و الانم میمونه

۵)یونا : من داداش دارم اسم داداشه من اردک و روباه و جوجه است.قوری اسم داداشه تو چیه ؟

قوری : منم مثل تو اردک و روباه و جوجه

یونا : تو فقط جوجه انتخاب کن مثل من.بقیه چیزها مثل من نباشه

۶)من : یونا اگه مسواک نزنی دندوناتو موش میخوره

یونا : هم موش میخوره هم گرگ.و دهانش رو باز کرد و گفت :این دایره رو میبینی این کوچیکه رو این موشه.این بزرگه هم گرگه.میبینی؟

٧)بابا سعید پرتقال خریده بود و قاچ کرد و به یونا گفت: این پرتقال خونی است

و یونا : نه من دوست ندارم بخورم .خونه سوال

بابا سعید : نه بابایی اسمش پرتقال خونیه.چون رنگش مثل خونه

ولی یونا دوست نداشت امتحان کنه  برای همین فرداش یواشکی براش آب گرفتم و بهش دادم

یونا: خونه؟

من : نه مامانی آب آلبالوههدروغگو(آب آلبالو هم تو خونه نداشتیم و یونا خان آمار همه چیز رو داره)

یونا : خریدیم ؟

من : آره

یونا : کی خریدیم؟

من : بابایی از که از اداره اومد خریده

یونا: کو ببینمش

من : همینقدر بود که برات درست کردم دیگه نداریم

و بالاخره خوردش تشویق 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ :: ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

لب دریا :

مهندس کوچولوی ما با دایی علی رفته سر پروژه( محل کار دایی علی ):

 بازی و جنگ یونا و مجمد امین (پسر خاله من):

 وروجکا  سر همه چیز دعواشون میشد و هردو تاشون میخواستن با یه چیز بازی کنن. 

عکس 1 و 2 : یونا جایزه بزرگش رو (دو پست قبل در باره اش گفته بودم) از فرشته مهربون گرفت.

عکس 3 : خونه عمو سهیل به یونا خیلی خوش گذشت چون همه ابزار موسیقی اونم از نوع مدرنش یکجا جمع بودن از گیتار گرفته تا استدیو خانگی.کاست یونا خان رو فراموش کردیم از عمو سهیل بگیریم .به دستم که رسید حتما براتون میذارم. 

عکس 4 :آقا یونا و الیسا خانم

قبل از این که برسیم در خونه شون یونا گفت : مامان من عاشگ الیسا هستم دیوونشم الان میرم به مامان الیسا خاله نگار میگم برام غذا درست کنه .(وقتی یونا تنهایی رفته بود سفر یه بار با مامان عاطی رفته بود خونه الیسا و خاله نگار براش غذا درست کرده بود) 

عکس 5 : یونا خیلی مراسم سنج و دمام و زنجیر زنی رو دوست داره و اینجا داره با سینه زنی که از تلوزیون پخش میشه به اتفاق بابا جون سینه میزنه.دمامی که داره(مامان عاطی براش گرفته) واقعی است و صداش خیلی بلنده و یونا خیلی دوستش داره و همه جا دوست داره با خودش ببردش ولی خونه خودمون چوبش رو ازش قایم کردیم مگرنه همسایه ها تا حالا برامون یه اعتراضیه نوشته بودن.

عکس 6 :سوغاتی بابا سعید با یه پلیور که عکسشو تو پست بعد میذارم. 

یونا با وسایلی که دایی علی براش گرفته :

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed