یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ :: ٦:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه(١۴ بهمن)  هستی اینا اومدن خونمون و یونا و هستی سنگ تموم گذاشتن از بازی کردن .یونا که صداش گرفت اینقدر اکشن بازی میکرد.تو مهد به یونا شعر جدید یاد داده بودن که خیلی قشنگ میخوند. گفتم یونا شعری که یاد گرفتی بخون و یونا با خنده شیطونش : یه توپ دارم قلقلیه ...

وروجک خودش میدونه این شعر براش خیلی ابتداییه و هر وقت میگیم شعر بخون برای اینکه شیطنت کنه و سرکارمون بذاره این رو میخونه.هستی هم یه شعر خوند و یونا : من اول یه شعر دیگه میخونم بعد شعری که تو مهد یاد گرفتم .بعد یه شعری خوند که از کلماتی که تو شعر هستی بود توش استفاده کرد.بچه ام شاعره بعدش هم گفت دیگه خسته شدم و آخرش شعر مهد کودک رو نخوند.

برای اینکه یونا و هستی به اشتها بیان براشون سالاد الویه مدل ماهی(عکس ٨) از سایت آشپزی رنگین و آسون ترین ژله طیبه جون خجالت (عکس ٧)رو درست کردم ولی ترجیح دادن بازی کنن و اصلا غذا نخوردن  ناراحت

(عکس ٩) قبل از اومدن هستی است و یونا بیصبرانه منتظره مهمانش است و (عکس ١٠) و عکس زیر یونا و هستی در حال بازی کردن هستنبغل

 

پنج شنبه(١۵ بهمن)   از طرف اداره رفتم آبادان و  جاتون خالی کلی خرید کردم .بعد از ظهر هم اینقدر خسته بودم که نتونستیم بریم بیرون و در عوضش فردا صبحش هفت و نیم بیدار شدم و قلیه ماهی و برنج رو درست کردم و رفتیم پارک ساحلی یونا کلی بازی کرد و ظهر برای ناهار برگشتیم.

اینم چند تا عکس :

دوچرخه سواری این جوری شروع شد :

و بعد از کلی سرعت رفتن و چرخیدن دور پارک به این مرحله ختم شد  متفکر :

اینم توپ بازی و بدو بدو لب کارون :

 بادبادک بازی(عکس ١۴) .سرسره بازی(عکس ١۵) و چرخ و فلک (عکس ١٧):

باد خوبی بود و بادبادک یونا حسابی اوج گرفت (عکس ١۶)

از اسکوتر بازی کردنش عکس نگرفتم چون همش استرس داشتم استرس   کارش خیلی خیلی خطرناک شده بود و اسکوتر رو برده بود بالای سرسره ...

شنبه(١٧ بهمن)  بعد از ظهر رفتیم دسته پلی استیشن یونا رو که خراب شده بود از تعمیر بگیریم و از اون طرف رفتیم بوف شام خوردیم.بارون شدیدی گرفت و تا ماشین فاصله داشتیم . بابا سعید یونا رو بغل کرد و تا در ماشین دویدیم.یونا میخندید و ذوق میکرد و بابا سعید رو میبوسید.شب خوبی بود قلب

بابا سعید از یکشنبه شب (١٨ بهمن) رفت ماموریت تهران و مامانی گلم صبح یکشنبه حرکت کرد و ظهر رسید اهواز که من و یونا تنها نباشیم.عکس زیر یونا داره با اسباب بازی که مامان عاطی براش آورده بازی میکنه :

یونا همش سراغ بابا جون رو میگرفت و بابا جون هم سه شنبه ظهر(٢٠بهمن)  اومداهواز.یونا و باباجونش با هم دنیایی دارنبغل . چهارشنبه ظهر (٢١ بهمن)  همگی حرکت کردیم و رفتیم که تعطیلات رو پیش خاله آنی و خاله نیلان و دایی علی... بغلباشیم.بابا سعید هم شنبه(24 بهمن) از تهران برگشت پیشمون و دو شنبه (26 بهمن) سه تایی (من و بابا سعید و یونا) برگشتیم اهواز.

 گزارش سفر (21 تا 26 بهمن) انشالله برای پست بعد و ...

چهارشنبه(٢٨ بهمن) :

 پسرم نفسم عمرم سه سال و نیمه شدنت مبارک قلب

 

عینک شنا کادوی سه و سال و نیمه شدن(42 ماهگی) یونا به انتخاب خودش :(اینقدر ذوق عینکش رو داشت که امروزN بار پرسید بابا کی میریم استخر و بابا سعید بردش استخر و حسابی بازی کرد به حدی که از خستگی موقع برگشتن تو ماشین خوابش برد)

بازم یونای بامزه من :

١)داشتیم با هم نگاه میکردیم (یونا حتی baby tvرو هم تنهایی نمیبینه) :

من : مامان ببین این کرم ابریشمه بعد دور خودش از اینا (اسمش رو یادم رفته بودخجالت) درست میکنه بعدش میشه پروانه

یونا : اینا که دورش میکنه اسمش توله است

من : نه مامانی توله نیست

یونا : چرا خاله مریم (مربی مهدش)گفت اسمش توله است

من یه دفعه یادم اومد : پیله.اسمش پیله است

یونا : آره یادم اومد پیله است

٢)از اداره رفتم دنبال یونا و رسیدیم خونه :

یونا : من میگم دستامونو میشوریم لباسامون رو عوض میکنیم میریم تو اتاگ من. من غذا میخورم بازی هم میکنیم بعد تو بگو فکر خوبیه

٣)یونا به کلمات و جملات و معنی اونا خیلی دقت میکنه و همه رو میپرسه :

داشتیم آهنگ همه چی آرومه گوش میکردیم :

یونا : سیرابم کن یعنی چی ؟...تشنه چشمات یعنی چی؟...آرامش ؟دل بستی ؟

من همه رو به زبان ساده براش معنی کردم و در معنی دل بستی گفتم یعنی دوستم داری و یونا : بابا من به تو دل بستم.مامانی من به تو دل بستم

۴)یونا همچنان علاقه مند به خانه داری داشت  خرده ریزهای  کف آشپزخونه رو جارو میزد(عکس ١) که یه چیز سیاه کف آشپزخونه دید و فکر کرد سوسکه  :

یونا : سوسک... مامانی من سوسک دیدم .میترسم

من : سوسک نیست مامان .سوسک  که تکون میخوره.

یونا: چرا سوسکه ولی مرده شده

من : سوسکه که دوستته مگه از دوستت میترسی ؟

یونا : سوسکه سیاه دوست ندارم فگد سوسکه گهوه ای خوشم میاد .

یونا : الان میزنمش که مرده بشه (عکس ٢و٣)

۵)اینجا میخواست چراغ قوه رو از بالای میز برداره و قدش نمیرسید(عکس ۴)بعد صندلی گذاشت زیر پاش(عکس ۵) و پروژه خاتمه پیدا کرد(عکس ۶) :

و موفقیت  : 

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ :: ٥:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

متاسفانه من و بابا سعید نمیتونم به "نه"  گفتن در برابرخواسته های پسر کوچولومون عادت کنیم ولی هر دو نگران اون روزی هستیم که قادر نباشیم پاسخگوی خواسته ای از جانب اون باشیم ومجبور به گفتن "نه " بشیم و یونا با این کلمه غریب باشه ...یونا فقط دوست داره خرید کنه ولی این خرید چه از نوع اسباب بازی باشه و چه خوردنی فرقی نمیکنه چون خوردنی ها رو نمیخوره و با اسباب بازی ها بازی نمیکنه و  خرید بعضی چیزها براش یه عادت شده مثلا ...

ما همیشه میوه و سبزیجاتمون رو از یه جا میخریم و توی اون سوپر میوه یه سری کمپوتهای آناناس و انبه و آلوورا و آنانس طبیعی به ردیف چیده شده

 و یونا هر دفعه که میریم خرید باید یکی از اونا روهم  بخره و اگه بخوردشون که نوش جانش فقط دوست داره بخره و بذاره تو یخچال که من و بابا سعید بخوریمش.

یا هر دفعه که میریم فروشگاه هدیه علاوه بر سایر چیزهای متفرقه ای که برمیداره اینا جز خرید ثابتش هستن : ١) پاستیل کندی میکس٢)کنسرو زیتونهایی که هسته نداره وجای هسته اش خیار شوره(این یکی نوش جونش چون دوست داره و همه رو میخوره)٣) یکی از شامپو عروسکی های اوه(جدیدا ایوان هم اضافه شده) رو هم برمیداره و به عنوان صابون ازش استفاده میکنه.همه چیز از قوری (عکس d)شروع شد اول از همه قوری رو خودم براش گرفتم و تا حدود زیادی مشکل شستن دستهاش حل شد و بعد از اون دایناسور(عکسe-یونا بهش میگه داداش قوری) وجوجه قرمز(دومی از راست تو عکس دسته جمعی-یونا بهش میگه خواهر قوری) رو خرید بعد تایگل(اولی از راست توعکس دسته جمعی-یونا میگه این منم که ببرم) و بچه کابوی(چهارمی از راست تو عکس دسته جمعی-یونا بهش میگه عموی قوری) .شرک رو هم سه شنبه گرفت.و هر کدوم رو هم که میخره میبره به قوری نشون میده و میگه قوری.قوری جون داداشتو خریدم

مونده(وینی پو(عکس f)-خرس (عکس b)-اسکوبیدو(عکسc)-بچه کابوی دختر(سومی از سمت راست تو عکس دسته جمعی)-سگ آبی(عکس a)) که بعدا میخریم هیپنوتیزم.(چون هنوز فروشگاه هدیه اینا رو نیاورده).

یه روز  که مامان عاطی اینا اهواز بودن و من اداره بودم و یونا پیش مامان عاطی بود شامپوهای دایناسور و جوجه قرمز رو خالی کرده بود توی قوری و انداخته بودشون تو سطل زباله و ...

یونا : قوری قوری دوباره خواهر و داداشت  رو میخرم

قوری : آخه این چه کاریه چرا انداختیشون که بخوای دوباره بخری

یونا : آخه تو داشتی تمام میشدی من ریختم که تو پربشی.اشکالی نداره قوری میخرمشون .

 

من همیشه برای یونا خمیر آریا  میگرفتم ولی این بار از این خمیر(عکس زیر)براش گرفتم و خیلی راضی هستم.خوبیش به اینه که هر رنگی یه ظرف داره و خمیرها خشک نمیشه(البته یونا خان همه رنگها رو قاطی میکنه) و از طرفی خیلی خیلی نرم و لطیف است و روی اون نوشته اگه توسط کودک بلعیده بشه مشکلی براش پیش نمیاد.(من این موضوع رو به یونا نگفتم مگرنه همه رو تست میکرد)

پنج شنبه دو هفته قبل  مامان عاطی اینا اومدن پیشمون و دو روز بعدش  برگشتن :

عکس 1 : بخار پز کادو تولدمه که مامان گلم زحمت کشید و قبل از اومدنشون برام فرستاد.

عکس 2 : بسکوییتهای که مامان عاطی برای یونا آورد.

عکس 3 : کادو خاله نیلانی است برای یونا(اسکیت مورد علاقه یونا خان)

عکس 4 وعکس 8 : پت و مت که خاله آنی جون برای یونا فرستاده بود

 

 

مامان اینا که اینجا بودن قابلمه برنجی با آب جوش توی اون افتاد و تمام برنج ها پخش شد کف آشپزخونه و زیر وسایل و ... همه گرفتار تمیز کاری شده بودیم و تو این فرصت میتونید یونا خان رو ببینید :

بعدش که دیدم یونا تو چه وضعیتی است برای اینکه  راضی بشه  با من بیاد دستاشو بشوره و لباسشو عوض کنم گفتم : خسته نباشی مامان دیگه خسته شدی بیا بریم دستامون رو بشوریم قربونش برم پسرم خسته شد

یونا گفت : هر کاری داری به من بگو. به من

 

برای تشویق یونا به انجام کارهای خوب یه برگه زده ام به یخچال که به ازای هر کار خوب یونا یه ضربدر میزنیم و بهش گفتم وقتی کارهای خوبش رسید به ده تا فرشته مهربون براش جایزه میفرسته.

یونا : مامان کار خوب قوری و سوسکه رو هم بنویس تا فرشته مهربون برای اونا هم جایزه بیاره.من هم کار خوب تو و بابا رو مثلث میکشم تو کار خوب من و قوری و سوسکه رو صربدر بکش من مثلث میکشم.باشه ؟

اول قرار این بود که ضربدها که ده تا شد فرشته مهربون برای یونا همه رنگهایی از خمیری که عکسش رو گذاشتم بیاره

یونا : یه سفید یه گرمز یه صورتی با یه زرد با یه سفید بذار تو تنور یه نارنجی خوشگل در میاد.آبی هم قاطی میکنی خوب با دیگه دیگه دیگه دیگه آبی آسمانی باااا گهوه ای نارنجی در میاد بعد میذاریش تو تنور...

 تا اینکه یونا سرفه میکرد و یکشنبه هفته قبل بردیمش دکتر کاوش(یونا دکترش رو خیلی دوست داره و خیلی قشنگ با دکتر سلام کرد و خداحافظی کرد) و تو مسیری که داشتیم برای خریدداروهاش میرفتیم یه مغازه اسباب بازی بود و اونجا یونا بیلیارد دید و ...

یونا: فرشته مهربون .فرشته مهربون 

من : مامان فرشته مهربون صحبت نمیکنه چیکارش دادی

یونا : صحبت کنه. فرشته مهربون. فرشته مهربون

فرشته مهربون : چیه یونا ؟

یونا : میگم خوب وقتی کارای خوب من ده تا شد برام از اینا بگیر.چوبشم بیار چوبش دو تا باشه یکی سیاه یکی خاکستری.قوری قوری

قوری : بله

یونا : تو هم که کارات زیاد شد فرشته مهربون برات از همین میزا بیلیاردا میاره برا من و تو و سوسکه تو میخوای چوبش چه رنگی باشه...

و بعد از اون.... یونا بیاد زیتون و پارک نره!در پارک تاریک تاریک بود

بابا سعید : بابایی ببین پارک تعطیله

یونا : اون برش بازه(پارک زیتون دو قسمته یه طرفش وسایل برقی داره و یه طرفش تاب و سرسره و ...)

بابا سعید : ببین بابایی اون طرفش هم تاریکه

یونا در حالی میرفت طرف بابا سعید که از ماشین پیاده شه : ولش کن اشکال نداره بیا بریم نگاه کنیم اگه تعطیل بود میریم پارک ساحلی

و از شانس یونا پارک زیتون رو کامل برداشته بودن و احتمالا میخوان جدیدش کنن

بعد رفتیم پارک ساحلی و یونا حسابی بازی کرد.

دیدم زمان زیادی لازم است تا کارهای خوب یونا به ده برسه برای همین

من : مامان فرشته مهربون گفته اگه تا امشب همش کار خوب انجام بدی یه جایزه کوچولو برات میفرسته (عکس 6 و 7)

یونا: بگو بزرگه رو بفرسته  اگه زیر بالشم جا نشد بذارتش کنار فوتبال دستیم

من : نه مامانی فعلا گفته جایزه کوچولو.برای جایزه بزرگ باید خیلی کار خوب انجام بدی

یونا : الان چند تا ضربدر دارم؟

من : 5 تا

یونا : سوسکه و قوری چی؟اونا چند تا ؟

من : سوسکه هم 5 تا قوری 4 تا

یونا از جایزه کوچولوی فرشته مهربون  خیلی خوشش اومد و خوب سرش رو گرم کرد. مخصوصا کار دستی رو.اصلا فکر نمیکردم اینقدر قشنگ شکلها رو قیچی کنه و سر جاش بچسبونه .صبح دوشنبه بر خلاف همیشه به ذوق کاردستی بیدار شد(عکس۵) و سرحال رفت مهد کودک.

دوشنبه ظهر از مهد یونا زنگ زدن که یونا افتاده و گوشش خون اومده من از یه طرف و بابا سعید از طرف دیگه خودمون رو رسوندیم.

خانم خادم میگفت چند بار رفته بوده پشت تاب و من گرفتمش ولی یه لحظه غافل شدم  و تاب بهش خورده بود .ولی از اونجایی که یونای ما قوی است وقتی ما رو دید گریه نمیکرد و اصلا شکایتی نکرد فقط وقتی ازش پرسیدم چی شده؟ 

یونا : بهار تاب بازی میکرد خورد به من .من گفتم گوشم گوشم گریه کردم.خانم خادم هم بهم یه چیزی داد اسمش آب غند بود.آب ریخت خوووب بعد غند ریخت بعد قاطیش کرد داد به من خوردم.میخوام الانم از اون آب غندا بخورم .خوشم اومد از آب غند

و تا شب  خدا میدونه چقدر آب قند خورد.

بابا سعید تا آخر هفته موند پیش یونا و سه شنبه صبح بردش عمو دکتر کاوش(یونا عمو دکتر کاوش رو خیلی دوست داره و براش شکلات برد) برای گوشش که خدا رو شکر مشکلی نداشت فقط تا الان هم ورم داره و موقع تعویض لباس اذیت میشه.از اون طرف هم برده بودش دندانپزشک برای چکاپ و زدن فلوراید.و بعدش برده بودش نمایشگاه براش اینا رو گرفته بود : 

بعد از ظهر سه شنبه  من و یونا رفتیم زیارت عاشورا منزل مادر عمو سجاد و از اون طرف رفتیم فروشگاه هدیه خرید و بابا سعید هم اومد پیشمون.گزارش چهار شنبه به بعد انشالله برای پست بعدی

همچنان گفتگوهای بین من(قوری-سوسکه و ... ) و یونا ادامه داره :

1) یونا بعد از گرفتن خمیرش به عنوان جایزه  : قوری ببین من جایزه گرفتم

قوری : چی کردی که جایزه گرفتی؟

یونا : همه چی. کار خوب

قوری : مثلا چه کار خوبی؟

یونا : مثلا خوابیدم.

قوری : منم دوست دارم مثل تو از این جایزه ها بگیرم

یونا : مامان برای قوری هم از اینا میخری ؟

من : خوب هر کسی باید مامان خودش براش بخره

یونا : به مامانت بگو برات بخره

قوری : آخه مامانم نیستش

یونا : میگما قوری مامانت کجاست ؟

قوری : مامانم رفته سر کار

یونا : الان که شبه

قوری: مامانم دکتره شبا میره مریضا رو خوب کنه.مامان تو چیکارست ؟

یونا : مامانه من اداریه میره اداره.مامانم  دکتره سگ و گربه و این جور چیزاستدروغگو

قوری : خوب حالا من چیکار کنم که خمیر ندارم؟

یونا : اشکال نداره قوری جون. با خمیر من بازی کن. هم مال من باشه هم مال تو .باشه قوری ؟

قوری: باشه

2)یونا : سوسکه من دوست دارم. گربونت برم الهی. عاشگتم

3)یونا : سوسکه بیا غذا بخوریم.من غذا خوردم بزرگ شدم وقتی بزرگ بشم دیگه نمیرم هادی هدی میرم مدرسه .الان خسته شدم میرم تو یخچال دوباره کوچک بشم

و ...

 

 

 

بامزه گی های آقا یونا :

1)یونا : مامان کی من دوباره کوچیک میشم ؟

2)یونا : من میگم نفسم. عمرم. گشنگم. دورت بگردم. عزیزم .بعد وقتی گفتم عزیزم تو بگو بیا بشین کنارم که خیلی دوست دارم

3)شب قبل از اومدن مامانم اینا یونا طبق معمول من رو میکشوند که با هم بازی کنیم :

من : یونا مامان بیا با هم خونه رو مرتب کنیم مامان عاطی اینا میخوان بیان خونه تمیز باشه

یونا : ولش کن جمع نکن مامان عاطی خودش جمع میکنه

و بابا سعید : من میرم زباله ها رو بذارم بیرون

یونا : ولش کن بابا جون میاد میبردشون

4)عمو پورنگ داشت میخوند  : دکتر بشی انشالله پروفسور بشی انشالله

یونا :چرا نمیگه اسپایدر من بشی انشالله بت من بشی انشالله

5)من همیشه روی فر گاز رو فویل میکشم چون فرصت ندارم هر روز گاز رو تمیز کنم مامان که اینجا بود مثل همیشه تمام خونه رو برق انداخت و گاز رو هم تمیز کرد و فویلش رو برداشت که بعدا من روش بکشم(تو خونه فویل تمیز نداشتیم).

یونا : مامان چرا اینو برداشتی ؟

من : مامان عاطی تمیزش کرده

یونا : چرا پس گبلنا میذاشتی روش

من : خوب برای اینکه کثیف نشه

یونا : چرا کثیفش میکردی ؟

من : غذا درست میکردم کثیف میشد

یونا : دیگه کثیفش نکن خوب.چون مامان عاطی زحمت کشیده تمیزش کرده

3 بهمن آقا نیما (گل پسر همکار مامان لیلی) به دنیا اومد.این عکس 2 روزگی آقا نیما است که ما رفتیم دیدنش و با تاخیر میذارم:

نیلوفر جون(خواهر نیما خان) و آقا یونا

یونا هنوز هم دوست داره ما کامپیوتر و پلی استیشن بازی کنیم و نگاه کنه.

هنوز هم یونا در حال بازی و شیطنت غذا میخوره و مامان لیلی بشقاب به دست پشت سرش میره و قاشق غذا رو به دهانش میذاره.  



موضوع مطلب :
دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ :: ٥:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifیونای من هنوز هم نمیتونه خودش رو سرگرم کنه و اصلا علاقه ای به بازی با اسباب بازیهای رنگ و وارنگش نداره و دوست داره با مامان لیلی در نقش قوری سوسکه شیر ببر گاواسپایدر من بت من سوپر من کلاه قرمزی و جیمی   ... صحبت کنه و در حقیقت من با صدای حیوانات همبازی یونا هستم . و وقتی مامان لیلی نیستم اینجوری صدام میکنه : دوستم سوسکه ...و یا توی خیابون و فروشگاه شلوغ وقتی با من صحبت میکنه و با صدای خودم جوابش رو میدم میگه : سوسکه صحبت کنه 

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifچند روزه تا در مهد میرم دنبالش میگه من هنوزم ببرم و وقتی یونا ببر میشه من هم باید شیر بشم و شیر شدن خیلی سختتر از قوری و سوسکه شدنه چون باید صدام رو مثل شیر کنم نگرانو وقتی بهش میگم پسرم یا یونا میگه من یونا نیستم من الان ببر هستم نگو پسرم.

من : شما ببر کوچولوی منی ؟

یونا : نه من ببر کوچولو نیستم .من ببر بزرگم.هااااااااا(صدای ببر).اسم بچه ام هم توله است.

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifیونا افتاد و پاش به لبه کابینت خورد و یه خراش برداشت :

یونا : پام پام پام ... پام درد میکنه ناراحت

من : شما که ببر هستی.ببرها شجاع هستن

یونا : من الان ببر نیستم الان یونام

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifمن : یونا مامان آرین جون  زنگ زد که من و شما و آرین و مامانش بریم بیرون شما بازی کنی ولی خواب بودی

یونا با چشمای گرد و متعجب  : خوب بعدش چی شد؟

من : خوب هیچی دیگه شما خواب بودی

یونا : بعدش اونا خودشون رفتن ؟

من : آره

یونا : تو هم با اونا رفتی ؟

من : نه پسرم من که بدون شما نمیرم انشالله یه بار دیگه همه با هم میریم بیرون

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifوقتی یونا پیش مامان عاطی اینا بود خاله نیلان  برای اینکه یونا نبینه و یاد نگیره به یونا میگه خاله چشمت رو ببند و بعد میره دمام یونا رو جلوی بخاری گرم میکنه(اگه دمام رو گرم کنیم صداش بهتر میشه).چند روز بعد یونا به خاله افسانه(خانم دوست دایی علی) میگه : خاله افسانه چشمت رو ببند . و بعد میره و دمامش رو میگیره جلوی بخاری و گرمش میکنه متفکر

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifاسباب بازی های جدید یونا خان : اسکوپ بستنی- کوب کوب(گوشت کوب)-قاشقهای چوبی-ملاقه-کفگیر-پوست گیر هویچ...

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifمامان عاطی داشت برام تعریف میکرد هنوز از مخفیگاه های خونشون(زیر مبل و پشت مبل و ...) چیزهایی که یونا قایم کرده پیدا میکنه و قربون صدقه یونا خان میرفت:

مامان عاطی : عینکم هم نیست احتمالا کار امیر شهیاده

من : یونا امیر شهیاد عینک مامان عاطی رو قایم کرده نمیدونی کجاست ؟

یونا : چرا میدونم.انداخته تو سطل آغشالی عمو آغشالی هم بردتش

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifیونا: مامان یادته عروس شدی ؟

من : کی پسرم ؟

یونا : عروس شده بودی خاله سونیا و مامان ملینا هم اومده بودن.یادته ؟

من : پسرم اون که زیارت عاشورا بود(حالا خوبه لباس مشکی تنم بود با روسری و خیلی ها هم گریه میکردن )

یونا : دوست دارم عروس بشی

من : پسرم من یه بار عروس شدم تو انشالله داماد باشی

یونا : نه من دوست دارم عروس بشم.تو کی عروس شدی؟

من : تو اون موقع نبودی

یونا : من کجا بودم ؟ دوست دارم من هم باشم

من : تو پیش خدا بودی

یونا : نمیخوام پیش خدا باشم

من : بعدش خدا تو رو فرستاد برای ما که عزیزمون بشی بغل

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifیونا شیطنت کرد و من : یونا ببین داری ناراحتم میکنی

یونا : ناراحت نباش.پسر خوبی ام

من : باشه اگه شما کار بدنکنی ناراحت نیستم

یونا : باهام دوستی ؟

من : آره

یونا : هم دوستمی هم عاشگمی؟

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif  پنج شنبه رفتیم خونه هستی کوچولو و یونا و هستی حسابی با هم بازی کردن .(اینجا اسکوتر هاشون رو با هم عوض کردن)

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifاین عکس جشن شب یلدا مهد کودک هادی و هدی است.(تازه برامون چاپش کردن). یونا مریض بوده و تو عکس مشخصه که حال نداره

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif شنبه تولدم بود بابا سعید از اداره که برگشت زحمت کشید و برام یه کیک آورد که به سلیقه آقا یونا هم سازگار باشه چون یونا میگفت تولد منه تولد مامانی نیست.

یونا (خیلی جدی در حالی که دستشو هم تکون میداد): بابا سعید پس چرا فشفشه نگرفتی؟گفته بودم فشفشه هم بگیر 

بعدش هم آقا یونا شمع گذاشت و شمع ها رو فوت کرد و کیک رو برید و کلی برام رقصید بغل

بعد رفتیم رستوران راکی و شام خوردیم.سوپ جو ( که خیلی خوشمزه بود) کباب و مرغ مخصوص راکی

کادوی بابا سعید گلقلب هم یه نیم سکه بود و یه سرویس قابلمه ١٢ تکه چدنی دسینی و ست کفگیر و ملاقه  دسینی که رنگش بین سه رنگ سبز و نارنجی و قرمز به سلیقه آقا یونا قرمز انتخاب شده(بند یک فرزند سالاری)

یونا : میگما دو تا بگیر.گرمزش ماله من باشه سبزش برای مامانی.

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifاز سعید عزیزم  ممنونم  که با همه مهربونی هاش جای خالی همه فامیل و دوستانم که از من دور هستن رو برام پر کرده.و از تمامی دوستان و فامیل که بهم زنگ زدن (مامانم-بابام-خواهرهام- داداشم علی-عمه های یونا-عمو و زن عموی یونا-مامان و بابای سعید جون-طیبه جون-عاطفه جون از امریکا) یا اس ام اس زدن(هاله جون دختر خاله ام-سحر جون مامان کیارش-ثمانه جون مامان مهدیار-مامان علی و مهدی-المیرا جون مامان کیان) یا ایمیل زدن(مریم جون از انگلیس) و کامنت گذاشتن(ماشالله تعداد زیاده اسم نمیبرم قلبشکر میکنم.خدا رو شکر میکنم که دوستانی دارم که با وجود تنها بودنمون توی این شهر همیشه به یادم هستند.دوستتون دارم بغل

هر چقدر یونا بزرگتر میشه من بیشتر وقت کم میارم .صبح تا ظهر که اداره هستم و بعد از اون فقط بتونم سعی کنم غذا درست کنم و به کارهای خونه برسم و وبلاگ یونا رو با تاخیر آپ کنم(اونم به سختی چون یونا دستم رو میکشه و دوست داره همش باهاش بازی کنم).ممنونم که همیشه به یادم هستید و به وبلاگ یونای من سر میزنیدو برام کامنت میذارید من رو ببخشید که وقت نمیکنم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم ولی همیشه به یادتون هستم قلب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed