یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

سلام

امروز آقا یونای ما ٣٢ ماهه یا به عبارتی ٢سال و ٨ ماهه شد.

پسرم ,قند عسلم  دو سال و هشت ماهگیت مبارک.ماچتشویق

و امروز تولد بابا سعید مهربون و دوست داشتنی هم است .

 بابا سعید من و یونا یه عااااااااااااااالمه دوستت داریمقلب. تولدت مبارکتشویق.انشالله تولد ١٢٠سالگی رو جشن بگیری .

و فردا...

بازم تولد یه بابای مهربون دیگه است.بله ... فردا تولد بابا سیروس (بابای بابا سعید و پدر بزرگ یونا)است.

بابا سیروس تولد شما هم مبارک.تشویقانشالله شما هم تولد ١٢٠سالگیتون رو جشن بگیرید .بابا سیروس به سلامتی عازم مکه است و براشون آرزوی سلامتی میکنیم.اینم یونا و بابابزرگ مهربون(هفت ماهگی یونا)

یونا و بابابزرگ سیروس

 

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

تولد بابا سعید رو دیشب گرفتیم و آقا یونای ما حاضر نشد لباسشو عوض کنه و عکس بگیره و میخواست کیک تولد بابا سعید رو  هر چه زودتر نوش جان کنه.

اینقدر هولمون کرد که نفهمیدیم چیکار کردیم.ناخنکاش رو رو کیک ببینید:

آخرش مجبور شدیم کیک رو از پشتش که تو عکس پیدا نباشه براش تیکه کردیم .

بعد با بابا سعید دو تایی شمع فوت کردن. آقا یونا با همون لباس خونگیش یه رقص درست و حسابی هم برای تولد باباش کرد.میرقصید و میخوند :

 

اینم چند تا عکس دیگه : 

عمو سجاد و خاله افروز هم که قرار بود بیان و یونا خیلی منتظرشون بود و میگفت الان بیااان.بعد از اومدنشون هم خیلی خوشحال بود و برای اونا هم کلی رقصید و شیرین زبونی کرد.وروجک میگفت : خاله افروز خیلی شیطونه

خاله افروز میگفت مگه چیکار کردم ؟

یونا : به گل دست زدی

با شکر خدای مهربون برای دادن دو نعمت بزرگ سلامتی و خوشبختی به من و یونا و بابا سعید میریم سراغ  چند تا از شیرین زبونی های آقا یونا :

١)یونا ظاهرا میخواد دوست خیالیش امیر شهیاد رو عوض کنه :

چند روز پیش :    

یونا: یه موبایلی(منظورش موبایله واقعی است آخه چند تا موبایل اسباب بازی داره) بخر به دوستم زنگ بزنم

من: اسم دوستت چیه ؟

یونا : اسم دوستم الیانسه

من : إه.الیانس؟!فامیلش چیه ؟

یونا : فامیلش بلد نیستم.

بعد یه کم فکر : فامیلیش شکل منه موهاشم شکل منه .

یه روز دیگه :

یونا : مامانی ببین این دوستمه ایناش (اشاره به رو به روش که هیچکس و هیچ چیز هم  نیست)داریم با هم بدو بدو بازی میکنیم.

من : اسمش چیه ؟

یونا : اسمش محمد لضا.اسمش محمد لضاست.دوستمه(جالبه که ما اصلا دور و برمون این اسم رو نداریم)

بازم اشاره به کنارش : مامانی این خاله آنی است باهاش صحبت کن

اشاره به یه طرف دیگه : اینم خاله نیلانه با خاله نیلانم صحبت کن

و معرفی میشود : دوست جدید خیالی یونا محمد لضا .البته هنوز هم امیر شهیاد حضور داره و کاملا از ذهنش نرفته ولی محمد رضا هم تو خونه حضور پیدا کرده.

یونا مرتب با محمد رضا با موبایلش صحبت میکنه.بیچاره امیر شهیاد زیاد اهل تلفن نبود.

یونا موبایل به دست : دوستمه محمد لضاست.سلاااام خوبی؟دیگه چه خبر؟...

یونا : مامان به محمد لضا زنگ زدم

و گوشی به من و بابا سعید هم میده که با محمد لضا صحبت کنیم.و بعد هم که صحبتش تمام میشه میگه : سلام رسوند

٢)داشتم براش شعر میخوندم که یعنی بخوابه : پروانه شایسته پر میزنه آهسته پراشو جمع میکنه از بچه ها میترسه بیا بیا منم من. من یونای خوشگلم من

یونا : بگو من مامان لیلی خوشگلم من

٣)توایام عید یه روز خونه خاله فریده بودیم و کم کم داشتیم بلند میشدیم که خاله فریده یادش اومد قفس بلبل محمد امین رو که خیلی هم دوستش داره بیاره و به یونا نشون بده. حالا تو بلند شدن ما و گریه یونا و محمد امین که یونا میگفت : میخوااامش.میخوام ببرمش و محمد امین هم گریه که مال منه.بابا سعید که اومده بود دنبالمون دید یونا داره گریه میکنه و گفت چی شده پسرم ؟

یونا : این عنکبوته رو میخوام مال من باشه ه ه ه

قربونش برم فکر میکرد اسم بلبله عنکبوته

۴)یونا مشتری ثابت پیتزا چی چی نی است . طبق معمول داشت پیتزا میخورد و میز سمت راستمون دو تا دختر کوچولو داشتن. میز پشت سرمون و سمت راستمون هم هر کدوم یه دختر کوچولوداشتن.یونا در حال خوردن نی نی ها رو هم نگاه میکرد و ازمن دربارشون میپرسید که چیکار میکنن و ... .

من یکی یکی نی نی ها رو بهش نشون دادم و گفتم: مامانی این نی نی یه دختره یا پسر ؟ هر چهار تا رو درست گفت دختر.پرسیدم خودت چی؟شما دختری یا پسر؟گفت : من پسرم

داشتم با خودم میگفتم پسر و دختر رو کاملا تشخیص میده که گفت : مامانی هم پسره

من : مامانی  ی ی من دخترم .مامانی دختره بابایی پسره

یونا با ناراحتی : نه ه ه ه دوست دارم تو هم پسر باشی ی ی

قبلا هم بهم اینو گفته بود.جالبه که همیشه دوست داره منم مثل خودش و باباییش پسر باشم و انگار دوست داره هممون مثل هم باشیم و دختر بودن من رو یه جدایی میدونه.

۵)بیرون بودیم و از رو زمین یه سیگار برداشت.من خیلی عصبانی و کلافه شدم و گفتم مامانی این معلوم نیست چی است و مال کیه.هر چی هست خیلی خیلی کثیفه.مریض میشی

یونا : مامانی ناراحتی؟

من : خیلی زیاااد

یونا : ناراحت نباااش

من : به شرطی که قول بدی دیگه از رو زمین چیزی بر نداری

یونا : دیگه از رو زمین چیزی برنمیدارم و بوس خوشمزه هم کرد که دیگه تسلیم شدم

من : قربونت برم آفرین پسرم

یونا : دیدی؟دیدی با هم دوست شدیم.حالا خوشحال شدیم.دیدی؟

۶)یونا : مامانی اگه گفتی کی اینجوری گریه میکنه إهه إهه إهه

من : نمیدونم مامانی

یونا : بگو بگو کی اینجوری گریه میکنه ؟اگه گفتی ؟

من : نمیدونم عزیزم شما بگو

یونا : موشه اینجوری گریه میکنه موشه که با عمو نوروز اینا بود

راست میگفت.تو مراسم عید ساحلی کیانپارس که عمو نوروز و حاجی فیروز و موشه و آقا گاوه بودن موشه اینجوری گریه میکرد.باید بگم که عمه سارا فیلم گرفته و یونا مرتب نگاه میکنه.

یونا : مامانی اگه گفتی کی اینجوری میکنه؟(یه پاشو به حالت لگد به طرف عقب برد)

من : نمیدونم پسرم

یونا : مهرشاد اینجوری میکنه.

مهرشاد(خواننده)توآخر کلیپ کاش میشد قند و عسل یا به قول یونا کاش میشد گند و عشل این کار رو میکنه.

٧)یونا سوار دوچرخه : مامانی ببین چه تند میرم.تند تند میرم.نگاه کن.دیدی ؟

٨)وقتی میخواد بهش چیزی بدیم میگه : مامانی یا بابا سعید بیزحمت ... رو بده.

٩)داشتم براش شعر میخوندم توی شعرم ستاره بود.

یونا : کدوم شتااااره ؟

من : ستاره تو آسمون

یونا : ستاره تو آسمون یا ستاره که با خانما تو ماشین بود.

من : تو ماشین بود ؟!کدوم مامانی ؟

یونا : ستاره که نی نی بود

قربونش برم با ستاره دختر یکی از همکارام بود که فقط یه بار دیده بودش اونم پنج اسفند(تقریبا دو ماه قبل) و اصلا هم صحبتش تو خونه نیست .

١٠)این روزها یونا همچنان چهار دست و پا تو خونه راه میره و سوار رورووک هم میشه.

یونا : مامانی ملینا (دختر همکارم مهوین جون است که همکلاسی یونا هم هست) آش میخوره ما هم غذا میخوریم ملینا غذامونو میریزه ه ه ه.(ملینا فقط یه بار غذای یونا رو ریخته)

من : مامانی ملینا نی نی یه.فقط یه بار غذاتو ریخت همیشه که نمیریزه

یونا : چرا میریزه.منم نی نی ام.دده دده باببا باببا

١١)یونا مرتب از گذشته تعریف میکنه و میگه یادته ... .

یونا : مامانی یادته که کوچک بودم دنیا بودم(منظورش اینه که به دنیا اومده بوده)سوسیس میخوردم.

١٢)یه سی دی دستش بود گفتم : مامان این سی دی چیه ؟

گفت : فکر کنم یه حسن کچلی چیزی باشه

١٣)یونا تو شیشه اش آب کرده بود و داد به من : مامانی ببین چه با حالش کردم.بخور

١۴)یونا آهنگ سپهر نازم (نگار و سپهر) رو خیلی دوست داره و فکر میکنه این آهنگ سپهر نازم خودمونه.از روزی که رفتیم پارک و کیارش رو هم دیده بعد از این که آهنگ سپهر رو گوش میده میگه آهنگ کیارش هم بذار و من باید تیکه های سپهر رو تبدیل به کیارش کنم و براش بخونم.

١۵)یونا با بابا سعید بازی میکردن و یونا بابا سعید رو میانداخت رو زمین و با هم میخندیدن.

یونا : بابا میخوام دوباره بیوفتونمت

١۶)ظهر موقع ناهار:

من : یونا یادم بیار رفتیم بیرون برای دوچرخه ات بوق بخرم

یونا : الان یادت آوردم بخر

پ.ن.١):

خلاصه : یونای دو سال و ٨ ماهه ما ١۶ کیلو وزن و ٩٩ سانتیمتر قد داره.

رنگها رو میشناسه و دختر   Meegos  و  پسرMeegos  رو تشخیص میده.شعرها و آهنگهای بزرگها و نی نی ها رو زود زود حفظ میشه.خدا رو شکر هنوز هم حسادت تو وجودش نیست و از این که میبینه من و بابا سعیدش بچه دیگه ای رو بغل میکنیم اصلا ناراحت نمیشه و وسایلش رو به راحتی به دوستاش میده.از هفت ماهگی تا الان وقتی ما میریم سرکار میبریمش پیش پرستارش (مامان جون- خانم حیدری ).شیرین زبونی هاش دل ما رو برده نمیدونیم چیکار کنیم بخوریمش یا نخوریمش این وروجک خوردنی رو.



موضوع مطلب :
جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام

خوب هستید ؟ این روزها پست گذاشتن برای یونا برام خیلی سخت شده آخه همه  صحبتاش دل آدم رو میبره و دوست دارم از لحظه به لحظه اش فیلم بگیریم و اگه بخوام همه روبنویسم همش باید کاغذ و قلم به دست باشم.

خوردنی بود و خوردنی تر شده.کارها و حرکاتش مثل آدم بزرگاست.میل ندارم گفتنش, شعر خوندنش, میخ رو با چکش کوبیدنش ,کار کردنش با آچار و پیچ گوشتی, جدی صحبت کردنش و... و...

بهم میگه : عزیزم. قربونت برم من .عزیز دل من.مامان خوبم.مامان خوشگلم

بعضی وقتها هم میگه : مامان بی ادب

راستی یونا رنگها روهم بلده که هر بار که پست میذارم یادم  میره بگم.

عید که پیش مامان عاطی اینا بودیم با خاله آنی با ماشین از لب دریا رد میشدیم که یونایه نفر رو که لباس خرگوشه تنش بود دید و گفت دوست دارم بریم پیشش.آخر شب بود و هوا هم لب دریا سرد بود از طرفی یونا هم لباس گرم تنش نبود. بهش قول دادیم یه روز با لباس گرم میبریمش که متاسفانه وقت نشد تا چند شب پیش خاله آنی رفته بود لب دریا و آقا خرگوشه رو دیده بود دلش گرفته بود و یادش اومده بود به یونا بدقولی کرده.از همونجا زنگ زد و به من گفت تو رو خدا یونا رو ببر جایی که آقا خرگوشه داشته باشه من خیلی ناراحتم بهش قول دادم و نبردمش و خرگوشه رو اینجا دیدم دلم گرفته.بعد از صحبت با خاله آنی :

یونا : کی بود ؟ خاله نیلان بود یا خاله آنی بود ؟

من : خاله آنی بود

یونا : چی گفت آقا خرگوشه کجااا بود؟

من : الان زنگ میزنم از خاله آنی بپرس

یونا پشت تلفن :  خاله آنی کدوم خرگوشه ؟...دور دور بود؟پیش خرسکه بود؟

خاله آنی : ...

یونا : خرسکه خودش کجا بود؟خرسکه چه رنگی بود؟همون که پیش حاجی فیروز بود ؟ چه رنگی بود ؟ سبز بود یا آبی بود؟زرد بود؟ و ...

کلاهی که مامان عاطی براش گرفته میذاره سرش و میگه: من سیا ساکتی ام .

 

 

 

سیاساکتی

 

من : پس داوود خطر اینا کجان ؟

یونا : نمیدونم داوود خطر اینا کجان.پیداشون کرده بودم ولی خوب نمیدونم از تو کوچه دیدمشون ولی نمیدونستم  کجا رفته بودن.ولی دیشب ولی خوب الان اومدن ولی نمیدونم کجا بودن الان دیدمشون.دیشب ندیدمشون بعد دیدم إه داوود خطر اینا تو کوچه بودن گفتم إه این داوود خطره که.بعد تو کوچه دیدم إه یه داوود خطری تو کوچه بود ... .بعد خوب دیدم خوب تو کوچه بودن داوود خطر اینا تو کوچه بودن دیدمشون... . 

من : راستی اسم شما چی بود ؟

یونا : من سیا ساکتی ام

 

اینم یاد نی نی گی :

این هفته ای که گذشت :

جمعه موهای یونا کوتاه شد.

یکشنبه یونا با بابا سعید رفتن پارک زیتون بعد از پارک موقع خرید ذرت مکزیکی از جایگاه همیشگی ( فلکه پارک زیتون همونجا آقا فیله هم سوارمیشه) عمو ذرت مکزیکی بهش گفته بود چرا موهاتو کوتاه کردی موهات که قشنگ بود.بعد از برگشتنشون یونا : عموهه گفت موهات زشته.

من : کدوم عموهه پسرم ؟ موهات خیلی قشنگ شده عزیزم.

یونا :عموهه  که فیل پهلوش بود پا داشت دم نشد گفت إه دیدی موهات چگد زشته.

دوشنبه آقا یونا رو بردیم پارک زیتون که با خاموش شدن چراغها و خرید یه دونه بادکنک(طبق معمول)و به زور راضی شداز پارک بیاد بیرون.بعد هم سفارش یخ در بهشت سبز(یخ در بهشت سیب بود که خیلی هم بد مزه بود) و بستنی داد و در حال یخ در بهشت خوردن صدای یه نی نی رو شنید که با گریه میگفت ذرت میخوام و یونا گفت : بابا سعید نی نی یه میگه ذرت میخوام.(منظورش این بود که منم ذرت میخوام) . بستنی و یخ در بهشتش رو نخورد و گفت همبر میخوام براش همبرگر گرفتیم و اومدیم خونه. جالبه یونا هر وقت میره پارک زیتون باید حتما بادکنک- ذرت –بستنی- یخ در بهشت- همبرگر یا پیتزا-(اینا ثابت است و در کنارشون چیزهای دیگه هم هست )رو بگیره حتی اگر میل نداشته باشه و لب نزنه بهشون.اینم چند تا عکس از پارک :

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه هم با یونا ناهار رفتیم خونه خاله سهیلا که با رزا و رضا بازی کنه.آترین کوچولو دختر عمه رضا و رزا هم اونجا بود و حسابی بازی کردن.وقتی از راه اداره رفتم دنبال یونا بهش گفتم داریم میریم خونه خاله سهیلا گفت : تو هم میایی؟خاله سهیلا اومد دنبالم تو نبودیییی(منظورش قبل از عید بود که من کار داشتم و سهیلا جون رفته بود دنبالش و برده بودش خونشون.یونا مرتب این جریان رو تعریف میکنه).

مسیر خونه ما و خاله سهیلا اینا تا یه قسمت یکی است .یونا میگفت : مامانی اینجا که خونمونه خونه خاله سهیلا نیست.قربونش برم مسیرها رو تشخیص میده.

چند تا عکس از خونه خاله سهیلا :

آقا یونای ورزشکار

 

 

آترین و یونا و رضا

 

چهارشنبه هم با سپهر  کوچولو ورزاجون و رضاجون و  مامان و باباهاشون قرار داشتیم که بچه ها رو ببریم نمایش بزبز قندی که متاسفانه نمایش برگزار نشد و بچه ها رو بردیم پارک بازی کردن.کیارش کوچولورفیق فابریکی سپهر ومامان و باباش و یاس کوچولو دختر دایی سپهرهم اومده بودن. اینم چند تا عکس : (متاسفانه از کیارش  نتونستم عکس بگیرم)

رضا

رزا

یونا-سپهر-یاس

جمعه : ١)یکی از شلوارهای پارسال یونا رو اصلا تنش نکرده بودم و نو است.امسال دیدمش . گفتم إه این شلواره رو یونا اصلا نپوشیده ازش یادم رفته بود.

بابا سعید : حتما کوتاه شده.اشکال نداره ولش کن.

من : یونا مامان ببینم این شلواره اندازه هست که اگه نیست بذارم تو کمد(منظورم کمدی بود که لباسای اضافه رو میذارم که ببخشم)

یونا سرگرم بازی : آره اندازم هست

من : بیا اندازه کنم آخه بابایی میگه کوتاهه

یونا : خوب بذار تو کمد

٢)داشتم فیلم میدیدم :

یونا : مامانی دلم ذرت خواسته

با کمک بابا سعید براش ذرت مکزیکی درست کردیم.

یونا : مامان ذرتم ترشه

رفتم یه خورده ذرت دیگه آماده کردم که به ذرتش اضافه کنم تا از ترشی در بیاد.

یونا : نه نه اینو نریز خوبه شیرینه ترش نیست

من : شما که گفتی ترشه

یونا : نه گفتم شیرینه خوردم خوشحال شدم

لپاشو پر ذرت کرد و با خنده : ببین خوشحالم.شیرین است.

٣)یونا قبلا سر یخچال پایین آبسردکن میرفت ولی مدتها بود پروژه اش تعطیل بود تا امروز :

یونا : مامان این چیه ؟

من :  یخچاله

یونا : چی توش میذارن ؟

من : چیزی توش نمیذارم.قبلا که شما دنیا نیومده بودی شیشه هاتو میذاشتم

یونا : الانم میخوام بذارم

من : بذار پسرم

همه شیشه هاشو گذاشت بعد لیوان نی دارش رو نشون داد و گفت : اینم بذارم

گفتم بذار پسرم و اینم نتیجه :

 

 

وروجک میگه مامانی عسکم که با یچخالمه save  کن.

میگه : این یچخاله منه توش شیشه ها منو بذاری لیوان منو بذاری همه چیز منو بذاری خوب خوب که یخ بزنه.

پ.ن.١ : یونا دوچرخه سواری یاد گرفته و خودش پا میزنه تشویقخیلی دوچرخه سواری رو دوست داره و وقتی یه جایی گیر میکنه بعد که بیرون میاد میگه مامانی تلاش کردم.

پ.ن.٢ :یونا این روزها خیلی اخلاقش عوش شده یه جورایی آقا تر و قابل کنترل تر شده و بریز و به پاشش هم کمتر شده.نمیدونم همینجوری میمونه یا نه.منتظر باشید خیال باطل

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

خوب هستید ؟ انشالله که تعطیلات حسابی خوش گذشته باشه و امسال سال خوب و پر برکتی براتون باشه.ما هفته اول تعطیلات رو اهواز بودیم و عمه های گل یونا پیشمون بودن و حسابی خوش گذشت.هم به ما و هم به آقا یونا.تو این یه هفته آبادان و شوشتر هم رفتیم.هفته دوم عید رو هم رفتیم پیش مامان عاطی اینا که عمو منصور و خاله زهره (خاله و شوهر خاله من) هم با آرش(پسر خاله ام)از اصفهان اومده بودن.آقا یونا خونه مامان عاطی اینا رو حسابی تغییر دکور داد و چند تیکه چینی رو هم روانه سطل زباله کرد.مامان عاطی براش چند تا لاک پشت کوچولو هم گرفته بود که حسابی سرگرمش کرد.سیزدهم هم برگشتیم اهواز و عمه سحر و عمه سارا جون صبح چهاردهم برگشتن شمال.پانزدهم هم من و یونا سرمای سختی خوردیم به حدی که من نتونستم برم اداره و موندم خونه پیش گل پسرم.

به یونا گفتم مامانی از فردا من میرم اداره شما برو پیش مامان جون.دلت برای فرناز و مامان جون و بچه ها تنگ نشده؟گفت نه نمیرم پیششون.دلم برای مامان عاطی تنگ شده

راستی هرچقدر عمه سحر و عمه سارا تلاش کردن که یونا بهشون بگه عمه نتیجه نداد و یادش میرفت و صداشون میزد خاله سحر و خاله سارا

یونا وروجک این روزها در کنار شیرین زبونی هاش شدیدا یاد ایام نی نی گی یاش افتاده و با اجازتون تو کالسکه و رورووک یا به قول خودش لولووک مینشینه و اصرار میکنه که کالسکه و لولووکش رو ببریم تو صندوق عقب ماشین بذاریم و با خودمون ببریم بیرون که سوار شه.مدل صحبت کردنش رو هم عوض میکنه و بال بال میزنه و میگه دده... دده ...ماما ...ماما یعنی نی نی یه.جالبه وسط نی نی شدنش بابا سعید رو نمیبینه مدل نی نی یا میگه بابا.. سعید... کجا... لفت ؟ یا یه صدایی میشنوه میگه صدا... چی... بود ؟(کلمات رو هم با فاصله میگه).

نی نی هم نی نی های قدیم.فیلمی است این وروجک.اگه ازش تست بازیگری بگیرن مطمعنم قبول میشه.خداییش نقش نی نی رو عالی بازی میکنه.

خبر دیگه از یونا این که پیرو علاقه شدیدش به موسیقی و آواز هر ترانه ای رو زود حفظ میشه و میخونه و کم نمیاره.ترانه هایی رو هم که بار اول میشنوه آهنگشو با دهان تکرار میکنه تا حفظ بشه.و به س ا س ی م ا ن ک ن خیلی علاقه مند  شده تا این حد که دهانشو تو عکس ببینید :(اینجا آقا یونا داره جیگرتو خام خام بخورم یا بپزم من رو میخونه و دهانش رو مدل کلیپ س اس ی م ا ن ک ن کرده.)

 

 

 تا سوار ماشین میشیم میگه بابا سعید زنم میشی بذاز

و اینکه یونا داره دوچرخه سواری و پا زدن رو یاد میگیره و خوب پیشرفت کرده.

عیدی های امسال آقا یونا :

مامان عاطی و بابا جون : دوچرخه و کلاه که تو عکس زیر میبینید.

 

 

خاله آنی : یه دست لباسی که تو عکس بالا تن یوناست.(خاله آنی و مامان عاطی یه گلدون قشنگ ایتالیایی هم به من دادن)

خاله سمی : دمپایی رو فرشی که تو عکس زیر پوشیده و یه سری کتاب از انتشارات فرشتگان(حیوانات مزرعه یک و دو-حیوانات وحشی یک و دو-کتاب تصویری جانوران) و یه تفنگ کوچولو.(خاله سمی به من و بابا سعید هم عیدی لباس داد)

اینجا یونا به بابا جون گفت بابا جون ببین ست کردم.

 

خاله هاله: کتابهای کوچولوی ورزشکار کیه ؟و علی کوچولو حالا شده یه پستچی و علی کوچولو حالا شده یه پلیس از انتشارات رعنا و آقا کوچولوی شجاع –آقا کوچولوی پرسرو صدا-آقا کوچولوی بامزه-آقا کوچولوی شاد نشر گوهر دانش.

دایی علی : یه بادبادک بزرگ که سومین بادبادک یونا است و یه کادوعالی به بابا سعید.

خاله زری(خاله من) و عمو بیژن(شوهر خاله فریبای نازنینم) و عمه(عمه بابا سعید) و عمه سحر و عمه سارا هم پول و چک پول به آقا یونا عیدی دادن.

بریم سراغ عکسها :

سوغاتی های عمه سحر و عمه سارا : (یه اسباب بازی مرغابی که تخم میذاره و یه لباس سرهمی هم هست که عکسش رو نگرفتم)

 

 

 

آقا یونا در حال رنگ کردن تخم مرغ سفره هفت سین :

 

 

هفت سین امسال ما :

 

 

آماده برای بیرون رفتن :

 

 

گل پسر با حوله جدیدش :

 

 

بد نیست یونای این مدلی رو هم ببینید : ( گریه میکنه که در حیاط رو خودش میخواسته باز کنه )

 

در رو بستیم که آقا یونا باز کنه : ( بند 1 فرزند سالاری )

 

یونا و هفت سین کنار فلکه پنج نخل :

 

توی رودخانه شوشتر :

 

آبشار و آسیاب شوشتر :

 

 

یونا کنار آبشار تازه از خواب بیدار شده :

 

 

کنار هفت سین ساحلی کیانپارس:(نمایش حاجی فیروز و عمو نوروز هم بود که یونا خیلی خوشش اومد و هر روز فیلمشو نگاه میکنه وشعرهاش رو میخونه)

 

 

پسر خوشتیپم با عینکی که عمه سارا براش گرفته :

 

 

 

 

هفت سین خاله نیلان :

 

 

محو تماشای مرغ و خروسهای فروشی تو خیابون :

 

در حال جمع کردن جانماز بابا جون :

 

و فرار :

 

 

آقا یونا در حال آب دادن به مثلا گلها :

 

 

 بفرمایید غذا :

 

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed