یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ :: ٥:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اول از همه شب یلدای خوب و خوشی داشته باشید .ما قرار بود شب یلدا برای جشن پرشین بلاگ بیاییم تهران.ولی چون دعوتنامه پر نکرده بودیم منصرف شدیم. امشب که رفتید جای ما رو هم خالی کنید .سعادت دیدار شما دوستان گلمون رو نداشتیم.

ما چهارشنبه صبح زود حرکت کردیم تا عید غدیر رو پیش مامان عاطی اینا باشیم و جمعه بعد از ظهر برگشتیم اهواز.سفر کوتاه ولی خوبی بود.یونا که اینقدر ذوق زده شده بود که اونجا نه غذا میخورد و نه میخوابید به حدی که تو راه برگشتن از خستگی خوابید و بیست کیلومتری اهواز بیدار شد.راستی یونا دایره و مثلث(به قول خودش مشلش) و خط و نقطه رو تشخیص میده.با مامان عاطی و بابا جون رفت بیرون بهش گفتم: مامانی نه هر چیزی چشمت دید به مامان عاطی بگی میخوام. باشه پسرم؟ قول بده.گفت : قول نمیدم و رفت و با یه جعبه شکلات بزرگ که جعبه اش مثلث بود برگشت.شب هم پیش مامانم و بابام خوابید.مامان که سرمای سختی خورده بود با دیدن یونا سرحال شده بود و مریضیش رو فراموش کرده بود.بعد از ظهر عید هم همه فامیل خونه مامان اینا جمع بودن و شام رو دور هم بودیم و از بابا عیدی گرفتیم .

یونای من

عید غدیر

 یونا با پارسا و پوریا (پسر دایی های من)کلی بازی و شیطنت کردن.

یونا و پارسا و پوریا

همش به آروین(پسر خاله من) میگفت: کوچولو بیا بغلت کنم و میبوسیدش و براش ذوق میکرد.

آروین کوچولو

با محمد امین(پسر یه خاله دیگه من)هم بازی کردن و وسط بازی یونا اسباب بازی یاش رو جمع کرد و برد تو اتاق.آروم تو گوشش گفتم : مامانی محمد امین داشت بازی میکرد چرا جمعشون کردی؟ گفت : چی؟ دوباره بلندتر گفتم باز گفت : چی ؟ چی میگی مامانی؟ و این دفعه بلند گفتم باز گفت : نمیدونم چی میگی . میبینید وروجک رو .

یونا و محمد امین

صبح پنج شنبه هم رفتیم خرید و ظهر هم رفتیم دیدن خاله سمی اینا.اینم یونا در استدیو خانگی عمو سهیل جان.(بلوزی که تو این عکس تنش است و لباسایی که عکسشو گذاشتم به اضافه یه ست دفتر نقاشی آموزشی و بادکنک اسپایدر من و یه کیف مامان عاطی جون برای یونا گرفت)

یونا در استدیو خانگی عمو سهیل

کادوهای مامان عاطی جون

جمعه صبح هم رفتیم جاده ساحلی وجای شما خالی یه قرار وبلاگی داشتیم.آرتینا جون و مامان راما امیر مهدی گل و مامان تارا و ارشیا جون و مامان هاله .از مامانای گلشون ممنونم که اومدن آخه هر سه تاشون شاغلند و میدونم مامانای شاغل صبح جمعه چقدر گرفتارن.از دیدنشون خیلی خیلی  خوشحال شدم. راستی خاله نیلان و خاله مریم هم با ما اومده بودن.

ارشیا جون هم که به یاد ایام کودکی با سه چرخه نی نی گی هاش اومده بود(هاله جون دیدی گفتملبخندچشمک).امیر مهدی هم که افتخار عکس گرفتن رو نداد ولی این افتخار رو به خاله لیلی داد که با هم تو دریا سنگ پرتاب کنیم .هاله جون وقتی رسید گفت شیرینی هم آوردم که با هم بخوریم و ظاهرا این شیرینی شیرینی با برکت بود چون یونا تا شنید گفت : شیرینی میخوام و تا هاله جون شیرینی رو نیاورد یونا مرتب تکرار میکرد. یونایی که این چند روز هیچ نمیخورد حسابی از شیرینی های خاله هاله خورد و میگفت : دوباره شیرینی میخوام.

یونا-آرتینا-ارشیا

یونا و آرتینا

جمعه بعد از ظهر هم برگشتیم اهواز .موقع برگشتن یونا میگفت : دایی علی میایی با ما؟دایی علی میگفت: مامانت اجازه میده ؟ و یونا به من میگفت : مامانی اجازه میدی دایی علی بیاد با ما.اجازه میدی یا اجازه نمیدی ؟ گفتم : بیاد پسرم .و به دایی علیش میگفت : اجازه داد.مامانی اجازه داد.

 

امروز صبح که یونا رو بردم خونه پرستارش آدم آهنی بچگی های دایی علی رو هم که با خودش آورده بود اهواز به اضافه یه عالمه اسباب بازی دیگه با خودش برد. تو ماشین میگفت آدم آهنی میخواد بخوابه براش آهنگ بذار میخواد رو بالش بخوابه پتو بکشم روش و میگفت: پیش پیش پیش... .

تا بعد بای بای

 

 

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ :: ۸:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 سلام به همه نی نی غنچه های قشنگ , مامانای گلشون , دوستان و آشنایان خوب و گل من و یونا وبابا سعید

عید غدیر روبه همه  تبریک میگم مخصوصا به بابایی گلم , خواهرهای مهربونم , داداشی یکی یک دونه ام, خاله سمی (زن عموی یونا) ,مامان محمد طلای گل ,نازنین کوچولوی نازنازی ,ارشیا جون و مانی جون .

(دوشنبه هجده آذر):تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم .میدونید منظورم کیه ؟ آقا فیله خیابون زیتونه که یونا خیلی خیلی دوستش داره و عکسش رو گذاشتم چون احساس میکنم یونا بزرگ بشه و ببیندش لحظه قشنگی از بچگیش رو براش یاد آوری کنه . پسرم اگه الان که داری اینجا رو میخونی یه مرد بزرگ و آقایی هستی یاد آوریت کنم که همیشه اینجا یه ذرت و یه بستنی هم میگرفتی و یه کوچولو میخوردیش و میدادی به من و بابایی .دلم ضعف رفت برات مامانی. از تصور این که یونای من مرد شده اشک ذوق تو چشام جمع شد.قربونت برم من .

و پارک زیتون رو هم همینطور.خیلی از بازی تو این پارک لذت میبردی  :

 

 

(پنج شنبه بیست و یک آذر): بعد از ظهر رفتیم نمایشگاه ماشین . توی مسیر یونا میگفت : بابایی برام اتوبوس بخر .از این اتوبوس سفیدا.کامیون هم بخر.هواپیما و هلیکوفتر(هلی کوپتر)هم بخر.همه چی بخر.آلوچه و لواشک هم بخر

بابا سعید : باشه بابایی اسباب بازیشون رو بخرم ؟

یونا : نه ه ه ه ه .مثل این نیگاه کن (به اتوبوس توی خیابون اشاره کرد)

نمایشگاه هم بدنبود به یونا خیلی خوش گذشت مخصوصا که تو راه سفارش ماشینهای سنگین رو داده بود از دیدنشون لذت میبرد و میگفت: بریم ماشینا رو نگاه کنیم.

یونا با نگاه با دقت

سایپا هم برای بچه ها میز و صندلی گذاشته بود که  بنشینن و نقاشی بکشن.یونا هم اثر هنری خودش رو کشید و یه برچسب جایزه گرفت .

 تو قسمت دیگه هم یه ماژیک پفی و یه بادبادک بهش دادن.موقع برگشتن میگفت: بابایی ماشین و هلیکوفتر(هلیکوپتر) و همه چی نمیخوام .فقط آلوچه و لواشک میخوام.تو محوطه نمایشگاه هم یه رستوران راه انداخته بودن که آش رشته گرمی داشت  و ما رو کشوند طرف خودش.یه آش حسابی خوردیم و یونا به آش راضی نشد وگفت ذرت میخوام طبق معمول دو تا قاشق خورد گفت سیب زمینی نی(سیب زمینی ) میخوام و همه رو نخورد و داد به من و بابا سعید.اومدیم خونه دو تا لیوان آب کرد و آورد و میگفت :

ماژیک پفی اینجوری فشار میدیم آب میریزییم خوووب. بعد ششوار(سشوار) میکشیم پف میکنه.

راستی نقاشی یونا رو گذاشتم خشک شد سشوار روی اون گرفتم ولی پف نکرد کسی میدونه باید چیکار کنم که پف کنه ؟؟؟

عکسشو که خونه امیر مهدی گرفته بود دیده میگه :کی رفته خونه کی ؟

اومده بهم میگه : مامانی عمو پورنگ و امیر محمد به نظرت نیومدن ؟

میوه خریدیم میگه : مبارک باشه... مبارک باشه ...(خوب بود کسی خونمون نبود مگرنه فکر میکردن ما اصلا میوه نمیخریم)

میگه: مامانی اسپایدر من حاجی شده ببین

(یکشنبه بیست و چهار آذر): صبح زود از خواب بیدار شد ومن و بابا سعید داشتیم بدو بدو میکردیم و آماده میشدیم که بریم سر کار:

یونا : مامانی کجا میخوایی بری ؟

من : میخوام برم اداره عزیزم

یونا : بیا پیشم . فردا صبح بیا پیشم

مانتوم رو تنم کردم گفت : چه لباس کشنگیه.کی بلات(برات) خلیدتش(خریدتش) ؟

بعد هم گفت : مامانی اجازه میدی اسباب بازی ببرم خونه مامان جون ؟

گفتم : ببر پسرم

یه دوچرخشو برد و گذاشت کنار در هال و برگشت تو اتاقش و گفت : اجازه میدی یه دوچرخه دیگه هم بیارم مامانی ؟...

بعد که آماده شدیم واومدیم بریم بیرون نگاه کردم دیدم این وسایل رو از تو اتاقش جمع کرده آورده کنار در هال گذاشته که ببره خونه مامان جون :

دوچرخه دو عدد

توپ بزرگ چهار عدد

اسب آبی بادی که یک متر ارتفاع داره

قایق بادی

اسپایدر من بادی بزرگش (یه متری میشه)

حلقه نجات بادی(وسایل بادی همه باد شده بودن نه اینکه خالی باشن)

کیف اسپایدر منش با وسایل توی اون

اینا رو گذاشته و داشت به زور یه ماشین هم تو کیف غذا و لباسش جاسازی میکرد که بابا سعیدش سر رسید  و بهش گفت : همه اینا رو داری میبری ؟

یونا : بله

و خلاصه با پا در میونی بابا سعید که مامانی گناه داره این همه وسایل رو ببرید به یه دوچرخه و دو تا توپ بزرگ و کیف اسپایدر منش راضی شد.

یونا میتونه خودش  قفل ماشین رو باز و بسته کنه و من نگران این موضوع نبودم. یکشنبه ظهر از ماشین پیاده شدم و کلید هم تو ماشین بود که یه لحظه دیدم یونا در رو قفل کرد .شیشه ها هم بالا بود.به یونا گفتم مامانی قفل رو وا کن .و ظاهرا یونا هر کاری میکرد نمیتونست قفل رو بکشه بالا و من هم از پشت شیشه داشتم میمردم از ترس.یه ده دقیقه همینجوری سپری شد و من دست و پام میلرزید و به زور جلوی اشکام رو گرفته بودم که یونا نترسه.یونا هم خونسرد با لبخند شیطونش مامان لیلی هراسون رو نگاه میکرد و بالاخره قفل در رو باز کرد.بابا سعید که مطمئن است این فلفل کوچولو میخواسته سر به سر مامانش بذاره و تو باز کردن قفل مشکلی نداشته .شما چی فکر میکنید ؟

(یکشنبه بیست و چهار آذر):سه تایی رفتیم جشن شرکت نفت که به مناسبت اعیاد قربان و غدیر خم برگزار شده بود.اونجا هستی و مامان و باباش و محمد و مامان و باباش هم بودن  و آقا یونا دوستاش رو دید .اینم یونا و دوستان :

یونا و هستی که کلی به قول یونا رقص کردن و بعد از جشن هم سه تایی حسابی بدو بدو  کردن و نتیجه اش این شد که یونا دو بار محکم زمین خورد.بعد هم که خواستیم هستی اینا رو برسونیم یونا میگفت : کجا میخوان برن؟هستی اینا کجا میخوان برن ؟ بیان خونمون .گفتم: خودت به هستی بگو.

یونا : هستی میایی خونه ما ؟

هستی : نه بابا علی اجازه نمیده.میخوام برم اونه(خونه) خودمون آب بخورم.

و در خونشون که پیاده شدن یونا گفت : مامانی شوپ(سوپ) میخوام .گفتم: پسرم بریم خونه بهت میدم.گفت : خاله هاله اینا چی دارن ؟

آخه هر وقت میاییم خونه هستی اینا خاله هاله بهشون سوپ میده و پسرکم میخواست به بهانه سوپ بره خونه هستی اینا .

یوناآهنگ لب خندون عمو پورنگ رو خیلی دوست داره و میخونه :

 لب خندون در قندون..همیمه(عزیزه ) لب خندون ...

من : یونا مامانی غذا بهت بدم

یونا : بله

غذا رو گرم کردم و بهش دادم

یونا : نه غذا نمیخورم

من : بریم تو بالکن غذا بخوریم ؟

یونا : بله

و رفت و قالیچه رو برداشت و رفتیم تو بالکن دو تایی نشستیم.قاشق رو بردم به طرف دهانش.دهانش روبست و با لبخند گفت : مامانی تو بالکن هم غذا نمیخورم

میخوام کامپیوتر رو روشن کنم میگه : مامانی برقشو بزن من دکمشو میزنم.

کامپیوتر رو روشن کردم میگه : یه چیا چلای (چی و چرای) خوگشلی بذاااار.

امروز حدود سه ساعت تو ترافیک و راه بندون بودیم .یونا خیلی خسته شد و گرسنه هم شده بود.بهش میوه دادم ولی هر کاری کردم حاضر نشد بسکوییت بخوره.سوپش هم همراهم بود ولی چون سرد شده بود دوست نداشت بخوره.به حدی ترافیک سنگین بود که همه ماشین ها خاموش کرده بودن و از ماشین پیاده شده بودن.تو این شلوغی یونا با اشاره به مینی بوس کناریمون : مامانی این چیه ؟

من : مینی بوسه عزیزم

یونا : این این .این چیه ؟

من : مینی بوس

یونا : اینو میگم این چیه ؟

من : پسرم گفتم که مینی بوسه

یونا : نه .این مگس رو مینی بوسه

نگاه کردم دیدم یه مگس روی مینی بوس نشسته .

وروجک به همه چیز با دقت نگاه میکنه

اینقدر شلوغ بود که نمیشد به ماشین ها این بر و اون برت راه بدی و باید یه لحظه که راه باز میشد خودت رو جا میکردی :

یونا : مامانی چرا اجازه ندادی تریلی بره

چند لحظه بعد :

یونا : چرا اجازه نمیدی این ماشینه بره

بچه ام به فکر همه هست به جز مامان لیلی .

تولد پرند کوچولوی نازنازی و مامان مهربونش رو تبریک میگم و براشون سلامتی خوشبختی و موفقیت آرزو میکنم.قلبماچ

پرندی نازنازی تولدت مبارک

تا بعد بای بایبای بای

 



موضوع مطلب :
شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ :: ۸:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان خوب یونا و مامان لیلی .انشالله که همه خوب و سرحال باشید.

این آقا یونای ما عادت داره که بابا سعیدش هر جا بخواد بره یونا هم باید با اون بره و اگه بابا سعید عجله داشته باشه دیگه ما فیلم داریم .

آقا یونا به سختی  لباسشو عوض میکنه و باید اینقدر اصرار کنیم و ناز بخریم و قهر کنیم و هر راهی که بگید بریم و بالاخره به زور لباسشو تنش کنیم.وقتی از بیرون میاییم در آوردن لباسش هم همینطوره .بابا سعید عجله داشت و یونا دور خودش میچرخیدو لباس عوض نمیکرد.بابا سعید گفت من میرم نمیایی ؟

یونا : نه

بابا سعید رفت بیرون وچون میدونست  که یونا پشیمون میشه برگشت. و گفت : میایی ؟

یونا : بله

بابا سعید : پس لباس بپوش بریم

یونا : نه نمیپوشم نمی یام

و بابا سعید که دیگه خیلی دیرش شده بود رفت.آقا یونا هم به این امید که بابا سعید دوباره برمیگرده چند لحظه کنار در منتظر موند و دید که بله بابایی واقعا رفته و اونو نبرده.نمیدونید چه گریه ای میکرد و چه طور اشک میریخت و میگفت بابایی بیا داخل منو هم ببر.بعد هم رفت روی ماشینش ایستاد تا دستش به آیفون برسه و کلی باباشو صدا کرد.بعد گوشی تلفن رو آورد و داد به من که بهش زنگ بزن بیاد منو ببره.و از روی ناراحتی دستش رو میگرفت به دستگیره در و با دستاش خودشو کامل بالا میکشد.انگار زورش دو برابر شده بود.خلاصه بعد از کلی تلاش تونستم آرومش کنم و تا بابا سعید اومد رفت جلو و گفت : بابا سعید جان چرا منو نیاوردی ؟ من گریه کردم. و من برای بابا سعید جریان بالا رفتن یونا از دستگیره رو گفتم . یونا گفت : مثل آدم بزرگا شده بودم.

داشتم دنبال مهر اسمم میگشتم آخه یونا از تو کیفم برش داشته بود و یه جایی قایمش کرده بودم یادم نمیومد کجا قایمش کردم. به یونا گفتم مامانی مهر من رو ندیدی؟

یونا : مامانی میخوایی نماز بخونی ؟

رفته چکش رو از تو وسایل بابا سعیدش برداشته میگه : بابایی چه چکش باحالی داری.

وقتی گرفتار کار هستم یا مثلا تو بالکن هستم و تو میدان دید آقا یونا نیستم بعد که میاد پیشم میگه :هرجا پیدات میکنم نیستی؟الان پیدا شدی.گم شده بودی مامانی ؟

تا بعد بای بایبای بای


عشق مامان



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ :: ٦:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

عید سعید قربان مبارک.

انشالله همیشه به جشن و شادی.

 فردا تولد فاطمه جون تولد دختر عموی مهربون و دوست داشتنی  یونا است که بهش تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی میکنم.

یونای من تبش قطع شده ولی  با این که داروهاشو به موقع میدیم باز هم سرفه های بدی میکنه.

امروز که رفتم دنبالش خونه پرستارش خودش و فرناز کلی اشک ریختن.

فکر میکنید سر چی ؟

سر دمپایی عمو جون(همسر پرستارشون).حالا این گل پسر ما همه چیز رو با میل خودش میده به فرناز ولی حاضر نبود از دمپایی عمو جون بگذره.نمیدونید دو تایی چه اشکی میریختن . از یه طرف خنده ام گرفته بود و از طرف دیگه کلی قربون اشکای قشنگش میرفتم .بغلش کردم و اومدیم بیرون فرناز گفت :مامانش برام بادبادک میخری ؟و قبل از این که من جوابی بدم یونا گفت : برات میخره.مامانی برا فرناز بادبادک بخر.بچه ها دعواشون هم مثل بقیه کارهاشون قشنگ و بدون کینه است.

بعد هم دو تایی رفتیم میوه گرفتیم و اومدیم خونه .

پروژه جدید یونا اینه که یه جعبه بزرگ خاله نیلان بهش داده که توش کلی مداد رنگ و ماژیک و مداد شمعی و آبرنگ است .میاره و با اون میوفته به جان در و دیوار و مبل و صندلی .از طرفی چون این جعبه رو دوست داره یکی یکی بر میداره و میگه این چه رنگیه ؟ و برای یاد گرفتن رنگها چیز خوبی است ولی مبل و میز صندلی یا رو باید بیخیالشون بشم.

توی رنگها بیشتر سفید و سبز رو میگه و تو اعداد شیش تا و دومی .

وقتی میخواد بهش یه چیزی بدیم میگه سفیده رو بده .حالا این سفیده هر رنگی هست به جز سفید.

یا ازش میپرسم پسرم کی بیدار شدی ؟ میگه شیش تا

یا میگم ساعت چنده؟ میگه: دومی.

این روزها با هم با کامپیوتر نقاشی میکشیم و دارم باهاش کار میکنم که بتونه خودش تنهایی با موس نقاشی بکشه .

عکس خودش و محمد رو دیده میگه این محمد گلی است اینم یونا گلی است .

صدام زده میگه : مامانی بیا کارت دارم.

من : چیه مامانی؟

یونا : گوشت بیار تا تو گوشت بگم

اون شب که محمد خونمون بود ازش یاد گرفته بود میگفت : مامانی یه لحظه بیا

بابا سعید دارو یونا رو بهش داد :

یونا : خدا رو شکر خوب شدم

قربونت بره مامان لیلی که که روز به روز خوردنی تر و شیرین زبون تر میشی.

و

پرشین وبلاگ ، برای اولین بار در وبلاگستان، جشنواره انتخاب بهترین وبلاگ های کودکان و نوجوانان را برگزار میکند.

وبلاگ های برگزیده در این بخش مربوط به کودکان و نوجوانان زیر 15 سال می باشد و شما میتوانید دوبار در نظرسنجی شرکت کنید و به وبلاگ های دوستان خود و همچنین به وبلاگ های بچه هایی که وبلاگشان توسط پدر و مادرشان به روز میشود رای دهید. برای شرکت در نظرسنجی به آدرس :

http://persianweblog.ir/topblogs/kids-blogs.aspx


 
مراجعه نمایید .نتایج این نظرسنجی در جشن شب یلدای وبلاگستان اعلام میشود و جوایزی به رسم یادبود به نویسندگان این وبلاگ ها اعطا میشود.

 

تا بعدبای بایبای بای

یونای من

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧ :: ٥:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

+بابا سعید : میخوام برم قبض موبایلمو بگیرم. 

یونا موبایلشو بر میداره و باتری هاشو میندازه دور  و با بابا سعید میرن دفتر پست . تو اداره پست :

یونا : بابایی موبایلتو درست کردی ؟

بابا سعید : نه بابایی قبضشو گرفتم.

یونا موبایلشو میده به باباسعیدش  و میگه : موبایل من رو بده درست کنن.

نفس مامان فکر کرده باباسعیدش میخواد بره موبایلشو درست کنه و با موبایلش رفته که بده درستش کنن.

 +بابا سعید یونا رو بوسید دستش خورد به چشم یونا :

یونا : کورم کردی بابایی

+این روزا همش اتفاقاتی رو که میوفته به کوچیکی یاش ربط میده :

یونا : کوچیک بودم روی پای مامانی مینشستم مامانی بهم بستنی میداد.

+اینم یه فعل جدید : دیروز به بابایی میگفته بودم بابایی آش بده

+رفت دید در کمدی که توش پیچ گوشتی یا رو میذاریم بازه :

یونا : مامانی در کمد پیچ پیچی(پیچ گوشتی ) بازه

من : مامانی فکر کنم بابایی باز گذاشته

یونا : بابایی چرا در کمد پیچ یچی رو باز گذاشتی ی ی  ؟

بابا سعید : ببخشید

یونا به من : میگه ببخشید

+یونا در حالی که شال مامان لیلی رو روی سرش انداخته : میخوام برم سر کار

+سه شنبه سه تایی رفتیم بیرون یه دوری زدیم و از اون بر رفتیم پاساژ آسمانه نمایندگی جورابای و برای یونا چند جفت جوراب خوشگل گرفتم.جنسش هم خیلی عالی و نرمه . 

+چهارشنبه یونا خوب و سرحال بود ولی شب تا صبح چند بار با گریه بیدار شد و سرفه های بدی میکرد.بازم خدا رو شکر که بابا سعیدش پنج شنبه ها تعطیله و خونست و یونا نمیره پیش پرستار.تا بعداز ظهر پنج شنبه سرفه هاش ادامه داشت و تب خفیف کرد.غذاش هم که بد بود بدتر هم شد و هیچ نمیخورد و به زور بهش دو قاشق سوپ و سه قاشق نشاسته با شیر دادم.بعد از ظهر قرار بود با عمو وحید و خاله میترا و محمد کوچولو بریم بیرون و شام رو هم بیرون بخوریم ولی به خاطر حال یونا برنامه عوض شد و قرار شد ما یونا رو ببریم دکتر و وقتی برگشتیم اونا بیان خونه ما.

 

دکتر کاوش برای هفت و نیم بهمون نوبت داد و یونا میگفت : آقا دکتر اول گلومو بووه میکنه بعد بهم شکلات سفید میده.

اینم عکس یونای تب دار و بیحال من که داریم میبریمش دکتر :

یونای تب دار من

تو مطب هم دوست داشت اسم همه بچه ها رو بدونه . یه دختر کوچولو کنارمون بود که اسمش آرزو بود و یه نینی به اسم نگار.که زودتر ما نوبتشون شد و رفتن . یونا همش میگفت: نگار و آرزو کجا رفتن ؟

بعد از دکتر رفتیم سوپر یه مقدار خرید کنیم  که اونجا یونا گفت : مامانی سردمه.سریع بردیمش تو ماشین و براش بخاری روشن کردیم و رفتیم خونه و تو راه زنگ زدیم به عمو وحید اینا که تا ده دقیقه دیگه خونه هستیم.

دست خاله میترا درد نکنه که زحمت شام رو هم کشیده بود . یونا سعی میکرد سرحال باشه و با محمد بازی کنه ولی تبش بالا بود.

یونا و محمد

اینجا هم یونا داره ماشینشو طبق معمول بلند میکنه و  برای مسابقه قویترین پسر بچه دنیا تمرین میکنه اونم با حال بد و تب : 

تمرین برای قویترین پسر بچه دنیا

دکتر به یونا شربت استامینوفن-الگریز تئوفیلین جی و سرماخوردگی کودکان داد .

موش کوچولوی من شب تا صبح  تب داشت و هر وقت که تب داره من و بابا سعید تا صبح نمیخوابیم و بالای سرش بیدار میمونیم.

شب بدی بود و تب یونا با استامینوفن و پاشویه پایین نمیومد .ولی خدا رو شکر صبح بهتر شد .

نفس مامان کاش زود خوب شی مامان لیلی طاقت دیدن بیماری و تب تو رو نداره.

برای یونا کوچولوی من دعا کنید زود خوب شه .

خدای مهربون این کوچولوهای نازنین رو در پناه خودت سالم و سلامت نگه دار .

 بای بایبای بایبای بای

 

پ.ن.١: (١۶/٩/٨٧) : امروز هشتمین سالگرد آشنایی من و بابا سعید است . یه روز بارونی و فراموش نشدنی که همیشه من و بابا سعید با یاد آوری اون روز همه خستگی ها و غمها رو فراموش میکنیم.روزی که رنگش با بقیه روزها خیلی خیلی فرق میکرد .

اینم تکرار پست هفتمین سالگرد آشناییمون :

هفت سال پیش تو یه جزیره صنعتی همکار بودیم هر روز با لندیکرافت یا قایق و از روی دریا میرفتیم سرکار.تو سرما و تو گرما.روزایی که پرنده های دریایی تا رسیدن به جزیره بدرقمون میکردن و از زیبایی دریا و هوا لذت میبردیم و روزایی که از گرمی و شرجی هوا نمیدونستیم چیکار کنیم و...هر چه بود گذشت و ما الآن نه توی اون جزیره ایم و نه توی اون شهر فقط زیباترین ثمره اون آشناییمون و عشقی بود که روز به روز پررنگتر و رنگ به رنگ تر میشه به رنگای رنگین کمون آسمون دریایی که سه سال توی اون مسیر با هم رفتیم و اومدیم.یادش به خیر

 

 

پ.ن. ٢(١۶/٩/٨٧):امروز روز دانشجو هم هست.روز دانشجو رو به سارا جون(عمه یونا), نیلان جون(خاله یونا),  علی جون(دایی یونا), پرستو جون,دختر خاله های گلم (بهاره جون-نگار جون -هاله جون -ندا جون), مریم خانومی ,هومن جون(پسر خاله عزیزم), فرزانه جوننیلو جونژاله جون و همه دانشجوهای عزیز تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت میکنم.

پ.ن. ٣(١۶/٩/٨٧): یونای 2 سال و 3 ماه و 2 هفته و 3 روزه چهارده و نیم کیلویی من بیرون و توی اشکال رو تشخیص میده و وقتی بهش میگم توی دایره یا بیرون دایره رو رنگ بزن درست رنگ میزنه.میگه مامانی بیا با هم کار کنیم و وقتی که  با هم نقاشی کشیدیم و خسته شد  میگه : خسته شدم.حالا یه چیز دیگه.

خدا رو شکریونا حالش بهتره ولی هنوز سرفه میکنه.

پ.ن. ۴(١۶/٩/٨٧):کسی میدونه چرا گل تو پستایی که آرشیو شده شکلش عوض شده؟آخه همه گل ها تو پستای آرشیو شده تبدیل به آقا گاوه شده تعجب

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ :: ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

یکشنبه ظهر که از اداره رسیدیم خونه تو حیاط عرشیا رو دیدیم. عرشیا  گفت : میرم از مامانم اجازه بگیرم  و بیام با یونا بازی کنم.در خونه هم ریحانه رو دیدیم که اومد با یونا بازی کنه بعد از اون هم امیر حسین داداش ریحانه اومد و چهار تایی ریختن و پاشیدن و تا تونستن بازی و شیطنت کردن و سر ماشین شارژی یونا دعوا کردن.منم که ظاهرا بیکارترین و سرحال ترین مامان توی آپارتمان هستمدروغگو.آخه من تنها خانم شاغل تو واحدها هستم و عادت دارم به استراحت نکردناز خود راضی .بقیه خستهاوه هستن خووووب.

کار جالب یونا این بود که از بیرون که اومدیم همه بچه ها با عجله دمپاییشون  رو در آوردن و هر لنگه رو یه طرف پرت کردن  و پریدن تو.ولی یونا آروم دمپایی هاشو در آورد جفتشون کرد و گرفت دستش و آورد گذاشتش تو جا کفشی تو خونه.

کلی قربون صدقه پسر منظم و باادبم رفتم .

آخه اگه مامان لیلی از پسرش تعریف نکنه کی تعریف کنه ؟

بعد از ظهر من و یونا کنار هم خوابیده بودیم.یونا بیدار شد و بدون این که توجهی به قربون صدقه رفتن های من کنه رفت از اتاق بیرون. پذیرایی رو گشت یه سر به اتاقها زد و بعدش زد زیر گریه.من متوجه شدم دیده بابا سعیدش خونه نیست گریه میکنه ولی بهش چیزی نگفتم و نازش کردم و بغلش کردم و گفتم چیه پسرم گریه میکنه ؟ اشکای قشنگش رو پاک کردم و براش عصرونه آماده کردم و بهش دادم.سر حال شد و گفت مامانی دیشب یادت میاد گریه کردم ؟ برای بابایی گریه کردم.

ای قربونت برم من که به چند لحظه قبلت میگی دیشب کلوچه خوردنی من .

امروز صبح یونا رو که خواب بود بردم خونه مامان جون و کفشهاشو فراموش کردم ببرم.  ظهر که رفتم دنبالش  سریع گفت آلوچه و لواشک میخوام.گفتم بریم خونه زنگ میزنم عمو رضا ( سوپر سر کوچه مون ) برات بیاره آخه کفشت نیست و باید بغلت کنم. تو مسیر یه سوپر نگه داشتم و بغلش کردم و رفتم که آب بگیرم ولی آلوچه نداشت.یونا میگفت سوار ماشین نشیم.پیاده بریم عمو رضا آلوچه بخریم.حالا این سوپری کجا و عمو رضا کجا.رفتم خونه ولی یونا راضی نشد بریم بالا و میگفت عمو رضا لواشک نمیاره خودمون بریم بخریم.بریم عمو رضا بخریم.ماشین رو پارک کردم و بغلش کرد و رفتیم عمو رضا.تو سوپری یه آقاهه بهم گفت خانم چرا نمیذاریدش زمین مگه بلد نیست راه بره .حالا کی حوصله داشت با خستگی و این حال و روز برای این آقا جریان رو توضیح بده.آلوچه و لواشک و یه مقدار خرد و ریز گرفتم و به عمو رضا گفتم یه سری وسایل لازم داشتم لیستش خونه بوده الان یادم نیست و عمو رضا هم گفت رفتید خونه زنگ بزنید میاریم براتون. آقا یونا گفت :نه آلوچه ها رو نذار.آلوچه نمیخوام.گفتم: مامانی تو ما رو برای آلوچه و لواشک تا اینجا کشوندی.گفت: فگد(فقط)لواشک .آلوچه نمیخوام. و آلوچه ها رو از تو وسایل بیرون آورد و داد به عمو رضا.یواشکی آلوچه ها رو دوباره گذاشتم چون میدونستم رفتیم خونه میگه آلوچه میخوام ولی دید و دوباره درشون آورد.رفتیم خونه لواشکا رو خورد و شروع کرد به بهانه که آلوچه میخوام.داشتم تلفنی با بابا سعید که اداره بود صحبت میکردم و بابا سعید به حمایت از پسر جان در اومد و گفت زنگ بزن عمو رضا بگو براش بیاره.زنگ زدم عمو رضا و  خوب شد گفته بودم یه سری وسایل تو لیستم  یادم رفته شروع کردم به گفتن چیزهایی که لازم داشتم که آقا یونا شروع کرد  : بگو آلوجه و لواشک و بستنی یخی بیاره.عمو رضا هم براش فرستاد.دیدم کامیون و کلی وسیله آماده کرده گفتم: پسرم اینا رو کجا میبری گفت : لواشک که میارن اینا رو هم با خودم ببرم.(قربونش برم میخواد در رو وا کنه هم با خودش وسیله میبره)

جدیدا عادت کرده میخواد بره از خونه بیرون با خودش دوچرخه هم میبره.

بعد از ظهر بابا سعید بیرون کار داشت و یونا هم طبق معمول با باباییش رفت.به بابا سعید میگه : بابا سعید یه چیزی میخوام بگم.

بابا سعید : چیه پسرم ؟بگو.

یونا : میخوام بگم بریم پارک

بابا سعید : پسرم فردا بریم.فردا بریم مامانی هم بیاد

یونا : نه الان بریم.مامانی نیاد.من و تو بریم.(شانس مامانی)

رفتن بیرون بابا سعید به کارش رسید و برگشتن خونه که سه تایی بریم پارک.همون موقع آهنگBox Office   داشت پخش میشد و یونا همیشه آهنگشو و صدای سینا رو میشناسه و میگه : Box Office  . بابا سعید گفت : یونا این چیه ؟

یونا : هیچی نیست

وروجک میدونه بابا سعید Box Office  دوست داره میگه هیچی نیست که نکنه بابا سعید بمونه Box Office  ببینه و نبردش پارک.

بعد با بابا سعید رفتن پارک.من نرفتم هم خسته بودم و هم باید ناهار فردا رو درست میکردم.

از پارک برگشت پرسیدم مامانی پارک چطور بود ؟ گفت : خوب بود.

اینم یونای من وقتی ١١ ماهه بود :

یونای 11 ماهه من



موضوع مطلب :
جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ :: ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

فرناز بلا اون روز زده بود به لثه یونا و چهار شنبه هم کمر یونا رو گاز گرفته بود(قبلا هم پاشو گاز گرفته بود) که جاش کبود شده بود ولی عکس العمل آقا یونا چی بوده ؟هیچ. بازم از خودش دفاع نکرده و حتی برای تلافی فرناز رو نزده. اینا همه بماند ببینید بعد از این که من رفتم دنبالش و مامان جون جریان رو برام تعریف کرد چی میگفت :

من : فرناز چرا یونا رو گاز گرفتی ؟ با هم دوست باشید.

یونا در حالی که فرناز رو بوس بارون میکرد : اشکال نداره.مامانی اشکال نداره.بوسم کرده.پسر خوبی است گفته دیگه گازم نمیگیره.

فرناز به من : برام بادبادک میخری ؟

من : میخرم ولی به شرطی که دیگه یونا رو گاز نگیری.

یونا در حالی که دستش رو دور کمر فرناز گرفته و میبوسدش : مامانی برات میخره.بخر براش مامانی خوووووب؟

از این برخورد یونا اشک تو چشام جمع شد.آخه بچه به این کوچیکی چقدر با گذشت و صبور و مهربون است.نمیدونم بگم خوبه یا بد.مامان جون میگه فرناز خیلی خودخواهه و همه چیز رو برای خودش میخواد حتی وسایل بقیه رو و هر روز کیف و وسایل یونا رو بر میداره و به یونا نمیده و یونا هم هیچ اعتراضی نمیکنه و همه چیزاشو بهش میده.تازه یونا در برابرش اینقدر مهربونه با این حال گازش هم میگیره.

الهی قربون تو پسر برم من .وقتی میوفته یا به جایی میخوره خودش بلند میشه میگه: هیچی نشد.اشکال نداره... اشکال نداره...

از اشکال نداره و به خدا  این روزها زیاد استفاده میکنه.

یونا : من دیشب جیش کردم

من : کجا ؟؟؟؟

یونا : خونه مامان جون

من : مامان جون دعوا نکرد ؟

یونا : نه مامان جون پسر خوبی است خبر میده.منم قوی ام خبر میدم.

من وقتی گرفتار کار نباشم و یونا یه جمله قشنگ میگه میرم و روی یه سررسید که روی دراور گذاشتم جملشو یادداشت میکنم که یادم نره.و یونا ازم پرسید : چیکار میکنی مامانی ؟گفتم دارم حرفای قشنگتو مینویسم.تا ...

غذا کشیده بودم و صدا زدم : یونا مامانی بیا غذا بخور

یونا صندلی گذاشته بود تا قدش به دراور برسه و رفته بود سراغ سررسید و خودکار من و  گفت : مامانی من دارم حرفای گشنگمو میکشم.

بعد هم زیر لب میگفت : ای خدا از دست تو

دوچرخه اش رو برعکس کرده و میگه : مامانی به نظرم اینجاش خراب شده

من : درستش کن پسرم

یونا : برم پیچ پیچی بخرم بیام درستش کنم.

و رفت تو اتاق و برگشت : خریدم بهم پیچ هم داد.درستش کردم

یونا موقع خواب : مامانی پمپرز میخوام.مای بی بی

وقتی صدای اس ام اس  میاد زود میگه : اس ام اسه یا مسیجه و بهمون خبر میده

یونا : میخوام کوکت (کتلت) بخورم قوی بشم.میخوام برم مددسه بعد میخوام بگم میییرم مددسه میییرم مددسه جیبام پره فندق و پسته.تو هم میای مددسه(رو به من)؟تو هم میایی مددسه(رو به بابا سعید)؟هممون با هم میریم مددسه.

یونا : بابا سعیده منه

من : دوستش داری ؟

یونا : بله. میخوای برای تو هم بابا سعید بخرم؟ خریدم.حسابشم کردم.

من : چند خریدی ؟

یونا : دومی

چهارشنبه شب عمو پورعباس و نیلوفر و مامانش اومدن خونمون که یونا با نیلوفر بازی کنن.

پنج شنبه شب هم محمد و خاله میترا و عمو وحید اومدن پیشمون.

محمد برای بازی کردن با یه ماشین : باتری میخوام

یونا : باتری میخوایی ؟ خریدم .بیا باتری (و دستای خالیشو به محمد نشون داد .البته بعد رفت و براش باتری واقعی آورد)

بعد از رفتنشون هم میگفت : دوباره میان.رفتن دوباره میان.

ساعت یک و نیم شب :

یونا : بابا سعید خسته شدیم دیگه بریم بخوابیم.شیر بخوریم بخوابیم.فردا صبح بیدار شیم بازی کنیم. 

پ.ن.۱ : این پست شماره ۲۲۲ خاطران یونای من است.پسرکم ,عزیزم ,عمرم ,امیدم, مثل همیشه برات آرزوی سلامتی میکنم .من و بابایی خیلی خیلی خیلی عاشقتیم و دوستت داریم عروسک قشنگ و شیرین زبونم.

پ.ن.۲ : آقا یونای ما خیلی اسباب بازی داره و یه مقدارش رو گذاشتیم بالای کمدش.پروژه این روزهای گل پسر ما اینه که بابا سعید رو بفرسته از بالای کمد یکی یکی اسباب بازی ها رو بیاره.باتری بندازن و بازی کنن و یونا بگه حالا یکی دیگه و میرن سراغ بعدی.ممنون بابا سعید با حوصلهقلب

نفس من

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ :: ٩:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

بازم بی مقدمه برم سراغ خوشمزگیهای آقا یونا :

یونا خان اجازه پشت کامپیوتر نشستن به ما نمیده.به شوخی به بابا سعید گفتم : باید به فکر یه کامپیوتر دیگه باشیم.

یونا (خیلی سریع) با اشاره به یه جای خالی اتاق کنار میز کامپیوتر : میذاریمش اینجا یه صندلی هم میذاریم.

یونا به فوتبال میگه: توفبال

اومده پیشم و میگه : مامانی المت(املت) میخوام.

گفتم: املت ؟

یونا : بله المت.نمیتونم بگم المت مامانی.

من : اشکال نداره پسرم بزرگ شدی یاد میگیری و میگی املت.

لباسهای یونا رو از لباسشویی بیرون آوردم دیدم موبایل اسباب بازیش هم بینه لباساشه.گفتم : واااای این موبایله اینجا چیکار میکنه؟

یونا : آخ ببینم. من انداختم. ای باباااااا.انداختم بشورمش

بعدهم که رفتم لباسا رو بندازم تو بالکن دیدم آقا یونا صندلی رو کشون کشون آورد تو بالکن و رفت بالاش که موبایلشو به قول خودش گیر کنه که خشک شه.

شیشه میز وسطمون رو یونا شکسته بود.روش شیشه ننداختیم گفتیم شایدپسرمون آرومتر و آقاتر بشه بعد شیشه بندازیم.ما که سفر بودیم بابا سعید براش شیشه گرفته بود که من رو خوشحال کنه و ... .

هنوز چند روز از شیشه دار شدم میز بیچاره نگذشته بود که آقا یونا صندلی انداخت روش و دوباره میز وسط ما بی شیشه شد.بعدشم میگه : چی کردم ؟

یونا در حال نقاشی : مامانی ببین این عکسه منه اینم عکسه امیر شهیاده.اینم کفشه امیر شهیاده آبیه ببین.اینم کفشه منه.کفش من و امیر شهیاد مثل همه.

یونا : امیر شهیاد رفته بود پارکینگ.الان اومد.با لباس خونه اومد.لباسشو عوض کرد مثل لباس من پوشید.

 

شعرهای که یونا در حال شیطنت با خودش میخونه: عشقم ندیدی... حرفام نشنیدی... به من خندیدی...

احتمالا دالم عاشگت میشم...

گل سنگم گل سنگم....

آله من عاشگتم دوست دارم فداتم...

یونا : مامانی یه چیز خوشمزه ای میخوام

من : مثلا چی ؟

یونا : مثلا حرفای تو کاش میشد قند و عسل

موقع خواب :

یونا : امیر شهیاد شیر میخوری ؟ بله ؟ میگه میخورم. امیر شهیاد هم شیر میخواد

و برای امیر شهیادشیر ریختیم تو شیشه آوردیم.

یونا سوار دوچرخه و دوچرخه رو هم برده روی مبل :

بابا سعید بیا پشت من بشین.امیر شهیاد هم نشسته.بیا با هم بریم .من و تو و امیر شهیاد.

 

بابا سعید : آخه من که جام نمیشه بابایی.

یونا : چرا.جا میشی.من و امیر شهیاد میریم جلو بیا بشین پشت من.

و یونا همچنان سوار بر دوچرخه و بالای مبل :  میخوام برم مسافرت.کجا برم مسافرت ؟

یونا : دارم با دوستم بازی میکنم.با امیر شهیاد.امیر شهیاد بدو .بدو بیا.

شیشه امیر شهیاد رو گل پسر گم کرده بود و میگفت: امیر شهیاد شیر میخواد .برم ببینم این دول و بلا نیست.و با دست خالی اومده و میگه: پیداش کردم از مغازه خریدم.

این روزها از به خدا خیلی تو جملاتش استفاده میکنه.

یونا : مامانی چرا مثل آدم بزرگا شدی ؟

داشتیم میرفتیم بیرون :

یونا : ساعت دو و نیمه هنوز نرفتیم.

پنج شنبه رفتیم پیش عمو سجاد و خاله افروز.قبل  از رفتن با یونا شرط کردم سراغ جارو خاک انداز تو آشپزخونه نره و جالبه رسیدیم اونجا خاله افروز قایمش کرده بود و یونا خیلی دنبالش گشت ولی پیداش نکرد.عمو سجاد هم بهش یه هواپیما داد که به خونه خودمون نرسید و همونجا خرابش کرد.

 روز شنبه خاله نیلان و خاله مریم اومدن و یونا خیلی خوشحال بود.یونا همش از خاله نیلانش میپرسید: مامان عاطی و بابا جون کجااان ؟میخوامشون.میخوام برم خونشون.یونا خیلی مامان عاطی و باباجون رو دوست داره.میگن دل به دل راه داره.آخه مامان و بابام هم میمیرن براش.مامان میگه شما رو هم خیلی دوست دارم ولی دوست داشتن یونا یه جور دیگه است.هر روز باید صدای یونا رو بشنوه و خودش و بابام تو خونه راه میرن و عکسای یونا رو که همه جای خونشون زدن میبوسن.

خاله مریم یه جعبه بزرگ شیرینی برای یونا آورد و خاله نیلان هم لباس اسپایدر من و تفنگ آبی براش آورد.مامانم هم که طبق معمول برامون انواع سبزی تمیز شده و فریز شده- ماهی- خیار شور خانگی مخصوص بابا سعید(این مامانی من دامادش رو خیلی دوست داره و هر چیزی که داماد جانش دوست داره براش زود درست میکنه)- انار و ... فرستاد.

همیشه فکر میکنم که آیا من هم میتونم یه روزی مثل مامانم باشم و اینقدر که من از مامانم راضی ام و دوستش دارم آیا یونا هم از من راضی خواهد بود.

خدایا به من این توان رو بده که بتونم برای یونا مادر خوبی باشم.مثل مامان عاطی.البته مثل مامان عاطی بودن خیلی خیلی سخته آخه مامان عاطی خیلی  فداکار است و فرشته مهربونی است که خدا برای من روی زمین فرستاده. قلب

خاله نیلان و خاله مریم امروز رفتن و جاشون خیلی خالیه.

اینم آقا یونا با سوغاتی(لباس اسپایدر من و تفنگ)  خاله نیلان (اسپایدر من بادی هم قبلا خاله نیلان براش گرفته بود و اون یکی اسپایدر من هم قبلا خاله آنی گرفته بود.)

 

یونای اسپایدر من

 

اسپایدر من کوچولو

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed