یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ :: ٤:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

بعد از ظهر بود به بابا سعید گفتم : دلم یه خوردنی میخواد(دلم آلوچه خواسته بود )

بابا سعید گفت : مثلا چی ؟

من : همون که یونا همیشه میگه.اسمشو نبری یا

یونا  (خیلی سریع) : آلوچه میخوایی ؟ آلوچه برات بیارم؟

بابا سعید خوابیده بود و یونا کلی از سر و کولش بالا رفت که بیدارش کنه بعد اومد تو آشپزخونه پیش من و گفت : مامانی شربت میخوام.شربت آلبالو(و تو یخچال نشونم داد) ازینا برام درست میکنی ؟

من : باشه پسرم

داشتم براش درست میکردم قاشق خورد به پارچ و صدا داد.

گفت : نه اینجوری نکن نزن بهش بابایی خوابه

یونا رو باید به زور برد حمام و به زور هم از حمام در آورد .داشتم آب رو تنظیم میکردم که ببرمش حمام که دیدم رفت تو آشپزخونه و با یه پارچه اومد و دوش آب روازم گرفت و نشست و با پارچه میکشید کف حمام و آب میریخت.گفتم آخه این چه کاریه پسرم ؟

گفت : دارم حمام رو میشورم خوب

یونا همچنان با امیر شهیاد دوست خیالیش دنیایی داره و یه جاهایی هم به نفع ما تمام میشه:

من : یونا بریم حمام؟

یونا : امیر شهیاد هم میاد ؟

من : آره

یونا : لباساشو مثل من در بیار

من : باشه در آوردم.حالا لباسه یونا باشه پسرم؟(و یونایی که همیشه با گریه لباسشو در میاره آروم به تقلید از امیر شهیاد لباسشو درآورد)

یونا : برای امیر شهیاد صابون بزن.صابون بزن من آب بریزم.

من: زدم حالا یونا(خدا به امیر شهیاد عمری بده)

یونا : امیر شهیاد حوله داره ؟

یونا : امیر شهیاد هم مثل من لباس بپوشه.بلوز کرمز(قرمز) و شلوار کرمز.مثل من

یونا :امیر شهیاد مثل من بشینه اینجا(رو اپن)

یونا : امیر شهیاد مثل من آب جوش نبات و چایی میخوره.الان خوابیده.منم میخوام برم پیشش بخوابم...

یونا همش دوست داره چایی و آب جوش نبات بخوره.

آروم دست میزنه میگه باید اینجوری دست بزنیم نه اینجوری(بلند دست میزنه)آخر نی نی خوابه.

داشتیم میرفتیم بیرون شلواری که آوردم بپوشه نشون میده و میگه: این شلوار امیر شهیاده.امیر شهیاد میخواد اینو بپوشه.یکی دیگه بده من بپوشم.

من : هم شما ازاین شلوارا داری هم امیر شهیاد.اون شلوار خودشو پوشیده.

یونا : کو ببینم

من : آخه پسرم من که امیر شهیادو نمیبینم.شما میبینیش

یونا به بابا سعید : بابا سعید من و مامانی دوست داریم.امیر شهیاد هم دوست داره

فرنازبلا(همکلاسی یونا)  زیر گردن یونا رو چنگ زده بود و یونا اصلا تلافی نکرده بود.نمیدونم چیکار کنم با این پسرک که آزارش به مورچه هم نمیرسه.دوست دارم از خودش دفاع کنه.

همیشه من اولین نفر بودم که میرفتم دنبال یونا خونه پرستارش ولی جدیدا یکی از همکارهای من دختر کوچولوش ملینا رو برده پیش پرستار یونا و چون از حق شیر دو ساعته استفاده میکنه زودتر از من میره دنبال ملینا.

روز اول که رفته یونا تا صدای در رو شنیده گفته : مامانمه مامانمه مامان منه

در که وا شده دیده مامان لیلی نیست.

قربونت برم من پسرکم.

بعد همکارم به یونا گفته : یونا مامانی الآن میاد.تو پله ها داشت میومد پایین الان میرسه.

و از اون روز  به بعد یونا به همکارم میگه : مامانم تو پله ها بود داشت میومد ؟

یونا به بابا جون(بابای گلم) پشت تلفن :  گیجم.میخوام چایی و آب جوش نبات بخورم بخوابم.

تو مغازه یونا به آقای فروشنده : اینو میخوام این سفیده

آقای فروشنده : این ؟

یونا : نه سفیده

آقای فروشنده : این ؟

یونا : سفیده

و بالاخره آقای فروشنده : این ؟

یونا : بله

آقای فروشنده : این که نارنجییه سفید نیست.

یونا : نه این ناننجی نیست.سفیده

از مغازه اومدیم بیرون :

من : پسرم این سفیده ؟ این نارنجییه.رنگ پفکه.پفک چه رنگیه ؟

یونا : سبزه.پفک سبزه

من و یونا تو ماشین بودیم و یونا پاشو گذاشته بود رو دسته در و از در و صندلی بالا میرفت.

من : مامانی خیلی خطرناکه.الان اگه آقا پلیسه بیاد من نمیدونم چه جوری راضیش کنم که زندانیت نکنه.

یونا : نمیدونی چه جوری نازیش کنی ی ی؟

یونا : مامانی ملیخا میخنده من به مامان جون میگم ملیخا خندید.

من : ملیخا ؟؟؟ ملینا پسرم ملینا نه ملیخا

یونا : ملینا میخنده من به مامان جون میگم

من : آفرین مامانی.

پسرم کلی به مامان جون تو نگهداری پارسینا و ملینا کمک میکنه.

اینم چند تا عکس از مزایای داشتن یک عدد مامان لیلی شاغلدروغگو :

شب است و آثاری از خواب در چشم یونا نیست.اما :

پسرم بایدبازنده بخوابه چون صبح باید بریم ادااااره

وروجک من

یونا قبل از خواب

 

اینجا صبح است و  یونا رو که خوابه دارم میبرم خونه مامان جون پرستارش :

مادر به فدات

 

 این عکس یه روز دیگه است که یونا شش و نیم صبح بیدار شده و من قبل از بیرون رفتن از خونه بین دویدن و آماده شدن و ... این عکس رو ازش گرفتم : 

شش و نیم صبح

اینم ظهره که رفتم دنبالش.یونا و فرناز و علی و مامان جون :

یونا-فرناز-علی و مامان جون

 

 این سه تا وروجک مخصوصا یونا و فرناز کلی بدو بدو و شیطنت میکنن و خودش پروژه ای است تا من موفق بشم  یونا رو سوار ماشین کنم .

یونا و فرناز شیطون

 

 



موضوع مطلب :

سلام

دیروز مامان سپهر جون من و مامان محمد جون رو خبر کرد که بریم نمایش حسن کچل و جادوگر جنگل رویا(نویسنده و کارگردان :حسین محمدی-مکان تالار آفتاب).

نمایش حسن کچل و جادوگر جنگل رویا

من و بابا سعید با یونا رفتیم و اونجا سپهر جون با بابا و مامانش و محمد طلای گل با مامان و بابا و چند تا از فامیلاشون اومده بودن.

 

سپهر جون

یونا جون

خیلی خوش گذشت.یونا اولش یه کم خجالت کشید و ساکت بود.اینم عکسشون قبل از صمیمی شدن :

دوست کوچولوها

 ولی ماشالله سپهر مهربون و دوست داشتنی از همون اول باهامون دوست شد و از چوب شوراش بهمون تعارف میکرد.گل پسرهای نازمون خیلی زود با هم دوست شدن و نمایش دیدن و  بازی کردن.

یونا و سپهر غرق تماشای نمایش

ای جانم... چه دقتی میکنن .

 اما محمد گل زیاد پسر کوچولوها ی ما رو تحویل نمیگرفت.(شوخی بود آخه محمد جان از یونا و سپهر بزرگتره) .

یونا-محمد-سپهر(سه گل پسر)

بعد از نمایش یونا و سپهر رو به زور از هم جدا کردیم و دوست داشتن پیش هم باشن و موقع  خداحافظی خیلی قشنگ  همدیگرو بوسیدن.(من عکسشو ندارم تو وبلاگ سپهر جون میتونید عکسشو ببینید)

بچه ها خیلی از نمایش خوششون اومد و اون شب  برای اینکه یونا خوابش ببره من مجبور شدم  چند بار داستان نمایش رو براش تعریف کنم  و همش میگه دوباره بریم نمایش.

 

یونا و سپهر و مادر بزرگ قصه گو

 جای نیکان کوچولو و خاله آرام هم خیلی خالی بود.بهشون خبر داده بودیم ولی به علت مریضی نیکان جون نتونستن بیان.انشالله قرارهای بعدی.

 خاله سارا جون دست شما بابت هدیه ای(پاستیل-پازل-کتاب-چوب شور-آب میوه -کیک)  که به یونا دادید درد نکنه.یونا خیلی خوشش اومد.

تو بسته هدیه خاله سارایه پازل علی دایی بود که داشتیم با یونا درستش میکردیم :

من : مامانی ببین این سر علی داییه باید اینجا بذاریمش.

یونا : بیا بگیرش.این سر دایی علیه.بذارش اینجا.

و  یه کتاب بود به اسم وقتی قلی حوصله اش سر رفت.صفحه اولش این عکسه که میگه: بچه ها میدانید اینها چیست؟

اینها چیست ؟

جواب یونا : پفک

من : مامانی این کجاش پفکه؟

راستش خودم هم نتونستم حدس بزنم چیه.

جواب بابا سعید شیطونتر از یونا : سبیله

گفتم : بریم صفحه بعد ببینیم چیه.

و صفحه بعد :

قلی

اینها ابروهای قلی است.

و اما چرا اینطوری است؟

خلاصه جریان اینه که قلی حوصله اش سر رفته و از ناراحتیناراحت ابرو هاش اینجوری شده.

و این که من و یونا و بابا سعید کلی از این قلی خان خوشمون اومد و خندیدیمخنده.

ممنون خاله سارا جون قلباز هدیه شاد و سرگرم کننده ای که به یونا(و مامانخجالت و باباشخجالت دادی)

و امروز یونای گلم بیست و هفت ماهه شد.عزیزه مامان مثل همیشه برات سلامتی موفقیت و خوشبختی آرزو میکنم.و اینکه دوستت دارم .نمیدونم بگم چقدر.چون اینقدر زیااااده که نمیتونم براش اندازه ای تعیین کنم.

تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ :: ٧:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اول اینکه یونا یاد گرفته میگه بسم الله الرحمن الرحیم("ر "رحمان و رحیم رو "ل" میگه. "ر "بیشتر کلمات رو" ل "میگه)قربونت برم من.انشالله که خدا خودش حافظت باشه عزیزه دل مامان.

تو نفسی همه کسی

یونا این روزها تخیلی شده و یه دوست خیالی هم داره :

یونا : دوستم اومده.در زد گفتم کیه اومد.دیدی کفشش هم دم دره.دیرش شده بود رفت پیش باباش.

من : دوستت کوچولوهه یا بزرگ؟مثل بابا سعیده یا مثل فرناز؟

یونا : مثل منه.

من : اسمش چیه ؟

یونا : امیر شهیاد.اسمش امیر شهیاده

یونا رو میز وسط دراز کشیده و عکس خودشو تو شیشه میبینه و صحبت میکنه:

من : کیه مامانی ؟

یونا : دوستمه. دارم با دوستم صحبت میکنم.

اومده پیشم و میگه : دوستم میگه آدامس میخوام

مامانی دوستم ایناش بیا ببینش.و اشاره به یه جایی میکنه و میگه ایناش.دیدیش؟

سه تا عکس رو اسباب بازیش بود(دو تا خرسی و یه ببعی)اومده بهم نشون میده و میگه : مامانی نیگاه کن این خودتی.اینم منم. اینم دوستمه.اسمش امیر شهیاده.

در مورد وسایل هم همینجوریه.داشتم دنبال تیغ غذا ساز میگشتم و از بابا سعید پرسیدم ندیدتش.یونا با دو اومد تو آشپزخونه و دست خالیشونشون میده میگه : ایناش بگیرش.

یا میاد و دستشو جلو میاره و میگه مامانی بیا پیتزا بخور.

میگه :مامان انکی(غذای جدیده ساخت یوناست) برات درست کردم.سیب زمینی نی(همون سیب زمینی خودمونه) تخم مرغ .بخور دیگه.

 و همه رو تو خیالش درست میکنه و میده به من.

دستشو که هیچی توش نیست نشون میده و  میگه : رفتم خرید کردم

من : چی خریدی ؟

یونا : آلوچه.بیا بازش کن بخورم

موش موشک من

 تو خونه راه میره و شعر میخونه.

یونا در حالیکه دسته اسباب بازیش دستش بود و مثل عصا میزد زمین میخوند :

احتمالا دالم عاشگت می شم . عصا عصا .حالا کاره بد...

و رفت سراغ کار خرابی.یا وسط شیرین زبونیاش میگه حالا پسر بد میشم و شروع میکنه به شیطنت

یونا : بستنی میخوام.بستنی آلبالو.تو هم میخوایی؟

من : بله

یونا : باشه.برات میخرم

هلیکوپترش رو از تو اسباب یازیاش در آورده و میگه : این بخ بخ(بدبخت) اینجو چیکار میکنه؟پسسرره  بد.باهات قهرم.

و آقا یونا کلمات رو منفی میکنه :

قبلا :

من : عمو زنجیر باف

یونا : بله

و الآن :

من: عمو زنجیر باف

یونا : نه نه

قبلا :

من : یونا بیا بازی مامان و نی نی .من نی نی ام شما مامان

یونا : باشه

من : سلام ماما

یونا : سلام نی نی

و الآن :

من : سلام ماما

یونا : سلام بابا

تا بعدبای بای

نفسم  عمرم  امیدم  آرزوم

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ :: ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

امروز خاله سمی اینا رفتن و جاشون خیلی خیلی خالیه.یونا خیلی پشت سرشون گریه کرد و میگفت نرن و میخواست باهاشون بره.

فلفلی وقتی کسی میخواد بره بیرون بهش میگه : کاش منم می آوردی.(منظورش همون میبردیه.)و اینقدر با مزه میگه که دل آدم رو میبره.

پشت کامپیوتر بودم که طبق معمول اومد و گفت : من میخوام اینجا رو صندلی بشینم چی و چرا نیگاه کنم.

من : مامانی من الان کار دارم.تمام که شد شما بشین

یونا : نه من میخوام بشینم.پاشو.تو پاشو تا من بشینم.

من : الان عزیزم. تا ده بشمار تا من بلند شم.

یونا : جیش... جیش ...جیش دارم. جیش دارم.

من با عجله بلند شدم و گفتم : بدو مامانی.بدو بریم

و یونا با عجله نشست رو صندلی سر جای من.

من : بدو بریم جیش کنی

یونا : نه جیش ندارم .میخوام بشینم.

وروجک گفته بود جیش دارم که من رو بلند کنه بنشینی سر جام.

یه مشکل که دارم مشکل عوض کردن لباس یوناست که هنوز حل نشده.یونا چه بخواییم بریم بیرون چه از بیرون برگردیم یا حتی تو خونه که بخوام لباسشو عوض کنم کلی گریه میکنه و از لباس عوض کردن بدش میاد.

خاله سمی از پلاسکو یه برس گرفته بود .آقا یونا رفت برس خودمون که یه سالی میشه داریمش و استفاده اش میکنیم آورد و داد به خاله سمی و گفت : خاله سمی اینو بردار.و برس خاله سمی رو برداشت و گفت : این ماله من باشه.و شروع کرد به برس کشیدن روی فرش با برس نو خاله سمی.بعد به خاله سمی گفت که برس خودمون رو بذاره تو پلاستیک وسایلش.خلاصه مجبور شدیم که برس رو تو یه پلاستیک دیگه بذاریم(آخه وسایلش نو و تمیز بود و تازه خریده بود و دلمون نمیومد برس کثیف رو بذاریم توش) و بدیم دست خاله سمی که فلفل خان راضی بشه.و بعد از خوابیدنش برس ها رو عوض کردیم.

گل پسرم شاعر شده و شعر میگه یا شعرهای بقیه رو به سلیقه خودش تغییر میده.

مگس اومده بود تو خونه و با کلی ماجرا موفق شدیم بکشیمش.یونا به مگسه با عصبانیت : پسسرره بد.

عاشق آلوچه و لواشکه.

وقتی سفر بودیم و بابا سعید میخواست بیاد دنبالمون پشت تلفن بابا سعید از یونا پرسید چی دوست داری برات بیارم؟ و یونا گفت : دو تا آلوچه.یه آلوچه بزرگ یه آلوچه کوچیک و تراکتور

بابا سعید هم براش آورد و جالبه که تراکتورش دقیقا شبیه تراکتوری بود که مامان عاطی براش گرفته بود.برگشتیم عوضش کردیم و جاش براش یه هواپیما گرفتیم که روش یه هلیکوپتره و الان  فقط تیکه هاش مونده و بالش و هلیکوپترش و هر تیکه اش رو یه جا انداخته.یونا قبل از این که خرابش کنه میگفت : ببین این هواپیمای هلیکوفتره.هم هواپیما هم هلیکوفتر.ببین.

از صبح میگفت هندوانه میخوام و دلش هندوانه میخواست.و گرفتار بودیم نتونستیم براش بگیریم.بعد از ظهر دوباره گفت : بابا سعید برام هندونه میخری ؟

بابا سعید هم گفت : باشه الان میریم بیرون برات میخرم.

یونا گفت :یه لواشک و دو تا آلوچه هم برام میخری؟

داشت با بابا سعید میرفت بیرون بهش گفتم: برای مامانی هم یه چیز خوشمزه بخر.

گفت : آلوچه؟آلوچه و لواشک؟

گفتم: آره پسرم.

 گفت : هندونه هم میخوایی بخرم؟

گفتم: آره بخر .

گفت : نه نمیشه .هندونه و آلوچه نمیشه

رفتن بیرون و با یه هندوانه بزرگ اومدن خونه و پسرکم حسابی خورد.نوش جانت پسر قشنگم

دوستت داریم عزیزه مامان.دوستت داریم خیلی زیاااااد

تا بعدبای بای

همه زندگی مامان

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ :: ٩:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما برگشتیم.اول که به خاطر مریضی نتونستیم پنج شنبه بریم و زنگ زدیم برای صبح جمعه بلیط رزرو کردیم و جمعه صبح  متاسفانه کلی تو ذوقمون خورد و جا گیرمون نیومد (دیگه به رزرو تلفنی نمیشه اعتماد کرد)و مجبور شدیم جمعه بعد از ظهر حرکت کنیم.

وقتی رسیدیم اینقدر همه از اومدن فلفل خان ما ذوق زده بودن که دایی علی جدا و بابا جون و مامان عاطی جدا اومده بودن جلومون.فلفل رو دادم به مامان عاطی اینا و و خودم با دایی علی رفتیم داروخانه (دارو هامون رو اهواز جا گذاشته بودیم) دارو گرفتیم و رفتیم خونه.همون شب اول یه لیست از کل کارهایی که داشتم نوشتم(خرید لباس یونا و خودم –خرید پارچه-دادن پارچه به خیاط-رفتن به دانشگاه برای گرفتن اصل مدرکم و ... )آخر من اینجا بیرون رفتن برام خیلی سخته. صبح ها که سر کارم و بعد از ظهر هم باید ناهار فردا و شام درست کنم و به کارهای خونه برسم و اصلا فرصت خرید ندارم اونم خرید با آقا یونا که خیلی سخته.

خلاصه یه هفته به کلی کارهام رسیدم و پیش مامان اینا خیلی به من و یونا خوش گذشت . آقا یونا هم کلی کیف کرد برای خودش.اینقدر مامان اینا نازش میکردن و قربون صدقه اش میرفتم و براش چیز میگرفتن که خودشو لوس میکرد و به جای صحبت کردن همش میگفت اوووم اوووم .اینقدر مامان بهش میگفت دورت بگردم.قربونت برم که یونا میچرخید دور خودش و میگفت دورت بگردم. خاله نیلان هم که حسابی مهندس شده بود و همش درگیر ماکت ساختن بود و یونا هم با وسایل خاله نیلانش کیف میکرد.اینم آقا یونا مهندس کوچولوی ما :

مهندس کوچولو

  البته خاله نیلان گرفتار و مشغول ما خیلی با یونا دوسته و تو هر شرایطی باید با هم کافی شاپشون رو برن :

یه شب رفتیم  خونه خاله فریده که من به یونا امیدوار شدم.اینقدر که محمد امین پسر خاله ام بلا و شیطون شده بود.به حدی که اصلا نتونستم ازش عکس بگیرم.

یه شب هم خونه دایی حسین رفتیم که پارسا پسر دایی ام خواب بود و یونا و پوریا با شیطتنت بیدارش کردن و کلی بازی کردن.(پارسا و پوریا دو قلو هستن)

یونا و پوریا :

یونا و پوریا

یونا و پارسا :

یونا و پارسا

یه روز هم از صبح رفتیم خونه عمو سهیل اینا.یه هفته به نظر زیاد میاد  ولی من تا رفتم دیدم باید برگردم و حتی فرصت نکردم به همه دوستان و فامیل سر بزنم.البته خاله ها و دختر خاله ها و پسر خاله های گلم هر روز خودشون میومدن و بهمون سر میزدن.

پنج شنبه صبح که اداره بودم و بعدش رفتم دنبال یونا و با خاله آنی رفتیم برنامه بودجه کار داشتیم بعد اون زنگ زدم به تارا جون مامان امیر مهدی گل که بریم و ببینیمشون.(تارا جون هر سفر که میریم لطف میکنه و بهمون زنگ میزنه  و ما کم سعادتیم و نمیتونیم بهشون سر بزنیم)متاسفانه نتونستیم هماهنگ کنیم و بعد از ناهار تارا جون زنگ زد و من و یونا لباس تن کردیم که بریم پیششون.دیدم آقا یونا با لباس بیرونی  و جوراب و بدون کفش داره تو حیاط  به خاله آنی تو شستن ماشین کمک میکنه و خاله آنی بیچاره نمیتونه جلوش رو بگیره.رفتم که بگیرمش که احساس درد شدیدی تو پایم کردم.بله آقا یونا یه قوری تزیینی رو کناردر  شکسته بود و من ندیدم و پام رو گذاشتم رو تیکه شکسته اش.خلاصه رفتیم کلینیک و پانسمان کردم و از همون راه خاله آنی رسوندمون خونه تارا جون و امیر مهدی گل.دست تارا جون درد نکنه کلی تو زحمت انداختیمش.امیر مهدی هم که خیلی ماه بود.ماشالله باهوش مهربون شیرین زبون و دوست داشتنی.همه وسایلشو آورد که با یونا بازی کنن.الهی بگردم هر دفعه هم که میرفت تو اتاقش میخواست دفتر چه یادداشت بیاره و همه وسایل رو آورد به جز دفترچه یادداشت.وقتی هم که چیزی تو اتاقش چشمش رو نمیگرفت خیلی با نمک دستشو نشون میداد و میگفت آوردم.دفترچه یادداشت.خلاصه با یونا حسابی دوست شدن و من و تارا جون کلی صحبت کردیم و خیلی خوش گذشت.ممنون تارا جون.ممنون امیر مهدی ناز نازی.

امیر مهدی و یونا

بعد از ظهر هم به خاطر پام نمیتونستم کفش بپوشم و باید بیرون هم میرفتم. به خاله آنی گفتم به نظرت چیکار کنم ؟ صندل بپوشم ؟.همینو گفتم که آقا یونا با دمپایی رو فرشی خاله آنی و خاله نیلان تو دو تا دستش اومد : بیا مامانی بپوش.کدوم رو دوست داری ؟اینو؟بله ه ه ؟بیا اینو دوست داری.بپوش.

خلاصه سفر خوبی بود و مامان تا الان هم زیر مبل و جاهای دور از چشم وسایلی که آقا یونا قایم کرده رو یکی یکی پیدا میکنه.

مامان عاطی بابا جون دایی علی خاله آنی خاله نیلان دوستتون داریم و مثل همیشه پیش شما به ما خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.

پنج شنبه شب هم بابا سعید از اهواز اومد دنبالمون و جمعه بعد از ظهر برگشتیم خونمون.البته عمو سهیل و خاله سمی و فاطمه گلی هم با ما اومدن و ما و یونا فلفلی خیلی خوشحالیم.این هفته هم که همش یونا میمونه خونه پیش خاله سمی اینا و خیلی بهشون عادت کرده مخصوصا به خاله سمی مهربون.حتی وقتی من خونه هستم دوست داره خاله سمی کاراشو انجام بده(ببردش دستشویی-بهش غذا بده-بخوابوندش و ... ) صبح ها هم با خاله سمی میرن خرید و یونا خاله سمی رو میبره مغازه عمو رضا که براش خوردنی بگیره.به خاله سمی میگه : بریم مغازه عمو رضا برام چیسپ(چیپس) میگیری ی ؟و تو خونه جای وسایلی رو که خاله سمی نمیدونه بهش نشون میده(لباسا-نخ و سوزن-جارو برقی و ... ).به خاله سمی گفته چایی میخوام و خاله سمی براش چایی کم رنگ ریخته و بیشترش رو آب ریخته.گفته تو شیشه بریز بخوابم رو بالش  تلوزیون نیگاه کنم.بعد که یه کم خورده به خاله سمی گفته : خاله سمی این که مزه آب جوش نبات میده.با فاطمه هم که خیلی دوست شده.برای فاطمه میخونه : فاطمه بی تو زمونه ه ه نامهربونه ه ه .میبینید چه وروجکی دارم من.هر چی بهش میدیم میگه اول فاطمه.اول به فاطمه بده.یکی برا من یکی برا فاطمه.باشه ه ه ه ؟و فاطمه هم سرشو با باشه یونا به یه طرف خم میکنه یعنی باشه.میگه : مامانی فاطمه میگه شکلات میخوام.گریه میکنه میگه شکلات میخوام.میگم : کی گفت مامانی ؟ میگه الان گفت.فاطمه شکلات میخوایی؟بله ه ه ؟باشه باشه.میگه بله میخوام.همه چیز رو از زبون فاطمه میگه.میگه :فاطمه آب میخواد.فاطمه کتاب میخواد... .فاطمه رو خیلی دوست داره و همش میبوستش و بغلش میکنه و فشارش میده.که البته فاطمه از فشار دادن خوشش نمیاد و میترسه و گریه میکنه.داریم میریم بیرون عمو سهیل میخواست فاطمه رو بغل کنه میگه بابا سعید تو فاطمه بغل کن.عمو سهیل بابا سعید بغلش میکنه.

تو ماشین بودیم میگه : بابایی سی دی تولد بذار.الان تولد خودش میاد باهاش رصق(رقص) میکنم.‌اه اتوبوس دیدم.اتوبوس دیدم میرفت بالا میومد پایین میرفت  بالا میومد پایین.دیدیش؟من دیدمش.گفتم: مامانی اتوبوسه بالا و پایین میرفت ؟گفت :بله.اتوبوس و هلی کوفتر.دیدمشون.تراکتور هم بود.خاک توش میکرد میریخت.هی خاک توش میکرد میبرد بالا میریخت پایین.

تو خیابون یه آقاهه یه عالمه جعبه کارتون رو هم گذاشته بود و میبرد:

یونا : این چیه ؟

 من : کارتنه مامانی.

یونا : کارتنه ؟ کارتن که میشینم نیگاه میکنم؟

من چایی ساده دوست دارم و خاله سمی چایی عطری.دو لیوان چایی با دو جور چایی ساده و عطری ریختیم و و قتی خواستیم برای عمو سهیل بریزیم خاله سمی ازش پرسید کدوم رو دوست داره و عمو سهیل گفت فرقی نده.ولی یونا راضی نشد و با دو تا بسته چایی ساده و عطری رفت پیش عمو سهیل و گفت : کدوم رو دوست داری؟اینو دوست داری یا اینو؟عمو سهیل هم برای اینکه دستشو رد نکنه به جعبه چایی عطری همینجوری اشاره کرد و گفت اینو.یونا اومد و گفت عمو سهیل اینو دوست داره و جعبه رو باز کرد تا تی بگهای چایی عطری  تمام شده.پسر متفکرم بیکار ننشست و همه چایی های ساده رو از جعبشون در آورد و ریخت تو جعبه چایی عطری و رفت داد به عمو سهیل و گفت : ببین پر شد.و خوشحال که تونسته چایی مورد علاقه عمو سهیل رو براش جور کنه.

اینم آقا یونای ما لب دریا : 

  

یونا لب دریا

 

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ :: ٦:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

هفته سختی به همه ما گذشت. من و یونا از اول هفته مریضیم .تب و لرز و سرماخوردگی شدید.خیلی بهم سخت گذشت از یه طرف نگران یونا بودم و از طرفی هم اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم بلند شم.دست بابا سعید جان گل درد نکنه که از من و یونا حسابی پرستاری کرد.

خیلی  بده آدم تو شهری غریب باشه و فامیل نداشته باشه.من با حال بدم مجبور بودم برم اداره و یونا بره پیش پرستارش.اگه مامانم پیشم بود اصلا نگرانی نداشتم.

خدا بزرگ است.

 و اینکه ما(من و یونا) از فردا تا آخر هفته میریم ماموریت.

حالا این ماموریت کجا باشه خوبه ؟

پیش مامان عاطی اینا.

خداییش ماموریت از این بهتر نمیشه .

دیروز بعد از ظهر هم کلاس ارتقاء پایه نظام داشتم بعد کلاس گفتم از فرصت استفاده کنم برم خرید.جای پارک گیرم نیومد مجبور شدم ماشین رو با فاصله پارک کنم.بارون گرفت و خیس اومدم خونه و حالم بد بود بدتر هم شد.

خواستم وسایل رو آماده کنم که پنج شنبه بریم ولی متاسفانه نشد و باید جمعه بریم.

پسرکم که مریض بود بردیمش دکتر کاوش.دکتر کاوش همیشه بهش شکلات میده و انگار طعم شکلات دکتر کاوش برای یونا یه چیز دیگه است.اون روز خیلی شلوغ بود و با اینکه نوبت داشتیم کلی منتظر موندیم تا رفتیم تو مطب.و یونا n بار گفت اسممون رو خوند؟

رفتیم تو مطب شکلاتشو گرفت و آقای دکتر بهش گفت از این به بعد هر وقت اومدی اول بیا سهمیه شکلاتت رو بگیر بعد برو بنشین تو نوبت.

بعد از مطب که اومدیم بیرون شکلاتش تموم شد گفت دوباره میخوام.گفتم الان برات میگیرم پسرم.گفت نه تو نگیر میخوام دوباره برم پیش آقا دکتر بهم شکلات بده.

یونا دوست داره سی دی های مورد علاقه اش رو فقط با کامپیوتر ببینه . از تلوزیون که عمو پورنگ پخش میشه میگه :

عمو پورنگ روی تلوزیون نمیخوام میخوام روی کامپیتر(کامپیوتر) باشه.

 آقا یونا این روزها با کامپیوتر chicken invadersبازی میکنه و اونم چه بازی اکشنی.

خیلی به کتابهاش علاقه مند شده و هر شب باید براش کتاب بخونیم و هر کتاب مورد علاقه اش یا هر صفحه مورد علاقه اش رو باید n بار بخونیم تا خوابش ببره.

وقتی کتاب مامان بیا جیش دارم رو براش میخونم صفحه اولش رو که میگه مامان بیا جیش دارم فوریه خیلی کارم ... تا عکس  نی نی یه رو میبینه میگه : میخوام برم پیشش

جالبه اگه مدتی این کتاب رو نخونم براش باز این جمله رو میگه.خیلی نی نی این کتابه رو دوست داره.

اتفاقاتی رو که خیلی قبل افتاده و خودم هم فراموش کرده ام یادشه.رفتیم مرو پارک کردم که میوه بگیرم تا اونجا رو دید گفت مامانی یادته اینجا میوه گرفتیم  گذاشتیم تو ماشین.خیلی جالب بود برام آخه من و یونا فقط یکبار و اونم مدتی قبل با هم  برای خرید میوه  اومده بودیم مرو.

در حال صحبت کردن بود که  گل توی گلدون به موهاش خورد گفت :  مامانی چی بود ؟ مورچه ؟

چهارشنبه عروسی داداش مهدی(پسر پرستار یونا) است  و نمیدونید آقا یونا با همراهی فرناز چه رقصی میکنن.رفتم دنبالش دیدیم چه خبره !!!آقا یونا دستمال رنگی به دست وسطه و به قول خودش با دستمال میرصقه.

 

 تا بعد بامن حرف نزن

یونای متفکر

یونای خندان



موضوع مطلب :
یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ :: ۸:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

از یونای شیطون خودم بگم که شیطونه ولی یه گلوله نمکه با ادبه.

وقتی بهش غذا یا خوردنی میدم بدون اینکه بهش یاد آوری کنم خودش میگه: دستت درد نکنه.و تعارف میکنه و میگه: بفرمایید.

به همه سلام میکنه و خداحافظی میکنه.

یه سری گل گرفته بودم و یونا خواب بود که گذاشتم تو گلدون.از خواب که بیدار شد هنوز هیچ صحبتی نکرده بود گفت : به ه ه ه چه گل کشنگی . بعد میخواییم تو گلدون سنگ بریزیم؟

یه شال جدید گرفته بودم داشتم اتو میزدم تا دیدش گفت : این چیه ؟

گفتم : شاله پسرم

گفت : به  ه ه ه چه کشنگه

چهارشنبه رفتیم پارک زیتون که خوشبختانه خرسی مورد علاقه یونا درست شده بود و کلی خوشحال شد.

پنج شنبه هم رفتیم پاساژ امام رضا براش کفش و لباس پاییزه گرفتم البته هنوز تنش نکردم.

رفتم سر کمدش دیدم جوراب اسپایدر منش رو که کثیف بود از تو لباس کثیفا برداشته و گذاشته تو کمدش.آخه خیلی وسایل اسپایدر منش رو دوست داره.گفتم: پسرم این کثیفه چرا این کار رو کردی؟گفت : تمیزه.شستیش؟ آره؟دوستش دارم.

منم رفتم و براش چند جفت جوراب اسپایدر من گرفتم. که اگه یه جفتش کثیف شد تمیز داشته باشه.

یه دست لباس خوشرنگ هم بود که عکس اسپایدر من روی اون بود.کلی ذوق کرد که میخوامش.همین خوبه.متاسفانه سایزش نبود.

اینم آقا یونا با کفش و یه جفت از جورابای جدیدش :

(این بلوزش هم که کادوی خاله نیلوی نازنین ست که مدتیه ازش خبری نداریم و دلمون براش خیلی تنگ شده)

ای جانم به فدای خنده قشنگت

تریپت منو کشته

یکشنبه هم با کیف و عروسک و جوراب و بلوز اسپایدر من رفت خونه مامان جون.

بعد از پاساژ امام رضا هم رفتیم ساحلی کیان پارس که یونا بازی کنه و غذا و میوه رو هم همونجا بهش دادم.

یونا : بریم پارک خوووب؟الان بریم پارک

من : پسرم دیشب پارک بودیم.الان بابا سعید مریضه گناه داره.بریم خونه.(بابا سعید سخت سرما خورده بود)

یونا : نه بابا سعید مریض نیست.خوب شده.بابا سعید مریض نیستی ی ی ؟آره

بابا سعید : چرا پسرم.فردا میبرمت الان خیلی حالم بده.

جمعه صبح ساعت هفت بیدار شد و منم که دیدم خبری از خواب نیست دو روز هم تعطیله شروع کردم به تر و تمیز کردن خونه.از اتاقها شروع کردم.در حال تمیز کردن اتاق یونا بودم که یونا با بابا سعید رفتم بنزین زدن و برگشتن.برگشتن اتاق یونا مرتب شده بود.یونا تا چشمش به اتاق مرتبش افتاد عصبانی و ناراحت شد و گفت : من میخواستم جمع و جور کنم

دیگه این وروجک چیکار نکرد خدا داند.مثل آدم بزرگا وسایل اضافه رو میبرد تو سطل زباله.گردگیری میکرد.جارو برقی میزد.حالا تصور کنید من با چه وضعیتی خونه رو تمیز کردم.

اینم آقا یونا در حال شستن قالیچه ای که خودش روی اون زردچوبه ریخته :

وقتی کار بد میکنه و میبینه از دستش ناراحتم میگه :ببخشید.معذرت میخوام.اشتباهی بود.

جمعه بعد از ظهر هم با این که خودم از صبح کار کرده بودم و خیلی خسته بودم(اتاقها مرتب شد و بقیه موند برای شنبه) و بابا سعید هم سخت مریض بود دلمون نیومد تعطیله نبریمش بیرون.قربونش برم دو جفت ازجورابهای اسپایدر منش رو برداشته میگه : میخوام دو تاشو بپوشم.

خلاصه ماشینش و توپش و به قول خودش پروانه شایستشو برداشتیم و یه مقدار خوردنی و تو راه هم پیتزا گرفتیم و رفتیم ساحلی کیان پارس.

خیلی بهش خوش گذشت و بچه ها دورش جمع شده بودن.یه گازی میداد دیدنی.دنده عوض میکرد و دنده عقب هم میرفت.بعدشم جو گیر شد و از ماشینش پیاده شد و دستش رو گذاشت رو گاز و با دو میرفت دنبال ماشین.بعد هم ماشین رو ول کرد و گفت بچه ها حالا بدو بدو و با دو رفت.جالبه که هیچ کدوم از بچه ها نرفتن دنبالش و کنار ماشینش موندن.کلی هم با بابا سعید مریض توپ بازی و پروانه بازی کرد.

یازده و نیم شب به زور راضیش کردیم که بریم خونه که تو ماشین گفت میخوام برم پارک خرسی سوار شم.اومدیم پارک زیتون و بازی کرد و بعدش اومدیم خونه. وقتی ماشینشو گذاشتیم تو آسانسور خودش متوجه شد که تیکه عقب ماشینش نیست.دوباره برگشتیم ساحلی کیانپارس و هر چقدر گشتیم نتونستیم تیکه ماشینش رو پیدا کنیم.شنبه هم صبح زود بیدار شد وشیر خورد و خوابید.منم از فرصت استفاده کردم و ادامه کارهای خونه رو انجام دادم.

الان هم یه مامان لیلی خسته که تمام بدنش درد میکنه و دچار سرماخوردگی هم شده داره این پست رو میذاره.فکر کنم لازمه یه دو روز استعلاجی بگیرم تا خستگی این دو روز تعطیلی از تنم در بره.

بهش گفتم مامانی یه نایلون فریز بیار.گفت: میخوایی چیکار کنی؟

گفتم: بیار میگم.بعد سربازهای اسباب بازیشو که بیچاره ها بدون دست یا پا بودن دادم بهش که بریزه توش و بذاره تو اسباب بازی های مخروبه اش.نیگام کرد و گفت : حالا بذارمش تو فریزر که یخ بزنه؟

داشتیم با هم نقاشی میکشیدیم میگه: مامانی نیگاه کن قربونت برم کشیدم.ایناش.دیدیش؟

میگه : دیشب با ماشینم و پروانه شایسته و توپ رفتیم پارک.یادت میاد؟یادته ماشین بازی کردم؟

چهارشنبه که رفتم خونه پرستارش دیدم یونا خسته است و سر تفنگ و چند تا اسباب بازی با علی دعواشون شده.تفنگ علی بود ولی اسباب بازی یای خونه مامان جون بود.هر کاری کردم بهانه گرفت و همه رو برد و ریخت تو ماشین.گفتم پسرم آخه اینا که مال شما نیست ؟ شما خودت یه عالمه اسباب بازی داری.

با عصبانیت گفت : ماله منه.ماله خودمه.یواشکی تا یونا رفت سوییچ ماشین رو بزنه سر جاش تفنگ علی رو دادم بهش و رفتیم.اینقدر خسته بود که خوابش برد.با مامانم صحبت کردم گفت اسباب بازی یا رو بهش نشون نده.آخه عادت میکنه جایی رفت وسیله اونجا رو برداره.بیدار شد یادش میره.

آقا یونا از خواب که بیدار شد بدون اینکه یه کلمه بگه گفت : مامانی اسباب بازی یام کوش که از خونه مامان جون گذاشتم توماشین؟

شعرهایی که یونا میخونه رو فکر کنم احتیاجی نیست بنویسم چون کلاس پسرم بالاتر از یه توپ دارم قلقلیه و شعرهای کودکانه است.این شعرها رو خیلی وقت پیش میخوند و الان شعرهای سی دی سفر بیخطر عمو پورنگ و... رو میخونه.

از تبلیغ رابینسون از کوچیکی خوشش میومد.اون قسمت که پسر کوچولوهه خداحافظی میکنه دقیقا مثل خودش میگه : الان میگه خدااافظ خداافظ و تو خونه همینجوری که در حال بازی کردنه میخونه : خسته ام مّّّّن خسته ام مّن(با آهنگ)

دیگه خداحافظی کردنش هم مثل تبلیغ رابینسون شده.

شنبه صبح آقا پلیسه بهمون تذکر داد که چرا یونا جلو می ایسته.بهش گفتم پسرم ببین آقا پلیس چی میگه؟باید بنشینی عزیزم.

و آقا یونا در جواب بدون یه ذره ترس : میخوام وایسم

صبح در حال رفتن به اداره بهش گفتم : پسرم میخوای با هم صحبت کنیم یا برات سی دی بذارم؟

آقا یونا : میخوام  با هم صحبت کنیم.

الهی من به فدای صحبت کردنت بشم.

وروجک درجه یخچال رو کم کرده بود دیدیم همه وسایل آب شده.

وقتی یه چیزی بهش میگیم که خوشش میاد ودوست داره انجام بشه با این که متوجه میشه چی گفتیم اینقدر میگه چی که دوباره تکرارش کنیم.

 تا بعدبای بای

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed