یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ :: ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

دیروز یونای من بیست و شش ماهه شد.پسرک بیست و شش ماهه من وروجکتر و بلاتر شده و هنوز هم من و بابا سعید فرصتی برای خودمون نداریم آخه این یونا خان ما روز به روز شیطونتر میشود .دیروز اون قدر آب تو آشپزخونه ریخت که آشپزخونه استخر شد.امشب هم داشت با ریحانه بازی میکرد اومدم دیدم پودرشو کامل خالی کرده رو صندلی و وسایل اتاقش.هنوز از شوکه این کارش در نیومده بودم داشتم آش تو ظرف خالی میکردم که دیدم زردچوبه ای رو که از سوپر با بابا سعیدش خریده بودن کامل خالی کرده رو فرش.به نظرتون من چه حالی شدم؟؟؟تازه این ها  یه چشمشه.

این  روزها معمولا اینجوری سپری میشه :

صبح بیدار میشم اول برای صبحونه اش  تخم مرغ میذارم آب پز شه .وسایلشو با کمک بابا سعید مرتب میکنم.ظرف غذا- میوه- پسته –گردو- خرما- آب-بسکوییت-شیر و ... .اگه غذاش ماهی یا کتلت باشه صبح سرخش میکنم ولی غذاهای دیگه رو یا شب قبل درست میکنم یا میذارم تو آرامپز که تا صبح آماده شه.نشاسته یا فرنی صبحونه رو هم صبح درست میکنم.کیف دفتر و مداد رنگی و کیف لباساشو میذارم و یه صبحانه هولکی میخورم و راهی میشم.

معمولا وقتی بابا سعید بغلش میکنه میذاره تو ماشین بیدار میشه.کوچکتر که بود بیشتر صبحها رو خواب میبردمش.تو راه هم براش سی دی تولدت مبارک میذارم و با هم صحبت میکنیم تا برسیم وصبحها اگه بهانه نگیره که بخواد با بابا سعید بره اداره آرومه.

ظهر که میرم دنبالش یه وروجک خوردنی و شیطون رو میبینم که اول از همه کلید ماشین رو ازم میگیره و میره میزنه سر جاش.میگه خودم میخوام کیفمو بیارم و تا سوار ماشین بشیم پروژه شماره یک است.یه سر میزنه به غذایی که مامان جون زیر درخت برای گنجیشکا میریزه.با مامورای شهرداری همکاری میکنه و من باید عصبانی نشم آخه فلفل جان رو از صبح ندیدم.با عشقش فرناز بای بای میکنه و بوس میفرسته و راه میوفتیم.نشستن هم که تو کارش نیست میایسته و سرشماری کامیون ها و تریلی ها رو انجام میده.و البته بازم سی دی تولدت مبارک رو گوش میدیم و یه خوندنی میکنه که بیا و ببین.جالبه دوست داره یه آهنگ دیگه سی دی به جز تولدت مبارک باشه و بعد خودش تولدت مبارک بیاد.میگه اول اینه بعد خودش تولدت مبارک میاد.و هر آهنگی میرسه میگه الان میاد.ولی اگه رو خود آهنگ تولدت مبارک بزنیم میگه نه اینو نذار خودش الان میاد.تو راه هم که اگه خربزه هندوانه یا چیزی ببینیم میگه بخریم و تا میرسیم سر کوچه خونمون میگه بریم عمو رضا.عمو رضا سوپر سر کوچه و پروژه شماره دو محسوب میشه. که رابطه خوبی با آقا یونا داره و یونا اونجا صاحبخونه است و همیشه با  خالی کردن کیف مامان لیلی و بابا سعید با دست پر میاد بیرون.یه بستنی میخوره دو تا میندازه کف مغازه و میگه اینا رو نمیخواستم و با چند تای دیگه به دست میاد بیرون و اینجوری است که عمو رضا یونا رو خیلی دوست داره.و اگه نریم عمو رضا آقا یونا کلی گریه و زاری میکنه.

تو پارکینگ هم  پروژه شماره سه شروع میشه :

یونا قبلا به بستن مشارکتی قفل فرمون راضی بود و الان میگه من تنهایی میبندم.من وسایل رو میارم.حالا اگه وسایل فقط کیفها باشه که هیچ.ولی اگه خرید کرده باشیم میخواد مثل مورچه بار چند برابر وزنش رو حمل کنه و راضی نیست که من هم کمکش کنم.اینقدر تو پارکینگ میمونه که امروز کلافه شدم گفتم من رفتم بالا نمیایی؟گفت نه تو برو من میخوام قفل فرمونو ببندم.رفتم تو آسانسور ولی یه خورده در رو باز گذاشتم که یه موقع کسی آسانسور نزنه و برم بالا و یونا پایین تنها بمونه.آخه فقط میخواستم فیلم بازی کنم که بیاد دنبالم.صداشو شنیدم که میگفت : مامانی در رو ببند.در بازه.در رو ببند برو بالا.

خلاصه با کلی دردسر پروژه شماره سه تمام میشه و میرسیم خونه و شروع پروژه شماره چهار : مامان لیلی دو و یونا دو .مامان لیلی دو و یونا دو که آقا یونا لباسشو بیرون بیاره و بریم حمام

پروژه شماره پنج =حمام

آقا یونا تو حمام : اینو شامپو بابایی رو بده من آب توش کنم

وتا میتونه بریز و به پاش میکنه. یه بطری بزرگ آب گذاشتم تو حمام برای احتیاط که یه موقع آب قطع شه.این بطری رو که چند برابر وزنشه هر بار خالی میکنه و پر میکنه ومن من های گل پسر تو حمام هم ادامه داره.من آب بریزم.من خودم شامپو بزنم.این صابون منه و ... .

بله با پایان پروژه شماره پنج ساعت حدود سه و چهل دقیقه است و مامان لیلی هنوز ناهار نخورده.و ترجیح میده نخوره چون یونا داره پروژه شماره شش رو که اینو میپوشم و اونو نمیپوشم و بهانه گیری برای خواب رو شروع میکنه.

میخوام برای ناهارم ماهی سرخ کنم و آقا یونا که از حمام بیرون اومده و تمیز و مرتب است میخواد ماهی رو بشوره و خشک کنه و زردچوبه بزنه...

یونای من میخوابد و بعد خواب پروژه های بعدی شروع میشه.بعد از ظهر است و باید عصرونه و شام  و ناهار فردا رو ردیف کنم.لباسای کثیف برای رفتن تو لباسشویی با مساعدت یونا چشمک میزنن و ... .

و باز هم گل پسر ما در همه کارها دخالت داره حتی مسواک زدن من.میگه بده من برات مسواک بزنم.اینم آقا یونا در حال مسواک زدن :

Image and video hosting by TinyPic

اینم چند تا از شیرین زبونی یای آقا یونا :

 یونا : مامانی دیدی رفتیم اونجا غذا خوردیم.یادته ؟     

من : کجا مامانی ؟

یونا : نمیگم

لباس مورد علاقه اش اسپایدر من رو که از کثیفش هم نمیگذره آوردم تنش کنم :

یونا : این چیه میخوام بپوشم ؟ زشته ؟

من : باشه میرم یه لباس دیگه برات میارم

یونا : نه میپوشم دوستش دارم

یونا به نظرت غذا چی درست کنم ؟

تخم مرغ

آره تخم مرغ

قربونت برم من آخه من کی بهت غذا تخم مرغ دادم وروجک .

قبلا هم گفتم که تا من میرم پشت کامپیونر میاد و سی دی عمو پورنگ رو میذاره و میگه میخوام نیگاه کنم.وروجک میگه :دخترم عمو پورنگ میخوام.و اینجاست که همه کنن یاری تا مامان لیلی کنه وب نویسی و وبگردی.

 بابا سعید میاد و به یونا میگه که برن با هم توپ بازی کنن.که این پیشنهاد یا مورد قبول آقا یونا قرار نمیگیره و میگه نه من میخوام عمو پورنگ ببینم یا میگه : مامانی تو به کارت برس منم میرم توپ بازی میکنم.

وقتی باکس آفیس پی ام سی شروع میشه میگه : بابایی الان باکس آفیس شروع میشه

من : یونا میبینی امیر محمد و عمو پورنگ کمربند میبندن و مینشینن تو ماشین

یونا : من وامیسم.کمربندو میبندم و میرم خونه مامان جون.وامیسم خوب.واساده بودم

اینم آقا یونا و ریحانه(همسایه واحد رو به رویی) در حال شیطنت :

Image and video hosting by TinyPic

یونای بلا در حال رقص :

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن.۱ :  مامان پارمیدای نازنین من به وبلاگ شما سر میزنم ولی نمیتونم  کامنت بگذارم.ممنونم که همیشه به یاد یونای من هستید.

پ.ن.۲ : ۱ آبان تولد مامان عاطی مهربون و فداکار و عزیز تر از جونم رواز طرف خودم و بابا سعید و یونا  بهش تبریک میگم .

مامان گلم حیف که پیشت نیستم تا اون دستای زحمت کشت رو ببوسم .ولی از اینجا میگم که خیلی خیلی دوست دارم و از خداوند مهربون میخوام بهم کمک کنه که بتونم برای یونا مثل شما مادری کنم.مامانی عزیزم برات سلامتی... سلامتی... سلامتی ... رو آرزو میکنم.

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ :: ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

نتیجه مسایقه خواب آسمانی که مامان کورش نازنین زحمتشو کشیدن اعلام شد :

نفر اول : عکس شماره ۴٩ با ١۵ رای که عکس آقا ایلیای نازنازی مامان سمیه جون است.

اینم عکسش :

Image and video hosting by TinyPic

من از طرف خودم و یونا به این گل پسر خندون و مامان نازنینش تبریم میگم و براش سلامتی موفقیت و خوشبختی رو آرزومندم.



موضوع مطلب :
جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ :: ۸:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا داشت کتاب کیفی ماشین ها رو نگاه میکرد رسید به هواپیما :

یونا : مامانی این چیه ؟ هواپیما؟

من : آره پسرم

یونا با خودش : هلیکوپتر نیست.هواپیماست.

یونا با ناراحتی : میخوام سوارش بشّّّّم(و ّ رو حسابی میکشه)

من پشت کامپیوتر و در حال پست گذاشتن بودم که دیدم بابا سعید جان تو آشپزخونست:

من آروم تو گوش یونا : یونا به بابایی بگو یه چایی برای مامانی بریز.

یونا با دو رفت پیش بابا سعید و با صدای بلند : بابا سعید یه چایی برای من بریز یه چایی برای مامان لیلی بریز.و رو به من : گفتم

و نیم دقیقه بعد :

یونا : بابایی آماده شد ؟(باور کنید این رو دیگه من نگفتم به بابا سعیدش بگه)

و بابا سعید زحمت دو لیوان چایی رو برای من و فلفل کشید.آخه بابا سعیدخودش خیلی کم چایی میخوره و دوست نداره.

یونا : مامانی بابایی دستش خوردبه شیشه

من : چی شد؟برید؟

یونا : عا برید

بهش چسب دادم ببره بزنه رو دست بابا سعید

یونا : بابا سعید چسب میخوایی ؟(و دوست داشت بابا سعید بگه نه که چسبه رو برای خودش برداره)

و چند دقیقه بعد...

یونا در حالی که یه انگشتش رو گرفته بود اومد : مامانی دستم بوووه شده

من : چی شده عزیزم؟

یونا : بریده

من : کو مامانی؟کجاش؟

یونا : اینجاش.پاییینش

من : بذار بوسش کنم خوب شه

یونا : نه چسب بده بزنم خوب بشه

جمعه پیاده روی خانواده است و یه بادکنک خیلی  بزرگ محل شروع پیاده روی(ساحلی کیان پارس) بالا بردن.چهارشنبه صبح که داشتم یونا رو میبردم خونه مامان جون(  پرستارش) توی مسیر بادبادک رو دید و خیلی ازش خوشش اومد .

یونا : به مامان جون بگم از این بادکنکا بذاره ببره بالا

و تا رسیدیم به مامان جون گفت : بادبادک بذار اینجا (و به درخت کنار در حیاط مامان جون اشاره کرد)

قابل توجه اهوازی های محترم :

شروع محل پیاده روی از ساحلی کیان پارس به درخت کنار خونه مامان جون یونا تغییر پیدا کرد.

پنج شنبه ها یونا میمونه پیش بابا سعیدش و نمیره خونه پرستارش.من داشتم میرفتم اداره اومد جلو ماشین و به بابا سعیدش گفت : تو برو من میرم بادکنک رو پیدا کنم.

برای یونا دیوار یه طرف اتاقش رو کاغذ بزرگ زدم که روی اون هنر نمایی کنه.خیلی خوشش میاد.

زد به صندلی و صندلی محکم خورد به زمین بعد میگه:نترس صندلی بود

من: نترسیدم.

یونا : نمیترسی ی ی ی  ؟

یونا با نگاه به رخت آویز پشت در :

سعید جان لباسشو نگاه کن کجا گذاشته. دیدی ی ی؟بالا گذاشته.گفته اول  تو اینو شسته بودی بابا سعیدم اینو پوشیده بود.گفت باهاش میخوام برم دده

یونا در حال خمیر بازی :چیزی برام درست کن.مثل آدمک.

بابا سعید براش یه آدمک با خمیر درست کرد :

 یونا : ووووی چه خوشگله

در حال مرتب کردن خونه از اتاق یونا رفتم تو اتاق کامپیوتر.یونا هم کنار اتاق کامپیوتر ایستاده بود .من رو دید گفت : مامانی کجایی؟فکر کردم اینجایی.

داشتم تو حمام تر وتمیزش میکردم که دو بار گفت مامانی تشنمه.گفتم مامانی الان میریم بیرون بهت آب میدم. آوردمش بیرون لباس خواب تنش کردم و ...یادم رفت بهش آب بدم.

یونا : مامانی من کوچیک بودم آب میخوردم

قربونش برم من همیشه خودش میره از آبسرد کن آب میخوره ولی چون من گرفتارش کرده بودم بچه ام خیلی تشنه شده بوده که یاد آب خوردن کوچیکیش افتاده.

بابا سعید رفت سر کمد چیزی برداره چمدون مسافرتی یونا جلوش بود.چمدون یونا رو بیرون آورد که  که بتونه برش داره.یونا رفت سراغ چمدونش و در حال باز کردن چمدون :تو این چیه بچه ها؟دوباره اینو در آورد. ای باباااااا( منظورش با بابا سعیدش بود.حالا وروجک خوشحال بود چمدون در اومده فیلم هم بازی میکرد)

داشتم تو اتاق به پای یونا جوراب اسپایدر من میکردم و بابا سعید تو آشپزخونه بود :

یونا : بابا سعید هم جوراب اسپای بردن پوشیده ها.سعید جان جوراب اسپای بردن من پوشیدی ی ی ی؟

بابا سعید از تو آشپزخونه : نه بابایی.شما جوراب اسپایدر من پوشیدی؟

یونا :عا تو نپوشیدی؟پس جوراب چی پوشیدی؟ نگاه کن من جوراب اسپای بردن پوشیدم.

وقتی میخواد براش سی دی عمو پورنگ بذارم دست دور گردنم میکنه و  میگه : خوشگلم عمو پورنگ بذااااااار

وقتی شعر میرم مدرسه سی دی مدرسه موشها رو میذاره باهاش میخونه و میگه: مامانی تو هم باهاش بخون.بخون دیگه

تو ماشین :

یونا : بابا سعید صدای ضبطوبلند کن تا رقص کنیم.

بابا سعید : باشه پسرم

یونا در حال رقص : بابا سعید رقص کن.مامانی رقص کن

پنج شنبه هم رفتیم خرید و پارک.یکی از وسیله ها خراب بود و آقا یونا کلی بهانه گرفت که میخواد همون وسیله خرابه رو سوار شه.

جمعه صبح هم سه تایی رفتیم خرید میوه و گل پسر کلی تو خرید کمکون کرد.من صندلی رو که از اصفهان خریده بودم برای اولین بار پوشیدم و آقایونا هم گفت منم میخوام مثل مامانی بپوشم و در نتیجه با دمپایی اومد خرید و به همین هم راضی نشد.اونجا یه دمپایی دیگه هم خرید.میگفت مامانی تو هم مثل من پوشیدی؟

 ظهر هم بابا سعید به کمک آقا یونا برامون جوجه درست کردن.ناگفته نماند جوجه های آقا سعید آخرشه

این هفته هم تمام شد.

به امید سلامتی برای پسر نازنینم و همه کسانی که دوستش دارن

تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ :: ٩:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گلم

سی دی مورد علاقه جدید یونا سی دی سفر بیخطر عمو پورنگ و امیر محمد است.تو خیابون ماشین رو نشون میده و میگه: ببین ماشین محمده.آهنگ کمر بند ایمنی رو هم با خودش زمزمه میکنه و میخونه.

و اینکه من با سختی یه پست میذارم و تا میرم پشت کامپیوتر میگه میخوام عمو پورنگ ببینم.حاضر نیست با تلوزیون هم ببینه و میگه میخوام با کامپیتر(کامپیوتر) ببینم.

وقتی داره آهنگ های مورد علاقه اش رو گوش میده تیکه هایی که آهنگه و شعر نمیخونه میگه : الان میخونه

 و وقتی میخونه میگه : خوند دیدی ؟ و خودش هم شروع میکنه باهاش خوندن

و اینکه یونا پرستار بچه میشود:

دو تا نی نی به دوستای یونا خونه پرستارش اضافه شدن.اول اینکه بگم پرستار یونا یه خانم مهربونه که عاشق بچه هاست و بچه های بیشتر همکارام رو اون بزرگ کرده و به خاطر مسایل مادی نیست که فرشته کوچولوها رو نگه میداره و دوست داره بچه ها مامان جون صداش کنن و تو اداره ما همه به اسم مامان جون میشناسنش.اولین بار که یونا رو بردم پیشش بهش پیشنهاد دادم که هزینه بچه های دیگه رو میدم فقط یونا رو نگه داره.ولی قبول نکرد و گفت  دوست داره دور و برش بچه ها باشن و اصلا مهم نیست چند نفرن.

گفت :همه رو به خوبی نگهداری میکنم. نگران نباش .

 خداییش راست هم میگه.خیلی زبون بچه ها رو میفهمه.یونا پیش مامان جون بهتر و بیشتر از وقتی که پیش منه غذا میخوره.خلاصه این مامان جون قصه ما دنیایی داره با این وروجکا.داشتم از نی نی یای تازه وارد میگفتم.عرفان دیگه نمیاد پیش مامان جون چون محل کار مامانش عوض شده و از خونه مامان جون فاصله داره  و فقط موندن فرناز و یونا که یک ماه تفاوت سنی دارن و هردو از کوچیکی پیش  مامان جون بودن.دو روزه که پارسینا(20 ماهه) ومحمد امین (یکساله)به جمعشون اضافه شده. آقا یونای ما وقتی پارسینا گریه میکنه به مامان جون خبر میده که مامان جون بغلش کنه و بهش شیر بده.محمد امین هم که هنوز به مامان جون عادت نکرده و نمیره بغلش و وفتی مامان جون میخواد بغلش کنه فرار میکنه و میره دستاشو به طرف یونا دراز میکنه که یونا بغلش کنه.وقتی هم میریم دنبال یونا محمد امین گریه میکنه و دوست داره یونا پیشش باشه.فرناز هم که دیگه خیلی خیلی با یونا دوستن.میگه یونا بمونه میخوام باهاش بازی کنم.فقط نمیدونم چرا امروز جای دندونش رو پای یونا مونده بود.

مامان جون میگه یونا غذاهای آبدار رو بیشتر دوست داره و میخوره.مثلا سوپ.یا دوست داره خورش رو بدون پلو بخوره.ولی من براش همه نوع غذا درست میکنم آخه میترسم بد غذا بشه و تا بزرگ هم شد یه چیزهای خاصی بخوره.

داشتم بهش پرتقال میدادم :

من: مامانی عرفان دیگه خونه مامان جون نمیاد؟

یونا:نه.فرناز و محمد امین و نی نی میان

من :  فرناز ناهار چی داشت؟

یونا : کباب

من : نی نی کوچولوهه هم که فقط شیر میخوره.

یونا:نه غذا میخوره

من:آخه اون که دندون نداره غذا بخوره

یونا:دندون داره

من : نی نی یه رو میگم.اسمش چی بود؟

یونا : پارسینا

فلفلی ما دیگه همه فن حریف شده و تو هر کاری یه سری داره:

دارم آشپزی میکنم محاله فلفلی نیاد و نگه مامانی بغلم کن میخوام نیگاه کنم چیکار میکنی.

یونا : این چیه ریختی ؟

من : روغنه پسرم

یونا : میخوای چیکار کنی ؟

من : روغن ریختم که پیاز سرخ کنم.

یونا : این چیه ؟

من : کدوم مامانی ؟

یونا : این این

من : ماهیتابست

یونا : نه این

من : پیازه

یونا : اینو میگم.این روغن ریختی پیاز سرخ کنی.

من : بله ببخشید.آره پسرم شما درست میگی.

تو ماشین :

یونا در ماشین رو باید باز کنه.خودش بدون کمک باید بره رو صندلی بنشینه.یونا کمربند رو ببنده و چند ثانیه بعد مثل موش ازش بیرون بیاد.یونا کلید ماشین رو بذاره توش که ما روشنش کنیم.یونا خودش از ماشین بیرون میاد و میگه میخوام پرش کنم.آقا یونا باید قفل فرمون رو بزنه (البته این کار رو نمیتونه تنهایی انجام بده و یه سرش رو من میگیرم یه سرش رو آقا یونا)و یونا اصلا کمک بزرگترها رو دوست نداره.

فلفل پشت تلفن با مامان عاطی : سلام. خوبی؟ سلامتی؟من خوبم.خاله نیلان کجااااست؟بابا جون کجاااست؟خاله آنی...سلام برسون.

مامان عاطی : میایی پیشم؟ببرمت بیرون. ببرمت پارک.شبا رو پای خودم بخوابی.

یونا : میام.الان میام

من و یونا در حال نقاشی :

یونا : مامانی برام هواپیما بکش

من : کشیدم.دیگه چی بکشم؟

یونا : حالا هلیکوپتر بکش.

من : کشیدم.دیگه چی بکشم ؟

یونا : دندون.حالا دندون بکش

قربونش برم دو تا خط کشیده میگه مامانی نیگاه کن دارا و سارا کشیدم.این دارا اینم سارا.

دیشب رفتیم نمایشگاه کتاب .اینم خریدهای آقا یونا :

خرید کتاب آقا یونا

کتاب بزرگ شرکت هیولاها

از ذهن پویااز انتشارات دیبایه (تو عکس میبینید) خوشم اومدو یونا با اون خیلی مشغول میشه برای سن های مختلف هم هست.

نمایشگاه نزدیک رفاه بودو بعد از نمایشگاه رفتیم یه دور تو رفاه بزنیم.خرید خاصی نداشتم آخه پنج شنبه خریدکامل کرده بودم.ولی آقا یونا چرخ برداشت و پرش کرد. ببینید  خریدهای گل پسر ما رو :

خرید خونه به سلیقه یونا

تازه این چرخ سنگین رو هم خودش حمل میکردو نمیذاشت ما بهش کمک کنیم.

وقتی وسایل رو دستم میبینه میگه : بده من بیارم خسته میشی

 

 تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧ :: ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

یونا خیلی مدرسه رو دوست داره و با اشتیاق بچه ها رو که دارن میرن مدرسه نگاه میکنه.اینم آقا یونا با کیفش :

وقتی باتری کنترل ضعیفه میزنیمش به پامون که کار کنه.یونا هم یاد گرفته تا میخواد کانال عوض کنه قبلش کنترل رو میزنه به پاش.

یه لباسشو که براش کوچیک شده برداشته میگه : میخوام اینو بپوشم.سفیده رو.اون صورتیه آبیه رو.

چراغ قرمز و سبز رو تشخیص میده و پشت چراغ که هستیم  میگه قرمزه.الان که سبز شد حرکت میکنیم و تا سبز میشه میگه حالا حرکت میکنیم و دست میزنه.

اون روز قاطی کرد گفت : مامانی چراغ صورتیه ببین.سبز شد حرکت میکنیم.

جمعه شام دعوت بودیم خونه عمو پورعباس همکارم که دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودن.اینم یونا و نیلوفر خانم گل :

یونا و نیلوفر

یونا میگه مامانی و  مامان جون(پرستارش) مادر بزرگن.چادر پوشیدن عصا دارن.

فکر کنم بچه ام خواب دوران پیری من رو دیده.خودم هم از تصورش خنده ام میگیره.عصا با چادر سفید.مثل مادر بزرگ کتاب قصه ها.

 یونا : این چیه ؟ دوچرخه است؟

من : موتوره مامانی

یونا : موتور کیه ؟ مال منه ؟

من : نه مامانی موتور نیلوفر است.شما ماشین داری نیلوفر موتور داره

یونا : مامانی حال بیا تلوزیون baby tv بذار.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما یکشنبه از اصفهان برگشتیم.سفر خیلی خوبی بود.مامان عاطی و بابا جون وخاله آنی وخاله نیلان با ماشین خاله آنی اومدن اهواز و با هم از راه خرم آباد رفتیم اصفهان.برگشتن هم از راه یاسوج برگشتیم و ناهار رو آبشار یاسوج خوردیم و سر دو راهی از هم جدا شدیم .

این عکسای یونا در آبشار یاسوجه :

مامان فدای پا روی پا انداختنت بشه.

الهی قربونت بره مامان لیلی که اینقدر عزیز دلی

فدای اون لب قشنگت

قربون خنده ات برم من

زبونت رو بکن تو پسرکم ...

 ما از راه گچساران بهبهان رامهرمز اومدیم اهواز و اونا از راه شیراز برگشتن.رفتنش خوب بود ولی برگشتن و جدا شدنش خیلی بد بود.توی راه بیشتر یونا تو ماشین خاله آنی بود و من و بابا سعید تو این سفر بدون فلفل بودیم.وقتی دلش تنگ میشد میومد تو ماشین ما ولی زود برمیگشت.جالبه که تو هر ماشینی میرفت سی دی ترانه های شاد کودکانه یا به قول خودش سی دی تولد هم با خودش میبرد و سی دی رو از ضبط بیرون میاورد و بعد میرفت تو ماشین دیگه میگذاشت تو ضبط.میگفت سی دی تولد بذار نانای کنیم. مامان اینا خیلی دوست داشتن با خودشون ببرنش خیالم راحت بود که پیش مامان اینا از هر لحاظ بهش بد نمیگذره.چه راحتی و چه خرید و چه... .مامان که همش در حال چیز خریدن از ریز تا درشت برای یوناست.قلک  توپ و...   ولی من هم دلم براش تنگ میشد و طاقت دوریشو نداشتم و اصلا نمیدونستم فلفل دوری ما رو میتونه تحمل کنه یا نه.از تصور اینکه وارد خونه بشم و یونا نباشه اشک تو چشام جمع میشد چه برسه به اینکه واقعا یونای من تو خونه نباشه.خونه بی یونا ساکت و بی صداست.

اصفهان هم خیلی خوب بود مخصوصا باغ پرندگان و میدان امام.خاله زهره عمو منصورامیر آرش مهسا و علی خیلی محبت کردن.مهسا و علی هم که سخت در حال تدارک جشن عروسیشون برای آذر ماه بودن.

یونا هم دو بار اسب سواری کرد.هم تو میدان شاه با من و بابا سعید و بابا جون سوار درشکه شد.هم تو باغ پرندگان با بابا سعید سوار اسب شدن.

یونا در باغ پرندگان:

باغ پرندگان-خانه روستایی

شیرین زبونی یای یونا که دیگه دل همه رو برده بود.مامان و بابام و خاله ها همش قربون صدقه اش میرفتن و یونا هم براشون ناز میکرد.

بعضی چیزها رو که میگه واقعا میمونیم از کجا وکی یاد گرفته.وروجک یه مینی بوسه رو نشون میده و میگه :  این مینی بوسه إنده خلافه.

میگم مامانی از کی یاد گرفتی.

میگه از بابا جون

بیچاره بابا جون خودش هم این جمله رو بلد نیست که بخواد به فلفل یاد بده.

دستشو دور گردنم میکنه و میگه قربونت برم.

الهی مامان لیلی قربون تو پسر بره که چقدر مهربونی.

تو باغ پرنده ها یه طوطی بود که تکون نمیخورد و ساکت بود.یونا میگفت : این طوطی آبیه که تکون نمیخوره خرابه؟

قربونش برم فکر میکنه این طوطی هم مثل طوطی اسباب بازی خودش که نیم ساعته خرابش کرد و از حرکت و حرف زدن انداختش خرابه.

عقاب رو دیده با دست و پاش ادای عقابه رو با مزه در میاره و میگه : عقابه اینجوری میکنه میگه جیک جیک جیک.

یونا یه بلوز اسپایدر من داره که همش دوست داره بپوشدش حتی وقتی کثیفه.میگه : اینو دوست دارم بپوشم.بلوز اسبای بل من رو دوست دارم بپوشم.تمیزه کثیف نیست.

از اصفهان براش یه کیف کوله پشتی اسپایدر من گرفتم که خیلی دوستش داره و همش میزنه پشت کولش.یه موش قرمز هم ازاونجا گرفت که میگه این موشموشکه و میذاره تو کیفش و میگه موشموشک میخواد بره مدرسه.

خیلی به اسپایدر من علاقه داره و دمپایی و عروسک و همه وسایل اسپایدر من رو داره.

داشتم تو آشپزخونه کار میکردم که انگشتم یه خورده به رنده کشیده شد و با خودم گفتم : آخ آخدستم برید.

یونا کنارم بود گفت : آخی ی ی ی چی شد؟مامانی دستت برید؟ببینمش.بده بوسش کنم.

و بوسیدش و گفت : خوب شد؟بوسش کردم خوب شد؟

قربون دل مهربونت بره مامان لیلی

یونا : مامانی نی نی باش

و من نی نی میشم و یونا مامان :

من : مامانی مامانی

یونا : دوست ندارماز خود راضی

من:ناراحت

یونا: دوست دارماز خود راضی

من:نیشخندقلب

یونا: دوست ندارم

من:ناراحت

یونا :دوست دارم.میبرمت دده.پارک میبرمت.

من : نیشخندقلب

.

.

.

تو اصفهان تو یه مغازه یه نی نی کوچولو رو دید گفت : ناااازی.چه نازه.نی نی .نی نی .مامانی نیگاه کن پمپرزم پوشیده.و این قدر ذوق نی نی یه رو کرد که همه اون دور و بر نگاهش میکردن و خوششون اومده بود.

من باید خیلی از خدا تشکر کنم.یونای من هرجا میره همه بهش توجه میکنن و دوستش دارن.جالبه اونایی که تو سفر سوریه همسفر ما بودن و ما اصلا از قبل با اونا دوست نبودیم زنگ میزنن که حال یونا رو بپرسن.یونای من خودش رو تو دل همه جا میکنه و خیلی مورد توجه قرار میگیره.خدای مهربون هزارها بار شکر هم کمه به خاطر این نعمتی که به من دادی.

خدایا با چه زبونی بگم ممنونم و شکر گزارتم به خاطر یونای من.

یونا تو اتاق داداشی آرش:

موشموشک من

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ :: ٤:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

مهسا جون مامان کورش کوچولوما روبه بازی خوابهای آسمونی  دعوت کردن.

ازشون ممنونم.

انتخاب عکس برام خیلی سخته ولی این عکس یونا رو که در حال پفک خوردن خوابش برده به انتخاب بابا سعیدش میذارم :(توپست قبل یه سری عکس گذاشتم وچون مهسا جون تو شرطاشون گفته بودن فقط یه عکس بذارید بابا سعید اینروانتخاب کرد.)

یونا نمکی من



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ :: ٧:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

وقتی من و بابا سعید داریم صحبت میکنیم یا تلوزیون میبینیم یونا برای جلب توجه با صدای بلند : میرم مدرسه .میرم مدرسه. جیبام پره فندق و پسته...

از خونه عرشیا اینا اومده بودیم :

یونا : دوست دارم عرشیا بوس کنم .

من : الان که خونشون بودیم بوسش میکردی.

یونا صورتشو آورد که من رو ببوسه

من : مامانی مگه من عرشیا هستم ؟ من مامان لیلی ام.

یونا : تو عمو سعیدی

یونا به من : عمو سعید عمو سعید

من خواب بودم و رفته بود سر کشو و لاک پیدا کرده بود.به من گفته براش لاک بزنم که من از خستگی اصلا نشنیدم و رفته پیش بابا سعید : بابا سعید برام لاک میزنی؟

بابا سعید : شما پسری.پسرا که لاک نمیزنن

یونا : بابا سعید خواهش میکنم برام لاک بزن

روز جمعه مثل همیشه زودتر از گل پسربیدار شدم که تا خواب است به کارها برسم و تا یک و نیم شب گرفتار بودم.ولی یک و نیم که به خونه یه نگاه کلی کردم دیدم با شب جمعه هیچ فرقی نداره و نامرتب تر هم شده.با ناراحتی به یونا : پسرم ببین چقدر بریز و به پاش میکنی.اینجوری مامانی خسته میشه و نمیتونه با شما بازی کنه.باید مرتب باشی.نگاه کن چقدر خونه کثیفه.مامانی از صبح داره تمیز میکنه و شما میریزی...

دیدم ساکت با چشای گرد نگاه میکنه و هیچ نمیگه.

دلم سوخت.گفتم چقدر تحت تاثیر صحبتام قرار گرفته.ای کاش اینجوری نمیگفتم...

من : یونا مامانی چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟داری به چی فکر میکنی؟

یونا : به گل.به گل فکر میکنم.

من : گل؟!؟!

یونا با اشاره به گلدون گل توی هال که همیشه میذارمش رو اپن مگرنه یونا گلاشو برمیداره و این بر و اون بر میندازه و برگاشو میکنه و فقط وقتی مهمان داریم میارمش پایین.و از پنج شنبه که مهمان داشتیم یونا بهش دست نزده بود و من هم گذاشتم تو هال باشه.

یونا : میخوام گلاشو بردارم

اینم فکر آقا یونای من.

لیمو شیرین رو چهار قاچ کرده بودم که بخوره:

یونا : اینجوری کردی بخورم؟

من : آره پسرم.

یونا با خنده و در حال خوردن : چه بامزه... چه باحاله

رفته بود بالای سطل خونه سازیش ایستاده بود و همون موقع تلوزیون داشت سریال مثل هیچکس پخش میکرد و صدای تلوزیون : چرا پشت در ایستادی؟بیا تو

یونا(با خنده) : چرا بالا رفتی ایستادی؟بیا پایین.بیام پایین؟اومدم(و اومد پایین)

بازی این روزهای یونا و مامان لیلی :

یونا میشه مامان و مامان لیلی میشه نی نی

مامان لیلی : مامانی برام چی میخیی؟

یونا با حس بزرگی : پاستیل میخوایی؟بله؟

مامان لیلی : بله

یونا : برات پاستیل و آلوچه  میخرم

مامان لیلی : کجا میبریم؟

یونا : میبرمت پارک.برات بادکنک میخرم.بادکنک سبز

یونا : دوست دارم

مامان لیلی : ذووووق

و یونا همش دوست دارم رو تکرار میکنه که من ذوق کنم و از ته دل میخنده.

یونا در حالی که دستش رو پشتش قایم کرده بود : مامانی یه چیزی برداشتم

من: چی برداشتی.خدا کنه چیز بدی نباشه

یونا : لبخند

من : نگفتی چیه.موشموشک نیست؟

یونا : نه

من : چیه؟

یونا : مثلا آقا معلم

بعد معلوم شد برس دستشه.

اینم آقا یونا پارک زیتون :

عزیز دلم

پ.ن.١: عید سعید فطر رو به همه دوستان گلم تبریک میگم.

پ.ن.٢ : ما داریم با مامان عاطی اینا چند روز میریم اصفهان پیش خاله زهره و عمو منصور .

تا بعد بای بای

 

 

 



موضوع مطلب :
جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ :: ٩:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

چهارشنبه هاله جون نذری داشت و رفتیم اونجا.یونا و هستی هم کلی بازی کردن و با رنگ انگشتی های هستی هنر نمایی کردن.

رنگ بازی

از قبلش یونا میگفت میخوام برم پیش هستی با هم جیغ بزنیم.تا تونستن شیطونی کردن و سر وسایل دعواشون میشد ولی پنج شنبه که اونا اومدن خونه ما شدتش خیلی بیشتر شد.به حدی که علی آقا بابای هستی چند بار بلند شد که برن خونه و به اصرار نگهشون داشتیم.وروجکا سر همه چیز با هم دعوا میکردن.آقا فیله سلندی پی تی خمیر و .. و... حتی سر گوشی تلفن هم دعواشون شد.یونا میگفت دایی علی یه میخوام صحبت کنم هستی میگفت بابا جونمه.هر دو میخواستن از روی دسته یه مبل پرش کنن.

آقا یونا با بطری نوشابه و با دو رفت که پشت پرده قایمش کنه همه نوشابه خالی شد رو پرده مامان لیلی بیچاره.

یونای شیطون و هستی وروجک

اینم جرین آببه خواستن یونا :

یونا : آببه میخوام.آببه میخوام.

من : یونا نی نی شدی.آببه چیه مامانی؟شما که بلدی بگی آب

یونا : آب نمیخوام.آببه میخوام.

هستی : منم  أوه(قهوه) میخوام.(هستی به قهوه میگفت أوه)

من : پسرم هستی منظورش قهوه است.میگه قهوه میخوام.

یونا : منم قهوه میخوام.

اون روز یونا گل میز رو گذاشته بود که بره بالاش و از روی اون بره رو اپن که افتاد و به گریه افتاد و بعدش : از بالا پریدم پشتک زدم پایم شیکست خون اومد.

از خونه پرستارش که آوردمش دستش یه خورده بریده بود.نشونم داد و گفت: مامانی ببین دستم بریده خون اومده.

گفتم : مگه چی شده ؟

گفت : بدو بدو کردم دستم خورد به دیوار خون اومد.

بعد از کلی کار خونه خسته نشستم رو صندلی جلو کامپیوتر و گفتم : خیلی خسته شدم.میخوام یه کم استراحت کنم.

یونا : مامانی استراحت نکن.من میخوام چی و چرا نگاه کنم.

چند بار که رفتم سر کابینتی که دستمالای آشپزخونه رو اونجا میگذارم دیدم به هم ریخته شده.گفتم : نمیدونم کی این دستمالا رو به هم میریزه.

یونا : من.مامانی من بهم میریزم.

گرفتار کار های خونه بودم و رفتم تو اتاق خودمون دیدم بله ه ه  آقا یونا پتو و بالش و روتختی رو جمع کرده گذاشته پایین تخت.گفتم یونا چرا اینکار رو کردی ؟

یونا : دارم جمع و جور میکنم.(آخه یونا همیشه موقع تعویض رو تختی یا مشارکت داره و این بارظاهرا خواسته تنهایی رو تختی رو عوض کنه.)

یونا هنوز هم صحبت به زبان  عجیب وغریب رو فراموش نکرده.جالبه هستی هم با هاش شریک میشه.خاله هاله به شوخی میگفت پول گفتار درمانی رو ازتون میگیریم اگه هستی حرف زدنش یادش رفت.این آقا یونای من نه اینکه زود به حرف افتاد تصمیم گرفته یه زبون دیگه رو هم شروع کنه.

من : یونا اسمت چیه؟

یونا:آلامی

من: اسم مامانت چیه؟

یونا:آشامی

من: اسم بابات چیه؟

یونا: باتودی

من : اسم خاله نیلان چیه؟

یونا : آشامونی

و اسم دایی علی و هر کی رو بپرسی کم نمیاره و ادامه میده :آتاباده- آشابوتآتادی-آشامبو...

من به بابا سعید : ساعت چنده ؟

یونا : دو تا

من به یونا : یونا چند تا دوستم داری؟

یونا به سرعت دستشو با انگشتای باز میاره بالا و میبره پایین و میگه: شیش تا

خط و خطوط میکشه و میگه: مامانی خرسی کشیدم.اینم گوششه.عرفان هم کشیدم.اینم مامانی.بابا سعید هم کشیدم...(اعتماد به نفس رو داشته باشید هر چیز و کسی رو که میگم با اعتماد یه خط صاف یا منحنی هنری می کشه و میگه: کشیدم نیگاش کن)

خمیر رو میچسبوند به صندلی و دیوار :

من : پسرم اگه اینکار رو انجام بدی خمیرتو  جمع میکنم بعد نگی نگفتی.

یونا : نه بگو دوست دارم.

اینم اسباب بازی جدید آقا یونا که همزمان با پخش تبلیغ داره با اون کار میکنه  :

تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ :: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

سوریه که بودیم یه شب رفتیم مجتمع تفریحی و رستوران السیران که خیلی باصفا بود. همه قسمتای اون تو فضای آزاد بود  و میزها ی غذا لب آب چیده شده بود و این مجتمع قسمتای مختلفی داشت(پارک بازی-آبشار-مغازه-...).(عکساش رو قبلا کامل گذاشتم)

السیران

یونا در رستوران

یونا و مامان لیلی-مجتمع تفریحی السیران

یه قسمت بود که صورت بچه ها رو نقاشی میکردن و یکی از بچه های همسفرمون رو صورتش عکس اسپایدر من رو نقاشی کرده بود.از اونجا که فلفل خان یه جا نمی ایستاد که صورتشو نقاشی کنن واز طرفی آخر شب بود و احتمال میرفت تو راه برگشت خوابش ببره و مجبور بشیم با صورت نشسته تا صبح بخوابونیمش از نقاشی رو صورت فلفل صرفنظر کردیم و به جاش عکسشو زدیم روی تیشرت.البته قبلا رو صورتش نقاشی کرده بودیم ولی فلفل فراموش کرده بود.آخه اون موقع کوچولوتر بود.راستش خودم هم زیاد دوست ندارم یونا صورتش نقاشی بشه و شستنش برام سخته.آخه یونا به زور دستش رو میشوره و باید کلی براش داستان بگم و دنبالش بدوم تا موفق بشم دستاشو بشورم.چه رسد به پاک کردن رنگ از صورتش.

تو مسیر برگشت یونا آقا پسر با صورت نقاشی شده رو دید و با تعجب گفت : مامانی این چیه؟؟؟؟؟

من:پسرم این آقا کوچولوهه که صورتش رو نقاشی کرده.

و یونا تا رسیدن به هتل چشم ازش برنداشت و نخوابید.و همش میپرسید: این چیه؟؟؟چطوری شده؟؟؟

فردا صبحش موقع بیرون رفتن پسر کوچولو با صورت تمیز و شسته شده اومد و گفتم: مامانی ببین عزیزم این همون اسپایدر منه که صورتشو شسته و تا آخر سفر یونا به اون آقا پسر میگفت  پسره که صورتشو شسته.

تا چند روز پیش توخیابون چند دختر کوچولو رو دیدیم که رو صورتشون گل نقاشی شده بود.

یونا با خنده و تعجب : إه مامانی نگاه کن.مثل اسپای بل من(اسپایدر من) .دیدی؟

و جالبه که روز بعدش تو همون خیابون کار داشتیم و تا یونا اون خیابون رو دید تشخیص داد و گفت:اینجا اسپای بل من بودا؟یادته؟

دیشب هم که صورتم رو صابون میزدم گفت:مامانی اسپای بل من شده.

یونا با لباسش که عکس خودش روی اون  است:

یونا خان

بین دو تا همسایه ها درگیری پیش اومد و یونا دوست داشت بدون چی شده.منم گفتم ماشین صادق(پسر همسایمون) خراب شده دعوا شده.

یونا : صادق چی شده؟ماشینش خراب شده؟میخوامش.میخوام صداش کنم.صداش کنم؟... .

فردای اون روز موقع برگشتن از اداره:

یونا : مامانی دعوا کجاااست؟میخوام.میخوام دعوا باشه.

من : مامانی دعوا تمام شد دیگه.آشتی کردن .دوباره دعوا بشه؟دعوا بده.

یونا :دوباره دعوامیخوام.

قبل از خواب داشتم براش کتاب داستان شنگول و منگول و حبه انگور رو میخوندم که بلند شد و رفت و با قیچی خودش(قیچی یونا مخصوص کاغذه)اومد و گفت : میخوام شکم آقا گرگه رو پاره کنم.

من: پسرم شکم آقا گرگه رو مامان بزی با شاخش پاره کرده و شنگول و منگول رو نجات داده و جاش سنگ ریخته.شما دیگه نمیخواد زحمت بکشی.

یونا : نه.من میخوام شکمشو با قیچی پاره کنم.بگیرش تا من پاره کنم.

کتابشو با دقت نگاه میکنه و هر بار در و پله خونه بزبزی یا رو بهم نشون میده و میگه : این دره.اینم پله است نگاه کن.

تو خیابون یه مامور زحمتکش شهرداری رو دید که خیابون رو تمیز میکرد :

یونا : مامانی عمو چیکار میکنه ؟

من: داره خیابون رو تمیز میکنه

یونا: ماسک زده خیابون رو جارو میکنه؟

نگاه کردم دیدم یونا با دقت نگاه کرده و دیده که عمو ماسک زده.گفتم :آره پسرم ماسک زده که گرد و خاک نره تو گلوش.

هنوز معنی روزه رو درک نمیکنه و با اصرار میخواد به بابا سعیدش بستنی یخی و شکلات و ... بده و میگه بابایی بخور دیگه.دهن باز.دهن باز.بخور دیگه.

وقتی من یا بابا سعید برای خرید میوه میریم آقا یونا هم به قول خودش یه پیاستیک(پلاستیک)جداگانه برمیداره و از هر چی دوست داره بر میداره.

مثل همیشه یه دونه پلاستیک برداشت و رفت کنار گوجه ها و خیلی جدی : مامانی گوجه داریم ؟

من : آره پسرم داریم

از کنار گوجه ها رد شد و رفت سر سیب زمینی یا:مامان لیلی سیب زمینی نی(سیب زمینی) بردارم؟

 من : بردار پسرم.سیب زمینی  نداریم.

گل پسرم یه عالمه شعر بلده و جدیدترین شعرهاش موشموشک مدرسه موشهاست و منم بچه مسلمان و گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبست.یه کیف کوچولو که توش ژله بوده و مامان عاطی براش آورده(ژله هاش تمام شده).یه خوک کوچولوی صورتی رو گذاشته تو کیفه و میگه این موشموشکه .تو کیف قایم شده با داداشش بره مدرسه.و میخونه :میرم مدرسه.میرم مدرسه.جیبام پره فندق و پسته.موشموشک من میخوره غصه که نمیتونه بره مدرسه.

غذا خوردنش هنوزم با مکافاته و باید دنبالش بشقاب به دست راه برم.

من:یونا ببین موشموشک غذا نخورده کوچیک مونده نمیتونه بره مدرسه.شما غذا خوردی بزرگ شدی میری مدرسه.

یونا:میایی؟بابا سعید هم میاد با من مدرسه؟

عجیبه با این که هر روز صبح میره پیش پرستار ولی تا اسم مدرسه یا رفتن به جایی میاد میپرسه که من و بابا سعیدش هم میاییم یا نه.

وقتی آهنگ آخر سریال ها پخش میشه میگه : تموم شد. و تشخیص میده این آهنگ رو آخر سریال پخش میکنن.

از آهنگ سریال مثل هیچکس(آقای خواجه نوری)خوشش میاد و کلمه هایی اش رو که بلده باهاش میخونه و جاهایی رو هم که بلد نیست کم نمیاره و با دهانش آهنگش رو میزنه.

در ورودی ما یه در حفاظ هم داره که وقتی میریم سفر میبندیمش.و موقع رفتن سفر جاکفشی رو هم میاریم تو. روزی که خاله نیلان و خاله مریم داشتن میرفتن یونا فکر میکرد که همه با هم داریم میریم.رفت در حفاظ رو بست و گفت:اینو ببندیم و جا کفشی رو هم بلند کرد که بیاره تو.وروجک به چیزایی دقت میکنه که خداییش در حد سن و سال بچه دو ساله نیست.

وقتی بابا سعید زباله ها رو میبره.یونا سریع میره یه کیسه زباله برمیداره و میذاره تو سطل و درش رو هم میبنده.و این کار رو هم با دقت و بدون خطا انجام میده.

وقتی دارم برنج میریزم تو ظرف برای خیس کردن آقا یونا میگه من میریزم.بعد که با پیمانه برنج رو ریخت میگه : حالا روش آب بریز.

ماهی نمک زده رو میشوره و خشک میکنه.

وقتی داریم میریم بیرون کفش سه تاییمون رو به سلیقه خودش انتخاب میکنه یا ازمون میپرسه اینو میپوشی؟بله؟ و از جا کفشی بیرون میاره و به ترتیب مرتب و جفت شده میچینه دم در.

یونای من به همه کارهای خونه وارده.

همسر آینده اش حتما من رو دعا میکنه(مامان لیلی به همین خیال باش)

داشتم به یونا تو پذیرایی غذا میدادم در حالی که آقا یونا کف دو تا دستاش رو زمین بود و پاش روی مبل و طبق معمول گرفتار ورجه وورجه بود:

من به بابا سعید که تو اتاق بود : سعید ببین چه جوری غذا میخوره.اگه قشنگ مینشست و غذاشو میخورد میفرستادمش مهد.اونجا براش بهتر بود.آموزش میدید.نمایش نشونشون میدادن.پارک میبردن.ولی نمیتونم ببرمش.آخه تو مهد که غذا تو دهانش نمیکنن.میذارن جلوشون نخوردن هم هیچ.خانم حیدری (پرستارش) غذا رو با حوصله بهش میده ... .

یونا با دو رفت به طرف اتاق و به بابا سعید : میایی؟

بابا سعید : کجا پسرم؟

یونا : میخوام برم مدرسه کودک.اونجا برم نمایش نگاه کنم. میای؟

داشتم غذا میکشیدم:

یونا : مامانی بیزحمت بشقابا میدی ببرم.

یونا میخواست بخوابه و من هم میخواستم از فرصت استفاده کنم وبه کارهای خونه برسم :

من: پسرم پیش بابا سعید میخوابی برات قصه بگه یا پیش من ؟

یونا با لبخند وروجکی مخصوص به خودش : پیش من

یکشنبه محمد و عمو وحید و خاله میترا رو شام مهمان کردیم و رفتیم بیرون که به یونا خوش گذشت و کلی بدو بدو کرد.بعدشم آقا یونا بستنی و فالوده و آب طالبی سفارش داد و هیچ کدوم رو نخورد.(طبق معمول)

دوشنبه هم شام خونه عمو علی و خاله هاله و هستی کوچولو مهمان بودیم.یونا و هستی همش بالای مبل و اپن آشپزخونه بودن و از اونجا پرش میکردن.دو تایی خیلی شیطونی کردن.این هستی خانم بارک الله داره چون چی بود که یونا ازش میترسید. 

تا بعدبای بای 



موضوع مطلب :
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed