یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

دوشنبه صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم اصلا نمیتونم برم اداره .هم خونه خیلی در هم و برهم بود و بیحال هم بودم.زدم به بیخیالی و گفتم مرخصی میگیرم و میمونم خونه پیش گل پسرم.یونا از خواب که بیدار شد گفت بریم تو هال.بابا سعید تو هاله.گفتم پسرم بابا سعید اداره است.من نرفتم اداره و امروز موندم پیش شما.ظهر هم با یه sms کلی سوپرایز شدیم و خاله نیلان گفت تو راهه و داره  با خاله مریم(دوستش)میاد اهواز.به یونا گفتم مامانی خاله نیلان داره میاد و بر خلاف همیشه که کلی باید دنبالش بدو بدو کنم تا لباس تن کنه خودش آروم اومد که لباساشو تنش کنم و بریم جلو خاله نیلانش.میگفت : همه میان.بابا جووون.مامان عاطی ی ی ی.دایی علی ی ی ی.خاله آنی ی ی ی.گفتم : نه پسرم فقط خاله نیلان و خاله مریم میان.

این جند روز  کلی خوشحال بود و با خاله مریم خیلی جور شده بود به حدی که خاله مریم که رفته بود حمام میگفت : خاله مریم کجااااست؟میخوامش.و همش به خاله مریم میگفت براش آب جوش نبات درست کنه.

امروز هم مهمونای گلمون رفتن و یونا خیلی گریه کرد و دوست داشت با اونا بره.

صبحی که نرفتم اداره صبحانه آماده کردم و تلوزیون هم روشن کردم که با یونا ببینیم و صبحانه بخوریم.(چقدر تو خونه بودن خوبه).برنامه کودک بود و یه خانم با لباس محلی داشت صحبت میکرد.یونا تا دیدش گفت : إه.خاله شادونه!مامانی خاله شادونه است.مامان جون(پرستارش)هم خاله شادونه داره.بعد که نگاه کردم دیدم گل پسرم راست میگه و این خانمه اسمش خاله شادونه است.و حتما فلفلی خونه مامان جون صبحها میبینه.

رفتم پیتزا سفارش بدم یونا به آقای فروشنده : آقا کی آماده میشه ؟

داشتیم با یونا میرفتیم بیرون :

من : یونا باید قول بدی تو ماشین بشینی.مگرنه برمیگردیم خونه.

یونا:کجا برمیگردیم؟

من:خونه.

یونا:میشینم بعد بلند میشم کامیون ببینم.

من : اگه بلند شدی برمیگردیم خونه

یونا: من دوستت نیستم.من دوست ابوالفضلم

من:مگه من برات مامان بدی ام؟آخه خطرناکه بایستی پسرم.باشه با ابوالفضل دوست باش.مامان ابوالفضل هم مامانت باشه؟

یونا : نه.دوست دارم

من : منم دوست دارم پسرم.با من دوستی؟

یونا: بله

من : یونا با خاله نیلان و خاله مریم میری پیش مامان عاطی اینا؟

یونا : آهاا.میرم.تو هم میایی؟

و رو به بابا سعیدش : میایی؟میایی بریم پیش دایی علی؟

بابا سعید: نه پسرم .من و مامانی باید بریم اداره.شما برو

یونا: نه منم نمیرم

تو یه مغزه برای خرید رفتیم و آقای فروشنده با یه خانم مسن داشتن صحبت میکردن :

یونا : این مادربزرگه.نگاش کن

من : آره پسرم

یونا : مادر بزرگ داره با عمو صحبت میکنه

من : آره عزیزم

یونا : مادر بزرگو دوست دارم

قربون پسر مهربونم برم من

یونای ۲۵ ماهه من همش دوست داره خودش همه کارهاش رو انجام بده.خودش لباس بپوشه و ...داره مستقل میشه.از پله های خطرناک بدون کمک من بالا و پایین میره و اصلا دوست نداره کمک من رو قبول کنه.و من با هر قدمش بر روی هر پله صلوات میفرستم و کلی دلهره دارم تا پسرکم پله ها ها رو طی کند.

یونای من از یه روزگی تا دو سالگی:

پ.ن.۱: امروز تولد عمه سحر نازنین یوناست که از طرف خودم و یونا و بابا سعید بهش تبریک میگم و براش بهترینها رو آرزو میکنم.

عمه سحر جان انشالله سالیان سال زنده و سلامت باشی و پله های ترقی رو طی کنی.ما زحمتای شما رو تو چند ماهی که پیش یونا بودید فراموش نکردیم.

تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ :: ٤:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

پنج شنبه صبح یونا رو بردیم دکتر برای پاش آنتی بیوتیک داد و یه پماد و گفت پانسمانش رو مرتب عوض کنیم و بتادین و پماد بزنیم.کف پاش کبود شده بود ولی الان بهتر شده.خودش که اصلا اهمیتی نمیداد و نمیده و همچنان بدو بدو وبپر بپر و وروجک بازیاش ادامه داره.فقط من و بابا سعید نگرانیم.تنها مشکلش اینه که با پای پانسمان شده نمیتونه  کفش بپوشه که اون رو هم حل کرده و وقتی میبینه اصرارش برای پوشیدن کفش بی نتیجه است خودش روبه زور از بغل ما در میاره و بدون کفش هر جا بخواد راه میوفته.اون شب که پاش برید عمو سجاد براش پانسمان کرد و حالا هر دفعه که براش پانسمان میکنیم میگه: عمو سجاد هم بلده هاعمو سجاد هم بلده از این چسبا بزنه.یادت میاد؟

پنج شنبه افطار دعوت عمو وحید و خاله میترا و محمد کوچولوبودیم.با هم رفتیم رستوران و بعد از اون بچه ها رو بردیم پارک ساحلی کیان پارس.موقع جدا شدن یونا اینقدر گریه کرد که دوست داره محمد بیاد خونمون و خاله میترا دلش نیومدکه اشکای یونا رو ببینه و اومدن یه خورده پیشمون نشستن و ساعت دوازده بود که رفتم و باز هم آقای یونای ما کلی پشت سرشون گریه کرد.جالبه که حاضر نیست بدون من و بابا سعیدش جایی بره و دوست داره همه بیان پیشش.فکر کنم برای اینه که صبحها میبریمش پیش پرستار یه احساس ناامنی میکنه و شایدهم عادت نکرده بدون ما جایی بره.نمیدونم کدومه؟

بیرون که بودیم یه صدایی میومد و یونا فکر میکردهواپیماست میگفت: هواپیماستا.ببین هواپیما.اینم یه هواپیمای دیگه.چند تا هواپیما.دیدیش؟

جمعه هم با هم اتاقشو تمیز کردیم .

 ظهر هم فلورا و ابوالفضل اومدن و با هم بازی کردن.به اتاقش میگه: اتاق من.مثلا وقتی ازش میپرسم یه چیزی کجاست ؟ یا یونا کجایی؟ میگه : تو اتاق من.

جمعه بعد از ظهر هم طلسم سه ساله جگر نخوردن رو شکستیم و سه تایی افطار رفتیم زیتون و یه جگر حسابی خوردیم.تو طول بارداری برای اینکه جگر برای جنین خوب نیست جگر نخوردم و بعد از اون هم چون میترسیدم به یونا جگر بدم خودم هم نخوردم.(آخه من و بابا سعید و یونا بدون هم چیزی نمیخوریم).گل پسرم برخلاف مامانش که اینقدر جگر دوست داره خوشش نیومد و براش پیتزا گرفتیم.وروجک مگه مینشست با جوراب و بی کفش وروجک بازی میکرد.

یادم رفت بگم موهاشو که کوتاه کرده بودیم سرشو تکون میداد و میگفت: موهام کو؟موهام رو کوتاه کردم.

جدیدترین پروژه های آقا یونا:

یک) ریختن آب تو نمک پاشی که تا نیمه اش نمک بود و پاشیدن به میزو موکت هاست.و ما الان در ساحل با نمکهای ته نشین شده در آب زندگی میکنیم.

دو)کندن  برچسب و یه تیکه از ماشین شارژی(اینها جدیدترین هاست بماند طوطی سخنگوی کادو تولدش که نجوا بهش داد به سخن گفتم نرسید و کمتر از یه ساعت لال شد و یه بالش شکسته شد و ...)

تو تلوزیون عموی همکارم رو که رییس ... است داشت صحبت میکرد:

من به بابا سعید : این عموی آقای ... است.

یونا : کو؟کدوم؟کدوم عموی عمو ... است؟

من : این عموهه مامانی ببینش.

یونا : میخوام.عمو ... میخوام.میخوام برم پیشش.

من : چیکارش داری عزیزم؟

یونا : میخوام بوسش کنم.

تو راه اداره به خونه بودیم بهش گفتم : اگه تو ماشین بنشینی و نایستی میگم بابا سعید سه تا بستنی یخی آلبالویی برای سه تاییمون بگیره بخوریم.حالا شما بگو برای کی بگیره؟

یونا : برای اوننا(یونا). مامان لیلی. من. بابا سعید.

داشتیم با هم خمیر بازی میکردیم یونا یه چیزی درست کرد و نشونم داد و گفت:

إه خردوش(خرگوش).مثل دیشب.که چشش(چشمش) رو گذاشتیا.یادت میاد؟میایی؟

من : کجا بیام پسرم؟

یونا:میایی دوباره درست کنی؟(شب قبل براش با خمیر خرگوش درست کرده بودم و برای خرگوشه چشم و لب و  ... گذاشته بودم)

با ریحانه(همسایه واحد رو به رو)بازی میکردن که یه تیکه از ماشین شارژی کنده شدو بحثشون شد :

ریحانه : بده من درستش کنم.

یونا : ای بابا. بده من.پسر بد.بابا سعید درستش میکنه دیگه

ریحانه رفت و عروسک چرا یا به قول یونا ایو ایو رو برداشت.

یونا : اینو بده من بغلش کنم.این مال منه.

ریحانه : پس من میرم خونمون

یونا : برو خونتون.پسر بد.

ریحانه رفت دم در ولی دلش نمیخواست بره و باز اومد تو

یونا : برو دیگه.برو خونتون دیگه.

لامپها رو مرتب روشن و خاموش میکنه.لامپ رو خاموش کردم خیلی جدی و با اخم رفت بالای مبل و دوباره روشنش کرد و گفت : ای بابا.خاموش نکن دیگه.میخوام روشنش کنم.

وقتی میرم دنبالش خونه پرستارش بدون اینکه صدام رو بشنوه صدای قشنگش رو از پشت در میشنوم که میگه : مامانمه.مامانمه ها.مامانم.مامانم.

و در که باز میشه و من رو که میبینه میگه :مامانم اومدی؟سلااام.خوبی؟چطوری؟سلامتی؟سلامت باشی.بابا سعید کجاست؟

 

 

من : پسرم باید خوب غذا بخوری که بزرگ بشی بری مدرسه.

یونا:دوست دارم برم مدرسه.و رو به بابا سعیدش:میای؟تو هم میای با من مدرسه؟

من: پسرم بابا سعید بزرگه قبلا مدرسه.حالا شما باید بری مدرسه.

یونا: میخوام بابا سعید هم بیاد مدرسه

اینم یونا با پای پانسمان شده :

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ :: ٤:٥٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
از موش کوچولوی خودم بگم که هنوز با صندلی پشت سر من تو آشپزخونه میچرخه و من در همه مراحل کارم یه موش بلا رو بر روی صندلی در کنار خودم دارم که
دقیقا کارهای من رو تکرار میکنه.کتلت درست میکنه ,گوشت چرخ میکنه ,دستکش یه بار مصرف میپوشه و گوشت چرخ کرده ها رو تو نایلون فریزر میذاره و صافش میکنه,ظرف میشوره ,لباس کثیفها رو میریزه تو ماشین و لباس تمیزها رو از ماشین در میاره و رو بند میندازه و ... .
صحبت کردنش که دیگه نگم بهتره چون دل من رو برده و همش دوست دارم بگیرم و فشارش بدم.مرتب میگه مامانی بوست کنم و روزی 1000 بار من رو میبوسه.قربونش
برم همیشه بوی خوب میده که من با هیچ عطر و پودری این بو رو عوض نمیکنم و همش بوش میکنم و میبوسمش.
این روزها همش سی دی مدرسه موشها رو میبینه و اینقدر دوستش داره و با احساس و با دقت نگاه میکنه تا حدی که اون قسمت که موشموشک میخواد با داداشش بره مدرسه
و چون کوچولوهه نمیتونه بره مدرسه و میره تو کیف داداشش قایم میشه که داداشش ببره اون رو مدرسه اشک از چشماش سرازیر میشه و میگه موشموشک کجااااست؟میخوامش.و مرتب جریان موشموشک رو تعریف میکنه و موشها رو میشناسه و اسمشون رو میگه : خواب آلو, کپل ,گوش دراز, خانم موأیم(معلم) ,سرمایی ... .
سرشو اینقدر خوشگل تکون میده و میگه مامانی سرمایی کجااااست؟میخوامش.مامانی دیدی؟موشموشک رو دیدی؟رفته تو کیفه داداشش.هه هه هه چه بامزه.مامانی برام سی دی
موشموشک بذاروخووووب(و سرشو به یه طرف خم میکنه)

از اسپایدر من هم خیلی خوشش میاد و جوراب و بلوز اسپایدر منش رو به بقیه ترجیح میده.اینقدر خوشگل میگه اسپای بن دن
اینم عکسای فلفل است تو تولد فلورا همسایه بالاییمون.تو تولد همش بچه ها بودن ولی هر کاری کردم فلفل تنهایی نرفت و میگفت : مامانی تو هم میایی؟بابا سعید میایی؟و من مجبور شدم با فلفل برمخجالت.چون خیلی دوست داشت بره و میگفت پنجره رو باز کنید تا بالا رو نگاه کنم.فکر میکرد میتونه از پنجره طبقه بالا رو ببینه.

تریپت منو کشته

 

موش کوچولوی من

نفس مامان


اونجا هم سنگ تموم گذاشت و بیشتر از همه بچه ها به قول خودش رقص کرد.همه دوستاش بودن.عرشیا(دوست قدیمی فلفل و همسایه طبقه 3), ابوالفضل(برادر فلورا) ,

 

ریحانه(دوست جون جونی فلفل همسایه واحد رو به رویی ما) و همه بچه های مجتمع ونوس.


یونا این روزها تو ماشین خیلی شیطونی میکنه و اصلا نمیشینه.همش میخواد بایسته و میگه میخوام ایستاده باشم کامیون نیگاه کنم.و با ذوق و شوق کامیون و تراکتور و اتوبوسها
رو سر شماری میکنه و میگه : مامانی تراکتور بودا.دیدیش.چه بامزه.تراکتور سفید بود.إه اتوبووووس.یه عااالمه اتوبوس.نیگاه کن.دیدی؟کامیون کجااااست؟میخوامش.میخوام نیگاش کنم.إه نگاه کن مامانی مثل ماشین دایی علی(به همه 206 ها میگه مثل ماشین دایی علی).اینم پرایده.مثل ماشین عمو سجاد.نیگاه کن.این ماشین پرایده.
پسر گلم با این که خیلی وابسته به شیر مامانش بود ولی همکاری کرد و پروژه با موفقیت انجام شد.دلم برای شیر دادن بهش خیلی تنگ شده.قربونت بره مامان لیلی پسرک نااز و گلم.از وقتی از شیر گرفتمش خواب و خوردنش خیلی بهتر شده.شب تا صبح رو راحت میخوابه.قبلا تا صبح چند بار به بهانه به به بلند میشد.و وقتی گرسنه میشد غذا نمیخورد و خودش رو با به به سیر میکرد.
تو خونه خودمون و پرستارش و تو ماشین دیگه پمپرز نمیشه ولی وقتی میریم مهمونی برای احتیاط لازم پمپرزش میکنیم.

امشب عمو سجاد و خاله افروز اومدن خونمون و برای یونا یه خمیر آریا آوردن که یونا خیلی خوشش اومد.دستشون درد نکنه.آخه خمیراش رو همه خراب کرده بود و قصد داشتم براش جدید بگیرم.

یونا با خمیرهای جدیدش

ولی متاسفانه یه اتفاق بد افتاد.یونا اصلا دوست نداره من تلوزیون نگاه کنم و همش میخواد جلب توجه کنه که من به خودش توجه کنم.من فقط تونستم تا حدودی از سریالهای ماه رمضان جریان روز حسرت رو دنبال کنم.دیشب که نتونستم با وروجک بازیاش سریال  رو درست ببینم.امشب هم موقع سریال داشتم چایی میریختم. گفت مامان چایی برام بریز.منم بی اختیار گفتم برو آب بیار تا بریزم تو چاییت سرد شه.یونا هم استکان به دست با دو رفت تو آشپزخونه.گفتم پسرم ندو.ولی دیر شده بود و استکان از دستش افتاد و شیشه تو پاش رفت.نمیدونید چه حالی داشتم.یونا گریه میکرد و من احساس میکردم الانه که از ناراحتی حالم بهم بخوره.قربونت بره مامان که چه اشکی ریختی.عذاب وجدان دارم و فکر نکنم تا آخر عمرم فراموش کنم.پسر گلم مامان لیلی دیگه سریال نمیبینه و در خدمت تو کوچولوی مهربونه.خداییش من تمام وقتم رو به جز ساعتهایی رو که میرم اداره با یونا سپری میکنم.ولی نمیدونم چرا یه لحظه از پسر گلم غافل شدم.خدایا من رو ببخش.پسر نازنینم من رو ببخش.الان خون پاش بند اومده و خدا رو شکر آرومه.ساعت یک و نیم شبه و من دارم پست میذارم و آقا یونا هم کنارمه و یه کم شیطونی و یه کم با کتاب داستانهای تازه اش که امروز بزاش گرفتم(شنگول و منگول و حبه انگور - شنل قرمزی - قطار, دوچرخه, ماشین با شیمو جون سوار شین)و یه کم شکلات میخوره و... .قربونش برم زود همه چیز رو یاد میگیره.الان هم داره تو کتابش میو سیاه و شیمو رو بهم نشون میده و میگه میو سیاه سوار چی شده؟اتوبوس؟.نفس مامان این وروجک به خدا.
تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ :: ٩:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

ما برگشتیم.با یه عالمه خبر.اول از همه باید از همه دوستان گلم که در نبود ما بهمون سر زدن و تولد یونا رو تبریک گفتم تشکر کنم.ما هم تو این مدت خیلی به فکر شما بودیم و دلمون براتون خیلی خیلی تنگ شده.انشالله در اولین فرصت به همتون سر میزنیم.

ما سه شنبه بیست و دوم مرداد به سوریه پرواز داشتیم و نهم شهریور برگشتیم اهواز.وقتی برگشتیم خاله نیلان و مامان عاطی و بابا جون روبا یه دسته گل قشنگ برای من و بابا سعید و یه شاخه گل تزیین شده خوشگل برای یونا تو فرودگاه دیدیم که خیلی سورپرایز شدیم.رسیدیم خونه دیدیم تمام خونه رو تمیز وبا چراغهای رنگی و زرورق و ... تزیین کردن و یه عالمه هم بادکنک به سقف و در و دیوار زدن و یه ماشین شارژی کنترلی خیلی خوشگل هم برای تولد یونا کادو آورده بودن.مامان گلم فریزر رو هم با ماهی و میگو پاک کرده و فریز کرده برام پر کرده بود.آقا یونا هم از دیدن اونا و خونه تزیین شده و دیدن این همه بادکنک و ماشین قشنگش کلی ذوق زده و خوشحال شد.اینم آقا یونا موقع برگشتن به خونه تو ماشین مامان عاطی اینا :

 

 

 

چهارشنبه هم همگی رفتیم آبادان و اونجا خاله فریده و عمو رحیم و نجوا و محمد امین رو دیدیم و شب هم خونه مادر عمو رحیم موندیم که خیلی خوب بود و یونا با محمد امین بازی کرد و دو تایی آتیش سوزوندن.خاله فریده هم یه عروسک طوطی سخنگو برای تولد یونا هدیه داد که خیلی خوشگله و هر چی بگی با صدای خودت تکرار میکنه.صبح پنج شنبه هم برگشتیم اهواز و نجواهم با ما اومد.

پنج شنبه هم یه تولد کوچولو برای یونا گرفتیم.رزا و رضا هم دو تا فلاکس خوشگل به یونا کادو دادن.ابوالفضل و فلورا هم یه سری بشقاب و مهدی و علی هم یه عروسک اردک.

 

 

 

 

 جمعه بعد از ظهر هم من و یونا با مامان اینا رفتیم و بابا سعید هم رفت تهران مأموریت و یکشنبه شب برگشت.من و یونا هم دوشنبه بعد از ظهر برگشتیم اهواز.

خاله آنی هم یه عروسک اسپایدر من برای تولد یونا هدیه داد.

و خاله ها و دایی عزیزم هم برای دیدن من و یونا اومدن خونه مامان اینا و یه سرویس چینی خیلی قشنگ برامون آوردن .یونا هم با پسر دایی های وروجکم پارسا و پوریا کلی شیطونی و بازی کرد و وقتی داشتن میرفتن پشت سرشون گریه کرد و دوست داشت باز هم با اونا بازی کنه.

 

از سفر سوریه بگم که بد نبود و جای شما خیلی خالی بود ولی یونا با این که خیلی بدو بدو میکرد و بهش خوش گذشت خسته هم شد.و ما هم با یونای شیطون و بازیگوش اونجوری که باید نتونستیم لذت ببریم و همش پشت سر آقا یونا در حال بدو بدو بودیم.بابا سعید هم که کمر درد گرفت اینقدر که یونا رو بغل کرد.آخه وروجک اگه میگذاشتیمش زمین خلاف جهت حرکت ما میدوید.

جاهایی که سوریه رفتیم : حضرت زینب(س). حضرت رقیه. مسجدی که سر حضرت یحیی اونجا بود و چهار در داشت. رستوران السیران. بازار حمیدیه. بازار باب توما. باب الصغیر و ...

 

 

 

جاهایی که لبنان رفتیم : یه کلیسای بسیار زیبا که بالای کوه بود و با تله کابین رفتیم اونجا. یه غار بسیار زیبا که تقریبا شبیه غار علیصدر همدان بود. موزه مشاهیر جهان  و ...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.1 : خاله نیلان دانشگاه سراسری مهندسی کامپیوتر و دانشگاه آزاد مهندسی معماری قبول شده و دایی علی و خاله هاله هم مهندسی آی تی قبول شدن که از طرف خودم و یونا و بابا سعید بهشون تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت و پیشرفت میکنم.

پ.ن.2 : من و بابا سعید در نظر داشتیم برای تولد یونا بعد از برگشتن از سفر ماشین شارژی بگیریم که مامان عاطی اینا پیش دستی کردن و براش گرفتن .ما هم پول کادوش رو که براش  کنار گذاشته بودیم ریختیم به حسابش.

پ.ن.3 : یونای گلم رو الان چند روزه که از به به گرفتیم.عزیزه دل مامان دو سال و دوازده روز شیر مامانی رو خورد.قربونت بره مامان لیلی الهی

پ.ن.4 : این هم ورژن جدید آقا یونا(با موی کوتاه) با ماشین کادوی مامان عاطی اینا و اسپایدر من کادوی خاله آنی :

 

 

 

تا بعد



موضوع مطلب : سفرنامه سوریه و لبنان
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed