یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 Glitter Words

سلام سلام صد تا سلام .امروز خیلی روزه قشنگیه.و من و بابا سعید خیلی خیلی خوشحالیم.چون امروز دو سالگی یونا گل پسر قند عسله...

لطفا اسپیکرها رو روشن کنید.

سلام و صد سلام نی نی قشنگی

سلام و صد سلام آقای کوچولوم

 سلام و صد سلام عزیز مادر

 سلام و صد سلام امید مادر

پسرکم... عمرم... نفسم... زندگیم... روزم... شبم... تپش قلبم... چشمام ...تولدت مبارک.

تولد... تولد... تولد... تولدت مبارک... تولدت مبارک...

بیا شمعها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی

انشالله که همیشه زنده و سلامت باشی و من با قد کشیدنت. صحبت کردنت. پیشرفتت و عشقت زندگی کنم و هر روز بگم خدای مهربان شکرت که بزرگترین آرزوی زندگی من رو بر آورده کردی و دعاهایم رو مستجاب کردی.

پسر نازنینم من و بابا سعید با خنده های قشنگت زنده ایم.با نگاه شیطون و کنجکاوت امید میگیریم.با صحبتای قشنگت قلب هامون می تپه.دوستت داریم خیلی زیااااد.به قول خودت یه عاااالمه دوستت داریم.

Glitter Words

Glitter Photos

اینم کلیپ تولد یونا تو سایته baby tv.

کادوی تولد یونا خان هم روز جشن تولدش بعد از سفر انشالله.

پ.ن.1 :اگه خدا بخواد من و آقا یونا و بابا سعید فردا میریم سوریه و جشن تولد یونا رو بعد از برگشتن از سفر میگیریم.

پ.ن.2 : ببخشید  به علت سرعت پایین اینترنت و کمبود  وقت۱) نتونستم به همه دوستان سر بزنم و برای تولد یونا دعوتشون کنم. ۲) با اینکه دیشب تا چهار و نیم صبح بیدار بودم و صبح شش و نیم سر کار بودم و فقط یک ساعت و نیم خوابیدم نتونستم پست تولد خوبی برای یونا و دوستان گلمون بذارم.۳)متاسفانه picturetrial امروز همکاری نکرد و نتونستم عکسایی رو که از تولد تا الان برای گل پسرم selectکرده بودم رو بذارم.انشالله بعد از سفر جبران میکنم.

پ.ن.۳ : سلام اول پست رو از کوچکی تا الان برای یونا میخونم و الان یونا خودش هم یاد گرفته و عزیز مادر و امید مادر رو خودش میگه.

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ٩:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

یکشنبه بعد از ظهر رفتیم دیدن  نمایش شنل قرمزی به کارگردانی ناصر میاحی.

شنل قرمزی

 با محمد طلای نازنین و نیکان گلی هم اونجا قرار داشتیم.که محمد جون با بابا و مامان مهربونش و نیکان جون با خاله آرام نازنین و خاله جونش اومده بودن و از دیدنشون خیلی خیلی خوشحال شدیم.

یونا و محمد

یونای من خیلی از نمایش خوشش اومد و با دقت نگاه میکرد و همش میپرسید : این کیه ؟ چی میگه ؟چی شد ؟ خردوشه کجا رفت ؟ (قبل از نمایش عکس گرگه و شنل قرمزی رو که رو تبلیغات نمایش بود بهش نشون میدادم به آقا گرگه میگفت خردوشه و من که میگفتم پسرم این آقا گرگه است میگفت نه این خردوشه و گفتم خدا کند تو نمایش خرگوش هم باشه که خدا رو شکر خرگوش هم بود و کلی خوشحال شدم و یونا خیلی از خرگوش خوشش اومد)... و اینقدر غرق تماشا بود که هیچ توجهی به چیپس و پفک و لواشکهایی که بابا سعید براش گرفته بود نمیکرد.و حتی یه دونه پفک دادم دستش به طرف دهانش نبرد ونخورد و همش دوست داشت نگاه کنه و بپرسه. وقتی نمایش تمام شد دوست داشت باز نگاه کنه و از سالن که اومدیم بیرون باز برگشت تو سالن.

بعد از نمایش هم با نیکان جون اینا رفتیم پارک زیتون که بچه ها بازی کنن و مامانا هم صحبت کنن.

موش کوچولو ها

یونا و نیکان

از نیکان گلی که جدا شدیم رفتیم زیتون چون بابا سعید یه خورده کار داشت.هوا هم که خیلی گرم بود و رفتیم بستنی بخوریم که آقا یونا چشمش به یخ در بهشت آلبالو افتاد و گفت: اینو میخوام.یه ذره خورد و دید خانم میز بغلی داره آیس پک میخوره.گفت : خاله داره چی میخوره ؟ من اینو نمیخوام .منم از اینا میخوام.

بابا سعید به سرعت رفت و براش آیس پک گرفت و آقا یونا یه قاشق خورد و بلند شد .

داشتیم میرفتیم به طرف ماشین که آقا یونا با دو رفت تو قنادی نیاوران و از اون تو با صدای بلند :مامانی بیا تو دیگه.بابا سعید بیا.بیا شیرینی بخییم.

و همه با لبخند آقا یونا رو نگاه میکردن و من و بابا سعید هم رفتیم تو.یعنی باید میرفتیم تو. کلاههای تولد رو نگاه میکنه وبا صدای بلند  میگه : به ه ه ه چی کلاهی.دوست دایم تولدم باشه.

بعد هم رفت پشت ویترین وبه شیرینی ها اشاره کرد و گفت : خاله از اینا. از اینا. از اینا... همشو بده.

خانم فروشنده هم بهش گفت : همه ویترون رو کامل ببر . خوبه ؟

خلاصه گل پسر  ما تو مغازه میچرخید و صحبت میکرد و دل همه فروشنده ها و مشتری ها رو  رو برد و همه نگاهش میکردن و باهاش بازی میکردن.

با انتخاب خودش براش چند نوع شیرینی گرفتیم و یه دونه آب نبات چوبی هم برداشت و اومدیم بیرون. وروجک باز با دو رفت تو و یه آب نبات دیگه برداشت.بابا سعید رفت حساب کرد و با هم اومدن بیرون و هنوز قدم برنداشتیم میگه : بابا سعید برام شانسی میخیی(میخری)؟

نمیدونیم چیکار کنیم ؟ به نظر شما یونا هر چی دوست داره براش میگیریم بد نیست ؟ آخه دلمون نمیاد بهش نه بگیم.اصلا مسئله مادیش نیست چون خواسته های یونا در حال حاضر هزینه زیادی نمیبره.فقط از لحاظ تربیتی و آینده اش نمیدونیم کار درستی هست یا نه ؟قربونش برم اینقدر هم با مزه چیز میخواد که اگه دنیا رو هم بخواد حاضریم به هر قیمتی شده براش بگیریم.موش کوچولوی من اینقدر تو خیابون با مزه صحبت میکنه که همه نگاهش میکنن و دوستش دارن.

دوشنبه ظهر ساعت چهار رفتم دنبالش و خیلی خیلی هم خسته بودم.رسیدیم خونه بابا سعید هم اومده بودو اون هم خیلی خسته بود.

دراز کشیدم و وروجک از سر و کولم بالا میرفت که نخوابم و میگفت : مامانی خوابت میاد ؟

من: آره پسرم خیلی خسته ام.

یونا : مامانی نخواب

و برای اینکه به طور کامل خواب رو از سر مامانی بپرونه با اسباب بازیش زد به کنار چشم  مامانی که نتیجه اش یه کبودی درست و حسابی شد که هنوز هم نرفته.البته شوخی کردم گل پسرم دست بزن نداره فقط میخواست با مامانش بازی کنه.ماشالله دستش هم سنگینه اینقدر درد گرفت که اشک از چشمام سرازیر شد.خلاصه بیخیال خواب شدم ولی توان کار کردن رو هم نداشتم.وروجک میگفت: به به میخوام.مامانی یه کم به به میدی بخوأم.به به کشنگی دوست دایم.مامانم رو دوست دایم.

منم خوشحال که خوابش میاد و میرفتم تو اتاق به به میدادمش.به به رو میخورد و بلند میشد و با دو میومد بیرون.خلاصه تا شب آقا یونا همین ماجرا رو داشت و من هم از سر درد و خستگی و ضربه کاری گل پسر  چشمام باز نمیشد.و بالاخره خوابیدیم.

سه شنبه ساعت 5 صبح بیدار شدم که ناهار درست کنم و به کارهای مونده شب قبل برسم.برنج رو گذاشتم و داشتم روغن برای کتلت داغ میکردم که صدای قشنگش از پشت سرم اومد : مامانی چیکار میکنی؟این چیه ؟ چی درست میکنی ؟

مثل پنبه نرم شده بود و مثل شکلات خوردنی.بغلش کردم و فشارش دادم و یه عالمه بوسیدمش و گفتم : دارم کتلت درست میکنم عزیزم.الان خیلی زوده که شما بیدار شدی.الان باید لا لا کنی.

یونا : منم ککتت میخوام.میخوام اینجوری اینجوری کنم.(و دستشو مدل درست کردن کتلت نشونم داد)

بعد میگه : مامانی صدا میاد.صدا چی میاد؟ریحانه؟

من : پسرم ریحانه... ارشیا... ابوالفضل... همه نی نی یا الان لالا کردن.فقط شما بیداری.

و اینم از گل پسر کم خواب و بیخواب من.

اینم چند تا شیرین زبونی از یونای شیرین زبون من :

من : پسرم فامیلت چیه ؟

یونا : فامیلم دکتر بازی است.فامیلم دکتری است.

همش تو فکر نمایش شنل قرمزی است و میگه : پرده کنار رفت.خردوشه اومد.شنل قرمزی با کی بود؟آقا گرگه؟مادر بزرگ.مادر بزرگ عصا داشت.عصا... عصا... (و مدل با عصا راه رفتن راه میره).میخوامشون.دوبایه میخوام نیگاه کنم.

میگه : مامانی موبایلم زنگ میزنه.موبایلم کجااااست؟وموبایلشو میذاره رو گوشش و میگه : سیام مامان عاطی.خوبی ؟ و به من میگه : مامان عاطیه.دارم با مامان عاطی صحبت میکنم.بعد میگه: کیه ؟مامانی کیه ؟ و من هم باید بگم : مامام عاطیه .یا میگه : بابا جون سیااام.چیطوری؟من خیلی ممنونم

یونا: میخوام تایدی کنم.

من : چی رو تایدی کنی پسرم ؟

میزنه رو کیبورد و میگه : میخوام اینجوری اینجوری تایدی کنم.تاید کنم دیگه ه ه ه

قربونش برم منظورش اینه که میخواد تایپ کنه.

اینقدر با مزه است مثلا یه کلمه مثل دی وی دی  رو میگه یا میگه: دی وی دی خییدم(خریدم) و خودش میگه: مامانی چی گفتم ؟

 میگم  :گفتی دی وی دی خریدم پسرم  .

میگه :  بگو دی وی دی. مامانی بگو دی وی دی.

و من هم باید بگم دی وی دی.

در مورد همه چیزها همینجوریه

یا میگه: اتوبوسه ها.چی گفتم ؟

من : گفتی اتوبوسه پسرم.

یونا : بگو اتوبوس.مامانی بگو اتوبوس

یونا : کامیون دیدم.مامانی چی دیدم ؟

من : کامیون دیدی

یونا : کامیون کجاااست؟

از مهمترین کارهای پسرم تو این هفته کمک در ظرف شستن به مامان لیلی به طور رسمی و جدی تر است.می ایسته رو صندلی کنارم و میگه : بده شیشمو من بشورم.اسکاچ هم بده(پسرم خودش یه اسکاچ جداگانه داره).از اینا هم بریز(منظورش مایع ظرفشویی است).کف میخوام.از اینا هم بده میخوام اینجوری اینجوری کنم(برس هم بر میداره و تو شیششو میشوره).بعد که شست میگه مامانی کجا بذارمش؟شستمش.

اینقدر با مزه است بعد که شستن ظرفا تمام میشه تو ظرفشویی رو میشوره و اسکاچشو میذاره تو جا اسکاچی.

میگه: مامانی برام با موش و پو نمایش بازی کن.

همیشه میرم پشت مبل یا پتو و به جای عروسکاش صحبت میکنم و براش نمایش میدم.

گفتم : باشه پسرم بریم عروسکاتو بیاریم.

میگه : پتو هم بیاریم.

بهش میگم حالا شما بازی کن تا مامانی نگاه کنه.

قربونش برم عروسک خرگوش رو برداشته و تکون میده  و با صدای قشنگش میگه : سیام سیا م بچه ها .حالتون خوبه؟

من : بله

یونا : لبا خندونه؟

من: بله

پنج شنبه بعد از ظهر هم که اول رفتیم خرید وبعد آقا یونا پیتزا چی چی نی شو خورد و سیر که شد گفت : بابا سعید برام ذرت میخری؟

 بعد رفتیم شهرک نفت که هم نمایش بود و هم نمایشگاه کتاب و جشن . و آقا یونا باز نمایش خرس و خرگوش رو دید و باز هم علاقه نشون داد و بعد از نمایش دنبالشون میگشت.اینم عکسای پنج شنبه :

شیطون بلا یه مینه بوس دیده میگه : بابا سعید اتوبوسه .اتوبوسه کوچیک

بابا سعید : به اتوبوس کوچیک چی میگن ؟

یونا : بابا سعید چی میگن ؟

بابا سعید : مینی بوس

یونا : آفرین بابا سعید

یونا : مامانی من کی ام؟اسمم چیه ؟

من : شما آقا یونا هستی.

یونا با اشاره به بابا سعید : اون کیه ؟

من : بابا سعیده پسرم.

یونا : تو کی هستی؟اسمت چیه ؟

من : منم مامان لیلی هستم.اسمم لیلی یه.

یونا : دایی علی کیه ؟

من : دایی علی هم دایی علی است.اسمش علی است.

یونا : بابا جون کیه؟...

تو محوطه شهرک یونا  داشت با بچه ها بازی میکرد. یه دختر کوچولو هم داشت با یونا بازی میکرد که مامانش میخواست بره و هر کاری میکرد دختر کوچولو نمیومد بغل مامانش و دوست داشت بازی کنه.مامانش گفت : بیا بریم پیش ببعی باشه؟و دخترکوچولو به ذوق ببعی رفت بغل مامانش و رفتن.یونا با سرعت اومد بغل من و گفت : بریم دیگه همه دارن میرن.

من : کجا بریم پسرم ؟

یونا : بریم اونجا(اشاره به دختر کوچولو) پیش ببعی.

میگفت : این پسره مثل اون پسره است که تو پارک بود.(منظورش همون دختره پست قبل بودخجالت)

تو ماشین هم به به خورد و خوابید.

جمعه هم که آقا یونا تو همه کارهای خونه(ظرف شستن و جارو برقی و گرد گیری ونگاه کردن به غذاهای روی گاز و ... ) مشارکت داشت.اومده تو آشپزخونه میگه :به به چه افایی(منظورش برنج است) به ه ه  چه برنجی....چه ته دیگی

 میگه : خاله هاله دوست دایم.مامانی خاله هاله کدومه ؟و اینکه فردا مامان جون پرستار یونا نیستش و رفته اصفهان و من و بابا سعید باید نصفه ساعت کارمون رو مرخصی بگیریم. و باز هم از مشکلات زندگی تو شهری که کسی رو نداشته باشی به جز خدای مهربون که همه کس است.

و خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت ...

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

دیروز بعد از ظهر بابا سعید  من و یونا رو رسوند در پشتی  پارک زیتون و خودش رفت یه سری خرید برای خونه انجام بده و بعد بیاد پیشمون.آقا یونا پفکی رو که بابا سعید براش گرفته بود و قایم کرده بود که بعد از غذا بخوره از توماشین پیدا کرد و با خودش آورد.داشتیم قدم زنون از تو محوطه پارک رد میشدیم که به وسایل بازی برسیم :

یونا : فقط تاب تاب عباسی سوار میشم.میشینم تو تاب تاب عباسی و پفک میخویم.

من : چیزه دیگه ای سوار نمیشی؟ قو ؟ وسایل برقی ؟

یونا : نه. سوار نمیشم.

من : آخه چرا؟سوار شو.خوش میگذره

یونا : نه... تااااب تااااب عباااسی خدا منو نندازی...

رسیدیم به وسایل و با دو رفت طرف وسایل برقی.نمیدونم بگم چند بار دور هر وسیله بازی میچرخید تا تصمیم بگیره کدوم صندلیشو سوار بشه.تو هر بازی که میرفتیم مسوولش معترض میشد که میخواد وسیله رو روشن کنه یونا میخواد بنشینه یا نه ؟ و من هم با یه فیلمی آقا یونا رو راضی میکردم که رویکیش بنشینه.

تا اینکه یونا دور قوها که تو آب هستن چرخید و چرخید و بالاخره تصمیم گرفت کنار یه خانم کوچولو بشینه.گفت : میخوام اینجا پیش این بشینم.

و نشستن همانا و ... همانا.

قو در حال دور زدن بود که آهنگ تولدت مبارک پخش شد و یونا خان با آهنگ میخوند و نانای میکرد.دختر خان هم با یونا نانای میکرد.کلی داشت بهشون خوش میگذشت که قو ایستاد و بازی تمام شد و دختر خانم هم پیاده شد.من هم رفتم که یونا رو پیاده کنم.یونا : میخوام پیشش بشینم

من : پسرم رفتش.دیدی؟ رفت.

یونا چشم های قشنگش رو چرخوند و دختر خانم رو دید و با دو رفت پیشش.دختر خانم سوار تاب چرخون شد و آقا یونا که تا دیروز از این تابه خوشش نمیومد کنار دختر خانم نشست و باز دو تایی دور خوردن و ... .نمیدونید چه دستی دور کمرش مینداخت و چه ذوقی براش میکرد.اینم آقا یونا و دختر خانم مورد نظر :

یونا و دختر خانم

با تمام شدن این بازی بابا سعید اومد و یونا سرش به بابا سعیدش گرم شد و رفت تاب بازی و سرسره و استخرتوپ  و ... . موقع رفتن دیدم با دو رفت طرف وسیله برقی یا و گفت : مامانی کجااااست؟

من : کی پسرم ؟

یونا : پسره کجاست؟

من : دختره مامانی.اوون دختر بود نه پسر.

یونا : دختره کجااااست؟کجا رفت؟

من : رفت خونشون پسرم

یه نگاهی کرد و جالبه که باز خودش دختر خانم مورد نظر رو پیدا کرد و با دو رفت طرفش و دید که باباش داره براش صورتک شرک میخره.

گفت : منم میخوام.منم از اینا میخوام.

بابا سعید براش خرید .که فقط چند دقیقه دستش بود و بیچاره بابا سعید با یه دست بادکنک و یه دست صورتک به طرف ماشین اومدیم که بریم شام بگیریم و بریم خونه و یونا همچنان دنبال دختر مورد نظر میگشت.

بابا سعید : پسرم بیا بریم دیگه.خیلی دیر شده.

یونا : فکر کنم دختره کجااااست ؟

و یونا تو ماشین... موقع اسنک خوردن... تو خونه... تو آسانسور... تو حمام... تو رختخواب ...بین به به خوردن ... : دختره کجااااست؟کجا رفت؟میخوامش

به نظرتون چیکار کنم ؟؟؟یونای من عاشق شده.

امروز ظهر بابا سعید رفته دنبالش خونه پرستارش و تا بابا سعید رو دیده گفته : بابا سعید سبزی بخر با شام بخوریم.

بابا سعید هم رفته و یه عااالمه سبزی خوردن گرفته.

آخه فلفل تو خودت خوردنی هستی سبزی خوردن هوس کردی؟

راستش من تا حالا بهش سبزی خوردن ندادم ببینم میخوره یا نه.

بعدش هم اومدن دنبال من و بابا سعید رو رسوندیم اداره که بیاییم خونه.

یونا : مامانی برام از عمو رضا(عمو رضا صاحب سوپری است) پنیر مثلثی بخر.من هم گفتم اطاعت پسرم.رفتم براش گرفتم.

در سوپر داشتم از ماشین پیاده میشده یه آقایی  یه هو شیشه ماشین رو زد.ترسیدم.بعد فهمیدم آدرس میخواست و چون لهجه عربی هم داشت نتونستم بهش کمکی کنم.

یونا : کی بود؟حاجی بود؟چی شد؟ترسیدی؟

من : آره پسرم .یه دفعه شیشه رو زد ترسیدم.میخواست بره دکتر از من پرسید دکتر کجاست.

داشتیم میرفتیم طرف سوپر  که باز حاجی رو دیدیم که داشت از چند تا خانم آدرس رو میپرسید و میگفت : به شیشه زده و من  ترسیدم...

یونا : إه حاجی بودااا.چی میگه؟حاجی مریض شده؟

و تا خرید کردیم و رفتیم خونه من جریان حاجی رو بیست بار تعریف کردم.جالبه همچین میخندید  و خوشش میومد.

وقتی میخواد با من و بابا سعید احساس راحتی کنه میگه : بابا سمبو یا بابا تنبی یا مامان سمبو یا مامان تنبی

اینم بر میگرده به همون کلمات عجیب غریبی که تو پست قبل گفتم.

یونا هر شب موقع خواب : میترسم

من : از چی میترسی پسرم؟

یونا : از اینه.از آینه میترسم

باز هم به نظرتون چیکار کنم ؟؟؟  

تا بعد بای بای

نفسم

 

 

 

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ :: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

وروجک مامان همش در حال شیرین زبونی و شیطنت و دلبریه.دیگه به خاطر سپردن و ثبت صحبتاش خیلی برام سخت شده.آخه همه صحبتاش قشنگه و باید همش در حال ثبت باشم.

پسر ناز مامان

یه نقطه رو پاش افتاده میگه : مامانی نیگاه کن  پام بریده.

من : با چی بریده قربونت برم من ؟

یونا  : با چاقو بریده .با دستش مدل بریدن رو نشون میده میگه : اینجوری اینجوری کردم بریده

یاد گرفته کلمات رو عوض میکنه.

مثلا میگم عمو زنجیر باف میگه : نه. عمو زنجیر باف نه. عمو زنبولو

یا همه کلمات رو یه چیز عجیب غریب میکنه.

پسر ما برعکسه راحت صحبت میکنه و همه کلمه ها رو بلده دلش میخواد بلد نباشه و کلمات درست رو خراب میکنه.

اینقدر خوشگل همه چیز رو بهمون تعارف میکنه.

یونا :مامانی میخوری ؟ یه کم میخوری ؟ بخور مامانی.دهن باز.دهن باز.و تو دهانم میکنه.

بدون استثنا هر بار که وارد خونه میشیم مستقیم میره تو اتاقش و میگه : به ه ه ه اتاگ. چه اتاگی. چه کشنگه.

تو خیابون هنوز هم همه کامیونها و اتوبوسها رو سر شماری میکنه.مینی بوس رو تشخیص میده و میگه: این اتوبوس کوچیکه.به ه ه ه کامیون.کامیون سفید.چه کشنگه.مامانی نیگاه کن.کامیون دیدم.

وقتی میرم خونه پرستارش دنبالش میگه : مامانی کی میخواد بیاد؟کوچولوی دوست داشتنی من همش منتظره که برامون مهمون بیاد و چشم انتظار مامانم ایناست.

ریحانه همبازی یونا(همسایه واحد رو به رویی ما) برای خودش داستانی شده چون تا ما از بیرون میاییم یونا میگه : میخوام با ریحانه بازی کنم.ریحانه خوشگله.مامانی ریحانه الان میاد؟رفته از مامانش اجازه بگیره بیاد؟برم در بزنم؟و میره در خونشون در میزنه.

ریحانه خانم بلا هم که میاد و بستنی یخی میخوره و میگه: مامانم گفته زود بیا خونه و میره و با رفتنش یونا کلی اشک میریزه و گریه میکنه و میگه: ریحانه میخوام.ریحانه بیادش.میخوامش.

جالبه یونا میاد میگه: مامانی بستنی یخی میدی بخوییم؟

میگم: پسرم نداریم درست نکردم.

میره به ریحانه میگه : گفتم.مامانی درست نکرده.و معلوم میشه که ریحانه فرستادتش دنبال بستنی یخی

هر جوری من یا بابا سعیدش مینشینیم یا دراز میکشیم با دقت نگاه میکنه و دقیقا همونجوری مینشینه یا دراز میکشه.

گفت: بستنی میخوام.بهش  دادم .چند دقیقه بعدش اومده و بهم میگه : مامانی دستت درد نکنه بهم بستنی دادی.

اینقدر خوشگل و با خنده تعریف میکنه میگه : مامانی دیروز رفتم اداره خوب ...

وقتی میخواد براش کاری انجام بدیم میگه : ببخشیدا

  غذا که درست و حسابی نمیخوره ولی عاشق لواشک و آلوچه است.میخوره و میگه : چه خوشمزست.بخور یه کم .بعدهم که تمام میشه میگه : دوبایه(دوباره) میدی ؟

پنج شنبه شام خونه خاله افروز و عموسجاد بودیم.وروجک کلی شیطونی کرد.و تو سفره جمع و پهن کردن مشارکت کرد و آخرش هم میخواست با جارویی که خاله افروز حیاط رو با اون جارو میزد هال رو جارو بزنه و به زور راضیش کردیم که زحمت نکشه و جارو رو بذاره به عهده بقیه.یه بلایی است بعد از کلی خاله افروز خاله افروز کردن دم در موقع خداحافظی میگه : این کیه ؟ خاله هاله است ؟؟

من : مامانی خاله افروزه؟

یونا : خاله افروز ؟کدوم خاله افروز؟

یونا خاله هاله(دختر خاله من)رو خیلی دوست داره و وقتی خاله هاله پیشش است همش دنبال خاله هاله است.و مرتب عکس و فیلم خاله هاله رو نگاه میکنه تا این که خاله هاله پشت تلفن بود و گفتم : یونا مامان بیا با خاله هاله صحبت کن.

یونا : با کی صحبت کنم؟

من : با خاله هاله عزیزم

یونا : خاله هاله ؟ کدوم خاله هاله

وروجک همه رو کامل میشناسه و مثل آدم بزرگا فیلم بازی میکنه.

کلی خوش به حالمه اگه گفتید چرا؟چون آقا یونا بهم میگه مامان گلی و مامان خوشگلی.و منو میگیدقلب .

با بابا سعیدش داشتن میرفتن بیرون میگه : مامان خوشگلی زود میام.خدافظ.به سیامت.بعد با دو اومده پیشم میگه: تو هم میایی؟

میگه : من کیم؟اسمم چیه؟

من: شما یونا هستی عزیزم.

میگه : آقا یونا.اسمم آقا یونا ست.

من : بله گلم شما آقا یونا هستی.

شیطون وقتی ازش میپرسم اسمت چیه ؟

میگه : دوازده.اسمم دوازده است.یونا نیست.دوازده است.

کیک شیرین عسل گرفته میگه : اینو ببین مینی بوسه

از خواب بیدار شد براش پتاچاپ  درست کرده بودم میگه : کجا درست کردی؟

گفتم : برات همینجا درست کردم عزیزم

میگه: مثل پیتزاست؟

با بابا سعیدش رفته بودن باشگاه نفت بدو بدو کرده بود و یه پله رو ندیده بود و افتاده بود و خدا رو شکر گریه هم تو کارش نیست بلند شده به بابا سعیدش گفته : چی شدم ؟

بابا سعید : افتادی پسرم

یونا: چه جوری افتادم؟

بابا سعید : بدو بدو کردی پله رو ندیدی افتادی

بعد اومده و با ذوق و خنده برای من تعریف میکنه میگه : مامانی بدو بدو کردم پله ندیدم افتادم اینجوری

یونا : مامانی بیا عمو دکتر بازی کنیم

وسایلشو آوردم و گفتم : آقای دکتر سرم دردمیکنه

یونا : سیت درد میکنه ؟کدوم رو بر دارم ؟ و چکش رو برداشته و میگه: این خوبه ؟

خواستیم ببریمش نمایش شنل قرمزی که خوابش برد و موفق نشدیم.این شیطون بلا موقع خواب همه بیداره و وقت بیداری از خستگی بیهوش میشه.

عکسشو رو صفحه مونیتور دیده میگه : این یوناست.داره نیگام میکنه.بای بای میکنه و میگه : باهاش بای بای میکنم تو هم باهاش بای بای کن.یونا سوار چی شده؟

تا بعدبای بای

 

عشق مامان



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ۸:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اینجا شهر بازی ستاره فارس است که به آقا یونا خیلی خوش گذشت.البته تا از مامان اینا خداحافظی کردیم و رفتیم وسایل رو گذاشتیم هتل و بعد هم از یه ترافیک سنگین گذشتیم یه کم دیر شد(آخه قرار بود همه بمونن شیراز و با هم بریم آبشار ولی متاسفانه جور نشد و همه رفتن و فقط من و سعید موندیم) و چشمای یونا خسته و خواب آلود شد ولی تا وارد پارک شدیم خواب از سرش پرید.و اشتهاش هم وا شد.جالبه که یونا مرغ زیاد دوست نداره و  وقتی تو سوپش مرغ میریزم میگه : مامانی مرغشو نده.ولی اونجا یه رون مرغ سوخاری  رو که بابا سعید براش گرفته بود تقریبا کامل خورد.البته بابا سعید پشت سرش راه میرفت و بهش میداد.دوربینمون هم شارژ نداشت و من زدمش تو یه پریز و کلی منتظر موندم که شارژ بشه.خواستم به مامان آرین جون زنگ بزنم که اونا هم بیان و همدیگررو ببینیم که متاسفانه شارژ گوشی ام هم تمام شده بود و شارژرش هم تو کیفم نبود.خلاصه تو سفر کلی همه چیز قاطی و بینظم میشه مخصوصا که تا عروسی تمام شد همه خسته قبل و بعدش بودیم .

خلاصه آقا  یونا کلی بازی کرد و ما آخرین نفر و وقتی که دیگه چراغها رو داشتن خاموش میکردن از اونجا بیرون اومدیم.

گل پسرم همه جا سر زد حتی مجبور شدیم برای شستن گل پسر به دستشویی هم سر بزنیم.آخه این آقا یونای ما تا یه لقمه میخوره به معده اش فشار میاد.

و ((عکس برگزیده))  بله ه ه ه ه اینجا آقا یونا لپ این دختر خانم رو برای شروع دوستی کشیده و ظاهرا این خانم کوچولو زیاد خوشش نیومده.ببینید :

 

یونای لپ کشانی

 

آقا یونا اون شب با خوردن یه بستنی آناناسی تو ماشین تو بغلم خوابید و خودم هم تو ماشین از خستگی خوابم برد. و اصلا فکر نمیکردم با این همه خستگی تا صبح بیدار شه ولی... .

بابا سعید دید من خواب هستم شام گرفت که بریم هتل بخوریم.آخه دیر وقت بود.رسیدیم هتل یونا انگار تو مسیر انرژی ذخیره کرده بود بیدار شد و شروع کرد به شیطنتت و بازی.سوژه اش شده بود یخچال و مثل کمد درش رو باز میکرد و وسایل رو توش جابه جا میکرد.

راستی تو سفر بیشتر بابا سعیدشو سعید یا سعودی صدا میکرد.

اینم چند تا عکس دیگه :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.۱ : دو روز است که صبح ها که یونا رو میبرم خونه پرستارش بیدار میشه و با گریه ازش جدا میشم.خیلی بده تا آخر شب روحیه ام رو از دست میدم.آخه دیدن اشکای قشنگ یونای همیشه خندون من خیلی طاقت میخواد.قربونت برم پسرک قشنگم.گریه میکنه و میگه مامانی مامانی و به پرستارش میگه مامانی میخوامش میخوامش.خدای مهربون شکرت.

 تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ :: ۸:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما دوشنبه ظهربه طرف شیراز حرکت کردیم و عمو سجاد و خاله افروز هم با ماشین خودشون با ما بودن.سه شنبه ظهر هم که عروسی بود و جای همگی خالی خیلی خیلی خوش گذشت.چهار شنبه بعد از ظهر هم که یونا رو بردیم شهر بازی ستاره فارس و پنج شنبه صبح هم برگشتیم اهواز.و موقع برگشتن هم  عمو سجاد و خاله افروز با ما بودن.

به یونا حسابی خوش گذشت و همه فامیل دور و برش بودن و حسابی شیرین زبونی و شیرین بازی میکرد.همه خاله ها و شوهرها و بچه هاشون بودن.خاله زهره اینا هم که از اصفهان اومده بودن.و جسیکا یا به قول یونا جیسیکا هاپوی هومن(پسر خاله ام) اینا رو هم آورده بودن و یونا با این که جسیکا براش هاو هاو میکرد  ازش نمیترسید و میرفت طرفش.شبها یونا رو به زور و آخر از همه میخوابوندیم و صبح آقا یونا اولین نفر بیدار میشد و همه رو بیدار میکرد.انگار حیفش میومد همه دور و برش باشن و بگیره بخوابه.تو عروسی هم کلی با پارسا و پوریا(پسر دایی های دو قلوی من)و محمد امین (پسر خاله ام)بازی و شیطنت کردن.نمیدونم کدومشون پارسا یا پوریا تو آب افتادن و مجبور شدن تیپ عروسیشون رو عوض کنن و لباس معمولی بپوشن.محمد امین هم که هر لحظه من با یه لباس میدیدمش اینقدر که لباسشو کثیف میکرد و عوضش میکردن.بازم به یونا که لااقل تا آخر عروسی لباسش قابل پوشیدن بود.همش در حال بدو بدو بودن و اصلا نمیشد ازشون عکس گرفت.

و اینم چکیده ای از شیرین زبونی های آقا یونا در سفر :

 شب قبل از حرکت بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : پسرکم برات سیب زمینی درست کنم ؟

یونا : بله.سیب زمینی دوست دایم.

در حال رفتن به طرف آشپزخونه یونا در حالی که انگشت و سرشو خیلی قشنگ تکون میداد : الکی میگی.مامانی الکی میگی.

من : قربونت بشم من.آخه چرا الکی بگم .برات درست میکنم عزیزم.

توی راه هم که تمامی کامیون و اتوبوس ها رو به قول خودش نیگاه میکرد و نشون میداد و ذوق میکرد : إه اتوبوسه ها... یه کامیون دیگه... کامیون سفیده... این اتوبوس چیه؟...

من : اتوبوس آبیه پسرم

یونا :  اتوبوس آبیه

یونا : مامانی این کامیون عمو سجاد و خاله افروزه

من : مامانی عمو سجاد و خاله افروز که کامیون ندارن .این ماشینشونه عزیزم.ببین

یونا : این چیه ؟

من : پرایده پسرم

یونا : پیایده

من : آره گلم

نزدیک شیراز بودیم و هوا تاریک شده بود و یونا هم خسته شده بود و داشت حسابی شیطونی میکرد و میخواست بره تو بغل بابا سعید:

من برای اینکه مشغولش کنم گفتم : پسرم ببین. ببین این ماشین دایی علی نیست.إه نگاه کن.فکر نمیکنی این خاله نیلان باشه؟

یونا با دقت نگاه کرد و گفت : فکر میکنم این ماشین عموسجاد باشه

ای فدای فکر کردنت بشم که چقدر درست فکر میکنی.ماشین عمو سجاد جلوی ما بود و من میخواستم این پسرک شیطون و باهوش رو با چی سرگرم کنم.و یادم رفته بود که پسرکم ماشین ها رو تشخیص میده و میگه: ماشین بابایی, ماشین دایی علی, ماشین خاله آنی

میگفت : مامانی ببین پارسا پوریا مثل من از اینا دارن.

من : کراوات دارن مامانی

یونا : کراوات دارن و کراواتشو نشون میداد.

مگفت : مامانی آروین(پسر پسر خاله من) هم مثل من به به میخوره

اینم چند تا عکس از عروسی :

یونا و پارسا و پوریا و محمد امین

آروین کوچولو

تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ :: ۸:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام امروز بعد از ظهر اگه خدا بخواد حرکت می کنیم.دیروز پسرکم رو خیلی کم دیدم.صبح که بردمش پیش پرستارش که خواب بود.ظهر رفتیم با بابا سعید دنبالش و سریع ناهار خوردم و رفتم آرایشگاه و تا یازده و نیم شب اونجا بودم .اینقدر حرص خوردم و همش نگران یونا بودم و دلم براش یه ذره شده بود.برگشتم خونه گفت : مامانی کجا بودی؟

 گفتم : آرایشگاه.

گفت : آرایشگاه بودی؟من با عرشیا بازی کردم.

 گفتم : عرشیا اومدی بود اینجا ؟

گفت : بله. اومده بود خونمون.تو اتاگ بازی کردیم(اشاره به اتاقش)اونجا. قربونش بشم در نبود من خیلی بهانه گرفته بود و حسابی شیطونی کرده بود و بابا سعیدش رو کلافه کرده بود.سریع شام آماده کردم و خوردیم و از خستگی سه تایی بیهوش شدیم.هنوز وسایل رو برای سفر مرتب نکردم.مرخصی گرفتم که زودتر برم خونه.ناهار فلفلی هم دیشب درست نکردم و باید زود برم خونه گل پسرم بی ناهار نمونه.

 تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ :: ٧:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
دیروز رفتیم برای خرید بابا سعید.یه مغازه خیلی بزرگ بود و دقیقا طبقه اول یه پاساژ بود.یونا اونجا رو با زمین دو میدانی اشتباه گرفت و تا وارد شدیم شروع کرد به بدو بدو.میرفت و مانکن ها رو نگاه میکرد و میگفت : این چیه ؟
 من : این مانکن است.لباس تنش کردن که ببینیم.
یونا : دستش بزن
به مانکن دست زدم و با تعجب نگاه میکرد.
همش میخواست بره تو ویترین و بابا سعید اومد بغلش کنه گفت : نه بغلم نکن ... کردم.
حالا بیا و درستش کن.
گفتیم زود خرید کنیم و بریم.یه لحظه که ازش چشم برداشتم که برای بابا سعید نظر بدم دستش رو برد توی گلدونهای گلی(مصنوعی بود) که اونجا بود و در آورد و دیدم دو تا دستش پر از آدامس جویده شده ای است که یه بنده خدای دور از ادب تو اون گلدون انداخته.دیگه نمیدونستم چیکار کنم کلافه.از آقای فروشنده پرسیدم دستشویی اینجا هست ؟ و گفت طبقه بالا هست.با فلفل که اجازه هم نمیداد بغلش کنم یواش یواش و به زور رفتیم طبقه بالا که دستشو بشورم.اینقدر شیطونی کرد که با اینکه دستشویی تمیزی بود و میشد پاشو هم شست ترجیح دادم برم پایین.آخه بابا سعید هم در حال پرو بود و منتظر بود من برم نظر بدم.اومدیم پایین مانکن های عروسکی و شرک و قورباغه رو که لباس بچه ها تنش بود اون بالا دید و دیگه نمیومد تو مغازه و بیرون ایستاده بود و میگفنت میخوام شرک نیگاه کنم.اینا چیه؟

بعد هم اومد از پشت شیشه بره تو ویترین و متوجه شیشه نشد سرش محکم خورد به ویترین و شروع کرد به گریه که البته ثانیه نشد که دوباره شروع کرد به شیطونی.شیشه یه صدایی داد و در عجبم که نشکست.حالا خسارتش فدای سر آقا یونا خدا به خودش رحم کرد.

میرفت تو اتاق پرو با صدای بلند صدا میزد مامانی بیا بیا چراغو روشن کن.این چیه؟

من : اتاق پرو است پسرم.اینجا لباس عوض میکنن.

منم میخوام لباسمو در بیارم و شروع کرد به در آوردن پیراهنش.

یونا : این صدا چیه ؟

من‌: این صدای تهویه اتاق پرو است عزیزم.

بابا سعید تو اتاق پرو بود :

 یونا : بابا سعید کجاست ؟ گم شده ؟ میخوام پیداش کنم.

منم میخوام برم پیشش و رفت تو اتاق پرو بابا سعید.

با صدای بلند : مامانووو... مامان... مامان... مامانی... بابا سعید... سؤووود... سعووودی ... .

یه آقای مسنی هم تو پاساژ نشسته بود همش بهش لبخند میزد و یونا هم میرفت و مثل موش نگاش میکرد و باهاش صحبت میکرد.نمیدونم بگم چند بار از در رفت بیرون و اومد تو و در رو باز و بسته کرد.فروشنده مغازه گفت ماشالله پسرتون  چقدر انرژی داره.

خلاصه بابا سعید با هر سختی بود یه مقدارخرید کرد و اومدیم سر ... شویی.فلفل خان جدیدا تا از خونه میاییم بیرون یادش میاد ... کنه.و روی همین اصل من همه وسایل رو با خودم میارم.حوله دور پا .پمپرز. لباس اضافه. صابون و ... .

براش غذا آورده بودم و داشتم تو ماشین بهش میدام که دلش بستنی خواست.بابا سعید رفت بستنی بگیره من گفتم دلم سنتی خواسته ولی یونا سنتی دوست نداره.

یونا : منم بستنی سنتی میخوام بوخویم

بابا سعید و یونا که سلیقه خوردنشون خیلی شبیه هم است بستنی میوه ای توت فرنگی خوردن و من هم سنتی.

خلاصه یه پاسا ژ دیگه هم رفتیم و برگشتیم خونه.

و ٨ مرداد تولد عسل خانم گل است که پیشاپیش تولدش رو تبریک میگم و براش سعادت و خوشبختی و سلامتی رو آرزو میکنم.

اینم هدیه ناقابل من و یونا به عسل خانم.لطفا روی هدیه کلیک کنید.

مامان سوری جون اگر عکس و برش عکس کلیپ عسل گلم رو نمیپسندی ببخشیدخجالت .این پست رو با عجله گذاشتم و چون دارم میرم مرخصی تو اداره یه عالمه کار دارم تو خونه هم که دیگه خودت میدونی. عسل کوچولو همیشه زیبا و ناز استماچقلب 

تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

خاله فریده اینا به خاطر مراسمی اومده بودن آبادان و نجوا(صداش میکنیم نجی) دختر خاله ام دوست داشت یونا رو ببینه و با دختر عمه هاش که میخواستن بیان اهواز اومد و رسوندنش خونه ما.طفلک ٣٠/١١ دیشب رسید و امروز صبح ٣٠/٧ با مامان رفتن.
بریم سراغ یونا که با دیدن نجی گل از گلش شکفت.نجی هم براش یه بسته گل معطر خشک و چاب برگردون آورد.فلفلی عاشق چاپ برگردون چسبوندنه.مامان عاطی هم یه عالمه براش آورد و با حوصله کنارش نشست که همه رو بچسبونه.
ساعت 1 شب در حال به به خوردن در حالی که چشماش داشت میرفت روی هم با عجله بلند شد و لب تختش ایستاد و گفت : نجی نجی بستنی یخی میخوری؟
نجی که تو پذیرایی بود صداش رو خوب نشنید و گفت : چی یونا؟
یونا با صدای بلندتر : میگم بستنی یخی میخوری؟
نجی : نه بخواب.فردا با هم میخوریم.
دوباره خوابید و گفت : مامانی میگه فردا بخوریم.و شروع کرد به "به به" خوردن.
دوباره بلند شد و باز با صدای بلند : مامان عاطی...نجی کجایید؟دارید چیکار میکنید؟
دیروز خاله نیلان زنگ زد که با یونا صحبت کنه :
یونا : خاله آنی من میرم خونه مامان جون با بچه ها بازی میکنم.
ببینین چه وروجکیه.یعنی میخواد به خاله نیلان بگه که نموندی پیشم بهم بد نمیگذره.
دیروز بعد از ظهر خواب بود و من و مامان رفتیم خرید.آخه این روزها خیلی سرمون شلوغه و همش گرفتار خرید هستیم.
زنگ زدم بابا سعیدش گفت بیدار شده.اومدیم دنبالش تا دم در دیدمون گفت : کجا بودید؟خیابون ؟
بعد سه تایی رفتیم بیرون و یونا : مامانی بریم پارک.بریم پارک یه کم بازی کنم.
این روزها از یه کم خیلی تو جملاتش استفاده میکنه.
یه کم آب بخورم.یه کم غذا بخورم.
بعد هم براش پیتزا گرفتم و اومدیم خونه.ولی پارک نرفتیم.انشالله شیراز میبرمش.چون تا دوشنبه فکر نمیکنم فرصت پارک رفتن پیدا کنیم.
اون روز آماده بودیم و منتظر بودیم بابا سعید آماده شه یونا میگه : بابا سعید بریم دیگه.آماده نشدی؟ ای بابااااا
تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧ :: ٥:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام

وروجک من روز به روز شیطون تر و بلاتر و تو دل برو تر میشه.دیگه همه حرفاش بامزه است که هم یادم نمیمونه و هم نمیدونم کدوم رو تایپ کنم.

 

 

 

روز پدر هدیه بابا سعید رو با هم کادو گرفتیم و بهش گفتم : مامانی به بابا سعید چیزی نگو تا براش گل هم بگیریم و بعد بهش بدیم.وقتی بهش دادی بهش چی میگی؟

یونا : میگم تویدت مبایک(تولدت مبارک)

من : نه پسرم بگو روز پدر مبارک.خوب چی میگی ؟

یونا : روز پدر مبایک

کادو رو مثلا قایم کردیم و مشغول کارهای خودمون شدیم که ...

در باز شد و بابا سعید از اداره اومد و یونا با دو رفت جلوش و شروع کرد : توید توید تویدت مبایک...بابا سعید بیا و مستقیم رفت سر مخفیگاه و کادوی بدون گل بابا سعید رو بهش داد.

برق قطع شد :

یونا : چی شد ؟ برق رفت ؟ کجا رفت ؟ المو کجاااااست؟ المو میترسه.

و تا چراغ اضطراری رو روشن کردیم رفت سراغ المو و گفت : المو نترس.ترسیدی؟بیا.بیا اینجا بشین.

خیلی جالبه که مرتب این جمله رو با خنده و اشاره به بالا تکرار میکنه : ترقه میزنی بالا میترکه.

اینم از مادر و پسر فضول :

کنار خیابون تو ماشین با یونا نشسته بودیم و منتظر بابا سعید بودیم.رو به روی ما یه آقایی که دور سرش رو با پارچه بسته بود و یه تلوزیون هم کنارش گذاشته بود و  ظاهرا داده بودش تعمیر ایستاده بود برای تاکسی و تاکسی گیرش نمیومد وخسته شد و نشست کنار خیابون :

یونا : این کیه ؟

من : حاجیه مامان

یونا : حاجی چی داره؟ تیویزون(تلوزیون) داره؟

من : آره پسرم.تلوزیونش خراب شده داده درستش کنن.

یونا : حاجی چیکار میکنه؟حاجی نشسته؟حاجی روسری گذاشته؟

و حاجی تاکسی گیرش اومد و رفت :

یونا : حاجی کجا رفت؟حاجی کجاست؟

من : حاجی رفت خونشون لالا کنه

و یونا تا الان هم تا میریم خیابون دنبال حاجی میگرده.و میگه حاجی کجاست ؟کجا رفت؟

وقتی خاله آنی قطره رو برای یونا کادو آورد و بهش داد گفت : خاله بیا عزیزم برات قطره آوردم.

یونا قطره رو بغل کردو توی قطره یه حالت مثل شن یا شکر است.نمیدونم چی توشه اگه کسی میدونه برام کامنت بذاره.

یونا : این قطره نیست.این شکره.

سر غذا یونا به من : مامانی بخور دیگه.یه کم بریز بخور.سیر شدی؟

یه لاک پشت کوچولو تو شانسی د ر آورده که راه میره میگه :  مامانی بیا ببین بیا ببین این مثل اتوبوسه(فکر میکنید شباهت لاک پشت با اتوبوس تو چیه؟؟؟؟)

وقتی میبینه تو اتوبوس همه سوارن میگه : همه سوار شدن.منم میخوام سوار بشم.مامان عاطی بهش قول داده رفتیم پیششون ببرتش اتوبوس سواری.

وقتی میخواد از کنارمون رد شه و جلوش هستیم میگه : ببخشید و بعد رد میشه.قربونت برم من پسرک با ادبم.

دیروز تو مغازه عروسک" کریزی فراگ" رو دید و شناختش و گفت قورباغه است .براش خریدیمش.اینم عکسش :

 

 

 

فلفل خان جدیدا مدل رپ میرقصه و خیلی دیدنیه.از تلوزیون یاد گرفته.من و بابا سعیدش هم نمیتونیم جلو خندمون رو بگیریم آخه خیلی خیلی خنده دار و بامزه است رقص رپی این وروجک ما.

فلفل خان پیرمرد شده؟ نه فقط دوست داره ریش نداشته اش رو بزنه.

و اینکه شیشه میز وسط هم توسط یونا خان شکست و الان خیلی راحت تر با میز بدون شیشه بازی میکنه.

اینم فلفل خان زیر میز:

دوشنبه اگه خدا بخواد میریم شیراز برای عروسی هادی پسر خاله ام.و این اولین جشن عروسی است که آقا یونا شرکت میکنه.راستی مامان عاطی هم از بعد از ظهر پنج شنبه اومد پیشمون و فردا میره.یونا هم خیلی از دیدنش خوشحاله.

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed