یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ :: ٢:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

مامان اینا جمعه رفتن و خونه ما بازم خلوت شد.خیلی نگران یونا بودیم و بچه ام همش میگفت :منم میخوام  برم.برای اینکه غصه نخوره با ماشین پشت سرشون رفتیم و یونا خوابش برد و اومدیم خونه.از خواب که بیدار شد مقاومت میکرد که دلتنگی نکنه و قشنگ معلوم بود که خودش رو سرگرم میکرد و تا از دهانش مامان عاطی یا ... بیرون میومد سریع میرفت سراغ کارهای خودش.ولی دایی علی که زنگ زد دیگه نتونست مقاومت کنه و گفت میخوام با دایی علی صحبت کنم و بعدش گریه کرد که دایی علی کجاست؟مامان عاطی و بابا جون کجا رفتن؟میخوامشون.قربون پسرک تنهام برم من.هر شب میرفت پیش خاله هاله و میگفت خاله هاله برام آب جوش نبات درست کن.و حتما هم آب جوش نباتشو پیش خاله هاله میخورد.کلی مشغول بودبرای خودش و شیرین زبونی میکرد و از بغل این میرفت تو بغل اون.چیکار میشه کرد قسمت اینه که پسرک من  از اونایی که اینقدر دوستش دارن دور باشه.بیچاره مامانم و خاله زیبا که برام یه خونه تکونی درست و حسابی کردن.دستشون درد نکنه.همیشه من رو شرمنده میکنن.خاله هاله هم یه بلوز و شلوارک خوشگل برای یونا آورد که تو عکس تنشه.خاله آنی هم که عروسک قطره رو برای یونا آورد که پاپ اسفنجی کادو خاله نیلان تنها نباشه.اینم عکس یونا با لباسی که خاله هاله زحمت کشیده و قطره و پاپ اسفنجی که خاله آنی و خاله نیلان لطف کردن :

یونا و کادو هاش.

مامانم هم که زحمت کشیدو یه عالمه ماهی و همه نوع سبزی پاک کرده و خرد کرده  فریز کرده و ترشی فلفل و ... به همراه یه جارو شارژی برامون آورد.اینم عکسش :

 

کادو مامان عاطی

 خلاصه این چند روز خیلی خیلی به همه ما خوش گذشت.از فرصت استفاده کردم وبرای عروسی هم یه قسمت از خرید ها رو کردم.آخه با یونا و تنهایی خرید کردن خیلی سخته.

موش کوچولوی من این روزها نسبت به رنگها کنجکاو شده.یه لباس رنگ رنگی تنم بود و یکی یکی انگشتشو میگذاشت رو هر رنگی و میگفت : این چیه؟.منم بهش جواب میدادم زرده قرمزه سبزه و به نارنجی که رسید گفتم اینم نارنجیه.گفت : نه این پفکیه.مامانی این ناننجی نیست .این پفکیه.

تو ماشین ایستاده بود و نمینشست.گفتم پسرم خطرناکه ایستادی.بابایی ترمز بگیره میوفتیا.گفت : نه حواسم هست.

عاشق کامیون و اتوبوسه.تو خیابون همش دنبال کامیون و اتوبوس میگرده و میگه : اتوبوس بوداااا....اینم یکی دیگه اتوبوس.....اتوبوس میخوام نیگاه کنم....اتوبوس کجاااااست......إه کامیون.....مامانی کامیون بودااا...

ریحانه اومده بود که با هم بازی کنن.یادم نیست یونا چیکار کرد که من خنده ام گرفت و خندیدم و یونا هم خندید.بعد به ریحانه گفت : نینانه خندت بگیره.

ریحانه : خنده ام نمیگیره

یونا : پسر بدی نباشا.پسر خوبی باش.کار بد نکن.

ریحانه : من دخترم.پسر نیستم.

یونا با عجله : منم دخترم.سپر نیستم .

آقا یونا با شیشه ای که توش گوش پاک کن بوداومد تو حمام:

من : یونا پس گوش پاک کن های توش کجاست؟

یونا : چی ؟ مامانی چی میگی؟

من : میگم تو این شیشه گوش پاک کن بوده.چیکارش کردی؟

یونا : همشو ریختم تو اتاگ(اتاق).میخوام آب توش کنم.آب بازی کنم.

 وشیشه از دستش افتاد و شکست.

یونا : چی شد؟مامانی چی شد؟ترسیدم

من: نترس مامانی .شیشه شکست.

یونا : شیشه؟شیشه شکست؟اشکالی ندایه.بابا سعید یکی دیگه میخره.

تعداد شعرهایی که بلده خیلی زیاد شده و بدون اینکه ما بهش بگیم خودش همه رو میخونه.

یونا:دستایم کجایی؟ کجایی؟اینجایم اینجایم.حال شما چطوره؟خیلی ممنونم. خیلی ممنونم .

و شعرهای خوشگل خوشگل دیگه رو میخونه.

من و یونا سرما خوردیم.ناراحتم آخه یونا از من سرما خورده.خدا کنه پسرکم زود خوب شه.راستی یادم رفت بگم که روز شنبه چقدر روز بدی بود.آخه بعد ازهشت روز که یونا پیش خاله نیلان بود و سه روز که مامان اینا اومدن و یونا تقریبا یازده روز نرفته بود پیش پرستارش,میخواستم ببرمش پیش پرستار و از دلهره تا صبح نخوابیدم.همیشه همینجوره.وقتی مامان اینا میان خوشحالم و وقتی میرن دلم میسوزه باز یونا رو صبح که خواب نازه و مثل عروسک قشنگ خوابیده بغل کنم و ببرمش از خونه بیرون.از فکر اینکه وقتی چشمای قشنگشو باز میکنه میبینه تو خونه نیست و خاله و مامان عاطی و بقیه کنارش نیستن دلم میلرزه.

تا بعدبای بای

موش کوچولو

 پ.ن.۱ : ما از اومدن دایی علی با مامان اینا خبر نداشتیم و با اومدنش کلی خوشحالمون کرد.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ :: ٤:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

سالروز ولادت امیرالمومنین (ع) و روزپدر رو به همه بابا های مهربون و فداکار  تبریک میگم.

Glitter Graphics

 

و از طرف خودم و یونا این روز رو به بابای خودم وپدر شوهرم و بابا سعید نازنین که یکی از شیطون ترین و سرحالترین  باباهای دنیاست تبریک میگم.

 یونا : بابا سعید اجازه میدی پیچ پیچی بردایم ؟مژه بابا سعید جان... سعود جاننیشخند یه عاااالمه قلب دوست دایم.مامان لیلی هم یه عاااالمه دوستت دایهخجالت

Glitter Photos

 

اینم چند مکالمه از یونا خان :

  • خاله نیلان : من و هاله  برای عروسی  میریم آرایشگاه  x لبخند  .

        من : من و آنی هم میریم آرایشگاه  y نیشخند.

        یونا : من و بابا سعید هم میریم پارک.پارک بادی میریم.از خود راضی

یونا خان آلوچه خور شده :

  • یونا پشت تلفن به بابا سعید : بابا سعید  برام آلوچه بخر بوخورم.

        بابا سعید : چشم پسرم میخرم برات.

        یونا : حتما بخر.

  • بازم پشت تلفن یونا با مامان عاطی :

        مامان عاطی :  چی میخوای برات بخرم ؟

        یونا : آلوچه

  • یونا : کوکو میخوام

        من : بابا سعیدش بهش کوکو بده.

        یونا : کم نده .دو تا بده.

  • وقتی تلوزیون داره سریال پخش میکنه همه صحبتاشون رو تکرار میکنه.
  • امروز مامان عاطی , بابا جون , خاله آنی واقعی (یونا دو تا خاله داره: خاله نیلان و خاله آنی ویونا به خاله نیلان هم میگه خاله آنی),خاله هاله (دختر خاله خودم و خواهر آقا داماد)و خاله زیبا(خاله خودم و مامانی آقا داماد) میان اهواز و ما خیلی خیلی خوشحالیم.
  • پ.ن.۱ : آقا داماد  هادی جون پسر خاله من است که  همه ما داریم خودمون رو برای جشن عروسی ۸ مرداد آماده میکنیم.

تا بعد بای بای

روز پدر مبارک



موضوع مطلب :
شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ :: ٧:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

یونا موهاشو کوتاه نکرده

  فقط تو عکس پست قبل پشتشو بسته بود.ظاهرا بیشتر شما موهای بلند یونا رو بیشتر دوست داشتیدلبخند.پس فعلا موهاشو کوتاه نمیکنیمچشمک

چی بگم از گل پسرم  که حسابی شیطون شده ولی صحبتاش اینقدر با مزه شده که دل آدم رو میبره.یه چیزایی میگه.همه چیز رو میفهمه.خاله نیلان اتاقشو براش مرتب کرده بود رفت تو اتاق و گفت : به ه ه ه چه اتاگ مرتبی.خاله آنی دستت درد نکنه اتاگم تمیز کردی.

بابا سعیدش ظرفا رو شست به بابا سعیدش میگه : بابا سعید دستت درد نکنه ظرفا رو شستی.

یاد گرفته همش میگه به خدا.پارک بودیم و میخواستیم بریم خونه میگه :  به خدا نریم خونه... یا به خدا اینو میخوام... یا...

میگه : مامان عاطی دوست دایم.مامان عاطی میخوام.زنگ بزنم مامان عاطی بیاد پیشم.

به بابا سعیدش میگه : بابا سعید جان اجازه میدی پیچ پیچی(پیچ گوشتی) بردایم ؟

وقتی داریم میریم بیرون و من و خاله نیلان روسری میذاریم سرمون میگه :من روسری ندایم.بابا سعید هم روسری ندایه.

وقتی دو نفر صحبت میکنن و فلفل خان هم حضور داره به اون که شنونده است میگه اون یکی چی میگه؟  مثلا من و خاله نیلان داریم صحبت میکنیم و خاله نیلان داره برای من یه چیزی تعریف میکنه. یونا میگه : مامانی خاله آنی چی میگه؟و وقتی خودش با کسی تنها باشه مثلا من و یونا  .میگه مامانی چی میگی؟عا چی میگی؟این چی میگه و چی میگی رو زیاد استفاده میکنه و اینقدر ریز و با مزه میگه.

تو مغازه وسایل رو نگاه میکنه و میگه به ه ه این چه کشنگه . مامانی این خوبه ؟

وقتی صبحانه یا غذا رو میچینیم میگه : به ه ه   صبونه یا به ه ه گذاااا(غذا)... صبونه خوشمزه دهنا  لو آب میندازهخوشمزه.ولی متاسفانه اشتهای خوبی نداره و هنوز هم من بشقاب به دست باید پشت سرش راه بیفتم .

جالبه که یونا رو به زور میبریم تو حمام و به زور از حمام بیرون میاریم وقتی میره تو حمام کلی تشت آب بازی میکنه و تو همه چیز آب میریزه و خالی میکنه.به زور لباس و کفش برای بیرون رفتن تنش میکنیم.و به زور وقتی میاییم خونه لباس و کفشش رو بیرون میاریم.

از نانوایی خیلی خوشش میاد.سر کوچمون یه نانوایی است و هر وقت از کنارش رد میشیم میره واز عمو نانوایی خمیر میگیره.میگه : مامانی بغل بغل بغلم کن. میخوام نانوایی نیگاه کنم. و میاد بغلم و با دقت به درست شدن نون ها نگاه میکنه.با تعجب میگه مامانی : چه جور میشه ؟

بالاخره تلاش یونا خان به نتیجه رسید و در آبسرد کن شکست.الان دیگه در ندارهناراحت

کلی پشت تلفن حتی وقتی کسی پشت تلفن نیست صحبت میکنه : خوبی؟سیامتی؟سیامت باشی.همه خوبن؟...

وقتی کار بدی میکنه و میبینه عصبانی هستیم شروع میکنه به سیام سیام (سلام) کردن.میگه:سیام سیام مامانی.پسر بدی هستم؟کار بد کردم؟قهری؟ و اگه من ازش ناراحتم به بابا سعیدش میگه : مامانی چی میگه؟ و برعکس اگه بابا سعید از دستش ناراحته از من میپرسه : بابا سعید چی میگه ؟

میگه : مامانی...مامانی فندق...فندقی من...فندق من...زیبای من.

 به سختی میشه جلوش  با تلفن صحبت کرد و همش میخواد گوشی رو بگیره و میگه من میخوام صحبت کنم.

وقتی داریم در مورد یه موضوعی صحبت میکنیم گوش میده و اونم شروع میکنه به تعریف.اینقدر خوشگل تعریف میکنه.

نمیدونم چی شد که گفتم : هوررا هوررا خاله نیلان... خاله نیلان.فلفل هم شروع کرد : هوررا هوررا خاله آنی ...خاله آنی.(قبلا گفته بودم که یونا به خاله نیلان میگه خاله آنی).

اینقدر جالبه از بابا سعید خداحافظی میکنیم و جدا میشیم وهنوز ثانیه نگذشته و شاید بابا سعید دیده هم میشه میگه : بابا سعید تجااااست؟بابا سعید تجا رفت؟اینقدر جدی هم میگه که انگار چقدره بابا سعید نیستش.در مورد بقیه هم همینجوره.مثلا خاله نیلان میگه برم تو اتاق و برگردم.هنوز  دو قدم نرفته یونا میگه : خاله آنی تجاااااست؟تجا رفت؟ 

فلفل خان همه جا براش تکراری شده و جدیدا رفته سراغ کمد رختخوابهای مهمون و یکی یکی همه پتو ها رو بیرون آورده.

مرداد عروسی پسر خاله ام هادی است و حسابی درگیر خرید هستیم.لباس یونا رو گرفته ام وقتی تو مغازه تنش کردیم که پرو کنه کلی خاطرخواه پیدا کرد.فروشنده هم معتقد بود شبیه قیصر شده.لباسشو انشالله تو عکسایی که موقع عروسی ازش میگیرم و میذارم میبینید.

دیروز هم با هم رفتیم جلسه نظام مهندسی و فلفل خان برای اولین بار با مامانش اومد سر کار.اینقدر خوشگل نشسته بود و آب انار میخورد.کیک خودش رو برداشت و باز کرد و نخورده گذاشتش که یکی دیگه برداره.آروم گفتم مامانی این کیک عموهه.گفت نه این کیک مامانیه.بخور.مامانی بخور.ظاهرا فلفل فکر میکرد اومدیم مهمونی.وقتی از نظام اومدیم بیرون میگفت مامانی بریم ادایه(اداره).

اینم اقا یونا با پاپ اسفنجی کادو خاله نیلانی :

 

پارک زیتون با مامانی و خاله نیلان:

 

 

 

 

آقا یونا با به قول خوش اینگو(النگو) :

 

 

اینم آقا یونا در حال آب بازی تو بالکن:

 

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ :: ٦:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

عشق مامان

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ :: ٥:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

این فلفلی ما عاشق سی دی است و نه برای خودش سی دی سالمی گذاشته و نه برای ما.قایم کردنش هم زیاد فایده ای نداره و اینقدر میگه بدش به من.سی دی منه.که مجبور میشیم بدیمش.بابا سعید یه عالمه سی دی رو که آقا یونا پر از خش کرده گذاشته که با همونا بازی کنه ولی باز هم  تا سی دی دستمون ببینه اونم میخواد.البته باید خیلی مواظب باشیم که سی دی یای پر از خش رو تو درایور نذاره. که خیلی هم موفق نبودیم و آقا یونا تا چشم ما رو دور میبینه میره یکی از اون سی دی های مورد نظر رو میذاره.اینم چند تا از صحبتای یونا خان گل پسر قند عسل:

- بابایی سی دی من شتسته(شکسته)؟دستمو نبره؟بندازمش تو آشغالی و میره و سی دی شکسته رو میندازه تو سطل.

- رفتم دنبالش خونه مامان جون بهم میگه : مامانی چه ماشین کثیفه.پر از خاکه

- صبح در حال رفتن به خونه مامان جون : آلوچه میخوام ببرم خونه مامان جون بوخویم.یکی دیگه هم ببرم  برای فرناز.یکی هم برای عرفان.

- دیشب : نمیخوام برم خونه مامان جون میخوام خونه باشم.دوست دایم خونه باشم.برای فردام غذا درست نکن.

- داشتم غذا درست میکردم : این غذای فردای منه؟بعد رفته ظرفشو آورده : اینم ظرف غذای منه.

 مقایسه و شباهت رو یاد گرفته:

- مامانی میخوام شربت بوخویم.مثل عمو جون.

- به خودش و ریحانه بستنی یخی دادم به بستنی یا اشاره میکنه و میگه : این دوتا بستنی یخیه.این دو تا مثل همه.

- میخوام لالا کنم مثل ایو ایو.

- یه کم بیحال بودم : مامانی مریض شدی؟کجات؟اشاره به لپم میکنه و میگه:اینجات؟مامانی دکتر شدی؟

- یه تشت زرد رنگ برداشتم و یه کم پودر لباسشویی توش ریختم و بردم تو حمام بشورمش و بعد لباسهایی که تو لباسشویی شسته  بودم رو بریزم توش وببرم رو بند بندازم.که صدای قشنگش رو پشت سرم شنیدم : مامانی منم تاید میخوام بریزم.برگشتم و دیدم با یه تشت آبی داره میاد پشت سرم تو حمام.خداییش کلی خندیدم.جاتون خالی

- عدس ریختم تو غذا:منم عدسی میخوام بریزم

- گوجه پوست میکنم:منم میخوام گوجه پوست بکنم.با چاقوی خودم.

- منم میخوام مسباک(مسواک)بزنم مثل بابا سعید.

و آقا یونا در تمامی کارهای خونه مشارکت داره.و خودش قیچی و چاقو و همه وسایل مخصوص خودش هم داره.

- میره سر کمد: مامانی واااای.... نیگاه کن چاقو.نیگاه کن قیچی.... خطرناکه.

- پلاستیک بر میداره و میگه:مامانی بره تو پیاستیک.بویو مامانی بویو تو پیاستیک.

من:پسرم آخه من بزرگم چه جوری برم تو پلاستیکخیال باطل

- امشب خاله نیلان میاد و خوشحالم از این که  گل پسرم از دیدن خاله نیلانش خوشحال خواهد بود و چند روزی میمونه خونه و نمیره پیش پرستارش. خاله نیلانی مهربون متشکریم که داری میایی پیش ما.دلمون خیلی برات تنگ شده و بیصبرانه منتظر رسیدنت هستیم. اینم دو تا عکس از وقتی  یونا نی نی تر بود برای  اینکه این پست بی عکس نباشه.آخه عکس جدید نداریمچشمک

تا بعدبای بای

عشقم

 

 

 

 

جیگرم

 

 

 پ.ن.۱ (سه شنبه ۱۸/۴/۸۷)  :  خاله نیلانی دیشب رسید و یه عروسک پاپ اسفنجی خوشگل هم برای یونا آورد.میخواستم برم آلبالو بگیرم برای مربا و شربت که مامان جونم زحمتم رو کم کرد و برام مربا و شربت درست شده اش رو فرستاد.یونا که از خوشحالی نمیدونه چیکار کنه.قبل از این که خاله نیلان برسه میگفت:مامان عاطی و بابا جون دوست دایم.خونشون پیشی هم دارن.خاله نیلانش که رسید  تمام شعرهای سی دی جشن تولد رو برای خاله نیلان خوند.خودم هم نمیدونستم این همه قشنگ شعرهاشو حفظه و تا حالا اینجوری هنرشو رو نکرده بود.انگشتشو خوشگل میگرفتبازنده و گوش میداد و میگفت : خاله آنی... خاله آنی (به خاله نیلانش میگه خاله آنی بعضی وقتها هم میگه آننهی) همینه همینه.... حالا میگه آبش میدم شیرش میدم......اینم آینگ(آهنگ) مادر بزرگه... قربونش برم از روی آهنگ میدونه کدوم شعره.تا نیلانی رو دید گفت :آ ننهی دایی علی تجااااست؟امروز هم که موند پیش خاله نیلانش.چقدر خوب بود مامان اینا پیش ما بودن.هم اونا یونا رو خیلی دوست دارن و هم یونا خیلی دوستشون داره.اگه اینجا بودن یونای من از  دوران بچگیش لذت بیشتری میبرد.پسرکم متاسفم که نمیتونم شرایط رو برات تغییر بدم.راستی دیشب خاله نیلان وقتی پاپ اسفنجیه رو بهش داد گفت :  یه قطره هم هست که دوستشه.اونم برات میخرم.یونا گفت:قطره دایم میریزم تو مماغم(دماغم) و با دو رفت سر یخچال و به بابا سعیدش گفت قطره بده.پسرکم منظورش قطره کلرید سدیم بودخنده.

خاله نیلان گفت:قربونش برم یونا تغییر کرده.بزرگ شده.

یونا:هومن تغییر کرده. هومن که جسیکا دارن.(هومن پسر خاله من است و جسیکا هم اسم سگشونه).جالبه که یونا همیشه معتقده که هومن تغییر کرده.چراشو نمیدونمسوال

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ :: ٤:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

بعد از ظهر پنج شنبه هستی اینا اومدن خونمون که یونا و هستی اول به مدت چند ثانیه از هم خجالت کشیدن و بعد شروع کردن.یونا که کلی از اتاقش و وسایلش تعریف کرد(إه اتاغمه(اتاقمه)...خرسیه.. نیگاه کن ماشین ... ماهی یاا...) و بعدش هم که هر دو یه دوچرخه و یه عروسک و یه چیز میخواستن.یکی میخواست در رو ببنده و اون یکی دوست داشت در باز باشه.کم کم رابطشون بهتر شد که آخر شب شد و هستی اینا رفتن.کلی نقاشی کشیدن و به فریزر زدن.دور میز میچرخیدن.پرش یا به قول یونا پیش بازی که دیگه جای خود رو داشت و ما همش نگران همسایه پایینی بیچاره بودیم. یونا کلی بهش خوش گذشت و کلی از صحبتاش خندیدیم.وروجک به هستی میگفت: هستی  جون چرا شیطونی میکنی؟همیشه عکس گرفتن همزمان از یونا و هستی برام سخته.اینم چند تا عکس :

یونا و هستی

 

 

 

 

 

 

برای یونا دفتر وایت برد و ماژیک و پاک کنش رو گرفتم که ماژیکشو یه

شبه درشو وا گذاشت و خشکش کرد.ولی خیلی خوشش اومد.

وروجک همه زندگیمون رو رنگ رنگی کرده.و فرش بیچاره از کرم به هفت رنگ تبدیل شده.با مداد شمعی کشیده روی مبل و بعد با خودش میگه: بابا سعید جان ببخشید رو مبل کشیدم.

خیلی رو صحبت کردن من و بابا سعیدش حساس شده و اصلا دوست نداره ما با هم صحبت کنیم.تا میبینه من و بابا سعید در حال صحبت کردنیم بلند بلند یه چیزی رو تعریف میکنه یا ازمون چیزی میخواد که بهش بگیم یا براش بیاریم.

جدیدا بعضی وقتابا یه لهجه و مدل خاصی صحبت میکنه که خیلی خنده دار و بامزه است . 

پنج شنبه تولد آقا رضای شیطون بلا هم بود که تولدشو بهش تبریک میگم و از طرف خودم و یونا و بابا سعیدبراش بهترینها رو آرزو میکنم.

تولد آقا رضا مبارک

جمعه بعد از ظهر خاله سهیلا برای رضا جشن تولد گرفت.سه تایی آماده رفتن بودیم که بابا سعید یادش اومد یونا کلید ماشین رو ازش گرفته و حالا بگرددنبال کلید.همه خونه رو زیر و رو کردیم و اثری از کلید پیدا نشد که نشد.آخرش من و یونا با آژانس رفتیم و هنوز هم  کلید پیدا نشده و خدا رو شکر کلید یدکی رو بابا سعید پیدا کرد مگرنه کلی دردسر داشتیم.بابا سعیدش ازش میپرسه:  کلید رو چیکار کردی؟میگه: گمش کردم.بابا سعید قهری؟؟

خاله سهیلا به رضا و رزا کفش و لوازم اسکیت کادو داد و نتیجه این شد که تمام مدت جشن رضا و رزا با لوازم اسکیت بودن و حتی رقصشون هم با کفش اسکیت بود.

یونا و رزا

اولش که رسیدیم دو تا ظرف پفک و چیپس رو میز بود که بچه ها میخوردن.یونا هم همینکار رو میکرد و میرفت یه دونه یه دونه برمیداشت و میخورد تا این که زن عموی رضا و رزا یه بشقاب برداشت و یه مقدار پفک و یه مقدار چیپس ریخت توش و گذاشت جلوی من.یونا با چشمای گرد نگاه میکرد و فهمیدم میخواد یه کارایی انجام بده.یونا هم رفت و یه بشقاب برداشت ودقیقا مثل کار زن عموی رضا و رزا چیبس و پفک توش ریخت و آورد کنار من نشست و خورد.خاله سهیلا داشت تو آشپزخونه کیک تیکه میکرد.رفته دم در آشپزخونه میگه : آاله سهیلا چیکار میکنی؟کیک تیکه میکنی؟یادش بود دفعه قبل خاله سهیلا از تو یخچال بهش بستنی داده میگفت آله سهیلا بهم از اینجا بستنی میدی؟

نفس مامان

عشق مامان

پیشی کوچولو

اینم از آترین دختر عمه رضا و رزا که خیلی بامزه بود و کلی از گل پسر ما خوشش اومده بود :

اینو نگاه نکنید

یونا و آترین

امروز رفتم دنبالش خونه پرستارش اولش که کلی ذوق کرد و بعد گفت:بابایی تجاست؟ادایه؟الان میریم پیشش؟ مامانی بغلم کن.بغلش کردم رو کرد به عرفان و گفت:مامانت الان میاد.بعد گفت : مامانی فرناز نیستش.رفته شوشتر.موقع خداحافظی هم کلی بابای کرد و به مامان جون هم گفت : دستت درد نکنه به سیامت.

یونا از ایو ایو (عروسک چرا) و سیا ساکتی خیلی خوشش میاد. اون روز صدام زده مامانی بیا ببین خوابیدیم و رفتم و دیدم سه تایی خوابیدن تو استخر .ببینید ؟(به سر سیا تو عکس اولی دقت کنید.)جالبه دراز میکشه بعد از  چند ثانیه کوتاه بلند میشه میگه بیدار شدم.مامانی مامانی بیدار شدم.

یونا و دوستان

آقا یونا از وسایل شوینده هم خیلی خوشش میاد و اینجوری است که من باید مرتب وسایل شوینده ای رو که آقا یونا آورده از گوشه و کنار جمع کنم و بعضی وقتا هم نتیجه اش ریختن نصف بیشتر نرم کننده توسط یونا خان به روی فرشه و ریختن  پودر کف آشپزخونست و ... و....دراشون رو هم باز میکنه و وقتی در شیشه پاک کن ها روکه یه پیچ داره میبندم که نتونه بپاشه میگه:این چه جوری میشه؟ برم یکی دیگه بیارم.وبا دو  میره و  یکی دیگه میاره.

یه جوراب وقتی کوچولوتر بود خاله آنی براش گرفته که آبیه و روی آن گلای صورتیه.و رنگ و مدلش صد در صد دخترونه است .راستش هنوزم نمیدونم خاله آنی چرا اینو برای یونا گرفته به هر حال یونا خان عاشق این جورابه شده و همش میخواداینو پا کنه و منو اینجوری کنهکلافه.آخرش پنج شنبه صبح گفتم بپوش عزیزم  اگه کسی هم پرسید میگم این دخترم یاناست.قهرو یونا نیست.

وقتی قربون صدقه اش میرم بهش میگم پنبه(آخه یونا مثل پنبه نرمه).پنبه من.

اون روز تلوزیون داشت یه زنبور نشون میداد به زنبوره میگه:پنبه پنبه پنبه من

 بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ :: ۳:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیاااام

مامانی هستی جوجو من رو به بازی دعوت کردن که اول تشکر موتونم و بعد میرم سلاغه بازی  :

معرفی : یونا کوچولو عزیز دل مامان لیلی و نفس بابا سعید هستم.شیطون و بازیگوشم هر روز یه رنگ میپوشم.

فصل و رنگ مورد علاقه ام : بهار و تابستان رودوست دایم.چون مامان لیلی و بابا سعید تو این دو فصل چند روز مرخصی میگیرن و کلی خوش میگذره.رنگ مورد علاقه ام نانجی(نارنجی)است.وقتی نی نی بودم برای نوشابه ناننجی و هر چی که ناننجی بود کلی بال بال میزدم و ذوق میکردم.و بابا سعید همیشه یه نوشابه زرد اضافه میگرفت برای من که نیگاش کنم و ذوق بوتونم.

و اینجوری شد که مامان عاطی برام یه نوشابه زرد بادی بزرگ فرستاد که همش ذوق بوتونم.

الان هم سر کمدم که میرم لباس ناننجی رو به رنگهای دیگه ترجیح میدم.

غذای مورد علاقه ام : پیتزا با شش(سس)، بستنی یخی(غذا نیست ولی دوست دایم)، ماهی با گوجه سرخ شده، سیب زمینی نی (سیب زمینی).وقتی پیتزا یا بستنی یخی میخویم میگم : مامانی پیتزا(یا بستنی یخی) خوشمزست.پیتزا(یا بستنی یخی)دوست دایم.مامان لیلی هم میگه نوش جانت پسیم(پسرم).

موسیقی مود علاقه ام : آینگ(آهنگ)های چیا چیا(چیه و چرا)رو از وقتی نی نی بودم تا الان دوست دایم، کلک کلک آیش( آرش) ،تریپت منو کشته(گروه 0098 )،بویو( برو) عزیزم(بهنام صفاریان)، دلم برات هلاکه و دله(افشین)، تویدت مبایک(تولدت مبارک)(ترانه های شاد کودکانه در سی دی جشن تولد). کلا خیلی اهل موسیقی هستم.

بدترین ضد حالی که خوردم : صبح ها که پیش  مامان جون (پرستارم)از خواب بیدار میشم با چشم بسته میگم به به میخوام بوخویم و با دست دنبال مامان لیلی میگردم و بعد که چشمامو وا میکنم میبینم إه اینجا خونه نیست و مامان لیلی هم نیست و به به هم نیست و ...ضد حال از این بدتر هم نیست و ... .

ناشیانه ترین کاری که انجام دادم : وقتی هنوز تو پیش(پرش) کردن استاد نشده بودم یه روز هستی اومد خونمون و کلی پیش کرد و من هم با اون پیش کردم واز روی مبل افتادم.ولی پشیمون نیستم چون الان استاد پیش و پشتک شدم.

بهترین خاطره : وقتی به دنیا اومدم و صورت مامان لیلی و بابا سعید رو دیدم.آخه وقتی تو شتم(شکم) مامان لیلی بودم فقط صداشون رو میشنیدم و دوست داشتم ببینم مامان و بابایی که اینقدر با من صحبت میکنن و دوستم دارن چه شکلی هستن.

بدترین خاطره : بدی ها رو به خاطر نمیسپارم.مدلمه

کسی رو بخواهم ملاقات بوتونم : بابا جون و مامان عاطی و همه اونایی که دوستم داین و دوستشون دایم  و ازم دورن.

کسی رو که نمیخوام ملاقات بوتونم : عمو دکتر موقعی که چوب تو گلوم میتونه و قبل از این که بهم آبنبات بده.

موقعیتم در 10 سال آینده : یه نوجوان 11 سال و 10 ماه و 1 هفته و 5 روزه خوشتیپ و سالم و سرحال وشیطون و باهوش  .انشالله

برای کی دعا موتونم : برای خودم و برای همه نی نی یا و بزرگترها.غریبه و آشنا.برای همه دعا موتونم.انشالله خاله نیلان هم تو کنکور امسال  قبول شه و بره دانشگاه.

بزرگترین آرزو : اول از همه سلامتی و بعدش هر روز برم پارک و تاب تاب عباسی بوتونم و پیتزا بخویم.مامان لیلی هم به آرزوش برسه و من انشالله یه پروفسور و دکتر جراح موفق بشم.دکتر یونا

دعوت به بازی : عسل جون و مامان سوری, خاله پرستو جون ,مهدیار جون و مامان ثمانه, مامانی پگاه و پارسای نازنین,  آرتا جون و مامانش,  آرش جون و مامان آرزو, نازگل جون و مامانی ,مامانی بولک و لولک ,بلاچه وماشالله بزنم به تخته ما دوستان زیادی داییم و اگه همه رو بنویسم شاید خسته بشید  پس  همه دوستان و خاله های عزیزم رو که لینکشون رو سمت راست وبلاگ گذاشتم اگه دوست داشته باشن به این بازی دعوت موتونم.

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ :: ٤:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 
جمعه از صبح من و فلفل و بابا سعید با خاله سهیلا و عمو منوچهر و رضا و رزای شیطون بلا و عمو و زن عمو و دخترهای
گلشون یاسمن و گلشن رفتیم رباط.

خیلی خوش گذشت یونا که سر از پا نمیشناخت و قبل از رسیدن با حیوانات توی راه کلی مشغول بود و همش منتظر بود که یه آقا الاغه جدید ببینه.یه جا هم از یه فاصله یه گاو دید و گفت مامانی این چیه؟فیله؟یه مرغ رو هم دید و گفت اینم آقا مرغستنیشخند.خلاصه کلی با دیدن حیوانات بهش خوش گذشت.بعدشم که مشغول آب بازی و جابه جا کردن وسایل و بازی با بچه ها بود.مخصوصا رضا رو خیلی دوست داره و هر کاری رضا میکنه دوست داره انجام بده.رضا چوب بازی میکرد یونا هم چوب میخواست.رضا رفته بود بالا و یونا کلی صداش میکرد رضا رضا بیا پایین.هر جا رضا میرفت یونا هم دوست داشت بره.اینم یونا و آقا رضای شیطون و وروجک:


وروجک داشت با بابا سعیدش میرفت آب بازی ازش خداحافظی کردم برگشته دستشو با مزه تکون میده و میگه:چه حرفایی میزنی مامانی.
داشتم این جریان رو امروز پشت تلفن برای مامانم تعریف میکردم و به مامان گفتم نمیدونم از کی این جمله رو شنیده که تو ذهنش مونده و یاد گرفته.نگاهم کرد و گفت:از خاله سهیلا
اینجا رضا افتاده و پاش درد گرفته یونا داره همدردی میکنه:

اینجا داره میگه ببعی پیش(payesh) کن:(پیش همون پرش به زبان یوناست)

 اینجا هم داره از تشت آب بازی(یونا به آب بازی میگه تشت آب بازی )کیف میکنه:

اینم بقیه عکسا :

 خیلی خوش گذشت فقط باید خدای مهربان رو شکر کنم که از دو تا خطر بزرگ نجاتمون داد.یکی تو مسیر که نزدیک بود تصادف بدی کنیم و یکی هم که راه رسیدن به رودخونه رو اشتباهی رفتیم و تو یه ارتفاع بلند با سراشیبی تند من سر خوردم و با من سعید و یونا هم که جلوی من بودن سر خوردن و نزدیک بود سه تایی پرت بشیم.یونا اینقدر ترسیده بود که میگفت تشت آب بازی نمیخوام.

خدای مهربان شکرت میکنم که همیشه و همه جا هوای ما رو داری.
دیروز هم نرفتم اداره و از صبح در خدمت پسر گلم بودم.قربونش برم من خیلی خوشحال بود و همش صدام میزد و  سلام میکرد و
میبوسیدم.کلی با هم بازی کردیم.چه خوب بود همیشه پیش گل پسرم بودم.
صبح هم با هم رفتیم خرید.گفت انگور میخوام.یه نایلون برداشته و خودش انگور گذاشته توش.آقا کوچولوی من.دوستت دارم یه عاااالمه
همش بهم میگه دوست ندایم یه عالمه دوست ندایم اصلا دوست ندایم.یعنی راست میگه؟آخه وقتی من میگم من دوست دارم اونم میگه من هم دوست دایم.
پروژه از پوشک گیری خیلی عالی پیش رفته فقط مشکل شبهاست که خوابه.به نظرتون چیکار کنم؟
خدمت مامانای نازنین بگم که بستنی یخی ساخت مامان لیلی همونطور که عکسشو گذاشتم فرمول پیچیده ای نداره و من فقط شربت سانکوییک درست میکنم و توی این جاها میریزم و میذارم تو فریزر که یخ بزنه.یونا تا حالا با هر چی درست کردم خوشش نیومده با شیر هم امتحان کردم و فقط سانکوییک دوست داره.میخوام براش با شربت آلبالو و ویمتو هم امتحان کنم.

 
فرزانه جون مامانی دو قلوهای نازنین که با یونای من یه روز تفاوت سنی دارن از من یه سوال کرده بودن که آدرس وبلاگشون رو نذاشتن.نمیدونم اصلا وبلاگ دارن یا نه.فرزانه جان لطف کنید اگر وبلاگ دارید آدرسشو برام بذارید و اگر نه تو کامنتای همون پست که سوالتون بود جواب شما رو دادم.
تا بعدبای بای

پ.ن.۱ : نمیدونم چرا نوشته های زیر عکسا برعکس دیده میشه اگه کسی میدونه لطفا برام کامنت بذاره.لبخند



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ :: ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اول از همه از همه دوستان و فامیل عزیزم و  مامانای گل و مهربون وبلاگی که از طریق sms و کامنت روز مادر رو تبریک گفتن  تشکر میکنم و ببخشید خجالتکه من فرصت نکردم که به همه شما عزیزانم سر بزنم.همینجوریش کمبود وقت داشتم  کلاس هم که میرم دیگه بدتر شده.ولی همیشه به یاد شما و نی نی یای نازنین هستمقلب و در اولین فرصت میام پیشتونلبخند

و

آقا یونا جدیدا بهم میگه خانومی

داشتن با بابا سعید میرفتن بیرون موقع خداحافظی دیدم یه خودکار زده سر جیبش.جالبه که بابا سعیدش اصلا خودکار سر جیب نمیزنهنیشخندنمیدونم این وروجک از کی و کجا یاد گرفته.اینم عکسش :

سی دی جشن تولد(ترانه های شاد کودکانه)رو براش گرفتم که خیلی دوستش داره مخصوصا شعر تولدت مبارک رو که همش میگه براش بذاریم و باهاش میخونه.

سی دی رو گذاشتم و گفت: تفلدت مبارک بذار.داشتم دنبالش میگشتم آخه نمیدونستم کدوم تراکه.وقتی پیداش کردم گفت: تفلدت مبایک پیدا شد.اینو نمیخوام چی گفت(یه آهنگ دیگشه) میخوام.از دست این وروجک همش سرکاریم.

عملیات از پوشک گیری از امروز شروع شد و برای روز اول خیلی خیلی موفقیت آمیز بوده.خبر میده و قشنگ مینشینه روی به قول خودش أچی . ببینم بعدش چطور پیش بره.

بابا سعید در حال دیدن تلوزیون و تلاش فلفل خان برای جلب توجه در برابر بابا سعید:

یونا: میگم بایه کللا پی پی کردی.

بابا سعید : آره پسرم.بارکللا که پی پی کردی

فلفل نا امید نمیشه ودر حالی که دستاشو نشون میده:بابا سعید بابا سعید ناخونام بویند(بلند)شده.

بابا سعید : پسرم برات کوتاه میکنم.

بهش میگم مامانی برات جایزه چی بخرم؟میگه:أچی(صندلی).مامانی نیگاه أچی بخر.

براش شربت سانکوییک درست کردم گفت : مامانی این مثل بستنی یخیه.قربونش برم که تشخیص میده مامان لیلی بستنی یخی را با چی درست میکنه.

تو بالکن صدای بچه ها رو شنید و گفت :وااای  بچه ها همه خواب نیستن؟

من: نه پسرم

یونا:چی میگن؟صحبت میکنن؟

من:آره پسرم

اینم پسرکم بعد از آب بازی تو بالکن :

وقتی پاش به یه جایی میخوره میگه وااای پایم شتست(شکست).

یا میگه مامانی پایم بییده(بریده).پماد بزن. 

تا بعدبای بای

 

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ :: ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

روز مادر رو به همه مامانای مهربون و فداکار تبریک میگم.

 Glitter Graphics 

روز مادر مبارک

و به مامانی گلم هم که بهترین مامان دنیاست این روز رو تبریک میگم و از خدا میخوام که من هم بتونم برای یونا مادری مهربون ,دلسوز و  فداکار, مثل مامان عاطی باشم.

وقتی دفتر گذشته ام رو ورق میزنم تو روزهای خوش و زیبای زندگیم لبخند پررنگ مامان  گلم  و برق چشمای شادش رو میبینم و تو روزهای سخت و غمگین زندگی ام دست مهربون مامانم تو دستمه و چشمای نگرانش دیده میشه و دل پر از طپش و اضطرابش احساس میشه.

مامان گلم خیلی خیلی دوستت دارم و نمیگم که امیدوارم که بتونم جبران کنم چون میدونم زحمتای شما جبران ناپذیره.فقط میتونم از صمیم قلب از خداوند مهربون براتون سلامتی رو آرزو کنم.

من هیچوقت زحمتهایی رو که تو بچگی, مدرسه ,دانشگاه ,ازدواجم ,دو هفته ای رو  که به خاطر عسلکم تو بیمارستان بستری بودم(عسل دختر نازنینم بود که من لیاقت مادری اون رو نداشتم و بعد از 8 ماه که تو شکمم بود فقط چند روز تو این دنیا بود , پرواز کرد و فرشته آسمون شد و من هنوز هم خیلی خیلی دوستش دارم ) ,دوران بارداریم ,به دنیا اومدن یونای نازنینم, و... و... و...  رو فراموش نمیکنم.

مامان گلم شما فرشته زمینی  هستی که خدای مهربون در کنار من قرار داده .دستاتو و صورت ماهت رو از راه دور میبوسم.

 Glitter Graphics

و برم سراغ پسر گلم که  دیروز ظهر خونه رضا و رزا کلی بهش خوش گذشت و اصلا هم نخوابید .دست خاله سهیلا جون درد نکنه .بعد از ظهر بابا سعید اومد دنبالمون یه کم نشست و بعد با هم رفتیم پارکینگ کارون.و من و یونا با یه دسته گل  رفتیم دیدن خانم دکتر فریده فرحبخش که روز مادر رو بهش تبریک بگیم و به این بهانه از زحمتای زیادی که تو دورانی که یونا تو دلم بود برای ما کشید تشکر کنیم.

خانم دکتر فرحبخش خیلی خانم مهربون و ماهی است.و من هیچوقت دلگرمی ها و مهربونی یاش رو فراموش نمیکنم.و این رو اینجا میگم که یونای من  دکتری که اون رو به دنیا آورده بشناسد و بدونه که خیلی با وجدان و مهربون بوده.

Glitter Graphics 

بعد هم رفتیم مرکزی کیانپارس و برای یونا کفش گرفتیم.

کادو روز مادر مامان جون(خانم شیاری) پرستار یونا رو هم امروز که برم دنبال یونا براش میبرم.و از زحماتی که برای یونای من میکشه ممنون و سپاسگزارم.

 Glitter Graphics

این پست چقدر گل گلی شدلبخند.این گلها و همه گلهای دنیا برای همه مامانهای خوب و مهربون.تابعدبای بای





 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ :: ۸:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

 

صبح قبل از رفتن به اداره تو آشپزخونه یه ظرف از دستم افتاد و یونا با صداش بیدار شد.بابا سعید پیش یونا بود.صدای صحبت کردنشون رو شنیدم و فهمیدم که چه دسته گلی به آب دادم.فلفل خان بیدار شده و سرحال داره صحبت میکنه.  رفتم  تو اتاق تا من رو دید گفت : سیاام مامانی

گفتم : سلام پسرم.بخواب عزیزم

خونسرد سرشو گذاشت رو بالش و گفت : بویو(برو).بویو ظرف بشور.

من : تعجب

تا دید من مانتو تنمه گفت : مامانی تجا بری؟

من : میرم اداره  پسرم

با چشمای گرد نگام کرد  و گفت : من پیش بابا سعید باشم.

من : بابا سعید هم میره اداره.

یونا : من پیش دوستام بیم.عرفان ...مامان جون....فرناز

من : آره پسرکم.

بعد هم مثل یه پسر خوب با من اومد و رسوندمش پیش مامان جون پرستارش و دنبالم گریه هم نکرد.

خدا رو شکر که دیگه پسرم مرد شده.

دوستت دارم مرد کوچولوی مامان

وروجک بهم میگه اصلا دوست ندایم.یه عالمه دوست ندایم.

من:ولی من دوستت دارم

یونا : منم دوست دایم

تو پلاسکو یونا در حالی که یه کاسه تو یه دستش و یه بشقاب تو یه دسته دیگه اش : مامانی دو تا خوبه ؟ اینا خوبه؟
من : آره پسرم خوبه.اینا رو میخوایی؟
یونا : بیه و رو به خانم فروشنده : اینا چنده ؟
من :خجالتلبخندتعجب
به سختی میذاره دستشو بشورم.تازه از بیرون اومده بودیم و همزمان مامان عرشیا اومده بود دم در و کار داشت.وقتی رفت:
یونا : کی بود؟خایه(خاله)بود؟عرشیا تجاست؟
من : آره پسرم میدونی خاله چی میگفت؟میگفت عرشیا وقتی از بیرون میان به مامانش میگه مامانی دستمو بشور.
یونا : منم دستم کثیفه بشویم.ناخونام جوجو دایه.منم اینجویی میگم مامانی دستم بشور.
اینم آقا یونا با چیزهایی که مامان عاطی براش فرستاده:captain oats (یه جور حلیم فوری است ,پودر است و کلی ویتامین و آهن و کلسیم و ... داره) , یه شانسی بزرگ نمو , خمیر دندان  crest , یه کفشدوزک  خوشگل که به دیوار میچسبه و جای مسواکه , دو تا جا حوله ای که عکس پسر و دختری است  که دارن مسواک میزنن ,آبنبات چوبی ,پاستیل ,... .

دیشب هم رفتیم پارک زیتون که کلی بازی کرد.علاوه بر بازی یا وسایل بازی با خاک و قلوه و سنگ و ... روی زمین هم بازی کرد.

سعی کردم بذارم راحت باشه و زیاد حرص نخورم فقط یه بطری آب دستم بود و دستشو میشستمنیشخند و تا رسیدیم خونه مستقیم بردمش حمام.از حمام که آوردمش بیرون  ساعت  ۴۵/۱۲ بود. لباس خواب تنش کردم و آماده خوابش کردم که دیدم مداد شمعی مشکی برداشته و با دستهایی که انگار ذغال بهش زدن اومد جلوم.دیگه اینجوری شدمکلافه

راستی وقتی سرفه میکنه خودش میزنه پشت کمر خودش یا وقتی ما سرفه میکنیم میزنه پشت کمرمون

امروز هم  میریم پیش رضا و رزا و ناهار اونجاییم.بازی بازی با رضا رزا(یونا رضا و رزا رو پشت سر هم میگه و( ز) رو بین( ز) و( ژ) تلفظ میکنه).

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ :: ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این آقا کوچولو کیه؟

اینجا کجاست ؟

داره چیکار میکنه ؟

این  آقا کوچولو بونا خان است که داره تو پلاسکو وسایلو جابه جا میکنه و اصلا هم قصد خرید ندارهنیشخند.وقتی یه وسیله بر میداره باهاش بازی میکنه و  یه چرخی میخوره و میگه کجا بذارم؟میذاره سر جاش و میره سراغ وسیله بعدی.این ها هم که تو عکس دستشه همه رو جابه جا کرده و دور پلاسکو با اون میچرخه.تو پست قبلی گفتم که خجالت کشیدم عکس بگیرم این عکس مربوط به اون پست نیست و این رو یه چند روز بعدش که باز رفتیم پلاسکو یواشکی و دور از چشم بقیه گرفتم برای همین هم زیاد خوب نشده.پلاسکو نزدیک خونمونه و چون یونا از رفتن اونجا خیلی لذت میبره وقتی میریم خرید میبرم بازی کنه.شهر بازی پلاسکویینیشخند



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed