یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ :: ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

دیروز یونای من ۲۲ ماهه شد.گل پسر ۲۲ ماهه من قشنگ صحبت میکنه.و یه لجباز کوچولوی با ادب است.نمره آداب معاشرتش هم ۲۲ استچشمک سلام و خداحافظی و بفرمایید(وقتی چیزی میده به کسی) و خوش اومدی(وقتی تو خونست و یکی از بیرون میاد) و دست شما درد نکویه(نکنه) رو میگه و درست و به موقع تو جملاتش استفاده میکنه.هنوزم هم خدا رو شکر حسودی تو وجودش نیست و مهربون و مهمون نوازه و همه رو دوست داره.اینم عکس ۱۰ ماهگی یونا است یعنی پارسال همینموقع که در حال پفک خوردن خوابش برده:

 

Glitter Graphics

پسر ناز مامان ۲۲ ماهگیت مبارک

شنبه دومین جلسه کلاسم بود جلسه اول یونا پیش بابا سعید بود و خیالم راحت بود و در واقع از این جلسه نگرانی من شروع شد(روزهای زوج کلاس دارم).  تا  ساعت ۴ که رفتم دنبال یونا دل تو دلم نبود.البته تا ساعت ۴ یه بار خودم زنگ زدم به پرستارش که گفت خوب  است و مشکلی نداره و یه بار هم بابا سعیدش زنگ زده بود که  یونا داشت بستنی یخی میخورد.(براش ۴ تا بستنی یخی فرستادم که هم خودش بخوره هم به دوستاش بده. میدونستم بچه ام اهل تعارفه و تنهایی خوردن بهش نمیچسبه)

رفتم دنبالش خواب بود.آوردمش خونه و خوابوندمش یه لحظه چشمای قشنگش رو باز کرد و لبخند زیبایی برام زد و گفت: مامانی و باز خوابید.بغض گلوم رو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد.خدایا چقدر من این فرشته کوچولو رو دوست دارم.خدایا بازم شکرت میکنم.

این روزها یونا شده مخ و مخ و مخ مخالفمعصبانی

من : یونا بریم حمام؟

من دو و یونا دو

یونا : نه...نه....حمام نیام.

من : یونا لباساتو عوض کنم.

من دو و یونا دو

یونا : نه ...نه....بویو...بویو...مامانی بویو....

خلاصه تو  در آوردن و پوشاندن  کفش و لباس و هر چیزی که فکر کنید یونا خان لجبازی میکنه.تا بخواهیم بریم بیرون دو ساعت باید گرفتار باشیم تا آقا کوچولو لباس تن کنه.دیگه موقع بیرون رفتن من و بابا سعید اینجوری هستیمکلافهکلافه.

میگه بیرون نمیام. میریم بیرون میاد دنبالمون میگه میام لباس میپوشم.میاییم تو میخنده میگه نه نمیپوشم.بیرون نمیام.خلاصه نیم وجب قد و بالا سرکارمون میذاره.ابله

ممنونم از مامانای عزیز که برام در این مورد کامنت گذاشتن و گفتن فلفلی میخواد مستقل بشه و اقتضای سنشه که اینجوری لجبازی میکنه.

شنبه  هم بردیمش پارک ساحلی کیانپارس  که کلی بهش خوش گذشت

 و با یه آقا خرگوشه اومد خونه.

پیتزا چی چی نی هم  که خیلی دوست داره براش گرفتیم ولی عجیب بود که بازم گفت نه نیخوام و نخورد.

وقتی یه چیزی میخواد باز کنه که نمیتونه و کاری میخواد انجام بده که نمیشه میگه:این چه جور میشه؟

یکشنبه ظهر که رفتم دنبالش پرستارش گفت: که از صبح بستنی یخی خواسته.

گفتم: وااای براش درست نکردم.

یونا گفت:بخر.از عمو رضا(سوپری سر کوچمون)بخر.مامانی بابا سعید تجاست؟رفته ادایه؟

من : آره پسرم

و خلاصه از مامان جون و دوستاش خداحافظی کرد:

یونا: :خدافظ. به سیامت(به سلامت)

و با هم رفتیم سوپر.البته سوپر سر کوچه پرستارش نه سوپر عمو رضا.چون فلفل خان تو خوردن بستنی یخی خیلی عجله داشت.وارد سوپر که شدیم قبل از این که من سلام کنم یونا به آقای فروشنده گفت  : سیام.

قربونت بره مامان که خوش سلامی .

از سوپر که اومدیم بیرون گفت : مامانی دست شما درد نکویه(نکنه)

و من :قلبقربونت برم من.قابلتو نداشت پسرکم.نوش جانت

بستنی یخی گرفتیم ولی بستنی یخی بیرون رو خیلی دوست نداره و براش بستنی مامان لیلی ساخت نمیشه.تو اوج شلوغی و ترافیک گفت نمیخوامش بندازمش دور.گفتم نگهش دار الان میرسیم خونه.

یونا:نه نمیخوام.دستم سوز میاد

من:خوب بندازش پایین

یونا:نمیندازم پایین

خلاصه ازش گرفتم و انداختمش.تا انداختمش ...

یونا:بستنی یخی توووش؟بستنی یخی تجا انداختی؟تجااااست؟

من:خودت گفتی نمیخوام پسرم.

رسیدیم خونه و از توی پارکینگ:

یونا:خونه نیام.نینانه دوست دایم.

من:بذار بریم بالا پسرم.

رفتیم بالا مستقیم رفت در خونه ریحانه اینا ایستاد.در زدم و از مامان ریحانه اجازه گرفتم و با ریحانه اومدیم خونه.یعنی ریحانه اومده که با هم بازی کنن.یه خورده از رو مبل پریدن و اتاقشو که من تازه مرتب کرده بودم  کاملا به هم ریختن و یونا خان اومد سراغم:

یونا:بستنی میخوام.

بهشون دادم.

یونا: اینو نمیخوام.

من:پس چی میخوای؟

یه بستنی یخی از قبل مونده بود دادمش و گفتم:این رو میخوایی؟

یونا:نه...بستنی بزگ(بزرگ)میخوام.بیه بیه(بغل بغل).نیگاه کنم.

بغلش کردم و نشونش دادم ببینم چه بستنی میخواد همون رو که داده بودمش برداشته و میگه.اینو میخوام.اینو دوست دایم.بستنی بزگ(بزرگ) بوخویم.

فقط بستنی یا رو له کردن و نخوردن و یونا اومد:مامانی عفا(یعنی غذا) میخوام.براش کتلت و گوجه و پلو کشیدم.یونا:نه اینو نمیخوام.مغ(مرغ) میخوام.مرغ کشیدم که اون هم نخورد و ریحانه خواست بره خونشون با ریحانه رفت.سریع غذامو خوردم و رفتم دنبالش و با کلی گریه آوردمش خونه.میگفت نینانه میخوام.نینانه دوست دایم.

بعد از ظهر هم رفتیم پلاسکو که بعدش ببرمش پارک ولی پلاسکو رو به پارک ترجیح داد و نمیومد بیرون.دیدنی بود.کیف میکرد.جارو برمیداشت سبد میگذاشت و خلاصه هر چی دوست داشت همه یکجا جمع بود.حیف که خجالت کشیدم جلوی جمع ازش عکس بگیرم.گفتم میگن عجب مامانی داره از کار خرابی های بچه اش عکس میگیره.دور تا دور مغازه میچرخید.یه لحظه دیدم دو تا ظرف آبی بزرگ (ظرفای سفیدی که درشون قرمزه)تو دو تا دستشه و داره میچرخه.دیگه به پارک نرسیدیم و دیدیم بیرون نمیاد با بابا سعید از مغازه اومدیم بیرون و پشت دیوار قایم شدیم.اومد بیرون و دنبالمون گشت تا دیدمون زد زیر خنده و گفت:تیو بازیییی و اومد پشت دیوار ایستاد.گفتیم بریم دیگه.گفت:تیو بازی کنیم.من و بابا سعید خسته :تعجبکلافهاوه

وقتی سی دی چی و چرا میبینه یه تبلیغ هزار خانه توش هست که یونا همیشه میگه اینو میخوام.براش گرفتیم که نیم دقیقه هم باهاش بازی نکرد.ظاهرا تبلیغشو دوست داشته نه خود هزار خانه رو.

این شیشه شیر هم خوشش اومد که گرفتیمشخجالت.راستش با هستی که مامان بازی میکنن یونا نی نی هستی میشه از این شیشه ها میخوره.

اینم یونا در حال خوردن آبنبات چوبی که خیلی دوست داره.البته دوست نداره بخوره . میگه آبابا بخر. بعد میگه : بازش بزن(بازش کن) و بعد هم یه کم میخوره و از شیشه ماشین پرتش میکنه بیرون  و میگه :انداختمش دور و بعدشم میگه :آبابا توووش؟تجاست؟

یه بسته آدامس گرفته بودم بدون اینکه یونا ببینه تو کیفم گذاشته بودم.تو آشپزخونه بودم که صداش رو از پشت سرم شنیدم:مامانی چی خییدی؟

من: هیچی مامانی.دارم ظرف میشورم

یونا:آدامس خییدی؟

سرمو برگردندونم دیدم بسته آدامسم دستشه

من:تعجباز کجا آوردی؟

یونا:از کیف مامانی.

آخرین اسامی بابا سعید:

بابا سعید جان-سعود جان-بابا سعیدم.

به من بعضی وقتا میگه مامان لیلی ولی بیشتر مامانی صدام میکنه.

پسرکم دستاشو دور گردنم میندازه و اینقدر قشنگ چند تامیبوستم که دیگه دوست دارم فشارش بدم و بوخورمش.قلب

همسایه پایینیمون یه خانم مهربونه که دو تا پسر بزرگ داره.  دو روز پیش اومد  خونمون و خواست یونا رو ببره که طوطی رو که خریدن بهش نشون بده که یونا خوابش میومد گفتم خودم یه روز دیگه میارمش پایین.دیروز از راه اداره بردمش طوطی بینی که اصرار کردن یونا بمونه.منم از فرصت استفاده کردم سریع رفتم بالا لباسامو عوض کردم و اومدم پایین دنبالش و تا اومد بغلم و گفت.حایا(حالا)بریم خونه نینانه.(ریحانه واحد رو به رویی ماست).ظاهرا از دست آقا یونا باید همه واحدها رو بچرخیم و یه سری بزنیم بعد بریم خونه.

اینم یونا و ریحانه یکی از روزهایی که بستنی یخی هم داشتیم این بستنی یخی هم داستانی شده دیروز که رفتم دنبال یونا, فرناز همکلاسیش بهم گفت بستنی یخی میخوام.مامان جون پرستارش گفت بد عادتشون کردی یه روز که براشون نمیفرستی همشون دنبال بستنی یخی میگردن.

بستنی یخی مامان لیلی در خدمت شماست میتونم تو شهرهای شما هم یه شعبه بزنمنیشخند

یونا و ریحانه

اینم یونا وروجک:

دو تا عکس آخری پست قبلی رو تازه گذاشتم.

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ :: ٩:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

نمیدونم چرا پستهامو که  انتشار میزنم بعضی قسمتاش حذف میشه.با کلی دردسر یه پست میذارم.مثلا تو پست قبلی گفته بودم دیگه با یونا رانندگی میکنم الان که نگاه میکنم نیستسوال

الان تقریبا 2 هفته است که خودم یونا رو میبرم  پیش پرستارش و میارم.تا الان با ماشین و راننده اداره میبردم و میاوردمش و نگران بودم که اگه خودم پشت ماشین بنشینم شیطونی کنه و حواسمو پرت کنه.ولی نگرانیم بیمورد بود و گل پسرم مثل یه آقا کنارم مینشینه و اصلا هم اذیتم نمیکنه.فقط میگه برام نانای و آهنگ بذار.قلبوقتی بهش نگاه میکنم و به صحبتهای قشنگش گوش میدم باورم نمیشه که این کوچولوی شیطون و خوش زبون و باهوش پسر منه.خدایا شکرت

تعجبعجیبه دقیقا همه اینا رو تو پست قبلی گذاشته بودم نمیدونم چی شدهسوالیه حسه بدی دارم که دارم تکراری یه چیزی رو میگمعصبانییادم نیست شاید چیزهای دیگه هم حذف شده باشهکلافه

جریان رفتن یونا با بابا سعید برای خرید گوشت و مرغ (قابل ذکر است که آقای فروشنده هم گوشت داره و هم مرغ )در پست قبلی هنوز هم ادامه داره دیشب میگه:

آقاهه مغ(مرغ) تیکه کرد.تق تق تق و با برس محکم میزنه به میز کامپیوتر.فکر کنم تا جریان آقای قصاب از سر یونا خان بیوفته ما یه چند تا وسیله ای رو از دست داده  باشیم.

قرار بود تو تعطیلات یونا رو ترک" به به" بدیم و نتیجه اش این شد :

یونا دیگه به," به به"  میگه" به بی" و علاقه اشقلب خیلی بیشتر شده.

مرتب از همه ازم میپرسه:

یونا:مامانی فرناز(همکلاسی یونا) تجاست؟

من:خونشونه پسرم.

یونا:خونشونهسوال

من:بله عزیزم.

یونا:پیش کیهسوال

من:پیش مامان و باباشه پسرم.

یونا:پیش مامان و باباشسوال

من:آره پسرم.

یونا:چیکار میکنهسوال

من: الان خوابه و ...

در باره ریحانه ,دایی علی,... و خلاصه هر دفعه یادش به یه نفر میوفته و میپرسه.

پنج شنبه صبح زود ساعت ۵/۵ بیدار شده و تو تاریکی به عکس مامان و بابام رو که رو آینه میز توالتم زدم اشاره میکنه و میگه:مامان عاطی و بابا جون دارن ماشین نیگاه میکنن.

من:آره پسرم بخواب(عکس مامان و بابام کنار گل و تو پارک است نمیدونم چرا فکر کرده دارن ماشین نگاه میکنن) و دیگه  نخوابید تا ظهر که از اداره اومدم قیافه بابا سعیدسبز دیدنی بود.(یونا پنج شنبه ها پیش بابا سعید است. )

بستنی یخی خیلی دوست داره و با سانکوییک براش درست میکنم.وقتی هم بهش میدم میگه : یکی بابا سعید بوخوإه یکی مامانی.

بچه ام میخواد به همه هم بستنی بده وقتی ریحانه هم میاد که با هم بازی کنن همش بهش بستنی یخی میده و به یه دونه هم راضی نیست وتمام که میشه میگه: نینانه دوبایه بستنی یخی بوخویه(ریحانه دوباره بستنی یخی بخوره).

احتمالا باید یه بستنی فروشی باز کنم.امروز میخوام برم براش یه جا بستنی دیگه بخرم.اینو که داره چهار تایی است و زود زود تمام میشه.دیشب براش درست کردم و گذاشتم تو فریزر که یخ بزنه.نیم دقیقه نگذشته بود که رفت و به بابا سعیدش گفت:بستنی یخی آماده شد.بده بوخویم.

جالبه وقتی تو ماکروفر چیزی میذارم و زمانش که تمام میشه بوق میزنه میگه مامانی مامانی آماده شد.وروجکم از همه چیز سر در میاره.

وقتی دارم غذا درست میکنممیگه مامانی من عمش(همش)بزیم(بزنم).اوننا عم بزیه(یونا هم بزنه).((قابل توجه عروس آینده مامان لیلی))

برای یونا PASTEL مارک  chiki chiki گرفتم که خیلی نرم و راحته و یونا دوستش داره و نقاشی های زیبایی میکشه(منظورم همون خطوط درهم هنری استچشمک).و یه نمونه از آثار هنری شو هم خاله نیلان زد به اتاقش.

این عکسا مربوط به قبل از تعطیلاته:

پسرک خواب و زیبای من:

این هم پارک زیتون :

 

 

۵ شنبه شب خاله افروز و عمو سجاد اومدن پیشمون.یونا خیلی دوستشون داره ودوازده و نیم شب که داشتن میرفتن یونا خیلی ناراحت بود و میگفت آله افروز اینجا بشین.و به مبل اشاره میکرد.بعد هم با بابا سعیدش رفتن تا پایین بدرقه شون کردن و  بچه ها رو دید که داشتن تو کوچه بازی میکردن.(یونا بغل بابا سعیدش بود)

یونا : پایین بیم(برم)

بابا سعید : کفش نپوشیدی نمیشه بری پایین پسرم

یونا : بیم بالا کفش بپوشم بیام پایین  توپ بازی کنم شوت کنم.

بابا سعید : الان باید بریم بخوابیم پسرم.شب شده.

یونا:نه...نه...نخوابیم

وروجک ازش میپرسم شما عزیزه دله کی هستی ؟میگه آله افروز و عمو سجاد.

یاد گرفته به ساعت اشاره میکنه و میگه ساهت(ساعت)چنده؟دوهه؟

قرار بود جمعه بعد از ظهر با هستی و مامان و باباش بریم بیرون که هوا بد و خاکی شد(امسال همش هوا اینجوریه دیگه خسته شدیم از هوای آلوده و خاکی)و برنامه عوض شد و رفتیم خونه هستی اینا و بچه ها به جای پارک تو خونه انرژی شون رو خالی کردن.اینم یونا خان اماده برای رفتن پیش هستی(دستمال سرش کادوی عمه سارا جون است):

به یونا خیلی خوش گذشت با هستی کلی بدو بدو کردن.دور صندلی چرخیدن.رو مبلا پریدن.سی دی دیدن.یونا خان کلی چراغ خاموش و روشن کردو خواستیم بیاییم خونه یونا رفت رو مبل نشست و گفت : نییم(نریم)خونه.خونه هشتی اینا باشیم.ولی تا دید من و بابا سعید از در رفتیم بیرون اومد دنبالمون.قربونش برم دلش میخواست بازی کنه.تو ماشین میگفت:هشتی کجا رفت؟

من:مامانی هستی خونشونه.ما هم داریم میریم خونمون.هستی میخواست بخوابه.

یونا:نییم خونمون.بییم یه جای دیگه.

به نظرتون ۱ شب باید یونا خان رو کجا ببریمسوال

عکس گرفتم همزمان از یونا و هستی خیلی سخته:

یونا و هستی

امروز کلاس دارم و تا ساعت ۴ پسرکم رو نمیبینم.اصلا طاقت دوریشو ندارم.پسر نازنینم خیلی دوستت دارم.قلب

یونا جدیدا خیلی لجباز شده نمیدونم باید چیکار کنم هر کاری میخواد انجام بده و هر چیزی که میخواد داشته باشه به زور دوست داره به دست بیاره و میگه :نه...نه...بویو(برو)...بویو(برو)

هر لباسی که میارم تنش کنم میگه: اینو دوست ندایم.و میره خودش لباس از کمد بر میداره و میگه: اینو بپوشم.اینو دوست دایم.

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 

ما شنبه ظهر برگشتیم.خیلی خوش گذشت.خاله مهشید (دختر خاله مامان عاطی)از آ م ر ی ک ا اومده بود و بیشتر درگیر مهمونی و اجلاس خانوادگی بودیم.ولی استراحت خوبی بود.هم برای من هم برای سعید جون  و هم برای یونا که کلی کیف کرد و نازش خریدار داشت.هنر نمایی میکرد و با شیرین زبونی یاش کلی دل همه رو برده بود.البته بماند که گل پسرم جای تمیزی روی  فرش های مامان عاطی و لوازم آرایش سالمی برای خاله هاش نگذاشت و  خاموش و روشن کردن چراغها و جابه جا کردن وسایل و بازی با عصای مامان جون و ...که دیگر جای خود رو داشت.وقتی مامان جون عصاشو لازم نداشت اون رو برمیداشتن و میبردن که تو دست و پا نباشه , یونا میگفت:عصای مامان جون تجاست؟
شب اولی که رسیدیم:
خاله آنی : یونا  من کی هستم؟
یونا : آننهی(یونا هم به خاله آنی و هم به خاله نیلان میگه آننهی)
خاله آنی: من خاله آنی هستم.بگو خاله آنی.من آننهی نیستم.
و از فردا یونا به خاله آنی میگفت آننهی و به خاله نیلان میگفت خاله آنی.و خاله آنی:عصبانی
یه شب  هم با خاله نیلان(خواهری گلم) و خاله هاله(دختر خاله ام) و خاله سحر(دختر خاله ام) بردمش دریا و بامحمد امین (پسر خاله ام)شیطون بلا کلی بازی کردن.

یونا و محمد امین

یونای من

بعد هم بردمش پارک که کلی بلیط اضافه آوردم.دو  تا بازی  سوار شد و بعد میرفت بقیه بازی یا رو نگاه میکرد و میگفت اینو دوست ندایم و سوار نشده میومد بیرون.

 

Glitter Graphics

یونا : واااای چه خونمون کشنگه.
یونا : مامانی نینانه(ریحانه) تجاست؟
من : خونشونه پسرم
یونا : خونشونه؟ایان(الان) میاد؟ایان میاد اتاگ؟(اتاق,منظورش اتاقه خودشه )
تلوزیون داشت یه خرگوشه رو نشون میداد.یونا رو صدا کردم ببینه و تا یونا اومد خرگوشه رفت.
یونا:خردوشه تجاست؟خردوشه کجا رفته؟پارک رفته؟
صدای گریه یه نی نی از بیرون میاد:
یونا:مامانی صدا کیه؟
من : نمیدونم پسرم
یونا : صدا نی نی یه.گیه(گریه) میکنه.و ادای گریه کردن رو با لبخند قشنگش بر لب در میاره
در خونه ریحانه:
من: پسرم بیا بریم خونه خودمون
یونا:نه...نه...دوستت ندایم
من : چرا پسرم؟پس من مامان کی باشم اگه شما من رو دوست نداری؟
یونا : عشیا(عرشیا)
یونا پشت تلفن در حال صحبت کردن با بابا سعید:
بابا سعید: پسرم ریحانه رفت؟
یونا:بیه(بله).از مامانش اجازه بگییه(بگیره)
با بابا سعید رفته بودن گوشت بگیرن و یونا تکه کردن گوشت و استخون توسط آقای فروشنده براش خیلی جالب بوده و با دهان بازتعجب نگاه میکرده و امروز...
یونا :آقاهه تق تق میزنه.
من:آره پسرم. گوشتا رو تیکه میکرده.
یونا: منم بزیم(بزنم)
و با هر چی دستش بیاد با تمام قدرتش میزنه به در و دیوار.
اینم بد آموزی از آقای قصاب.
میره بالای صندلی و میگه:
بپیم؟(بپرم؟)....نیوفتم......نترسم......از اینجا بالا بپیم پایین.....و ... میپره
در یخچال رو وا کردم و یونا طبق معمول رو صندلی بود و از پشت اپن و از بالا داشت آشپزخونه رو نگاه میکرد:
یونا با اشاره به شیشه عسل:إه عشل(عسل).این عشله.عشل میخوام بوخوأم.بابا سعید این عشله.دیدیش؟

عادت داره موقعی که بهش غذا میدم باید یه قاشق هم تو دستش باشه و اگه قاشق براش نیارم میگه دادوش بیار(دستوری هم میگه) یا اگه بابا سعیدش تو آشپزخونه باشه میگه:بابا سعید دادوش بیار.
من:پسرم بگو لطفا قاشق بیار
یونا:بابا سعید لطفا دادوش بیار(و باز هم دستوری)
این کار رو چند روزی است که یاد گرفته.دستشو قایم میکنه و میگه:دستم توش؟مامانی دست اوننا توش؟
من:نمیدونم پسرم.دستت کجاست؟
یونا دستشو نشونم میده و با لبخند قشنگش میگه:ایناااااش
یا قاشقشو زیرپاش  میذاره  و یا پرت میکنه و قایمش میکنه و خیلی جدی میگه : مامانی دادوشم تجاست؟(بعضی وقتها واقعا فکر میکنم قاشقش نیست.).بعد که من دنبالش میگردم بیرونش میاره و با خنده میگه:ایناااااش.پیدا شد.
از طرف اداره باید یه دوره برم که مجبورم سه روز در هفته حد اقل چهار ساعت  بیشتر از پسرکم دور باشم.خیلی ناراحتم.من طاقت دوریشو اصلا ندارم.همینجوری هم تا بهش میرسیدم دلم براش غش میرفت.پسر ناز مامان کاش میدونستی که مامان لیلی چقدر دوستت داره.
هر شعری براش میخونم سریع یاد میگیره و احتیاجی نیست چند بار براش تکرار کنم یا بهش اموزش بدم.میشه گفت تمام شعرهای کودکانه ای که من حفظم یونا هم حفظه.
من:اسمت چیه؟
یونا:تلبچه(تربچه)
من:خونت کجاست؟
یونا:تو باچغه(باغچه)
من:چی میخوری؟
یونا:آلوچه
یونا:اتل متل توتویه.دو آدم کوتویه.با همدیگه می یفتن.هر کی درس نخونه.آخر سال مردوده.
خیلی آدامس دوست داره و من دوست ندارم بخوره چون براش خوب نیست.آخه فلفل ریز آدامس میخوره؟بابا سعید یه آدامس تو ماشین قایم کرده بود و من یعنی یواشکی یکیشو خوردم.
یونا:چی میخوری؟
من:برای شما خوب نیست پسرم.خوشمزه نیست.
یونا:آدامس میخوری؟
من:تعجب
یونا:بابا سعید مامانی آدامس میخوره؟منم آدامس بوخووم.
و رفت و آدامس یعنی قایم شده رو آورد بیرون و خوردش.

دیشب استخرشو بردم تو بالکن و حسابی به قول خودش تشت آب بازی کرد.

اینم چند تا عکس دیگه از نفسم :

 

تا بعد بامن حرف نزن



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ :: ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما امروز داریم میریم پیش مامان عاطی اینا تاآخرتعطیلات.هستی و مامان و باباش هم همسفرمون هستن و میرن پیش مامان بزرگ هستی.

امیدوارم به همه خوش بگذره.

به امید دیدار تا آخر تعطیلات  بای بای



موضوع مطلب :
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ :: ۸:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

اول اینکه باید از نیلوی نازنینم بابته هدیه زیباش تشکر کنم.

 

Glitter Graphics 

نیلو جان برات سعادت و خوشبختی و سلامتی رو آرزومندم.من و یونا یه عااااالمه دوستت داریم.قلب

و دلمون برات خیلی تنگ شده.ناراحت

Glitter Graphics

اینم عکس کادوها و کارت زیبای  خاله نیلوی نازنین  :

ممنونم نیلو جان

 

و از مرجان عزیزم هم ممنونم که زحمت کشیدن و امانتی نیلو جون رو به ما رسوندن.

 Glitter Graphics

 و اینم  از یونای من :

یه کامیون داره که یه بیلچه هم داره.بیلچه رو برداشته و میزنه به در و دیوار و یخچال و ...

من : پسرم چرا اینکار رو میکنی؟عصبانی

یونا : مگس میتوشم.

و بعد از  کلی مثلا  مگس توشتن رفت و بیلچه رو گذاشت تو کابینت کنار مگس کش اصلی.

یونا : این مگس توشه.اینجا بذایم.

و یونا از دیروز تا حالا به بابا سعیدش میگه : مگس توشه من و با دست میزنه تو کمر بابا سعیدش.

در عجبم که این اصطلاحات رو از کجا یاد میگیره.باور کنید ما بهش یاد ندادیم.خجالت

من و یونا آماده بودیم و بابا سعید هنوز آماده نبود یونا به بابا سعیدش:لباس نپوشیدی؟ببین من پوشیدم.پی ین(پیراهن) پوشیدم .فلوار(شلوار) پوشیدم.

هر کس که زنگ میزنه چه در و چه تلفن با سرعت خودشو میرسونه و میگه کیه ؟کیه؟

تو خیابون و مغازه و ... هر کس رو میبینه میگه این کیه؟ما هم میگیم عمو است و خاله است و نینی یه و ... .

نرمش کردنش با بابا سعیدش هم خیلی ی ی ی دیدنیه .کلی میخندیم . با مزه نرمش میکنه و کارهای بابا سعیدشو تکرار میکنه.

گل پسرم دیگه کامل صحبت میکنه و دل ما رو برده و دیگه دلی برای من و بابا سعیدش نگذاشته.قلب

گل پسرم از دیروز حالش بده.خدای بزرگ کمک کن پسرم زود زود خوب شه.من طاقت دیدن یونای مریضم رو ندارم.خدای مهربان کاش به جای یونا من مریض بشم.نمیشه؟؟؟؟؟

متاسفانه وبلاگ پارمیدای نازنین برام باز نمیشه.لطفا اگه برای شما باز میشه لطف کنید بگید یه سر بیاد اینجا.ممنونم.

 مامان پارمیدا جون من پیغامتون رو به نیلو جان رسوندم.نیلو حالش خوبه و سخت درگیر درساشه.من هم نتونستم باهاش صحبت کنم و از طریق مرجان جون که لینکشو بالا گذاشتم با نیلو جان در ارتباطم.

تا بعد...بامن حرف نزن

 



موضوع مطلب :
شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ :: ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام  Glitter Graphics

پسرکم روز به روز دلبر تر و باهوشتر  میشه.اینقدر که نمیدونم با چه زبونی  خدا رو شکر کنم.وقتی که یونا به دنیا نیومده بود فقط میگفتم ای خدای مهربان به من یه بچه سالم و صالح و باهوش بده.و هیچوقت برای زیبایی یا جنسیت اون دعا نکردم واصلا برام مهم نبود.و حالا ای خدای بزرگ به خاطر اجابت دعایم با تمام وجود شکرت میکنم و به باز هم به جز سالم و صالح و باهوش بودن یونایم هیچ چیزی ازت نمیخوام.خدا رو شکر میکنم که یونا رو با یه قلب مهربان به من دادی.شکر میکنم که حسادت رو تو وجودش قرار ندادی و با وجود بچه بودنش و عشق فراوانش به من و بابا سعیدش وقتی بچه ای رو بغل میکنیم یه ذره ناراحت نمیشه و با لبخند نگاه میکنه و بچه رو ناز میکنه و میبوسه.ای خدای مهربون نعمت رو بر من تمام کردی.چگونه شکرت کنم؟فقط به من قوتی بده که بتونم این نعمت بزرگی رو که به من دادی قدردان باشم و براش مادری کنم.

  و یونای من :

 من به بابا سعید:راستی عمو مهرداد اینا اسم دخترشون  رو گذاشتن سوفیا.

 یونا:لوبیا.لوبیا بابا سعید از مغازه بخیه(بخره).لوبیا میخوام بوخوام(بخورم).

من و بابا سعید:تعجبخنده

بابا سعید با خستگی خیلی زیاااااد اوهاومد شام بخوره که...

 یونا خان طبق معمول ایستاده و در حال پرش و پشتک در حال خوردن نوشابه بود و لیوان از دستش افتاد و همه نوشابه ریخت روی بابا سعید.

فکر کنم میتونید درک کنید بابا سعید چه حالی داشت.فقط آروم گفت ای خدای مهربان.

و یونا: بابا سعید... بابا سعید ...اشکال ندایه(نداره).اشکال ندایه.

یونا به عروسک چرا: پسله خوبی باش.

من:پسرم اگه خوب باشی بعد از ظهر میریم بیرون...

 

یونا : پارک آقا خرگوشه تاب تاب عباسی سوسوله ...

من: آره پسرم برات هر چی دوست داشتی هم میخرم

یونا : لباس بخلی.کاکاوو بخلی.پی ین(پیراهن) بخلی...

یه شلوارک پوشوندمش که تا زیر زانو بود. میگه:مامانی این چیه؟

 من:شلواره پسرم

 یونا :شورته یا فلواره؟

من : تعجب

تو ماشین وقتی بابا سعیدش میخواد بره بیرون یه چیزی بگیره و برگرده میگه : بابا سعید منم بیام؟

 و اگه بابا سعید نخواد ببردش :

 یونا:هوا بده؟

براش خمیر آریا گرفتم.قبلیه که همه رنگاشو قاطی کرده بود.

  من: یونا خمیر آریا است دوست داری؟

 یونا: بیه. میخوام

بعد از خرید یونا : خمیر  خمیر  آریاااا...بخون

من : باشه پسرم خمیر بازی خمیر بازی آریا

یونا : بخون.دوباره بخون

موقع خمیر بازی:

یونا:این خمیر بازیه.خوردنی نیست.کاکاوو نیست.بعد خمیر رو آروم برد طرف دهانش و با لبخند شیطونش : بوخویم

یونا کیس کامپیوتر رو کشیده بود جلو و داشت از زیر میز بیرونش میاورد که رسیدم.

  من : یونااااا چیکار میکنی مامان میوفته رو پات.

 یونا : درستش کنم.

من : درسته پسرم نمیخواد شما زحمت بکشی

یونا : پیچ پیچی انبردست میخوام.درستش کنم.پیچ پیچی  بزرگ میخوام.

خیلی شبها یونا پیچ گوشتی به دست میخوابه.همش میگه انبردست چتش پیچ پیچی... و خیلی زیاد به ابزار علاقه داره.

موقعی که میرم دنبالش خونه پرستارش.

یونا : عفان(عرفان) ماچ ماچ .عفان بابای .فناز(فرناز) ماچ ماچ .فناز بابای و رو به من:عفان دوست دایم. فناز دوست دایم.

یونا وقتی از کنار مهد کودک یا مدرسه که دیواراشون رنگی است رد میشیم :مدسه.مدسست(مدرسه است).

من:دوست داری بری مدرسه پسرم.

یونا : بیه

من : دوست داری بری مدرسه چیکار کنی؟

یونا:تاب تاب عباسی کویم.سوسوره کویم.

یه بسته شکلات دستش بود و میگفت:یکی من.یکی باباسعید.یکی مامانی.یکی بابا جون.یکی مامان عاطی.

عکس عمو امید دستشه و این طرف و اون طرف که میندازه و یادش نیست کجا گذاشته میگه:عکس عمو امید تجاست؟

تلفن رو بر میداره وکلی صحبت میکنه بعد هم گوشی رو میده به من و میگه مامانی صحبت کن.

یونا : سیام عمو منشور(عمو منصور).خوبی؟چطویی؟سیام عمو رحیم. خوبی؟چطویی؟سیام عمو بیژن خوبی؟چطویی؟عمو منشور دوست دایم عمو رحیم دوست دایم.....(نمیدونم فلفل خان چه علاقه ای به شوهر خاله های من داره ) جالبه وسط صحبت کردنش میگه : دوبایه(دوباره) قط (قطع) شد.و گوشی رو نگاه میکنه.

داشتم براش پودر میزدم.پرسید:این چیه؟گفتم:این پودره.گفت:پودر نه .این تایده.

موقع برگشتن از اداره با ماشین اداره کنار راننده یه آب معدنی گذاشته بود.یونا:عمو آببه دایه.

من:آره پسرم.

یونا:بردایه

من:برداره چیکار کنه عزیزم؟

یونا:بوخویه(بخوره)

یه روزه دیگه و یه عمو راننده دیگه که کنارش کلمن آب گذاشته بود:

یونا: آببه میخوام.

از آب خودش بهش دادم.

یونا : این چیه؟

من:کلمن عموهه.

یونا:عمو آببه میخواد.

من:عمو شما آب مبخورید؟

عمو: ممنونم.کلمن توش آب و یخه اگه خواستید بردارید.

من:نه ممنونم از آب خودش بهش دادم.

چند لحظه بعد .یونا:عمو آببه میخواد.

عمو لیوانشو داد بهم و گفت : لطفا از آب یونا بریزید بخورم.میگن آب نطلبیده مراده.شاید مراده که یونا اینقدر اصرار داره من از آبش بخورم.و خورد و گفت به نیت اینکه همه دردها و غصه ها  آب بشه.

یونا : درد میکنه.

من:کجات درد میکنه ؟

یونا دستشو میذاره رو شکمش : ممک

یا میگه : سیم(سرم) درد میکنه یا دیم(دلم) درد میکنه.و یه بار هم گفت لپ لپم درد میکنه و لپشو نشونم میداد.

انگشت به دست میاد میگه:دستم بوییده(بریده). خون اومده.چبس بزنم و میره سراغ کمدی که چسب توشه.

وقتی تو آشپزخونه هستم و ظرفا میخوره به هم. یونا از بیرون آشپزخونه:مامانی شیکست؟

یه عالمه اسباب بازی داره و یه سریشو گذاشتم بالای کمدش و دستش بهشون نمیرسه میره پایین کمد و نگاهشون میکنه و به خودش میگه :تودومو(کدومو)میخوای؟

به ناخن گیر میگه ناخونا و به اتوبوس میگه اپوتوس و تو خیابون اتوبوس ها رو نشون میده .

پسرم کتاب حسنی رو چیکار کردی؟

یونا:پایش(پارش) کردم.می می نی بخون.

یونا در حال خمیر بازی بود.داشتم سیب زمینی تو غذا ساز میریختم و همیشه موقع استفاده از غذاساز آقا یونا میاد و میگه من درست کنم.أچی کنم.و مینشینه و برام دکمه رو میزنه...

 اومد و دکمه رو زد و یه دفعه دستشو نشون داد و گفت:دستم خمیریه.چطوری کنم؟

 اینقدر قشنگ با ترانه ها میخونه و سر تکون میده و م ی ر ق ص ه که دلم میخواد قورتش بدم.

 یونا در حال خوندن و رو به من: بخون

 من : چشم عزیزم من هم میخونم.

یونا : سرسری کن

من هم  آروم سرمو تکون تکون دادم.

یونا : تند تند

من : تعجب

وقتی بابا سعید از ماشین پیاده میشه:

 برف پاک کن و راهنما و چراغ و ...همه با هم روشن و خاموش میکنه و اینقدر بوق میزنه که بابا سعید با عجله کارشو انجام میده و میاد.بوق میزنه و با فریاد میگه : بابا سعیییید بیا... بابا سعییید بیا

یونا تو شلوغ پلوغی اتاقش  : این چیه؟

  من : کدوم پسرم؟

یونا : این .این چیه؟

بازم متوجه نمیشم : پسرم نمیدونم با چی هستی.

یونا : این. این شیره.این چیه؟

من : آها. این شیره پسرم(وروجک میدونه و میپرسه)

آهنگ خونه مادربزرگه و مدرسه موشها رو رو موبایلم دارم و یونا خیلی دوست داره.

 موقع خواب:

 یونا : الو مامانی بیارم.الو مامانی تجاست؟

و گوشیمو میاره.

یونا:خونه مادربزرگه بذار.

هنوز شروع نشده....

یونا:مدرسه موشها بذار.و برعکسش هم همینطور.

اون قسمت که میگه ب مثل بهار هچی هچی(عطسه)

یونا وسط به به خوردن و با لبخند به لب : هچی هچی

یونا : چش چش أدهی میخوام.

 بهش دفتر و مداد رنگی دادم .با مداد رنگی یا رفت.

یونا : بتشم

من: پسرم دفتر رو چرا برنداشتی مگه نمیخوای بکشی؟

یونا : رو دیوار بتشم.

من : تعجب

(با شرمندگیخجالت باید بگم که خونه هستی اینا هم رو  دیوار کلی خط کشید)

یونا : مامانی بتشم.

من : بیا رو کاغذ مامانی بکش.

دیروز هم ریحانه اومد باهاش بازی کنه و در حال بازی کردن بودن که  امیر حسین و ابوالفضل هم در زدن و اومدن و دیگه اتاق یونا دیدنیه انگار که زلزله اومده... .(ریحانه و ابوالفضل و امیر حسین همسایه هامون هستن و یونا خیلی دوستشون داره.البته یونا قربونش برم همه رو دوست داره مخصوصا بچه ها رو)

  بابا سعید بیرون کار داشت و میدونستم یونا بهانه باباشو میگیره و نمیذاره من کار کنم و ناهار فردا رو آماده کنم.سریع یه سوپ برای شامش گذاشتم و با بابا سعید رفتیم بیرون که برگشتیم ناهار فردا رو درست کنم و ... برگشتیم خونه و دیدیم که ای وااای برق قطع شده و ما ناهار نداریم.چراغ اضطراری رو آقا یونا زد زمین و از کار افتاد و با یه بدبختی تو تاریکی ناهار درست کردم .تا تمام شد برقها وصل شد.ساعت دوازده و نیم بود که من رفتم بخوابم و بیچاره بابا سعید که گیج خواب بود و خیلی هم خسته بود  دستش با تیغ غذاساز برید و یه عالمه خون اومدو الان پانسمان است. 

خواب من و بابا سعید خیلی خیلی کم شده.به زور میتونیم  حداکثر۴ ساعت تو شبانه روز بخوابیم. خیلی وقت کم میاریم.مخصوصا که ساعت کار من هم شده از شش ونیم دیگه ۴ ساعت که بخوابیم خدا رو شکر میکنیم.بین این  ۴ ساعت هم فلفل خان چند بار بیدار میشه و شیر و آب و ... .

   یونا : من مامان عاطی ام.

 من : شما مامان عاطی هستی؟

یونا : بیه

من : شما یونا هستی.

یونا : اوننا نه.من بابا جونم.

من:بله ه ه هتعجب

یونا : مورچه رفته.

من : کجا رفته پسرم؟

یونا : ادایه(اداره)

موقع بیرون رفتن موقعی که من روسری میپوشم میره برام یه روسری دیگه میاره و میگه مامانی اینو بپوش.و بعدش...

من بپوشم.اوننا بپوشه.مامانی من روسری بپوشم.و این هم روسری پوشیدنش:

یونا با روسری مامانی

اینم یونا و ریحانه در حال دیدن baby tv :

ای جانم که ریحانه رو نگاه میکنی

بمیرم برای لبخند قشنگت

فدای دقت کردنت

قربون ذوق کردنت



موضوع مطلب :
جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ :: ۸:۱٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

تو پست قبلی گفته بودم که یونا به پشت کامپیوتر دست زد و کامپیوتر روشن نمیشد و خلاصه من کلی تو این پلاک و دکمه ها دست زدم و بالاخره روشن شد و تو این گیر و دار که یونا خان هم تو دست و پام بود جای یه فیش رو اشتباهی زده بودم و بعد از اومدن بابا سعید از اداره:

بابا سعید:وااای این فیشه چرا اینجاست؟

من با نگاه به یونا:دیدی پسرم همه چیز رو ریختی به هم.

یونا در حالی که خونسرد با چشمهای گردپشت کامپیوتر و روی صندلی نشسته بود : بابا سعید ... بابا سعید  من کردم.  بابا سعید  من کردم.

قربونش برم من که گناه مامانشو گردن میگیره .

از بیرون اومده بودیم و یه وسیله برقی خریده بودیم و یونا کارتن به دست این طرف و اون طرف میبردش و براش خیلی سنگین بود ولی باز هم دست بردار نبود و کارتن رو بلند میکرد و میگفت:یا ابوفضل(ابوالفضل). دوباره از دستش میوفتاد و باز بلندش میکرد و میگفت:یا علی

خلاصه سر بلند کردن این کارتن خدا میدونه چند بار امام علی و ابوالفضل رو صدا کرد.

پسرکم امام علی و ابوالفضل پشت و پناهت باشن.

دیر وقت بود و بابا سعید داشت براش پیتزا میگرفت که بریم خونه بخوره,که با دو رفت به طرف پله برقی.منم رفتم پشت سرش و بردمش بالا(طبقه دوم پاساژ).اونجا هم که همش میپرسید این چیه؟این چیه؟یه چند تایی رو جواب دادم و گفتم:پسرم دیگه باید بریم پایین.بابا سعید تنهاست.یه روز دیگه با هم میاییم .من و شما و بابا سعید.

یونا:بابا سعید گناه داره؟

   من:   تعجب

تازه آشپزخونه رو تمیز کرده بودم که طبق معمول یه گوجه رو انداخت کف آشپزخونه و حسابی له کرد.با ناراحتی نگاهش کردم و گفتن دیگه مامانت نیستم
یونا:مامان ابوفضلی؟
جوابشو ندادم تا متوجه بشه ناراحتم.
یونا:سیام مامانی .خوبی ؟ چطویی؟
یونا:مامانی ...مامانی ... و با دو رفت پیش بابا سعید و به بابا سعیدش گفت:گوجه ریختم مامانی دعوا

رفتیم تو پارکینگ که بریم بیرون. بچه های آپارتمانمون داشتن بازی و بدو بدو میکردن .یونا امیر حسین(کلاس اول دبستان است) رو دید و با ابوالفضل اشتباهی گرفتش

یونا:ابوفضل سیام.خوبی؟چطویی ابوفضل؟

امیرحسین لبخند زد و با خجالت و بدون جواب با دو رفت.

عرشیا (پنج ساله)و ریحانه(پنج ساله) رو دید.

یونا:إه عرشیا.عرشیاست.سیام عرشیا خوبی؟نینانه سیام.خوبی نینانه؟چطویی؟

و باز هم پسر گلم جوابی نشنید و فقط بهش لبخند زدن.

قربونت برم که احوال پرسی گرم میکنی کوچولوی مامان.

بعد هم کلی باهاشون توپ بازی کرد.فلفلی مامان عاشق بچه هاست.
آخر هفته همش مهمونی بودیم.چهار شنبه من و یونا رفتیم خونه یکی از همکارای سابقم که نی نی کوچولوش ستاره تازه به دنیا اومده بود.یونا هم که دیگه کاری نبود که دلش خواسته باشه و انجام نداده باشه.کلی چراغ روشن و خاموش کرد.جارو کشید.میوه ها رو پخش کرد.وروجک با جارو تو تخت نی نی رو هم جارو زد.بیچاره مامان نی نی  حتما بعد از رفتن ما کلی بشور بشور کرده.

 و من هم که همش اینجوری بودم خجالت
وروجک اینقدر هم زبون میریزه که صاحبخونه رو میکنه طرفدار خودش و نمیذارن من بهش چیزی بگم و جلوشو بگیرم.یه عاله(خاله) عاله ای میکنه انگار یونا با عاله همکار بوده نه من.جالبه که یونا چهل روزه بوده که همکار من رو دیده تا اون روز که رفتیم خونشون.
پنج شنبه هم اولش با یونا(ببینید موهاشو بابایی سعیدش چه ژلی زدهقلب) رفتیم خونه خاله سمیه جون همکار بابا سعید که خیلی مهربون بود و یه عالمه عروسک داشت و یونا مشغول بود.البته به جز خرد کردن بسکوییت خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد.

 یونا و عروسکای خاله سمیه

و بعد بابا سعید اومد دنبالمون وبا بابا سعیدرفتیم خونه هستی اینا.اونجا هم که دیگه یونا زیادی احساس راحتی میکرد .از این به بعد هر جا خواستم برم یکی دو تا لامپ هم میذارم تو کیفم که اگه لامپای صاحبخونه بر اثر روشن و خاموش کردن توسط فلفل خان سوخت تقدیمشون کنم و شرمنده نشم.خونه هستی اینا هم هستی روی مبل میپرید و یونا بالای مبل چراغ روشن و خاموش میکرد.آقا یونا وسایل رو هم جمع میکرد و میبرد زیر کابینت تو آشپزخونه میگذاشت.

ولی خوشحالم که دیگه میتونه از خودش دفاع کنه .قبلا وقتی چیزی رو دوست داشت و هستی ازش میگرفت با لبخند هستی رو نگاه میکرد و هیچ نمیگفت ولی الان اون وسیله رو میگیره و میگه بده به من .بده به من.وروجک میگفت: عمو علی(بابای هستی) عمو علی.گفتم: مامانی با عمو علی چیکار داری؟گفت:عمو علی دستمو بشوره

تو ماشین داشتیم با بابا سعید صحبت میکردیم.یونا با صدای بلند:بابا سعید بابا سعید نانای بذار...بابا سعید آهنگ بذار...بابا سعید بابا سعید...آرش میخوام...کاوه بذار...بابا سعید گوم گوم گوم ته ته ته بذار...عمو سهیل بذار...
بابا سعید :پسرم داریم با مامانی صحبت میکنیم عزیزم.بذار صحبتمون تموم شه باشه.و بابا سعید یه کم براش اخم کرد.

یونا:بابا سعید گناه دارم
قربونت برم من پسرک خوش زبونم.

وقتی از کنار پارک رد میشیم و میدونه که نمیخواییم ببریمش پارک میگه:

...إه پارک...  پارکه... پارک تعطیله؟ ...بابا سعید هوا بده؟

یونا و هستیاینم حمل میز

درآوردن پایه میزهنوز گرفتارن

یونا رفته تو بوفه نشستهیونا و هستی تو بوفه

تا بعدبامن حرف نزن



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed