یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٩:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

دیروز که از اداره اومدیم مستقیم بردمش حمام.اومدیم بیرون بهانه به به گرفت و چشماش پر خواب بود.بهش به به دادم و خودم هم خوابم برد.یه هو چشمام رو وا کردم دیدم ده دقیقه ای خوابم برده و آقا یونا هم  پیشم نیست و کنار تخت ایستاده و مشغوله برای خودش.تا منو دید گفت:بیدار شدی؟سیاااام مامانی.خوبی؟چطویی؟

سرحال بودو خبری از خواب تو چشماش نبود.جوابشو دادم و بلند شدم ناهارمو گذاشتم گرم شه.لباسمو عوض کردم و غذامو کشیدم و هنوز لقمه رو نبرده بودم تو دهانم ....

یونا:بتهی(بستنی) یخی میخوام.

بهش دادم.گفت:نه بتهی یخی نیخوام.تاب تاب عباسی.تاب تاب عباسی میخوام.

گفتم باشه پسرم.سوار تاب کردمش و خودم هم نشستم کنارش که ناهارمو که دیگه طبق معمول یخ کرده بود و حوصله نداشتم دوباره گرمش کنم بخورم که...

یونا: اوفا(پلو) میخوام.

چون غذای خودم فلفل داشت نمیتونستم بهش بدم و رفتم غذای خودش رو گرم کردم.آخه یونا ظهر ناهارشو خونه پرستارش میخوره و من همیشه از میزان خوردنش از پرستارش میپرسم ولی گفتم شاید باز هم گرسنه شده باشه.غذاشو گرم کردم و دادم بهش دو تا لقمه خورد و گفت:به به میخوام.گفتم پسرم مامانی غذاشو بخوره بعد بریم به به بخوریم.

گریه و عصبانی که:به به ...به به میخوام

بردمش  و بهش به به دادم.ولی معلوم بود سیره و نمیتونه به به بخوره.باز بلند شد و اومد تو هال...

خلاصه غذا خوردن یا بهتره بگم نخوردن من پروژه ای است که هر روز هم تکرار میشه.

امروز به کامپیوتر دست زد و کامپیوترComputer روشن نمیشد.رفته بودم پشت میز و نگاه میکردم که چه بلایی سرش آورده...که:

یونا:مامانی.مامانی  تجایی؟

سرمو از پشت میز بیرون آوردم.

یونا:پیدا شدی مامانی.بیه(بله)؟

تو آشپزخونه بودم و داشت بستنی یخی میخورد.گفت:مامانی کار بد کردم.

نگاه کردم دیدم بستنی یخی یا رو ریخته رو فرش.

قربونش برم به نظر من این کارش در برابر کارهای دیگه اش اصلا بد نبود.

یخچال که براش کمد است و باید به زور بیاریمش کنار.میایسته و همه چیز رو یکی یکی اسم میبره و میگه میخوام و نمیخوره.

وقتی از سفر برگشتیم بهم گفت:مامانی هومن دیدی؟

هومن پسر خاله من است.گفتم: بله پسرم.

گفت:تغییر کرده

و من :تعجب

امروز که رفتم دنبالش خونه پرستارش بهم گفت:از اینا میخوام.

من:از کدوما پسرم؟

مامان جون پرستارش:الان برات میارم.خیار میخواد.میخواستم بهش بدم که شما اومدید دنبالش.

من:میرم خونه بهش میدم شما زحمت نکشید.

یونا:خیار میخوام.

خلاصه با یونای خیار به دست سوار ماشین شدیم.

یونا:عمو خیار بخوره.

آقای راننده:ممنونم شما بخور.من نمیخوام

یونا:مامانی گاز بزن.و خیار رو آنچنان برد تو دهانم که من مجبور شدم که یه گاز بزرگ بزنم.

من:خودت بخور عزیزم.

یونا:عمو خیار نمیخوره.

من:نه پسرم.شما بخور.

یونا:ممک (نمک)میخوام.

من:پسرم اینجا که نمک نداریم.رفتیم خونه بهت میدم.

یونا:خیار نیخوام.بییوون.و خیار رو انداخت از پنجره بیرون.

از کنار ماشین طالبی فروشی رد شدیم.

یونا:طایبی میخوام.(تو خونه لب به طالبی نمیزنه)

من:باشه پسرم بذار برسیم خونه همه چی بهت میدم.

همیشه وقتی براش غذا میارم:

یونا:دادوش میخوام.

و من دو تا قاشق میارم که یکیش دست یوناست و با یکیش هم بهش غذا میدم.

یونا:دادوشه دیگه میخوام.

من:پسرم قاشق که داری.

یونا:دادوشه بزرگ میخوام.

من:همین که دستته بزرگه.

یونا:کوچیک میخوام.

و دو تا قاشق ها رو دست میگیره.

یونا:غذا میخوام.

من:پسرم من که قاشق ندارم بهت غذا بدم.دو تا قاشقها رو که برداشتی.

یونا:میخوام.میخوام.غذا میخوام.

و حاضر هم نمیشه که یه قاشقشو به من بده تا برم و براش یه قاشق دیگه بیارم.

وقتی پشت تلفن هستم میگه:من صحبت کنم.مامانی مامانی من صحبت کنم.

اینم آقا یونا طبق معمول بالای صندلی و سر ظرفشویی.((قابل توجه عروس آینده مامان لیلی))

پسر زرنگ مامان

تا بعدبامن حرف نزن

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٩:٢٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیااااام
روز پنج شنبه من و مامانی رفتیم پیش مامان عاطی اینا و شنبه برگشتیم.مامانی یه کار اداری داشت ولی من کار اداری نداشتم و بهم خیلی خیلی خوش گذشت.طبق معمول به کسی نگفتیم داریم میاییم و فقط به دایی علی گفتیم ولی دایی علی به آننه کوچیک و بزرگ(خاله آنی و خاله نیلان )هم  گفته بود.مامان عاطی و بابا جون کلی ذوق زده شدن.
خیلی خوب بود و حیف که کم بود.همه(آله هاله(خاله هاله), مامان جون, آله زیبا, عمو شهیلزن دایی لیلا, دایی حشین(حسین),آله بهاره,داداشی ایمان,عمو بیژن,آله نگار و ...) اومدن پیشم ولی مامانی نمیدونم چی شده که تو عکس گرفتن تنبل شده.فکر بوتونم زیادی خسته است.
پسر دایی های مامانی پارسا و پوریا رو هم دیدم که که انگار دو تاییشون یکی بودن و بهشون میگفتن دو قلو .خیلی ازشون خوشم اومد و کلی با هم بازی  و شیطنت کردیم.

آروین توچولو پسر دایی رضا(دایی رضا پسر خاله مامان لیلی است)هم دیدم که ۴۰ روزش بود.کلی بوسیدمش و نازش کردم.

باباده(فاطمه)دختر عموم هم دیدم .اونم یه عاااالمه ماچ کردم.خجالت
کلی شیرین زبونی کردم و همه دوستم داشتن.

بتنی(بستنی) و کاکاوو و ... که دیگه جای خود رو داشت.
مامان عاطی جای بعضی وسایل رو عوض کرده بود و من همه رو گذاشتم سر جاشون مثل عید که اونجا بودیم.نمونه اش یه گلدونه کنار تلوزیون بود که عید یه جای دیگه بود و من بردمش گذاشتمش سر جاش.ماهی که تو عید برام گرفته بودن و تو حوضک بالکن بود بیچاره مرده بود و نبودش ولی من بازم میرفتم و براش تو آبش یخ مینداختم.مامان عاطی خیلی مهربونه و دوستم داره.حتی طوطیمو که رو شاخه درخت گذاشتم دست نزده بود و همونجا بود.میگه طوطی بچمه همونجا که گذاشته بذاریم باشه تا باز بیادپیشمون.تازه دستای کثیفمو که به شیشه تلوزیون میزنم تا مدتها بعد از رفتنم دلش نمیاد پاکشون کنه و میگه جای دستای بچمه.شانس نداشته بودم.مگرنه اگر پیش مامان عاطی اینا بودیم چقدر خوب بود و خوش میگذشت و مامان لیلی هم اینقدر خسته نمیشد.
راستی مامانی امروز خیلی خسته بود و نرفت ادایه(اداره)و من کلی خوش به حالم شد.
خدا رو شکر راحت شدم و دیگه صحبت موتونم.
یاد گرفتم اگه کسی رو نشناسم ازش میپرسم اسمت چیه؟
امروز هم نینانه (ریحانه)همسایه رو به روییمون اومد و با هم بازی کردیم.من بهش گفتم:نینانه چیزی میخوری؟و مامانی تازه یادش اومد که من مهمان دارم و ازمون پذیرایی کرد.مدلمه  باادبم.
یه عالمه شعر یاد گرفتم.السون و ولسون و ... .مامانی میخواد صدامو یا فیلمم رو بذایه(بذاره).لطف بوتونید براش آدرس یه سایت خوب بذارید تا  بذایه(بذاره).

در حال شستن ماشین آننهی بزرگ(خاله آنی)هستم:

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام Flower

 پسرکم هر روز روان تر و دلبر تر صحبت میکنه و باورم نمیشه که این همون یونا کوچولوی من است که اینقدر قشنگ حرف میزنه و من همیشه نگران بودم که نکنه دلش چیزی بخواد و نتونه به من بگه یا همش دلهره داشتم که نکنه گرمش یا سردش باشه.

موش کوچولوی مامان

 یونا:نشاشه(نشاسته) میخوام.

 من:دوست داری برات درست کنم؟

 یونا:بیه(بله).میخوام.

من:چشم پسرم.دیگه چی دوست داری برات درست کنم؟هر چی دوست داری بگو.

 یونا:اماتیز(اسمارتیز), کاکاوو, بتهی یخی(بستنی یخی)

 من:چشم گلم.برات درست میکنم.

براش سیب زمینی درست کرده بودم:

یونا:سیب زیینی درس (درست)کردی؟بیه(بله)؟

 من:آره پسرم درست کردم.

یونا:سس زدی؟بیه؟

 من:آره گلم سس هم زدم.

یونا:baby chef شوشن(روشن)کردی؟بیه؟

 من:آره پسرم .برات تلوزیون روشن کردم که baby chef ببینی.

اون روز دیدم تو اتاق داره دستاشو میبره بالا تا کنار گوشش و بعد میره به رکوع و سجده..قربونش برم من داشت نماز میخوند.

یونا نصفه شب همش غلط میزدوراحت نبود و تو خواب ناله میکرد.بهش آب دادم شیر دادم پمپرزشو عوض کردم بازم نمیتونست راحت بخوابه.چشمهاش بسته بود و خواب بود ولی بیقرار بود .به بابا سعیدش گفتم شاید دلش درد میکنه.بهش آبجوش نبات بدیم.جند لحظه بعد از اینکه خوردن آب جوش نباتش تمام شد چشماشو وا کرد و با لبخند نشست و به شیشه اش که روی میز توالت بود اشاره کرد و گفت:این چیه؟

 گفتم:بخواب پسرم.این شیشه است.

 گفت:آبو أبابه؟(آبجوش نباته)

 فکر کنم از ساعت دو تا سه و نیم ما گرفتار بودیم تا آقا یونا به زور خوابش برد.و نصفه شبی کلی درخواستی شعر داد و خودش خوند و روی پا تکونش دادم و به به خورد و گفت شیر میخوام و شیر خورد و ...تا چشمای قشنگش رفت روی هم و خوابش برد.قربونت برم پسرکم که خواب رو دوست نداری عروسک کوچولوی سخن گوی من.

 اینم اسامی که یونا بابا سعید رو صدا میزنه:

 بابا سعید, بابایی ,بابا جون ,سعود ,سعودی, سعید جون ,آگا سعید.

من:پسرم دوست داری برات تولد بگیرم؟

یونا:عاه

من:بگو بله پسرم

یونا:بیه

 یونا:کیک بخییم(بخریم)

 من:آره عزیزم

یونا:باکومبا(بادکنک)بخییمBalloons

 من:آره عزیزم برات بادکنک هم میخریو و میزنیم  میزنیم.

 من:وقتی رو کیک شمع زدیم,یونا چیکار میکنه؟

 یونا:فوت میکنه.(و فوت میکنه)

من:آره عروسکم.

یونا:پپید, پپید, پپیدت مبایک     پپید پپید پپیدت مبایک(تولد تولد تولدت مبارک)

 کتاب می می نی حالا تمیزترینی رو اینجوری میخونه: می می نی نازه.می می نی آبابا چوبی(آبنبات چوبی)خییده(خریده).می می نی آکال(آشغال)بنداز.

 یونا در حال خوردن بستنی یخی دهان المو بیچاره رو با خشونت باز کرده و بهش میگه:المودهان باز.بتهی یخی بخور.

یونا عاشق ابزار است و به هر بهانه ای (انداختن باتری روی المو, اتیس و ...)میکشوندمون سر کمدی که ابزار توشه.از ابزارهای اسباب بازیش هم خوشش نمیاد.بابا سعیدش یه سری ابزار دستش بود و از بیرون اومد.

یونا:بابا سعید همه چی داری؟پیچ پیچی(پیچ گوشتی)داری؟أمبودست(انبردست)داری؟چکش داری؟

 این روزها یونا رو همش بالای صندلی میبینیم و پسرم هر جایی میره صندلی رو هم با خودش میبره.تو حمام, آشپزخونه, لبه اپن و ... .

 

اون روز داشتم ظرف میشستم با صندلی اومد و کنارم روی صندلی ایستاد و پا به پای من ظرف شست.و از اون روزخوشش اومده و همش بالای صندلی است و سر ظرفشویی ایستاده و میگه میخوام ظرف بشووم.همچین با اسکاچ ظرف میشوره که دیگه باید بیخیال ماشین ظرفشویی بشم.امروزهم رفت و اسکاچ رو برداشت و با اسکاچ پر از کف تمام زندگی (صندلی ,فرش, کف آشپزخونه و ...)رو کفی کرد و به قول خودش بشووم تمیز کنم.

 همش در حال ریخت و پاشه این گل پسرم.دیشب در فاصله خیلی کم نمکهای نمک پاش رو روی فرش خالی کرد و بعد هم حسابی نمکها رو پخش کرد و یه کیک کامل رو هم روی مبل خرد کرد و حسابی تر پخش کرد.من و بابا سعید هم هیچ نگفتیم.چرا؟برای اینکه هر جوری تا حالا خواستیم به یونا یاد بدیم نشده و اینقدر خسته بودیم که زبونمون نمیچرخید.یونا هم که دید ما چیزی نمیگیم گفت:مامانی نگاه کن.مامانی مامانی نگاه کن.

 من:

 یونا:بابا سعید نگاه.نگاه کن.

باباسعید:

 یونا در حالی که میزد پشت دستش:واااای وااای (و به کار خرابی یاش نگاه میکرد)

من:کی اینکارو کرده؟

 یونا:اوننا(یونا)

میره بالای صندلی و آیفون رو بر میداره و صدای بچه ها رو که از تو کوچه میشنوه میگه:سیام بچه ها؟نی نی یا خوبین؟

 اصلا دوست نداره برم پشت تلفن و اینقدر بلند بلند صحبت میکنه و صدام میزنه که نمیدونم دارم چی میگم و چی میشنوم.داشتم با سمی زن عموی یونا صحبت میکردم و میگفتم:فاطمه بیدار شد؟

 یونا:باباده(فاطمه)بیدار شد؟دوخخه باباده ایناش.و با دو رفت دوچرخه فاطمه رو که خاله سمی بهش داده بود نشون داد. دوچرخه خودش رو نشون میده و میگه دوخخه اونا.دوچرخه فاطمه رو نشون میده و میگه دوخخه باباده. راستی دوچرخه ها رو هم در اکثر مواقع به عنوان سه پایه میذاره زیر پاهاش و میره بالا.بچه ام دوست داره همش بالا باشه.

صبح زود قبل از اینکه برم اداره تو کوچه داشت گنجشکایی رو که روی زمین بودن رو نگاه میکرد که یه ماشین رد شد,گفت:رو گنجشکا نیه(نره)

وقتی گرفتار کار خونه هستم و یه هو پام روی چیزی میره یا دستم به جایی میخوره که قیافه ام عوض میشه و عکس العمل نشون میدم میگه:مامانی دستت برید؟

 رفته بودیم میوه بگیریم همه میوه ها رو نشون میداد و اسمشون رو میگفت:این چیه؟إندونست(هندونه است).این چیه؟خیاره ,هبیجه(هویجه) ...تا رسید به سیب زمینی.مامانی این چیه؟

 گفتم :مامانی نمیدونی این چیه؟(این همونه که همه جای خونه ما دیده میشه.فکر کنم آخرش تو خونمون سبز بشه)

 گفت:این چیه؟سیب زمینیهههه.

 قربونت برم من پسرک سیب زمینی دوستم.

 شعر ها رو روز به روز کامل تر میخونه: تاب تاب عباسی. خدا منو نندازی. اگه بندا بندازی...

 از خونه پرستارش که آوردمش میگه:مامانی عمو مهدی(پسر پرستارش)درس میخونه.

 وقتی میخواد براش در یه چیزی رو وا کنیم میگه:درشو باز تن.

 پسرم کاربرد ببخشید و مرسی رو بلده و خیلی قشنگ تو جملاتش استفاده میکنه.وقتی چیزی بهش میدیم میگه مرسی.وقتی میخواد رد شه و سر راهش هستیم میگه: مامانی یا بابا سعید بویو اونبر(برو اونور) و وقتی میریم کنارمیگه:ببخشید اون روز هم اومد روی مبل و بابا سعیدش مجبور شد از روی مبل بلند شه به بابا سعیدش گفت:بابایی ببخشید

 تا براش غذا میاریم میگه دادوش(قاشق) بیار.دادوش میخوام. اگر از غذایی خوشش بیاد و خیلی هم گرسنه باشه.هر لقمه ای که بهش میدم اشاره به ظرف غذا میکنه و میگه میخوام.

 دوشنبه هم بردمش پارک ولی دوربینPhotographer شارژ نداشت و ازش عکس نگرفتم.دوربین موبایلم هم که سرما خورده و باید ببرمش دکتر.روزی که یونا رو بردیم مثلا باغ وحش یونا گرفتار شیطنت بود منم در آبشو نبسته گذاشتم توی کیفم و همه آبها ریخت و موبایل نازنینم سرما خورد.خدا کنه درست شه آخه خیلی دوستش دارم.

پله برقی خیلی دوست داره و وقتی جایی بریم که پله برقی باشه با بابا سعیدش کلی بالا و پایین میکنن.

آب بازی خیلی دوست داره و تقریبا همیشه با بابا سعیدش میره حمام و باید به زور از حمام بیاریمش بیرون.میگه تشت آب بازی ی ی  و کلی اسباب بازی هم جمع میکنه و با خودش میبره تو حمام.موقع بالکن شستن هم کلی کیف میکنه و میگه اوننا بشووه و آب میریزه و تی میکشه.

اینم از پسر گل مامان. قربونت برم من که بزرگ شدی پسرکم.خدای مهربون شکرت

تا بعد



موضوع مطلب :
جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام 

وقتی صداش میزنم یونا میگه : چیه ؟مامانی چیه؟
خیلی به baby tv علاقه داره و با دقت نگاه میکنه و همه چیزهایی که میبینه میگه(پوانه(پروانه) ,گلFlower ,اوپ(توپ) و...) و کلمات رو تکرار میکنه(one ...two ...)و میخونه:
 baby chef baby chef baby baby baby chef
داشت یه جوجو رو نشون میداد که لوازم موسیقی(ارگ و جاز و ...) رو آموزش میداد.یونا گفت : جوجو .مامانی این چیه؟
گفتم وسایل نانای کردنه مامانی.

یونا:این چیه؟

من:این فلوته.
یونا:فلوته
من:اینم  ویولونه .گیتاره
یونا:گیتاره

من : اینم ارگه
یونا: ارگه.مثل عمو سهیل
من خیلی تعجب کردم.جالبه که یونا عید رفته پیش عمو سهیل و ارگشو دیده و جالبه عمو سهیل بقیه وسایل رو داره ولی تو ارگ استاده و برای یونا ارگ زده.قربونت برم من اکیو سان مادر
تو فروشگاه یه پسر کوچولو رو دیده که فکر کنم یکسالی از خودش بزرگتر بود و خجالتی هم به نظر میرسید.به پسر کوچولوهه گفت:نی نی سیاام.چطویی نی نی ؟
خیلی به اعضا بدن دقت میکنه و برای خودش تکرار میکنه.عروسکاش یا بچه ها یا عکس تو کتاب رو که میبینه به چشمشون اشاره میکنه و میگه:این چیه؟ چششه(چشمشه).به گوش اشاره میکنه و میگه گوشه.پا... دست و ... .
چهارشنبه بردیمش باغ وحش که متاسفانه حیوانات رو برده بودن و باغ وحش به مجتمع تفریحی تبدیل شده بود.یه خورده بازی کرد و اومدیم خونه و وروجک تا دو و نیم با گریه خوابوندیمش.میگفت قوباغه بذار.تاب تاب عباسی میخوام و دوست داشت بازی کنه و نخوابه.

عمر و نفس و همه چیز مامان

از برگ گل نازکترم

قند عسلم

گل پسرم

شیطون بلا دستش به هر چیزی که نمیرسه صندلی میذاره و میره بالای صندلی .کلیدزیر تلوزیونی رو گذاشتیم بالای تلوزیون که دستش نرسه.صندلی میذاره میره بالا کلید رو بر میداره و زیر تلوزیونی رو باز میکنه و میگه درست شد.مامانی درست شد. و میره سراغ فیلمها.خلاصه با صندلی دست نیافتنی ها برای یونادست یافتنی میشود.چسبونکی های روی یخچال و فریزر وسایل روی کابینت و اپن و ...
فکر میکنید چراغ های خونه ما روزی چند بار خاموش و روشن میشود؟

یونا:چغاغا خاموش.چغاغا روشن.

و اینکه ما اسباب کشی نداریم.این آقایوناست که  علاقه به جابه جا کردن وسایل دارد.بردن سبد سیب زمینی به اتاق و تمیز کردنشون با دستمال.قربونت برم من شما اینقدر که به سیب زمینی یا علاقه داری من تا میخرم با مایع ظرفشویی میشورم و خشکشون میکنم تا دست شما کثیف نشه.

ای جان مادر

تا زدن فرشها و حمل صندلی و بردن سبد سیب زمینی از آشپزخونه به اتاق و از اتاق به پذیرایی و ... .

فلفل ریز مامان خسته نباشی

خدا قوت پسرم

گل پسرم سی دی یا رو ده تا با هم میذاره تو درایو ببینید:

 



سر سفره داشتم بهش غذا میدادم:
بابا سعید به من:بخور من  به یونا غذا میدم.
یونا:مامانی بوخور.
من:چشم پسرم  میخورم.و لقمه رو بردم به طرف  دهانش.
یونا:نه نه. مامانی نه.مامانی بوخور.
بابا سعید:من بهت بدم پسرم؟
یونا:عاه.بابایی بده.مامانی بوخور.
و از دست بابا سعیدش  غذا شو خورد.
قربون پسرم برم که اینقدر مهربونه و به فکر مامانشه.
یونا و بابا سعید از بیرون اومدن  و یونا دو تا آبنبات چوبی دستش بود یکیشو داد به من و گفت:مامانی بیا بوخور.آبابا چوبی خییدم(خریدم).
من:برای من گرفتی گلم.مرسی دستت درد نکنه.
یونا:مامانی خییدم.بوخور
اومده بود تو بالکن و نمیذاشت به کارم برسم گفتم:پسرم اگه پسر خوبی باشی  صندلیتو میارم تو بالکن غذا بخوری.
یونا:غذا بوخووم .أچی بیار غذا بوخووم.
صندلیشو آوردم و چند لحظه بعد:
یونا:مامانی مامانی بیا.
من: چیه پسرم؟
بله... آقا یونا با یه دستش خونشو و با یه دستش استخر پر از توپشو کشون کشون کشیده بود و میخواست به زور از در بالکن رد شه و بیاردشون تو بالکن.
اینم چندتا از شعرهای یونا:
یونا:تاب تاب عباااااسی اگه بندا بندازی تو بغل بابا سعید تو بغل  مامانی  توبغل باباگوم  تو بغل مامان عاطی.
به شعر پروانه شایسته میگه جوجو بخون و تو baby tvمراحل تشکیل پروانه و کرم ابریشم رو دیده و موقع این شعر که میشه بال بال میزنه بعد انگشتشو مثل کرم تکون میده و براش میخونیم : پروانه شایسته پر میزنه
یونا:آهسته
ما:پراشو جمع میکنه
یونا:از بچه ها میتسه(میترسه)
ما:بیا بیا منم من ...من ؟
یونا: خوشگیم (منظورش یونای خوشگلم من است)

 

شعر حسنی:
ما:توی دل شلمرود حسنی تک و تنها بود ...تنها روی سه پایه نشسته بود تو
یونا :سایه...حسنی أچی
یونا:حسنی حموم نیام نیام(انگشتش و سرشو اینقدر خوشگل  تکون میده)
 ما:دستمال من زیر درخت؟

یونا: آبالو گم شهه(آلبالو گم شده).

ما:سواد داری؟
یونا:نچ نچ (با دهانش صدا در میاره)
ما:بیسوادی؟
یونا:نچ نچ(با دهانش صدا در میاره)
یونا:پس تو گل هشتی(پس تو گل من هستی).
خونه مادر بزرگه:
یونا:مامان بزرگ مامان بزرگ تجایی؟تجایی؟نی نی یا نی نی یا تجایی ؟تجایی؟
کلاغها پر:
یونا:کلاغا پر.گچیشکا(گنجیشکا)پر.عشیا(عرشیا)رو.نی نی یا رو...(دستشو هم رو و پر میکنه)
لی لی لی لی حوضک:
یونا : قیلی قیلی قوضک.اتاد(افتاد)...و انگشتاشو یکی یکی میخوابونه و آخرش شصتشو تکون میده.
داستانهای کتابهاش و شعرها رو  همه میدونه و رو عکساش توضیح میده.فقط نمیدونم  چرا با اینکه خیلی هم دوستشون داره و به شعر علاقه منده کتاباشو پاره میکنه .همش میگه بخون.شعردیگه بخون(یعنی یه شعر دیگه بخون)

رفته بودم دنبالش خونه پرستارش و داشتیم با هم صحبت میکردیم:

من:بازی کردی مامانی؟

یونا:عاه.عفان(عرفان).فناز(فرناز).مامان جون.عمو جون.عمو مهدی

من:آفرین پسرم.پسر خوبی بودی؟به چیزهای خطرناک دست نزدی؟

یونا:چاقو.کیچی(قیچی)

من:قربونت برم من که میدونی اینا خطرناکن.

چیزهایی که میدونه چی هستن و روزی هزار بار اسمشون رومیاره بازم میپرسه این چیه؟

یونا:مامانی این چیه؟کیکه؟

من:آره پسرم

یونا:این چیه؟

من:بستنی یخیه پسرم.

یونا:بستنی یخیه؟

من:آره پسرم

یونا:این چیه:آبابا چوبیه؟

من:آره پسرم.

یونا:آبابا باز بتون(BATON).

یونا:مامانی نشاشه(نشاسته)میخوام.

من:الان درست میکنم پسرم.....شیر بریزیم.بعد نشاسته میریزیم توش...

یونا:شیر نشاشه بییز توش.

من:آره پسرم

وقتی بابا سعیدش کاری داره و میخواد بره بیرون که نمیتونه با خودش ببردش  یونا میگه:بابا سعید هوا بده؟

شبها آسمون رو نگاه میکنه و میگه ماه ...ستایه(ستاره) و بهمون نشون میده.

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
وروجک دیگه سوژه کم آورده و علاوه بر جابه جایی و حمل و نقل وسایل آشپزخونه و کابینت و اسباب بازی یاش و ... به چیزهایی گیر میده مثل فرش و قالیچه.زورش هم نمیرسه که بلندشون کنه گریه میکنه و صدا میزنه مامانی بیا مامانی بیا و در حالیکه گوشه قالیچه تو دستشه و میکشه از من کمک میخواد.قالیچه رو با هم از پذیرایی بردیم تو اتاق و رفت سراغ فرش.برای فرش دیگه شرمنده پسرم شدم و باید کارگر استخدام کنم تا به پسرکم کمک کنه.
دیشب جعبه کاهوچویی قطارشو برداشته و صندلی رو کشون کشون آورده وسط هال و رفته بالاش ایستاده و میخواد جعبه رو بذاره بالای گچ بری سقف.نه اینکه قدش نمیرسه عصبی میشه و به من و بابا سعیدش میگه که براش بذاریمش رو سقف.خودش هم کلی تلاش کردو جعبه رو پرت میکرد بالا و جعبه میومد پایین رو سر من و بابا سعید.میگفت مامانی بده.جعبه رو از دستمون میگرفت و دوباره تلاش میکرد.حالا چه انگیزه ای از این کارش داشت خدا داند.ناگفته نماند که بابا سعیدش یکساعت قبلش رفت بالای صندلی و چراغ بالکن رونصب کرد.
شعر عروسک قصه من با صدای یونا:عروسک ناااز شب شد یایا(لالا) کن.روز شد یایا کن.عروسک نااااز شب شد یایا کن روز شد یایا کن.
طبق معمول هر شب ساعت دوازده و نیم  به بعد  در حالی که هیچ اثر خواب آلودگی در چشم های یونا مشاهده نمیشه:
من:یونا پسرم دیگه بریم بخوابیم.
یونا:نی نی یا   یایا(لالا)
من:آره پسرم
یونا:عشیاااا(عرشیا)نینانه(ریحانه)
من:آره پسرم همشون خوابیدن
یونا:آپوهی ی ی
من:آره ابوالفضل هم خوابه
یونا:ابوفضل خوابه
من:آره پسرم فقط شما بیدارید.همه همسایه ها خوابیدن.

یاد گرفته در خونه رو وا میکنه و باید همیشه در رو قفل کنیم.دیروز در رو وا کرده و میگه:مامان عاطی تجایی؟(کجایی)؟بابا گوم تجایی؟
گفتم:مامان عاطی و  باباجون نیستن پسرم.
گفت:مامان عاطی بابا جون نیستن.
پسرکم تقریبا همه کلمات رو میتونه درست تلفظ کنه ولی انگار بعضی کلمات با تلفظ خودش براش یه عادت شده.

 

اومده تو آشپزونه میگه:مامانی مخه موخ خوام.معنیشو میدونید؟یعنی تخم مرغ میخوام.این جمله رو اینقدر با مزه میگه که دلم میخواد قورتش بدم.
هر چیزی تو خونه ما گم میشه باید سراغشو از آقا یونا گرفت:
بابا سعید:یونا پسرم گوشی تلفن کجاست؟
یونا:عمو سجاد سیام(سلام)چطویی؟خوبی؟
وروجک میدونه بابا سعیدش میخواد به عمو سجاد زنگ بزنه.
تلوزیون داشت نوید و امید پخش میکرد و یونا در اوج شیطنت بود.برای اینکه حواسش پرت بشه و لااقل یه لحظه آروم بشه گفتم:یونا مامانی بیا نوید و امید
یونا:إه عمو امیده.عمو امید سیااام(فکر کنم پسرم منظورش عمو امید شوهر دختر خاله ام بود.البته از آهنگ های نوید و امید هم خوشش میاد.نمیدونم والله این وروجک هزار تا علامت سواله)


به خاله میگه آله ولی بعضی وقتها یادش میره و به خاله میگه عمو.داشت تعریف میکرد:عمو سحر ایجا ...
من:عمه سحر رو میگی پسرم؟یاد عمه سحرت افتادی؟
یونا:عمو سحر ایجا (اینجا)أچی اوجا(اونجا) اتاگه(اتاقه) لالا.و به مبل و اتاق اشاره میکرد.
من:قربونت برم من خاله سحر مامان سپهر رو میگی؟
یونا:عا ها.پپهر نازه.
فلفل منظورش خاله سحر مامان سپهر و حسین  بود و با اشاره  به جایی که خاله سحر مینشست و میخوابید  به  من فهموند  که منظورش کیه.
افرادی که به خانه ما تشریف میاورید مراقب باشید که علاوه بر صحبتهای شما محل نشستن و خوابیدن و ... شما هم توسط آقا یونا ضبط و پخش میشود.


هنوز موقعی که شعر شنبه یکشنبه میخونه یا براش میخونیم میگه مامان دیا(دریا) و میگه دیا دسشویی په په و به دمپایی که داده دریا بپوشه و با اون بره دستویی میگه دمپایی دیا.و دیگر وارد جزییات نمیشم.این فلفل خان ماشالله نمره ضبط و پخشش بیسته.(دریا دختر دوست گلم نسترن جون است که اهواز نیستن و زمستون اومدن اینجا و یونا از اون موقع تا حالا ندیدتشون)


چند وقت پیش یکی از راننده های اداره تو ماشینش کلمن  آب گذاشته بود.
یونا:این چیه؟
من:کلمن مامانی
یونا با تعجب:کومن.و دوباره:این چیه؟
من:پسرم کلمنه.عمو توش آب کرده که تشنه شد بخوره.
یونا:آببه میخوام(و اشاره به کلمن)
من:پسرم بیا از آب خودت بهت بدم.و از کیفش بهش آب دادم.
یونا:آببه عمو میخوام.
بلاخره سرشو گرم کردم تا از کلمن و آب توش دست برداره .آخه من آب تسویه یا آب معدنی به یونا میدم .
تا امروز باز با همون ماشین اومدیم و یونا کلمن رو دید.
یونا:مامانی این چیه؟
من:کلمن است پسرم.
یونا:کومن آببه توش.
من:قربونت برم من که یادته.
یونا:آببه میخوام.
من:الان از آب خودت میدم بهت و ... کلمن عمو راننده هم برای ما داستای شده.

تمرینات پرش و پشتک همچنان ادامه دارد.زمان زیادی به قهرمانی فلفل خان در رشته های مذکور باقی نمانده.منو بابا سعید هم تشک فلفل خان هستیم.بله دیگه این است فرزند سالاری.
میره روی صندلی و خرگوشه رو از بالا پرت میکنه و میگه:خرگوشه پشتک
چهار پنج  پرش(از روی مبل یا هر ارتفاعی که فکر میکنید میپره)
چهار پنج پشتک ...

ای جااااان


 از crazy frog خوشش اومده و همش  میره پشت کامپیوتر و میگه قوباغه میخوام.قوباغه بذار.نگاه میکنه و تمام که میشه میگه میخوام میخوام.باهاش میخونه دینگ دینگ


این روزها همش میگه نکن.مامانی نکن بابایی نکن.گوشی رو میدم صحبت کنه میگه نکن.
براش جلو tvپتو و بالش گذاشته بودم دراز بکشه baby tvببینه .دیدم إلمو و اتیس بیچاره روگرفته و میگه.المو نکن.اتیس نکن.المو لالا تن.اتیس لالا تن(کن).و دوتاشون رو خوابوند و پتو هم کشید روشون و اومد پیشم و گفت : مامانی المو اتیس لالا
جالبه که میخوابوند و بلندشون میکرد یعنی اونا نمیخوابن و دارن بلند میشن و  داشت به زور میخوابوندشون و نکن روبا عصبانیت میگفت که کسی خبر نداشته باشه فکر میکنه ما اینجوری با  خودش  رفتار میکنیم.خداییش هم من و هم بابا سعیدش کمبود خواب داریم.من که از خستگی و بیخوابی زیر چشمهام گود نشسته وچروک افتاده.

جانم به فدای تو پسرکم


پسرکم من و بابایی در خدمتیم.همه اینا به فدای یک خنده قشنگت و صحبتهای شیرینت.دوستت داریم خیلی زیاااااد

تا بعد



موضوع مطلب :
شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٥:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 با سلام

آقا یونا این روزها عاشق تابش شده.میره تابشو میبوسه و میگه تاب تاب عباسی.و باید هلش بدیم و شعر بخونیم.
یکی از شعرهای مورد علاقه اش هم یه روزی آقا خرگوشه با اجرای نمایش است.
بازیگران :
مامان لیلی در نقش راوی و مامان موشه و عروسک گردان.
بابا سعید کارگردان و تکان دهنده تاب.
یونا و عروسک خوکpig در نقش موشه.
خانم خرگوش بادی در نقش آقا خرگوشه.
مامان لیلی در حال راه بردن خرگوشه به طرف یونا(موش هم تو بغل یونا) :
 یه روز آقا خرگوشه    اومد دمه خونه موشه
 موشه دوید تو سوراخ    خرگوشه گفت:                                             
یونا : آخ
مامان لیلی با صدای خرگوش :
وایسا جونم کارت دارم  من خرگوشی بی آزارم
کاریت ندارم
مامان لیلی :
مادر موشه عاقل بود   زنی باهوش و کامل بود
نگاهی کرد به مهمون(مامان لیلی به خرگوشه نگاه میکنه و نازیش میکنه و بغلش میکنه)   گفت به بچه موش:
نترس جونم اون مهمونه  خیلی خوب و مهربونه
زود برو به اون سلام کن بیارش خونه.
و خرگوشه میره به یونا و موش سلام میکنه :سلام سلام و میره تو بغل یونا.
یونا عاشق این نمایشه.قربونش برم چشماش گرد میشه و با دقت گوش میکنه و تا مینشینه روی تاب میگه موشه ه ه آقا خرگوشه میخوام.و موشه رو بغل میکنه و میگه موشه
اینجا أچی.

وقتی رو تاب سر میخوره و میاد جلو میگه عقبتر که ببریمش عقب.

یونا و موش و خرگوش

یونا و موش و خرگوش

اینم چند تا مکالمه از نوع یونا فلفلی:
یونا : آبابا خییدم.بتهی خییدم.(آبنبات و بستنی خریدم)
بابا سعید : از کجا خریدی پسرم؟
یونا : عمو ژژا(عمو رضا سوپری سر کوچمون)

نفسم

یونا به بابا سعید : پسیم پسیم بیا(پسرم پسرم بیا)

شیطون مامان

 میره لباسشو میاره و میگه: این پیینه (پیراهنه)میخوام.بعد که تنش میکنیم میگه اینا تمیزه.

قربونت برم که لباستو خودت انتخاب میکنی

یونا : بابا گوم مامان عاطی میخوام.آننهی میخوام.
بابا سعید : پسرم پس چرا تلفنon the phone میزنن باهاشون صحبت نمیکنی و میگی نه نه.
یونا به سرعت در حالی که دستشو مدل گوشی گذاشته رو گوششcall me : أیو سیام خوبی؟چطویی؟(الو سلام خوبی؟چطوری؟)



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٦:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
امروز دوازده اردیبهشت و تولد یکسالگی وبلاگ یونای من است.


  

پسرکم این وبلاگ ثبت خاطرات زیبای بزرگ شدن شما گل پسرم است که همه زندگی من و بابا سعید هستی.امیدوارم که خدای مهربون به من این توان رو بده که بتونم لحظه به لحظه بزرگ شدن امید زندگیمو ثبت کنم و انشالله که همیشه پستهای این وبلاگ سلامتی و موفقیت و پیشرفت شما پسر گلم باشه تا روزی که این وبلاگ رو به خودت تحویل بدم.
در اینجا لازم است  که از آرزو جون مامان آرش وروجک که به من این اعتماد رو برای راه اندازی این وبلاگ  و کمک در ثبت و تولد اون داد تشکر کنم.من همیشه وبلاگهای نی نی یای نازنازی و مامانای مهربون رو میخوندم ولی اعتماد نمیکردم که خاطرات پسرکم رو ثبت کنم.حتی چندین بار بابا سعید  پیشنهادشو بهم داد اما چیزی شبیه ترس یا عدم اعتماد به این دنیای مجازی باعث میشد که از این کار صرفنظر کنم.تا اینکه در چنین روزی تو وبلاگ آرش  وروجک بودم و با آرزو جون چت می کردم و این ترس یا تردید در من کم رنگ شد  و با کمک آرزو جون وبلاگ یونای من متولد شد و با کمک  و یاری بابا سعید  تا به امروز باوبلاگ  یونای من  خدمت شما هستیم.
و خوشحالم که توی این یکسال دوستای خوبی پیدا کردم  و از همشون ممنونم که مرتب به من و یونا سر میزنن و در شادیهای ما شریک هستن و در حل مشکلات ما رو یاری میکنن.امیدوارم که ما هم بتونیم براشون دوستای خوبی باشیم.

 

و امروز روز معلمهای مهربون و زحمتکش است.

روز معلم مبارک


روز معلم رو به مامان و بابای عزیزم,خاله زیبای گلم,خاله زهره نازنینم,عمو بیژن مهربونم,سحر خانم گل عمه یونا,مامان جون پرستار یونا,مامان نازگل جون و همه معلمهای خوب و فداکار تبریک میگم.اینم کادوی یونا برای مامان جون پرستارش:

روز معلم های مهربون و زحمتکش مبارک

 آورده اند که اسکندر به معلّم خویش احترام بسیاری می گذاشت. از او پرسیدند: چرا معلّم خود را بیش از پدر تعظیم و احترام می کنی؟ گفت: به سبب آن که پدرم، مرا از عالم ملکوت به زمین آورده و استاد، مرا از زمین به آسمان برده است.

برم سراغ گل پسرم:
وقتی میرم دنبالش خونه پرستارش از پشت در صدامو که میشنوه میگه سیام مامانی.خوبی؟ و به مامان جون(پرستارش) میگه: مامانیه.
و من پشت در دلم غش میره براش و دوست دارم در زود وا شه و این نفس رو بگیرم بغل و هزارها بار ببوسمش.و تا من رو میبینه سراغ بابا سعیدشو میگیره و دوست داره هردوی ما رو ببینه.
دوشنبه که رفتم دنبالش تو ماشین ازش پرسیدم: پسرم بازی کردی؟
گفت : عاه
پرسیدم : کیا بودن؟
گفت : عمو جون(همسر پرستار یونا) بود.عمو مهدی(پسر پرستار یونا) بود.مامان جون (پرستار یونا)بود.عفان(عرفان همکلاسی یونا)بود.
قربونت برم من که بود گفتن رو هم یاد گرفتی.
موقع لباس تا زدن کلی دردسر دارم و آقا یونا میخواد لباسای تا زده رو جابه جا کنه و تای لباسها باز میشه و همه زحمتای من به هدر میره.دستمالهای آشپزخونه رو که تا زده بودم دادم بهش و گفتم ببر بذار سر جاش که بقیه لباسها در امان بمونن.وروجک جای همه چیزها روهم بلده.
تبلیغ های سی دی رنگین کمان رو هم از حفظه و زودترش میخونه و تکرار میکنه.
وقتی داریم میریم بیرون میگه :هوا خوبه.
وقتی باد میاد  یا بهش باد  کولر میخوره میگه :باده.
فلفلی همش در حال سخنرانی است و ما هم باید تاییدش کنیم و بهش جواب بدیم .
لیوانشو میاره میگه:مامانی تو این به به به (به به به یعنی نوشابه)
جدیدا بعضی وقتا به جای میخوام میگه خوام.جالبه که قبلا همیشه میگفت میخوام.بچه ام کارهاش برعکسه.
قربونش برم پشت انگشت پاش خشک شده و میسوزه.میگه مامانی سوز.چبس(چسب).فقط ذوق چسب زدن رو داره و زود درش میاره.یه بسته چسب گرفتم براش که رنگهاش شاد است و روی اون عروسکیه.به هر بهانه ای میره سراغشون که چسب بزنه به دست و پاش.

انگشت یونا کوچولو


گوشی بابا سعیدش دستش بود و صحبت میکرد.میگفت: سیام. خوبی؟چطوری؟...گفتم کیه پسرم؟گفت عمو سهیله .گذشت و دیدم بابا سعید داره دنبال موبایلش میگرده.گفتم دست یونا بود. گفتم یونا با موبایل بابایی با عمو سهیل صحبت میکردی کجا گذاشتیش؟رفت و از کشو قاشق چنگالی موبایل بابا سعید رو درآورد و داد بهش.
میگم پسرم من کجا میرم که شما میری پیش مامان جون؟میگه ادایه(اداره)
میره بین دو تا مبل و دستاشو میگیره رو دسته هاش و خودشو بالا میبره و تاب میده و میگه بچه ها نگاه... بچه ها نگاه.
وقتی میخواد چیزی رو تایید کنه میگه ok و میدونه یعنی باشه و بعضی وقتا میگه ok باشه
هر بار میبریمش پارک یه بادکنک میگیره.رفت تو اتاقش دید آخرین بادکنکی که گرفته بادش خالی شده.گفت:واااای باکومبا باد.باکومبا دیگه خییم.(باد بادکنک خالی شده یه بادبادک دیگه میخریم).آخه هر وقت بادبادکاش میترکه یا بادش خالی میشه من بهش میگم اشکال نداره مامانی یکی دیگه میخریم.بچه ام خودش پیشدستی کرد و جای من دلداری داد به خودش.
بیشتر فعلها رو بلده و تو جملاتش استفاده میکنه : بابایی نانای بذار.آدامس خییدم(خریدم).نون پییر(پنیر)میخوام.پی پی کدم(کردم)...
نمیذاشت لباسشو عوض کنم.گفتم باشه نمیخواد لباستو عوض کنی.گفت آبیه میخوام.
بابا سعید گفت یه سوسیسی درست کنم یونا بهش گفت: تخه مغ(تخم مرغ), نون .وروجک منظورش سوسیس تخم مرغ با نون بود.
غذا میخوریم میره دستمال میاره سفره رو تمیز میکنه.اون هم سفره یه بار مصرف رو که میندازیمش دور.
رفته تو اتاقی که سپهر اونجا میخوابید و میگه مامایی مامایی پپهر اینجا  لالا باشش(بالش) پتو روش.یکساعت بعدش گفت:سپهر تو اتاغه خوابیده.اینجا خوابیده.
مخفیگاه جدید یونا به پشت میز کامپیوتر و تلوزیون انتقال پیدا کرد.
وقتی داریم کاری انجام میدیم و نمیبینه(قدش نمیرسه)میگه : این چیه؟بیه بیه(بغل بغل) اوننا نیگاه.(بغلش کنیم و یونا نگاه کنه)
داشتم  سی دی یه روز که رفته بودیم پارک رومیذاشتم صدای بابا سعیدش رو تو فیلم شنید گفت : إه باباییه.بابا سعید صدااا.(صدای بابا سعیده)
طبق معمول دستمو بریدم به بابا سعیدش میگه : مامانی دسش بیید(برید).
پسرکم شعرهای پروانه شایسته, آقا خرگوشه, حسنی  ,تاب تاب عباسی  شنبه یکشنبه شب شد لالا کن شعرهای چی و چرا و ...رو بلده البته نه به طور کامل و میخونه و دل من و بابا سعیدش رو میبره.
از دیروز تا حالا هوا به طور وحشتناکی آلوده و کثیف و خاکی است.و ما همش خونه هستیم و یونا خیلی حوصله اش سر رفته.همیشه تو این وضعیت فقط مدارس رو تعطیل میکردن.صبح بلند شدم رفتم بیرون دیدم هیچکس تو کوچه و خیابون نیست.به همکارم زنگ زدم گفت همه جا رو تعطیل کردن.اومدم بالا ولی دیگه بد خواب شده بودم.بابا سعید و یونا هم زود بیدار شدن و امروز رو در خدمت خانواده بودم.خدا رو شکر که پنج شنبه بود و بابا سعید تعطیله و یونا میمونه پیشش.مگرنه تو این هوا بچه ام رو هم میبردم بیرون .یونا هم همش میگه هوا بده.هوا بده.خداییش نفس کشیدن سخته.تمام زمین و دیوارهای بیرون رو یه قشر ضخیم از خاک پوشونده.اگه میدونستم ما رو هم تعطیل میکنن دیروز میرفتیم پیش مامانم اینا.آخه ونا خیلی دلش براشون تنگ شده همش سراغ مامانم و بابام رومیگیره و دوست داره براش سی دی باباگوم(باباجون)رو بذارم.وقتی تابش میدم براش میخونم:تاب تاب عباسی خدا منو نندازی اگه میخوای بندازی تو بغله
میگه : مامانی
میگم : تو بغله
میگه : بابا سعید
میگم : تو بغله
میگه : بابا گوم(باباجون)
میگم : تو بغله
میگه : مامان عاطی
قربونش برم من اصلا یادش ندادم خودش اینجوری میگه.
اینم یونای من در دوازده اردیبهشت پارسال :

 نفسم

یونا با موهای کوتاه کرده (تو پست قبل قولشو داده بودم):

موی جدید یونا 

دوستای عزیزم با خراب شدن بلاگرد دارم لیست شما عزیزان رو مجددا وارد میکنم واگر اسم شما توی لیست نیست ببخشید.و لطف کنید برام کامنت بذارید که بتونم زودتر اسامی شما گلهای قشنگم رو وارد کنم.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٩:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
فلفلی مامان روز به روز داره وروجکتر میشه.وقتی در حال انجام پروژه های عظیمشه و میخوام جلوشو بگیرم میگه مامانی نکن .
اینقدر حرف زدنش خوشمزه شده که دلم میخواد قورتش بدم.
میگه: مامانی بیا.مامانی بیا.
میگم: چیکارم داری پسرم؟
میگه:بیا اینجا.مامانی بیا اینجا.
اینم ادامه جریان شعر شنبه یکشنبه پست قبل:
یونا:شنبه, یکشنبه ,دوشنبه, دوشنبه ,جمعه... هی
من :آفرین پسرم
یونا :مامان دریااااا.شنبه, یکشنبه, دوشنبه ...
من :مامان دریا برات میخوند عزیزم؟
یونا :عاه
من : عاه نه عزیزم بگو بله
یونا : بیه
داریم میریم بیرون میگم پسرم الان پسرمو میبریم بیرون.میگه : پی ین (پیراهن)...شوار(شلوار).
اول لباس یونا رو تنش میکنم و بعد خودم آماده میشم.با دو میره کفشاشو از جا کفشی میاره و خودش پا میکنه.بعد میگه: مامایی مامایی دیرشد دیر شد.
آنقدر میگه دیر شد تا من به سرعت آماده بشم بریم بیرون.اولین کاری که میکنه میره آسانسور رو میزنه و میگه آساسور.
میریم توی آسانسور میگه: مامایی چغاغ روشنه.یه جند روزی چراغ آسانسور سوخته بود میگفت : چغاغ خاموشه.
وارد پارکینگ که میشیم میگه تقهقه.هنوز یادشه که بچه ها روز چهار شنبه سوری از بالا ترقه انداختن.میگه: بچه ها تققه و اشاره به بالا میکنه.میگم نه پسرم ترقه نیست قربونت برم من.
وروجک همش میگه: بچه ها پرش.بچه ها... من و بابا سعید نقش بچه ها رو تو خونه بازی میکنیم.
تیکه های شعر عروسک خوشگل من شب شد لالا کن رو میخونه.
عروسک به دست میخونه :عوووسک شب شد یایا کن شب شد یایا کن.یکی نیست به خودش بگه لالا کن عروسک بیچاره رو میخوابونه.
این روزها هر کاری میکنم میگه اونا توچول.یعنی یونا کوچولو اون کار رو انجام بده.
اونا توچول گوجه (یونا کوچولو گوجه ریز کنه)
اونا توچول بشور( ظرف بشوره)
اونا توچول جارو برکی(جارو بکشه)
عشقش مغازه پلاسکو است.البته هر مغازه ای که وسایلش در دسترس باشه رو دوست داره.ولی  از مغازه پلاسکو بزرگ رو که همه چیز هم در دسترسه خیلی لذت میبره.دیشب با گریه از مغازه بیرون آوردیمش.هر کاری کردیم نمیومد بیرون.حتی گفتیم بریم پارک هم راضی نشد و پلاسکو رو به پارک هم ترجیح میداد.یکی یکی وسایلو بر میداشت و اسماشونو میگفت.به ه ه سینی ,کاسه ,جارو برکی(پسرم به جارو دستی هم میگه جارو برقی), دادوش(قاشق) ...و میوه های پلاستیکی رو بر میداشت و اسم همه رو بلد بود و میگفت: کیوی, سیب ...
تی به دست کف مغازه تی میکشید.همه جیز روبرمیداشت و میذاشت یا سر جاش یا یه جای دیگه. جارو بر میداشت و جارو میکرد.یه سبد کوچولو گرفتم دادم بهش گفتم مامانی اینو بگیر.این رو خریدم.سبده رو داد به دستم و گفت نه.و یه سبد بزرگ رو که توش یه عالمه لیوان گذاشته بودن برداشته و میگه اینو میخوام.گفتم مامانی این فروشی نیست این مال خودشونه.کلی خندیدم از دستش.احتمالا دفعه دیگه من و یونا رو تو مغازه راه نمیدن چون کلی مغازه تغییر دکور پیدا کرد.
توی سوپر هم براش شیر و کیندر گرفتن یه بسته قند برداشته میگه :اینو میخوام.قند توچول میخوام.
همه خواسته هاش با اندازه است.لیوان بزرگ,دادوشه توچیک(قاشق کوچک)...
و...

با ارزوی سلامتی برای پسر گلم و همه اونایی که دوستم دارن و دوستشون دارم و همه کوچولوهای نازنین .

تا بعد

قدم زدن کنار دریا با مامان لیلی

عزیز دلم

پ.ن.۱:بابا سعید طی یک عمل غافلگیرانه پشت موهای یونا رو کوتاه کرد.در اولین فرصت عکسشو میذارم.قبلا هم یه خورده کوتاهش کرده بودیم و جلوش روچندبار تا حالا کوتاه کردیم. 



موضوع مطلب :
شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۳:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
پنج شنبه حسین و سپهرBaby Girl یا به قول یونا پپهر با بابا و مامانشون (خاله سحر و عمو علی) اومدن خونمون و جمعه بعد از ظهر رفتن(۵ شنبه رفتیم پارک و شام خوردیم  بعدش اومدیم خونه).هم به ما و هم به یونا خیلی خوش گذشت.پسرم سنگ تموم گذاشت و طبق معمول پا به پای ما تا نصفه شب بیدار بود و با خودمون خوابیدNight.یونا همش صداشون میکرد آله(خاله), پپهر, حسین ,عمو علی ولی بعضی وقتها یادش میرفت و به عمو علی میگفت عمو امید و جالبه که از وقتی یونا کوچک بود عمو علی میگفت به یونا میاد که اسمش امید باشه.میگن دل به دل راه داره جریان یونا و عمو علی است.به حسین هم بعضی وقتها میگفت حسین سی دی و با حسینی که بابا سعید ازش سی دی میگیره و یونا حسین سی دی صداش میزنه قاطی میکرد.

مرتب سپهر رو بغل میکرد و نازیش میکرد و میگفت ناااازی ناااازی. پپهر ناااازه .میگفت پپهر پا اونا أچی(سپهر روی پای یونا بنشینه)و سپهر رو میذاشتم رو پاش کلی کیف میکرد و دربرابر سپهر احساس بزرگی میکرد.

آقا یونا و سپهر کوچولو

دیروز بعد از ظهر یونا حوصله اش سر رفته بود سوار تابش کردم و  دیگه از شعر هایی که براش میخونم خسته شدم تصمیم گرفتم براش داستان تعریف کنم.اولین چیزی که به ذهنم رسید داستان شنگول و منگول و حبه انگور بود.وسط های داستان یونا با وحشت گفت مامایی پایین.و از تاب پایین اومد و پشت سرشو که اتاقش است نگاه کرد.گفتم چی شد مامانی؟گفت گرگه دست.قربونش برم اونجای داستان که شنگول و منگول به آقا گرگه میگن دستاتو نشون بده رو میگفت.پسرکم از  آقا گرگه ترسیده بود .

تیکه های شعر حسنی نگو یه دسته گل هم بلده.

بابا سعیدش یه خرگوش بادی براش گرفته که یونا برای خرگوشه میخونه: أدوشه آخ(خرگوشه گفت آخ) واسسا واسسا

اون روز اومده میگه مامایی دوخخه(دوچرخه) خیسه.یادم اومد که دوچرخشو که برده بودیم تو کوچه وقتی آوردم توشستم و هنوز خشک نشده.
وقتی خاله نسترن و دریا خونمون بودن(زمستون بود).خاله نسترن برای دریا و یونا شعر شنبه ,یکشنبه, دو شنبه, سه  شنبه ,چهارشنبه,پنج شنبه,جمعه تعطیله هی جمعه تعطیله هی ... رو میخوند.وقتی برای یونا شعر میخونم میگه خاله نسترن  شنبه شه شنبه.و دستاشو شبیه خاله نسترت تکون میده میگه جمه تییله هی جمه تییله هی.
یه شیرین زبون و خوردنی شده که دیگه دل برامون نذاشته.یه دفعه از پشتم ظاهر میشه و میگه مامایی توووو.سیاام.چطویی(چطوری)؟خوبی؟
عاشق آب بازیه.دیشب تو بالکن داشتم صندلی ماشینشو میشستم که سر رسید و ذوق زده و خوشحال گفت واااااای آب بازیه.بعدشم سر تاپاشو خیس کرد و همش میگفت اونا بشور(یونا بشوره)و شیر آب رو ازم میگرفت.گفتم الانه که سرما بخوره.آخه خیلی از مریضیش میترسم.به زور بردمش تو مگرنه تا صبح میخواست آب بازی کنه.
قربونش برم اینقدر با مزه میگه آهاااااا.وقتی دنبال چیزی میگرده و پیداش میکنه میگه آهااااا ایناش پیدا شد.
وقتی با تلفن صحبت میکنه میگه إه قط(قطع)شد.

وقتی چیزی مورد قبولشه میگه این خوبه.

میگه: چار پنج پیش(چهار پنج پرش)... پشتک... و میپره و پشتک میزنه.

این قدر بامزه میگه: وااای اینو نگاه کن.

بیشتر حیوانات رو میشناسه و از توی باغ وحشی که داره جدا میکنه و نشون میده.زیافه(زرافه), آقا فیله, مووو(گربه) ,هاپو, جوجو, أدوشه(خرگوشه) عمو موشه ,میمون ...

و همه میوه ها رو میشناسه و میگه :سیب ,کیوی ,ناننگی (نارنگی), پوتال(پرتقال) ,هندووه(هندوانه), موژ(موز) ,خیار, گوجه, پیاز و ...

وقتی هنوز میخوام رو یاد نگرفته بود یه شب بابا سعیدش داشت سوسیس درست میکرد به بابا سعیدش گفت :بابایی سوسیس أه و دهانشو وا کرد یعنی سوسیس میخوام.بابا سعید از این حرکتش خیلی خوشش اومد و تا الان هم ذوقشو میکنه و وروجک اینو فهمیده و با اینکه میخوام رو یاد گرفته و روزی هزار بار میگه اینو میخوام و اون رو میخوام.خودشو برای باباش لوس میکنه و میگه بابایی سوسیس أه و دهانشو باز میکنه و بعدشم کلی میخنده.

شبها همیشه ماه رو تو آسمون نشون میده و میگه ماه.قربونت برم من برای مامان لیلی ماه تو آسمون نیست .رو زمینه. شما ماه منی پسر قشنگم.Heart Smile
امروز که رفتم دنبالش پرستارش گفت از صبح همش میگه مامان عاطی ,باباگوم ,عمو سجاد(قابل توجه خاله افروز عزیز که خواننده پروپا قرص وبلاگ یوناست),عمو منشور, عمومهدی(عمو مهدی پسر مامان جون پرستارشه.یه بار بهش میگه داداشی مهدی و یه بار عمومهدی)... .بچه ام عاشق جمع است و همش دوست داره دور و برش شلوغ باشه و همه پیشش باشن.

قربونش برم خواب هم هم میبینه هر دفعه از خواب پا میشه یه چیزی میخواد.کاکاوو, مامان عاطی و باباگوم...

اینم یه مکالمه کوچولو بین من و یونا:

من : اسمت چیه؟

یونا : اونا توچول(یونا کوچولو)

من : فامیلت چیه؟

یونا : اونا بباف

من : اسم بابات چیه؟

یونا : بابا سعید

من : اسم مامانت چیه؟

یونا : مامانی
تا بعد



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم
امروز چه خبره؟آهاااااا
تولدهBalloons
تولد کی؟
تولد عمه ساراااااHippie
تولد آننه کوچیک(خاله نیلان)Hippie
هورااااااااا
تولد تولد تولدتون مبارک    تولد تولد تولدتون مبارک
حیف که از هم دوریم و من نمیتونم براتون تفلد بگیرم و نانای بوتونم
 فقط میتونم از طرف خودم و مامان لیلی و بابا سعید از خدای مهربون براتون سلامتی و موفقیت در همه مراحل زندگی رو آرزو بوتونم.Flower
آننه کوچیک هنوز  اون پارکی که تو عید با هم رفتیم  و خوردنی های خوشمزه ای که برام گرفتی و آقا موشه ای  رو که دیدیم و ...رو فراموش نکردم و هر روز تعریف موتونم و میگم:
آننهی پارک  دده
آقا موشه
کاکاوو
آب...


 

 

Image Hosting by Picoodle.com

Image Hosting by Picoodle.com

پ.ن.1 : عمو سجاد و آله(خاله)افروز هم دیشب اومدن پیشمون که کلی با آله افروز بازی کردم و براشون شیرین زبونی کردم.اینم بتهی یخی (بستنی یخی) خوران به مناسبت تولد خاله نیلان و عمه سارا.Flower

 


تا بعد



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیام موتونم
من دکتر اونا(یونا)توچول(کوچولو) هستم که دارم صحبت موتونم.
نیلوفر و مامان و باباش(عمو اکبر همکار مامان لیلی است) دیشب اومدن خونمون و برام وسایل دکتری آوردن و من از دیشب راحت دکتر شدم.نه کنکوری نه دانشگاهی همینجوری دکتر شدم مدلمه راحتم.دستشون درد نبوتونه.

وقتی با وسایلم بازی مونونم یاد دکترم میوفتم و میگم عمو دوتور.

با نیلوفرکلی بازی کردیم , دستاشو میگرفتم و دوستش داشتم.البته من اولش خجالت کشیدم و چند دقیقه ساکت أچی کردم رو پای بابا سعید و سرم رو زیر انداختم ولی زود بلند شدم.به نیلوفر میگفتم بدووووو و میدویدم و دستم رو محکم میزدم به دیوار و برمیگشتم.ولی نیلوفر با تعجب نگاهم میکرد و نتونستم گولش بزنم.ماشالله ماشالله خیلی خانم است.اینو مامانی میگه.

یونا و نیلوفر

بعد از رفتنشون من سریع رفتم و دستمال برداشتم و میزها رو تمیز کردم.نمیدونم مامانی و بابا سعید چرا وقتی من کار خوب موتونم اینقدر خندشون میگیره و ذوق موتونن.

 این روزها دارم شدیدا پرش و پشتک  رو تمرین موتونم و دوست دارم تو این کار حرفه ای بشم.میرم روی مبل و بلندی و میپرم.وقتی تمرین موتونم دوست دارم بابا سعید هم نگاهم بوتونه و ذوق بوتونه .

یاد گرفتم مامانی و بابا سعید رو صدا میزنم و میگم بابا سعید بیا.مامانی بیا.و تا نیومدن اینقدر میگم بیا بیا تا بیان پیشم و بهشون بگم چیکار دارم.دیروز بعد از کلی صدا زدن بابا سعید  اومد و گفت چیکارم داری پسرم؟کوسن ها رو چیده بودم و برای پرش آمادشون کرده بودم. گفتم : بابا سعید پرش

من از دستمال خیلی خوشم میاد و اینجوری بازش موتونم و بینی ام و دستمو تمیز موتونم.یا به مامانی میگم مامانی دست بشور.

چون دوربینمون شارژ نداشت مجبور شدیم با موبایل عکس بگیریم زیاد خوب نشد. 

تا بعد



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۳:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
رضا و رزا و خاله سهیلا دیروز ظهر اومدن خونمون  و تا غروب پیشمون بودن و  یونا و بچه ها کلی بازی کردن و بلا ریختن.یونا که ازشون سیر نمیشد و تا دم در که داشتن میرفتن کلی بدو بدو کردن و یونا با ناراحتی ازشون خداحافظی کرد و دوست نداشت برن.وروجک باهاشون میدوید و میگفت ژوژا بدو ژوژا بدو .جالبه که هر دوشون رو رِژاروژا صدا میکرد و وقتی خیلی احساساتی و ذوق زده میشد به رزا میگفت روژایی روژایی بیا.

صحبت کردنش روز به روز بامزه تر میشه.میاد رو مبلی که من نشستم و میگه مامایی برو کنار.ای جانمی تو پسر یا با بابا سعیدش میخوان برن بیرون میگه بابا سعید این فلوار(شلوار) خوبه و برای بابا سعیدش شلوار انتخاب میکنه.دیگه هر لباسی رو تن نمیکنه و خودش میره سر کمدش لباس انتخاب میکنه.قربونت برم من مادر که دیگه مرد شدی.

نگاه زیر چشمی یونا

یک تا ده رو میشمره البته کاملا به ترتیب نمیگه و ترتیبشو  قاطی میکنه .

وقتی دوست داره براش baby tv بگیرم میگه مامایی baby shet baby shet و کلماتی رو که میگن تکرار میکنه.nine ten... .

 


وقتی میرم دنبالش خونه پرستارش از پشت در که صدامو میشنوه میگه سیام(سلام)مامایی و تا من رو میبینه میگه : باباسعیییید ,بابایی سعیید .میگم اداره است پسرم .بعد میگه مامان جون بابادز(خداحافظ), فناز(فرناز)بابادز ,عفان(عرفان) بابادز,علی توچول (کوچولو)بابادز.و همشون دو دستی با هم بای بای میکنن.و تا من و یونا سوار ماشین میشیم و دور میشیم دم در در حال بای بای کردن میایستن و یونا تا جایی که اونا رو میبینه همچنان دودستی بای بای میکنه و لبخند قشنگش رو لباشه.اینقدر صحنه زیبایی است که حتی راننده های اداره هم محو تماشا میشن.
امروز از  کنار ماشین هایی که میوه و سیب زمینی و پیاز میفروشن رد شدیم میگه مامایی پیاز میخوام.
وقتی یه چیزی یا کسی رو که دوست داره میبینه یه به ه ه ه هی میگه .مثلا میگه به ه ه ه ه ه آبابا(آب نبات).آبابا میخوام.
چند روز پیش این دو تا کبوتر نشستن روی بالکنمون.یونا کلی ذوق کرد و همش میگفت جوجوها.جوجوها پرواز.

جوجو ها

 

 

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۸:٤٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا بازم حالش خیلی خوب نیست.دیروز بردمش دکتر.نیم کیلو کم کرده.
تو مطب جاشو هزار بار عوض کرد و پیش  همه به قول خودش نینی یا أچی می کرد و نازشون میکرد و با لبخند قشنگش یه نگاه به من و یه نگاه به نینی میکردو میگفت ناااازی.نااازی.نینی نازه.البته  بیشتر جاشو کنار دختر خانمها انتخاب میکرد.همش در حال بدو بدو بود یا از سالن میرفت بیرون و بابا سعیدش میرفت دنبالش یا میخواست بره تو مطب.به آقای دکتر نگاه میکرد و میگفت عمو دختوره.بعد هم که رفتیم تو از آقای دکتر آبنبات خواست و میگفت آبابا میخوام.از شانسش آقای دکتر گفت آبنباتم همین الان تمام شده.وروجک عادت کرده که از دکترش آبنبات بگیره.بعد رفتیم یه سر خونه هستی اینا و یونا با هستی بازی کردن  و تا برگشتیم خونه و کارهامو انجام دادم ۲.۳۰ شد و فقط ۴ ساعت خوابیدم و ۶.۳۰ بیدار شدم.برای صبحونه اش نشاسته درست کردم.قربونش برم من بچه ام اینقدر قشنگ میگه ششاسته میخوام.ناهار هم که دکتر گفته بهش کته و ماست بدیم.

دیروز داشتم بهش میگفتم : نفسمی شما ,عزیزمی شما ,عمرمی, دم و بازدممی, همه کسمی, امیدمی, شما امیدی ,امید ....قربونت برم من کاش اسمتو گذاشته بودم امید.اسمت چیه مامانی ؟گفت :امید

قربونت برم من امید مادر

پنج شنبه تو پارک ماشین شارژیش خورد به دیوار و همش یاد پارک که میوفته میگه : پارک....ماشین شاژی دیواااار

لالایی خواب یونا هر چند مدت سوژه اش عوض میشود و این آخرین آلبومشه :

من : پسرم چه شعری بخونم که بخوابی؟

یونا : عمو منشور(عمو منصور)

من : عمو منصور عمو منصور کجاااییی؟کجااااییی؟

یونا : عمو رحیم

من : عمو رحیم عمو رحیم کجاااییی؟کجااااییی؟

یونا : عمو امید

من : عمو امید عمو امید کجاااییی؟کجااااییی؟....

عمو منصور و عمو رحیم شوهر خاله های من هستن.و عمو امید هم که تو پست قبل معرفی شدن.

پشت کامپیوتر تو عکسا دنبال عکس عمو امید میگرده و چون نداشتم قراره دختر خاله ام نگار برام ایمیل کنه.

یونا تمام مدت رو با اسامی و یاد فامیل سپری میکنه و خیلی متاسفم که هیچکدوم از فامیلهای ما اینجا نیستن.

مرتب میگه مامان عاطی میخوام.بابا گوم میخوام... .

امروز هم که ظهر رضا و رزا  یا به قول یونا ژژا ژوژا و خاله سهیلا میان خونمون و امیدوارم که به یونا حسابی با دوستاش خوش بگذره.

این هم عکس یونا و رضا و رزا البته عکسها ی سفر عید است:

یونا و رزا

یونا و رزا

رضا

یونا و رزا کنار ساحل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed