یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

سلام

خوب هستید ؟ خسته نباشید.

عمه های فلفل به امید خدا پس فردا از شمال میان و عید رو پیشمون هستن.

شاید فرصت نکنم که تا سال تحویل آپsmileys کنم.پس سال ٨٧ خداحافظ و سال ٨٨سلام.

 Spring and Easter Eggs Smileys

 

سال ٨٧ در یک نگاه کلی سال خوبی بود.یه سال پر از تلاش.فقط متاسفم که تمام ساعتهای این سال  رو نتونستم در کنار پسرکم باشم.امیدوارم سال جدید بتونم بهتر و بیشتر برای یونای گلم وقت بذارم.نمیدونم برای یونا چطور گذشته.اینو باید از خودش پرسید.انشالله که تونسته باشه حسابی کودکی کند.

خدا رو شکر میکنم که تو سالی که گذشت هممون سلامت بودیم.تو این دنیا هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست.خدای مهربون بازم ممنونم.به خاطر یونای باهوش و قشنگم ازت ممنونم.من این فرشته کوچولو رو از تو دارم.میدونم که خودت بهم دادیش و خودت هم برام  حفظش میکنی.

سال خوب و خوشی را همرا با سلامتی و موفقیت برای تک تک شما آرزومندم.

فردا یونای گل من ٣١ ماهه میشه.قربونت برم من عزیزه دلمماچقلب

این سه تا عکس هم عکس آتلیه ٢ سالگی آقا یوناست :

داماد کوچولو

یونای دو ساله من

قربونت برم من پسر گلم

میریم سراغ خوشمزگی های یونای من :

یک)مکالمه تلفنیبه من زنگ بزن یونا و هستی :

یونا : سلام

هستی : سلام . بیا اونمون

یونا : چی ؟

هستی  : بیا اونمون

یونا : بابا نمیدونم چی میگه

بابا سعید : میگه بیا خونمون

یونا : تو بیا خونمون

و یونا  بعد از تلفن : هستی بهم گفت بیا اونموناز خود راضینیشخند

دو)پنج شنبه هم رفتیم  خونه هستی اینا و یونا و هستی تا تونستن پرش کردن و رقصیدن.هستی خانم با ناز وسط میرقصید

هستی خانم در حال رقص

 و آقا یونا در حال دویدن دورش میرقصید.

آقا یونا در حال رقص همره با دو

جای همه شما خالی  بود. اینم از یه نمای دیگه :

سه)بابا سعید : بابایی تخم مرغ    میخوری ؟

یونا : بله

بابا سعید : تخم مرغ چه جوری دوست داری ؟ آب پز دوست داری یا سرخ کنم؟

یونا : تخم مرغ پوست کندی میخوام که اینجوری تق تق میزنی زرده اش میاد بیرون میخوری

چهار)پشت کامپیوتر بودم اومده میگه : مامان خَری مَری میمونی چیزی بذار(منظورش سی دی سرتُ بدزد رفیق بود)

پنج)یونا به بابا سعید : برام اندی نقاشی سیو کن . کول دیسکش بذار.معلوم نیست کول دیسکش  کجاااست؟؟؟فکر کنم پیش خودته.

اندی نقاشی آهنگ تو گل بندری آره آره والا است .که یونا خیلی دوستش داره و بابا سعید براش رو کول دیسک ذخیره اش کرده و یونا مرتب میبیندش.

شش)یونا داشت سی دی کلاه قرمزی   میدید : کلاه قرمزی دوستش کو؟

من : این دوستشه دیگه پسرم

یونا : بِره ه.میخوام دوستش بره ه

هفت)تو ماشین بودیم یه موتوری از کنارمون رد شد :

یونا : کی بود ؟

من : یه آقایی که سوار موتور بود.

یونا : موتوری  میخوام سوار ماشین باشه ه ه .میخوام ماشین داشته باشه ه ه

هشت)روزی که فلفل رو با خودم برده بودم آرایشگاه خواب بود.از خواب که بیدار شد :

من به خانم مسؤول آرایشگاه : ببخشید سوپر نزدیک به اینجا کجاست میخوام برای پسرم چیزی بخرم.

خانم : اگه بسکوییت و شکلات دوست داره من دارم بهش میدم.

بعد از تعارف و ...

به یونا بسکوییت و شکلات داد.

یونا : نه.اینو دوست ندارم.بریم سوپر یه چیز دیگه بخریم.

من تشکر کردم و خوردنی ها رو گذاشتم سر میزشون و آدرس سوپر رو گرفتم و با فلفل رفتیم براش خرید کردم.

 

سرکوچه هم یه ماشین پلیس دیدیم که آقا پلیسا برای یونا دست تکون دادن و یونا هم براشون دست تکون دادن و ماشین رو نگه داشتن و با یونا صحبت کردن و اسمشو پرسیدن و یونا کلی ذوق کرد که پلیس باهاش دوسته .

وقتی برگشتیم یه خانوم مشتری که از دوستان خانم آرایشگر بود داشت بسکوییتی رو که به یونا داده بودن و نخورده بودش نوش جان میکرد که :

یونا :  مامانی پسره بسکوییتم رو خورد.میخوااامش

من : مامان این خاله است نه پسره.شما که گفتی دوست ندارم.ببین من برات چقدر خوردنی گرفتم.شما اینا رو بخور

یونا : نه ه ه اونو میخواستمش.

و بالاخره خانمه متوجه شد و بسکوییت رو به یونا برگردوند و من : خجالت

جالبه که یه ذره از بسکوییته رو نخورد و نذاشت اون بیچاره هم بخوره.بعد هم رفت سر میزی که شکلاتا رو گذاشته بودم و برشون داشت و آوردشون.

و باز هم من : خجالت

نه)یونا : برام خورشت سبزی بریز خوب سیب زمینی نی بذار خوب لویبا هم بذار خوب خوب تا بخورم

ده)مغازه ای که ازش کیف و کفش میگیرم اسمش سهرابه :

من به بابا سعید : بریم سهراب قراره جنس جدید بیاره.

یونا : سهرااااب.سهراب و عمو برقی اینا.دوستشون دارم.منم میام پیششون(منظورش سی دی انیمیشن برق منطقه ای خوزستان بود که عروسکاش رو تو جشنواره سیمرغ درست کرده بودن)

من : پسرم این سهراب اون سهراب نیست .

و در مغازه :

یونا : سهراب کوش.دوست داشتم ببینمش.کدوم سهرابه ؟

و آخر سر هم با گریه آوردیمش خونه چون دنبال سهراب عروسکی میگشت.

یازده ) یه وروجکی است این پسرک ما. پنج شنبه ها که پیش بابا سعیدش است و من  اداره هستم تا میرسم  فیلم بازی میکنه و میگه : تو نبودی گریه کردم خوب گفتم خوب مامانمو میخوااام .دروغگو

و عکسش هم صادقه وقتی پیش من است و بابا سعید میاد : بابا سعید بابا سعید تو نبودی خوب من گریه کرده بودم به مامانی گفته بودم بابا سعید کوش بابا سعید میخوااام.دروغگو

دوازده)آقا یونا به علت وروجک بازی مرتب شلواراش پاره میشه :

یونا : مامانی ببین شلوارم پاره شده

من : اشکال نداره برات میدوزمش

یونا : با سوزن بدوز خوب. با نخ. عینکم بزن(مامان عاطی موقع خیاطی عینک میزنه)

تابعدبای بای



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

این روزها همه گرفتارید درسته ؟ خسته نباشید .

ما هم حسابی مشغولیم . تو خونه... تو اداره … .مامانم و بابام یکشنبه دو هفته قبل اومدن و بابام بعد از یه هفته رفتش و نیلانی( خواهرم) و دوستش اومدن و همه با هم امروز رفتن که جای همشون خیلی خیلی خالیه.یونا وقتی  بابا رفت خیلی بهانه گرفت و گریه میکرد smileysو میگفت بابا جون بیاد .بیاد میخوام بغلش برم.آخه بابا با یونا بازی میکرد و مشغولش میکرد تا مامان به کارها برسه و امروز هم دنبال مامان اینا کلی گریه کرد.مامان میخواست با خودش ببردش و گفت هر وقت بهانتون رو گرفت میارمش ولی اصلا طاقت دوریش رو نداشتم و دلم نیومد که بره.این ده روز مامان رو حسابی خسته کردیم. صبحها که گرفتار تمیز کردن خونه بود و یه خونه تکونی مفصل کردو خونه رو حسابی برق انداخت و بعد از ظهر ها هم که میرفتیم خرید .بدون مامان نه میتونستم خرید کنم و نه کار خونه.واقعا دستش درد نکنه.به خدا مامان من یه فرشته است.همه کارهای یونا و کارهای روزمره هم با خودش بود.لباسها... ظرفها ...درست کردن غذا ... قربونش برم من که چه مامان ماهی دارم.صبحها که من نبودم در کنار کار خونه با یونا بازی هم میکرد (بعد از رفتن بابا)و میبردش بیرون یه روز هم یونا رو برد مدرسه.دو بار هم  همگی با هم رفتیم آبادان.

مامان برای یونا یه جرثقیل اسباب بازی آورد که هر چقدر میگردم نیستش عکسشو بذارم یا وروجک یه جایی قایمش کرده یا مامان گذاشتتش تو اسباب بازی های بالای دکور. کلی ماهی و سبزی تمیز شده و فریز شده و یه بلوز خوشگل هم برای من آورد.خاله نیلان هم یه کیسه بُکس  برای یونا آورد.اینم یونا و کیسه بُکسش :

یونای بلا هم که روز به روز داره فلفل تر و شیطون تر میشه.صحبتاش و کاراش مثل آدم بزرگاست البته از نوع فلفلیش. این روزها اینقدر گرفتارم که صحبتای قشنگش رو یادم میره یه چند تاییش رو که یادمه براتون تعریف میکنم :

یک)داشتم پست جدیدش رو تایپ میکردم و یونا دستش رو گذاشته بود رو موس و تکون میداد:

یونا : لیلی ی ی

من : جانم

یونا : میگما با موس کار کن

دو ) یونا : یچخال کهنه میخریییییم.نون خشکی میخریییییم.شیم کهنه یچخال کهنه  تلوزیون کهنه میخرییییم.

سه)یونا به من : امیر شهیاد شیشه ها رو انداخته شیشه های قابها رو انداخته شکسته شیشه میز منم که روش مینشستم شکسته

من :  إه ؟! خوب شما بهش میگفتی کار بدی کرده

یونا : باشه و رو به امیر شهیاد (دوست خیالیش) : امیر شهیاد دیگه از این کارها نکن خوووب

و یونا به من :  میگه باشه دیگه نمیکنم ناراحت نباش.

چهار ) لباسهای عیدش رو که براش خریدم تو خونه تن میکنه و بهش میگم مامانی اینا لباسای عیدته نباید الان بپوشی کثیفشون کنی و دیشب سر شام اینقدر وروجک بازی کرد که شلوارش (شلواره خریده عیدش نبود)پاره شد با چشمای گرد و ناراحت نگاش کرد و گفت  : مامانی ببین شلوارم پاره شده

گفتم : مهم نیست پسرم یکی دیگه برات میخرم

گفت :  مامانی ببین برام یه شلواری بخر. خوب. که عیدی نباشه. خوب. این رنگی (رنگ لباسی که تنش بود) باشه. خوب. پاره هم نباشه .

پنج ) یه پراید از کنارمون رد شد یونا گفت : مامانی پراید

من : آره پسرم.آفرین.حالا بگو اسم ماشین خودمون چیه ؟

یونا خیلی جدی : دویست و پنج

من : قربونت برم من چهارصدو پنج

یونا : چهارصدو پنج نه دویست و پنج

شش) یونا علاقه زیادی به ماشین و مخصوصا ماشین های بزرگ داره واسم همه رو میدونه :

تراکتور که خاک میبره   کامیون   ماشین پلیس   تریلی    آمبولانس    ماشین آتش نشانی   جلسگیل(جرثقیل) (جرثقیل رو که میبینه میگه چه جلسگیله بلندی)     کامیون بچرخی(کامیون میکسر بتن)   هواپیما     اتوبوس   موتور  رو هم میشناسه و اسمشون رو میدونه.

هفت)این روزها هنوزم از خوب تو جملاتش زیاد استفاده میکنه و اول جمله هاش میگم یا میگما رو زیاد میگه.

هشت ) یونا : مامانی ببین این اتوبوسه سبزه. این کامیونه خورشید خانومیه(کامیونه زرد بود)

نه)خاله نیلان و خاله مریم داشتن میرفتن بیرون به یونا گفتن داریم میریم دکتر . یونا : خاله نیلان برو دکتر خوب. بعد که رفتی خوب برام ذرت بیار این قاشق هم بذار توش(یه قاشق یه بار مصرف هم که تو ذرت شب قبلش بود وازش خوشش اومد و براش شسته بودمش داد به خاله نیلانش)خوب برام بیار.

ده) یونا خوابش میومد گفت : بریم تو اتاقم من شیر میخورم تو بازی کن.من اینجوری میخوابم خوب میبینم عروسکا رو بعد تو برام تعریف کن.به من بگو این چیه ؟ این پوهه. این چیه ؟ این هاپوهه ...

یازده )از اداره اومدم مامان در رو برام باز کرد و یونا با گریه : من میخواستم در رو باز کنم

من : باشه پسرم شما باز کن.و در رو بستم که یونا باز کنه دیدم خبری نیست ومن پشت در موندم و در  رو باز نمیکنه.در رو باز کردم و گفتم در رو باز کن دیگه .گفت : در که بازه.من در رو باز کردم نه تو در رو باز کردی.

کلا سرکاریم به خدا با این وروجک.

دوازده )یونا : شیر میخوام.

 براش ریختم.گفت : شیر این رنگی نمیخواستم شیر قهوه ای میخواستم.

من : شیر کاکاوو میخوایی ؟

یونا : نه شیر کاکاوو نمیخوام شیر قهوه ای میخوام

سیزده ) شب موقع خواب :

یونا : پنجره رو باز کن میخوام خورشید خانمSummer Collection ببینم.

من: الان شبه ماه میبینی.شبها ماه تو آسمونه روزها خورشید خانم

یونا : نه الان روزه.الان روزه خورشید خانم پیدا شده.شب نیست.شب ستاره و ماه  پیدا میشه.    Starry Sky Collection

چهارده ) شب موقع خواب داشتم براش کتاب میخوندم و کتابه رو حفظ بودم.از خستگی چشمهام رو بسته بودم و میخوندم :

یونا : کتاب چشم ببندی نخون.چشم بیداری بخون.

پانزده) رفتیم شاورما غذا بخوریم تا رسیدیم یونا گفت : الان میگه سیصدو پنج

وروجک یادش بود بار قبل که رفته بودیم شمارمون سیصدو پنج بوده.

شانزده) هرفروشگاه یا جایی که میریم یادش میمونه و برای بار بعد که میریم همونجا میگه :یادته اومده بودیم ... و یه تعریفی میکنه که دقیقا همون اتفاق افتاده بوده.

هفده)شب بود و چراغها رو خاموش کرده بودم که بخوابیم :

یونا : بیا تو اتاق سقندونه (سقندون سی دی  در به درها)

و اشاره به بالای کمدش : ایناش بالاست.میخواد از بالا بیاد پایین.چه کار خطرناکی

هجده)یه شب قبل از این که مامان اینا بیان بازم چراغها رو خاموش کرده بودم که بخوابیم :

مامانی برج درست کردم.جرثقیل درست کردم.دوربین توش  باتری داره از جرثقیل عکس بگیری؟که به بابا جون نشون بدم بعد برم بذارم تو اتاقم.

چراغها رو روشن کردم و از برج که بعد تبدیل به جرثقیل شد عکس گرفتم و بعد جرثقیل رو برد گذاشت تو اتاقش.حدسش هم درست بوددوربین شارژ نداشت و مجبور شدم با موبایل ازش عکس بگیرم.

نوزده) توی سازها فعلا گیتار   و ارگ   و طبل  رو میشناسه.داشت تلوزیون میدید گفت مامانی ببین داره گیتار میزنه.نگاه کردم یه پسر کوچولویی داشت گیتار میزد.

میگه مامانی برام یه گیتار مشکی سیاه مثل میمون (سی دی سرت بدزد رفیق) بخر.

بیست)پرش کردن های یونا دیگه خیلی خطری شده.صندلی های بلند.پرش از روی میز توالت به تخت و ارتفاعات زیاد.همش نگرانم که توی این پریدن ها خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته نمیدونم چیکار کنم؟

بیست و یک ) نشسته بود روی صندلی بلند که من هم روی اون بنشینم پام به زمین نمیرسه.و گریه که میخوام پام برسه زمین.

 یونا ده روزه نرفته خونه مامان جون پرستارش و ...

یوناناراحت : فرناااازsmileys

من : قربونت برم دلت براش تنگ شده؟

یونا : بلهقلب

من : شنبه میبرمت خونه مامان جون با فرناز بازی کنی باشه ؟

یونا : نه میخوام بیاد خونمون.از مامانش اجازه بگیر خوب.بگو فرناز بیاد خونمون بگه بیادبیاد خونمون بگه نه نیاد خونمون.

بیست و سه)رفته بودم آرایشگاه اقا یونا جو گیر شد و میگفت میخوام رجه لب بزنم.برای آروم کردنش مجبور شدم یه رژ لب از تو کیفم بهش بدم که بزنه.متاسفانه عکسشو نگرفتم ولی کاش میدیدید آقا پسر ما چه رژی زد.خجالت

بیست و چهار)بند لباسیش رو به علت بدی هوا تو اتاق میذارم.  مامانم  بند لباسیه رو تازه شسته بودش و تمیز بود .اومدم لباساشو پهن کنم  آقا یونا انداختش رو زمین .هم کثیف شد(بند 1 وسواس مامان لیلی) و هم شکست.از طرفی هوا هم گرد و خاکی بود و نمیتونستم لباساشو ببرم روی بند  تو بالکن بندازم.در نتیجه اینجوری شدم عصبانی

یونا : مامانی ببشخید دیگه کار بد نمیکنم با بابایی با چکش و انبردست درستش میکنم خوب .



موضوع مطلب :
جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ :: ٤:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

این هفته من و یونا و بابا سعید مثل همیشه حسابی پر کار و مشغول بودیم.

اول اینکه من با کمربند ایمنی نزدن یونا و شیطنتش تو ماشین خیلی مشکل داشتم و دو روز مختلف کنار آقا پلیسه ایستادم که یونا رو نصیحت کنه که کمربند بزنه که نتیجه نداد و آخر سر مجبور شدم بگم آقا پلیسه گفته اگه یونا کمربند زد بهش جایزه میدم و آقا یونا کمربند زده با چشمای گرد منتظر جایزه بود.گفتم حیف شد آقا پلیسه امروز نیست فردا میریم جایزتو ازش میگیریم و فردا در اوج آلودگی هوا و گرد و خاک که مدارس رو تعطیل کرده بودن و یه ذره به بچه های ما مادران شاغل فکر نکرده بودن از اداره مرخصی ساعتی گرفتم ورفتم یه ماشین پلیس گرفتم و گذاشتم تو کیفم که بدم آقا پلیسه به یونا جایزه بده.

وقتی رفتم دنبال یونا از شانس ما تو جایی که بشه ماشین رو پارک کرد پلیس نبود.رفتم دنبال بابا سعید و سه تایی تو این هوای بد بگرد به دنبال آقا پلیسه.آخرش مجبور شدیم نقشه بکشیم و بابا سعید یه جایی نگه داشت که من برم جایزه رو از پلیس که مثلا رفته بود تو خیابون بغلی بگیرم و بیام و خلاصه آقا یونا جایزشو گرفت.حالا ببینم نتیجه میده یا نه.

راستی اسم جایزه اومد یادم اومد من تو پست یونا و عمو برقی گفته بودم به کسی که راه کاری بده که من بتونم لباس یونا رو بدون دردسرعوض کنم جایزه میدم و من همه راه حلهای شما عزیزان رو امتحان کردم و متاسفانه نتیجه نداد فقط راه حل منتظر جون چند بار نتیجه داد که البته  با صرف کلی انرژی همراه بود و من بایدبا هیجان برپایی یک مسابقه رو اجرا میکردم تا آقا یونا لباسش رو تن کنه.

از همتون ممنونم. منتظر جون لطفا آدرست رو بذار تا جایزتو برات بفرستم.

سه شنبه هم که تو خونه زیارت عاشورا داشتیم و جای همگی شما خالی بود.اگه خدا قبول کنه این سال سوم بود که زیارت عاشورا نذر پسر گلم رو ادا میکردم.برای همه دعا کردم.دست خاله افروز جون هم درد نکنه که زود اومدن و زحمت درست کردن حلوا رو کشیدن.انشالله زیارت عاشورای سال دیگه با نی نیش بیاد خونمون.

زیارت عاشورا

دیروز هم با محمد و خاله میترا و عمو وحید رفتیم نزدیک شوشتر وغذامون  رو که عمو وحید و خاله میترا زحمتش رو کشیدن خوردیم و بچه ها بازی کردن و بعد از ظهر برگشتیم.ملاثانی هم ایستادیم و بستنی خوردیم.در کل روز خوبی بود و به همه ما خیلی خوش گذشت.

آقا یونا

یونا و محمد

یونا و محمد بالای درخت :

فدای خنده قشنگت

بریم سراغ تازه های آقا یونا :

یک)وروجک من همه شعرها و کتاباش رو حفظه و خدا رو شکر من هیچ تلاشی برای یاد دادن بهش نمیکنم و خودش راحت یاد میگیره و حفظ میشه و برام میخونه.

دو)یونا یاد گرفته میگه والله نمیدونم.آخه وروجک دوسال و نیمه شما رو چه به این صحبتا :

یونا در دنتش رو( مثل بقیه کارها که خودش باید انجام بده) تو آشپزخونه و با قاشق سوراخ کرده بود و بازش کرده بود و دنت به دست و با قاشق اومد تو هال و نصف دنتش از دستش ریخت روی زمین.چند دقیقه بعد :

بابا سعید : کی این دنت ها رو ریخته اینجا؟

یونا : والله نمیدونم

میخواستم غذا درست کنم :

من : یونا دوست داری برات چی درست کنم ؟

یونا : نمیدونم

من : دوستات چی میارن؟چیزی نمیارن که دوست داشته باشی تو هم بخوری

یونا : فرناز استامبولی میاره

من : شما هم که استامبولی میبری.علی چی میاره ؟

یونا : والله نمیدونم

ظهر بود ویونا از خونه مامان جون اومده بود :

من : یونا خونه مامان جون چه خبر بود  ؟

یونا : والله نمیدونم

من به یونا : تو شکل کی شدی که این همه خوشگلی ؟

یونا :  بابا سعید

من: چه علتی داره که بابا سعیدو بیشتر از من دوست داری ؟

یونا : والله نمیدونم

ازش پرسیدم مامانی از کی یاد گرفتی گفت از اندی.من تعجب کردم بعد یه تیکه آهنگ اندی روبرام خوند و دیدم بله ه ه ه.راست میگه.

آهنگ تو گل بندری آره آره والله. یه دونه دختری آره آره والله. تو یه افسون گری آره آره والله ...

میبینید وروجک ما رو

سه)یونا همچنان دایره میکشه و به من میگه بنویس دایره.(من کنار دایره هاش مینویسم دایره)و بعضی وقتها هم خودش مینویسه(خطوط معروف یونا)

چهار)یونا هنوز با شماره دو مشکل دارد و خیلی بدش میاد.برای اینکه کمکش کنم راه های زیادی رو رفتم تا چند شب پیش :

من : یونا دیگه بزرگ شده و میره  د س ت ش و ی ی بزرگا.دوست داری ؟دوست داری دیگه رو أچی نشینی و بری د س ت ش و ی ی ؟

یونا : آره دوست دارم.

یونا : میترسم بیفتم.میترسم بیفتم شگلم عوض بشه بشم شگل ملینا

پنج)

یونا : من و بابایی پسریم تو دختری ؟

من : آره پسرم

یونا با ناراحتی : دوست دارم تو هم پسر باشی

شش)وقتی عکس درخواستیشو تو internet براش search میکنم همه رو با دقت نگاه میکنه و انتخاب میکنه و میگه اینم میخوام.اینم برام save کن.

هفت ) وقتی بهش یه چیزی میدیم بخوره و میل نداره میگه : نمیخوام میل ندارم.

هشت ) بابا سعید برای اینکه یونا به  وسایل زیر تلوزیونی دست نزنه قفلش میکنه و کلیدش رو میذاره بالای تلوزیون و ...

آقای یونای ما صندلی یا هر وسیله ای رو میاره و میذاره زیر پاش و میره بالا کلید رو برمیداره و قفل رو باز میکنه و به وسایل حسابی دست میزنه بعد قفلش میکنه و کلید رو میذاره سر جاش بالای تلوزیون.

نه ) موش کوچولوی ما خودش با کنترل آهنگ مورد علاقه اش رو میذاره.

ده) من پشت کامپیوتربودم :

یونا : مامانی برام جورجورک بذار

من : جورجورک ؟تعجب

یونا : سی دی شو دارم برام میذاری

من : سنجاقک.آره ؟خنده

یونا : آره سنجاقک میخوام.

من:پسرم کارم تمام شد برات میذارم

یونا : اگه نذاری میندازمت تو کوچه ها

من : از کی یاد گرفتی ؟تعجب

یونا : از تام جری

اینم بد آموزی سی دی تام و جری

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed