یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۸:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

امروز یونای من دو سال و نیمه شد.

عمرم

 

دو سال و نیمه که یه فرشته کوچولو فضای خونه ما رو شاد و قشنگ کرده.

دو سال و نیمه که من و بابا سعید با یه انگیزه قویتر صبح رو به شب میرسونیم.

دو سال و نیمه که رنگین کمون عشق رو با رنگهایی متفاوت  هر روز تو آسمون خونمون میبینیم.

دو سال و نیمه که نفسهامون امیدمون آرزوهامون روزمون و شبمون شده یونای من

امیدم

پسر ناز و شیرین زبون و باهوشم سی ماهگی ات مبارک.

چون امروز یعنی بیست و هشت بهمن روز اربعین است شنبه یعنی دو روز قبل برای یونا یه کیک کوچولو گرفتیم تا دو سال و نیمه گی اش براش به یادگار بمونه.

همه هستی من

و یونا گلی چندین بار شمعش رو فوت کرد و گفت دوباره براش روشن کنیم که بازم فوت کنه.

نفس من

موش کوچولوی من

بریم سراغ روزهای قشنگ یونای من :

یک)چند روز پیش رفته بودیم بیرون سه تایی از ماشین پیاده شدیم و قرار شد بابا سعید بره به طرف سمت راست  ماشین ومیوه بگیره من و یونا هم  بریم طرف چپ  که یه بوتیک جدید باز شده بود و سرو گوش آب بدیم.یه دفعه یادم اومد که گوجه نداریم برگشتم و به بابا سعید گفتم : سعید جان گوجه هم بگیر و باز رفتم به طرف بوتیک.هنوز چند قدم جلو نرفته بودم که یونا گفت : مامانی الان میام و برگشت به طرف بابا سعیدش و خیلی جدی گفت : سعید جان پیاز هم بگیر.

بابا سعید گفت: پیاز نداریم بابایی؟

یونا خیلی جدی : نه نداریم.

پیار داشتیم ولی برای اینکه دل پسرکم نشکنه من هم  گفتم : نه نداریم. ولی یه اشاره یواشکی به بابا سعید کردم که متوجه بشه پیاز داریم.

همه اونایی که اونجا بودن زدن زیر خنده و فکر کردن یونا پیاز دوست داره.

دو)یونا : مامانی اگه کار بد کنیم خووووب دماغمون مثل پینوکیو  درااااز میشه.

من : آره پسرم . کی بهت گفته ؟

یونا : مامان عاطی

از مامان که پرسیدم گفت من بهش نگفتم.

سه)اون شب ما ماجرایی داشتیم قبل از خواب.آقا یونا المو و اتیس رو مامی کرد .

در حال مامی کردن المو

المو و اتیس مامی شده

یونا و المو و اتیس

و بعدش که بابا سعیدش براش شیر آورد گفت : کاشکی برا المو اتیس هم  شیر می آوردی .

بابا سعید : نه پسرم از شیر خودت به اونا هم بده.

چهار) یونا از برا چی و  خووووب و وقتی کوچولو بودم تو جملاتش خیلی استفاده میکنه.

من وقتی کوچولو بودم خووووب تصفیه آب رو درست کردم.

من وقتی کوچواو بودم سی دی ها رو به هم به هم اینجوری میذاشتم.

پنج) کار با چسب رو یاد گرفته و مرتب در حال چسبوندن کاغذ و وسایل به دیوار و چسب زدن به وسایل است.حتی به باتری هم چسب میزنه.

شش)بابا سعید بک گراند کامپیتر رو عوض کرده بود و یه عکس دونفری از خودم و خودش گذاشته بود.آخه بک گراند ما همیشه آقا یوناست.من(با شوخی) گفتم: سعید من زشت شدم تو این عکسه.خودت خوب شدی برای همین این عکسو گذاشتی.

بعد از چند روز یونا نگاهی به صفحه کامپیوتر کرد و گفت : مامان زشت شده بابا خوب شده

هفت)داشتم براش با عروسکاش نمایش میدادم که رفت تو اتاق پیش بابا سعید و قبل از این که برگرده پشت مبل قایم شدم که داللی موشی باهاش بازی کنم.برگشت دید من نیستم و کلی صدا زد : مامان لیلی ... لیلی ...کجایی لیلی ؟

بعد بابا سعید اومد کمکش و پیدام کردن.

من رو که دید خوشحال شد و گفت: دوباره قایم شو من پیدات کنم خووووب ؟

بعد گفت  : مامانی هر چی پیدات کردم نبودی.راه رفتم دنبالت گشتم گفتم اینا دیدمش

هشت)هر وقت کتاب نی نی کوچولو کجایی خونه عمو یا دایی رو براش میخونم اون داستانش که نی نی میخواد صدای مورچه رو بشنوه و مورچه گوش نی نی رو گاز گرفته میگه : دوست دارم مورچه سبزه گازش بگیره.

بعد به مورچه ای که از گوش نی نی آویزونه میگه : تو برو کنار

به مورچه سبزه میگه : تو بیا گازش بگیر

تو عکسه کتاب یه مورچه مشکی از گوش نی نی آویزونه و چند تا مورچه دور و بر نی نی هستن که رنگ یکیشون سبزه و یونا سبزه رو دوست داره.

با تشکر از آقای ناصر کشاورز(شاعر) و  نیلوفر میر محمدی ( نقاش) این کتاب .باید از خانم میر محمدی خواهش کنم اگه تصمیم به ویرایش این کتاب رو داشتن مورچه سبزه رو برای گاز گرفتن گوش نی نی انتخاب کنن.

ده)خیلی وقت پیش تو مسیر پنج نخل به ملی راه دو تا پسر دو طرف خیابون بامبو طبیعی دستشون بود و میفروختن . ماشینو نگه داشتم که ببینم اگه بامبوهاش خوبه بگیرم. تا دیروز باز تو همین مسیر یه آقاهه بامبو به دست بود و من بازم ایستادم و بامبوهاشو نگاه کردم ...

یونا : مامانی پس اون پسره کجاست ؟ اون پسره که دو تا بودن ازشون پرسیده بودی

یازده)یونا به عدد 205 خیلی علاقه داره و همیشه این عدد رو میگه.تو جشنواره سیمرغ غرفه بابای سپهر مسابقه داشتن و هر کس یه عددی میگفت یونا هم گفت 205.

امروز به بابا سعید گفت : 205  که به بابای سپهر گفتما.

دوازده)دیشب نقاشی میکشید و میگفت : دارم دایره میکشم.توشو رنگ میکنم نه عقبشو.نه... توشو رنگ میکنم نه بیرونشو.

و بیرونشو رنگ میکرد و میگفت: ببین بیرونشو نه و توش رو رنگ میکرد و میگفت: توشو رنگ میکنم.

قربونش برم تو و بیرون دایره رو تشخیص میده.اینم دایره های آقا یونا:

دایره های آقا یونا

 

قابل توجه است که خطوط معروف آقا یونا در سن دوسال و نیمه گی به دایره تبدیل شد.(لطفا برای خوشحالی مامان لیلی هم که شده دایره ببینیدش)

سیزده)از سرگرمی های یونا  یا بهتر بگم من و یونا علاوه بر کاردستی و نقاشی روی کاغذ و با کامپیوتر و نمایش و ... اینه که یه سری آهنگ های کارتونها و نوار قصه هایی مثل ( علیمردان خان-خروس زری پیرهن پری-مدرسه موشها-علی کوچولو این مرد کوچک-خونه مادر بزرگه و ... )رو که بابا سعید رو کامپیوتر ریخته گوش میدیم و عکسای اونایی که میشه با گوگل پیداشون کرد براش پیدا میکنم و نشونش میدم و خیلی خیلی خوشش میاد. 

با آرزوی سلامتی برای پسرکم و همه کوچولوها این پست رو تمام میکنم.بای بای

اسی گنزالس (موشه تو سی دی در به در ها)

  پ.ن.١(٢٩/١١/٨٧):

دیشب رفتیم بیرون و آقا یونا رو بردیم پارک و حسابی بازی کرد.کادوی ٣٠ ماهگی اش هم به انتخاب خودش براش گرفتیم.اینم کادوی آقا یونا :

کادوی 30 ماهگی آقا یونا

کادوی 30 ماهگی آقا یونا

از بیرون که اومدیم هنوز لباسشو کامل عوض نکرده شروع به هنرنمایی کرد.یه در قندون لب خندونی میخونه که بیا و ببین.اینم شما و خواننده و آهنگساز نسل خردسال.... یونا :

خواننده کوچولو

   



موضوع مطلب :
شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه مامانهای گل و نی نی یای ناز و خاله های مهربون و همه و همه

١)ظهر جمعه بابا سعید بیرون کار داشت و کارش که تمام شد زنگ زد که من و یونا  آماده باشیم که بیاد دنبالمون و با هم بریم بیرون اول که زنگ خورد یونا با بابا سعید صحبت کرد و بعدش من گوشی رو گرفتم و بابا سعید گفت از ساحلی رد شده و دیده همه بچه ها دارن بادبادک هوا میکنن بادبادک فلفل هم آماده کن میام با هم بریم.

من : یونا بابایی گفت میاد با هم بریم بادبادک بازی. همه بچه دارن باد بادک هوا میکنن

یونا : بابا سعید که زنگ زد من بهش گفتم گفت یه بادبادک دیگه هم بردن بالا خوب اونا هم تکون تکون میخورن گفت میخوای بری اونجا یا میخوای بیایی اینجا ؟گفت یکی دیگه هم مونده بالا تکون تکون نمیخوره یه کم تکون تکون تند تند میخورن خوب.گفت میخوای بری اونجا یا میخوای بری اینجا.فقط گفت اونا تکون تکون میخورن و ... .

چایی ویه مقدار خوردنی برداشتم و سریع به یونا یه کاسه سوپ دادم ولی هر چقدر تو کمد دنبال بادبادک یونا گشتم پیداش نکردم .

 رفتیم ساحلی اول از همه براش یه بادبادک به انتخاب خودش گرفتیم.اسپایدر من انتخاب کرد.

یونا و بادبادک اسپایدر من

 ولی پنج دقیقه بعد نظرش عوض شد و گفت از این رنگ رنگی یا میخوام.بادبادکش رو عوض کردیم .اینم بادبادک جدیدش یا رنگ رنگی :

یونا و بادبادک رنگ رنگی

 یه خورده نشستیم و عصرانه و چایی خوردیم.یونا با بابا سعید توپ بازی کردن و برای سومین بار به خاطر علاقه یونا به عمو برقی اینا (خودش اینجوری میگه) رفتیم جشنواره سیمرغ که در موردش تو پست قبل گفته بودم.

مامان و بابای سپهر گلی هم  از طرف ادارشون اونجا بودن و ما خوشبختانه باز موفق به زیارتشون شدیم.حیف کهسپهر کوچولو نبودش و جاش خیلی خالی بود.

یونا رو بردیم غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که نمایش عروسکی هم داشتن :

 

امید مادر

  بازم پسرم هنرش رو نشون داد و نقاشی کشید :

پیکاسوی من

و پیش دوستاش عمو برقی و حامد و سهراب و ...رفت(البته همراه با ترس) :

یونا و عمو برقی

این نی نی یونا نیست. یونا نرفت بغلش.

بعد هم صورتشو گریم کرد :

موش موشک من

من : مامانی قربونت بشم که موش شدی.اسی گنزالس شدی(موشه تو سی دی دربه در ها)

یونا : نه سقندون (بازم تو سی دی در به در ها) شدم .و با اشاره به یه طرف لپش : اینجا اسی گنزالس شدم و اشاره به لپ دیگه اش : اینجا سقندون شدم

رسیدیم خونه کلی کار داشتم(من همیشه کار دارم اوه).تا رسیدیم با یونا رفتیم دوش گرفتیم بعد کاردستی که مامان سپهر به یونا داده بود (صندوق پستی کوچولو) رو با هم درست کردیم.ممنونم سارا جون یونا خیلی خوشش اومد.بعدش دیدم سخت مشغول کاردستی است بلند شدم رفتم تو آشپزخونه که یه خورده به کارها برسم که سر وروجک رو جلوم از پشت اپن دیدم.(طبق معمول صندلی زیر پاش گذاشته بود و اومده بود بالا)

گفت : مامانی از کی عصبانی هستی ؟

من : از هیچکس پسرم

یونا : پس چرا عصبانی هستی ؟

من : عصبانی نیستم خسته ام الان میریم با هم میخوابیم.

جهتشو عوض کرد و با صندلی اومد تو آشپزخونه و رفت بالا و ... .

که دیدم دستش خورد به جا شکری و همه شکرها خالی شد کف آشپزخونه.ساعت یک شب بود و قرار بود فردا هم صبح ساعت پنج بیدار شم و مرغ ناهار رو که آماده کرده بودم سرخ کنم.سعی کردم خودمو کنترل کنم و شکرها رو جمع کنم که دیدم دستش رفت به طرف ظرفی که توش برنج فردا رو آماده کرده بودم که بعد که سرد شد بذارم تو یخچال... .

موقع خواب میگه : مامانی من شکر ریختم گفتم مامانی ببشخید.میرم از عمو رضا(سوپر سر کوچمون)شکر میگیرم دیگه نمیریزمش.

دنیای بچه ها رو ببینید فکر کرده من از هدر رفتن شکرها ناراحت شدم و متوجه نشده من از اینکه ساعت یک شب کف آشپزخونه رو تمیز کنم شوکه شدم.

٢)یونا تو تعریفاش همش میگه من که کوچیک بودم خووووب ... . 

٣)یونا : مامانی رو شلوارم شیر موزه ؟

نگاه کردم دیدم شلواری که روش میکی موسه دستشه.منظورش از شیر موز میکی موس بود.

۴)داشتم بهش شینسل میدادم :

یونا : مامانی این آقا فیله است ؟

منظوره پسرم فیله مرغ  بود .

۵)آقا یونا کار با قیچی رو یاد گرفته و مرتب در حال کاردستی یا به قول خودش دست کاری درست کردن و ریز کردن سفره یکبار مصرف و کاغذ و مداد شمعی و ... است.

۶)اینقدر بامزه لیلی صدام میکنه که دلم میخواد بخورمش.

٧)بابا سعید داشت میرفت  تا سر کوچه و زود برگرده. به علت گرد و خاک زیاد توی هوا یونا رو راضی کرد که بمونه خونه.

یونا : خدافظ خدافظ زود بیا خووووب برام  لواشک و آلوچه و شانسی و کاکاوو و پاستیل و ذرت بیار.

٨)من و یونا روزی نمیدونم بگم چند بار با هم سی دی در به در ها رو میبینیم  و با این که یونا تمام صحنه ها رو حفظه و جلوتر از این که بیاد تعریف میکنه دوست داره من هم کنارش باشم و براش تعریف کنم :

یونا : مامانی نمیتونم بگم سر قندون.چی بود ؟ نمیتونم بگم.

من : سقندون ( یکی از عروسکای در به در ها)

یونا : سقندون.نمیتونم بگم.

من : الان که داری میگی.اشکال نداره مامانی هر وقت یادت رفت بگو من بهت میگم.

یونا : باشه

یونا : اسی کجا رفت ؟ رفت تو ماشین کی ؟

من : تو ماشین وکیل

یونا : میخوام اورکی بیاد.

من : الان میادش

و ... 

٩)یونا : این مینی بوسه این اتوبوسه.دیدیش. بدبخ(بدبخت)مینی بوسه.

,

Valentine II Words Smileys



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ :: ٧:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 سلام

روز شنبه بابا سعید بیرون کار داشت و یونا میخواست با اون بره.من هم مجبور شدم برم که یونا رو نگه دارم و من و یونا رفتیم ساحلی کیانپارس که نمایشگاه بزرگی  بود و به یونا خیلی خیلی خوش گذشت.به حدی که بابا سعید کارش تمام شد و زنگ زد که بیاد دنبالمون بهش گفتم بیادش پیشمون تا یونا باز هم بازی کنه.فقط حیف شد که دوربین رو نبرده بودم و چند تا عکس با موبایلم گرفتم که خوب نشد.اونجا غرفه قطار شهری و پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای بچه ها مسابقه نقاشی گذاشته بودن که فلفل خان هنر خود رو به نمایش گذاشت.جالبه برگه نقاشی اش رو لوله کرد و تحویل داد و حاضر نشد صاف تحویل بده.غرفه پرورش فکری کودکان و نوجوانان نمایش عروسکی هم داشتن که یونا با دقت نگاه کرد.

از طرف شرکت برق منطقه ای خوزستان یه سی دی انیمیشن به همه میدادن و شخصیت های اون رو به صورت عروسک در آورده بودن که بین مردم میچرخیدن و یونا بینشون دنبال سیا ساکتی میگشت و میگفت دوست دارم سیا هم باشه.محو تماشای اونا شده بود.باهاشون دست دادولی میترسید و حاضر نشد با اونا عکس بگیره.بعد که اومدیم خونه میگفت من با عمو برقی عکس گرفتم.دروغگو یه غرفه هم بود که عکس کاریکاتور و معمولی رو خیلی سریع میکشیدن که به علت این که یونا زیاد تکون میخورد عکسش اصلا شبیه خودش نشد. 

یونا و یه دختر کوچولو که با مامانش اتفاقی کنارمون ایستاده بودن دلشون شیرینی خواست که رو میز یکی از غرفه ها برای پذیرایی گذاشته بودن و خجالت میکشیدن برن بردارن.آخرش یونا بر خجالتش غلبه کرد و رفت دو تا شکلات برداشت و با این که اون دختر کوچولو رو نمیشناخت بدون این که من بهش چیزی بگم یکیشو داد به اون.قربون پسرم برم من که چه دست و دلباز و مهربونه. 

روز دوشنبه تصمیم گرفتیم به خاطر استقبال شدید یونا از سی دی و دیدن دوباره عروسکها ببریمش نمایشگاه و بعد از اون بریم پارک.یونا هم میگفت اول بریم عمو برقی اینا ببینیم بعد بریم پارک بازی کنم. ازپارک زیتون که رد شدیم نظرش عوض شد و گفت : اول بریم پارک خوووب بعد بریم پیش عمو برقی.گفتیم پسرم اگه اول بریم پارک اونجا تعطیل میشه ولی پارک تا دیر وقت بازه.گفت : نه.من به سیا گفتم سیا گفت تعطیل نمیشه.اول بریم پارک بعد بریم عمو برقی.خلاصه رفتیم پارک و آقا یونا حسابی بازی کرد.

پارک بادی زیتون

جوجه من

یونا سوار قو-پارک زیتون

همیشه با این که خیلی این هلیکوپتر رو دوست داشت و می ایستاد و نگاهش میکرد میترسید سوار شه و برای اولین بار سوار شد و بالا رفت و من و بابا سعید هم کلی از بزرگ شدن و مرد شدن پسرکمون ذوق کردیم.

خلبان کوچولو

یونای خلبان

بعد هم آقا یونا سفارش پیتزا داد و تا رسیدیم جشنواره تعطیل شده بود و از عمو برقی اینا خبری نبود فقط رفتنمون این خوبی رو داشت که سپهر و مامان و بابای مهربون و با محبتش رو اونجا دیدیم و یونا و سپهر با هم تفنگ بازی کردن (از همون جا براشون تفنگ خریدیم).

یونا از این که نتونسته عمو برقی اینا رو ببینه خیلی ناراحت شد و میگفت کجا رفتن ؟ بهش گفتیم رفتن بخوابن .

یونا دیشب تو صحبتاش با بابا سعید گفت : بابا سعید وقتی کربلا بودم خوووب ....

بابا سعید : کربلا ؟؟؟؟؟

یونا یادش اومد اشتباه گفته ولی بابا سعید براش جالب بود که چطور یونا کربلا رو گفته آخه یونا تا حالا کربلا نرفته.

بابا سعید : کی بهت گفته کربلا بودی ؟

یونا : مامان جون(پرستارش) میگه اگه غذا بخوری میری کربلا

یونا تو اوج شیطونی با دیدن قاب عکسش رو دیوار :  

یونای دو ساله

 یونا : این یوناست

من : آره ببین چه پسر خوبی است.شیطونی نمیکنه.مامانشو اذیت نمیکنه

یونا : مامانش کیه ؟

من : من مامانشم

یونا : هم مامان منی هم مامان اون؟مامان دو تاییمونی ؟

من : پسرم این عکسه شماست.شما یونایی دیگه

یونا : من پسر خوبی ام ؟

من : آره عزیزم.

عمه سحر و عمه سارای یونا اگه خدا بخواد عید میان پیشمون :

من : یونا عمه سحر و عمه سارا دارن عید میان پیشمون میدونستی ؟

یونا : میخوام بیان

من  : میان فقط شما باید خونه رو کثیف نکنی تا بیان. باشه ؟

یونا : باشه

من : حالا میریم عکسشون رو نشونت میدم

ربع ساعت بعد پشت کامپیوتر : مامانی ببینم عکس دارا و سارا

من : عمه سحر و عمه سارا عزیزم نه دارا و سارا

چند وقت پیش پشت تلفن عمه ها ازش پرسیدن دارن میان براش چی بیارن.به عمه سحر گفت بسکوییت چای و به عمه سارا گفت کیک با چایی

آقا یونا یاد گرفته خودش در یخچال یا به قول خودش یچخال رو باز میکنه و می ایسته و مثل کمد بازرسی میکنه.ببینیم تا کی یخچال بیچاره دوام بیاره.

یونا عاشق مدرسه رفتن است و مرتب از رفتنش به مدرسه و اتفاقای اونجا(تو خیالاتش)تعریف میکنه و میگه با فرناز (یونا و فرنازهر دو از هفت ماهگی  پیش مامان جون پرستارشون بودن) رفتیم مدرسه و ... .

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

قصد داشتم از سه سالگی بفرستمش مهد ولی با این وضعیت نمیدونم مهد بردنش رو جلو بندازم یا نه ؟

من همچنان با تعوض لباس یونا مشکل دارم :

پوشیدن لباس موقع بیرون رفتن

تعویض لباس موقع برگشتن به خونه

در آوردن لباس برای رفتن به حمام

پوشیدن لباس و سشوار کشیدن بعد از حمام کردن

پوشیدن لباس خواب قبل از خواب

هر کسی بتونه یه راهکار مفید ارایه بدهد یه جایزه پیش من داره.

یونا همه شعرهای سی دی هایی که مبینه زود حفظ میشه از سی دی در به در ها یاد گرفته میخونه اورکی باید برصقه اورکی باید برصقه اورکی تندترش کن تندتر و تندترش کن.

امروز هوا وحشتناک کثیفه. از گرد و خاک آسمون تیره شده.خدا به خیر بگذرونه .نمیدونم این گرد و خاک اهواز کی تموم میشه.تمام سال رو ما گرد و خاک داشتیم.

تا بعد بای بای

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستای گل خودم

من و یونا دیروز برگشتیم.این یه هفته به هردوی ما خیلی خوش گذشت فقط بدیش به این بود که دلمون برای  بابا سعید تنگ میشد.سعی میکنم گزارش سفر رو خلاصه کنم چون اگر بخوام کامل بگم از حوصله و وقت من و شما خارج است.

بین راه یونا یه گاو بادی بزرگ رو دید و گفت میخوامش.برام بخر.چاره ای جز خریدش نداشتم ولی مگه راضی میشد میگفت گاو باد شده رو میخوام و باورش نمیشد گاوی که براش خریدم اگه بادش کنیم اونجوری میشه.خلاصه گاو بی باد رو از بسته در آوردم و جلو باد شده گرفتم تا متوجه شد.

وقتی رسیدیم مامان عاطی و بابا جون اومدن جلومون و تو ماشین یه هلیکوپتر و یه هواپیما گذاشته بودن که سفارش آقا یونا بود(تو پست قبلی گفته بودم که یونا پشت تلفن به مامان عاطی گفته بود اتوبوس دارم تو برام هواپیما بخر بابا جون هم هلی گوفتر بخره).ببینید صحبتهای این وروجک ما چقدر برای مامان عاطی و بابا جون مهم است که هنوز یونا نرسیده خریده بودن و براش آماده گذاشته بودن.

رسیدیم خونه گاوشو نشون داد و با بابا جون رفتن سر کوچه بادش کنن که مغازه بسته بود و بیچاره مامان عاطی و بابا جون از نفس افتادن و براش باد کردن.

یونا و خانم گاوه

آقا یونای ما کلی وسایل مامان عاطی اینا رو بهم ریخت و شکست و هر روز دنبال خاله نیلان گریه میکرد که میخوام برم دانشگاه و یه بار با مامان عاطی رفتیم که هم خاله نیلان رو برسونیم و هم یونا دانشگاه خاله نیلان رو ببینه که طبق معمول از خستگی توی راه خوابش برد و بالاخره دانشگاه خاله نیلان رو ندید.جالبه که هر کسی از خونه میرفت بیرون با یه عالمه خوردنی  برای آقا یونا برمیگشت .خلاصه حسابی لوس شده بود این پسر ما.

تو این چند روز کلی برگه های خاله نیلان رو خراب کرد و شابلون هاشو شکست و نتیجه اش مهندس معمار یونا کوچولو شد که میبینید :


مهندس کوچولو

شبها هم من با خیال راحت میخوابیدم و یونا تو بغل دایی علی و خاله نیلان و بقیه میخوابید و صدا میزد : مامان عاطی برام شیر با مربا بیار(منظورش این بود که تو شیرش عسل بریزن).

نفس من

امیر شهیاد(دوست خیالی یونا)هم با ما همسفر بود و یونا هر کار بدی که میکرد میگفت کار من نبوده کار امیر شهیاد بوده.

شبها تا میخوابید داستانی بود.گاوش رو همه جا میچرخوند اول میخوابوندش رو تخت خاله آنی و روش هم پتو میکشید.به خاله آنی میگفت اینجا تختخواب گاوه است تو برو یه جای دیگه بخواب .بعد میبردش تو اتاق دایی علی و تو هال و خلاصه بهترین و نرمترین جاها رو برای گاوه انتخاب میکرد.

به علت علاقه زیاد یونا به گاو خاله آنی براش کتابه گاو چی میگه ؟از انتشارات خانه ادبیات رو گرفت که صدای گاو میده .و یونا خیلی دوستش داره.

جمعه صبح با خاله آنی رفتیم دیدن محمد امین(پسر خاله ام)و خاله آنی یونا و محمد امین رو برد پارک با هم بازی کردن.من هم برای دو تاشون  صندلی قرمز گرفتم.این صندل هم محمد امین به یونا کادو داد : 


جمعه بعد از ظهر رفتیم خونه خاله زیبا و یونا با خاله هاله و عصای مامان جون(مادر بزرگم)و جسیکا ( هاپوی خاله هاله)سرگرم بود. بعد هم محمد امین و مامانش و خواهراش اومدن و یونا و محمد امین با هم بازی کردن.

محمد امین مهربون

شنبه صبح بردمش پیش پارسا و پوریا(پسر دایی هام) که کلی بازی و شیطنت کردن.(براشون سه تاییشون مداد شمعی هم خریدم)

شنبه بعد از ظهر لب دریا جشن باد بادکها بود که یونا رو آماده کردم که بریم دنبال محمد امین و با هم ببرمشون جشن.به مامان ارشیا و امیر مهدی هم زنگ زدم.آقا یونا که توی راه خوابش برد. رسیدم در خونه خاله فریده (مامان محمد امین) دیدیم که بله محمد امین هم خوابش برده و امیر مهدی هم که از صبح با مامانش از خونه رفته بود بیرون و نتونستن بیان مامان ارشیا هم که حسابی مریض شده بود و ... .اینم از جشن بادباکها بدون حضور گل پسرای ما.یونا تا چند روز میگفت بریم جشن بادبادکا خوبه این عکس رو گرفتم که ثابت بشه بردمش.

بادبادکها

شنبه شب هم بابا جون پیتزا گرفت و با  دایی علی رفتیم پارک:

یکشنبه بعد از ظهر هم با خاله سمی و فاطمه گلی و مامانم و خاله آنی رفتیم دیدن زن دایی نازی اینا.اینم یونا تو اتاق آیدا و دنیا :

دوشنبه بعد از ظهر هم همکارم و خانواده اش از اهواز اومدن که مامان شام نگهشون داشت.اینم یونا و نیلوفر دخترشون :

یونا و نیلوفر خانم

سه شنبه بعد از ظهر هم با نیلان رفتم خرید و یونا با مامانم  رفتن خونه خاله زیبا و منم بعد از خرید رفتم پیششون که عمو بیژن(شوهر خاله ام) و داداشی ایمان (پسر خاله ام)هم اومدن اونجا.خاله هاله(دختر خاله ام) هم به یونا سی دی در به در ها

 

 

و یه سی دی کارتون دیگه(یونا گمش کرده نمیدونم اسمش چی بود) رو داد که در به درها جای سرت بدزد رفیق رو گرفت و یونا همش این سی دی رو میبینه.عمو علی(شوهر خاله ام)داشت اخبار میدید.کاری کرد که سی دی رو براش بذارن و اخبار دیدن رو تعطیل کرد.


چهار شنبه هم رفتیم خونه خاله زری که همه فامیل اونجا بودن. یونا به یاد نی نی گیاش با روروک آروین کلی بازی کرد. اینم یونا و آروین کوچولو(نوه خاله زری) :

یونا عسلی و آروین کوچولو

پنج شنبه بعد از ظهر با یونا رفتم دیدن دوست و همکار خوب و قدیمی ام  مرجان جون که یونا و پسرش تایماز با هم بازی کنن.

تایماز کوچولوی ناز نازی

که باز آقا یونای ما تو ماشین خوابش برد و تا بیدار شد موقع برگشتنمون بود و دایی حسین اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامان اینا و یونا با پارسا و پوریا حسابی بازی کردن.پارسا و پوریا هم برای یونا یه بسته سک سک بزرگ آوردن.



صبحها هم که درگیر اداره بودم و با خیال راحت یونا رو پیش مامانم میگذاشتم.

تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ :: ۸:٠۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اول از همه باید از همه دوستای گلم به خاطر تبریک تولدم و اون همه لطفی که به من داشتن تشکر کنم.واقعا من رو شرمنده کردید.

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes 

من و یونا اگه خدا بخواد امروز میریم ماموریت. اگه گفتید کجا؟؟؟ بله ه ه. پیش مامان عاطی اینا.خداییش ماموریت از این بهتر نمیشه.

برم سراغ گل پسرم که روز به روز داره بیشتر و بیشتر به بابا سعیدش نزدیک میشه.توی کارهاش صحبتهاش و ...  تقلید پذیری زیادی از باباش داره.داریم میریم بیرون میره روی همون پله ای می ایسته که باباش داره کفشش رو مرتب میکنه و درست مثل بابا سعیدش کفشش رو مرتب میکنه.میگه: بابا سعید دوست دارم موهام مثل تو باشه .منم رفتم مدرسه خووووب. ریشمو زدم تو مدرسه.تو مدرسه ریشمو زدم.

وقتی داریم صحبت میکنیم اونم شروع میکنه به صحبت در باره همون موضوع و خیلی جدی توضیح میده.و خلاصه یونا همه چی دان شده.

اینم چند نمونه از شیرین زبونی یاش :

یک )

 یونا : موبایلم زنگ میزنه

چی؟؟؟؟ مغازه بسته !!!!!!

رو به من : دوستمه. باهاش صحبت کن.امیر شهیاده میگه مغازه بسته

دو)

یونا : ما هممون میریم مدرسه.من. فرناز. علی. پارسینا.ملینا(اینا همکلاسی های یونا خونه مامان جون هستن)

وقتی از کنار مدرسه یا مهد کودک رد میشیم :

 یونا : ببینم مدرسه تعطیله.آره تعطیله. من به فرناز گفتم مدرسه تعطیله

من : اون چی گفت؟

یونا : گفت باشه

سه)

این روزا مرتب تو خونه میخونه :  علی مولااا علی مولااا

گفتم مامانی از کجا یاد گرفتی ؟ مامان جون براتون گذاشته ؟

یونا : نه.رفتیم نمایش یاد گرفتم

من : کی پسرم ؟

یونا : با هستی و محمد رفتیم نمایش. آقاهه کچل بود میخوند.

من که متوجه نشدم کی میگه و بابا سعیدش یادش اومد که جشن عید غدیر(بیست و هفت آذر.یعنی بیشتر از یک ماه قبل) رو میگه که رفته بودیم جشن شرکت و اونجا هستی و محمد رو هم با مامان و باباشون دیدیم.و اونجا مداح علی علی مولا رو میخوند.

چهار)

وقتی ظرفشویی کارش تمام میشه و سوت میزنه یونا میگه : میگه من آماده شدم و ادای سوت زدن رو در میاره

پنج)

داشت بازی میکرد و با خودش صحبت میکرد : رو چِشّم امیر شهیاد(شانس امیر شهیاد به ما که نمیگه)

شش)

از وقتی دیده عمو سهیل تو ماشین مونیتور داره با سی دی های تصویریش میاد تو ماشین و میگه برام بذارید.فکر کنم آخرش مجبور شیم براش بخریم.

هفت)

وقتی پیش مامان عاطی اینا بودیم و رفته بودم خرید یونا یه بسته شکلات    damla      برداشت و من سعی کردم راضیش کنم که با  kinder  یا m&m     یا ... عوضش کنه و یونا راضی نشد که نشد.آخه تا حالا از این نوع شکلات نگرفته بودم واصلا به نظر نمیومد شیرینی جالبی باشه .آوردیم خونه و باز کردیم دیدیم خیلی خوشمزه است به حدی که این سری مامان عاطی یه بسته دیگه اش رو برای یونا فرستاد.من جعبه شیرینی روگذاشتم بالای یخچال کنار شیرینی خوری  که توش شکلات کاکاوویی بود .(اگه بذارم پایین فلفل خان همه رو باز میکنه و میریزه زمین) فعلا اینو داشته باشید ... .

دو شنبه آقا یونا بازم ظهر که رسیدیم خونه بهانه گرفت بریم عمو رضا(سوپر سر کوچه) میخوام همه چی بخرم.اونم با دوچرخه فاطمه ( دوچرخه سبز رنگی است که فاطمه دختر عموی فلفل به فلفل داده و الان دیگه  یونا خان حسابی خرابش کرده و نمیشه سوارش شد و گذاشتم بابا سعید بذاره بیرون ولی اینقدر که یونا دوستش داره دلم نمیاد.جالبه ابن دوچرخه رو از دوچرخه هاپویی که مامان اینا براش گرفتن خیلی بیشتر دوست داره). بالاخره به اومدن ریحانه(همسایه واحد رو به روییمون) به خونمون و نرفتن به مغازه عمو رضا رضایت داد. امیر حسین داداش ریحانه هم راضی نمیشد ریحانه بیاد خونه ما چون  خیلی مامانی است و بدون مامان جایی نمیره و خلاصه ریحانه و امیر حسین و مامانشون با هم اومدن.

موقع پذیرایی شکلات کاکاوویی ها رو با چایی       آوردم و یونا : شکلاتای من هم بیار من شکلاتای خودم رو میخوام.

من : آخه برای خاله اینا رو آوردم با چایی بخوره.اینا با چایی خوب تره.

یونا : نه.شکلاتای من خوشمزه است.میخواااام

شکلات یونا رو آوردم و تعارف کردم و امیر حسین و ریحانه خیلی خوششون اومد و میرفتن و میومدن و میگفتن شکلات.

و من : خجالت

مامانشون گفت مثل اینکه این شکلاته خیلی خوشمزه است.آخه من همه نوع شکلات میگیرم اینا نمیخورن.

و بازم من  : خجالتبراشون ببرید خونه بخورن.خجالت

هشت)

پشت کامپیوتر بودم .

یونا : مامانی چی و چرا بذار

همون موقع رو صفحه مونیتور یه سری صندلی بچه گانه بود برای این که سرشو گرم کنم گفتم ببین چه صندلی های قشنگیه.

گفت: چه صندلی های بدی است.برام چی و چرا بذار 

نه)

یونا یه کتاب داره( کی بود کی بود من نبودم) .داستانش اینه که خرگوشه که خواب بوده و خواب خوش میدیده چند قطره آب روی صورتش میریزه و از خواب بیدار میشه و از همه حیوانات جنگل میپرسه که کی اون رو بیدار کرده و آخرش ابره میاد از آسمون پایین و میگه من بودم و ... .

یونا : نه ابر نبوده.خر بوده(از اثرات بیست و چهار ساعت دیدن سی دی سرت بدزد رفیق).من دوست دارم خر باشه.

ده)

داشتم براش کتاب بازی در باران رو میخوندم و به اون قسمت رسید که میگه :

باز توی آب کفشای ما      شالاپ شالاپ صدا میده

یونا با تعجب گفت : چی بود؟اون کتابه چی بود که دست میزد شالاپ شالاپ میکرد ؟ببینم ببینم و رفت تو کتاباش کتاب من بلدم دست بزنم رو آورد.وروجک یادش اومد که تو کتاب من بلدم دست بزنم یه جاش میگه :

دستامو محکم میزنم        تالاپ تالاپ صدا میده

بلند بلند بلند ترک           شالاپ شالاپ صدا میده

خیلی کتاب دوست داره و با دقت گوش میده و جملاتش و داستانش رو حفظ میشه و تعریف میکنه.

یازده )

یونا پشت تلفن به مامان عاطی : اتوبوس دارم برام هلی کوفتر بخر.بابا جون هم برام هواپیما بخره.

دوازده )

سه شنبه خاله سمیه جون(همکار بابا سعید) اومد خونمون.

از  هدیه های قشنگش ممنونم(یه سری چایی خوری برای من و یه عروسک برای یونا).

یونا اسم عروسکش رو گذاشت نی نی کوچولو و سریع با خاله سمیه دوست شد و هر موضوعی که من در موردش صحبت میکردم آقا یونا اجازه نمیداد و خودش ادامه میداد و در موردش صحبت میکرد.خداییش خیلی خنده داره فسقلی دو سال و پنج ماهه در مورد مسایلی که اصلا به سنش نمیخوره مثل آدم بزرگا بحث میکنه . مثلا یه نمونه اش :

یونا :   درشو باز میکنیم خوووب بعد پودر میریزیم میشوردش... .

سیزده)

یونا : مامانی دست کاری میخوام.

من : دست کاری ؟ سوال

یونا : بله دست کاری میخوام

من : دست کاری چیه مامانی ؟

یونا : دست کاری که با کامپیوتر نشونم میدی.

پسرم منظورش کاردستی بود.آخه من از اینترنت مدلهای کاردستی رو نشونش میدم و با هم درست میکنیم.بعد رفتیم و براش بادبزن و ماهی درست کردم . خودش هم یه کاغذ مچاله کرد و بهم داد گفت : ببین اینم یه دست کاری.بادبزن درست کردم.

چهارده)

یه کفشدوزک از تو شانسی در آورد که کار خاصی انجام نمیداد و فقط  چرخ داشت .یونا انتظار داشت کفشدوزک بپر بپری کاری کنه.نیم دقیقه گذشت دیدیم یونا یه بال کفشدوزک رو کنده و داره میکشدش رو کف آشپزخونه و میگه درست شد.درستش کردم.حالا راه میره.

پانزده)

یونا دیشب به زور خوابید و میگفت نخوابیم بریم سوار اتوبوس کرمز بشیم بریم حونه مامان عاطی اینا . و  یه عالمه کتاب و اسباب بازی و وسیله جمع کرد که با خودش ببره.میگفت : اتوبوس کرمز بیا ما میخواییم بیاییم سوارت بشیم.اتوبوس کرمز میگه باشه نمیرم.

پسرم کلی ذوق و شوق داره.به بابا سعیدش میگه من و مامانی میریم مامان عاطی گفته تو نیا(بیچاره مامانم.وروجک چون دوست داره با اتوبوس بره دوست نداره بابا سعیدش بیاد که نکنه با ماشین بریم)

Photo Effects. Oil Painting 


پ.ن.١) عکسه یونا(خود عکس منظورمه) مربوط به ١٠ بهمن ٨۵ است(دو سال پیش چنین روزی)

پ.ن.٢)  مامان پارمیدا جون وبلاگ شما با دو تا بلاگفا  برام باز میشه و من مرتب به شما سر میزنم ولی متاسفانه نمیتونم کامنت بزارم.ایمیلتون رو چک کنید براتون ایمیل زدم.

 

بای بایبای بایبای بای



موضوع مطلب :
جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلااااااااااااام

یونا هستم.از وقتی که من دیگه صحبت میکنم مامان لیلی خودش برام پست میذاره(برعکس شده میبینید).آخه مامان لیلی فکر میکنه اینجوری بهتر میتونه صحبتای تاریخی من رو ثبت کنه.

بگذریم.میدونید چه خبره ؟

امروز تولد مامان لیلی است.

صبح که مامانی رفت اداره من و بابا سعید براش خونه رو اینجوری خوگشل کردیم.منم تو این عسک خواب نیستم بلکه در حال شیطنتم.

نمیدونم چرا اصلا حوصله عسک گرفتم نداشتم و اینا رو هم به زور ازم گرفتن.

کلی برای مامان لیلی رصق کردم و خوندم تولد... تولد ...تولد مامان لیلی مبارک.

((میگم مدل میمون رصق میکنم.میمون تو سی دی سرت بدزد رفیق رو میگم.دوست دارم این سی دی رو بذارم و به کارهای دیگه ام برسم لازم نیست که تا تمام شدن سی دی روبه روی تلوزیون بنشینم ولی اگه مامان لیلی یا بابا سعید خاموشش کنن عصبانی میشمعصبانی و تمام که شد میگم مامانی سی دی دو رو بذار.))

بعدشم میگفتم تولد مامانی نیست .تولد منه.تولد هممونه.

خاله افروز و عمو سجاد هم اومدن خونمون.البته نمیدونستن تولد مامان لیلی است.

میگفتم این شمع مامانی نیست شمع منه و تا وقتی که نصف کیک خورده شد هم میگفتم مامانی با آتیش شمع رو روشن کنه و من فوت میکردم.خیلی از این کار خوشم میومد.

مامان لیلی آتیش(کبریت) رو گذاشت رو دستمال و نزدیک بود فرشمون آتیش بگیره.

یه بار هم دور بین عکاسی و فیلمبرداری رو محکم زدم زمین که شب تولد مامانی رو براش خاطره انگیزتر کنم.

اینم کادوی من و بابا سعید به مامان لیلی :

گوشی قبلی  مامانی   تو کیفش بود چون من شیطونی کرده بودم حواسش پرت شد در فلاکس آبم رو باز گذاشت تو کیفش و آب ریخت رو گوشی و دوربینش داغون شد.این جدیده رو هم به یه روش نوین داغون میکنم اصلا نگران نباشید.

راستی مامان لیلی موقع خوابیدن رکورد کتابخوانی رو شکست و برام یه عااالمه کتاب خوند.آخه من عاشق کتابم.

به امید و آرزوی سلامتی برای خودم , مامان لیلی و بابا سعید و همه اونایی که دوستم دارن و دوستشون دارم

پ.ن.١ : من به مامانای دوستای گل خودم و خاله ها اگه دوست داشته باشن پست بدی (تولد مامان لیلی ٢) رو ببینن پسورد رو میدمچشمکفقط برام کامنت بذارید و به مامان لیلی چیزی نگیداز خود راضی.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ :: ٩:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 سلام

جمعه شب هستی و خاله هاله و عمو علی اومدن خونمون.یونا قبل از اومدنشون همش منتظر بود و میگفت : هستی کی میاد؟ و وقتی اومدن گفت : سلام هستی. و شروع کردن به بازی .

هستی و یونا

  

بازی که چه عرض کنم دوتایی میخواستن سوار یه دوچرخه بشن و با یه کامیون بازی کنن و ... .کلی دعوا کردن و تو سر و کله هم زدن.و موقعی که هستی اینا داشتن میرفتن یونا میگفت نرن و هستی میگفت نریم.دنیای بچه ها خیلی جالبه.یونا به هستی میگفت: هستی این  دوچرخه اندازت نمیشه.هر کاری یکیشون میکرد اون یکی هم میخواست همون کار رو انجام بده.حتی تو خوردن  هم چشم و هم چشمی میکردن.هستی سالاد میریخت تو بشقابش یونا هم میریخت.یونا نوشابه میخورد هستی هم میخواست.

وروجکای شیطون

شب یکشنبه هم هاله جون زنگ زد و گفت فردا برای ناهار بریم اونجا.

ولی من برای یونا ناهار رو صبح میفرستم خونه مامان جون برای همین زود بلند شدم و براش ماهی و گوجه با برنج درست کردم.ظهر رفتم دنبالش و چون همه مغازه ها بسته بود و فقط یه مغازه صوتی تصویری باز بود دو تا سی دی سَرتُ بدزد رفیق   گرفتم برای دوتاشون(یونا و هستی) و رفتیم اونجا.وروجکا کلی رقص کردن و جنگ کردن.یونا میگفت سی دی آقا الاغه بذار هستی میخواست خواهران غریب رو ببینه.هستی میگفت آهنگ بذار یونا میگفت خاله هاله حالا ترشیدی بذار.

یونا و هستی

 

یونا و هستی

بعد از ظهر هم رفتم دنبال بابا سعید که یونا تو ماشین خوابش برد.یونا و باباییش تو ماشین موندن و من رفتم یه مقدار وسایل آموزشی برای بازی یونا گرفتم.

١)آجره ٣١ قطعه از محصولات با فرزندان 

 

٢)نخ و شکل از محصولات با فرزندان

3) کتاب وسایل نقلیه را بشناسیم ( قبلا میوه ها و رنگها را بشناسیم و حیوانات را بشناسیم رو داشت). با این که همه رو بلده باز هم در کنار کتابهای دیگه هر شب باید اینا رو هم بخونیم و اونم چه خوندنی. داستان که نیست یکی یکی اسامی رو گفته من که چشمم رو میبندم میگم الاغ گاو اسب گوسفند ... .

۴) به علت علاقه یونا به آقا گاوه این کتاب آقا گاوه هم که تو دست راستشه براش گرفتم.

5) اینو هنوز بهش ندادم

قصد داشتم همه رو بهش ندهم وبذارم به عنوان جایزه برای کارای خوبش یکی یکی بدم بهش ولی تا الان فقط یه دونه اش رو ندادمش و همه رو بدون انجام کار خوب جایزه گرفت.

دوشنبه مامان لیلی و یونا :

صبح ساعت پنج بیدار شدم.ناگفته نماند که یه بار هم سه و نیم بیدار شدم و به یونا آبجوش نبات دادم.آخه خیلی نا آروم بود و احساس کردم دلش درده.صبح کتلت و گوجه سرخ کردم .برنج  رو خدا رو شکرقبلا درست کرده بودم.لباسای یونا رو ریختم تو ماشین وپهنشون کردم.جمع و جور کردم و به کمک سعید وسایل یونا رو آماده کردیم و با دو و تاخیر راهی اداره شدم.یه عالمه کار رو میز بهم چشمک میزد.تا ظهر گرفتار کارهای اداره بودم و به زور فرصت خوردن یه لیوان چایی رو پیدا کردم.ظهر باز هم با دو و عجله و دیرتر از ساعت معمول از اداره خارج شدم و رفتم دنبال فلفل.در خونه مامان جون فلفلی طبق معمول سوار ماشین نمیشد و آخرش مجبور شدم به مامان جون و بچه ها بگم برن تو و خودم ماشین رو روشن کنم تا فلفل مجبور بشه بیاد.با هم رفتیم از یومـه ( خانم عرب زبانی است که سر کوچه مامان جون میوه و سبزی میفروشه و یونا و بچه ها بهش میگن یومـه) سیب زمینی و هویچ بگیرم.

یونا : منم میخوام سیب زمینی بگیرم

من : نه پسرم سیب زمینی خاک داره.من میگیرم شما نگاه کن.

داشتم سیب زمینی یا رو جمع میکردم که یه لحظه دیدم جفت دمپایی های یومـه دست یوناست.دیگه داشتم منفجر میشدم.اومدیم تو ماشین و آقا یونا کمربند نزده بود و دو دستش رو گذاشته بود رو صندلی و پاهاش بالا بود.حالا با این وضعیت من چه جوری رانندگی کردم بماند.

سر کوچه خواستم برم تو شروع کرد به گریه که نریم خونه.من آلوچه و لواشک میخوام بخریم.ایستادم و براش هله هوله گرفتم .رسیدیم خونه خانم همسایه بالایی رو تو پارکینگ دیدیم که با آقای همسرشون و بدون بچه ها رفته بودن ناهار بیرون.و گفت خسته شدم از خونه و بچه ها خوش به حالت که شاغلی.و با من اومد خونه.نشستیم صحبت کردن و یه خورده آش با هم خوردیم(البته نه با آرامش آخه فلفل تو این مدت شدیدا گرفتار فلفلی و مقاومت در برابر خواب و بریز و بپاش و بهانه گیری و سی دی الاغه رو بذار و... بود).بعد از رفتن خانم همسایه کتاب خونی برای فلفل شروع شدو بالاخره خوابید.یه خورده خونه رو مرتب کردم برای شامش سوپ درست کردم و یه ساعتی خوابیدم.بیدار شدم برای ناهار فردا قرمه سبزی گذاشتم. یونا خان بیدار شد.عصرونه اش رو دادم و پروژه هاش شروع شد:

یونا : مامانی شوپ میخوام .

براش کشیدم و هنوز نگذاشته بودمش تو سینی:

یونا: آب میخوام

آب بهش دادم

یونا : تو این سینیه نه.تو این یزرگه . بذار خودم بیارم .

ظرف سوپ رو گذاشتم تو سینی و از آشپزخونه بیرون نرفته بودم که

یونا : آب هویچ میخوام

ظرف سوپ رو گذاشتم جلوش که بخوره و خودم گرفتار آب هویچ گرفتن شدم که اومد خودش هویچها رو میریخت تو آبمیوه گیری. تمام که  شد هنوز بستنی به آب هویچش اضافه نکرده بودم کنسرو لوبیا رو دید و گفت شوپ نمیخوام از این لوبیاها میخوام.لوبیا رو گذاشتم توظرف آب که جوش بیاد و آب هویچ بستنیشو درست کردم و نشستم کنارش که یه خورده سوپ بخوره.لیوان آب هویچشو ازم گرفت و اینقدر که ورجه وورجه کرد همه رو ریخت رو فرش و دیدم با مظلومیت داره ته لیوان رو میخوره.باز بلند شدم و براش آب هویچ بستنی درست کردم. ...

سه شنبه یونا و مامان لیلی :

صبح داشتم عوضش میکردم یه لحظه تو خواب و بیداری گفت : نسترن ( نسترن خانم الاغه تو سی دی سرتو بدزد رفیقه) خوابیده ؟ کجا خوابیده ؟ کجا میخوام برم عوضم میکنی ؟

صبح بازم با دو رسیدم اداره.یه خورده به کارا رسیدم و بعدش رفتم ماموریت خارج شهر.موقع برگشت به ترافیک سختی خوردم و رسیدم اداره با سرعت ماشینو برداشتم که به موقع به فلفل برسم.در خونه مامان جون باز مراسم نیومدن فلفل و فیلم بازی کردن من رو داشتیم وتوی راه بازم به ترافیک بدی خوردم و تو اون شلوغی فلفل گفت آب میخوام به سرعت از تو ساکش بهش آب دادم و در خونه  خودمون باز به زور بردمش بالا و مجبور شدم فیلم بازی کنم که دارم تنهایی میرم بالا و ... (مثل هر روز).

اومدیم خونه سه بار ناهارمو گرم کردم و آخرش هم موفق نشدم درست و حسابی ناهار بخورم.اینم سفارشات فلفل بین غذا خوردن من : سی دی الاغه میخوام بذارش .(سی دی سرت بدزد رفیق تنها سی دی است که دوست داره با تلوزیون ببینه و اونم به مدت  فقط دو دقیقه)بستنی میخوام(همه رو نخورد و ریخت رو فرش) بیا بازی کنیم. منم ناهار میخوام(میخورد دلم نمیسوخت و از خدام بود) .آب میخوام ... .بعد از خوابیدنش خودم هم از خستگی بیهوش شدم و هنوز نیم ساعت هم نگذشته بود که با صدای محکم در از جا پریدم و در رو وا کردم عرشیا(پسر کوچولوی همسایه)یود و گفت خاله چراغ ماشینتون روشنه.با دلهره و عجله  که نکنه فلفل بیدار شه رفتم پایین و دیدم که چراغ ماشین خاموشه.(بابا سعید که از اداره اومد گفت چراغ توی ماشین رو فلفل خان روشن کرده بوده و عرشیا راست گفته من فکر کردم چراغای ماشین رو میگه)اومدم بالا و به این نتیجه رسیدم که استراحت به من نیومده بشینم و تا وروجک خوابه یه پست بذارم.

امروز صبح هم بیدار بود و برای صبحانه اش آش و حلیم گرفتیم.(دستور تهیه یه حلیم خوب لازم دارم برام بذارید ممنون میشم).ناهارش هم میگو گذاشتم.

اینم چند تا جمله پراکنده از یونا :

١)تبلیغ سس رو یه بیلبورد دید گفت :

ببین از این ششا(سسها) که با شام میخوریم.

٢)تلوزیون داشت یه برنامه پخش میکرد که بابا نوئل به بچه ها هدیه میداد :

یونا : میخوام  بابا نوئل برای من کادو بیاره

٣)نشسته بود یه دفعه گفت : هلووو... هلووو... دلم هلو خواسته بوده.هلو میخوام

۴)در حال لگو بازی:

امیر شهیاد نمیذاره کارم کنم.دستشو گذاشته اینجا خرابش میکنه.

۵)سر میز شام :

امیر شهیاد کجا بشینه؟جا نداره.

۶)واقعا تو بازی با یونا کم میارم چون همش دوست داره بازیشو عوض کنه.میگه : به نظرت حالا چه بازی کنیم مامان؟مرتب میگه حوصلم سر رفته.حتی تو ماشین هم میگه : حوصلم سر رفته

٧)جالبه که یونا از آخر بستنی خوشش میاد و وقتی با هم شروع میکنیم به بستنی خوردن و بستنی من یا بابا سعید به آخرش میرسه و یونا بستنیشو زیاد نخورده با بستنی تمام شده ما عوضش میکنه.

٨)بغلم بود رفتم سر سطل زباله  دستمال کاغذی که دستم بود رو انداختم.

یونا : منو میخواستی بندازی تو آغشالی یا دستمالو.فکر کردم منو میخواستی بندازی.چرااا؟

٩)وبلاگش باز بود پستی که شربت سینه دردشو گذاشته بودم دید گفت : إه شربتم.شربتم هم آاوردی؟برا چی آوردیش.

١٠)عشق پسر به پدر:

بابا سعید اداره بود و یونا داشت با خودش صحبت میکرد : سعید جان دوست دارم.امیر شهیاد پی پی و جیش بیخبر کرده بیا بشورش.

١١)در خونه مامان جون :(علی و فرناز همکلاسیهای یونا به من میگن مامانش)

علی : سلام مامانش

من : سلام عزیزم

علی در حالی که ماشینشو به من نشون میداد : من ماشین خریدم

من : مبارک باشه عزیزم

یونا در حالی که داشت میومد تو بغلم و کیفش و ساکش رو هم با خودش میکشوند : من هم دارم میرم بخرم

علی : مامانش ماشینم خیلی سنگینه

یونا از تو بغل من دستش رو دراز کرد به طرف ماشین و گفت : ببینم ببینم

برای بچه ها همیشه مرغ همسایه غازه.

١٢)اولین داستان نوشته یونا ی من :( البته نوشته که نه یونا گفته و من نوشته ام.پسرم هنوز نوشتن بلد نیست)

یکی بود زیر گنبد کبود یه پسر کوچولویی بود اسمش نی نی کوچولو بود.اسمش کسی بود.پسر کوچولو بدو بدو میکرده بود.یه نی نی بود بدو بدو میکرده بود خووووب بعدش که تموم میکرده بود خوابیدبعد یه گاوی اومد دنبالش خوردش رفت تا آخر.

اینم یه جمله خاص از گل پسر :

یه چیزی گفتما ولی.

پ.ن.١ : برای دوستان گلی که که تازه خواننده وبلاگ یونای من شدن :

امیر شهیاد دوست خیالی یوناست.

بای بای بای بایبای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed