یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧ :: ٥:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام

از این هفته بگم که از عالی هم عالی تر بودم.مامان گلم پیشمون بود و من با خیال راحت میرفتم سرکار و مطمئن بودم کسی هست که از خودم هم بهتر از یونا مواظبت میکنه.ظهر که میرسیدم خونه همه جا تمیز بود . یونا صبحانه و ناهار و آب میوه اش رو خورده بود. ناهار آماده بود و دیگه چی بگم که غصه ام میگیره. چی میشد مامان همیشه اینجا بود ؟ قربونش برم یه خونه تکونی حسابی برام کرد از اتاقها گرفته تا کمدها و یخچال و ... .و از همه اینا بگذریم همین که با خیال راحت میرفتم سر کار و دل نگران یونا نبودم چقدر برام با ارزش بود.شاید باور نکنید به آینه که نگاه میکنم میبینم تو این یه هفته پوستم سرحالتر شده و چروکهای خستگی روی اون محو شده.یونا هم که خیلی از این که مامان عاطی پیشش بود خوشحال بود.مامان گلم دیروز رفت و جاش خیلی خالیه.دیروز که اومدم خونه و جای خالیشو دیدم یواشکی یونا کلی گریه کردم.

 

یونای متعجب

 

از یونا بگم که فردا ٢٩ ماهه میشه و داره روز به روزشیطونتر و بلاتر و وروجکتر میشه.ببینید :

 

یونا وروجک

 

 

Photo Effects. Fence

 

١) مامان عاطی : پسرم شیره  

یونا : نه من شیر نیستم.من گاوم  

٢)یونا اینجوری مامان لیلی رو صدا میکنه :  

دختری چیکار میکنی؟

یا خانم... خانمی...

یا خوشگلی ... مامان خوشگلی

یا لیلی... لیلی خانم

و بابا سعید رو اینجوری صدا میکنه :

بابا سعید جان

یا بابایی

یا سعید

یا سعید جان

یا بابا سعید

٣)وقتی خونه مامان عاطی اینا بودیم فاطمه با عمو سهیل اومدن  پیش یونا و موقع ناهار یونا به فاطمه : فوتش کن بخور

۴)یونا به مامان لیلی : یه کوچولو میخوری ؟بله ه ه ؟یه کوچولو یه کوچولو

۵)وقتی با مامان عاطی میرفتیم بیرون یونا رو با کالسکه میبردیم و کالسکه یونا رو که مدتها بود بالای کمد بدون استفاده مونده بود اومد پایین و مورد استقبال شدید آقا یونا قرار گرفت.به حدی که تو خونه هم دوست داره تو کالسکه باشه.راستی این همون شیشه است که تو پست قبل جریانش رو گفتم.

به یاد ایام نوزادیBaby :

 

 

یونا نی نی

 

 

۶) از ولی و مثلا خیلی بامزه تو جملاتش استفاده میکنه.

٧)آهنگ نگار و سپهر رو وقتی داشتم وبلاگ شیدا و سپهر جون رو میخوندم  شنید و خیلی خوشش اومد.ارغوان جون ممنونم که لینک آهنگ رو برام گذاشتید.و دیگه این آهنگ جایگزین لب قندون عمو پورنگ شده و ٢۴ساعت گوش میده.جالبه که فکر میکنه این آهنگ رو سپهر کوچولو میخونه.یونا خیلی سپهر رو دوست داره و همیشه میگه میخوامش.میگه سپهر که با هم رفتیم پیش مادر بزرگ.(منظورش قصه گوی نمایشی است که با سپهر رفتن پیشش و عکس گرفتن)

 

یونا و سپهر موقع خداحافظی روزی که رفتیم نمایش

 

٨)این عکسه رو که دید با ناراحتی  گفت : داره  چی میبره؟

من :داره عکس یونا رو میبره.

یونا: میخوام نبره.میخوام بذارتش

عشق مامان و بابا

 

٩)تلوزیون دستورپخت یه غذا رو پخش میکرده و مامان عاطی هم یه برگه و  خودکار برداشته که یادداشتش کنه و یونا گفته: منم میخوام یادداشت کنم و مامان به یونا هم برگه و کاغذ داده و یونا هم عین مامان تلوزیون نگاه میکرده و کاغذ رو با خطوط معروفش پر میکرده.بعد از اتمام کار مامان عاطی برگه خودش رو تو کیفش گذاشته و دوست داشته برگه یونا رو هم ببره و به خاله های یونا نشون بده و گفته یونا برگتوببر بذار تو کیف مامان عاطی. یونا میگه: نه  و با دو میره و برگه اش رو میذاره تو کیف خودش

١٠)سفر قبلی با خاله آنی رفتیم بیرون و خاله آنی یه تی برای خونه خرید که یونا خوشش اومد و با اون تمام خونه رو تی میکشید.این سفر رفت و به خاله آنی گفت :  خاله آنی یادته برام جارو گرفتی.جارو من که برا من گرفتی کجا گذاشتی ؟

١١)تو ماشین و در حال گوش دادن به آهنگ مورد علاقه اش :

یونا :  صداشو کم کن

صداشو با کنترل کم کردم.

یونا : کم نکن.کم نه زیااااد.ببین اینجوری مثل من که با دست کم میکنم.نگاه کن.(و با دستش مدل چرخوندن پیچ رو نشون میده).

١٢) بابا سعید میخواست بره پایین تو پارکینگ کار داشت و یونا برخلاف همیشه که میگه منو با خودت میاری گفت : خدافظ خدافظ.من نمیام.هوا سرده.و یه عااااالمه بوسماچ برای باباییش فرستاد.علتش چی بود خدا داند. 

١٣)وروجک داشت با مشت میکوبید به کمر بابا سعیدش و قبل از این که ما چیزی بگیم  در حالی که به کارش ادامه میداد با خودش می گفت : کسی به باباش میزنه؟

١۴)اینقدر مبلها توسط آقا یونا کثیف شده بود که چند وقت پیش زنگ زدیم دو تا عمو( به قول یونا )اومدن خونه و  شستنشون و روی اونا رو گرفتم تا شاید مدتی در امان بمونن.آقا یونا از این کار خوشش نمیاد و من روزیn  بار رو مبلا رو میکشم و یونا خان هم روی اونا رو برمیداره.میگم مامانی دوباره کثیف میشن.میگه: عموها میان میشورنش.اون روز روی مبلا رو برداشته بود و انداخته بود وسط هال و خودش تو اتاق بود.اومدم بر دارم و بکشم روش سر رسید و گفت : مامانی نکن.نکن روی نی نی رو کشیدم.نی نی اینجا خوابه.بیدار میشه گناه داره.

١۵)بابا سعید به مامان لیلی : چند تا سوال از پسرم بپرسم.مامانش گوش کن.

بابا سعید به یونا : اسم شما چیه ؟

یونا : یونا

بابا سعید :اسم باباتون چیه؟

یونا : بابا سعید

بابا سعید :اسم مامانتون چیه ؟

یونا : لیلی

بابا سعید :چه میوه ای رو بیشتر از همه دوست دارید؟

یونا : لیمو شیرین(قبلا به بابا سعید گفته بود نارنگی)

بابا سعید : چه حیوونی رو بیشتر از همه دوست دارید ؟

یونا : گاو(به بابا سعید قبلا گفته بود شیر)

شانس آقا گاوه است که این پسر ما میون این همه جانور بهش علاقه مند شده.

بابا سعید : چند سالتونه ؟

یونا : دو و نیم(قبلا به بابا سعید گفته بود ۶ تا و بابا سعیدش یادش داده بود که بگه دو نیم)

١۶)مدیریت اطلاعات پویا مهارت برای یونا به خاطر برتر شدن وبلاگش این هدیه رو فرستاد که دستشون درد نکنه.یونا خیلی خوشش اومد.

 

 

 

 

 

١٧)چهار زانو نشسته بود بهش گفتم : قربونت برم که چه قشنگ چهار زانو نشستی.گفت : چهار زانو ننشستم.باحال نشستم.

 

 

 Photo Effects. Laforet

 بای بایبای بای



موضوع مطلب :
شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ :: ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 

دوشنبه بعد از ظهر از نمایندگی اومدن برای نصب ماشین ظرفشویی و سعید هم سرکار بود و آقا یونای ما هم بیدار بود.هنوز آقاهه شروع نکرده بود یونا یه دونه آدامس موزی روی اپن دید و گفت :این مال کیه ؟ میخوامش.بهش دادم خورد شیرینیش که رفت گفت: دوباره میخوام گفتم:دیگه نداریم. میگم بابا یی برات بگیره ولی مگه راضی میشد.هر جور خوردنی و غیر خوردنی بهش میدادم میگفت: آدامس میخوام.حتی به بسته آدامس ریلکس تو کیفم داشتم بهش دادم گفت اینو نمیخوام این شوره.کاری کرد که آقاهه بیچاره که میخواست کار ماشین رو توضیح بده گفت :برم براش آدامس بخرم و بیام؟خلاصه خوب بود که دفترچه راهنماش کامل بود مگرنه از صحبتای اون هیچ نفهمیدم و همش باید به یونا جواب مبدادم.

دوشنبه هم خیلی خسته بودم و هم خونه رو گل پسر حسابی ریخت و پاش کرده بود.تصمیم گرفتم تعطیلات رو جایی نرم و بمونم خونه.شب تا ساعت ٢ مشغول جمع و جور و کامپیوتر و بازی با یونا و ... بودم و خیالم راحت بود صبح نمیخوام برم اداره.

چند روز  قبل  که یونا با بابا سعید رفته بودن حلیم بگیرن آقاهه گفته بود دارچین نمیریزم برای بچه خوب نیست.دوشنبه بعد از ظهر بابا سعید حلیم آورد که روی اون دارچین بود.یونا گفت فلفل داره فلفلشو نمیخوام.گفتم: پسرم فلفل نیست.این دارچینه.گفت: عمو گفته دارچین برای من خوب نیست.

داشتم براش با کامپیوتر نقاشی میکشیدم و داستان تولد

Free Smiley Courtesy of www.millan.net رو میگفتم. یه عالمه بادبادک کشیدم و ازش میپرسیدم بادبادکا چه رنگی باشن؟ و هر رنگی میگفت بادبادک رو همون رنگی میکردم. تا رسید به رنگ سفید.یونا گفت این که سفید نیست این پاک کنه.قربونش برم نه این وقتی موقع نقاشی با پاک کن که پاک میکنم جاش سفید میشه... .وروجک حواسش به همه چیز هست.

داشتم میگفتم که تا ٢ شب مشغول بودیم که مامان عاطی زنگ زد و گفت بیایید من با شما برمیگردم و تو کارها کمکت میکنم.منم که همیشه شرمنده مامان گلم هستم و از زحمت دادن بهش کم نمیارم ٣ شب خوابیدم و ۶ صبح بیدار شدم و راهی شدیم.جالبه که توی راه هم هستی اینا رو دیدیم و هستی عروسکش بغلش بود و یونا هم سریع گفت منم عروسکم رو میخوام.خوب بود عروسکش رو که بازم اتفاقی عین عروسک هستی بود صبح با خودش آورده بود تو ماشین.(صبح میخواست اسپایدر من بادی بزرگشو هم بیاره و راضیش کردیم  فقط عروسک اسپایدر من  و عروسک نی نی شو بیاره) تو راه هم یه اسباب بازی(چند تا اسب که به هم وصل میشدن و روی ریل میچرخن) گرفت که هنوز به مقصد نرسیدیم خرابش کرد. 

 این چند روز پیش مامان عاطی اینا بودیم.جمعه بعد از ظهر هم به اتفاق مامان عاطی جون برگشتیم اهواز.

یونا هم خیلی بهش خوش گذشت.و تا تونست سوژه جدید پیدا کرد .سبد سیب زمینی پیاز رو از تو آشپزخونه آورد تو هال  و خالی کرد و میگفت: میخوام ببرمش پلاسکو.

یونای شیطون

 به علت خستگی و کم خوابی زیاد و کمبود وقتمتاسفانه نتونستم دوستان و فامیل رو  که خیلی هم دوستشون دارم و مشتاق دیدارشون بودم روببینم .بعد از ظهرتاسوعا با خاله آنی رفتیم که شمع      بزنیم ولی تمام راهها رو به مرکز شهر بسته بودن و باید ماشین رو میگذاشتیم و پیاده میرفتیم.یونا هم سرما خورده بود و سرفه میکرد و هوا هم سرد بود ترسیدم بدتر شه.شمع نزدیم و برگشتیم خونه. یه ماشین پلیس از کنارمون رد شد یونا به خاله آنی گفت : ماشین پلیسه.خاله آنی نزنه بهمون .بعد از ظهر عاشورا یونا رو بردیم سینه زنی و مراسم مسجد توحید که محله قدیمی مامانم ایناست و پدر بزرگم که خدا رحمتش کنه اولین بانی اون بوده.تو این دو روز موفق شدم فیلم زن دوم و انعکاس رو هم ببینم.

مامان عاطی برای یونا اتوبوس و لیوان اسپایدر من گرفته بود که یونا وسط فیلم دیدن  با اتوبوسش میومد و من و خاله آنی رو بلند میکردو میگفت بوب بوب بوب بوب میخوام بیام داخل.پنج شنبه صبح هم دوست دوران دانشکده ام شهزاد جون که شیراز زندگی میکنه و چند سال بود همدیگرو ندیده بودیم با دختر نازش درسا اومدن پیشمون .

یونا و درسا

 بعد از رفتنشون رفتم برای خریدو یه مقدار وسیله(  ... ) برای خونه گرفتم.تو مغازه یونا یه قوطی بزرگ آناناس رو به خاله آنی نشون داد و گفت : خاله آنی این خوبه؟ و خاله آنی هم گفت آره خوبه.آقا یونا هم به سختی قوطی رو برداشت و گفت : باشه.میبرمش.بعد از ظهر هم با خاله آنی و خاله نیلان رفتیم داروخانه و برای اگزمای دستم دارو گرفتم و کرم مرطوب کننده  هم برای صورتم. شربتprospsn     و قطره clobutinol  برای سینه درد  یونا و یه شیشه شیر هم براش گرفتم .یه شیشه خوشگل براش انتخاب کردم که شبیه پیشی بود ولی گفت اینو نمیخوام و یه شیشه ساده نارنجی رو انتخاب کرد.خاله آنی گفت خاله گربه ای خیلی قشنگتره.با انگشتش به شیشه نارنجی اشاره میکرد و خونسرد میگفت نه این.من و یونا رفته بودیم یه طرف دیگه و خاله آنی یواشکی شیشه گربه ابی رو گذاشته بود تو وسایل یونا بهش گفت ببینم کدوم شیشه رو گذاشتی.وروجکیه این گل پسر ما.خلاصه با همون شیشه ساده از داروخانه اومدیم بیرون و آقا یونا اجازه نداد خاله آنی جلو ماشین بنشینه و میگفت این جای منو تو برو عقب.خاله آنی هم میگفت من و خاله نیلان بریم عقب سر فسقلی شما هم که پیدا نیست همه فکر میکنن مامان لیلی راننده آژانس شده.راضی نشد که نشد.بعدش رفتیم خاله آنی دوربین عکاسی دیجیتالی canon گرفت . و منم این عطررو  گرفتم(آیدا جون مامانی لاریسای گلم ممنون از معرفی عطر هات خیلی خرید رو برام راحت کرد) .وقتی خاله آنی داشت دوربین میگرفت یونا شیطونی میکرد و احتمال شکستن شیشه تلوزیون وجود داشت و از طرفی جای انگشتاش رو همه شیشه ها دیده میشد.به همین علت من و خاله نیلان و یونا از مغازه اومدیم بیرون و با شنیدن یه صدای سنج و دمام  قشنگی که میومد رفتیم به طرف صدا و همون نزدیکی به مسجد رسیدیم  و ایستادیم و مراسم رو دیدیم.یونا که صبح عاشورا هم با باباجون رفته بود مراسم خیلی علاقه نشون میداد و با دقت نگاه میکرد و دلش نمیخواست بریم خونه.

 بعدش رفتیم خونه خاله زیبا  چون  مادر بزرگم هم اونجا بود و حتما باید میدیدمش .خاله زیبا اینا هم مهمان داشتم و طاها برادر زاده  بهناز جون(خانم پسر خاله ام)هم اونجا بود و با یونا حسابی دوست شدن.

یونا و طاها

جمعه صبح هم یه سر به خاله سمی و فاطمه گلی زدم.عمو سهیل و فاطمه چند بار بهمون سر زدن ولی سمی جون رو ندیده بودم.از اونجا که برگشتم ناهارمون رو خوردیم و راهی اهواز شدیم.(بین راه هم ایستادیم و یه خورده خرید کردیم)

خوب که نمیخواستم برم سفر مگرنه چیکار میکردمخجالت

تا بعد بای بایبای بای

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام

خوبید دوستای گلم ؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم.این چند روز هم کلی سرمون شلوغ بود.چهارشنبه رفتیم بیرون که یونا علاوه بر هله هوله های همیشگی یه  طبل  خرید و سر انتخاب کوچیکی بزرگیش کلی زمان صرف کرد.و عمرطبله هم یه روز بود و خرابش کرد.اومدیم خونه نظرش عوض شد و میگفت: طبل بزرگ برام میخری؟و منظورش طبلهایی بود که تو مراسم آدم بزرگا میزنن و تو عکس پشت سرش است.

 

پنج شنبه که اداره تق و لق بود و اول رفتم با همکارها منزل خواهر مامان جون پرستار یونا که همکار اداره ام هم هست.بعدش رفتم پیش سعید و یونا که رفته بودن بازار کاوه و سعید گلم کادو سالگرد عقدمون رو برام گرفت :

یه ظرفشویی B0SCH مدل  SMS69TO2EU

 

 

, یه هندیکم سونی مدل HDR-SR10E

 

ممنونم سعید گلم

جمعه شب  هم همکارم با خانم و دخترشون نیلوفر خونمون بودن که خیلی خوش گذشت و یونا با نیلوفر کلی بازی کردن.

 

وقتی دارم خونه رو تمیز میکنم میگه : مامانی کی میخواد بیادخونمون؟مهمان میخواد بیاد؟(تو رو خدا فکر نکنید من فقط موقعی که مهمان دارم خونه رو تمیز میکنم)

یکشنبه صبح احساس کردم که اصلا نمیتونم برم اداره.سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم و مرخصی بگیرم بمونم خونه.ساعت نه از خواب بیدار شدم و رفتم چایی گذاشتم و گفتم تا یونا خوابه یه خورده به کارای خونه برسم که دیدم وروجک پشت سرم ایستاده.در حال صبحانه خوردن بودیم که از اداره زنگ زدن و تازه یادم اومد تو اداره دو تا  قرار داشتم .یونا رو آماده کردم و با هم رفتیم اداره کارامو انجام دادم وبعدش رفتیم برای یونا اتوبوس و هلیکوپتر بگیرم(این روزها بچه ام دلش هلیکوپتریا به قول خودش هلیکوفتر و اتوبوس خواسته).کیانپارس و زیتون رو گشتم و متاسفانه گیرم نیومد و برای رفتن به مرکز شهر هم دیر شده بود.براش پازل و ذرت گرفتم و رفتیم پارک بازی کرد.

عشق مامان

 

پارک زیتون

 

 و تا رسیدیم خونه همون ساعت تعطیلی اداره بود.اینم استراحت کردن من.بازم خوب بود که با گل پسر قند عسلم بودم.ظهر هم براش با کامپیوتر نقاشی کشیدم.خیلی دوست داره.براش قصه میگم و نقاشی اون قصه رو میکشم.شب موقع خواب به بابا سعیدش میگفت : بابا سعید تو برو اداره.خدافظ خدافظ.فکر میکرد من بازم میمونم پیشش و با هم میریم بیرون.میگفت : مامانی یادت میاد با هم رفتیم پارک.یادته؟یادت میاد دیشب رفتیم اداره.راستی یادم رفت بگم اولین بار بود که یونا رو با خودم میبردم اداره وهمکارام کلی تحویلش گرفتم .

قربونش برم قبلا میگفت: یادت میاد دیشب... .جدیدا یادته پارسال... هم میگه.حالا ممکنه پارسال منظورش یک ساعت پیش باشه.

اینقدر با مزه صداشو کلفت میکنه و صحبت میکنه که دلم میخواد بخورمش.تو همه امور منزل هم مشارکت مستقیم دارد.چه اموری که مربوط به من است و چه اموری که مربوط به بابا سعیدشه وخیلی جدی کارها رو انجام میده و اظهار نظر میکنه.

شب بود و آبگرمکنمون به قول یونا پسر بدی شده بود  و آب سرد میشد.بابا سعید بازش کرده بود و میخواست ببینه میتونه درستش کنه. یونا هم طبق معمول انبردست به دست کنارش بود.من اومدم پیششون یونا گفت : مامانی عجیبه.درست نمیشه.عجیبه.

بعد هم بدنه آبگرمکن رو برداشته و میگه : مامانی دوربین کجاست میخوام از آبگرمکن عسک بگیرم.

و این اولین عکس عکاس کوچولوی ماست :

اولین عکس هنری یونا

 

بهش گفتم باید دستشو از جلو لنز برداره و این دومین عکس پسر هنرمند من است :

دومین عکس هنری یونا

 

 

و چون تو هیچکدوم از عکسایی که گرفت آبگرمکن نیوفتاد و  دوست داشت که حتما از آبگرمکن عکس بگیره این عکس رو به کمک هم گرفتیم که از دیدنش کلی ذوق کرد :

 

 

اون روز یه آدمک تو جیبش در آورد گفتم مامانی اینو از کجا آوردی ؟ گفت : دوستام بهم دادن دوستای من. روز بعد گفت:پارسا پوریا بهم دادن.دوستامن

اون شب خیلی شیطونی کرد و دیگه من کلافه شده بودم.بعد از اتمام پروژه اش اومد منو بوسید و گفت : مامانی خیلی اذیتت کردم.

یونا یه کامیون رو بهم نشون داد و گفت : مامانی ببین این کامیونه روش پلیس داره.نگاه کردم دیدم روی کامیون یه چراغ شبیه ماشین پلیس نصبه و روشن هم هست.بعد دور و برش به بقیه کامیونها نگاه کرد و  گفت : این کامیونا پلیس ندارن فگد این کامیونه پلیس داره.

باید بگم که پلی که ما هر روز از روی اون رفت و آمد میکنبم به دلیل نبودن کمربندی محل رفت و آمد ماشین های سنگین است وشاید به همین علت یونای ما علاقه زیادی به کامیون و اتوبوس و ... پیدا کرده.

وقتی داریم میریم بیرون به جای این که بگه منو میبری میگه : منو میاری؟میاری منو؟

از کنار چند تا پسر بچه رد شدیم که داشتن فوتبال بازی میکردن. یونا گفت: مامانی ببین بچه ها دارن توفبال بازی میکنن.

تو سوپر فروشنده داشت جعبه وسایل رو جابه جا میکرد یونا سریع اومد کنار من و گفت : مامانی نیوفته رو سرم یا وقتی تو ماشین هستیم میگه : مامانی ماشینه نزنه بهمون تصادف کنیم.وروجک افکارش منفی شده. 

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ :: ٧:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام خوب هستید ؟ما هم خدا رو شکر خوبیم فقط  رخشی (ماشینمون) یه کوچولو مریض شده بود و بابا سعید بردش دکتر و من و یونا دو روز با آژانس از اداره برگشتیم خونه.

دو روزپیش که رفتم دنبالش سریع بغلش کردم آخه اگه میگذاشتم خودش بیاد باید یکساعت منتظر میموندم تا مراسم بای بای کنون با مامان جون و بچه ها رو انجام بده و کلی تعریف کنه و ... .

سوار ماشین که شدیم با چشمای گرد و متعجب نگاه میکرد.سریع پرسید : ماشین کیه ؟

گفتم: ماشین عموهه.

با چشمای گرد و لبخند پر رنگش بر لب سر تاپای عمو راننده رو نگاه میکرد.

از دیدن قیافه اش خنده ام گرفته بود.باور کنید لباش از خنده بسته نمیشد.گفتم: مامانی از چی خنده ات گرفته ؟

گفت: از عمو.مامانی بالا نگاه کن.دیدی ؟(فکر کردم چراغایی رو میگه که بالای آینه جلو ماشین روشن و خاموش میشد).گفتم : آره پسرم چراغه.گفت : عمو رو سرش مو نداره.

گفتم: مامانی یواش صحبت کن عمو ناراحت میشه.زشته.

لبخند همچنان رو لبش بود و از آقای راننده چشم برنمیداشت.گفت : این چیه گذاشته اینجا ؟

گفتم : مامانی من نمیدونم.

یونا :  عمو اینجا چسب گذاشته.(نگاه کردم دیدم یه حلقه چسب رد کرده بود تو کلید برف پاک کن)

در خونه پیاده شدیم گفت : آدامس شیرین میخوام.گفتم: پسرم میگم بابایی برات بگیره.گفت : نه تو بگیر و سرش رو انداخت زیر و رفت به طرف سرکوچه.و من هم با دو کیف بر سر کول رفتم دنبالش.آدامس شیرین و برشتوک گرفت  و به نون هایی که کنار در سوپر چیده شده بود دست زد و گفت : مامانی فکر کنم نونش تازه باشه.داشتیم برمیگشتیم کنار میوه فروشی  گفت : ببینیم عمو چی داره.بیا پرتگال (پرتقال) بگیریم.گفتم: مامانی پرتقال داریم.گفت : پس ناننگی(نارنگی)بگیریم.ناننگی نداریم.گفتم: پسرم من الان نمیتونم این همه چیز دستم باشه.امروز ماشین نداریم.

دیروز ظهر باز با آژانس(یه راننده دیگه) رفتم دنبالش و تا وارد ماشین شدیم گفت:میخوام با این  عموهه برم که کچل نیست.

و باز عمو راننده رو با لب خندون تا رسیدن به خونه نگاه کرد.و باز سفارش آدامس شیرین داد و گفتم خونه داریم قبول نکرد و مامان لیلی مجددا با دو عدد کیف راهی سر کوچه شد.(این آدامس شیرین بهانه است که نیاد خونه و بریم سر کوچه)

دیروز صبح شونه برداشته و موهاشو بهم میریزه.گفتم: مامانی چیکار میکنی ؟ گفت : دارم موهامو مثل موی دایی علی میکنم.

داشتیم میرفتیم  پارکینگ کارون که من بوت بگیرم. سی دی مدرسه موشها رو برداشت و گفت : بابایی برام ک مشه کپل بذار.

بابا سعید : پسرم نمیشه این سی دی رو تو ماشین دید.باید تو خونه با کامپیوتر ببینی.بریم بیرون وقتی برگشتیم برات میذارم.

یونا : نه تو ماشین بذار

بابا سعید : نمیشه پسرم ببین میذارمش نمیخونه

و همچنان این مکالمه ادامه داشت تا...

از کنار تراکتوری که جاده رو تعریض میکرد رد شدیم :

یونا : بابا سعید دیدی تراکتورا ک مشه کپل نمیبینن.فگد(فقط)کامیونا میبینن

تو پاساژ هم طبق معمول آقا یونا گفت: آش میخوام.یه قاشق خورد گفت: ذرت میخوام یه قاشق خورد گفت: دیگه نمیخوام و با یه عالمه پاستیل و اسمارتیز سنگی وکتاب داستان و ... و بدون خرید بوت برگشتیم خونه.

امروز صبح یونا خونه مامان جون بود. مرخصی  گرفتم و با بابا سعید بدون یونا رفتیم و بالاخره بوت گرفتم.خرید با فلفل خان خیلی سخته ولی تو پاساژ جاش خالی بود و همش دلمون پیشش بود و حرفشو میزدیم.بابا سعید همش میگفت: اگه یونا بود الان میگفت : بابایی مثلا یه چیزی برام بخر

ظهر که یونا خواب بود پشت کامپیوتر بودم و یه لیوان چایی و یه خورده پسته و لواشک خوردم و توی سینی کنارم گذاشته بودم و خوابم گرفت نبردم تو آشپزخونه رفتم و پیش یونا خوابیدم.خواب بودم که با صدای یونا بیدار شدم که میگفت : مامانی مامانی پاشو بیدار شو بهم چایی و لواشک و پسته بده.(وروجک سینی من رو دیده بود)

یونای من

 

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ :: ٥:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به دوستان گل خودم

یه سوال دارم.برای شما هم روز و ماه و سال اینقدر زود میگذره ؟ من که اصلا متوجه نمیشم کی شنبه میره و کی پنج شنبه میاد .انگار روز و ماه و سال دارن میدون.یعنی مامان لیلی داره پیر میشه و خودش نمیدونه؟

امروز هشتمین سالگرد عقد من و بابا سعید است.انگار همین دیروز بود.اصلا باورم نمیشه که هشت سال گذشته باشه.خوشحالم که تو این هشت سال من و بابا سعید با هم دوستای خیلی خوبی بودیم.تو این روز قشنگ از خدای مهربون اول از همه برای پسرکم و برای همه سلامتی میخوام. بعد از اون از خدا میخوام بهم قوتی بده که بتونم با خنده های پسرم بخندم. پا به پاش بدوم و بازی کنم .تا وقتی نفس میکشم دوست بابا سعید باشم و در برابر مشکلات و خستگی هامثل کوه باشم.

و خدا رو شکر میکنم برای همه نعمتهاش . برای داشتن یه دوست و همراه خوب. برای داشتن یه پسر کوچولوی باهوش و دوست داشتنی.خدایا هزارها بار شکرت

از یونا بگم که که روز به روز نفس تر میشه :

ظهر تو ماشین بودیم  یه دختر کوچولو رو دیدیم که صورتش رو گریم کرده بود.گفت : منم میخوام صورتم رو نگاشی کرده باشم.گفتم پسرم نمیدونم باید کجا بریم.از مامان محمد طلا میپرسم میبرمت.دیگه یونا چیزی نگفت و من هم فراموش کردم تا شب که داشتیم میرفتیم بیرون گفت : مامانی از مامان محمد طلا پرسیدی کجا صورتم نگاشی کنم ؟

پنج شنبه رفتیم بیرون و آقا یونا طبق معمول با یه عالمه خوراکی و وسیله برگشت خونه .یه کامیون هم گرفت که پشتش آکواریوم است و باتری میخوره و باتری اش به فردا صبح نرسید و همون شب تمومش کرد.اول آقای فروشنده آبیشو آورد که خراب بود و یه سبزشو گرفتیم.اومدیم خونه میگفت :عمو گفت اسمت چیه ؟ گفتم یونا بعد بهم کامیون داد.(جریان اسمشو راست میگه ولی فکر میکرد آقاهه کامیون رو مجانی بهش داده).

آخر شب میگفت :بابا سعید لباس بپوش برو کامیون آبیه رو بیار.اینو دیگه نمیخوام.

پنج شنبه پارک هم رفتیم و یونا برای اولین بار نسبت به پارک بادی علاقه نشون داد و از ارتفاع بالا میرفت.اینقدر من و بابا سعید ذوقشو  کردیم که خدا میدونه.قربون بالا رفتنت بشم من.بچه ام خیلی قشنگ میرفت بالا.میتونستم راحت بخورمش.

صبح جمعه بابا سعید همایش بود و من یونا تنها بودیم.یونا داشت  با عروسک نی نی کوچولوش بازی میکرد گفتم پسرم صبحانه بیارم بخوری ؟ گفت : نه مامان .شیر این پسره کجاست ؟

داشت با خودش صحبت میکرد میگفت : دارم حسابش میکنم چنده ؟

گفتم : چی؟

 یونا : جورابه

وقتی داره کار بدی میکنه و متوجه میشه من ناراحت شدم میگه : مامانی مخلصیم

یادته و مثلا رو زیاد تو جمله هاش استفاده میکنه.

DVD های بابا سعید دستم بود یونا گفت : بده ببینم

یه نگاهی کرد و خیلی جدی گفت : جدیده

سر در یه مغازه با چراغهای رنگی نوشته  شده بود علی و خاموش و روشن میشد :

 یونا : این چیه ؟

من : نوشته علی 

یونا : نوشته یونا.هم نوشته یونا هم نوشته علی . 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ :: ۸:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

خوب هستید ؟ما هم خدا رو شکر بد نیستیم و میگذره.اول از همه باید از شما دوستان گل خودم و اونایی که یونا رو دوست دارن و بهش رای دادن تشکر کنم.به نظر من همه وبلاگهای بچه ها قشنگ و برترن ومن همه رو به یه اندازه دوست دارم و از خوندن تک تک وبلاگهای اونا  لذت میبرم.شیرین زبونی ها و کارهای قشنگ بچه ها خداییش قابل قیاس نیست .

یونای من

اینم لینک نتایج نظر سنجی :

http://news.persianblog.ir/post/337

http://weblognews.ir/?p=742

در این نظرسنجی بیش از 570 وبلاگ کودک و نوجوان معرفی شدند که وبلاگ های زیر رتبه های اول تا دهم را داشتند:

1.      وبلاگ ستاره

2.      وبلاگ یسنا

3.      وبلاگ ارشیا 

4.      آندیا عشق مامانش

5.      آرش ، وروجک مامان

6.      ملکه بهار

7.      وبلاگ سام

8.      یونای من

9.      آرتین ، هدیه آسمونی ما

10.  از کوروش صغیر تا کوروش کبیر 

 

بازم برم سراغ آقا یونا :

 یونا بلده بگه خیارشور ولی ترجیح میده به خیار شور بگه ترشی چراشو نپرسید چون خودم هم نمیدونم.مامان طبق معمول برامون دو شیشه بزرگ خیار شور خانگی درست کرده بود که با خودمون آوردیم و الان به عنوان زیر پایی جدید یونا برای رسیدنش به ظرفشویی و گاز و سایر ارتفاعات استفاده میشه . به قول خودش رو ظرف ترشی می ایسته و میگه: مامانی کدوم اسکاچ منه ؟ و پا به پای مامان لیلی ظرف میشوره.پیشبند خودم هم براش میبندم که خیس نشه سرما بخوره .

با خمیر بازی میکنه و میگه : غذا درست کنم.فلفل و نمک بریزم.حالا درست شد.

یکشنبه رفتم خونه مامان جون (پرستارش)دیدم صدای گریه قشنگش از پشت در میاد.هول شده بودم تند و تند در میزدم ببینم بچه ام چرا گریه میکنه.در که واشد صورت قشنگش رو دیدم که اشک هاش قطره قطره روی گونه هاش قل میخورد.بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم چی شده مامانی ؟ جوابمو نداد.مامان جون گفت: با علی دعواش شده.علی داشته رنگین کمان میدیده و یونا دوست داشته با علی بازی کنه و دعوا شده.اومدیم خونه ازش پرسیدم : مامانی چراخونه مامان جون گریه میکردی ؟

یونا : مامان جون بهم گفت خّل

من : چی ؟؟؟

یونا : بهم گفت خّل

من : خّل ؟؟؟

یونا : بهم گفت خّل گاو ابس(اسب)

واقعا شوکه شده بودم و سریع به بابا سعید زنگ زدم و جریان رو گفتم.آخه یونا اصلا از این حرفای بد بلد نبود.اسم حیوانات رو بلده ولی نه این که اینجوری ازش استفاده کنه.هیچوقت تا حالا خّل نگفته بود و میگفت آقا الاقه آقا گاوه خانم خرگوشه .کلی هم بهشون احترام میگذاشت. بابا سعید گفت بذار بیام خونه خودم ازش بپرسم جریان چی بوده.بعد از ظهر که بابا سعید ازش پرسید چرا گریه میکردی جواب داد : مامان جون هلم داد عگب(عقب)افتادم.گریه کردم.بخ بخ(بدبخت) شدم.

بابا سعید شیطون  : شما باید بتونی از خودت دفاع کنی.وقتی بچه ها بهت میزنن تو هم باید بزنی

یونا : به علی بزنم یا به مامان جون ؟

بابا سعید :متفکر

پام رفت روی اسباب بازی یونا که طبق معمول همه جا پخشه. گفتم: آخ .یونا گفت : چی شد مامانی ؟گفتم پام رفت روی اسباب بازی درد گرفت.یونا گفت : مامانی پات شیکست؟پات خورد به اسباب بازی شیکست درد گرفت ؟

یونا دیشب تا صبح تب داشت . بابا سعیدش زحمت پاشویه کردنش رو میکشید و بهش استامینافن دادیم تا تبش اومد پایین .ساعت دو شب گفت : شوپ(سوپ)میخوام و بابا سعیدش بهش داد.صبح که از خونه اومدیم بیرون خواب بود .به خدا بچه ها خیلی گناه دارن که صبح زود باید بلندشون کنیم ببریم بیرون.وقتی مریض باشن که دیگه من از عذاب وجدان نمیدونم چیکار کنم .پسر کوچولوی مامان منو ببخش.

 تا رسیدم در خونه پرستارش بیدار شد و گفت: نه نمیخوام برم. بریم.مامانی بشین بریم.یه کم کنارش نشستم شاید آروم شه و بخوابه ولی خوابش نبرد و اصرار داشت که حرکت کنیم.با ماشین همون دور و برا آروم یه دوری زدم و دیدم خوابش برده برگشتم باز خواستم بغلش کنم بیدار شد.بردمش خونه پرستارش و خوابوندمش روی پام و کلی نازش کردم و باهاش صحبت کردم تا راضی شد من برم اداره و گفت :مامانی برو اشکال نداره. دیرم شده بود و مجبور شدم یه ساعت مرخصی ساعتی بگیرم.ظهر که اومدم دنبالش خدا رو شکر تب نداشت ولی خیلی هم سرحال نبود.مامان جون گفت صبحونه نخورده ولی ناهار و میوه رو خورده.براش خاک شیر هم گذاشته بودم که گفت بهش داده .رسیدیم خونه رفتم در حیاط روبستم و برگشتم دیدم داره گریه میکنه که من میخواستم یکی از درا رو ببندم.گفتم شما دو تاشو ببند این که گریه نداره.رفت در ها رو باز کرد و دوباره بست .رفتیم بالا تا وارد خونه شدیم باز شروع کرد به گریه که بریم موتور بخریم . گفتم: مامانی شما که دو تا موتورشارژی داری.گفت نه اینا رو نمیخوام موتوربزرگ میخوام کلاه بذارم سَوار بشم مثل موتور شیاه(منظورش سیا ساکتی است) .گل پسرم موتور اسباب بازی نمیخواست و موتور راستکی میخواست. هر کاری هم میکردم راضی نمیشد .گفتم الان همه جا بسته است .میگفت : نه همه جا بسته نیست . و گریه میکرد مثل بارون. بالاخره از اسباب بازی های بالای کمدش یه نی نی کوچولو رو که قبلا مامان عاطی براش گرفته بود آوردم پایین که خدا رو شکر آروم شد و شروع کرد بازی کردن که : ...

یونا : مامانی نی نی کوچولو میخواد یه چیزی بخوره

شیشه شیر اسباب بازیشو دادم بهش و گفتم بهش شیر بده .

یه کم بهش داد گفت : از این شیر بیرون نمیاد که.نی نی میگه آب جوش نبات میخوام .

من : نه مامانی این کوچولوهه آب جوش نبات براش خوب نیست.

یونا : چرا براش خوبه

من : دکتر گفته براش خوب نیست .

همون موقع مامان عاطی زنگ زد.

یونا : بده با مامان عاطی صحبت کنم.مامان عاطی برای نی نی چی خوبه ؟چی بهش بدم؟

و رو به من : مامان عاطی گفت آب جوش نبات بهش بده براش خوبه .(مامان عاطی گفت من نگفتم فلفل ریز بلا رو ببینید)

آخر راضیش کردم خودش تنهایی آبجوش نبات بخوره و نی نی فقط کنارش بخوابه و شیر بخوره.

یه شیشه چایی رقیق با شکر آوردم براش گفت : با ماکلوفل درستش کن اینجولی بعد بده بخورم(منظورش این بود که نبات رو با ماکروفر خرد کنم.همه چیز بلده این وروجک)

گفتم : باشه

گفت : نبات توشه ؟

گفتم : آره .(مجبور شدم بهش دروغ بگم آخه نبات گرمه وزیادش خوب نیست و یونا هم عاشق آبجوش نباته و روزی چند بار میگه آبجوش نبات میخوام )

بعد از ظهر که بابا سعیدش اومد به بابا سعیدش میگفت : یه شِعری بَرای نی نی بخون

بابا سعید : چی براش بخونم ؟

یونا : دلمو شکوندی برو حالشو ببر براش  بخون

میگفت : بابایی آقا دکتر گفته آب جوش نبات براش  خوب نیست.فقط شیر بخوره.شیر براش خوبه

خودش دو تا آدم آهنی داره (یکیش که جز اولین اسباب بازی هاشه که قبل از دنیا اومدنش مامان عاطی براش گرفته بود و یکی دیگه اش هم خاله زری براش گرفته بود)و آدم آهنی بچگی های دایی علی رو هم با خودش آورده . میگه : همه رو میبرم تو ماشین که بخوابن.(فردا احتمالا باید با سه تا آدم آهنی بریم خونه مامان جون)

وروجک تا آهنگ شروع میشه خوانندشو تشخیص میده و اسم خواننده رو میگه مخصوصا افشین و کامران هومن و نوید امید و آرش رو که خیلی دوستشون داره و باهاشون میخونه .از آهنگ افشین یاد گرفته بهم میگه : بابا خوشگله خانِِـم 

تا لباسشو که روش عکس پاپای است تنش میکنم میگه : بابا سعید برام اینو رایت نکرد .(بابا سعید قرار بوده براش کارتون پاپای رو رایت کنه)

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed