یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ :: ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

پنج شنبه  رفتیم شهر بازی که خیلی بهش خوش گذشت.ولی همش دنبال آقا موشه میگشت که پیداش هم نکرد.آقا موشه رو تو سقر که بردیمش شهربازی دیده بود.(یه پسر کوچولو که لباس موش تنش بود)

پروژه جدید فلفل رفتن سراغ کشو و باز کردن و در آوردن جلد صابونهاست.
میگه باباگوم بیا باکومبا باد.یعنی بابا جون بیا برام بادکنک باد کن.وقتی با بابام پشت تلفن صحبت میکنه یادکنک رو میذاره روی گوشی که بفرستتش تو و بابام براش بادش کنه.

تقلید کار درجه یکی است.به کارهاو صحبتهای بابا سعیدش هم خیلی دقت و توجه میکنه و تکرار میکنه.همونجوری که بابا سعیدش دراز کشیده و تلوزیون تماشا میکنه دراز میکشه و دقیقا مثل باباش دستشو زیر سرش میذاره.میگه بابایی بریم حسین سی دی(حسین سی دی آقا پسریه که بابا سعید ازش دی وی دی میگیره).پسرم کلی با بابا سعیدش دوسته.
تا یه چیزی میریزه روی فرش میگه واای واااای جارو برکی ی ی(جارو برقی) و با دو میره و و جارو میاره.

تو ماشین که مینشینیم میره پشت فرمون و میگه اونا ناننگی(یونا رانندگی کنه).یا مینشینه بغل دست بابا سعیدش و میگه مامایی نه.اوناأچی(مامانی بیچاره بره عقب و یونا بنشینه )

اسم همه رو یادش میمونه حتی کسانی که فقط یه بار دیده و مدتهاست که ندیدتشون و عکسشون رو که میبینه میشناسه و تو ذهنشه و درموردشون صحبت میکنه .مثل حسین پسر دوست بابا سعیدش.یا دریا و هستی و ...

 

وقتی میبینه میز کثیفه میگه وااای وااای پارچه  و  میره دستمال میاره و تمیز میکنه.
مامان اینا با هر لقمه ای که میخورد براش دست میزدن و میگفتن هورااا.حالا دیگه خودش وقتی غذا میخوره دست میزنه و میگه هوررااا.
وقتی baby tv رو براش میذارم یا میگم مامان الان برات baby tv میگیریم ,میخونه :

 baby shet baby shet

و میگه :boob...boob and booby
 و بعضی وقتها به جای booba and booby  میگه عمو امید(عمو امید همسر دختر خاله  ام نگار است).حالا چه ربطی به عمو امید داره من نمیدونم.
اسباب بازی هاشو که خراب کرده میاره و میگه مامایی خراب شد.
خاموش و روشن و سرد و گرم رو تشخیص میده و میگه :سرده ,داغه, خاموشه, شوشن(روشن) شد.به چراغ هم میگه چغاغ
دستش که کثیفه میگه دستم بشور.

اینم آقا یونا در حال رقص با آهنگ چایی چایی:

 

اینها کفشها و دمپایی حوله ای یونا است که دیگه اندازه پاهاش نیستن و کوچولو شدن براش :

 


وقتی یه وسیله اش نیست و پیداش میکنه میگه:ایناش پیدا شد
به همه چیز کار داره.یه سوراخ روی پنکه زمینی هست که سیمها از توش پیداست.بهم نشون میده و میگه مامایی سوراخه. 


 

بعد از ریختن سیب زمینی ها کف آشپزخونه به سرعت رفت تو پذیرایی و گفت:مامایی صندلی .فکر کردم صندلی رو میخواد بیاره تو آشپزخونه و ربطی به سیب زمینی ها داره.
گفتم :صندلی برای چی میخوای؟
گفت: میخوام.
با اصرارش صندلی رو از پذیرایی برداشتم و خودش جلو راه افتادو رفت تو اتاق و گفت:اینجا.
گذاشتمش همونجا که میخواست.بعد گفت : ایجوری.صندلی روهمونجوری که میخواست چرخوندم.
 وروجک رفته بالای صندلی که دستش  به کولر برسه و روشنش کنه.حالا بعد از ریختن سیب زمینی ها چه جوری یه هو یاد کولر افتاد خدا میدونه که چی تو سر آقا یونا میگذره.

 


همه چیز رو میگه بزرگ میخوام.صندلی بزرگ میخوام.آببه بزرگ میخوام.بتهی(بستنی)بزرگ میخوام.
وضعیت شکستن وسایل و به هم ریختن اتاقش و سایر جاهای خونه توسط یونا خان  همچنان ادامه دارد.
به نظر شما من باید چیکار کنم که یونا سر کمد و کابینت  نره و وسایلشون رو بیرون نیاره.و با این سیب زمینی های بیچاره چکار باید کرد که روزی n بار پهن زمین میشوند و من بیچاره باید جمعشون کنم.و ...
بیصبرانه منتظر راهکارهای شما هستم.

تا بعد



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ :: ٢:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
امروز یکی از بهترین روزهای خداوند مهربون برای من و یوناست.
امروز تولد یه بابای مهربون است.تولد یه همسر فداکار است.
آره امروز تولد بابا سعید است.

 


Balloonsتولد تولد تولد بابا سعید مبااااارکBalloons

 

تولد تولد تولدت مبااااارک


سعید جان برات بهترینها رو آرزو میکنم و امیدوارم همیشه سلامت باشی.
من و یونا همیشه به شونه های مهربونت و دستای گرمت و وجود پر از طراوتت احتیاج داریم.
دوستت داریم .خیلی خیلی خیلی زیاااااد.
انشالله که همیشه مثل الان پرشور و سرحال باشی همونجوری که خودت همیشه دوست داری.و ماشالله ماشالله مثل الان جوون و شاداب بمونی.و بتونی هزارها هزار فیلم به روز دنیا رو ببینی.

تولد تولد تولد بابا سعید مبارک

در حال شیطنت

ای شیطون

FlowerFlowerFlower Flower

و امروز یه خبر دیگه هم هست.بله امروز ۲۰ ماهگی یونای من است.

Flowerیونای من ۲۰  ماهگیت  مبااااارک Flower

هورراااااا

پسرکم ,عسلکم ,عمرم, نفسم, زندگیم ,همه وجودم, ۲۰ ماهگیت مبارک.
پسر نازنینم در 20 ماهگی :
بدو بدو میکنه و اصلا راه رفتن تو کارش نیست.
همه صحبتها رو متوجه میشه و تقریبا همه کلمات و جمله های کوتاه رومیگه.

۱۲کیلو و ۹۰۰ گرم است.خیلی مهربون و با محبت و خوش اخلاقه و همش میخنده.خیلی مریض باشد یا بیفتد و خیلی دردش بگیره که گریه کنه.و اصلا بهانه گیری و نق زدن ندارد.وقتی غریبه ها رو میبینه اصلا گریه نمیکنه . از کوچیکی همینجوری بود.خیلی احساس غریبی کنه ساکت میشه و نگاه میکنه و زود زود دوست میشه و پروژه های عظیم شیطنت و شیرین کاریاشو از سر میگیره.
در امر ریخت و پاش خونه و شیطنت نمره اش بیسته.
پسر گلم خیلی عزیز و بانمک شده و کارهاش دل من و بابایی و مامان عاطی و باباگوم و آننه بزرگ و کوچیک و ... رو حسابی برده.

پسر نازنین بیست ماهه من خیلی خیلی خیلی دوستت داریم.

یونای 20 ماهه

کمین از نوع یونایی



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧ :: ۸:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
مامان و بابای گلم دیروز رفتن که جاشون خیلی خیلی خالیه.یونا هم همش میگه مامان عاطی میخوام.بابا گوم میخوام.خدای بزرگ شکرت میکنم و دوست ندارم ناشکری کنم ولی چقدر خوب بود اگه مامان اینا اینجا بودن.درست است که من به جز زحمت هیچی براشون ندارم ولی با وجود سعید گلم و یونای نازنینم بازم بهشون نیاز دارم  و خیلی  خیلی دوستشون دارم .مامانم تمام خونه و کمدها و ... رو برام تمیز کرد.همه کارها با خودش بود من فقط میرفتم اداره و میومدم خونه و میخوردم و میخوابیدم.اصلا وقتی میومدم خونه و صورت مهربون مامان و بابا رو میدیدم انرژی میگرفتم.قربونشون برم من که تمام وجودشون مهربونی و محبت است.نمیتونم زحمتهایی رو که برام کشیده و میکشن رو جبران کنم فقط میتونم از خدای بزرگ سلامتیشون رو بخوام.
صبحها صدای یک پرنده فاخته از پشت پنجره میاد که میگه کوکو کوکو مامان به یونا گفته بود که این صدای کوکو است.دیشب به یونا گفتم مامانی دوست داری برات کوکو درست کنم بخوری؟با سرعت رفت پشت پنجره و اشاره به پنجره کرد و گفت کوکو ایناش.
مینشینه وسط پذیرایی همونجایی که سعید و بابا مینشستن و تخته بازی میکردن ومیگه:سعید سعید تخته بازی.
تخته بازی میکنه که دیدن داره.تاس میندازه و آخرشم میگه ته ه ه ه و مهره ها رو پرت میکنه .
دیروز کلی وقتشو پشت کامپیوتر سپری کرد و همش دوست داشت عکسای رضا و رزا رو ببینه و میگفت رژا روژا.وقتی عکسا تمام میشد میگفت دیگه.
وروجک وقتی چیز میریزه و ریخت و پاش میکنه میگه واااای وااااای.میگم کی اینکارو کرده؟میگه اونا(یونا).البته دیروز میگفت عرشیا.
راستی دیگه به خودش نمیگه ایننه و میگه اونا.
به پتو هم که قبلا میگفت پتکوم الان میگه پتو.
تا آتیش و شعله گاز رو میبینه میگه : آتیش جیززه.
اتو رو هم که میبینه میگه اتو دایه(داغه)
چاقو رو هم که میبینه میگه : واااای چاکو تیزه.
هنوز هم وقتی چیزی میده بهمون میگه مسی(مرسی) و منظورش همون بفرمایید است.
قربونش برم روزی هزار بار سلام میکنه.مامایی سیااام.بابا سعید سیاااام.یا سیام مامایی.سیام بابایی...
داشت سی دی چی و چرا میدید.دید بادکنک دارن.با دو اومد و گفت باکوما میخوام.بابام کلی بادکنک براش باد کرده.بابا سعید یه دونه بهش داد.گفت: باکوما دیگه میخوام.منظور پسرم اینه که یه بادکنک دیگه میخوام.
وارد خونه که میشه با دو میره تو اتاقش و میگه :
 إه ,اتاغ(اتاق).
دوغه غه(دوچرخه)سیاااام(سلام).
إه خسی(خرسی) ایناش.
آگا فیله ه ه ه(آقا فیله)...
امروز صبح زود بیدار شد.گفت مامان عاطی, باباگوم.گفتم رفتن پسرم.میبرمت پیششون.غصه نخور.بعد گفت ژوژا نانای و رفت پشت کامپیوتر و شروع کرد به دیدن عکسا.جالبه یکی یکی توضیح هم میده.ژژا(رضا), ژوژا(رزا), آله سولا(خاله سهیلا مامان رزا و رضا) ,عمو مووچر(عمو منوچهر بابای رزا و رضا), عمو ,رزا مم مم(عکسی که رزا داره غذا میخوره), رضا موتور(عکسی که رضا سوار موتوره) و ...
گفتم پسرم باید بریم پیش مامان جون, پیش عرفان, پیش فرناز(پرستارش و همکلاسیاش).اخم کرد و گفت نه ه ه .ددر میخوام.بابا سعیدش گفت پسرم بعد از ظهر میبرمت بیرون.خلاصه پسرم مثل یه مرد رفت و با این که دوست نداشت بره و ناراحت بود گریه نکرد.الهی مادر به فدای تو پسر قوی بشه.
دیروز دوباره یه کم حالش بد بود.گفتم پسرم الان برات نشاسته درست میکنم.دیگه تا درست کردن نشاسته nبار گفت ششاسه میخوام.
صبح بابا سعید بهش گفت پسرم میخوام شلوار نو بپوشم(منظورش شلوار بیرونی بود که جدید خریده).یونا با دو رفت شلوارک خونگی بابا سعید رو آورد و داد بهش و گفت:فلوار نو(شلوار نو)
وقتی میریم بیرون و تشنه میشه میگه آب مینی(آب معدنی) و وقتی دستش کثیف میشه میگه دست بشور.

تا دراز بکشیم و چشممون بره روی هم به سرعت باد خودشو میرسونه و از سر و کولمون بالا میره و میگه بیدار شو.بیدارشو.

وروجک میاد و بغلم میکنه و یه عالمه میبوستم که دلم میره براش. بعضی وقتها وسطش با لبخند  یه هو موهامو میکشه و میگه مو مامایی یا محکم میزنه و میگه أتته مامایی.میگم نه پسرم أتته نه.صورتشو میاره نزدیک و چشماشو جمع میکنه و با یه لبخند دلبرانه ای صورتمو  ناز میکنه و میگه ناااازی ناااازی.

لباسش تو این عکس هم عیدی خاله هاله(دختر خاله گلم) است.دست خاله هاله جون درد نکنه

 تا بعد

عمر مامان

نفس مامان

زندگی مامان



موضوع مطلب :

 سلام

یکشنبه  که رفتم دنبال یونا خونه مامان جون پرستارش کلی ازش تعریف کرد و گفت  یونا از بعد تعطیلات همه چیزش خیلی بهتر شده.هم امروز و هم دیروز نشسته غذاشو کامل خورده و من کلی تعجب کردم مخصوصا از این که نشسته و غذا خورده آخه پسرم نه این که خیلی گرفتاره وقت   غذا خوردن نداره  و در حال انجام پروژه های مختلفش من همیشه بشقاب به دست پشت سرش راه میروم و میدوم و مینشینم و خلاصه با حالت و موقعیت فلفل خان تغییر پزیشن میدهم تا گل پسر به زور چند لقمه غذا بخوره.و گفتش صحبت کردنش و  بازی کردنش هم خیلی بهتر شده.اومدیم خونه ساعت یک و نیم ظهر بود که ببخشید کلی بالا آورد.ما روی این حساب گذاشتیم که خونه مامان جون زیادی غذا خورده.خوابید و لی زود بیدار شد.بهش بستنی دادم نیمه های بستنی خوردنش اونم بالا آورد.بعد از اون همش میگفت آببه(آب)و تا بهش آب میدادم بالاش میآورد.بعد از ظهر بردمش دکترش   گفت  یه مسمومیت خفیف است و بهش یه آمپول و پودر ‌‌ا آر إس داد.اینم گل پسرم تو مطب دکتر(لباسش عیدی خاله سمی است):

 عزیز دلم تو مطب


ولی بچه ام تا شب براش حالی نموند همه اش عطش داشت و با معده خالی بالا می آورد و تب و لرزشدید هم داشت.ساعت 1 شب بردیمش بیمارستان و دکتر بهش سرم وصل کرد.دلم رفت برای بچه ام.همش صلوات
میفرستادم و تحمل دیدن این وضعیت رو برای جگرگوشه ام نداشتم.قربونش برم دوست نداشت سرم رو دستش باشه و همش پرستار و دکتر رو صدا میکرد و میگفت خاله دست باز.عمو دوتور(دکتر)دست باز.خلاصه من و بابا سعیدش مردیم و زنده شدیم تا سرمش تمام شد.نمیدونید چیکار میکرد.سرم رو تکون تکون میداد و صدای قشنگش تو بخش میپیچید.به یه پسر کوچولویی که اونجا بود اشاره میکرد و میگفت نی نی یه,نی نی ایناش.خلاصه تا رسیدیم خونه و خوابیدیم چهار و نیم بود.صبح هم من رفتم اداره ده اومدم خونه و باز دوازده و نیم برگشتم اداره.دوشنبه نفسم رو نبردم پیش پرستار.مامانی و بابای مهربونم هم که دلشون طاقت نیاورد و دوشنبه بعد از ظهراومدن که چند روز پیش فلفل باشن.قربونشون برم من که غیر زحمت من هیچی براشون ندارم.خلاصه یوناحالش بهتر شد ولی مامان مثل یونا شد.مامان خوب شد بابام مریض شد.و معلوم شد مریضی یونا ویروس بوده نه مسمومیت.الان خدا رو شکر هر سه تاییشون خوب و و سرحال هستن.

نفسه مامان

یونا هم که کلی خوشحاله که بابا گوم(بابا جون) و مامان عاطی(مامان عاطی) پیشش هستن.این صندلی بادی هم با دو دست لباس مامان اینا براش آوردن:

یونا و صندلی بادی


دیروز بعد از ظهر هم رفتیم  آبادان که خیلی خوش گذشت.کلی هم خرید کردیم یونا هم که سنگ تمام گذاشت و کلی کاکاوو و آبابا(آبنبات)و ... برداشت.براش لباس و یه بالش پر قو گرفتم.مبارکت باشه پسرکم.ببینم رو بالش پر قو به خوابیدن علاقه مند میشی یا نه.
آقا نیکان خوشتیپ و مهربون  وخاله  آرام نازنین هم زحمت کشیدن و با اینکه بارون میبارید اومدن  سرپاساژ و همدیگرو دیدم.که خیلی خیلی از دیدنشون  خوشحال شدیم.مرسی نیکان کوچولوی نانازی.مرسی خاله آرام جون .این هم آقا یونا و آقا نیکان :

آقا نیکان و آقای یونا
از یونا بگم که کلی شیرین زبون شده.دل میبره حسابی.دیروز بابا سعیدش رو کلافه کرده بود.بابا سعیدش خسته شد و هر چی یونا صداش میکرد جوابش نمیداد.
یونا : بابایی بابایی
بابا سعید :
یونا : بابا سعید بابا سعید
بابا سعید :
یونا : سعید سعید
بابا سعید :
یونا : سعود سعود
بابا سعید :
یونا : سعودی سعودی


میخوام رو خیلی قشنگ تلفظ میکنه و روی حرف (م) تاکید میکنه و( خ) رو خیلی غلیظ تلفظ میکنه.میگه میخوام م
این روزها همش در حال خواستن است:
عینک بابا گوم میخوام(عینک بابا جون میخوام)
مم مم میخوام(غذا میخوام)
‌‌أفا میخوام(پلو میخوام)
کاکاوو میخوام.
پیی (پنیر)میخوام.
مک(نمک) میخوام.
ماکا (ماکارونی)میخوام.

قربونش برم فقط میخوادولی از خوردن خبری نیست.

اینم همصدایی مامان عاطی و یونا:

مامان عاطی :  ماشالله ماشالله

یونا :ماشالله

مامان عاطی :چشم نخوری

 یونا :ایشالله

عاشق چسب است.مرتب دست و پاشو نشون میده و میگه : شیشه

من : چی شده مامانی؟

میگه : شیشه برییییید.

من : قربونت برم من.چیکارش کنم؟

با دو میره سراغ کمدش که یه بسته چسب عروسکی خریدم و اونجا گذاشتم :مامایی مامایی چسب

جالبه که خودش جای چسب رو به مامانم نشون داده که براش چسب بیاره و بزنه به پاهاش که یعنی بریده.

عاشق حیوانات است.مورچه رو خیلی دوست داره.میگه مورچه بزرگ.مورچه توچیک(کوچک).تو کوچه دنبال گربه میگرده و مینشینه و زیر ماشین ها رو نگاه میکنه که گربه پیدا کنه.

ادای گریه کردن رو در میاره وسرشو تکون میده و لبخند به لب خودشو لوس میکنه.میگم مامانی چیکار میکنی؟میگه گیه(گریه).میگم کی اینجوری گریه میکنه؟میگه عفان(عرفان همکلاسیش)

تقریبا همه کلمه ها رو میگه و جمله سازی میکنه.خدا رو شکر دیگه متوجه همه خواسته هاش میشیم.
تا بعد


 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ :: ٤:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
دیروز تا امروز جز بدترین روزهای زندگی من بود.دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم همش از خواب میپریدم  و یونا رو نگاه میکردم و بغلش میکردم.نمیدونم چه حالی داشتم.حال کوچولویی که تازه میخواد بره اول دبستان یا حال مادری که روزهای آخری رو سپری میکنه که نی نی نازنینش به دنیا بیاد.نمیدونم .فقط منتظریک بهانه بودم که اشکام سرازیر بشه.پارسال همین روزها بود که برای اولین بار یونا رو بردم پیش پرستارش.اون موقع تقریبا هشت ماهه بود.چهار ماه که مرخصی داشتم و تا قبل از عید هم که عمه سحر یونا پیشش بود و خداییش براش هیچی کم نمیذاشت.بعد از تعطیلات یونای گلم رو بردم پیش مامان جون(پرستارش )و دقیقا مثل دیشب بودم.اصلا دلم نمیومد بعد چند روز تعطیلی که با فلفل میخوابیدم و بیدار میشدم و همش کنارش بودم ازش دور بشم.قربونت برم پسرکم.خیلی دوستت دارم به خدا .خیلی زیاد.اصلا نمیتونم بگم چقدر فقط میدونم که از همه چیز و همه کس و حتی از خودم هم برام عزیزتر و مهم تری.موش کوچولوی من شما نفسی .شما همه کسی.
از فلفل بگم که روز به روز فلفل تر میشه.تو پست های قبل گفته بودم که تو سفر وروجک از کنار آقایی که ابزار میفروخت تکون نخورد تا براش دو تا پیچ گوشتی خریدم.بعد تو ماشین پیچ گوشتی رو از عقب لای درز بالای صندلی میزد به جلو که من از ترس اینکه به سر دوست خاله آنی که جلو نشسته بود نخوره بهش گفتم بذاره تو جیب صندلی ماشین.تا امروز که رفتم دنبالش تو جیب صندلی راننده ادارمون میگشت.گفتم چی میخوای مامانی؟گفت پیچ پیچی(پیچ گوشتی)
اینم یه مدل قایم موشک:یونا پشت پرده اتاقش قایم شده بود که من پیداش کنم.
من:پسرم قند عسلم کجایی؟خونه عرشیا؟توآشپزخونه؟تو خونه ات؟...بعد کلی صحبت.پسرم پیدا شو دیگه.بیا پیشم.مگه دوست نداری بابایی برات پیتزا بخره؟
یونا از پشت پرده:نه
من:مگه دوست نداری بابایی برات بستنی بخره؟
یونا از پشت پرده:نه
فکر میکنید تونستم یونا رو پیدا کنم؟؟؟؟؟

سفره هفت سین پارسال خاله نبلان:

یونا ۱۶ فروردین پارسال (۱۳۸۶):

 

 

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧ :: ٦:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

Flowerدینگ FlowerدینگFlower دینگ Flower
سیاااااام
ما دیروز برگشتیم خونه.
منم مستقیم رفتم تو اتاکم سراغ اسباب بازیام.دلم براشون تنگ شده بود.
و شروع به انجام کارهای روزمره شدم مثل بیرون آوردن وسایل از کابینت و نقل و انتقال و به هم ریختن اسباب و رفتن بالای میز و ... .
اولش کلی هول کردم و هر چی میدیدم میگفتم إه خسی(خرسی), إه انگور ,إه ...
راستی تو سفر خاله مریم خانومی مهربون و نازنین رو هم دیدیم و از دیدنشون خیلی خیلی خوشحال شدیم.  ولی من خجالت کشیدم که باهاشون صحبت بوتونم.خاله مریم جون اینها برای شما:
امروز مامایی عدش پویو (عدس پلو)با گوشت چرخ کرده درست کلده بود و چون هنوز دم نیومده بود برای من ماهی  سرخ کرد ولی هر کاری کرد من ماهی نخوردم و به ظرف عدش پویوی روی گاز اشاره  میکردم و میگفتم عدش پویو.همینجوری ام مدلمه.دوست دارم مثل بقیه غذا بوخولم.
همش یاد عمو منشور(عمو منصور)میوفتم و میگم عمو منشور پیشم(عمو منصور بیا پیشم).
اومدیم خونه به یاد همسایه هامون افتادم و اسمشون رو یکی یکی گفتم:عشیا(عرشیا) آپوهی(ابوالفضل)...
میرم قایم میشم و میگم ایننه پیداش که بیان و پیدام بوتونن.و وقتی پیدام کردن میگم ایناش.
یاد گرفتم هر چیزی رو دوست دارم میگم میخوام.کند(قند)خیلی دوست دارم و میگم کند توچیک(قند کوچیک) میخوام.بعضی وقتها هم میگم کند بزگ(قند بزرگ)

سفارشات ریز و درشتم روز به روز در حال افزایشه.پیتی ی ی (پیتزا),کاکاوو ,بتهی(بستنی)
مرتب مامایی و بابایی رو بغل موتونم و میبوسمشون.روزی n مرتبه میرم کنارشون و میگم سیاام .خوبی؟سیام مامایی.خوبی مامایی؟سیام بابایی خوبی بابایی؟
وقتی غذا برام میارن میگم مک(نمک) و بعد روی غذام مک(نمک)میپاشم.
یادش به خیر خونه آتا اتی(مامان عاطی)اینا مخفیگاهم یه ظرف دکوری بود و همه چیزها رو اونجا قایم میکردم.وقتی کی آننه(کلید خاله آنی)که دست من بود گم شد .همه جا رو دنبالش گشتیم و آخرش تو همون ظرفه پیداش کردن و متاسفانه مخفیگاهم کشف شد.
از فردا هم که مامایی میره سر کار و من هم باید برم پیش مامان جون پرستارم.برام دعا بوتونید که بتونم دوری از مامایی و بابایی رو تحمل بوتونم.
اینم از عید امسال که دومین بهار زندگی منه
خدایا شکر موتونم برای همه چیز مخصوصا برای سلامتی خودم و مامایی و بابایی  و همه اونایی که دوستشون دارم و اونایی که نمیشناسمشون ولی اگر میشناختمشون حتما دوستشون داشتم.
با آرزوی سلامتی همه
تا بعد

پ.ن.۱ :داشتم با خودم در حال  بازی با میز اتو که روش یه پارچه عروسکی کشیده شده و عروسکاشم دو تا خسی(خرسی) آقا و خانم هستن صحبت میکردم مامایی شنید گفتم قبل از اینکه بیاد و براتون تعریف بوتونه خودم بگم چی میگفتم:

‌إه اتو.اتو جیز اتو جیز.

اشاره به خسی(خرسی) ها: إه مامایی.إه بابایی

پ.ن.۲ :اینم چند تا شعر جدید که با مامایی میخونم. قبلی یا رو قبلا مامایی نوشته:

مامایی:لی لی لی لی لی     لی لی لی حوضک یونا کوچولو این مرد

من : توچک(کوچک)

مامایی:عروسک خوشگل من ....شب شد

من : لالا(لالا کن)

مامایی : نه دیگه

من:گیه(گریه)

مامایی : میکنه نه دیگه دعوا میکنه نه مثل بچه های بد داد و غوغا میکنه...

پ.ن.۳ : اینم سری آخر از عکسای سفرم: 

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧ :: ۱:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

یونا روزهای خوبی رو سپری میکنه.وقتی تنهایی میریم بیرون سراغ مامان اینا رو میگیره و میگه آتاعاطی(مامان عاطی), بابا گوم(بابا جون) ,آننه (خاله آنی و نیلان), دایی علی.وقتی میگه آننه میگم مامانی کدوم آننه؟میگه آننه بزگ(بزرگ)

همه فامیل رو میشناسه و اسمشون رو میگه:ممه نی نی (محمد امین), خاله زیبا, خاله زهره ,عمو منشور(منصور) ,عمو شهیل, باباده(فاطمه), داداشی ایمان, داداشی آرش ,به یه یه (بهاره) و ...

پلیس رو میشناسه و تو خیابون به ماشین یا آقای پلیس اشاره میکنه و میگه پلیش.

جمله های کوتاه رو میگه مثل:
ّبیا پیشم

میمون بایا(میمون رفته بالا)

آننه نیست

بورو

ایننه(یونا) أچی(نشینه)

بابایی بدو و ...

از کلمه نه زیاد استفاده میکنه.و نه رو خیلی محکم ادا میکنه و مخالفتش رو میرسونه.

یونا قبل از خواب

تقریبا همه کلمات رو میگه :کی(کلید) , ماشییر(ماشعیر) و ...

یونا منزل عمو سهیل

ماشین ها رو میشناسه و تشخیص میده که ماشین هر کسی کدومه : ماشین آننه, ماشین بابایی ,ماشین عمو منشور,ماشین یه یه یه(ماشین عمو منوچهر بابا ی رضا و رزا. فلفل به رزا و رضا میگه یه یه یه )

ابزار رو میشناسه و اسمشون رو میگه و خیلی زیاد بهشون علاقه داره.چکش, پیچ پیچی(پیچ گوشتی) ,امبودست(انبردست) ,آچار

رفته بودیم خیابون کنار یه آقاهه که ابزار میفروخت ایستاده بود و تکون نمیخورد و با وسایلش بازی میکرد و اسمشون رو میگفت.آخرش مجبور شدم براش دو تا پیچ گوشتی بخرم که راضی بشه بیاد.وروجک پیچ گوشتی یا رو گذاشت تو جیبش و راه افتاد.

دریا رو که میبینه میگه :تشت آب بازیه ه ه

مامانم هم که مثل همیشه مارو شرمنده میکنه و من که همش کارم خوردن و خوابیدنه.بیچاره همه کارها با خودشه.این عروسک قشنگ هم عیدی مامان به یونا است البته بماند که کلی ماشین و تفنگ و وسایل ریز و درشت هم خودش و بابای گلم هر بار که میرن بیرون براش میخرن.یونا این عروسک رو خیلی دوست داره و میگه نی نی نازه و همش میبوستش.

به من هم یه ترازوی دیجیتال عیدی دادن و به سعید هم یه تیشرت مارک خیلی خوشگل.کفش فلفل تو عکسای پست قبلی هم عیدی خاله آنی است به اضافه یه ظرف کریستال برای من.خاله سمی هم یه تیشرت برای فلفل و  دو سری مام و اسپری برای من و سعید.یه ست سه تیکه لباس هم خاله هاله برای فلفل گرفت که بعدا عکسشو میذارم.ازهمشون ممنونم

اینجا هم وروجک کفش من رو پوشیده.

اینم یونا و محمد امین پسر خاله ام است که شش ماه از یونا بزرگتره.وروجکها به هم که میخورن خونه رو روی سر میذارن.

یونا و محمد امین



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧ :: ٢:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما هنوز  پیش مامان اینا هستیم و یونا دور و برش حسابی شلوغه.با مامان اینا و خاله زهره و عمو منصور یه سفر یه روزه به دلوار رفتیم که خیلی خوش گذشت.

یونای من زیاد علاقه ای به نزدیک شدن به مجسمه ها نداشت و میگفت عمو تسید(ترسید).و میترسید.ولی برای من دیدن خانه و وسایل این مرد بزرگ خیلی خیلی جالب بود.

این هم عکسای یونا در خانه  رییس علی دلواری است.

کنار مجسمه

یونا در حیاط خانه رییس علی



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٧ :: ۸:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
سال نو مبارکFlower.امیدوارم که سال نو برای همه سالی سرشار از سلامت و موفقیت باشه.

 سال نو مبارک


ما شب قبل از سال تحویل اومدیم پیش مامان اینا و به امید خدا فعلا اینجاییم .
به فلفل خیلی خیلی خوش میگذرد و زیادی راحته.به هر چی دلش میخواد دست میزنه و کلی نازش خریدار داره.دو روز هم رضا و رزا با مامان و باباشون اومدن اینجا و فلفل کلی خوشحال شد.روزی که رسیدن چون آدرسو بلد نبودن زنگ زدن و فلفل و بابا سعید رفتن جلوشون و فلفل همش میگفت یه یه یه اومد.فلفلی کلی بلا شده. خیلی قشنگ صحبت میکنه.

 

لب دریا

مرتب همه رو صدا میزنه و دلبری میکنه.رفته بودیم خرید آقای فروشنده داشت با موبایل صحبت میکرد.فلفل اشاره میکرد به آقای فروشنده و مرتب میگفت أده مامایی(گوشی مامانی)جالب بود که آقای فروشنده گوشیش مدل گوشی من بود.فلفل خان مدل های گوشی رو هم تشخیص میده.سری قبل خاله نیلان برده بودش مرکز خرید زیتون و کلی با پله برقی بالا و پایین کرده بود.از کنار مجتمع زیتون رد شدیم و فلفل گفت پیه بکی(پله برقی).جالب بود که بعد گذشت یک ماه فلفل تشخیص داد که این همون جایی بوده که پله برقی بازی کرده.
امروز هم  خاله زهره و عمو منصور و آرش از اصفهان اومدن.
همش به فکر هستم که فلفل چقدر بعد تعطیلات غصه میخوره.بچه ام دوباره تنها میشه.

تا بعد



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed