یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ :: ٥:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

مامان ليلي : كلمات به رنگ قرمز تلفظ يوناست.
يونا : سلام موتونم.من امروز ۱۶ ماهه(۱ سال و ۴ ماه) شدم.آقا بودم و آقاتر شدم.ديگه تمام صحبتاي بزرگتر ها رو متوجه ميشم و تقريبا تمام كلماتي رو كه بهم ميگن تكرار موتونم. البته از تلفظ بعضي كلمات خوشم نمياد و يه مدل ديگه تلفظشون موتونم.همينجوريم.مدلمه.

اينم عكس ۴ ماهگي من است. يعني پارسال چنين روزي.فلفلي بودم براي خودم... .

يوناي 4 ماهه

چند شب پيش رفته بوديم بيرون .بابا سعيد از ماشين پياده شد كه بره برامون مم مم (غذا)بخره  كه مامان ليلي يادش اومد باید يه چيزي بهش بگه.صدا زد تهيد(سعيد)...تهيد ولي بابايي متوجه نشد و مامان ليلي با دستش چند تا ضربه زد به شيشه جلو ماشين و بازم گفت تهيد تهيد ولي بابايي بازم متوجه نشد و رفت تو مم مم(سوپری, رستوران یا هر مغازه ای که خوردنی داره).خيلي از اين كار خوشم اومد و اووم اووم كنان خودم رو از بغل مامايي بيرون آوردم و با اشاره از مامايي خواستم كه منو به شيشه جلو نزديك كنه.ولي متوجه نميشد و ميگفت:پسرم الان بابا سعيدت مياد.صبر كن.خلاصه با اشاره دست حالت ضربه رو نشون دادم و به شيشه هم اشاره كردم و خدا رو شكر مامايي متوجه شد و ازم پرسيد: ميخوايي بزني به شيشه؟و منم گفتم اووم.مامايي بردم نزديك شيشه و من با ضربه دقيقا كار مامايي رو تكرار كردم و گفتم: تهيد  تهيد. ولي نميدونم چرا مامايي اينقدر خنده اش گرفت.آخه من كار خودشو تكرار كردم .مگه  کار مامايي خنده داره؟


وقتي مامايي ميخواد عوضم بوتونه ميرم زير پتكوم(پتو)قايم ميشم.مامايي كلي دنبالم ميگرده تا پيدام بوتونه.خيلي خوشم مياد و كلي ذوق موتونم.بيچاره مامايي ميگه: ایننه(یونا) كجايي؟پيش آننه(خاله آني و نيلان) خونه عشيا(عرشيا)اينا؟پيش مامان جون؟
يه بازي جديد موتونم.ميخونم دس دس دس پاپاپا و دس دسي موتونم و پاهامو به زمين ميكوبم.
وقتي به مامايي ميگم ناناي... آپوهي(آهو) .مامايي ميدونه كه دوست دارم برام شعر آهويي دارم خوشگله فرار كرده زدستم رو بخونه.
ياد گرفتم وقتي ميخوام تلوزيون تماشا بوتونم كوسن رو از روي مبل بر ميدارم و ميذارم زير سرم.اينجوري:


راستي ياد گرفتم با كليد زير تلوزيوني رو در...در...(باز)بوتونم.

دارم با كليد در رو باز موتونم.

امروز داشتیم فیلم مسافرت شهریورمون رو میدیم که آننه(خاله نیلان) رو  تو فیلم دیدم و کلی ذوق زده شدم.و اینقدر بال بال زدم و گفتم آننه آننه آننه و رفتم کنار تلوزیون ودستامو بردم طرفش و گفتم به به(بغلم کن).ولی بعد فهمیدم که نمیشه از تو فیلم برم بغلش.کلی گریه کردم و رفتم کنار در که برم پیشش.مامان لیلی کلی بهم دلداری داد و بوسیدم و مشغولم کرد که کمتر برای آننه دلتنگی کنم.آننه جونم دوستت دارم.یادش به خیر که چقدر برام نانای میذاشتی و با هم بازی میکردیم.

صبح ها که خوابم مامايي پتو دورم میپیچه و میبرتم خونه مامان جون(پرستارم).بیدار که میشم میبینم إه من يه جاي ديگه هستم و خبري از مامايي وبابايي نيست.اينم عسكمه:



موضوع مطلب :
شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦ :: ٤:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا


چهارشنبه:


ظهر ها که با فلفل از اداره می آییم دو حالت داره.یا فلفل خوابش میاد که به به میخوره و میخوابه و من بعد از خوابیدنش ناهار میخورم.(فلفل ناهارشو صبح براش میذارم ببره و پیش پرستارش میخوره).یا فلفل خان خوابش نمیاد و من در جوار فلفل غذا میخورم. البته یعنی غذا میخورم.چون اصلا حالیم نمیشه دارم چی میخورم.فلفل خان همه چی رو قاطی و در هم میکنه.

پنج شنبه جای شما خالی پلو ماهی که خیلی هم دوست دارم درست کرده بودم.فلفل خان خوابش نمیومد و منم حسابی گرسنه بودم.ولی نفهمیدم ماهی خوردم یا خورش فسنجون.

فلفل سنگ تموم گذاشت و ترشی و ماهی و پلو بود که تو سر خودش و من و رو فرش و ... .بعدش هم ۲ تایی خوابیدیم.بیدار شدم فلفلی هنوز خواب بود و بابا سعیدشم هم از اداره اومده و خوابیده بود.بلند شدم یه دوش گرفتم و مقدمات غذای فردا رو آماده کردم که صدای قشنگش از تو اتاق اومد.عشیا عشیا(عرشیا) ... .رفتم بالای سرش و گفتم قربونت برم من خواب عرشیا رو دیدی؟پسر قشنگم صدای عرشیا رو از بیرون شنیده بود.بلند شدو همش میرفت درهال رو میزد و میگفت عشیا.دلم نیومد بردمش خونه عرشیا اینا که با عرشیا بازی کنه که از شانس پسرم عرشیا دستش زخم شده بود و همش گریه میکرد و بهانه میگرفت.و بیشتر من با مامان عرشیا گرم صحبت شدم و عرشيا با فلفل بازی نکرد.فلفلی اونجا هم میرفت کناردر هالشون و میگفت بابایی.یا به من آویزون میشد و میگه به...به(یعنی بغلم کن).خلاصه اومدیم خونه خودمون وعرشیا هم باهامون اومد و با فلفل بازی کردن. بابا سعید همه خونه رو مرتب کرده بود که فلفل با همکاری عرشیا در کمترین فرصت باز اونو به حالت اولش برگردوند. تا۳۰/۱۲ نهار فردا رودرست کردم و خوابیدیم.


پنج شنبه:


پنج شنبه ها فلفل میمونه پیش بابا سعید و من میرم اداره.(اداره بابا سعيد پنج شنبه ها تعطيله) صبح بیدار شدم و داشتم مسواک میزدم که صدای قشنگش اومد:مامایی...مامایی... پشت در دستشویی ایستاده بود . راضیش نکردم که بخوابه.و بابا سعید بیچاره هم بیدار کرد و سر صبحی قایم موشک بازی کردن.دیگه از مخفیگاهش بیرون نمیاد.ولی هنوز برای تکرار بازی میگه گوم گوم.

۷ صبح - فلفل که پشت در قایم شده :

قايم شدم

فلفل که چشم گرفته:

چشم  گرفتم

بعد از ظهر هم رفتيم پارك .فلفل جون ديگه خودش از سرسره سر ميخوره.قبلا ما ميگرفتيمش.كلي كيف كرد گل پسرم.

پارك زيتون

سرسره بازي موتونم


جمعه :


بعد از مدتها موفق به تميز كردن يخچال شدم.البته باحضور و كمك فلفلي(چند بار از اين كه يخچال را با حضور فلفل ريختم بيرون پشيمون شدم بماند).

اينم فلفل در يخچال:

فلفلي در يخچال

يخ نزنم؟


بعد دراز كشيدم يه ذره خستگي در کنم.ديدم با دو رفت و از روي مبل كوسن برداشت و آورد گذاشت زير سرم.پسر مهربونم ديوونتم به خدا.

وقتی ترانه گوش میده باهاش میخونه.و من و بابا سعید میمیریم براش.
هنوزم دوست داره بره بالاي هر چيزي بايسته و چون جاش نميشد بره بالاي اين جاي خيار شور بايسته اتيسشو گذاشته به نمايندگي خودش.

اتيس

پدر و پسر در حال درست کردن کامپیوتر(شکار لحظه ها):

فلفل و باباي فلفل

فلفلی مهندس کوچولو:

مهندس كوچولو

الان درستش موتونم

دارم فكر موتونم

تاب تاب عباسی:

تاب تاب عباسي

فلفل و نون گرم وتازه:

بفماييد نون تازه ميل بوتونيد

کلمات جدید فرهنگ لغت یونا:

پاپاته : پارمیدا(همکلاسی یونا)

هیش : هیس

بعدا نوشت(۲۵/۹/۸۶):

فردا تولد پرند کوچولوی نانازی خواهر دیبای شیرین زبون و مامان مهربونشونه که پیشاپیش بهشون تبریک میگم . امیدوارم سالیان سال در سلامتی و خوشبختی در کنار هم زندگی زیبایی داشته باشن.

پرند کوچولو و مامانی مهربون تولدتون مبارک.

مکالمه مامان لیلی و یونا : (یونا در حال تاب بازی)

مامان لیلی : تاب تاب عباسی.خدا منو نندازی.اگه بخوای بندازی تو بغله؟

یونا : بابایی

.

.

.

نتیجه نظرات پست مامان لیلی و بابا سعید کوچولو در ۳۰ آبان ۸۶(آرشیو) :

۵۵ درصد نظر داده بودید که یونا هم شبیه باباسعید و هم شبیه مامان لیلی است.

۳۷ درصد نظرتون این بود که یونا خیلی شبیه بابا سعید است.

۵ درصد هم نظرتون این بود که فلفل مامان, شبیه مامان لیلی است.

ممنون از نظرات همه دوستای گل و مهربون



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦ :: ۳:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز:

از اداره که رفتم دنبالش تا چشمش خورد به  چراغ سقف ماشین یادش اومد که یه موقع آقای راننده این چراغ رو براش روشن کرده.دیگه خودتون میدونید که چی شد؟فلفل گیر داده بود که چراغو روشن کنم.برای اینکه سرش به یه جای دیگه گرم بشه و چراغ رو فراموش کنه ماشینا رو بهش نشون میدادم و میگفتم مامان ببین ماشین.خوشش اومد و اونم میگفت ماشین... ماشین.ولی زود دلشو زد و شروع کرد به وروجک بازی که یه هو دیدم در ماشین وا شد.اصلا فکر نمیکردم فلفل بتونه در رو وا کنه.سریع در رو بستم و همش خدا رو شکر کردم که اتفاقی براش نیوفتاد.تا رسیدیم خونه.تو سبد آشغال(به قول فلفل آکال)دم در یه گربه مشغول بود.که فلفل خان دیدش و میگفت موو موو و  رفت سراغ موو بیچاره و اونو از نون خوردن انداخت.گربه از سبد اومد بیرون و دوید به طرف آخر کوچه. گربه دو و فلفل دو و مامان لیلی بیچاره با ساک و کیف دو.

گربه رفت زیر یه ماشین و از ترس سنگر گرفت.و فلفل دور تا دور ماشین میچرخید و مینشست و زیر ماشین رو نگاه میکرد.من که اوضاع رو این جوری دیدم گفتم باید تا فردا بایستیم که موو خان بیان بیرون.یه قلوه سنگ کوچولو انداختم زیر ماشین تا موو بیچاره اومد بیرون.و باز هم موو خان دو و فلفل پشت سرش دو و من هم پشت سر فلفل خان دو. ولی اینبار از ته کوچه به طرف خونه.شانس آوردیم گربه رفت رو دیوار و خودشو گم و گور کرد تا فلفل خان رضایت داد بریم تو حیاط .تو حیاط هم که آپویی(ابوالفضل همسایه طبقه ۳ )رو دیدو شروع کرد آپویی آپویی گفتن ولی شکر خدا آپویی از مدرسه اومده بود خیلی حوصله نداشت با پله رفت بالا و من و فلفل با آسانسور رفتیم و خطر رفع شد.

ديشب داشتم لباساي گرمم رو بيرون مياوردم كه تو كمد بچينم.يه بلوز دارم كه جفتشو نيلان هم داره و چند روزي كه اينجا بود اون بلوزه تنش بود.فلفل تا بلوزمو تو لباسا ديد سريع اونو گرفت دستش و گفت:آننه آننه

پسر مامان تشخيص داده كه اين بلوز شبيه بلوز خاله نيلانشه.

بابا سعيدش كه از اداره مياد ميره كيف باباييشو بلند ميكنه و اشاره به جايي ميكنه كه هميشه باباييش كيفو اونجا ميذاره.پسرم منظمه.

وقتي حمامش ميدم و حوله دورشه.تو حمام بهش ميگم حالا سريع ميريم تو اتاق زير پتو که یونا سردش نشه.ديگه ياد گرفته تا حوله دورش ميكنم ميگم حالا سريع ميريم زير؟ميگه پتكوم(پتو) و اگه يادم نباشه و نپرسم هم خودش تا حوله دورش ميكنم ميگه پتكوم.

عاشق تبليغ املاك مسكن رابينسونه.تا صداشو ميشنوه هر جاي خونه كه باشه خودشو ميرسونه كنار تلوزيون و اگه گيج خواب هم باشه بلند ميشه و مينشينه.

پسرم سي دي رو تشخيص ميده اگه صحبتي كنيم كه توش سي دي باشه با دو ميره و برامون سي دي مياره.

امروز:

 از اداره رفتم دنبالش.تو حياط خونمون عرشيا رو ديد و كلي ذوقيد.يه خورده باهم بازي كردم  و راضي شد بريم بالا البته به اتفاق عرشيا.به طبقه ۲ كه رسيديم عرشيا گفت من ميرم از مامانم اجازه ميگيرم و ميام با يونا بازي ميكنم(ما طبقه ۲ هستيم و اونا طبقه ۳)ولي يونا خان در آسانسور رو گرفته بود و نميذاشت عرشيا بره بالا.عرشيا هم اومد بيرون و گفت باشه با پله ميرم.عرشيا رفت و فلفل خان هم رفت پشت سرش و مامان ليلي هم با ساك و كيف(طبق معمول)پشت سرشون و جالب اينجا بود كه براي اولين بار فلفل تنهایی از پله بالا ميرفت.دستشو ميگرفت به ديوار و تند و تند ميرفت بالا.يه طبقه رو قشنگ بدون كمك من بالا رفت.عرشيا رفت از مامانش اجازه بگيره و فلفل هم پشت سرش رفت تو خونشون و من .مامان عرشيا بهش اجازه نداد آخه هنوز ناهار نخورده بود. فلفل خان هم كه از خونشون بيرون نميومد و هر كاري كردم ميگفت عرشيا.مامان عرشيا خيلي مهربونه و فلفل رو دوست داره . كلي بهم اصرار كرد كه فلفل بمونه با عرشيا بازي كنه بعد خودش مياردش و من دوست نداشتم فلفلي مزاحمشون بشه.بعد كلي صحبت و ... .گفتم ميرم وسايلو ميذارم و لباسامو عوض ميكنم ميام دنبالش.داشتم ميرفتم كه فلفل باي باي كنان اومد پشت سرم و با هم اومديم پايين.

یه جا کفشی دم در داریم که فلفل خان هر روز هر چی هست و نیست از روش میریزه پایین و بعد وارد خونه میشیم.

اينم از ماجراهاي فلفل ريز و مامان ليلي.

به نظر شما اين كيه؟

من كي هستم؟؟؟؟

بله .معلومه ديگه اينهمون فلفل است كه داره داللي بازي ميكنه.

داللييي

اینم یه مکالمه دیگه از مامان لیلی و فلفل:

مامان لیلی :شما پسر من هستی؟

فلفل:نه

مامان لیلی:چرا مامانی؟هستی.قربونت برم من؟

فلفل:نه

مامان لیلی:نه چرا مامانی بگو آره.

فلفل:نه



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦ :: ٤:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفلی نه گفتن رو یاد گرفته و بعضی جاها استفاده میکنه که خیلی جالبه مثلا :
۱)من خواب بودم و فلفلی و بابا سعید بیدار بودن  اومده من رو بیدار کنه که به به بخوره و بخوابه.

بابا سعید:شیر برات درست کنم؟

فلفل:نه

بابا سعید:خوابت میاد؟

فلفل:اووم

بابا سعید:اگه به به نخوری نمیتونی بخوابی؟

فلفل:نه

داللییییی

۲)فلفل در حال کار خرابی و شیطونی

من:مامانی وسایلو خراب میکنی بعد که بزرگ شدی ما باید همه وسایلو که شما خراب کردی از اول بخریم و نمیتونم برات چیزای جدید بگیریم.متوجه میشی چی میگم؟

فلفل :نه

۳)من و فلفل تو آشپزخونه و فلفل در اوج شیطونی و من

من:بابا سعیدش میشه چند لحظه بیایی چشمت به فلفل باشه که من به کارام برسم؟

فلفل:نه

فلفل و چسبونکی های روی یخچال

۴)تازه از اداره رسیده بودم و فلفل بغلم بود و وسایلا دستم.نمیتونستم کلید رو از تو کیفم پیدا کنم.زنگ یکی از همسایه ها رو زدم که برام در حیاط رو وا کنه.

من به خانم همسایه:سلام.ببخشید میشه لطف کنید در رو برای من وا کنید؟

فلفل:نه

۵)فلفل تازه از خواب بیدار شده

فلفل:

من:سلام پسرم.دیگه لالا نمیکنی؟

فلفل:نه

و . . .

صبح بیدار شده بودیم و بیصدا آماده میشدیم که بریم اداره.ما تو هال بودم و فلفل تو اتاق خواب بود.

فلفل :مامایی... مامایی...

رفتم تو اتاق...

فلفل:

من:جانم مامانی.چیه پسرم؟

فلفل:به به

من:

فلفلی دیگه بیشتر کلمات رو که بگیم تکرار کن تکرار میکنه. مثل بارون و چشم... .

بابا سعیدش بردش تو بالکن و بهش بارون رونشون داد.حالا به بالکن اشاره میکنه و میگه باگوم(بارون)

وقتی  میره تو تاریکی یا صدای بلندی میاد و یا از هر چیزی میترسه بدو بدو میاد و میگه :ترسید ترسید.(جالبه که ما اصلا از هیچ چیزی(تاریکی یا...) نمیترسونیمش و نمیدونیم چرا میترسه! )

۵ شنبه رفتیم دکتر.شکر خدا گوشش خوب شده بود و فقط برای حساسیتش باید تا آخر ماه کتوتیفن رو بخوره.تا بابا سعید ماشین رو پارک کرد من و فلفل رفتیم دکتر که من ۸۸ بار عکسای نی نی های روی دیوار رو برای فلفل توضیح دادم و نینی یای تو مطب رو نشونش دادم.همش میگفت تهید(سعید)... بابایی... بابایی.تا بابا سعیدش اومد.با دیدن آقای دکتر هم کلی گریه کرد.

بعدش هم رفتیم نمایشگاه خودرو.یه غرفه بود که بچه ها نقاشی میکردن و به بهترین نقاشی جایزه میدادن.فلفلی رو بردم که نقاشی بکشه.فلفل کوچولوترین شرکت کننده بود.بقیه بچه ها بزرگ بودم و نقاشی های قشنگی کشیده بودن.ولی فلفل حاضر نشد یکی از اثر های هنری خودش رو به روی کاغذ بیاره و شانس پیروزی در مسابقه رو به نفر بعدی داد.هر کاری کردم راضیش نکردم چند از اوون خطوط پر معنا رو بیاره روی کاغذ.از دست این فلفل.با احساساتم بازی میکنه.مطمعن بودم برنده میشد.آخه هر چی نگاه کردم کسی نمونه اون خطوط رو نکشیده بود.فقط مداد رنگی یا رو مینداخت زیر میز و من همش زیر میز در حال جمع کردن مداد رنگی بودم.آخرشم بالاجبار صحنه مسابقه رو ترک کردیم تا لااقل بقیه بتونن راحت نقاشی بکشن.

فلفل در نمایشگاه خودرو

بعد از دیدن نمایشگاه رفتیم مرو بستنی خوردیم که فلفل گیر داده بود به یه مغازه پرده فروشی و از اونجا تکون نمیخورد و نون بستنیشو خرد کرد کنار در اوون مغازه و اینقدر شیطنت کرد که تصمیم گرفتیم بریم خونه.

دیشب هم که عرشیا اومد و با فلفل بازی کردن.خیلی دلم آش خواسته بود.گوشت رو گذاشته بودم که مامان عرشیا و همسایه پایینیمون برامون آش آوردن.دیشب شب آش بود.اینم آشهای همسایه های مهربونمون:

فلفل نمیگذاشت عرشیا بره و دوست داشت بمونه و باهاش بازی کنه.قربون پسر تنهام برم من.اینم فلفل در حال دیدن  عرشیا که داره میره خونشون :

 

 

هفتمین دندون فلفلی هم در اومد.(چهارمی از پایین)

یاد گرفته سیار برق رو روشن و خاموش میکنه.اونم با پا نه با دست.حالا از کی یاد گرفته بماند

حسن خطرناکه حسن

اینم  دوچرخه سواری از نوع جدیدش :

اینم فلفل با المو و به قول خودش امو.فلفل دست المو رو  فشار میده تا روشن بشه همه کارهای المو رو تکرار میکنه.

هنوزم دوست داره از هر چیزی بالا بره و روی اون بایسته.

و فردا تولد فاطمه گلی دختر عموی یونا است.

فاطمه نازنازی تولدت مبارک




موضوع مطلب :

خاله نيلاني امروز رفتش.فلفل خواب بود نميدونم بيدار بشود چه حالي ميشه.آخه خيلي خالشو دوست داره.ديشب تو خواب ميگفت آننه آننه.پسرم امروز خيلي ناراحت ميشه.چيكار ميشه كرد.تنهايي تو شهر غربت خيلي سخته.توكل به خدا

فردا روز دانشجو است كه پيشاپيش اين روز رو به سارا جون(عمه فلفل)پرستو جون, بهاره جون (دختر خاله گلم), هاله جون(دختر خاله نازنینم),هومن جون(پسر خاله عزیزم)فرزانه جوننيلو جونژاله جون وهمه دانشجو هاي عزيز تبريك ميگم.

و فردا هفتمين سالگرد آشنايي من و بابا سعيد است.ما هفت سال پيش تو يه جزيره صنعتي همكار بوديم.هر روز با لنديكرافت يا قايق و از روي دريا ميرفتيم سركار.تو سرما و گرما.روزايي كه پرنده هاي دريايي تا رسيدن به جزيره بدرقمون ميكردن و از زيبايي دريا و هوا لذت ميبرديم و روزايي كه از گرمي هوا نميدونستيم چيكار كنيم و ... .هر چه بود گذشت و ما الان نه توي اوون جزيره ايم و نه توي اون شهر.فقط زيباترين ثمره اون آشناييمون و عشقي بود كه روز به روز پر رنگ تر و رنگ به رنگ تر ميشه به رنگاي رنگين كمون آسمون دريايي كه سه سال توي اون مسير با هم رفتيم و اومديم.يادش به خير

 




موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

نیلان خانمی خواهر گلم با وجودی که امسال کنکوریه و خیلی گرفتار درسه نتونست تحمل کنه و برای دیدم یونا اومده پیشمون.دو شنبه شب رسید و ببینیم تا کی میتونیم نگهش داریم.

دست خاله نیلان و مامانی گلم هم درد نکنه که مثل همیشه مارو شرمنده کردن و کلی سوغاتی و خوردنی(شال,  ۳  دست لباس  برای یونا ,میگو ,رنگینک و ...) برامون آوردن.فدای مامان مهربونم بشم من که چه من برم  اونجا و چه اونا بیان اینجا  کلی برامون تو زحمت میفته و سنگ تموم میذاره .جالبه که همیشه دو بسته بسکوییت گلوکوز یونا رو فراموش نمیکنه و من هنوز برای یونا بسکوییت گلوکوز نگرفتم و همیشه مامان براش میگیره.

یونا هم که از دیروز نمیره پیش پرستار و کلی بهش خوش میگذره.جالبه اصلا از نیلان غریبی نکرد و راحت رفت تو  بغلش و شناختش. راه میره و میگه آننه...آننه هی... و خودشو برای خاله اش لوس میکنه.قربونش برم به مامانم و خاله آنی و خاله نیلانش میگه آننه.همش خاله نیلان رو میبوسه و خیلی خوشحاله که صبح که بیدار میشه با محبتهای خاله نیلان رو به روهه.و خوشحالی اش قابل رویته.

فلفلی از نشستن یا به قول خودش أچی کردن خیلی خوشش اومده.

أچی کردم.

دیشب با بابا سعیدش تو پاساژ داشت بازی میکرد  و من و خاله نیلان هم تو مغازه داشتیم مانتو میدیدیم که بابا سعید صدامون زد.نگاه کردیم دیدیم فلفل رفته رو یه صندلی بادی جلو مغازه اسباب بازی برای خودش نشسته.

چه راحته.أچی کردم

بابا سعید گفت بریم که الان صاحب مغازه عصبانی میشه .جالبه که آقاهه یا خیلی مهربون بود یا از سیاست فروشندگیش بود  و برای فلفل اسباب بازی یا رو روشن میکرد و فلفلی هم میگفت نانای و کلی برای خودش سرگرم بازی بود.

فلفل و شاسخین

نفسه این گل پسر

فلفل ریزه میزه

تو مغازه ها هم تا یه صندلی میبینه میگه أچی و میره مینشینه.

آقا اجازه هست رو صندلیتون أچی بوتونم؟

از یه کار دیگه که خوشش اومده اینه که بره بالای هر چیزی و بایسته.حالا اون چیز بزرگ باشه(جعبه یخچالی که خاله نیلان خوردنی یا رو توش آورده بود)  یا کوچولو(جعبه دوربین دیجیتال) هیچ فرقی نمیکنه.

چند روز پیش داشتیم آماده میشدیم که بریم بیرون که عرشیا(همسایمون)اومد دم در که  بیاد و با فلفل بازی کنه.

بابا سعید:عرشیا جون ما داریم میریم بیرون.بعد که اومدیم بیا و با یونا بازی کن.باشه؟

عرشیا:باشه

فلفل با شنیدن صدای عرشیا با دو اومد دم در:عشیااا عشیااا عشیااا گوم

عرشیا:پس چرا یونا لباساشو عوض نکرده؟

بابا سعید:مامانش هنوز آمادش نکرده.ببین مامانش و من لباس پوشیدیم.فقط مونده یونا.

یونا دست در دسته  عرشیا و خلاصه کشوندش تو...

من و بابا سعید:خوب باشه تا آماده بشیم بازی کنید.(البته نمیدونم کی نظر ما رو خواست. فلفل خودش یه پا صاحبخونست)

فلفل و عرشا در حال بازی....

عرشیا:سرفه... سرفه....(سری قبل که اومد با یونا بازی کنه هم مریض بود و سرفه بدی میکرد و هنوزم همونجوری بود)

من:عرشیا هنوز خوب نشدی؟نرفتی دکتر؟

عرشیا: آره رفتم

من:داروهاتو میخوری؟خیلی وقته مریضی.

عرشیا:آخه دارو هام گم شده .دارو نمیخورم.

فلفل با دو رفت طرف میز و جعبه دستمال رو آورد.یه دستمال کشید بیرون و رفت طرف عرشیا شروع کرد بینی عرشیا رو تمیز کردن.

من:

قربونت برم من که معنی حرفها رو دیگه میفهمی.

علاقه اش به کارهای خونه ( جمع و پهن کردن لباسها ,چیدن و جمع کردن سفره ,جارو برقی کشیدن و ...) روز به روز کم که نمیشه داره اضافه هم میشه.

دالم لباس جمع موتونم

به مامان لیلی کمک موتونم

چه سنگینه ...

جدیدا علاوه بر آب ریختن از آبسردکن تیکه های زیرش هم میاره بیرون و . . .

چیه ه ه....؟

ماشعیر هم میخوره این فلفل ریز.

به به...

امروز صبح خاله نیلان داشته یه خورده برنج رو که کف آشپزخونه ریخته بوده و از کارخرابیهای خود فلفل بوده  با دست جمع میکرده(حوصله نداشته به خاطر یه کم برنج بره جارو برقی بیاره).فلفل وارد ماجرا میشه و با اشاره و اووم اووم میکشوندش طرف کابینت زیر ظرفشویی و با گفتن در در در ازش میخواد که در اونجا رو که بنده با روسری بستم که آقا کوچولو بازش نکنه باز کنه و از اونجا برس و خاک انداز رو بر میداره و میده به خاله نیلان که برنج ها رو باهاش جمع کنه.

به خاطر حساسیت, دکتر گفته بهش شیر گاو ندهم.البته از قبل وقتی پیش پرستارش بود شیر پاستوریزه براش میفرستادم و وقتی پیش خودم بود به به و شیر لورادو رو کمکی بهش میدادم.الان چند روزه که اصلا لب به شیشه نمیزنه که حتی مزه شیر توشو بچشه ببینه خوشش میاد یا نه.با لیوان هم شیر نمیخوره و همش گریه میکنه که به به میخوام.متاسفانه میزان شیر به به هم خیلی خیلی کمه و برای یونا کافی نیست.نمیدونم چیکارش کنم.الانم رو ناخوناش لکه سفید پیدا شده که امروز میخوام ببرمش دکتر.احتمال میدم کلسیم بدنش کم شده باشه.به نظرتون چیکار کنم؟



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ :: ۳:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 رفتم تو آشپزخونه و پشت کابینت نشستم و یه عروسک هاپو  رو بردم بالا و با دستم تکون میدادم و جاش صحبت میکردم که یونا از تو هال عروسک رو ببینه و یعنی منو هم نبینه  که... .

بابا سعید:پشت سرتو نگاه کن

من:

بله فلفل خان از تو هال اومده بود تو آشپزخونه و پشت سرم ایستاده بودم تا نگاش کردم...

فلفل:داللی

تصمیم گرفتم روش دیگه ای امتحان کنم.فلفل رو نشوندم رو صندلیش(به قول خودش أچی)و دو تا بالش گذاشتم و دستمو با هاپو بردم پشت بالشها و خودم در کنار فلفل خان نشستم که از جاش بلند نشه و شروع کردم به تکون دادن عروسک و  جای اوون صحبت کردن.

عروسک:سلاااام

فلفل نگاه به عروسک و نگاه به من:

عروسک:حال شما خوبه؟

فلفل:نه ه ه

عروسک:چرا؟بگو بله ه ه

فلفل:اووم

فلفل اشاره به عروسک:هاپوهه

عروسک:آره من هاپو هستم.اسم شما چیه؟

فلفل:ایننه

من و بابا سعید:

.

.

.

فلفلی تا میریم توی بالکن و صدای بچه ها رو میشنوه صدا میزنه عشیاا عشیاا(عرشیا پسر کوچولوی همسایه طبقه سوم)أيي أيي(علي كوچولو همسايه طبقه چهارم)

وقتي ميگيم بيا يه چيزي در گوشت بگم.گوششو مياره كنار دهانمون.بعد خودش مياد كنار گوشمون و مثل ما آروم آروم صحبت ميكنه.

هر جوري باهاش صحبت كني همون جور صحبت ميكنه.با صداي بلند يا خيلي آهسته .دقيقا همونجوري جواب ميده.

اينجا ۷ صبحه و كم كم داريم ميريم بيرون كه فلفل كوچولوي خوابالو رو ببرم پيش پرستار.قربونش برم دارو خورده و بيدار شده و با كلي بهانه گيري و گريه از بابا سعيد جدا شد و با من اومد.صبحها پسرم از من بدش مياد.مادر فدات بشه.

دارن ميبرنم خونه مامان جون

پسركم عاشق پهن و جمع كردن لباسهاست.اينجا داره ميره طرف بالكن كه لباسها رو جمع كنه.

برم لباسارو از رو بالكن جمع بوتونم.

اينجا هم داره طبق معمول آكال(آشغال)بلند ميكنه.پسرم همكاري صميمانه اي با مامورين محترم شهرداري دارد.

آكالا(آشغالها)رو جمع موتونم

اينم فلفل در حال بازي:

بازي موتونم

نفسمه اين پسر.

عادت كرده وسط پياده روي لبه پياده رو مينشينه و ميگه مامايي أچي.بابايي أچي.يعني من و بابا سعيدش هم لبه خيابون بنشينيم.چه ميشه كرد از دست اين فلفل.

تو خونه هم دوست داره رو مبل يا روي ميز اتو أچي كنه.

وقتي چيزي ميديم كه بخوره ميگه مامايي...بابايي... و دوست داره ما هم بخوريم.قربونش برم خيلي مهربونه.

پ.ن.۱ : دندون ششم فلفل در اومد.(دندون سوم از پایین سمت راست).حالا فلفل ۶ تا دندون داره ۳ تا بالا ۳ تا پایین.

طبق پست  سومین دندون یونا سلام میکند در آرشیومرداد ماه وبلاگ یونا, دندون B  یونا از پایین سمت راست در پانزده و نیم ماهگی در اومد که سن بیرون اومدن این دندون ۱۶-۱۰ ماهگی است.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦ :: ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفلی مامان دو شنبه خیلی بهانه گیر شده بود به حدی که مجبور شدم به بابا سعید زنگ بزنم زود بیاد و دکتر اسد پور نوبت گرفتم و بردیمش اونجا.دکتر به عفونت گوشش شک داشت و برای همین براش شنوایی سنجی نوشت و برامون کلینیک بقایی رو معرفی کرد و گفت کارش خوبه و چون آدرشو نمیدونستیم کلی گشتیم و تا پیداش کردیم تعطیل شده بود.و تصمیم گرفتیم ببریم یه جای دیگه.یه جای خصوصی رو با کلی گشتن پیدا کردیم و فلفل گلم رو بردیم اونجا.و چه بردنی که پسر نازنینم نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه اینقدر گریه کرد که نفسش بالا نمیومد.قربونش برم من.من و بابا سعید هم از خستگی جسمی و روحی اوضاع بهتر از فلفل نداشتیم. خلاصه نتیجه رو بردیم دکتر و براش دارو نوشت.گوش سمت راستش یه خورده عفونت داشت. برای حساسیتش هم همون کتوتیفن رو تجویز کرد و گفت که بهش خربزه ,گوجه خام, کاکا‌وو, نارنگی و کیوی ندیم.بعد خرید داروها بابای هستی با بابا سعید کار داشتن و رفتیم اونجا(با اينكه فلفل تو اين سن دو بار بيشتر نرفته بود اونجا تا رسيديم در خونشون تشخيص داد و گفت هشتي هشتي(هستي)) و بعد که اومدیم خونه فلفل رو بردم حمام و از خستگی نمیتونستم صحبت کنم.تا خوابیدیم ۱ بود و صبح ساعت ۶ بلند شدم و ناهار فلفل رو درست کردم و یه ذره کارها رو انجام دادم و رفتم اداره.این چند شب فلفل خان همش ۱ به بعد و به زور میخوابه.۳ شنبه ظهر هم با فلفل رفتیم خونه خاله سهیلا که فلفل با رضا و رزا بازی کنه.وروجک کلی شیطونی کرد و برای خاله سهیلا تغییر دکوراسیون داد.

فلفل خونه خاله سهيلا جون

اینم چند تا از مکالمات فلفلی :

من:با پسرم امروز بريم بيرون.براش همه چيز بخرم.بستني...لباس...اسباب بازي...

فلفل:پو(كفش)پو

من:آره گلم, كفش میخرم برات

فلفل:اوووپ(توپ)اووپ

من:آره گلم توپ هم ميخرم برات

فلفل:پتكوم(بالش و پتو)پتکوم

من:آره پسرم پتو و بالش  هم ميخرم برات

فلفلي در حال بازي

فلفل:نانای

من:برات شعر بخونم گلم؟

فلفل:اووم

من:پروانه شایسته پر میزنه آهسته...

فلفل:اووپ اووپ(توپ)

من:یه توپ دارم قلقلیه بخونم؟

فلفل:اووم

من:یه توپ دارم قلقلیه.سرخ و سفید و آبیه...

فلفل:آغا آغا

من:آقا خرگوشه بخونم؟

فلفل:اووم

من:یه روزی آقا خرگوشه      دوید دنبال موشه    موشه پرید تو سوراخ    خرگوشه گفت:

فلفل:آخ خ خ

من:

فلفل(انگشتش رو  کف دستش مدل لی لی حوضک):اووم اووم

من :لی لی حوضک بخونم؟

فلفل:اووم

من:لی لی لی لی حوضک... . 

در رو وا بوتونم ببينم اين چيه ديگه؟!

وا شو ديگه.چه سنگينه

بابا سعيد داشت با عمو سجاد صحبت ميكرد و فلفل ميخواست گوشي رو بگيره.بابا سعيد از عمو سجاد خواست كه با فلفل صحبت كنه.فلفل گوشي رو گذاشت كنار گوشش.

فلفل:أدده(الو)

فلفل با شنيدن صداي عمو سجاد:عممو

 بابا سعيد:به عمو سجاد بگو يونا هستم

فلفل:ايننه (يونا)

من و بابا سعيد:

نفسمه اين گل پسر

من و فلفل تو تختخواب و فلفل در حال شیطنت:

من:مامانی میخوایی برات کتاب بخونم خوابت بگیره؟

فلفل:اووم.و رفت از تخت پایین.

من با خودم:عجب اوومی. رفتی که مامان.

من:بابا سعیدش فلفل اومد بیرون مواظبش باش و از خستگی چشام رفت روی هم که با سر و صدا بیدار شدم و فلفل کتاب به دست رو بالای سرم دیدم که کتابو میده بهم و میگه اووم اووم.

بله ه ه ه .فلفل خان رفته بود و بابا سعیدشو کشونده بود سر کمدش.و با اووم اووم و اشاره ازش خواسته بود که بهش کتاب بده(آخه من کتابهای فلفل رو تو  یه طبقه از دکورش  چیدم.)

بابا سعید:مامانی لالا کرده.نمیتونه برات کتاب بخونه

من:میخونم براش.آخه خودم گفته بودم بهش.بیا فلفل ببینم چی آوردی پسرم.(کتاب مامان بیا جیش دارم رو آورده بود).یه کم شعرشو خوندم ولی علاقه نشون نداد و خواست بلند شه.ترجیح دادم رو عکسا براش توضیح بدم.ببین گلم این نی نی یه وقتی په په(فلفل به ... و... ميگه په په) داره روی اینا(لگن) مینشینه.همینا که خودتم داری(فلفل بهش میگه أچي)رو أچي نشسته و خبر داده.ببين چه پسر كوچولوي خوبيه.فلفل بلند شد و رفت.گفتم شما هم كتاب خون نيستي ماماني.بلند شم برم كه نه ميذاره بخوابم و بيشتر سر درد ميگيرم.رفتم تو آشپزخونه آب خوردم ديدم صداش نمياد.نگاه كردم تا رفته أچيشو به قول خودش گذاشته وسط اتاقش و نشسته روش.

من:قربونت برم اينجا نشستي.

فلفل با اشاره به أچي:أچي أچي.

من:آره قربونت برم من.

تو كتابها خرگوش رو كه ميبينه نشونم ميده و ميگه آغا.گل پسرم به آقا خرگوشه ميگه آغا.به آقا يونا هم میگفت آغا.از كلمات مركب كلمه آسونه رو فقط ميگه.ولی الان  دیگه به خودش میگه ایننه.وقتی تو آینه یا عکساش خودشو میبینه یا ازش میپرسیم اسمت چیه میگه؟ میگه ایننه.

فلفل در حال فلفليت

۲ بار قبل از اینکه هوا سرد بشه به علت علاقه زیاد فلفل به بالکن چون حوصله نداشتم زیر اندازمون رو از کمد بردارم یه ملافه تقریبا کوچولو بود که لازمش نداشتم اونو تو بالکن انداختم و یه بار صبحانه و یه بار هم شام رو بردم اونجا خوردیم.تا چند روز پيش لباسها رو از روی بند لباسی جمع میکردم فلفل یه رو بالشی ازشون برداشت و برد تو بالکن و پهن کرد.بعد اومد پیشم و گفت:مامایی مامایی.گفتم :جانم. در حالی که به بالکن و رو بالشی اشاره میکرد:مم مم(فلفل به غذا میگه مم مم) و من:

قربونش برم روبالشی رو انداخته بود  تو بالکن که بریم اونجا روش غذا بخوریم.

دال لييي

وقتی از خونه میریم بیرون تو مسیر همه جاها رو یکی یکی میگه.بچه ام راهنمای خوبیه تشریف آوردید اهواز در خدمتیم.

از کنار پارک رد میشیم.فلفل:پا(پارک)

از کنار اوون دره پارک که آکواریوم داره  رد میشیم.فلفل:ماهی

از کنار دم پایی فروشی.فلفل:پو... پو

از کنار هر مغازه خوردنیه.فلفل:مم مم

از کنار میدونهایی که توش فواره آبه.فلفل:آببه

با وجود فلفل گم نخواهید شد.

فلفل در انتظار پيتزا

اين گل پسرم همچين سيني و ظرفها رو  از تو كابينت مياره بيرون و يكي يكي كاسه و ظروف رو ميچينه  توي سيني كه فكر كنم بايدمن بايد  برم پيشش دوره ببينم.

جديدا از تاريكي ميترسيد و ميگفت هاپو.در صورتي كه ما اصلا از تاريكي و هاپو و هر چيز ديگه اي نترسونده بوديمش.كه خدا رو شكر با تلاش و تمرين بابا سعيد رفع شد.

قربونش برم تا صداي در مياد ميگه كيه ه ه ه؟تا يه چيزي ميبينه يا ميديم بهش ميگه:چيه ه ه ه ؟

ميپرسم فلفل غذامي خوري؟ميگه: نه.و من

قربونش برم وقتی بابا سعیدش داشته بخاری رو نصب میکرده ایستاده بوده و نگاه میکرده تا امروز که داشتم اتاقشو مرتب میکردم ابزار اسباب بازیشو از دکور ریختم تو یه جعبه و گذاشتم گوشه اتاقش.اومد ریختشون و از میونشون یه آچار فرانسه برداشت و رفت از اتاق بیرون پیش بابا سعیدش.بعد بابا سعیدو کشونده بود طرف شیر گاز و ازش خواسته که بلندش کنه و با آچار فرانسه رفته سراغ شیر گاز.بابا سعید کلی تعجب کرد آخه اوون روز بابا سعید با آچار فرانسه واقعی جلو یونا این پیچ رو سفت کرده بوده.و حالا فلفل ریز میخواست با آچار فرانسه اسباب بازی کار آقای پدرشو تکرار کنه.

دارم درستش موتونم.

تو جمع و پهن کردن سفره و همه کارهای خونه مشارکت میکنه.در کابینت ها رو اول چسب زدم که بازشون کرد.بعد با کاموا بستم که فایده ای نداشت و امروز با روسری های خودم که دیگه استفاده نمیکنم بهم بستمشون ببینیم نتیجه میده یا نه.

فرهنگ لغتش رو هر روز افزایش میدهد. آب بازی وخرسی و شیر رو جدیدا  قشنگ میگه.به هواپيما هم ميگه هاپوا

وقتی ازش میپرسیم مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا؟میگه ماما بابا

 عکساشو که میبینه همه وسایلشو که تو عکس دیده میشه نشون میده و اسمشونو میگه. مثلا خرسی یا ببعی و ... .و عکسای روبه روی بخاری رو حتی اگه بخاری تو عکس پیدا نباشه از روی محلش تشخیص میده و میگه جیز جیز(به بخاری میگه جیز)

اينم ايننه خان كه كه از لباس تن كردن فرار كرده.

فلفل این عکسو که میبینه میگه جیز.آخه این میز رو گذاشتیم رو به روی بخاری که فلفل نره سراغش.

بازم ايننه فراري

وروجک میره بالای سبد میایسته.اولین باری که دیدیمش از ترس داشتیم سکته میکردیم.الان دیگه سبدو قایم کردیم.

كيف موتونم وقتي ميرم روي سبد ميايستم.

تا آهنگ شروع میشه میگه نانای دس دس و شروع میکنه به دست زدن و دستای من یا بابا سعیدش رو میگیره و میزنه به هم که دست بزنیم .



موضوع مطلب :

دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦ :: ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

مامانی قربونت بره که ۲ روزه صبحها بیدار میشی و با اشک میبرمت پیش پرستار.صبح ها به زور از بغل بابا سعید میایی بیرون و به زور میایی پیش مامان لیلی بیچاره.آخه من چه گناهی کردم که من باید شما گل پسرم رو برسونم پیش پرستار که صبح ها شما اینو بفهمی و از من بدت بیاد.پسرکم یه دنیا دوستت دارم.الهی من قربون اوون دونه دونه اشکات برم.پسر گلم.شما اینقدر آقایی یا به قول خودت (آغا)یی که گریه بیدلیل نمیکنی و همیشه لبای قشنگت پر از خنده است.مامانی فدای اوون مامانی گفتنت بشه.مامانی فدای اون چشمای قشنگت بشه.فدای اون لپات بشه که صبحها قطره های اشک رو یکی یکی از روش پاک میکنم.پسرکم مامانی شرمنده است که نمیتونه همیشه پیش شما باشه.عزیز دل مامان منو ببخش...

این عطر بابا سعیدمه که دستمه و همش میگفتم در در که درشو برام وا بوتونم و الان دیگه خودم یاد گلفتم و درشو وا موتونم.مدلمه زود همه چیزو یاد میگیرم.

نفسم

کسی نیست منو ددهی جایی ببره.آخه حوصلم سر رفته.چه بوتونم؟؟؟

اینم از کارهای مهندسی منه.همش میارمشون بیرون که سی دی و دی وی دی بذالم .

اینجا هم ربه ژب زدم که کشنگتر بشم.ولی نمیدونم چلا مامان لیلی اینجولی شد وقتی دیدم.مگه کشنگتر نشدم؟بعدشم ربه ژبه رو انداخت تو آکال(آشغال).این دومین ربه ژبیه که بعد از استفاده من مامان لیلی میندازه تو آکال.اسراف موتونه.حیفن آخه.

ربه ژب زدم كه كشنگتر بشم.

جدیدا یاد گلفتم هر چیزی رو که میبینم و خوشم میاد میگم: چیه ه ه ه ه؟؟؟

چيه ه ه؟

تی رو از بالکن آوردم و دارم به مامان لیلی کمک موتونم.

به مامان ليلي كمك موتونم

این رو هم ازتو کابینت پیدا کردم و میخوام باهاش گردگیری بوتونم.

گرد گيري موتونم



موضوع مطلب :

شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بابا سعید داشت به فلفل یاد میداد که اسمشو بگه.

بابا سعید:پسرم اسمت چیه؟بگو یونا

یونا:ایننه

بابا سعید:اسمت چیه پسرم؟یونا.آقا یونا.اسمت چیه؟

یونا:آغا

بابا سعید:آقا نه پسرم .یونا.....آقا یونا

و تا الانم که از فلفل میپرسیم اسمت چیه؟میگه آغا و بعد که میگیم بگو یونا میگه ایننه.

یونا : پرت پرت

معنی:بریم تو اتاقش. سر استخرش. و توپ کوچولوها رو با هم یکی یکی پرت کنیم تو استخر(بازی بازی).

با وجود فلفل ریز کنترل تلوزیون هیچ وقت کنارش نیست و برای پیدا کردن کنترل باید از یونا بپرسیم پسرم کنترل کو؟و یونا خان سریع کنترل به دست از تو اتاق یا آشپزخونه یا...میاد.

فلفل خان دیگه تو همه کارهای ریز و درشت خونه دخالت دارد.تا میبینه دارم غذا درست میکنه سریع میاد.

فلفل:اووم اووم.

من: چی میخوای پسرم؟

به جا قاشقی اشاره میکنه یا خودش میره از کشو قاشق چوبی رو میاره.

فلفل:أیی(علی)یعنی بلندم کن.

فلفل: اووم اووم مم مم.یعنی میخوام غذا رو هم بزنم.

وقتی چیزی رو بدون درپوش میذارم تو ماکروفرفلفل به در پوش اشاره میکنه و میگه اووم اووم در در.میگم درشو بذارم روش؟سرشو تکون میده و میگه عاه.

ظرفی که توش ژله درست کرده بودم و تمام شده بود گذاشته بودم تو ظرفشویی و توشو آب ریخته بودم که بشورمش.فلفل دیدش و بهش اشاره کرد و گفت ژه ژه.گفتم ژله مامانی؟گفت عاه

به کامپیوتر و شکلات میگه کاکا.

با مامان اینا که صحبت میکنم و میزنم رو اسپیکر ذوق زده میشه و به در اشاره میکنه و میره کنار در و میگه آننه آننه(خاله آنی).قربونش برم صداشونو میشناسه.البته به خاله نیلانش و مامانم هم میگه اننه.

۳ شنبه شب خونه هستی کوچولو اینا بودیم.من طبق تجربه چند تا از اسباب بازی های یونا رو با خودم برده بودم که باز هم نتیجه نداد.آخه هستی وروجک نه میذاشت یونا به اسباب بازی های خودش دست بزنه نه اسباب بازی خود یونا.هر چی رو یونا دست میزد ازش میگرفت.نمیشد یه لحظه یونا رو تنها بذارم که هستی خانم یا هلش میداد و مینداختش رو زمین یا کتکش میزد.یونا خان هم دردش میگرفت و گریه میکرد ولی اصلا به دل نمیگرفت و میگفت هشتی هشتی و باز دوست داشت با هستی بازی کنه.جالبه که اولش که رسیدیم یونا اسباب بازی هستی رو بر داشت و هستی ازش گرفتش.بعد من اسباب بازی های یونا رو از کیفم درآوردم و دادم به یونا و یونا تا از من گرفتشون دادشون به هستی.قربون دل مهربونت بره مادر.عزیزه دلم.پسرم خیلی خوش قلبه به خدا. ولی دوست دارم بتونه خودش از خودش دفاع کنه آخه نمیشه بین بچه ها رفت و من طاقت دیدن اشکهای قشنگشو ندارم.

پ.ن.۱:

ماست خوردن به روش یونا فلفلی:

ماست خوری به روش  یونافلفلی

 

 

پ.ن.۲:

یونا خان ۳ آذر ۱۳۸۵:

نفس مامان

پ.ن.۳:

به فلفل خان برای مدت کوتاهی به زور(بنا به توصیه بزرگان)پستونک دادیم ولی اصلا دوست نداشت و پرتش میکرد بیرون و در نتیجه اصلا پستونک نخورد.

بعدا نوشت:دوستای گلم  منو ببخشید. سری آخر کامنتها رو به جای تایید اشتباهی پاک کردم.خودم هم خیلی زیاد  ناراحت شدم.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed