یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦ :: ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

وقتی مامان لیلی کوچولو بود

وقتی بابا سعید کوچولو بود

و ... یونا کوچولو



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ :: ٩:۱٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسر نازنینم ,عزیزترینم, ۱۵ ماهگیت مبارک.

فلفل مامان الان ۱۱ کیلو داره و مثل فلفل راه میره و سعی میکنه کلمات رو تکرار کنه و نمره فلفلیش هم از نظر مامان لیلی و بابا سعید ۲۰ است.

نفس مامان, خیلی خیلی خیلی ... دوستت داریم و برکت و  مهربونی خداوند رو با وجود تو حس میکنیم.

خدای بزرگ شکر, شکر,شکر و هزار ها مرتبه شکر .

۲۸ آبان ۱۳۸۵ فلفل در ۳ ماهگي

عمرم

فلفل در حال مطالعه

۲۹ آبان ۱۳۸۵

فداي نگاهت



موضوع مطلب :

Yديروز بعد از ظهر از خواب بيدار شد و گفت :أه هه(فلفل وقتی صدامون میزنه میگه أه هه) .رفتم بالاي سرش ديدم مثل يه غنچه نشسته.كلي فشارش دادم و بوسیدمش .گفت :بابايي و به در اشاره كرد.قربونش برم دلش براي بابا سعيدش تنگ شده بود.آخه فلفل از دیشبش که خوابیده بود تا ۶ بعد از ظهر باباییشو ندیده بود.

بعد ديدم يه جوري صحبت ميكنه.گفتم چيه ماماني ؟و دهانش رو باز كردم. ديدم يه پوست پسته تو دهانشه.قربونش برم نميدونم كي بيدار شده و كي پوست پسته پيدا كرده و كرده تو دهانش.آخه من كه اومدم بالاي سرش نشسته بود.فلفل با این ۵ تا دندونش عاشق پسته است.

Oوروجك ديگه اصلا نميذاره پشت كامپيوتر بنشينم يا میگه نانای که براش چی و چرا بذارم یا گرفتار سي دي توی درایو گذاشتنه یا دست به موس و کلیدها میزنه يا كامپيوتر رو وسط كار كردنم خاموش يا ريست ميكنه.وروجک یواش یواش میاد و سریع دکمه پاور یا ریست رو میزنه و غش خنده میشه و فرار میکنه.


Uديروز بهش غذا ميدادم تيكه هاي كه احتياج به جويدن داره رو حوصله نداره بجووه.مياره از دهانش بيرون.گفتم ماماني آخه چرا نميخوري؟بهم نشونشون ميده و ميگه :آككال(آشغال)


Nديروزعرشيا( پسر كوچولوي همسايه مون)اومد با يونا بازي كنه.عرشيا نشسته بود رو صندلي ماشين يونا كه تو اتاقش بود و يونا هر چي داشت و نداشت مياورد و ميداد دست عرشيا.عرشيا هم يه دستش أتيس و يه دستش إلمو و خلاصه ديگه نميدونست چه جوري وسايلو نگه داره و به يونا گفت ممنونم كه اينقدر بهم اسباب بازي ميدي خدا خيرت بده.و من:

قربونش برم كسي مياد خونمون با تمام نيرو براش وقت ميذاره و سعي ميكنه بهش بد نگذره.اصلا نسبت به وسايلش حساسيت نشون نميده و دوست داره همه چيزاشو بده بچه ها بازي كنن.همينه كه من ديوونشم.دلش درياي پاكي و محبته.قربونش برم حتي اگه از خواب چشماش بياد روي هم حاضره تا صبح بيدار بمونه و با بچه ها بازي كنه.حتي به به كه عاشقانه دوستش داره رو هم نخوره.

Aامروز ظهر كه اومدم خونه بازهم علي كوچولو و مامانش تو حياط بودن و فلفل از نرده هاي پشت در ديدشون و شروع كرد أيي أيي(علي علي) گفتن و منم خسته و گرسنه با كيف و ساك و فلفل در بغل رسيدم.فلفل هم اووم اووم كه بره با علي بازي كنه گذاشتمش زمين كه يه خورده بازي كنه بعد بريم بالا. رفت سراغ دوچرخه علي كوچولو وعلي كوچولو هم با يه چنگ روي صورت فلفل ازش پذيرايي كرد و قربونش برم پسرم اصلا نه از خودش دفاع كرد و نه گريه كرد.بازم علي كوچولو رو نشون ميداد و ميخنديد و ميگفت أيي هان هان (دوچرخه).مامان علي كوچولو خيلي ناراحت شد و كلي فلفل رو بوسيد.

Yفلفل ديشب ساعت ۹ خوابيد ولي...

۱/۵ بيدار شد ونصفه شبي راه افتاده بود و به ما هم ميگفت أيي أيي(یعنی بلند شیم) و اشاره كه بريم تو اتاقش بازي كنيم.

Eفلفل به بچه هايي كه توي تلوزيون ميبينه اشاره ميكنه ميگه ني ني.
Mتبليغ تلفن كه از تلوزيون ميبينه ميگه أدده(الو يا تلفن در فرهنگ لغت فلفل)
Aعكسه خودشو كه ميبينه ميگم اين كيه؟ميگه من
Nقابل توجه عمه هاي فلفل:فلفل ميگه عممه
Eديگه چسبهایی رو که به کمد ها زدم که نتونه بازشون کنه رو راحت باز ميكنه و به كمد ها دسترسي پيدا ميكنه.

Iو اينكه فلفل موقع ... كردن , خبر ميده و ميخواييم براش عمليات از پمپرز گيري رو شروع كنيم.

Nو اینم:

یونای من در ۲۷ آبان ماه ۱۳۸۵

عزيز دلمه

Glitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word GeneratorGlitter Word Generator

 



موضوع مطلب :
شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ :: ۳:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفل:به به

مامان لیلی:بیا پسرکم .به به بخور.

فلفل:اووم اووم به به

مامان لیلی:خوب بیا پسر گلم

فلفل:أیی أیی(علی علی:یعنی بلند شو)

مامان لیلی:بلند شم کجا بریم پسرم؟مگه به به نمیخوایی؟

فلفل:پپکوم(بالش و پتو) و اشاره به اتاق خواب

مامان لیلی:

فلفل دوست داره طبق عادت تو اتاق خواب و روی تخت و روی بالش خودش به به بخوره.

فلفل:اووم اووم(اشاره به میز و شیرینی خوری)

مامان لیلی:فلفل چی میخوایی مامانی؟

فلفل:کا کا(کاکا‌ئو)

(فلفل نشسته بر روی صندلی یا میز اتو) , مامان لیلی:فلفل داری چیکار میکنی ؟

فلفل:أچی

(فلفل صندلی به دست),مامان لیلی:مامانی چی داری؟

فلفل:أچی

هستی کوچولو و مامانش خاله هاله پنج شنبه تا جمعه ظهر   پیشمون بودن. قبل از اومدنشون به فلفل گفتیم هستی میخواد بیاد و فلفل راه میرفت و میگفت هشتی(هستی) .بعد از اومدنشون هم همش صدا میزد هشتی(هستی)و به هستی اشاره میکرد. هستی و فلفل اینقدر وروجک بازی کردن که حتی نتونستم یه دونه عکس ازشون بگیرم.جمعه بعد از ظهر هم طبق معمول فلفل رو بردیم پارک.

راستی تو عکس پایین این دختر خانم کنار فلفل هستی نیست.یه کوچولوی ناشناسه.

اینم یونا خان در حال دیدن چی و چرا:

دارم چی و چرا نگاه موتونم.

 لغات جدید در فرهنگ لغت فلفل:

کاکا به معنی کاکائو و با یاد آوری پپکوم یا پتکوم به معنی بالش و پتو.هشتی(هستی) و أچی به معنی صندلی و نشستن

و

اینم یونا خان سال قبل در چنین روزی ( گل پسرم تقریبا ۳ ماهه بوده) :



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦ :: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.من به خاطر بعضی مامان های دوستام تصمیم گرفتم که واضحتر صحبت بوتونم تا بتونم بیام و تو وبلاگم صحبت بوتونم.آخه شما دلتون میاد من رو نبینید؟ و صحبتامو نشنوید؟همش مامان لیلی صحبت بوتونه؟چه بوتونم دیگه؟چاره ای نیست جز اینکه با سعی و تلاش, بهتر صحبت بوتونم.با اینکه اوون جوری مدلم بود ولی عوضش موتونم.

ديروز خونه مامان جون(پرستارم)هيچ نخوردم آخه اصلا گرسنه ام نميشه.مامان جون هم ظهر كه مامان ليلي اومد دنبالم بهش گفت كه من حتي ناهارم هم نخوردم و مامان ليلي تا رسيديم خونه همش حرص خورد و ۱۰۰۰ بار پرسيد گلم غذا نخوردي؟گرسنته؟منم كه حوصله نداشتم آخه خونه مامان جون باز تب كردم و استامينافون(واي چه گفتنش سخت بوداون موقع بود راحت ميگفتم اساميفافوم مامان ليلي تو پرانتز درستشو مينوشت.اشكال نداره ادامه ميدم)خوردم .رسيديم خونه مامان ليلي زود برام قرمه سبزي با برنج گرم كرد ولي دوست نداشتم و نخوردم.دلم به به ميخواست گفتم به به مامان ليلي بهم داد.داشتم به به ميخوردم كه يه صدايي اومد.گفتم كيه ه ه؟ كه مامان ليلي غش كرد از خنده گفت پسرم شما كي ياد گرفتي بگي كيه؟بعد من باز چند بار گفتم كيه...چيه... كه مامان ليلي بوس بارونم كرد. خونه مامان جون كه هستم وقتي در ميزنن و كسي مياد مامان جون ميگه كيه؟و من و پارميدا و يادش به خير كاوه كه ديگه الان فارغ التحصيل شده و رفته مهد تودك ببخشيد كودك.با هم ميگيم كيه ه ه .خوشمون مياد.مدلمونه.

بعد خانم همسايمون اومد و چون خبر داشت من مريضم يه كاسه سوپ داغ و يه توپ برام آورد كه نميدونم چرا مامان ليلي به توپه ميگفت شلغم.فكر كنم مدل توپه شلغم بود.جالبه كه بعد از ظهر بابا سعيد يه عالمه از اين توپها خريد و جالبتر اينكه مامان ليلي شب   توپها رو رنده زد و ريخت تو سوپم.

سوپ و توپ شلغمي

خلاصه مامان ليلي يه كم بهم سوپ داد خوشم اومد.داشتم ميخوردم كه دلم خواست با توپ شلغمي بازي بوتونم.مامان ليلي گفت پسرم اين توپ نيست مم ممه.ولي من اهميتي ندادم و مامان ليلي هم به ذوقي كه من دارم سوپ ميخورم اجازه داد با توپ شلغمي بازي بوتونم كه.... .شوتم خطا رفت و توپ شلغمي رو انداختم تو ظرف سوپ و نصفه بيشتر سوپها ريخت رو فرش.مامان ليلي اولش اينجوري شدولي بعد براي اينكه من به خوردن ادامه بدم به روي خودش نياورد و گفت اشكال نداره پسرم بعد تميزش ميكنم.شما بقيه سوپتو بخور.ولي من كه اصلا تحمل كثيفي رو ندارم بلند شدم و رفتم از آشپزخونه يه پارچه آوردم شروع كردم به تميز كردن فرش.مامان ليلي هم كلي برام ضعف كرد و بوس و ... .بعد با كمك هم تميزش كرديم.البته من پارچه ام رو به مامان ليلي ندادم و ماماني رفت براي خودش پارچه آورد.

روز بدي نبود كلي به مامان ليلي كمك كردم.تو رنده كردن توپها هم كمكش كردم.جارو برقي هم كشيدم.فقط از اين داروها خيلي بدم مياد.خوشمزه نيستن ولي مجبورم موتونن كه بخورم.دعا بوتونيد زود خوب بشم كه ديگه دارو نخورم.

راستي يه كلمه ديگه هم ياد گرفتم وقتي به چيزي كه دوست دارم و دستم نميرسه بهش اشاره موتونم و ميگم اووم اووم و ازم ميپرسن چي ميخوايي؟ميگم آننا(مامان ليلي:منظور گل پسرم اينا ست)

چهار لغت جديد در فرهنگ لغت يونا:

كيه

چيه

آننا:يعني اينا

أچي:نشستن

فلفل و علي كوچولوي همسايه

فلفل در حال حمل میز اتو

بلندش موتونم

فلفل ایستاده روی میز اتو

فلفل در حال مسواک زدن

فلفل در حال دیدن گوش ماهی

فلفل موتور سوار

فلفل نبین چه ریزه...

فلفل مشغول بازی

دارم بازي موتونم.

أيي ي ي (يا علي)



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به فلفل میگم به مامان یه بوس بده.لپ قشنگشو میاره نزدیک لبم.و من

دیروز که رفتم دنبالش خونه پرستار در معرفی روزانه اش علی  رو اشاره کرد و گفت أيي(علي).

بله و نه رو خيلي قشنگ ميگه.وقتي ازش ميپرسم و جوابش مثبته سرشو به علامت مثبت تكون ميده و ميگه عاه.و اگه منفيه ميگه نه.

موقعي كه ميخوام لباسشو عوض كنم فرار ميكنه و ميگه نه...نه

ديشب رفت از تو كابينت يه پودر لباسشويي وا نكرده آورد و داد به بابا سعيدش.بابا سعيد گفت چيكارش كنم؟ فلفل گفت در در(يعني بازش كن).بابا سعيد گفت ميخواي چيكارش كني بابايي اين كه خوردني نيست.فلفل جا پودري لباسشويي رو كشيد بيرون و اشارش كرد و به بابا سعيدش گفت اووم.يعني ميخوام پودر رو بريزم اينجا.بابا سعيد:

ديشب داشتم ناهار امروز رو درست ميكردم.فلفل همه اش ميرفت سر جاكفشي و ميگفت پو(يعني ميخوام كفش بپوشم)و ميرفت كنار در و ميگفت دده.خيلي حوصله اش سر رفته بود.غذا رو نصفه رها كردم و بردمش پايين.از بد شانسي بچه ها تو پاركينگ نبودن.بردمش تو كوچه.دو تا دختر كوچولو داشتن رو يه سراشيبي اسكيت بازي ميكردن.فلفل هم خوشش اومد با اونا ميرفت بالا و ميدويد پايين و كلي كيف ميكرد.بازم از بد شانسي يكي از بچه ها افتاد و چون خجالت كشيد جلو من گريه كنه با دو رفت خونشون و اون يكي هم رفت پشت سرش و فلفل تنها موند.و اووم اووم كه بريم دنبال اونا خونشون و ميگفت عشيا عشيا(عرشيا همسایمونه که فلفل خیلی دوستش داره و به بچه هایی هم که اسمشونو بلد نیست میگه عشیا).خلاصه بردمش طرف خونه خودمون که دم در حیاط عرشیای واقعی رو سوار بر دوچرخه دیدیم که داره میاد بیرون.

من و فلفل:

گفتم عرشیا بیا بریم تو حیاط با فلفل بازی کنید ولی عرشیا میخواست بره دنبال داداشش ارسلان که به قول خودش رفته یه جای دور.خلاصه زنگ درشون رو زدم و به مامانش گفتم که عرشیا میخواد بره بیرون و داداشش هم اینجا نیست و مامانش گفت بهش اجازه ندم و من نیرنگ کردم و عرشیا رو نگه داشتم که با فلفل بازی کنه.بعد هم به بابا سعید گفتم دو چرخه فلفل رو با آسانسور فرستاد پایین.ولی تمایلی به دو چرخه خودش نشون نمیداد و همش دور دو چرخه عرشیا میچرخید و با بوق اوون بوق میزد.خلاصه کلی بازی کردن و ساعت دارو خوردنش که شد رفتیم بالا.غذا رو که نیمه گذاشته بودم تمام کردم لباسا رو ریختم تو ماشین و فلفل ۱۰ خوابش گرفت.این نکته واقعا قابل ثبت کردنه.فلفل تا حالاکمتر از ساعت ۵/۱نخوابیده بود.فلفل رو که بردم بخوابونم خودم هم از خستگی خوابم برد.۱۲ بیدار شدم که دست بابا سعید درد نکنه بقیه کارها رو انجام داده بود.

فلفل نصفه شب باز تب کرد و تا صبح بالای سرش بیدار بودم و صبح خوابالو و با عجله اومدم اداره.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

داشتم براش سوپ درست میکردم که طبق معمول اومد تو دست و پام.از بابا سعیدش خواستم نگهش داره تا من سریع سوپشو بذارم.با سرعت پیاز و مرغ و زردچوبه و نمک و ... رو گذاشتم سر گاز و رفتم که از فرصت استفاده کنم و تا پدر و پسر مشغولن به یه کار دیگه برسم که دیدم بله دو تایی دارن با هم جر و بحث میکنن.رفتم ببینم جریان چیه.بابا سعید گفت فلفل میگه أيي نمیدونم چی میخواد.

در فرهنگ لغت فلفل أيي  یعنی علی و  يا علي.فلفل به دایی علی میگه علی که دایی علی اینجا نیست.فلفل موقع بلندن شدن يا بلند كردن چيزي هم ميگه أيي.و وقتي بغلمونه بلند ميشيم جاي ما ميگه أيي.و وقتي هم ازمون ميخواد چيزي رو براش بلند كنيم و ببريم جايي باز ميگه أيي.وقتي ميوفته ميگه أيي و بلند ميشه.در كل فلفل زياد ميگه يا علي .علي پشت و پناهت باشه پسركم.(من موقع دنيا اومدن فلفل جرياناتي داشتم كه تو پستاي قبلي گفتم.من تو اون شرايط به فلفل گفتم عزيزه مامان بگو يا علي و بيا به اين دنيا.و جالبه كه فلفل تو هر شرايطي حتي موقعي كه ميوفته و داره گريه ميكنه بدون يا علي گفتن بلند نميشه)

گفتم پسرم چي ميخوايي؟به صندلي تو هال اشاره ميكرد و ميگفت أيي.يعني صندلي رو براش بلند كنيم.تا بلندش كرديم به سرعت رفت تو آشپزخونه و اشاره كرد اووم يعني اينجا بذاريدش.بعد سعي كرد كه از صندلي بره بالا.پاشو ميبرد بالا و ميذاشت رو صندلي.بلندش كرديم و گذاشتيمش رو صندلي.بعد اشاره به يه كابينت بالايي كرد كه قربونش برم با اينكه رو صندلي بود قدش بهش نميرسيد.متوجه شديم از تو كابينت بالايي چيزي ميخواد.بغلش كرديم و روبه رو همون كابينت گرفتيمش ببينيم چي ميخواد.فكر ميكنيد فلفل چي ميخواست؟؟؟؟؟

چون فلفل رو تو  آشپزي شركت نداده بودم زردچوبه نمك رو ميخواست و اشاره به قابلمه كه بريزه تو قابلمه

جالبه كه من قدم به طبقه دوم كابينتهاي بالايي نميرسه و چيزهاي غير ضروري رو اونجا گذاشتم.و وقتي نياز بهشون پيدا ميكنم از تو هال صندلي ميارم ميذارم زير پام و ميرم بالاش و از اونجا چيز برميدارم يا ميذارم.و فلفل يادش بوده كه الان كه قد فسقليش به زردچوبه نمك نميرسه بره از اين روش استفاده كنه وصندلي بياره بذاره زير پاهاش.قربون پسر باهوشم برم من.

عكس خاله هاش رو گذاشتم لبه آينه ميز توالتم.و چون عكسا آتليه اي بودن پيش خودم فكر كردم فلفل تشخيصشون نميده.گفتم فلفل اين عكس كيه؟ و دستمو بردم كه عكسا رو بيارم و از نزديك بهش نشون بدم ولي هنوز دستم به عكسا نرسيده بود كه فلفل خيلي سريع گفت:آننه.(به خاله آني و نيلان ميگه آننه)

دستمال برميداره و دور لبشو پاك ميكنه.

اوون روز ظهر كه رفتم دنبالش طبق معمول دوستاشو بهم معرفي ميكرد به فرناز كه رسيد موهاشو گرفت.خيلي آروم و مهربون گفتم ماماني فرناز رو نازي كن.زد زير گريه و اومد بغلم.قربونش برم من سو تفاهم شده بوده بچه ام ميخواسته دوستشو معرفي كنه نه اين كه موهاي فرنازو بكنه از اين كه من درباره اش فكر بد كردم بهش برخورده.اي جان مادر كه احساساتي هستي.نفسم.

قربون پسر گلم برم من.عزيز دلمه.بوس كردنش. ماماني و بابايي گفتنش.  ناااايييي (نازي)گفتنش .همه كاراش زندگيه.نفسمه نفس.

سعي ميكنه همه كلمات رو تكرار كنه.وقتي ميخواد بابا سعيدش رو دستاش  ببردش بالا ميگه با.

ميخواد بره تو بالكن به بالكن اشاره ميكنه ميگه با.

تبش كمتر شده ولي سرفه ميكنه.ديروز ظهر كه از اداره اومدم بازم بي قرار بود.به زور گذاشت يه كم غذا بخورم.خودشم كه اشتها نداره و خيلي كم غذا شده.البته قبل از مريضيش هم من گرفتار   كم غذاييش كه چي بگم بي غذاييش بودم.

دكترش ميگفت شربت اشتها فايده اي نداره و براش تجويز نكرد.نميدونم چيكار كنم.خيلي ضعيف و لاغر شده.

توكل به خدا.با آرزوي سلامتي براي همه نيني يا ... .

راستي دفترچه ثبت نام كارشناسي ارشد اومده خيلي دوست دارم بگيرم ولي به خاطر فلفل مقاومت ميكنم و نميگيرم.آخه دوست ندارم كمتر از اين براي فلفل وقت بذارم.پسركم دوستت دارم.



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ :: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام ما جمعه از سفر برگشتیم.خیلی خوش گذشت ولی زود گذشت تا چشم هم زدیم باید بر میگشتیم.به فلفل خیلی زیاد خوش گذشت.نانای و ر ق ص  سر و ... که جای خود رو داشت و فلفل کم نذاشت.من هم کلی استراحت کردم ولی وروجک رو شبها باز هم ۵/۱ به بعد به زور میخوابوندمش ولی خوبیش به این بود که میتونستم صبح تا ۵/۷-۸ بخوابم.میرفت تو هال و خاله ها و داییشو صدا میکرد که نخوابه.وقتی میگفتم کو خاله آنی ؟خاله نیلان ؟دایی علی؟ بابایی و مامان عاطی؟ یکی یکی بهشون اشاره میکرد و نشونم میداد.تقریبا همه اسمها رو صدا میزد و نگاشون میکرد.ایمان(ایما) بهاره(بها) ولی اگه میگفتیم بگو خاله نیلان میگفت نی نا ولی خودش ترجیح میداد خاله نیلان و خاله آنی رو آننه صدا کنه.

از هنر نماییهاش هر گوشه ای از خونه مامان اینا یه اثر هنری دیده میشد:

جای دستهای کوچولوش روی شیشه تلوزیون و آینه(مامان زنگ زد میگفت دلم نمیاد جا دستای بچمو پاک کنم).تغییر دکوراسیون.حمل قاب های عکس و عروسکهای خاله نیلان و شمع ها و ... به نقاط مختلف خونه.تکه کردن شمع های خاله نیلان(شمع خوکی بیچاره بدون بینی شد).جمع کردن رو تختی از روی تخت.آوردن جارو برقی به وسط هال.حمل دمپایی.بیرون ریختن خاکهای گلدان و ... .

زیاد فرصت نکردیم جایی بریم و به غیر از دوستان و فامیلی که خودشون زحمت کشیدن و اومدن دیدنمون نتونستیم به کسی سر بزنیم.حتی وقت نشد فلفل رو پارک و کنار دریا ببرم.فقط تو مسیر که از کنار دریا رد شدیم به دریا اشاره کرد و گفت آببه.کلی کار داشتم که تصمیم داشتم تا پیش مامان اینا هستم انجامشون بدم آخه تنهایی و با فلفل به هیچ کاری نمیرسم ولی متاسفانه به علت کمی وقت نیمه موندن.شب آخری هم که فلفل تا صبح تب داشت و تا الان هم هنوز حالش خوب نیست و سه شبه که تا صبح خواب نمیره و بیتابی میکنه قربون بچه ام برم من.با تب و گریه میبرمش پیش پرستار.اگه برای سفر مرخصی نگرفته بودم حتما میموندم پیشش ولی چه میشه کرد.البته تا ظهر خودم و بابا سعید پرستار یونا رو کلافه میکنیم اینقدر که زنگ میزنیم و حال یونا رو میپرسیم.

فدای پسر گلم بشم .اگه صبح که میخوام برم اداره بیدار باشه با این که عاشق بیرون رفتنه از نوع لباسم یا از زمان بیرون رفتنم نمیدونم به هر حال تشخیص میده دارم میبرمش پیش پرستار و گریه میکنه و دوست داره خونه بمونه.در خونه پرستارش هم که قشنگ تشخیص میده و میرسیم اونجا بهم میچسبه و نمیخواد ازم جدا بشه.حتی ماشین اداره که میاد دنبالمون با این که چند وقت یه بار عوض میشه تشخیص میده و تو راه همه اش گرفته و ناراحته.

پسر نازنینم منو ببخش من یه دنیا غصه میخورم که نمیتونم همیشه پیشت باشم.عزیز دل مادر دوستت دارم.خیلی زیااااد.

خانم منوچهری از دوستای خانوادگیمونه و خیلی خانم مهربون و فهمیده و دانایی است که ما خیلی دوستش داریم.تو سفر طبق معمول من رو شرمنده کرد و اومد پیشم.صحبتی کرد که خیلی من رو به فکر واداشت که به گمانم گفتش بد نیست:میگفت:الان که بچه هام بزرگ شدن خیلی پشیمونم که تو بچه گی اونقدر که باید براشون وقت نگذاشتم.خیلی وقتها به خاطر مهمانهایی که الان هیچ ارتباطی با اونا ندارم بچه هامو از خودم روندم و گرفتار آشپزی شدم یا موقع خرید تنهاشون گذاشتم.

من خیلی سعی میکنم که برای فلفل وقت بذارم ولی مشکل اینه که شاغلم و بیشتر از این خداییش در توانم نیست.بعضی وقتها فکر میکنم که ایا کار درستی است که به خاطر یونا نفسم کار بیرون رو رها کنم؟؟؟؟؟

دیروز بعد از ظهر بردیمش دکتر.بهش اریترومایسین و سالبوتانول و کتودیفن داد.برای تبش هم  قطره استامینافن داد که البته از قبل براش شروع کرده بودم.در مورد واکسن آنفولانزا با دکترش صحبت کردم گفت باید شهریور میزدید زمانش الان نیست.

دیشب تا ساعت ۴ بیقرار بود ۴ تبش سبک شد ولی بیخواب شده بود و بلند شد تو تاریکی میرفت اینور و اون ور.قربونش برم نصفه شبی پارچه آشپزخونه رو گذاشته بود تو سبد میگفت ببریم تو بالکن بندازیم رو بند.دیگه دستش به اپن آشپزخونه میرسه.یه موز برداشت و گفت در..در...در...(یعنی پوستشو براش در بیارم).پوست موز رو در آوردم نصفه موز رو دادم دستش.با عجله رفت تو اتاق و روی تخت و بالای سر بابا سعید خواب.و موزه رو کرد تو دهان بابا سعید.بیچاره بابا سعید تصور کنید چه حالی شد.منم نمیدونستم نصفه شبی جلو خنده ام رو بگیرم.امان از دست فلفل و فلفلی یاش.تو مریضی هم از شیطنت کم نمیاره.نتونست ببینه باباش یه لحظه یه چرتی بزنه با روش موزی بیدارش کرد.الان دیگه باید برم.تو خونه کلی کار دارم فلفل هم مریضه تو اداره هم که بدتر از خونه.بقیه رو تو پست بعدی میذارم به همراه عکسا اگه خدا بخواد و وقت کنم.



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 دیروز ظهر بازم کلی جریان داشتیم:فلفل جدیدا عادت کرده وقتی میرم دنبالش خونه پرستار تا بیاد بغلم کلی باید منتظر بمونم. به همکلاسیهاش اشاره میکنه و معرفیشون میکنه.البته همشون عشیااا(منظور فلفل عرشیااست) هستن.فلفل به همه نی نی یا میگه عشیا(عرشا ) 

 خلاصه رسیدیم خونه.اونجا هم باز کلی پایین(تو حیاط) بودیم تا فلفل راضی شد بیاد بالا(البته راضی که نشد به زور آوردمش خونه).آخه علی کوچولو و عرشیا و مامان علی کوچولو همسایه های گلمون پایین بودن و دوچرخه سواری میکردن و فلفل علاقه مند بود بمونه و با اونا بازی کنه.

یه مشکلی که با فلفل دارم اینه که فوق العاده عاشق بچه هاست و بیش از حد ذوق میکنه وقتی یه نی نی رو میبینه.با دیدن بچه ها میخنده. بغلشون میکنه.میبوستشون.و اگه کسی بیاد خونمون میبردش تو اتاقش و اسباب بازی یاشو بهش میده و از خوشحالی نمیدونه چیکار کنه.ولی... .متاسفانه نود درصد نی نی یای دیگه اصلا باهاش مهربون رفتار نمیکنن.مثلا همین علی کوچولو.همش فلفل رو کتک میزد و توپاشو از فلفل میگرفت و دوست نداشت با فلفل بازی کنه.به نظرتون باید چیکار کرد؟

ما اگه خدا بخواد امروز راهی سفریم تا آخر هفته.سه شنبه تولد عمو سهیل فلفل است.که پیشاپیش بهش تبریک میگیم.

تولد, تولد, تولد عمو سهیل مهربون مبارک.

من و بابا سعید و فلفل براتون بهترینها رو آرزو میکنیم و انشالله که در کنار سمی جون و فاطمه عزیزم همیشه خوشبخت و سلامت باشید.

و پنج شنبه هم سالگرد ازدواج مامان و بابای یونا فلفلی است.خدا رو شکر میکنم که تو این شش سال همیشه با هم دوست و همراه بودیم.همیشه برای همدیگه بهترین رو خواستیم و خدای مهربون به پاس عشق قشنگمون زیباترین و والاترین هدیه رو برامون فرستاد.یونای ما هدیه آسمانی است که عشق رنگین ما رو رنگ رنگ کرده.هزار رنگ که هر روز رنگی از این الوان رنگارنگ زندگی ما رو زیباتر میکنه.

دوست و همنفس عزیزم ممنونم به خاطر همه چیز.به خاطر اوون قلب مهربونت.نگاه قشنگ.دستای قوی ات.شانه هایی که تکیه گاه محکمی است برای من و یونا.

به خاطر اوون ۹ ماه که یونا توی راه بود و من رو تنها نگذاشتی و همه مسوليتها رو تنهايي به دوش كشيدي و برامون هيچ چيزي كم نذاشتي.

من و يونا به اندازه همه ستاره ها.همه قطره هاي آب.و همه زيباييها دوستت داريم.



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦ :: ٩:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز بعد از ظهر به دعوت خاله میترا جون رفتیم جشنواره کودکان جنوب که به فلفل  خیلی خیلی  خوش گذشت.و من و بابا سعید از شادی فلفل کلی خوشحال شدیم و روحیه گرفتیم و هم در کنار عمو وحید و خاله میترا جون و محمد(أمد به قول یونا) کوچولوی ناز و شیطون بهمون خیلی خوش گذشت.

اولش رفتیم کارگاه خمیر بازی و نقاشی.من تا حالا از ترس اینکه فلفل خمیر نخوره بهش نداده بودم و فلفل فکر کرد  سر میز غذا نشسته و خمیر رو برد توی دهانش.ولی بعد که براش توضیح دادم که خوردنی نیست هاج و واج بقیه بچه ها رو نگاه میکرد .یه کم خمیر رو تو دستاش ورز میداد و مونده بود چیکار کنه.به همین علت تصمیم گرفتم براش خمیر بگیرم تا با نظارت خودم بازی کنه بچه ام مثل ندیده ها شده بود قربونش برم.

بعدش فلفل رفت نشست تو کارگاه نقاشی.تو این کار حرفه ای بود بچه ام.چون هر روز میدم نقاشی بکشه و میدونست چیکار کنه.

بعد رفتیم سالن نمایش که قلقلی رو دعوت کرده بودن و نمایش و موسیقی و ... .تو این گیر و دار فلفل شانسی رو که محمد تو سالن قبلی از عمو برقی هدیه گرفته بود, دست محمد دید و شروع کرد به گوم گوم که شانسی محمد رو میخوام.بابا سعید هم بلند شد و رفت از سالن بیرون و براش از فروشگاه اونجا شانسی گرفت.بعد آقای مجری بچه ها رو برای مسابقه انتخاب کرد و برد بالا.و حالا نوبت محمد کوچولو شد که گریه کنه که چرا آقای مجری گل پسر ما رو بالا نبرده.خلاصه خاله میترا جون کلی با محمد صحبت کرد تا بتونه آرومش کنه ولی محمد کلی غصه خورد.

محمد کوچولو که هنوزم غمگینه

اینم فلفل کوچولو پیشی مامان 

بعد رفتیم برای شام.که فلفل تو این مرحله سنگ تموم گذاشت.نشستن که بماند به راه رفتن هم راضی نبود.میدوید و میخندید و کلی خوشحال بود.نفهمیدیم چی خوردیم از دستش.چون همش با دو از سالن غذا خوری میرفت بیرون و میاوردیمش باز میرفت.البته بابت شام باید مجدا از خاله میترا جون تشکر کنم.

بعد از شام هم که فلفل و محمد شیطون تا تونستن تو سبزه ها دویدن و بلا ریختن که نشستیم تو ماشین دو تایی از خستگی بیهوش شدن و خوابیدن.ولی من میدونستم نمیشه به خواب فلفل امید بست چون رسیدیم خونه بیدار شد و دوباره شروع کرد بدو بدو کردن و ۱ شب به زور خوابوندمش.برای فرار از خواب میگفت آببه.بابا سعید میرفت براش بیاره با دو میرفت پشت سر بابا سعید و میگفت داللی تهیید(سعید).

امروز۵.۳۰ صبح  من و بابا سعید بیدار شدیم و غذای فلفل رو درست کردم و به کمک هم یه خورده کارهای خونه رو انجام دادیم.

لغات جدید در فرهنگ لغت فلفلی:

گاهی عممه گاهی عمو (به معنی عمو)

آکال:به معنی آشغال

په په آکال:یعنی میخواد پمپرزشو بندازه تو سطل آشغال

اگه خدا بخواد و برناممون ردیف شد فردا بعد از ظهر میریم پیش مامان عاطی اینا تا آخر هفته.دعا کنید بتونیم بریم .

عکسهای پست قبلی رو هم تازه گذاشتم جدیده



موضوع مطلب :
شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦ :: ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم .آیی أیی (مامان لیلی :فلفل به دایی علی میگه آیی أيي )کلال(قرار)بود چهال شنبه بیاد ولی پنج شنبه ظهل(ظهر)اومد.خاله میلان هم یواشکی گفت چلا بلنامه(برنامه) اش عوض شده.چون علوسکی که بلای من سوگاتی خلیده بوده بعد که باطلی(باتري) گذاشتن خوب کال(کار) نمیکلده تا بلدن(بردن) عوضش بوتونن مجبول شده یه لوز(روز)دیلتل(دیرتر)بیاد.

پنج شنبه ظهل(ظهر)با بابا سعید لفتیم پیشباز دایی علی.آخه من پنج شنبه ها چون بابا سعید تعطیله نمیلم پیش مامان جون(مامان لیلی :مامان جون پرستار فلفله).ولی مامان لیلی میله(میره) اداله(اداره).چه بوتونه؟مجبوله.ولی خیلی دوست داله پیش ما باشه.همیشه پنج شنبه ها غصه میخوله.

اولش نمیلفتم بغل دایی علی ولی بعد که علوسکمو بهم داد.دیگه لفتم بغلشو هنلنماییهامو (هنرنماییهامو)شلوع(شروع) کلدم(کردم).

يونا و elmo سوغاتي دايي علي

يونا و elmo سوغاتي دايي علي

علوسکم خیلی کشنگه.یه لقصی(رقصی) موتونه ه ه ه.شعل (شعر)میخونه.دستاشو تتون میده پاهاشو میاله بالا.خم موتونه.فلفلیه خودش بلای خودش.همه کال(کار) موتونه.منم باهاش لقص (رقص)موتونم و سل(سر) تتون میدم.عاشکشم.

بعد از ظهل(ظهر)متتجه (متوجه)شدم یه خبلاییه(خبراییه):

مامان لیلی جالو بلکی(جارو برقی)تشید و من هم کمکش کلدم.خیلی از جالو بلکی خوشم میاد.بعد میوه و شیلینی و همه مم مم های خومزه(خوشمزه)لو(رو)کشنگ چید و گذاشت لو میز وسط.منم میلفتم امتحان بوتونم و دست بزنم بهشون .که نمیدونم چلا مامان لیلی اینجولی شدو همه لو(رو)جمع کلد(کرد)و گذاشت لو میز آشپزخونه که دست من بهشون نلسه(نرسه)

دالم تمیز موتونم.مدلمه

بعدشم مامان لیلی یه تلمه(ترمه)که لو(رو)میز توالت بود و من همش میتشیدمش(میکشیدمش) و مامان لیلی از دست من جمعش کلده(کرده)بود لو آولد(آورد)و کشید لو(رو) میز وسط.

خوشال(خوشحال) شدم دلم تنگ شده بود بلاش.لفتم و بلش(برش) داشتم و کشون کشون بلدمش تو اتاک(اتاق)انداختمش.

مامان لیلی هم دوباله(دوباره)آولدش(آوردش) و پهنش کلد.من بازم جمعش کلدم و ... .خلاصه مامان لیلی n بال پهن و من ۱+n بال جمعش کلدم.خوشم میاد مامان لیلی هم مثل خودمه .به من لفته. پشتکالش(پشتکارش)خوبه

شب خاله میتلا و عمو وحید و نینیشون که اسمش أمده(مامان ليلي:اسمش محمد است ولي فلفل صداش ميزد أمد) اومدن خونمون.أمد با خودش پازل آولده(آورده) بود كه من بلشون(برشون) ميداشتم و با دو ميلفتم(میرفتم) تو اتاكم و مینداختم تو استخلم(استخرم) و وقتي اوون ميساختشون من ميليختمشون به هم و أمد(احمد)خيلي از دستم نالاحت ميشد.يه بال هم كاتي(قاطی)کلدم و جای نازی موهاشو تشیدم(كشيدم) که قهل(قهر) کلد.ولی بعد آشتی کلدیم.بعد لفتیم تو اتاکم و کلی بازی کلدیم.ولي من بازم ميلفتم سلاغه(سراغ) پازلهاش که أمد باز نالاحت شد و به خاله ميتلا گفت كه پازلاشو قايم بوتونه بلاش(براش).

یونا خان و آقا محمد شیطون

يونا فلفلي و محمد عسلي

خاله ميتلا هم خيلي زياد مهلبون بود.همش نازم ميكلد و بوسم ميكلد.منم بوسش ميكلدم و بلاي عمو وحيد هم لقصه(ر ق ص) سل(سر)ميكلدم كه خوشش بياد.مدلمه.

شب تا صبح نتونستم لالا بوتونم.دلم دلد(درد) ميكلد و همش گليه(گریه) كلدم.

جمعه صبح تا ۳۰/۱۱خوابيدم ولي... .متتسفانه(متاسفانه)نتونستم تو جشن بادكنكها كه ۸ صبح بود شلكت(شركت)بوتونم و قلال(قرار) با نيكان جون و خاله آلام(آرام) لو(از) از دست دادم..نيكان جون, خاله آلام مهلبوون ببخشید ما بازم منتظلتون هستیم.

جمعه بعد از ظهل(ظهر) هم كه لفتيم پالك.

شب هم نميذاشتم لالا بوتونن و دايي علي لو بيدال ميكلدم كه با هم بازي بوتونيم.

دایی علی جونم هم که املوز(امروز) صبح لفت(رفت).کاش بیشتل(بیشتر)میموند پیشمون.آخه ملخصی(مرخصی)نداشت.دایی عزیزم دست شما دلد(درد) نبوتونه هم به خاطله(خاطر) سوگاتیهای کشنگی که بلای من و مامان لیلی و بابا سعید آولدید(آوردید) و هم اینکه این همه لاه(راه)برای دیدن ما اومدید.

لاستی از با(مامان لیلی:یونا به بالکن میگه با)خیلی خوشم میاد.همش به دایی علی میدوفتم با اشاله که بلیم با.

مامان لیلی:کلمات جدید در فرهنگ لغت یونا:

په په:پمپرز و ...

أننه : انگور (مصنوعي و طبيعي)

آيي أيي :دايي علي

أمد : محمد

با : بالكن



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ :: ۳:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

ديروز طبق معمول با نظارت و مشاركت فلفل كارها رو انجام دادم.(فلفل بغلم و با يه دست كارها رو انجام ميدادم البته دو دست, يه دست من و يه دست فلفل):

شستن ميوه با يه دست.

ريختن پودر و نرم كننده توي ماشين با يه دست و فلفل هم سر پودر رو ميگرفت.وروجك ديگه روال كار دستش اومده وقتي پودر ميريزم ميگه گوم گوم و اشاره به كابينت يعني نرم كننده هم بريزيم.

تمام خونه رو هم با هم جارو برقي زديم.يه كم من يه كم فلفل.چه كنم اگه تو كارها مداخله نكنه نميذاره به هيچ كاريم برسم.

 فلفل بلاخره موفق شد چسبايي رو كه به كشو زدم كه بازشون نكنه بكنه و به كشو دسترسي پيدا كنه. بعد رفت سر كابينت خواستم جلوشو بگيرم كه شروع كرد به جيغ. پيش خودم گفتم ولش كن تو اين كابينته چيز خطرناكي نيست بذارم بازي كنه و سرگرم بشه .هم چشمام روشه و هم به كارام برسم.يه مقدار لوازم كه استفاده نميكنم تو يه سبد تو كابينت بود كه فلفل آوردش بيرون و باهاش بازي ميكرد.

دالم نگاه موتونم ببينم اينا چي هستن

چند لحظه بیشتر نگذشت كه ديدم اومد سراغ گاز.رفتم سراغش ديدم بله ه ه ه.دو تا يدكي از پيچ هاي گاز تو وسايل بوده و فلفل آورده داره ميذاره كنار پيچها.

جاشون اينجاست. نميدونم چلا گذاشتنش تو وسايل اضافه؟!

خداييش موندم. هم اينكه من اصلا يادم نبود كه اين پيچ ها رو داريم هم اينكه برام جالب بود كه فلفل به پیچ های گاز از قبل دقت كرده بوده كه الان كه تو وسايل, يدكي يا رو ديده متوجه شده كه اينا شبيه هم هستن و آورده نصبشون كنه.

بعدشم چند تا لیوان تو وسایل بود که با یک به یکشون اومد سر آبسرد کن و آب خوردن توی همه لیوانها رو امتحان کرد.راستي فلفل ديگه خودش ميتونه آب بوخوره.

آببه بوخولم ببينم تو اين ليوانه چه مزه اي ميده.

اینم سرگرم شدن فلفل.فکر میکنید من تونستم کاری انجام بدم؟؟؟

 قربونش برم هر كاري دوست داره دوباره انجام بديم ميگه گوم گوم.قايم موشك رو  هنوزم هم به شيوه قبل خيلي دوست داره.البته هميشه يا من يا بابا سعيد با يونا قايم ميشيم و یکی دیگمون چشم میذاره.وقتي اوون که چشم میذاره ميگيه قايم شدي؟بيام؟فلفل ميگه نه نه . (البته چه قايم شدني)جالبه كه  فلفل يعني قايم شده سرش مثل موش از مخفي گاه مياره بيرون و اگه الكي بگيم يعني نديديمش و باز بگيم يونا كوش؟يونا كوش؟بلند ميشه و مياد جلومون ميايسته که ببینیمش.بعد میگیم اه یونا اینجاست که.بعد تازه بدو بدو و با خنده میره تو مخفیگاه تو بغل اون که قایم شده و مخفی گاه رو بر ملا میکنه.و زود میگه گوم گوم یعنی دوباره بازی کنیم.

ليمو ريختنش رو غذا ديدنيه ليمو رو ميگيره و و رو همه جاي غذاش ميريزه.البته نميتونه فشارش بده فقط مثلا ميريزه.بعد هم مثل موش ميخنده.و فكر ميكنه ريخته.

به حمام میگه عممام.

فلفل ديگه ميتونه خودش سوار دوچرخه اش بشه.

اينم نيني گي ياي فلفل:

ششم آبان ماه ۱۳۸۵

نفسم

هشتم آبان ماه ۱۳۸۵

عمرم

عروسكم

پيشي كوشولوي مامان

پ.ن(۹/۸/۸۶):فلفل دوست داره عکسای کتاب رو نگاه کنه.نشون بده و من دربارشون به زبون خودم براش تعریف کنم نه از رو کتاب بخونم.کتاب (من بلدم دست بزنم) رو  با هم نگاه میکردیم و فلفل هر کاری که نینی های تو کتاب انجام میدن  انجام میده.یه نی نی موهاشو شونه میزنه فلفل شونه به دست میاد.یه نی نی اشاره کرده فلفل هم اشاره میکنه.مثل نی نی بعدی مسواک میزنه.هاپو رو نشون میده و میگه هاپپه.و جالبه که کتاب رو میگیره و یکی یکی نی نی یای تو کتاب رو میبوسه.ای قربون پسر مهربونم برم من.

وقتی ... میکنه خبر میده و میگه په  په.

دیشب موقع غذا درست کردن برای اینکه مشارکتش مزاحم کارم نشه چند جور حبوبات خام ریختم تو چند تا کاسه که فلفل بازی کنه وبعد از رویت لپ پر فلفل از حبوبات خام مجبور شدم ازش بگیرم و فلفل با خودم آشپزی کنه نه تنهایی.

و اینکه دایی علی تنها دایی فلفل دلش برای فلفلی تنگ شده و  داره میاد پیشمون.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦ :: ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم و تشکل(تشکر) موتونم از مامانی مهلبون(مهربون) و با سلیکه(سلیقه) فاطمه زهلا جون که این عسکامو اینکدل(اینقدر) کشنگ بلام دلست(درست) کلدن.دستشون دلد(درد) نبوتونه.انشالله بتونیم جبلان(جبران) بوتونیم.



موضوع مطلب :
یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦ :: ٥:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفل رو پنج شنبه طبق معمول برديم پارك.البته براي اولين بار برديمش پارك لاله.با اينكه بزرگتر از پارك زيتونه ولي فلفل انگار به پارك زيتون عادت كرده زياد خوشش نيومد.جمعه هم كه كلي بهم كمك كرد.به تعداد nبار هم رفت سر سطل زباله رو باز كرد.هر بار كه پمپرزشو عوض ميكنم جمعش ميكنم و با چسب خودش دورشو ميپيچم كه گلوله و جمع بشه و كثيف هم نباشه.فلفل خان در كمال حوصله و خونسردي پمپرز رو ازم ميگيره ميره تو آشپزخونه در سطل زباله رو باز ميكنه  ميندازه تو سطل بعد در سطل رو ميبنده و مياد بيرون.

دالم پمپلزمو ميندازم تو سطل.مدلمه

كلا فلفل به كارهاي خونه خيلي علاقه منده.روتختي يا رو هميشه با هم عوض ميكنيم ديروز پتو رو از تختمون بر داشتم  و گفتم فلفل بريم پتو نو بياريم و يه دونه نو گذاشتم كلي خوشش اومد و تا امروز ميره نگاهش ميكنه و ميگه پتكو(پتو)... .وقتی ملافه رو روی تخت پهن میکنم و با دست صافش میکنم اونم مثل من صاف میکنه.
موقع غذا پختن ميگه مم مم وبا ملاقه و كفگير مياد سراغم و اينقدر ميپيچه به پام كه مجبور ميشم بغلش كنم و يه دستي آشپزي كنم.ديگه تو يه دستي آشپزي كردن حرفه اي شدم.(قابل توجه بخش آشپزی صدا و سيما )
ديگه خودش عروسكشو فشار ميده و صداشو در مياره و حرفاشو تكرار ميكنه.

گليه نبوتون....

مثل علوسكم صحبت موتونم


   بابا سعيد بيچاره همچنان با  جنگ روزانه با فلفل بعداز اومدن از سر كار خستگي رو از تن به در ميكنه.و با دست و صورت زخمي و گاز گرفته ناشي از جنگ با فلفل راهي كار ميشه.

انار دونه میکردم کلی ريخت و پاش كرد بعد بلند شد و رفت. تعجب كردم.ديدم يه پرچم كوچولو از سر انار دستشه و برد و انداخت تو سطل زباله.

نون ها رو تو كيسه فريزر ميكردم كه بذارم تو فريزر( نون  فریزری از مزاياي زندگي كارمندي)كيسه ها تمام شد و فقط مونده بود نايلون دورش.فلفل ازم گرفتش. فكر كردم ميخواذ باهاش بازي كنه.ولي... .بله فلفل خان بلند شد و بردش انداختش تو سطل زباله.

بابا سعید میخواست بره بیرون و منتظر فلفل بود.در سطل زباله دست فلفل بود و فلفل با وجود علاقه بسیارزیاد به دده   حاضر نشد در سطل رو بندازه زمین و با بابا سعید بره .با حوصله در سطل رو گذاشت روش بعد ازآشپزخونه اومدبیرون و رفت پیش بابا سعید.

هنوزم هست. تا n خیلی مونده ولی خلاصه میکنم.

تمام ملاقه ها قاشق ها و ... رو از کشو کابینت میاره بیرون و میبره تو هال و اتاقها.به همین خاطر در کشوها رو چسب زدم و اینجا فلفل رو میبیند در حال بررسی چسبها و یافتن راه حل برای باز کردن کشو.

آخه اين چه كاليه؟چلا چبسشون زدين؟

سعي موتونم بازش بوتونم.

کوسن روی مبل هر لحظه جای جدیدی دیده میشه.اتاق خودمان ,اتاق فلفل و ... حمام

قربونش برم وقتی کاری میکنه که تشویقش میکنیم غرور و بزرگی از تو چشمای قشنگش و لبخند روی لبش به طور واضح دیده میشه.

وقتی مسواک میزنم مسواکشو میاره و با من مسواک میزنه.قربونش برم مثل موش مسواک رو تکون تکون میده.

وقتی موهامو شونه میزنم شونه به دست میاد و موهاشو شونه میزنه.

کرم که میزنم مثل خودم انگشتشو به کرم میزنه و من هر جا رو بزنم اونم همونجا رو کرم میزنه.

وقتی چیز بدی میذاره تو دهانش و میدونه که خوب نیست با خنده و دهان باز میاد زبونشو نشون میده که ما اوون چیزو ببینیم و بگیم أه.مثلا هسته ليمو شيرين.دكمه يا چيزي كه رو زمين پيدا ميكنه.(با وجود فلفل نيم دقيقه بعد از جارو كشيدن باز هم روي زمين چيز يافت ميشود)

و روزي n بار ميبره مارو سر جارو برقي كه جارو بكشيم و خودش n+1 بار  جارو برقی به دست میاد تو هال.

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦ :: ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفل قربونش برم روز به روز فلفلتر میشه.اینقدر فشارش میدم که خسته اش میکنم.شما بگید چیکار کنم من؟آخه نفسه.میگم فلفل مم مم میخوای مامانی؟ یه سری تکون میده و میگه عا عا.بعد که براش غذا و ماست و آب میارم هر کدوم که میخواد رو میگه.میگه مم مم.غذا میدمش بعد قاشق بعدی اگه باز غذا بدم و دلش ماست بخواد دهانشو میبنده و اشاره به ماست میکنه میگه دده( به ماست و شیر و بستنی  میگه دده).یا اگه آب بخواد اشارش میکنه میگه آببه.بعد که خورد و دوباره غذا دلش خواست اشاره به غذا میکنه و میگه مم مم.قربونت بره مادر . . .  .

میگم یونا ببعی چی میگه؟

یونا:بع بع (سرش هم مثل فلفل تکون تکون میده)

هاپو چی میگه؟

یونا: هو هو

پیشی چی میگه؟

یونا:مو مو

یونا یه عروسک داره که فکر کنم بیشتر نی نی یا داشته باشن.هر بار که فشارش  بدی میگه :دده, مامما ,گریه میکنه و میخنده.

فلفل و عروسک:

عروسک:ددده

فلفل:ددده(با صدای کلفت )

عروسک:مامما

فلفل:بابایی گوم(گوم پسوند مخصوص فلفله)(بیچاره مامانی.فلفل بلده بگه مامانی ولی ترجیح میده بگه بابایی.)

عروسک:اووه اووه(گریه)

فلفل:اووه اووه(لبخند شیطنت بر لب)

من:آخه اصلا بهش یاد نداده بودم و هنر نمایی خودش بود.

ميگم: يونا بخواب عزيزم.ميگه:نه نه نه
وقتي از پيش پرستار ميارمش كلي باهاش صحبت ميكنم و ازش ميپرسم چه خبر؟ چيكار كردي ؟مم مم خوردي؟كيا بودن؟فرناز هم بود؟اونم به زبون خودش كلي توضيح ميده و صحبت ميكنه.جالبه چند روز پيش فرناز دمپايي يونا رو پوشيده بود و امروز كه ازش پرسيدم فرناز چيكار ميكرد ؟گفت: پو پو قربونش برم منظورش اين بود كه فرناز پوشو پوشيده.(پو يعني كفش و دمپايي)
امروز كلي بسكوييت ريز كرده بود و ريخته بود رو فرش(طبق معمول)گفتم پسرم كي اينكارو كرده؟ببين چه كار بديه.خونمون كثيف شده.با اشاره رفت تو اتاق و به منم میگفت اوم اوم كه برم پشت سرش و مستقيم رفت طرف جارو برقي و نشونم داد و بازم اووم اووم و اشاره كه بسكوييتها رو جارو كنم.قربونش برم حالیشه که باید جارو کرد ولی نمیدونم چرا بازم میریزه.
يه آدامس خوريه از موزي گرفته تا اربيت .آخه تا حالا فلفل آدامس خور ديديد؟وقتی میخواد ببریمش بیرون میگه ددده و لباس من یا بابا سعید رو میده دستمون یا میره سر کمد لباسی خودش و لباس بیرونیاشو نشون میده و میره سر جا کفشی و میگه پو پو  ددده  ددده

ديروز موقع بازي توپهاي استخرشو آوردم بيرون و با هم پرتشون ميكرديم تو استخر.كلي ذوق ميكرد و خوشش اومد.ولي متاسفانه امروز بازي رو به روش معكوس انجام ميداديعني توپها رو از استخر پرت ميكرد بيرون  و من بايد جمعشون ميكردم.

امروز که رفتم دنبالش علی کوچولو همکلاسیش گریه میکرد.فلفل لبخند بر لب ادای گریشو در میاورد.پسرم حس مرد شدن و بزرگی بهش دست داده بود.

نازیم میکنه و میگه نااااییییی.دهان کوچولوشو باز میکنه و میذاره رو صورتم و میبوستم.قربون دل مهربونت برم من.دیگه از خدا به جز سلامتی هیچ نمیخوام.یونا بزرگترین نعمت خدا به من است.خدای بزرگ شکرت.

اينم فلفل گلم است در ۳ آبان ۱۳۸۵

فلفل دو ماه و هفت روزه



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed