یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦ :: ٤:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام .فلفل کوچولو دیگه قدش به کابینت میرسه و هر چیزی روی اون باشه میگیره .پیاز ریز کرده بودم تو ظرف روی کابینت . ظرفو کشید و همه پیازها ریختن کف آشپزخونه.دیگه وسایل رو با فاصله از لبه میذارم و تو فکرم که وسایل تزیینی رو از روی کابینت جمع کنم.آخه میترسم بندازه روی خودش قربونش برم.

خاله آنی که اینجا بود فلفل از رو تخت بلند شد و گفت أه ه ه (یا علی)و رفت از تخت پایین.گفتم: کجا فلفلی ؟گفت:آننه. گفتم خاله آنی اینجا لالا کرده ببین.نگاه کرد آنی رو دید بعد یادش اومد که بابا سعید تو اتاق نیست برای فرار از خواب مثل موش سرک کشید تو هال ( بابا سعید تو هال بود) و گفت:تهید (سعید)داللی... .

 بهش میگم یونا دستمال یا چیز دیگه روبده مامانی. بهم میده و کلی کیف میکنه.
دیروز رضا و رزا و مامان گلشون از راه اداره اومدن خونمون و فلفل کلی سرگرم شد. دست خاله سهیلا جون درد نکنه.

این عکس پارساله در چنین روزی.باورم نمیشه فلفل کوچولو پارسال تو بغل بچه ها و امسال پا به پاشون بدو بدو و بازی میکنه.آقا کوچولوی مامان دوستت دارم خیلی زیاد.الان اگه صدام رو میشنید سریع دستاشو نانای میکرد و میگفت نانای.آخه فلفل این آهنگ کامران و هومن رو خیلی دوست داره.قربونش برم صبحها که میبرمش پیش پرستار مثل پنبه نرم تو بغلم خوابه.به پاکی و معصومیت فرشته ها.ظهر که میرم دنبالش شیطون و خوردنی.با لبخند میام جلوم و شروع میکنه به بلبل زبونی.نانای...دده...ده ده (در)و هر چی میبینه میگه.بعدم از راننده نانای میخواد.قربونش برم گرفتاره تا برسیم خونه و بعد هم دوچرخه پارکینگ و... و... و... .

خدای مهربون شکرت.به خاطر این بهانه زیبای زندگی شکرت.نمیدونم به چه زبونی از خدا تشکر کنم.یونا معنی واقعی زندگی است برای من. خنده هاش. کارهاش.أ هه گفتنش وقتی ازم چیزی میخواد.و... و... و... .

یونا و رضا و رزا ۳۰ مهر ۱۳۸۵

یونا ,رضا و رزا

فردا تولد مامان گلم است.

مامانی مهربون و فداکارم تولدت مبارک.انشالله همیشه سلامت و تندرست باشی.

مامان گلم دوستت دارم و از راه دور دستاتو میبوسم.



موضوع مطلب :
شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦ :: ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

قربون پسر گلم برم که ۱۴ ماهه شده.پسرکم ۱۴ ماهگیت مبارک.

عزيز دلم 14 ماهگيت مبارك

خیلی رفتاراش عوض شده.متوجه صحبتامون میشه و با سر و کلماتی که بلده جواب میده.وقتی ازش یه چیزی میپرسم مثلا میگم فلفلم غذا میخوری؟سرشو به علامت مثبت تکون میده و میگه عا.یا بهش میگم پسر خوبی باشی بعد از ظهر میریم پارک.باشه؟سرشو به طرف شونه اش خم میکنه و میخنده.وقتی به چیز خطرناکی دست میزنه و میخوام از دستش بگیرم میگه نه نه نه ... .

قربون نيم رخت برم من

شبها تو میدان ۵ نخل چراغ و فواره های آب روشن هستن ولي روزها خاموش میکنن و آب رو هم میبندن.فرقی نمیکنه که چه موقع باشه میدان پنج نخل رو میشناسه و از کنارش که رد میشیم میگه آببه و بهش اشاره میکنه.جالبه دیشب روی پاهام خوابیده بود ولی از اونجا که رد شدیم گفت آببه.نمیدونم از کجا متوجه شد؟حدس میزنم تابلوهای اونجا رو هم میشناسه.

یه تابلو تبلیغ مایع پینار سر پاساژ  مرو هست که عکس یه گربه روشه. تا ماشینو پارک میکنیم دنبالش میگرده و میگه میو.

موش موشي نازم

ديروز خاله آني رفت كه جاش خيلي خاليه.يونا تمام خونه رو ميگرده دنبالشو ميگه آننه آننه.فلفل به خاله آني  ميگه آننه.البته اگه بگيم بگو آني ميگه آني ولي وقتي خودش ميخواد صداش كنه ميگه آننه.

خاله آني براش يه ببعي خوشگل آورد كه يونا خيلي دوستش داره.از كنار ببعييه كه رد ميشه سرشو تكون تكون ميده و ميگه بع.. ع... ع...بع.. ع... ع...

يونا و ببعي

يونا و سوغاتي خاله آني

پنج شنبه رفتيم پارك زيتون و ديشب هم با رضا و رزا و مامان و باباي گلشون رفتيم پارك ساحلي كيان پارس كه به فلفل خيلي خوش گذشت.

پارك زيتون

ديشب داشتم لباس از تو ماشين مياوردم بيرون فلفل هم وارد ماجرا شد و لباسها رو يكي يكي مياورد بيرون و ميگذاشت تو سبد.وقتي تمام شد گفتم آفرين پسرم دستت درد نكنه كه به مامان كمك كردي.يه سر قشنگي تكون داد و خنده اي كرد كه دلم رفت.ولي تشويق ها هميشه دردسر سازن چون فلفل لباسارو بر ميگردوند تو ماشين كه بيرونشون بياره و من تشويقش كنم... .

در ادامه پست قبل طبق پیشنهاد خاله پرستو جان یه سطل زباله بدلی گذاشتم.فلفل درش رو برداشت توشو نگاه کرد بعد بلندش کرد و از سر راهش بردش کنار و رفت سر سطل زباله واقعی.گفتم شاید توش خالی بوده خوشش نیومده.یه مقدار دستمال تمیزو مچاله کردم و گذاشتم توش.این بار فلفل باز درو برداشت توشو نگاه کرد.دستمالها رو آورد بیرون و انداخت روی زمین بعد بلندش کرد و گذاشتش کنار و باز رفت سر سطل اصلی.

اينم فلفل كه سطل زباله واقعي رو آورده تو هال(زباله ها رو برديم بيرون و قبل از گذاشتن كيسه جديد):

فلفل و سطل زباله

و باز در ادامه ۲ پست قبل و پستهای قبلی:عکس فلفل و دوچرخه خودش و فلفل و دوچرخه پارکینگ که فلفل خیلی زیاد دوستش داره رو گذاشتم.به نظر شما چرا فلفل دوچرخه پارکینگ رو بیشتر دوست داره؟راستی بچه ها با این توپه هم که تو عکس افتاده فوتبال بازی میکنن و فلفل این توپ رو به توپهای تمیز و قشنگ خودش ترجیح میده و دوستش داره.

فلفل و دوچرخه خودش:

يونا و دوچرخه خودش

فلفلي نفس مامان

فلفل و دوچرخه پاركينگ:

پسركم نميدونم درباره اين دوچرخه چه توضيحي بدم.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦ :: ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

خاله آنی امروز میاد و تا جمعه پیشمون میمونه.

فلفل دیشب ۲ به زور خوابید.یعنی به زور خوابوندیمش.ساعت ۱۲.۳۰ یه صدایی از بیرون اومد  میگه: عشیا(عرشیا).گفتم قربونت برم من . نصفه شبی چه عشیایی چه چیزی.ما فردا باید ۶ صبح بیدار شیم.آخه ۷.۳۰  صبح باید سر کار باشیم... .

خلاصه تا دیر وقت گرفتار حمل و نقل وسایل بود.بابا سعید سطل زباله رو از بالکن به آشپزخونه برگردوند چون میگفت لازم میشه.فلفل هم n بار درشو باز کرد و رفت سراغش.آخر سر هم بابا سعید زباله رو برده بود بیرون و سطل خالی رو گذاشته بود که توش کیسه زباله بذاره.دیدم فلفل سطل به دست اومد تو هال.خاله پرستو جون این نظر رو داده گذاشتم ببینید به درد مامانهایی میخوره که نینی یاشون سطل زباله دوست هستن:

در مورد سطل آشغال: یه سطل و پلاستیک مشابه (حالا اگه نبود فقط یه پلاستیک سفید) بذارین در مراحل بعدی به دردتون میخوره مثلا برای گرفتن شیشه ...یکی از دوستامون تو 2 سالگی بچه اش این کارو میکرد : به بچه گفته بودن شیشه بده نباید دیگه بخوری باید بندازیش سطل آشغال ... بچه هر دفعه (با اکراه) شیرشو تو شیشه میخورد شیشه رو مینداخت سطل آشغال بدلی ... خونه ماهم اومده بود میخواست بندازه درنتیجه ما هم یه سطل آشعال بدلی داشتیم.

خاله پرستو جون ممنونم.حتما امتحان میکنم و نتیجه رو میگم.



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦ :: ٩:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز که از اداره اومدم قرار بود صبح بابا سعید دوچرخه کذایی پارکینگ رو قایم کنه که باز ما گرفتار نشیم ولی متاسفانه باز بچه ها آورده بودنش بیرون و من و فلفل که رسیدیم خونه فلفل یه دور زد و سریع پیداش کرد.اصلا به ذوق این دوچرخه وارد پارکینگ میشه.ما باز نزدیک نیم ساعتی پایین بودیم و فلفل خان هان نان بازی کرد.منم خسته با کیف خودم و ساک فلفل و سر درد و ...  نظاره گرش بودم.بعد که با سختی بردمش بالا دختر کوچولوی  همسایه روبه رویی و مامانش  رو دید و اشاره و اووم اووم.گفتم پسرم بریم خونه مامانی خستس.آخه میدونستم که اونجا هم نمیمونه.یه بار رفت و با گریه برگشت خونه.متوجه شدم تو خونه اونا یه چیزی میخواد.خانم همسایه بغلش کرد و بردش تو خونه و فلفل مستقیم با اشاره بردش بالای هود رو نشونش داد.بله فلفل کوچولو از اوون دفعه که رفته بود اونجا یادش بوده که اونا جایزه های تو شانسی یاشونو اونجا میذارن (بهش داده بودن بازی کرده)و جایزه شانسی میخواسته.یه دونشو دادنش و فلفل اومد سراغ من.منم ازش گرفتم آخه عادت میکنه از خونه بقیه چیز برداره.خلاصه موفق شدم در خونه خودمون رو وا کردم و رفتیم تو.یادم اومد که چند روز پیش براش یه شانسی گرفته بودم ولی بازش نکرده بودم کلی تو کیفام گشتم ولی پیداش نکردم فکر کنم از خستگی بود.گفتم حتما تو خیابون از دستش افتاده.دلم نیومد باز با دقت گشتم و تو جیب کیفم پیداش کردم و دادم بهش و خلاصه با هم بازش کردیم که توش یه لاک پشت کوچولوی کوکی بود.خیلی خوشحال شدم که یه سوژه جدید برای ۲ دقیقه فلفل پیدا کردم.از قبل کلی شانسی داشت ولی قربونش برم زود دلشو میزنه و خرابشون میکنه.تو این ۲ دقیقه سریع رفتم لباسامو عوض کنم که دیدم بلند شد و مستقیم رفت تو آشپزخونه سر سطل زباله و در سطل رو باز کرد نایلون دور لاک پشته رو انداخت توش و در رو بست.کلی قربون صدش رفتم و تشویق که آفرین پسرم که زباله رو میشناسی و میندازی دور... .البته چه اشتباهی کردم چون سوژه جدید فلفل سطل زباله شد و تا آخر شب هر چی دستش میرسید می ریخت اوون تو.بسته عدس سبز و قاشق و ... .البته مجبور شدم جای سطلو عوض کنم و ببرم تو بالکن.خلاصه غذا گرم کردم که بخورم شروع کرد به به گفتن و نق زدن و گریه خواب(خواب ده دقیقه ای معروف یونا). به به دادمش و خوابوندمش و بعد  غذامو سرد  خوردم چون دیگه حوصله گرم کردنش نداشتم.

عاشق پمپرز کثیفشه.تا عوضش میکنم زود برش میداره و دوست داره با چسبش بازی کنه و بازش کنه.وقتی یه دونه تمیز میدمش میندازه و اصلا نگاهشم نمیکنه.علتش چیهنمیدونم... .

بعد از ظهر با خودم گفتم شاید فلفل چون اوون دوچرخه کذایی پایینه خوشش میاد.لباس تنش کردم و با دوچرخه خودش بردمش پایین.تو کوچه و پارکینگ دورش دادم ولی اصلا لذت نمیبرد و انگار حواسش جای دیگه بود.بعد میخواست از دوچرخه اش بیاد پایین.آوردمش پایین با سرعت شروع کرد دور حیاط چرخیدن و دوچرخه کذایی رو پیدا کرد و خنده و ذوق شروع به هل دادنش کرد.بعد هم پسر یکی از همسایه ها اومد و یونا سوار بر دوچرخه کذایی و اوون دور حیاط میچرخوندش.منم کنار دوچرخه یونا ایستاده بودم و نگاشون میکردم

شب هم مثل شبای قبل تا ۱ بیدار بود و به زور خوابوندمش و خودم هم بیهوش شدم.تا بعد... .

فلفل كوشولو:۲۴/۰۷/۸۵



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

کم کم دارم نگران میشم.نمیدونم در برابر فلفل چه رفتاری داشته باشم.آخه خیلی شیطون و کار خراب کن شده.اگه اینجوری ادامه بده ... .کوچولو هم هست.نمیشه دعواش کرد.اینقدر هم عزیز کار خرابی میکنه که آدم دلش نمیاد چیزی بگه بهش.

دارم ماست میخورم که سیب زمینی خام از آشپز خونه آورده میندازه تو کاسه ماستی .

مامان که اینجا بود یه پارچه طرح ترمه که از اصفهان گرفته بودم رو میز توالتم انداخته بود.لبه های ترمه آویزون بود.فلفل خان گرفت کشیدش که تمام وسایل با سر و صدا ریخت پایین.مامان در مرحله بعد پارچه رو بدون لبه پهن کرد و باز فلفل کشیدش و وسایل ریخت پایین.مرحله سوم مامان وسایل رو میز توالت رو جمع کرد و فقط ترمه رو گذاشت و من باز ترمه رو کف اتاق دیدم.

صبح که میخوام برم اداره باید بگردم ببینم فلفل هر چیزیم رو کجا برده انداخته.کرمم تو اتاق فلفل پیدا میکنم و دستمال زیر تخت فلفل و ... .اگه در کمد باز باشه وسایل تو کمد رو همه میاره بیرون.اسباب بازی یاشو از اتاق میاره بیرون و میندازه تو هال و اصلا باهاشون بازی هم نمیکنه.ظرفها رو از کابینت بیرون میاره و ... .

یه بار  پشت دستش یه ذره کرم زدم که خودش بماله دستاش.مرتب همون کرم رو میاره میده دستم و میگه ده ده ده ده ... که درش رو وا کنم و براش بزنم.

یاد گرفته به بابا سعیدش میگه تهید(سعید).البته هنوزم با بابایی گفتن خودشو لوس میکنه.

اصلا نمیشه با یونا سر یه سفره غذا خورد.ظرف فلفل خالی میشه و با قاشق و دست همه چیز رو قاطی میکنه... .

باورتون نمیشه هر وقت با هم میریم تو بالکن این مراحل رو داریم: تی رو برمیداره میبره تو هال میذاره بعد میاد تو بالکن چند تا گیره لباسی بر میداره میبره کناره تی میذاره و بعد با تی میاد تو بالکن و تی رو تو بالکن میذاره و دوباره میبره تو هال و ... .اگه دمپایی باشه اونم همینجوری میبره تو هال و میاره تو بالکن و اگه اجازه بهش بدیم n بار اینارو جابه جا میکنه.همش دوست داره وسایل رو جابه جا کنه.بچه ام تو کار حمل و نقله.

عاشق دمپایی فروشی تو زیتونه(زیتون اسم خیابونمونه).روبروش میایسته و دمپایی ها رو نگاه میکنه و اشارشون میکنه.پو... پو... .دیگه از آقای دمپایی فروشه خجالت میکشیم چون اینقدر ایستادیم روبه رو دمپایی ها که من و سعید و یونا رو میشناسه.

وقتی میخواد چیزی براش وا کنیم پشت سر هم میگه: ده ده ده ده... .

میخواد براش کاری انجام بدیم میگه اوم اوم و راه میوفته.پشت سرش هم نگاه میکنه ببینه داریم میریم پشت سرش یا نه.

وقتی از یه آهنگی خوشش میاد ایتقدر قشنگ میخونه باهاش.جالبه اگه آهنگ تنها باشه و خواننده نخونه دوست نداره.اینقدر بهمون میگه میگه نانای نانای...  و نی نای نای میکنه با دستش که خواننده شروع کنه به خوندن.اونوقت اگه از شعرو آهنگ خوشش بیاد میخونه و میرقصه.اگه نه که باز یه ریز میگه نانای نانای و با دستش نی نای میکنه که آهنگو عوض کنیم.

خاله نیلانش با موبایل براش آهنگ میگذاشت.موبایلو میده دستمون و میگه نانای.فلفل همش تو موسیقی و از این حرفاست.جالبه که آهنگی که خاله نیلان براش میگذاشته رو میخواد و دوست داره و میشناسدش.جالب اینجا که دیروز گوشیم زنگ خورد و با تعجب دیدم فلفل زنگشو عوض کرده و آهنگ خاله نیلان شده زنگ گوشیم.شانس آوردم تو اداره نبودم.اینقدر که فلفل خان با گوشی من بازی میکنه.گوشی اسباب بازی داره ولی اصلا نگاهشم نمیکنه.

دوچرخه تو پارکینگ دوباره پیداش شده.(تو پستهای قبلی نوشته بودم که یونا خیلی دوچرخه تو پارکینگ رو دوست داشت و مامان عاطی براش دوچرخه خرید).بله ه ه ه.فلفل بازم میره با اشتیاق دوچرخه تو پارکینگو جابه جا میکنه.دیروز که از اداره برگشتیم فکر کنم نیم ساعت پایین بودم که فلفل با دوچرخه بازی کنه.قربونش برم دوچرخه خودش خیلی قشنگتر و نوتر و جدیدتره ولی عشق این دوچرخه تو پارکینگ از سرش در نمیره.

به پارک میگه پا.

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦ :: ٩:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.چهال شنبه با هستی اینا لفتیم دده و پالک و ... .همش به هستی میگفتم عشه هی(عرشیا).فکل میکلدم همه نی نی یایی که با من بازی موتونن عشهی هستن.تو پالک بادی متتجه صندلی یا شدم و گفتم بهتله بلم اونا لو جابه جا بوتونم.انگالی از جابه جا کلدن اونا بیشتل از بازی تو پالک بادی لذت میبلدم.ولی مامان لیلی و بابا سعید از این کالم خوششون نیومد .

 

کمی سلما خولدم.پنج شنبه بلدنم دوتور.از اونجا که بلمیگشتیم پالک لو دیدم و اینکدر بهش اشاله کلدم و پافشالی و اینا که مجبول شدن ببلنم بازی.اونجا هم مثل همیشه بادتنک سه تایی گلفتم.از یکیاش خوشم نمیاد.هل سه تاشونو هم  همونجا تلکوندم.بعد با گلیه آولدنم خونه.آخه من دوست داشتم تا صبح تو پالک بمونم و بازی بوتونم.وقتی حوصلم سل میله لباس دده هی بابا سعید یا مامان لیلی لو میبلم میدم بهشون که بپوشن و میگم ددده.

بهشون کمک موتونم.هل چی میگن بیال بلاشون میبلم.

بلاخله یاد گلفتم شیل آبسلکن لو فشال بدم و ازش آب بلیزم.ولی نمیدونم چلا مامان لیلی و بابا سعید زیاد از این کالم خوششون نمیاد و میان سلمو به یه کاله دیگه گلم موتونن.

 

 

جمعه شب لفتیم شام بگیلیم تو لاه که بلمیگشتیم بازم پالک دیدم.آخه پالک نزدیک خونمونه.بازم اینکدل گوم گوم کلدم و اشاله و ... .که بلدنم پالک و بازم خیلی زیاد بهم خوش گذشت.بادتنک سه تایی هم خلیدم.بابا سعید به آقای بادتنکی گفت یه اشتلاک بهمون بده ما لوزی یه بادتنک سه تایی میبلیم بلامون نگه دال.خوشم اومد.دو تاشونو همونجا تلکوندم.یکیشو آولدم خونه.لاستی متتجه شدم من اشتباه میگفتم عشه هی(عرشیا).دلستش عشیاست از دیشب تا حالا دیگه نمیگم عشه هی میگم عشیا.فکل بوتونم دیگه بزگ شدم.

 

دیلوزم لو تخت مامانی اینا لالا کلده بودم.بیدال شدم دیدم کسی پیشم نیست.نه گلیه کلدم نه چیزی.آلوم بلند شدم لفتم تو هال دیدم کسی نیست.بعد لفتم تو اتاکه کامپیوتل دیدم مامان لیلی و بابا سعید اونجان.باولشون نشد که من اینکدر بی سرو صدا اومدم.اینکدر ذوق زده شدن و بوسیدنم.منم خودم لو لوس کلدم بلاشون .

این وبلاگ برای بعضی ها باز نمیشه فعلن این وبلاگ و وبلاگ جدید یونا رو با هم آپ میکنم تابعد... .http://younayeman.blogfa.com/ 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦ :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

مامان و بابای عزیزم امروز رفتن.همیشه همینجوریه اومدنشون خوبه ولی رفتنشون... .کاش میشد پیش هم بودیم.فاصله خیلی بده.حتی اگرچند کیلومتر باشه که ۶-۷ ساعت زمان ببره.مامان گلم خونمون رو کرد مثل دسته گل.دستش درد نکنه.قربونش برم.یعنی منم میتونم برای یونا چنین مادری باشم.فداکار, مهربون, دلسوز, با محبت و... و... و... هر چی خوبی تو دنیاست رو مامان من داره.الهی قربونش برم.

بابایی مهربونم مامانی عزیزم جاتون خیلی خیلی خالیه.

یونا هم امروز رفت پیش پرستار.این چند روز کلی بهش پیش مامان اینا خوش گذشت.فلفل کلی فلفلی کرد برای خودش.قربونش برم تو خیابون بودیم اشاره به یه طرف میکرد و اووم اووم که بریم اون طرف.نگاه کردم دیدم اسباب بازی یا چیز جالبی که یونا رو جذب کرده باشه نیست.گفتم پسرم چی میخوای؟

گفت:عشهی(عرشیا) گوم... .

نگاه کردم دیدم یه پسر کوچولو همسن عرشيا تو یه ماشينه  و سرشو آورده بیرون یونا رو نگاه میکنه و پسرم از دور فکر کرده عرشیاست و میخواد بره پیشش.

اینقدر قشنگ با عرشیا بازی میکنه.عرشیا قایم میشه دنبالش میگرده و صداش میکنه عشهی گوم عشهی گوم... .

پسرم همه صحبتها رو متوجه میشه.یونا اینو بده بابایی... .میره میده.آقا فلفلی شده برای خودش.

عاشق ددده رفتنه.هنوزم نسبت به بچه ها حسودی نداره و دوستشون داره.نفسه.روز به روز نفستر میشه.

کاری که میدونه خوب نيست و وقتی انجام میده ما اینجوری میشیم با خنده انجام میده و تکرارش میکنه و نگاه میکنه ببینه چیکار میکنیم.انگشتو ميزنه به چشمش.دستشوميگيرم و ميگم: نه نكنه... .

غش خنده ميشه و باز اينكارو تكرار ميكنه كه من دستاشو بگيرم و بگم نه نكنه... .فكر ميكنه بازيه.

وروجک تو خیابون گوشی میذاره کنار گوشش راه میره و میگه أدده... و صحبت ميكنه.مثل آدم بزرگها.

فلفل/فروشگاه رفاه/در حال جلو بردن چرخ و هان نان كردن/

فلفل كاري و زرنگ

فلفل/فروشگاه رفاه/در حال فلفلي/

نفسه اين پسر به خدا



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦ :: ٩:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز کودک رو به یونا نفسم و همه نی نی ها تبریک میگم واز خداوند مهربون سلامتی فلفل کوچولو و همه نی نی ها رو آرزو میکنم.

دیشب رفتیم فروشگاه رفاه و به فلفل خیلی زیاد خوش گذشت.کلی برای خودش تو غرفه ها گردش کرد و آخر سر هم  چرخ حمل مواد غذایی رو گرفته بود و میبرد جلو و هان نان نان نااان میکرد.

دیروز ظهر هم عشه هی(عرشیا) اومد با یونا بازی کنه.فلفلی خیلی خوشحال بود.دستاشو دور کمر عرشیا حلقه میکرد و بهش میخندید.پسرم میخواست محبت و دوست داشتنش رو به عرشیا نشون بده.بعد هم پشت کمرش رو میگرفت و باهاش بازی میکرد.

اینم عکسای آتلیه فلفل:(شهریور ۸۶)

عمرم

نفسم



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ :: ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیشب بابایی جونم اومد و امروز صبح خاله زیبا جون و هاله خانمی رفتن که جاشون خیلی خالیه دوست داشتم بیشتر پیشمون باشن ولی هاله باید میرفت دانشگاه.البته فلفل خان کلی خجالت زدمون کرد و و با انگشت فینگیلیش زد رژ لب خاله هاله رو خراب کرد.صورتش دیدنی بود تمام دندون و لثه و گوش و دست و ... رژ لبی بود.راستی جالبه یونا اصلا ازشون غریبی نمیکنه .بابا که اومد رفت بغلش و اولین کاری که کرد مثل همیشه عینکشو از رو چشمش برداشت.وروجک کارش خرابکاریه.

از تاریکی نمیترسه میره تو اتاق تاریک در رو میبنده بعد مثل وروجک میاد بیرون و میگه داللی... .

دیشب رفتیم نمایشگاه اصلا نمیومد بغل خودش راه میرفت.  به همه غرفه ها سر میزد و به فروشنده ها لبخند میزدو براشون دست تکون میداد و باهاشون به زبون خودش صحبت میکرد .اونا هم کلی تحویلش میگرفتن و کلی بهش میرسیدن بعد هم باهاشون بای بای میکرد.به فلفل پیشنهاد بازی تو تبلیغ مواد غذایی سی دل شد.پیشنهاد بدی نبود چون فلفل عاشق سسه.اشاره میکنه به سس(اووم اووم....)بعد کف دستشو میگیره.سس میریزیم کف دستش مثل موش میخوره باز اشاره میکنه و میگه اووم اووم... .



موضوع مطلب :
شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦ :: ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیشب مامان گلم و خاله زیبای مهربونم و دختر خاله عزیزم هاله جون اومدن و ما خیلی خوشحالیم.مخصوصا یونا که نرفته پیش پرستار و داره بهش تو خونه خوش میگذره.

پسر کوچولوی همسایه طبقه بالاییمون دو سه بار اومده با یونا بازی کردن.اسمش عرشیاست.فلفل تا توی پارکینگ میبیندش میگه عشه هی(در فرهنگ لغت فلفل یعنی عرشیا)

برای عسلکم تاب گرفتیم.بابا سعید موقع نصبش گفت تو یه ارتفاعی نصبش کنم که فلفل رد میشه سرش نخوره بهش.بعد امتحانی گذاشتش و به فلفل گفت بیا رد شو.قربونش برم به تاب که رسید خم شد و از زیرش رد شد که سرش نخوره بهش.میبینید بابا سعید فلفل رو دست کم گرفته.

یاد گرفته میزنه به سرش.میگم فلفل مامان خودتو نازی کن میخنده و نازی میکنه ولی باز تکرار میکنه و با دو دستش میزنه به سرش نمیدونم چیکارش کنم؟

اینم اولین مسواک فلفل( البته قبلا مسواک انگشتی داشته):



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦ :: ٢:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

مموشي اين آبسرد كن رو ول نميكنه.اينجا جعبه مداد رنگيشو زير شير گرفته.

دالم  با جعبه مداد لنگيام آببه ميخولم.

قربونش برم مثل بابا سعيدش نماز  ميخوند و سجده ميكرد.بعد كه بابا سعيد ميخواست سجاده رو جمع كنه مهرشو پيدا نميكرد آخه فلفل وسط نماز  مهر رو با خودش برده بود .بعد چند ساعت من مهر رو از تو لباسشويي پيدا كردم . 

دالليييي

ميبريمش بيرون سوپر ها رو تشخيص ميده و ميگه مم مم يا آببه.گودالها و آشغال رو كه تو خيابون ميبينه ميگه أه ه.

پالك زيتونم دالم تاتي موتونم

اينجا آكواريوم زيتونه.ديگه ياد گرفته بگه ماهي.به کلمات ی اضافه میکنه.بابایی.ببعی.البته گوم هنوز جای خود رو از دست نداده.آببه گوم.مم مم گوم.

ماهي ... .

اينم فلفل با دمپايي هاي مدل فرنازي(خاله فيشو جون ببخشيد دير شد)

دمپايي مدل فلنازي بلام خليدن.جيغ جيغ هم موتونه.

یه موش کوچولوی لوسی شده.تا دست یا پاش آروم میخوره به جایی.در حالی که لبخند رو لبشه ادای گریه در میاره و بوس بوس کنان میاد سراغ من و بابا سعید که دست یا پاش رو ببوسیم.به یه کدوممون هم راضی نیست هردو باید ناز آقا کوچولو رو بخریم و دست ببوسیم و زمین یا دیوار یا محلی که فلفل خورده بهش رو  أتته کنیم(بزنيم و بگيم أتته آتته)

و

امروز چهارمينببخشید پنجمین  دندون فلفل بيرون اومد.سومي از بالا.پسركم.دندون موشي جديدت مبارك.حالا دیگه فلفل ۵ تا دندون داره.

و

تولد, تولد, تولد رزاي گلم مبارك. انشالله همیشه سلامت باشي و در كنار مامان فداكار و باباي مهربونت و داداش رضاي باهوشت به بهترين ها برسي.

رزا عسلي و داداشي گلش رضا





موضوع مطلب :
دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦ :: ۳:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پیشی کوچولو مرتب در حال تجسس و کارخرابی و به هم ریختن وسایله.هر چقدر مرتب میکنم بیفایده است.به همه چیزهایی که نباید دست بزنه دست که میزنه هیچ جابه جاش هم میکنه.از وسایل میز توالت تا توی کابینت و کمد و ... .نیم وجب قد و بالا مرتب در حال راه رفتن و حمل وسایله بزرگتر از خودشه.

دیشب گرفتار غذا درست کردن بودم به یونا گفتم پسرم همینجا بازی کن مامانی کاراشو انجام بده که... .

اتیس و توپ و برس رفتن تو لباسشویی.

بادکنک رفت تو کابینت کنار ظرفها.

بعد اومد گفت : آپپه. اووم اووم و اشاره به آپپه.

آپپه همون عروسک هاپوست که تو خونه مامان اینا بود و یونا ازش خوشش میومد و مامان عاطی براش آوردش.

هاپپه رو دادمش اونم مستقیم بردش تو لباس شویی ولی جاش نشد.اتیس رو آورد بیرون هاپپه رو کرد تو لباسشویی بعد کلی سعی کرد که اتیس به اوون بزرگی رو بذاره زیر شیر آبسرد کن ولی موفق نشد و پرتش کرد یه گوشه.

بعد دمپاییش رو پوشوندمش و رفتیم تو بالکن لباس آویزون کنیم.مستقیم رفت سراغ تی که تو بالکن بود.براش توپ برده بودم که با توپ بازی کنه ولی اصلا توپ بیچاره رو تحویل نگرفت.خلاصه تی به دست از تو بالکن میرفت تو هال و اتاق و ... .

چند روز پیش رو تختش که خوابونده بودمش برای اینکه سرگرم شه و بذاره لباساشو عوض کنم.ببعی های چرخون بالای تختشو نشونش دادم و گفتم فلفل ببین این ببعیه همون که شعرش رو میخونم برات. ببعی میگه بع بع ... .

تا امروز که رو تخت خوابوندم که لباسشو عوض کنم اشاره کرد به ببعی یا و گفت:ببعی.نگاش کردم و گفتم قربونت برم من یادت مونده عزیزه مامان.خندید و سرشو مثل خودم که همیشه براش شعر میخونم تکون تکون داد و گفت:بع بع ... .

امروز که از اداره اومدم تو فرصت نیم ساعت میدونید چند تا حمل و نقل توسط یونا خان انجام شد:حمل پتو از اتاق به هال.چوب پرده از پشت مبل به وسط هال.ساک وسایلش از کنار در به وسط هال.کیف من از کنار در به وسط هال.تشتهای لباسی از دیشب جا مونده بود تو اتاقش به آشپزخونه.

 دیگه پارک زیتون رو میشناسه از کنارش که با ماشین رد میشیم اشاره میکنه و گوم گوم که ببریمش.

عکسای آتلیه تولد فلفلی : 

 

 



موضوع مطلب :
شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦ :: ۳:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسر گلم روز به روز بلاتر ميشه.چند شب پيش تو حياطمون قربوني داشتن ما يونا رو برديم بالا كه قربوني شدن گوسفنده رو نبينه ولي يونا كلي گوم گوم كرد كه ميخواست پیش ببعی بمونه.بعد كه رفتيم بالا هم همش بهانه ميگرفت كه بريم پايين.برديمش تو بالكن از اون بالا ببعیه رو میدید کلی  ذوق کرد ولی نگران بودیم که جلوش ببعی رو سر نبرن تو روحیه اش تاثیر بذاره.بچه ها هم از پايين صداش ميزدن يونا يونا .پسرم بيقرار تر ميشد.انشالله نذرشون قبول باشه.
پنج شنبه رفتيم عكساي تولدش رو از آتليه بياريم(در اولین فرصت میذارمشون).عكاسيه رو به روي پاركه و صدای آهنگ ميومد.يونا صدا رو شنيد و با گوم گوم و اشاره من رو از عكاسي كشوند بيرون.آخرش مجبور شدم به بابا سعيد بگه كه بياد تو پارك دنبالمون.بابا سعيد هم عكسارو گرفت و اومد پارك.يونا كلي بهش خوش گذشت و طبق معمول بادكنك خواست.من زياد از بادكنك خوشم نمياد.آخه يونا ميگيره فشارش ميده و من همش دلم ميريزه كه نكنه بتركه .به بابا سعيد گفتم لااقل از يه دونه ايش براش بگير نه سه تايي تا یه بار بترکه تمام بشه.بادكنك رو گرفتيم و داشتيم ميرفتيم كه ديديم يونا بادكنك رو نميخواد.بر گشتيم ببينيم كدوم بادبادك رو دوست داره. بله.پسر گلم سه تاييشو ميخواست.
روي فيل هاي كه سكه ميندازي تكون تكون ميخورن نشونديمش مگه ديگه بلند ميشد.خودشم علاوه بر تكون فيل تكون تكون ميخورد.
برديم ماهي ها رو تو آكواريوم پارك ببينه.بهش نشون داديم و گفتيم فلفل ببين ماهي.بعد كه از اونجا اومديم بيرون شروع كرد به گوم گوم.گفتيم چي ميخواي؟گفت:مه... مه... و يه كلمه به فرهنگ لغت يونا اضافه شد مه به معني ماهي.
داشتم با بابا سعيد صحبت ميكردم و گفتم بريز ته اش.يونا:ته ته
توي تلوزيون آقاهه داشت ميگفت بابا... .يونا :بابا
گل پسرم كلمه هاي كه بلده وقتي ميشنوه تكرار ميكنه.وقتي يونا بابا سعيد رو صدا ميزنه بابا.بابا سعيد کلی ذوق میکنه و بغلش ميكنه و فشارش ميده و ميبوستش.وروجك همش خودش رو لوس ميكنه و زير چشمي باباشو نگاه ميكنه و ميگه:بابا... و منتظر ميمونه كه باباش بياد و عكس العمل نشون بده.فلفل خوب دسته باباسعيد رو خونده.

ديشب رفت سر كابينت ليوانش رو بر داشت و گذاشت تو آبسرد كن و شروع كرد با شير آبسرد كن بازي كردن كه تو ليوانش آب بريزه.هنوز نميتونه شير رو با قدرت فشار بده.ولي من براي احتياط لازم  دكمه آب داغ رو بستم.

يونا قدش به ميز توالت ميرسه و مرتب اونجاست و وسايلو مياره تو هال ميندازه و ميره سراغ بعدي.از عطر بابا سعيد خيلي خوشش مياد و ميگه ده... ده... (يعني در داره)درش رو وا ميكنه و ميگه آببه.فلفل فكر ميكنه ليوانه يا نوشيدنيه.امروز بابا سعيد رفت سر آبسردكن كه آب بخوره دید شیشه عطرش جای لیوان اونجاست.بله... اینم از شیرین کاری های فلفل خان

یه لحظه ازش غافل شديم ديديم  چاقو رو برداشته... .تا متوجه شد ديديمش سريع چاقو رو داد به بابا سعيد و گفت:بووه

امروز كه رفتيم دنبالش خونه پرستار خيلي سر حال نبود.همچين پانته آ همكلاسيشو زد كنار و اومد جلو كه نزديك بود بيوفته طفلي.بعد تو ماشين هم طبق روال هر روز رقص و ناناي و ... ولي بيكلام.فقط ميگفت اووم.كلمه نميگفت.يه بيست دقيقه اي طول كشيد كه سر حال شد و شروع كرد به بلبل زبوني. 

وقتی مداد رنگی و دفتر نقاشی میارم که نقاشی بکشه سریع مداد نارنجی برمیداره و اگه بخواد رنگ دیگه ای هم برداره دلش نمیاد نارنجیه رو بندازه با دست چپ یه رنگه دیگه برمیداره.زمانی هم که دیگه خسته میشه و میره سر پروژه بعدی و من میخوام مداد رنگیاشو جمع کنم میبینم نارنجیه نیست.یعنی مداد نارنجیه رو هم با خودش میبره.جالبه که همیشه همینجوره و من همیشه مداد نارنجی رو بعدا و جدا از بقیه مدادها میبرم میذارم سر جاش.

بازی کلاغها پر رو دوست داره.میاد پیشم انگشت کوچولوشو میزاره رو زمین و میبره بالا و میگه اووم اووم یعنی بازی کنیم.

قایم موشک بازی که جای خود دارد.عشقشه.اوون روز داشتم جمع و جور میکردم پشت سرم داشت راه میرفت.دیدم نیستش.گفتم فلفلی.عسلی کجایی مادر.که دیدم یه موش از تو خونه اش سرش رو آورد بیرون.میره تو خونش قایم میشه.چه تنها باشه چه با من باشه که بابا سعید بخواد پیدامون کنه سرشو میاره بیرون و سرو گوش آب میده تا میبینه که داریم بهش نزدیک میشیم میپره تو و مثل فلفل میخنده.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦ :: ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

همش دوست دالم خودم همینجولی که به اتاکها و آشپزخونه و اینا سل میزنم غذا بوخولم.دوست ندالم أچي بوتونم و بوخولم.مامان ليلي و بابا سعيد هم پشت سلم چيز هايي كه ميخولم و ميليزم رو جمع موتونن.اين چه كاليه؟!أخه بذاليدش من خودم بعد ميام جمعشون موتونم و ميخولمشون.بعضي وقتها هم يه تيكه بزلگ ميذالم تو دهانم كه دهانم بسته نميشه ولي لپام تپل مپل ميشه كشنگ تل ميشم.اينجولي ديگه لاحت تلم.با دستام هم وسايلمو اين بل و اوون بل ميبلم.

ديشب بعد افطال مامان ليلي لباس دده لفتنمو تنم كلد.خوشتيپ شدم.آخه تو اهواز من از همه پسلا خوشتيپ تلم.تيپم و موهام مدده.تو آلايشگاه آقايون ميگن آقا لفطا موهامو مدل يونا كوتاه بوتون.بعد بابا سعيد گفت پسلي پس كشفات كو؟منم تمام خونه لو گشتم كه پيداشون بوتونم ولي نميدونم مامان ليلي كجا گذاشته بود كه پيدا نميكلدم.آخلش عشباني شدم و به پاهام اشاله كلدم و به ماماني گفتم پو...پو... (كفش در فرهنگ لغت يونا خان)كه مامان ليلي كشي يامو آولد و كلد به پام و لفتيم دده... .

تو ماشين خيلي مكاومت(مقامت) كلدم ولي فايده نداشت و لالا كلدم.بيدال شدم باز هم دده بوديم.مامان ليلي گفت خواستيم ببليمت پالك لالا كلدي كه.چه بوتونم؟خوب فلدا ببلينم.بعد متتجه شدم كه دالن بلام دنبال دمپايي مدل فلناز ميگلدن.لازمه با تذكله خاله پلستوي باهوش ياداولي بوتونم كه فلناز همون پلنازه كه مامان  ليلي اشتباه امسشو ميگفت.منم گفتم اين چه كاليه؟بابا سعيد به عموهه بگو آقا مدل دمپايي فلناز دالي؟خودش ميده.چلا اينقدر ميگلديد.آخلش پيدا كلدن بلام .خوشم اومد اومدم خونه كلي باهاش تاتي كلدم و ذوق كلدم.

بعدشم با مامان ليلي و بابا سعيد قايم موشك بازي كلديم.من و مامان ليلي قايم شديم بابا سعيد ميگشت دنبالمون.منم ميگفتم أه هه.يا سلمو مياولدم بيلون كه زود پيدامون بوتونه.مامان ليلي چه كالايي موتونه ميگه هيس كه بابا سعيد بيچاله بگلده دنبالمون و خسته بشه.منم ياد گلفتم و دستامو اينجولي موتونم و ميگم هيش 

  

تا ميبينم مامان ليلي ميخواد لباسامو عوض بوتونه با خنده فلال(فرار) موتونم .بعد پشت سلمو نگاه موتونم که ببینم مامان لیلی داله میاد دنبالم یا نه.

از بازي بشين پاشو هم خيلي خوشم مياد.با مامان ليلي بازي موتونم ديگه بلدم أچي كنم و بايستم و بشين پاشو بوتونم.ولي خيلي خنده ام ميگيله.اينقدل ميخندم كه ميگم اونگه.
لقصم هم بهتل شده وقتي ميلقصم بشين پاشو هم موتونم.سلمو بالا و پايين موتونم وحلفه اي ميلقصم.
وقتي مامان ليلي ازم سوال موتونه كو دستات ؟پاهات؟ مو؟ گوش ؟دندون؟ بهش نشون ميدم.
همش دوست دالم تشويقم بوتونن و بلام دست بزن .تا هنلنمايي موتونم نگاشون موتونم كه بلام دس دسي بوتونن و بگن آففلين.حتي وقتي لالا كلدن.ميلم بيدالشون موتونم تا نگام بوتونن.

مامان ليلي و بابا سعيد لو بوس موتونم و نازي موتونم و  ميگم نااااا ناااااا .

ميلم سله آبسلد كن و شيلاشو فشال ميدم كه خودم آببه بوخولم.مامان ليلي ميتلسه لو خودم آببه داغ بليزم.ديگه بزگ شدم.

اینجا هم دالم میلم حمام آب بازی بوتونم.

تو استخلم هستم.بازي موتونم.خوشم مياد.

بعد که آب بازی تمام شد به مامان لیلی کمک کلدم استخلمو خالی بوتونیم.میگفتم أه ه ه ه ه(يا علي) و كمك مامان ليلي استخلمو بلند ميكلدم.ملد شدم.بزگ شدم.

دالم لانندگي موتونم.

مامان ليلي بلام جاي بستني يخي گلفته بلام دلست موتونه خيلي خوشم مياد.فقط دستام كه يخ موتونه با فلش(فرش) يا لباس مامان ليلي و بابا سعيد پاكش موتونم.

 



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦ :: ٢:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

امروز رفتیم با بابا سعید دنبال یونا که از پشت در صدای جیغ جیغی به گوشم رسید حدس زدم یا صدای کفشه یا اسباب بازی.در که وا شد شوکه شدم و با بابا سعید کلی از خنده نمیدونستیم چیکار کنیم.آخه فلفل رو دیدیم که با یه دمپایی جیغ جیغی دخترونه بنفش به پاش که سه سایز هم از پاهاش بزرگتر بود داره میاد دم در(به همراه مامان جون پرستارش و فرناز همکلاسیش).

تا نگو فلفل دمپایی فرناز رو بر داشته و بهش نمیده مامان جونم فرناز طفلکی رو راضی کرده که فلفل دمپاییشو بپوشه.

قربونش برم رو به زور راضی کردیم دمپایی های فرناز رو پس بده.جالبه خودم دیشب به فکر بودم یه جفت براش بگیرم تا رو بالکن یا پارکینگ بپوشه اخه الان همش کفش به پاش میکنم.ولی فرصت بیرون رفتن برای خرید ندارم به خدا.جیگر طلای مادر که فرصت نمیده .امروز حتما باید برم و براش بگیرم میترسم پسرکم از نداشتن دمپایی غصه بخوره.

فلفل به کفش و دمپایی میگه پو.

به ماست میگه ددده.ولی علتش رو نمیدونم آخه به همه خوراکی ها میگه مم مم.حالا ماست چرا ددده شده باید از فلفل پرسید.

اینقدر قشنگ تاس رو تو دستش تکون تکون مبده.تخته رو بلند میکنه و مهره هاشو میریزه به هم.

با آهنگ سرشو اینقدر حرفه ای تکون تکون میده.

یه عروسک اتیس داره که دستشو فشار میدی میرقصه و اهنگ میزنه.به دستش اشاره میکنه میگه نانای.بعد که براش روشنش میکنیم با اتیس نانای میکنه و دس دسی و رقص.  حالا چند تا از عکسای فلفلو میذارم با توضیحات خود فلفلی .

سلام موتونم .این علوسکم نمیدونم امسش چیه.خاله هاله بلای تفلدم بهم کادو داد.دوستش دالم.

 

دالم بازی موتونم.

بلاخله جای مم مم هایی که مامان عاطی بلام میگیله پیدا کلدم.

خنده موتونم.

گریه موتونم.

تازه از خواب بیدال شدم که این پو(دمپایی)ها لو دیدم گفتم بیالمش با خودم از اتاق بیلون.آخه خودم دیشبش بلده(برده) بودمشون تو اتاق.ملتب(مرتب)با خودم جا به جاش موتونم خوشم میاد ازش.مدلمه.سنگین نیست لاحت و سبکه.چیز های سنگین لو هم بلند موتونم.مثل یه شیشه نوشابه و آبغوله با هم.همینجولیم.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦ :: ٧:٥٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیگه معنی همه چیز رو میفهمه. پشت کامپیوتر بودم گرفتار وبلاگ یونا فلفلی ولی مگه اجازه میداد.همش میومد سراغم و میگفت نانای(سی دی چی و چرا میخواست) یا میخواست بنشینه روی پاهام و با موس و کلیدها وروجک بازی کنه.بهش گفتم فلفلی برو تو هال از تو اسباب بازی هات توپتو بیار بازی کن که حوصلت سر نره.برو عزیزه مامان.رفت تو هال و  از بین اسباب بازی یاش با دو تا توپ اومد.دلم رفت قربونش برم.

سر افطار یه قاشق دستش بود نمیدونم کجا انداخته بود که نمیدیدمش.گفتم فلفل قاشق رو کجا انداختی مامانی؟برو بیارش گلم.رفت تو اتاق و با قاشق برگشت.

داشتم با تلفن صحبت میکردم که صدام کرد: أه هه.نگاش كردم ديدم مثل فلفل ريز  رفته نشسته رو مبل و موبايلم هم گذاشته رو گوشش و مثل وروجكها ميخنده و ميگه أدده ... أدده (الو)

یونا(پارک زیتون):

قربونش برم خیلی خوشحال بود برای اولین بار بود که تو پارک خودش راه میرفت از خوشحالی همش دست میزد و به این ور و اون ور اشاره میکرد.



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦ :: ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

امروز تو وبلاگ دانیل جون این لینک  رو دیدم خوشم اومد و با اجازه  اطلاعاتی از اسم یونا عسلم رو گذاشتم اینجا:

You entered: youna

There are 5 letters in your name.
Those 5 letters total to 22
There are 3 vowels and 2 consonants in your name.

Your number is: 22

The characteristics of #22 are: The Master Builder, large endeavors, powerful force, a leader.

The expression or destiny for #22:
Your Expression is represented by the master number, 22. The key word for the number 22 is that of master builder. This is a very hard number to fully live up to because it is capable of such great accomplishment. You no doubt will be extremely capable at whatever work you choose to do in life. You are especially equipped to handle large scale undertakings in the material world. Thus, the reference to master builder. The 22 possesses unique qualities and often very unorthodox approaches to problem solving. You are apt to be a very strong leader, and one who is not afraid to lead in new directions. Your perceptions are well beyond the norm.

When the 22 Expression operates within you in a positive vein, you are endowed with the most practical approach, but this practical or material sense is tempered with an awareness of non-material forces. You are very much the idealist, which the material skills to build and develop for the good of mankind. In a positive 22, the inner strength is clearly visible, and if developed, this strength will possess the charisma to attract a following.

If expressed in a negative manner, the 22 may accentuate unorthodox methods to the point of eccentricity. This negative expression can also be very dominating and overbearing.

Your Soul Urge number is: 1

A Soul Urge number of 1 means:
Your Soul Urge is the number 1. With a Soul Urge number of 1, you want to lead and direct, to work independent of supervision, by yourself or with subordinates. You take pride in your abilities and want to be recognized for them. You may seek opportunities to display your strength and usefulness, wanting to create and originate. In your desire to manage the big picture and the main issues, you may often leave the details to others.

The positive 1 Soul Urge is Ambitious and determined, a leader seeking opportunities. There is a great deal of honesty and loyalty in this character. If you possess positive 1 Soul Urge qualities, you are very attainment oriented and driven to success. You are a loyal friend and strictly fair in your business dealings.

The negative side of the 1 Soul Urge must be avoided. A negative 1 is apt to dominate situations and people; the home, the spouse, the family and the business. Emotions aren't strong in this nature. If you possess an excess of 1 energy, you may, at times, be boastful and egotistic. You must avoid being too critical and impatient of trifles. The great need of the 1 Soul Urge is the development of friendliness, and a sincere interest in people.

Your Inner Dream number is: 3

An Inner Dream number of 3 means:
You dream of artistic expression; writing, painting, music. You would seek to more freely express your inner feeling and obtain more enjoyment from life. You also dream of being more popular, likable, and appreciated.


عسلکم روز به روز داره بهم وابسته تر میشه.هر جا میرم دنبالمه.به سختی آشپزی میکنم.نمیدونم چی درست میکنم.چون یا تو بغلمه یا لباسمو گرفته و بهم چسبیده.قربونش برم برای اینکه چند لحظه بتونم کارامو انجام بدم آزادش میذارم که هر کاری انجام بده.بعد آشپزی میشه ورقه های لازانیا و گوشت و ... رو روی کف آشپزخونه دید که فلفل باهاشون بازی کرده.دیروز با هم رفتیم سوپر.دستای کوچولوش تو دستم بود و مثل یه آقا پا به پام راه میرفت.تو مسیرمون تا سوپر چند جا ایستادیم آخه فلفل دوست داشت بچه ها رو که بازی میکردن نگاه کنه.میگفت اوووپ اوووپ(توپ).تو سوپر هم دوست داشت به همه وسایل دست بزنه و سر در بیاره.نفسم خیلی بلا شده.دیگه تحمل نمیکنم ایتقدر فشارش میدم و میبوسمش که مثل گل میخنده و میگه اونگه(وقتی از ته دل میخنده میگه اونگه).یاد گرفته بعد هر کلمه ای که میگه یه گوم هم اضافه میکنه.ددده گووم.آببه گوووم.حالا این گوم به چه معنییه

موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed