یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦ :: ٧:٥٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

ديشب تو ماشين يونا بغلم بود.يه لحظه ديدم يه چيزي تو دهانشه.
من:يونا پسرم چي ميخوري؟!
يونا:

يه تيكه بزرگ از چرم موبايل بابا سعيد رو با دندون موشی یاش کنده بود و داشت میخورد 
من:

من:حالا دیگه بابایی باید یه موبایل دیگه بخره.زشت نیست پسرم .شما موبایل بابایی رو خراب کردی؟آخه شما مگه موشي؟

یونا:أدده(الو)

من:بله مامان أدده بود ولي الان
بابا سعيد:

.......
تو كافي شاپ من و بابا سعيد و يونا:
آقاي  ميز كناري:
يونا :أدده  أدده(دستش كنار گوشش به جاي موبايل)
من و بابا سعيد:



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.ديلوز لفتم واسكن زدم.نه گليه(گريه) اي نه چيزي.همينجوليم.مدلمه.مدله ملدا (مردها)هستم.آخه يه سالم شده ديگه.بزگ شدم.ملد شدم.با واسكن و اينا گليه نميتونم.

چكاپ يكسالگي من:

وزنم :10.40كيلوگلم
دول سلم :46 سانتيمتل
قدم:78 سانتيمتل

لشد جابه جايي حلكتي من:
چهال دست و پا به طول كامل و سليع حلكت موتونم.مي ايستم و سعي موتونم كه قدم بلدالم ولي تا اقدام به قدم بل داشتن موتونم تعادلم به هم ميخوله وأچي موتونم.
با مبل و ديوال و ... به طول كامل لاه ميلم.

چهال تا دندون دالم .اوپ(توپ)لو بيشتل از اسباب بازي هاي ديگه دوست دالم.سي دي مولد علاقه ام چي و چلا ست.

دالم فلهنگ لغت يونا لو تاليف موتونم كه به زودي چاپ ميشه فعلابا كمك مامان ليلي  بلاتون تايپش موتونم تا از زيل چاپ بياد بيلون:

غذادر فلهنگ لغت يونا:مم مم

يا علي در فلهنگ لغت يونا:أه ه ه ه

آب در فلهنگ لغت يونا :آببه

هاپو يا سگ در فرهنگ لغت يونا:هاپپه
بابادر فرهنگ لغت يونا:باببا
مامان در فرهنگ لغت يونا :مامما
دده يا بيرون رفتن در فلهنگ لغت يونا:ددده
ني ناي ناي در فلهنگ لغت يونا :نا نا نا
به به در فلهنگ لغت يونا:به به

زدن در فلهنگ لغت يونا:أتته
ني ني در فرهنگ لغت يونا:ني ني
ألودر فرهنگ لغت يونا:أدده
صداي دوچرخه و ماشين و رورووك و وسايل نقليه در فلهنگ لغت يونا :هان نان ناااان...

توپ در فرهنگ لغت يونا:اوپ( تلفظ از تو گلو)

خطرناك در فرهنگ لغت يونا:بوو
بددر فرهنگ لغت يونا:أه


هنلمندي هام خيلي زياد هستن  نميشه همه لو نوشت تو پست هاي قبلي مامان ليلي  اونا لو نوشته .ببخشيد از خودم زياد تعليف موتونم.چه بوتونم؟مدلمه.دوستتون دالم يه عالمه.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.تولو خدا همگي من لو شلمنده كلديد.ممنونم به خاطله  همه اونایی که بهم تلفن زدن و تبلیک گفتن (مامان عاطي, خاله ميلان ,خاله ماني, عمه سحر, عمه سارا, خاله سمي, خاله نسترن مامان دریا جون, زن دايي ليلا, خاله هاله, خاله بهناز, خاله آمنه جون عمو سهيل,دایی علی ,خاله زیبا ,داداشي ايمان جون, دايي اكبر(همكار مامان ليلي ),خاله هاله مامان هستی جون و...)

و همه دوستهای مهلبون و گل وبلاگیم که بهم تبلیک گفتن و بلام تو وبلاگاشون جشن تفلد گلفتن(خاله نیلو جون ,خاله پلستو جون ,کیارش جون مامانی وروجک, نازنین فاطمه جون,پگاه عزيز و پارسا جوناشکان جون خاله بهاره جون و...)

از همگی تشکل موتونم و خوشحالم با اینکه تو شهلی زندگی موتونم که فامیلها و دوستام نیستن ولی اين همه دوستا و فاميلهاي مهلبون و با محبت دالم.

و بازم تفلد يه فلشته كولوچولي ديگه:

پلنيان گلم: تفلد ;تفلد ;تفلدت مبالك

Image Hosting by Picoodle.com



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦ :: ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

يوناي من ,پسر نازنينم ,تولدت مبارك
از خداوند بزرگ, برات سلامتي ,خوشبختي و پيشرفت تو همه مراحل زندگي رو آرزو ميكنم.

یونا  بعد از دنیا اومدن :
 ساعت ۳۰/۱۰ صبح روز شنبه ۲۸/۵/۸۵در بیمارستان بزرگ نفت اهواز
وزن:300.4 gr
قد : 47 cm
دور سر :34.5 cm
نفسم
 
یونا چند ساعت بعد از دنیا اومدن :
یونا در ۴ روزگی:
 کیک و عکس و ... به امید خدا تعطیلات آخر هفته


موضوع مطلب :
شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسر نازنينم.يك سال گذشت.يك سالي كه با تمام سالهاي عمر ماماني متفاوت بود.يك سالي كه قلبم تپيدنش و چشمام ديدنش عوض شد.پسر گلم از روز به دنيا اومدنت ديگه هیچ چيز رو براي خودم نخواستم .باعشق كنارت بيدار ميمونم.با خنده هات ميخندم و با گريه هات گريه ميكنم.پسر نازنينم  وقتي هنوز به دنيا نيومده بودي به تشخيص دكترم نه ماه رو استراحت بودم و اداره نميرفتم.پسر گلم هيج جا نميرفتم فقط براي چك ميرفتم دكتر.من و شما گل پسرم تمام مدت پيش مامان عاطي اينا بوديم فقط 3 ماهه آخر رو براي اينكه زير نظر دكتر خودم باشم اومديم خونه. كوچولوي مامان ,من همش دراز كشيده بودم و كتاب ميخوندم, تلوزيون نگاه ميكردم  و براي سلامتي شما عزيزه دلم دعا ميكردم.خيلي نگران بودم و فقط توكلم به خدا بود.تو رو سپرده بودم دستش و خودم سعي ميكردم كاري نكنم كه پشيموني به دنبالش باشه.خوب غذا ميخوردم  و چيزهايي كه برايت مفيد بود يه جدول كشيده بودم هر روز ميخوردم وتو جدول يكي يكي علامت ميزدم كه فراموش نكنم .در اينجا از تمام اونايي كه توي اون مدتی  كه شما تو دل مامان بودي برامون زحمت كشيدن تشكر ميكنم(مامان و باباي گلم ,خاله آني ,خاله نيلان و دايي علي كه من پيششون بودم و سعي ميكردن محيط خونه رو برام آروم و راحت نگه دارن و از هيچ چيزي برام دريغ نميكردن),مامان جون(مامان بزرگ عزيزم)كه چندماهه آخر رو اومد پيشم و زحمت همه كارها به دوشش بود.خاله ها ي عزيزم و خانواده گل و مهربونشون  كه وقتي خونه مامان اينا بودم ,هر روز ميومدن ديدنم و تنهام نذاشتن.و آقا سعيد گلم كه چند ماه تنهايي رو تحمل كرد و دوهفته يك باربا وجود خستگي راه بهم سر ميزد.و از هيچ چيز براي سلامتي من وشما گل پسرم دريغ نكرد.و با تشكر از زحمتها و مهربوني هاي فراوان خانم دكترفرحبخش كه من هيچوقت اون دستهاي گرم, اون نگاه مهربون  و صداي آرامش بخشش رو فراموش نميكنم. 

  پسر نازنينم, اول ميخواستم اسمتو نوحا(اسم حضرت نوح) بذارم كه اداره ثبت قبول نكرد و شما يونا(اسم حضرت يونس)ي من شدي.تو راهرو اتاق عمل بودم و با يه دنيا اضطراب ,كه با صحبتهاي خانم دكتر فرحبخش آروم شدم خدا رو صدا زدم و شما اون موقع در حال تكون تكون خوردن بودي (الهي من فداي تكونات بشم كه بهم چه انرژي و اميدي ميداد)دستم رو گذاشتم رو شكمم و بهت گفتم پسر نازنينم خدا از اوون بالا مواظبمونه.حضرت نوح و حضرت علي هم كنارمون ايستادن.بگو يا علي و دستت و بده بهش و به دنيا بيا.و پسر گلم يا علي گفتي و به دنيا اومدي.واااااااي كه چه لحظه اي بود.من با بيحسي سزارين شدم  براي همين وقتي با گريه قشنگت به دنيا اومدي خانم دكتر آوردت كنار صورتم و گفت دعاهات مستجاب شد يه لحظه ديرتر دنيا ميومد بند نافش داشت دورش ميپيچيد. و من فقط خدا رو شكر ميكردم و نميتونم بگم که چه حسي داشتم .به گمانم فقط مادرها ميتونن حس منو درك كنن. بابا سعيد ,مامانم, بابام ,خاله آني, خاله نيلان ,دایی علی,خاله هاله و خاله زيبا هم پشت در اتاق عمل منتظرت بودن.و شما پسر نازم اومدي و دنياي مارو رنگي كردي.نازنينم ,ممنونم به خاطر عشقي كه به من دادي.به خاطر خنده هاي قشنگت.شيرينكاريهات.شيرين زبوني هات .بوسه هات و... و... و... .

 دوستت دارم عزيزه دلم. دوستت دارم خيلي زياد. 


 
گل پسر مامان منو ببخش.منو ببخش كه مجبورم برم اداره و شما بايد پيش پرستار باشي.منو ببخش  وقتي به  خواب نازميري نميتونم تمام مدت كنارت بنشينم و صورت زيبات رو نگاه كنم و مجبورم برم و به كارها برسم.منو ببخش كه نميتونم هميشه باهات بازي كنم و بيرون ببرمت.عزيزه مادر منو ببخش ... .








موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦ :: ٦:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.تولو خدا ملدم(مردم) چه شانسایی دالن.تعجب موتونم!!!!!فلناز همکلاسیمو میگم.مامانش پاش شتسته(شکسته)بلای همینم نمیله اداله.فلنازم بلای خودش تو خونه پیش مامانش مونده.ولی من نه.مامانم پاش نشتسته و من مجبولم هل لوز بلم پیش مامان جون (پلستالم).چه بوتونم؟ 

قربونت بره مامان ليلي

پسر نازم.دوستت دارم



موضوع مطلب :

چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦ :: ٧:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

اول از همه تولد پگاه گلم رو که فرداست و تولد نازنین جون رو که امروزه بهشون تبریک میگم و براشون سلامتی, خوشبختی و بهترین ها رو آرزو میکنم.

Image Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.com

نازنين گلم تولدت مبارك

پگاه عزيزم تولدت مبارك

myspace comments

ماجراي دو روز پيش:

دو روز پيش مثل هميشه با ماشين اداره رفتم دنبال يونا.و آقاي راننده كه به خاطر بنزين جديدا كولر روشن نميكنه به خاطر گل روي آقا يونا كولر رو روشن كرد.تا نشستيم طبق معمول شروع كرد ناناي ناناي گفتن و نيناي ناي كردن و اشاره به ضبط ماشين.هر چقدر هم براش توضيح ميدادم كه آقاي راننده ناناي نداره الان پسرم ميبرم خونه براش ناناي ميذارم آروم نميشد.هميشه كليد خونه رو ميگيرم آماده دستم كه نخوام دم در با بچه تو كيف دنبالش بگردم.كه... .ديدم كليد تو كيفم نيست.از آقاي راننده خواهش كردم بريم اداره بابا سعيد و ازش كليد بگيريم.كه اونجا آقا يونا با ديدن بابا سعيد بهانه گيريش دو برابر شد و بابا سعيدشو ميخواست.خلاصه كليد رو گرفتم و رفتيم خونه.دم در با عجله و كلافه پياده شدم .آخه بيچاره آقاي راننده سرسام گرفته بود.اومدم برم تو خونه كه... .ديدم كيفم رو تو ماشين جا گذاشتم.تا برگشتم و صدا زدم آقاي راننده متوجه نشد و رفت .موبايلم هم تو كيفم بود و شماره راننده هم تو موبايل داشتم كه بهش زنگ بزنم.بازم خدا رو شكر كه كليد تو دستم بود.رفتم خونه و يونا هم همچنان در حال بهانه گيري بود و ميخواست تو بغلم باشه.به سختي لباسمو عوض كردم و زنگ زدم اداره و و گفتم در جريان باشن كيفم تو ماشين جا مونده و نگهش دارن تا فردا.كه آقاي راننده بيچاره متوجه شده بود و برگشت و كيفم رو آورد.خداييش دستش درد نكنه خيلي كلافه اش كرديم.ولي همش لبخند ميزد و هيچ نميگفت.آدمهاي خوب فراوونند.انشالله كه هميشه خوبها روبروي آدم قرار بگيرن.

خلاصه فلفلي ظهر نخوابيد.بعد از ظهر يه چرت ۱۰ دقيقه اي زد و با اجازه شما شب ساعت ۳۰/۱۲ به زور خوابش كرديم.شايد باور نكنيد كه از خستگي  چشام ميرفت رو هم و به زور خودم و بيدار نگه داشتم تا ببينم اين نفس كي تصميم داره لالا كنه.آخه تا خوابش ببره مثل پيشي اينقدر وول ميخوره و از سر و كول ما بالا ميره تا از خستگي چشماش رو هم بره.جالب اينجاست با چشم بسته هم به وول خوردن ادامه ميده و ميخنده و دس دسي ميكنه و ... كه مبارزه كنه و نخوابه.

قربونت برم پسركم كه هر كاري كني بازم نفسي.همه كسي.خدا روشكر كه من و بابا سعيد تو گل پسر رو داريم.همه خستگي يا و بيخوابي ها و ... فداي يه خنده قشنگت.دوستت داريم پسر گلم.

myspace comments

 

وروجك تا ميافته يا دست يا پاش به جايي ميخوره اداي گريه كردن رو در مياره و ميگه أتته آتته و با دست يا پا ميزنه به جايي كه دست يا پاش به اونجا خورده.فكر كنم پسرم داره مراحل لوس شدن رو طي ميكنه.به نظرتون چيكار كنم؟

يونا داره يك ساله ميشه.الان شیر مادر(برای سیر شدنش کافی نیست) میخوره همراه با شیر کمکی هومانا.به نظر شما بهتره از اين به بعد چه شيري به يونا بدم؟

ـ شير قوطي هومانا رو ادامه بدم؟

ـ پاستوربزه؟

ـ نيدو؟

ـ يا نوع ديگه اي رو پيشنهاد ميديد؟  



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:٠۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

Image Hosting by Picoodle.com 

تولد, تولد ,تولد خاله سمي جون مبالك.

Image Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.com

من و مامان لیلی و بابا سعید بلاتون بهتلینها لو آلزو موتونیم.

Image Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.com

اینم عسکم تقدیم به خاله سمی جون:

نفسم

اي فداي خنده

تمام زندگيم... .



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦ :: ۸:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا تا مینشینیم تو ماشین هنوز مرتب سر جامون قرار نگرفتیم میگه نینا(نی نای)و تند و تند نی نای نای میکنه و به ضبط اشاره میکنه.بعد که براش سی دی مورد علاقه اش(رنگین کمان)رو میذاریم خوشحال میشه و هر چند دقیقه ای نی نای و دس دسی میکنه.وقتی میگه نی نا دل آدم ضعف میره... .

نی نی هم یاد گرفته.به نی نی های تلوزیون اشاره میکنه و میگه نی نی.

جدیدن به توپ یه کلمه  میگه که تلفظش از توپ خیلی سخت تره.از تو گلو میگه اوپ اوپ

یونا در حال هواپيما بازی:

دالم بازي موتونم

یونا درپارك:



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:۱٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سومین دندونم سلام موتونه.از دیلوز نیش زده.الان ۲ تا دندون پایین دالم.یه دونه هم بالا.البته لثه ام ولم کلده و اذیتم موتونه.فکر بوتونم تا فلدا چهالمیش هم میاد بیلون و لاحت میشم.مامان لیلی هم همش بلام گوشت کباب موتونه که بوخولم و دندونام زود زود بیان بیلون.اينم مامان ليلي گذاشته كه تعداد دندونام از دستمون دل نله ... .

?When Do Baby Teeth Erupt 

Upper 

A-Central Incisors-8-13 months

B-Lateral Incisors-8-13 months

C-Canines(cuspids) -16-23 months

D-First Molars -13-19 months

E-Second Molars -25-33 months

Lower 

A-Central Incisors-6-10 months

B-Lateral Incisors-10-16 months

C-Canines(cuspids) -16-23 months

D-First Molars -13-19 months

E-Second Molars -23-31 months

من از دندون هايA دو تا پاييني لو دالم(كه هفت ماه و نيم بودم كه دل آولدم) و از بالايي ها سمته لاستي( الان تقليبا يازده و نيم ماه دالم).طبق شلكه بالا كالم دلسته.مدلمه... .

حالا از دندون بگذليم يه كم صحبت بوتونم.تو لو خدا جالو بلقي لو ديديد؟خيلي ازش خوشم مياد... .ملتب كمك مامان ليلي جالو موتونم.مدلمه. پسله كال(كار) كني شدم.

جالو بلقي ميتشم

وقتي مامان ليلي ميخواد چايي بوخوله بلاش TEA BAGميزنم تو چاييش كه خوشش بياد.البته مامان ليلي دستامو نگه ميداله كه خدايي نبكلده(نكرده)تو آببه داغ نزنم .وقتي هم ميخواد غذامو ميكس بوتونه منم كمكش موتونمو ميكسلو فشال ميدم.لباسامو كه ميخواد بندازه لو بند من يا بغلش ميلم و نگاه موتونم يا تو گالسكم أچي موتونم و باگيله لباسيا بازي موتونم و همه لو ميندازم لو زمين.آخه تعجب موتونم چلا هل چي ميندازم ميله لو زمين و نميله تو هوا؟!؟!

ديلوز لفتم پالك ولي لالام ميومد اصلا خوش نگذشت.بازم ميلم.ولي بايد سله حال باشم تا خوش بگذله.مامان ليلي هم دولبين نياولده بود عسك نگلفتم.

ديلوز نقاشي هم كلدم.مامان ليلي ازم لاضي بود و كلي بلام دس دسي كلد.آخه مداد لنگي لو بيشتل فشال ميدم, نقاشيم پل لنگ تل (پررنگ تر)شده.پيشلفت كلدم.همينجوليه.همش پيشلفت موتونم.مدلمه.

هولاااااااااااااااادندون چهالمم هم ديده شد.بازم هولاااااااااا



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا خیلی تلاش میکنه که بدون تکیه گاه بایسته.قربونش برم مرتب تمرین میکنه.حتی اگه شده شکمشو میچسبونه به مبل و دستاشو ول میکنه.بعد شکمشم ول میکنه.دیشب کلی تمرین کرد.من یا بابا سعید رو میگیره و بلند میشه بعد دستشو ول میکنه.نفس مامان چند لحظه ایستادنش به تنهایی(بدون تکیه گاه) به ۳-۴ ثانیه میرسه.با گرفتن دیوار و مبل و زیرتلوزیونی و ... قشنگ راه میره و اصلا مشکلی نداره.به امید خدا پسرم تلاشش نتیجه بده و زودتربدون تکیه گاه بایسته و راه بره.

دیشب تو خیابون  دو بار هاپو دیدیم یونا خیلی خوشش اومد و همش میخواست نگاشون کنه. بابا سعید:یونا هاپو هه؟

یونا: آپپه آپپه

تا اومدیم خونه.

رو آب سرد کن یه عروسک هاپو گذاشتم که اینم خودش جریان داره.هاپو رو آب سرد کن مامانم اینا بود و چون یونا خیلی دوستش داشت مامان گلم دادش به یونا.

تو هال بودیم.

یونا:آپپه آپپه

من:پسر گلم تشنه شده.قربونش برم. بریم آب بدم پسرم.

رفتیم آشپزخونه.

کنار آب سرد کن ایستادیم و بهش آب دادم.یونا اصلا نخورد و دستم رو زد کنار و به هاپوهه اشاره کرد.

یونا:آپپه آپپه

و من اینجا متوجه شدم یونا آببه نمیگه و میگه آپپه.

کلمه جدید در فرهنگ لغت پسر گلم:

آپپه =هاپو

(قبلا به یونا گفته بودم که این هاپوهه ولی یونا چیزی نمیگفت.ولی با دیدن هاپوی واقعی متوجه شد که این عروسکه همون هاپو واقعیست)

من:یونا ببعی چی میگه؟

یونا:به به به 

من:یونا هاپو چی میگه؟

یونا:آپپه آپپه(اشاره به هاپو)

این عکسا هم خونه هستی جون ایناست(پنج شنبه شب):

يونا در حال هل دادن دوچرخه هستي جون:

هان هان هاااان

يونا خان و هستي جون:

اين چيه ديگههههه؟؟؟تعجب موتونم

بوخولم ببينم اين چيه؟!

فلفل در حال رفتن سر پروژه بعدي:

بلم ببينم اونجا چه خبله؟!

آقاي دكتر يونا (همه كس مامان):

من دتل يونا توچولو هستم.مدلمه....

دكتر فلفلي نفس مامان



موضوع مطلب :

یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ :: ٧:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

عکسهای پست قبلی(سه چرخه ۳) رو هم با عکسهای این پست امروز گذاشتم(جدید است)

فلفل در حال جمع كردن شكرهايي كه ريخته:

جمعشون موتونم.

فلفل در حال چرخوندن صندلي:

صندلي لو ميچلخونم.مدلمه.

فلفل با موگير مامان ليلي به دهان:

موگيله مامانمه.خوشمزس

مامان ليلي و بابا سعيد:يونا لالا كن.

يونا:

لالا كلدم لو خلسي

نفسم خوابيده:

عشق مامان در ۷ ماهگي( آخر اسفند ۸۵ -مشهد):

كفش فلفلي شسته شده :



موضوع مطلب :

شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦ :: ٧:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا تا دیروز صبح:

۱)سوار بر سه چرخه و گردش در اتاقها و هال... .(من یا بابا سعید میچرخوندیمش)

۲)تجسس در تمام نقاط ریز و درشت سه چرخه

دیشب:

۱)کار با ابزار بر روی سه چرخه.

۲)گرفتن پشت سه چرخه(دسته مخصوصش) و هل دادن اوون به جلو(احتمالا من یا بابا سعید باید سوار سه چرخه باشیم)

گل پسر دیگه سوار نمیشه.دوست داره سواری بده.



موضوع مطلب :

جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦ :: ٥:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

از یه بازی دیگه که خیلی خوشش میاد اینه:روی زانو مینشینم و یونا رو میذارم پشت سرم و دستاشو دور کمرم میگیرم و با هم میریم جلو و میگم بوم بوم چیش چیش ... بعد جاهامونو عوض میکنیم یونا رو میذارم جلو و خودم کمرشو میگیرم و میریم جلو.خیلی ذوق میکنه مخصوصا وقتی من جلو هستم و یونا عقب.

میگیم یونا لالا کن .سرش رو با ناز میذاره رو زمین یا رو پاهامون یا اگه خرسی کنارش باشه رو خرسی میذاره. که دلمون رو مبره ه ه ه ه... .ای قربونت بره مادر که نفسی.همه کسی.

انگورخوردن و برنج خوردنش هم دیدنیه.همچین دونه دونه میذاره تو دهانش و ملچ ملچی میکنه.وقتی انگور رو میذاره تو دهانش آبشو میخوره بقیه اش رو میاره بیرون.پسرم نقش آب میوه گیری رو بازی میکنه.

از سه چرخه اش هم خیلی خوشش میاد.با دقت تمام قسمتهاشو نگاه میکنه وتکون نکونش میده.احتمالا گوش آقای هاپوی سه چرخه به زودی کنده خواهد شد.پدال سه چرخه رو میچرخوند . میگیردش وکنارش میایستد و با دقت همه جا رو چک میکنه.بعد مینشیند و چهار دست و پا دور سه چرخه میچرخد و میره سراغ یه قسمت دیگه اش.فلفل متفکر انگار داره هواپیما رو چک میکنه.

وقتی تلفن زنگ میخوره یا صدای smsمیاد میگه آده(در فرهنگ لغت یونا یعنی الو)

تمام اسباب بازی یاشو میاره پایین بعد دوباره میبره بالا.بعضی یاشون که سنگینه پرت میکنه پایین و برای بالا بردنش پسرم خیلی تلاش میکنه.کلا دوست داره همینجوری که ایستاده وسایل رو بالا و پایین کنه.

دیگه تلوزیون دیدن برامون خیلی سخت شده و باید به فکر یک تلوزیون دیگه باشیم.چون مرتب کانالو عوض میکنه.و اگه کنترل رو ازش بگیریم گریه میکنه و ناراحت میشه.البته بیشتر مواقع باید baby tv پخش بشه.همچین با دقت نگاه میکنه و به ما هم نشون میده و ذوق میکنه.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:٥٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

گل پسرم چند لحظه(چند ثانیه) بدون تکیه گاه میایسته.

یونا یاد گرفته لگوهاشو رو هم بچینه(البته به کمک مامان لیلی)و از اینکارش کلی راضیه و ذوق میکنه.

جاهای دست مموشی مامان روی تمام شیشه ها(زیر تلوزیونی...میز وسط هال...گل میزها...) دیده میشه و تمیز کردن آنها هم فایده ای نداره چون دو دقیقه بعد باز به حالت اول برمیگرده و با دستهای مموشی طراحی میشه. 

دیشب با یونا یه بازی تازه کردم.دستمال رنگ رنگی رو بهش نشون دادم.بعد دستمال رو بردم پشت کمرم و تو دستهام قایمش کردم بعد دو تا دستام رو مشت کرده آوردم کنار یونا و گفتم یونا کو دستمال؟یونا با سرعت رفت پشت کمرم که دستمال رو بیاره!(دور من میچرخید و دنبال دستمال میگشت و اشاره میکرد و میگفت گوم گوم که دستمال رو بدم بهش)بعد مشتم رو باز کردم و دستمال رو نشونش دادم و گفتم فلفل ببین دستمال اینجاست.کلی ذوق کرد .بعد بازی رو براش تکرار کردم و میگفتم یونا دستمال کجاست؟دست مشت شده ام رو نشون میداد و وقتی دستم رو وا میکردم دستمالو با خوشحالی میگرفت.بعد هم خودش دستمال رو تو دستاش یعنی قایم میکرد(قربونش برم نصف دستمال بیرون مشتش بود)و من الکی میگفتم دستمال اینجاست پیداش کردم ویونا از خنده غش میرفت و کلی کیف میکرد.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦ :: ۸:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
این خونه جدیده که اومدیم تو پارکینگ یه سه چرخه هست که یونا توی هر رفت و برگشت اشارش میکنه و میگه اوم اوم ... که بره سوارش بشه.(یونا:خونه خیلی خوب گلفتیمش یه خونه با یه سه چلخه لوش معمولن کولل اسپیلیت و tv ...لو خونست این اولین خونه ای هست که سه چلخه لوشه.تعجب موتونم!!! )جالب اینجاست که حتی اگه دوچرخه تو میدان دیدش هم نباشه سرش رو ۳۶۰ درجه میچرخونه تا پیداش کنه.موقع برگشت به خونه وقتی هنوز  از در پارکینگ تو نیومده ایم و موقع رفتن بیرون وقتی هنوز تو آسانسوریم  میگه بوم بوم ... و اشاره میکنه که معلومه منظورش سه چرخست.سوار هم که میشه صدای ماشین رو در میاره و هر چی تندتر حرکتش میدیم صداش بلندتر میشه.مامان اینا که اینجا بودن کلی برنامه داشتیم با این سه چرخه .یونا سوار و بقیه خنده و ذوق یونا خان سه چرخه سوار.ما تصمیم داشتیم برای تولد یونا که چند روز دیگه مونده براش سه چرخه بگیریم و نمیدونستیم که پسرم اینقدر سه چرخه دوست داره مگرنه زودتر برای گل پسرم میگرفتیم.تا دیشب که مامان عاطی زنگ زد که برای یونا سه چرخه فرستادن که بریم بگیریم.البته زحمتشو داداشی ایمان(پسر خاله گلم)کشیده که دستش درد نکنه.سه چرخه یونا خیلی قشنگه و اصلا قابل مقایسه با سه چرخه توی پارکینگ نیست. ولی وروجک اونقدر که ذوق اوون سه چرخه پارکینگ رو میکنه ذوق سه چرخه خودش رو نمیکنه.

موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.نمیدونم چلا وقتی من لالا موتونم تلوزیون لو خاموش موتونن؟!یا کانالهایی لو میگیلن که توش نی نی یانیستن و من دوستشون ندالم؟!؟!

منم وقتی که از خواب بیدال میشم سریع به تلوزیون اشاره موتونم و نی نای موتونم که متتجه(متوجه)بشن و روشنش بوتونن.وقتی هم که کانالهایی لوکه دوست ندالم داله پخش میشه اینقدل به تلوزیون اشاره موتونم و از سل و کولشون بالا میلم و گوم گوم موتونم که مجبولشون موتونم که کانال لو عوض بوتونن و کانال نی نی یا بگیلن.خدالو شکل(شکر)که baby tvهست که همیشه نینی پخش بوتونه که من خوشم بیاد.

فكل نبوتونيد من بلد نيستن كانال عوض بوتونم.بلدم ولي نميدونم چلا وقتي كانال عوض موتونم بازم ني ني يا نميان!!

وقتی لوبلو کامپیوتل أچي موتونم چه خاموش باشه چه لوشن ني ناي موتونم كه متتجه بشن و بلام سي دي چي و چلا بذالن.البته وقتي خسته ميشم تصيم(تصميم)  ميگيلم تايپ بوتونم بعد  ميام پايين و با يه دست ضامن صندلي لو ميگيلم و با سه دست و پا دوله صندلي ميچلخم و صندلي لو با ضامني كه تو دستمه ميچلخونم و خيلي خوشم مياد و لذت ميبلم.

وقتي مبلو ميگيلم كه بلند بشم و بايستم مامان ليلي يادم داده كه بگم يا علي.منم ياد گلفتم و تا بلند ميشم ميگم أههههه.

خاله ميلان ميگه أه دل فلهنگ لغت يونا ۱۰۰۰ تا معني داله.خوب چه بوتونم؟ني ني ام.بزگ(بزرگ)بشم ياد ميگيلم و صحبت موتونم.امام علي (ع)خودش ميدونه من صداش موتونم و دستم لو ميگيله و كمكم موتونه كه بلند بشم.

چند لوز پيشا لفته بوديم خليد.تعجب كلدم كه آقاي فلوشنده صحبت موتونه و تند تند دستاشو تتون تتون ميده.منم مدل تتون دادن آقاي فلوشنده دستامو تتون تتون دادم كه... .آقاي فلوشنده و بقيه زدن زيل خنده و به همين خاطل كلي بهمون تخفيف داد.چه بوتونم؟از كاله من خيلي خوشش اومد.اگه خواستيد خليد بوتونيد و تخفيف بگيليد خبلم بوتونيد تا بيام دست تتون بدم و بلاتون تخفيف بگيلم.

دل(در) پست ۲۴ خلداد(خرداد)ماه (بازي آلزوها)چند تا آلزو(آرزو)كلده بودم كه يكيش آلزوي شماله ۳ بود(آلزوي شماله ۳:زلافه عمه سالا بياد و با ما زندگي بوتونه)و الان بلاي اينكه عمه سالا بيشتل از اين به زحمت نبيوفته و تمام شهل لو كه گشته تمام كشول لو بلاي پيدا كلدن داداشي دو قلوي زلافه زيل پا نبذاره من آلزوي شماره ۳ رو از آلزوهام حذف موتونم.

عمه سالاي عزيزم تولو خدا ديگه بيشتل از اين شلمنده نبوتونيد و زحمت نبكشيد.من اصلا نميخوام زلافه با ما زندگي بوتونه پيش شما باشه بهتله.فقط اگه باغ وحش لفتيد واقعیش لو بلام بياليد من ديگه بزگ شدم علوسكشو نميخوام.

لاستي املوز بالاخله(بالاخره)مامان جون(پلستالم)از مسافلت بلگشت و بلام یه بلوز و شورت سوغاتی آولد.



موضوع مطلب :
یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

امروز قرار بود پرستار یونا از مسافرت برگرده  و برای همین هم مامان عاطی دیروز رفت.خیلی نگران بود و اصرار داشت که بمونه و خاله نیلان و آنی تنها برن چون خاله آنی باید میرفت سر کار و خاله نیلانی هم کلاس داشت.ولی من دلم نیومد بیشتر از این مزاحمشون بشم و اصلا فکر نمیکردم سفر مامان جون(پرستار یونا)اینقدر طولانی بشه.

امروز متوجه شدیم مامان جون از سفر برنگشته و یونا مونده بدون پرستار.چاره ای نداشتیم.من مرخصی گرفتم و موندم خونه. اینم از مشکلات زندگی در شهری که هیچ فامیل نداشته باشی.

دیشب یونا همش میگفت ددده , خونه خلوت شده بود بهانه مامان عاطی و خاله هاشو میگرفت.لباس بیرونی تنش کردم  و بردیمش بیرون که یه کم تو پارک بازی کنه دلش وا بشه ولی تو ماشين خوابش برد.فقط يه جا داشتن شربت ميدادن يه لحظه بيدار شد بهش شربت امام علي(ع )رو دادم خورد به نيت سلامتيش و سلامتي همه ني ني ياي پاك و بي گناه.   برگشتیم خونه بیدار شد و دید لباس بیرونی تنشه و دوباره شروع کرد دده دده گفتن.اینم از فلفل و فلفلیاش.

دمپایی رو فرشی بابا سعید رو که ۱۰ برابر پاهای فینگیلیشه پا میکنه.آخه فسقل شما از کجا میدونی دمپایی رو پا میکنن؟

امروز صبح براش برنامه خردسالان گرفته بودم یه پسر کوچولویی شعر میخوند و بای بای میکرد.یونا آروم رو پاهام خوابیده بود و  چون تازه بیدار شده بود سرحال نبود.پسر کوچولو رو که دید با خونسردی در جوابش براش بای بای کرد.

خیلی عصبانی شده که کمد هارو چسب زدم و نمیتونه بازشون کنه.اشارشون میکنه و میگه گوم گوم... .

تو اسباب کشی که بودیم طالبی رو با توپ اشتباه گرفته بود.چنان انرژی صرف میکرد که با طالبی توپ بازی کنه. 

اینم چند تا عکس از فلفل مامان تو خونه جدید:

(این همون لباسه که مامان عاطی سوغاتی آورد)

سلام موتونم.

تو خونم أچي كلدم

افتادم.چه بوتونم؟

دالم كمدمو ملتب موتونم



موضوع مطلب :

شنبه ٦ امرداد ۱۳۸٦ :: ۸:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

خاله نیلان و خاله آنی پنج شنبه ظهر رسیدن و امروز ظهر هم به اتفاق مامان گلم رفتن.جاشون خیلی خالیه مخصوصا مامان عزیزم که ۱۲ روز اینجا بود و خیلی زحمت کشید.قربون مامان عزیزم برم که مهربونیاش حد و مرز نداره.یعنی من هم میتونم برای یونا اینجوری مادری کنم؟خاله نیلانی هم اتاق یونا رو براش چید.یونا هم خیلی خوشش اومد و مرتب دوست داره بره تو اتاقش.البته هنوز استخر و وسایل بادیشو باد نکردیم.پرده هم فرصت نشد بگیریم.دوست داشتم تا مامان اینجاست به سلیقه اش که حرف نداره پرده ها رو بگیرم ولی کار زیاد بود و وقت کم.متاسفانه مجبورم تنها بگیرم.

اینم سوغاتی خاله آنی و خاله نیلان البته به اضافه یه sandwich maker.

يونا در حال اسباب كشي از خونه قبلي.

دالم  اسباب كشي موتونم.



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ :: ٩:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بابا سعید عزیزم لوزت مبالک.

بلای همه چیز تشکر موتونم:

بلای اینکه منو به ددده میبلی,

 شبا و ظهرها و ... لالا نمیتونم و نمیذالم شما هم لالا بوتونی و موهاتو میتشم و اذیتت موتونم( چه بوتونم بابایی؟مدلمه),

بلای بستنی های خوشمزه که بلام میگیلی

 و

 زحمتهایی که بلای من و مامان لیلی میتشی .

 دوستت دالیم و امیدوالیم سالیان سال سلامت باشی و من و مامان ليلي  به خاطله داشتن یکی از بهتلین باباهای دنیا خدا لو شکر بوتونیم.

     

اولین سال پدر شدن بابا سعید مهربون در روز پدر مبارک

     



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦ :: ٧:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز ۳ شنبه هفته قبل مامان و بابای گلم اومدن و شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل و پنجشنبه صبح اسباب کشی کردیم.من چهار شنبه و پنج شنبه رو مرخصی گرفتم.ولی یونا با اینکه همش پیش بابایی گلم بود و باباییم مشغولش میکرد و باهاش بازی میکرد اجازه نمیداد من زیاد کمک کنم. وروجک بابامو کلافه کرد .از سروکولش بالا میرفت و میخواست همه جا بره و به همه چیز دست بزنه.دیروز برای بابایی یه کاری پیش اومد که مجبور شد بره. تو این وضعیت مامان جون(پرستار یونا)هم رفته مرخصی و مامانی مهربونم میمونه تا پرستار یونا برگرده.مامانم خیلی زحمت میکشه و من مثل همیشه شرمنده اش هستم.تمام وسایل توی کمدها و بیرون رو با سلیقه چیده و از یونا هم مواظبت میکنه.تقریبا ۹۰ در صد کارها انجام شده.

 راستی مامانی و بابایی برای فلفل کلی سوغاتی آوردن(یه بلوز و سرهمی که آخرشه و در اولین فرصت تنش میکنم و عکسشو میذارم .۲ دست بلوز و شورت و ۲ بسته بسکوییت گلوکوز(طبق معمول)(با این وضع که پیش میره فکر کنم باید مغازه بسکوییت گلوکوز فروشی وا کنیم)و ... ).دست گلشون درد نکنه.

 مامان و بابای مهربونم دوستتون دارم.

به احتمال زیاد خاله نیلان و خاله آنی فردا میان که کمک کنن کارهای خونه تمام بشه و فلفل رو هم ببینن و شنبه با مامانی برگردن.

و برم سراغ هنرمندیهای آقا :

یونا میایسته و دستاشو میگیرم و تکون تکون میدم و میخونم:عمو زنجیر باف. بله. زنجیر منو بافتی؟ بله. پشت کوه انداختی؟ بله. بابا اومده .چی چی آورده؟نخودچی کشمش. بخور و بیا .با صدای چی؟ ببعی. و بعد سرم رو تکون تکون میدم و میگم بعععع....بعععع....

یونا:سرش رو مثل من تکون تکون میده و میگه:بهههه  بهههه ... .

و بعضی وقتا تا خوندن شعر رو شروع میکنم یونا به به به میکنه و نمیذاره شعر به مرحله به به برسه.

بهش میگیم یونا لی لی حوضک کن.انگشت اشاره اش رو میذاره کف دست چپش و لی لی حوضک میکنه.

یونا اتل متل توتوله کن.با دستای فینگیلیش میزنه رو پاش.

قربونش برم حتی یک بار هم لی لی حوضک و اتل متل توتوله رو قاطی نکرده.

راستی ۲۸ تیر پسر گلم ۱۱ ماهه شد که به دلیل اسباب کشی نتونستم براش پست ۱۱ ماهگی بذارم و قربونش برم ۱۱ ماهگیش کیک و عکس نداشت.

پسرکمماهگیت با تاخیر مبارک و یه دنیااااااا دوستت دارم.

عزیز مامان دیگه هر کاری رو جلوش انجام بدی انجام میده.مثلا در نوشابه باز میکنیم فلفل با فلفلی زیاد نوشابه رو ازمون میگیره و درش رو مدل ما میچرخونه ولی هنوز دستاش زور نداره که بتونه بازش کنه.صابون رو که میبینه دستاشو میماله به هم.هنوزم عاشق چسبونکی های رو یخچاله.قابل ذکر است که آهن ربای یکیشو هم در آورده.گلم خونه قبلی رو تشخیص میده رفتیم اونجا به در که رسیدیم خندید و بال بال زد که بریم تو.وقتی با تلفن صحبت میکنیم اونم دستشو میذاره رو گوشش و میگه ادده... . 

وقتی میخواد یه چیزی حالیمون کنه میگه گوم گوم.گوم گوم و دستشو به طرف اون چیز میبره.

پسرم بوس هم میفرسته.چشمکم میزنه.

ناگفته نماند که پروژه تجسس کمد و ... هنوزم ادامه دارد.کشفیات یونا سریال دنباله داره.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed