یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام .دیروز صبح که از خواب بیدار شدم متتتجه(متوجه)شدم خاله میلان چه دندوناش کشنگه.توش کش رنگی هم داره.تا دستش زدم ببینم چه طولیه(طوریه) بیدار شد نذاشت سر در بیارم.ولی خیلی خوشم اومده. تو هر فرصتی به دندوناش دست میزنم... .الانم به مامان لیلی گفتم بلیم مثل خاله میلان این ۲ تا دندونمو که در اومده اتوپسی(ارتودنسی)بوتونیم .خوشم میاد.مدلمه

دیروز منتظر بودیم بریم تو آسانسور, روسری یه خانمی رو کشیدم که با روسریش بازی بوتونم(رنگش کشنگ بود).مامان لیلی و بابا سعید به خانمه گفتن معذرت خواهی موتونیمآخه چراااا؟سر در نمییارم

بابا سعید تصیم(تصمیم)گلفته میریم بیلون دستای منو بگیله که به چیزی دست نزنم.منم خیلی نالاحتم و از این کار اصلا خوشم نمییاد.

يه عروسك هم بلام خليدن كه شلكه كلم بروكليه.ولي من راضي نبودم چون همه عروسكاي مغازه رو ميخواستم كه باهاشون بازي بوتونم.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با اومدن خاله میلان(نیلان) من دیگه نمیرم پیش مامان جون(پرستارم)و پیش خاله میلان و خاله جیران میمونم.و خیلی بهم خوش میگذره.صبح ساعت ۸ بیدار میشم و چون خاله میلان لالا کرده و هر چی صداش موتونم باز بیدار نمیشه مجبور میشم با انگشت بزنم به چشماش و موهاشو بتشم تا بیدارش بوتونم که با هم بازی بوتونیم.

دیروز هم من و بابا سعید و مامان لیلی و خاله میلان رفتیم ددده.رفتیم تو یه مغازه یه خانمی بود لباس کشنگی پوشیده بود لباسشو کشیدم که نگاه بوتونم و ببینم کیه دیدم اه چه سبکه خواست بیوفته که بابا سعید گرفتش وگفت نبوتون پسرم این مانکنه میندازیش.آقای فروشنده هم گفت مراقبه آقا پسرتون باشید.چه زشت... .مانکن چیه دیگه؟؟؟من خواستم امتحان بوتونم که چرا اون خاله تتون(تکون) نمیخوره!

بعدش هم رفتیم سوپر خرید بوتونیم از یه شیشه زیتون خوشم اومد خواستم برش دارم که بابا سعید ازم گرفتش.بعدم به مامان لیلی گفت نزدیک بود وروجک همه شیشه زیتونها رو بریزه به موقع گرفتمش.چه حرفهایی میزنن.من خواستم شیشه ها رو بریزم؟؟؟من؟؟؟فقط خواستم نگاش بوتونم و باهاش بازی بوتونم.

راستی با کامیونم که بازی موتونم و تتونش میدم و رانندگی موتونم صداشم در میارم. 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ :: ۸:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.من خیلی خیلی خوشالم چون خاله میلان(نیلان)و خاله جیران از روز یک شنبه اومدن خونمون.همش از خوشحالی خنده ام میگیره نمیدونم چه بوتونم؟لالام هم که میگیره میترسم لالا بوتونم اونا برن.برای همینه که لالا نمیتونم فقط اگه بی اختیار و از خستگی چشام بره رو هم و لالا بوتونم.

من براي اولين بار پفك خوردم.مامان ليلي هم همش با دلهره نگام ميكرد و دوست داشت كه ازم بگيردش.خيلي خوشمزه بود ولي حيف كه وسط خوردن لالام گرفت.تو لالا هم هر چي دستمو ميبردم به دهانم پفكه تو دهانم نميرفت فكر بوتونم مامان ليلي از فرصت استفاده كرده بود من لالا كردم از دستم درش آورده بود.بيدار شدم ديدم آره نه پفكيه نه چيزي.عجب بد موقع لالا كردم.

وقتی گوشي ميذارم كنار گوشم و الو موتونم میگم أه...أه... و وقتي بقيه الو موتونن و من گوشي ندارم دستم رو ميذارم رو گوشم و أه...أه... موتونم و با انگشت به گوشي اشاره موتونم كه بهم بدن تا منم ألو بوتونم.خوشم مياد.

من ده ماهه شدم.مرد شدم, بزگ(بزرگ) شدم, آقا شدم. خاله میلان و خاله جیران بلام کیک درست کردن اولش نمیدادن من نگاش بوتونم و دستش بزنم بعد که بال بال زدم و خودم تلاش زیادی کردم که کیکه رو بدست بیارم بهم دادنش و به به ه ه ه ه ... چه کشنگ! چه خوشمزه ه ه ه ه... .(راستی تاپی که تو عسکا تنمه خاله میلان بلام آورده.کشنگه .ازش خوشم میاد.مدلمه... .)

!



موضوع مطلب :
شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ :: ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من هر روز یه کار تازه موتونم.مدلمه. چه بوتونم؟

اينجا باشگاه شركت نفته .أچي كردم.

هر کاری مامان لیلی یا بابا سعید موتونن, منم تکرار موتونم.مامان لیلی دستاشو کرم زده به هم میماله ,منم دستامو به هم میمالم.

وقتی میخوام خودم رو لوس بوتونم ,کلمات رو از ته گلو میگم.ددده مم مم و ... .

خودمو لوس موتونم

دست بابا سعید رو خوب خوندم .براش بابا بابا موتونم ,اونم خوشحال میشه ,بغلم موتونه .بعد میگم دده , بابا سعید هم منو دده میبره. یا میگم مم مم و بابا سعید مم مم های خوشمزه میده دست خودم بوخولم و فرش رو کثیف بوتونم.

مامان لیلی هم یه روبان بسته به کامیونم که روبانه رومیکشم کامیونم میاد جلو. خیلی با مزس, خوشم میاد.

بوب بوب بازي موتونم

وقتی با بوب بوب میریم دده, و از رانندگی خسته میشم , گریه موتونم و میرم طرف در بابا سعید که بریم ددده بیرون.بعد که میریم بیرون, مغازه ها رو نگاه میتونم و برای اسباب بازی ها ذوق موتونم و بال بال میزنم و نی نی ها رو نگاه موتونم تا وقتی دور میشن وبعد میرم سراغ نی نی بعدی... . 

گوشی میذارم کنار گوشم والو موتونم.شماره هم میگیرم ولی نمیدونم چرا همش یه خانمه گوشی بر میداره میگه شماره مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد!

الو موتونم

وقتی شیطونی موتونم و بابا سعید بهم میگه ای شیطون منم براش انگشتمو تتون میدم.

اي شيطون

وقتی مامان لیلی میگه کو توپ یونا ؟توپمو با انگشت بهش نشون میدم.

ولی نمیدونم چرا وقتی میخوام جلو برم عقب عقب میرم؟!

وقتی مامان لیلی برام شعر اتل متل توتوله میخونه دستمو میزنم به پام و بازیشو میتونم.

خنده موتونم

وقتی بهم یه کم بسکوییت چایی میدن یه کم چایی .وقتی  دلم میخواد دوباره چایی بخورم ولی بسکوییت چایی میارن طرف دهانم دهانمو میبندم و سرمو میبرم اون بر و با انگشت چایی رو نشون میدم.بعد بهم چایی میدن.راستی من چایی خیلی دوست دارم



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦ :: ۸:٠٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم .رادين جون من رو به بازي آرزوها دعوت كردن كه ازشون تشكر موتونم.

يكآرزو موتونم براي سلامتي زندگي مامان ليلي(خودم),نفس بابا سعيد(بازم خودم),مامان ليلي, بابا سعيد, بابايي ,ماماني و بقيه فاميلها و دوستها و حتي اونايي كه نميشناسمشون و آرزوي سلامتي خواهري فاطمه رو از خدا دالم كه انشالله زود زود زود خوب بشه و بتونيم با هم بدو بدو و بازي بوتونيم.

 دو  آرزو موتونم مامان ليلي نميرفت اداره و هميشه پيشم بود و بابا سعيد زودتر از اداره ميومدتا با هم بازي ميكرديم و دده ميرفتيم.

سه آرزو موتونم زرافه عمه سارا, خرس قهوهاي و خرگوش طوسي خاله ماني و همه عروسكاي خاله ميلان مخصوصا مامان مردكه(اردكه)كه خاله ميلان ني ني شو داده به من, بيان و با ما زندگي بوتونن

چهار انشالله بزگ(بزرگ)بشم, مرد بشم ,مامان ليلي و بابا سعيد مثل الان با هم دوست و صميمي وخوشبخت باشن و بتونيم اگه خدا بخواد بريم يه كشور ديگه. و  من رو تو لباس فارغ التحصيلي از درجات بالاي تحصيلي ببينن و بهم افتخار بوتونن.

پنج آرزو موتونم همه غمها تو دلها آب بشن :

عمه سحر بره سر كار خاله ميلان دانشگاه كبول بشه دايي علي و عمو سهيل تو كارشون پيشرفت بوتونن خاله ماني خوشبخت بشه ماماني يه كم كاراش كم بشه و بتونه استراحت بوتونه بابايي زميناش درست بشه بابا سعيد مثل هميشه تو كارش پيشرفت بوتونه و من و مامان ليلي با ديدن قابليتهاش خدا رو شكر بوتونيم و بهش افتخار بوتونيم مامان ليلي بتونه قطره اي از دريا محبت ماماني و بابايي رو جبران بوتونه تا بتونه احساس خوشحالي بوتونه

انشالله فرشته آمين از طرف خداي مهربون فرستاده بشه و همه آرزوهاي من و دوستاني كه الان دارن اين پست رو ميخونن برآورده بوتونه.



موضوع مطلب :
شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦ :: ٥:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان خوبم و تشکر موتونم که در نبود ما باز بهمون سر زدید.یک شنبه ظهر مامان لیلی بعد از اومدن از اداره  در کوتاهترین مدت و با وسواس تمام وسایل من رو جمع کرد تا خدایی نکرده چیزی از قلم نیوفته(استخر, رورووک ,توپ و ... )چون من شب قبلش همش شیطونی کردم و اجازه ندادم وسایل رو مرتب کنه .

وسايل سفرم

من و مامان لیلی و بابا سعید یکشنبه بعد از ظهر رفتیم سفر(جای شما خالی). رسیدیم خونه مامانی اینا(مامان مامان لیلی)من بغل هیچکس نرفتم و همش دوست داشتم بغل مامان لیلی و بابا سعید باشم ولی زود با همه دوست شدم و براشون لبخندایی میزدم که دعوا بود کی من رو بغل بوتونه.

دالم بد اخلاقي موتونم

خاله میلان(نیلان)یه انبه برداشت که برام قاچ بوتونه ولی من گفتم نه من همشو میخوام خاله میلان و بقیه هم که هر چی میخواستم و میگفتم نه نمیگفتن انبه کامل رو داد دستم و من حسابشو رسیدم.

دالم انبه ميخولم

کارهای زیادی کردم یه لاک پشته که اسمش فریبرز بود و  مامانی رو یخچال چبسونده(چسبونده)بود خراب کردم.با رورووک همه جا سر میزدم.

تمام عروسکای خاله میلان در اختیارم بود (رو دیواری ها تو دکوریها عروسکای رو تخت و ... )

يونا و آقا خرسه خاله ميلان

با عروسكاي خاله ميلان بازي موتونم

استخرم هم آب میکردن و توش أچي ميكردم و آب بازي ميكردم .

آب بازي موتونم

مامان ليلي از پيشم رفت دالم براش گريه موتونم

يا وقتي آب بازي نميكردم عروسكاي خاله ميلان رو ميبردم توش و بازي ميكردم .با بابايي(باباي مامان ليلي)ميرفتم ددده و مم مم آبنبات چوبي برام ميخريد.

خنده موتونم

يه روز ناهار رفتيم پيش عمو سهيل و خاله سمي و خواهري فاطمه اونجا هم كلي بريز و بپاش كردم و تو استديو عمو سهيل گيتاري زدم كه عمو سهيل كه خودش استاد موسيقيه گفت تعجب موتونم.

گيتار ميزنم و نيناي موتونم

نوازنده حرفه اي هستم.چه بوتونم؟مدلمه...

يه روزم رفتيم خونه محمد امين جون(پسر خاله مامان ليلي)و با موتور و عروسك چراش بازي كردم و سر اونا بكش بكش و دعوا كردم. 

رانندگي موتونم

محمد امين پشت من أچي نبوتونه...

يونا و چرا جون

يه روزم رفتيم خونه دريا جون و خاله نسترن و عمو علي.و با دريا جون بازي كردم.

خجالت ميكشم

شما دريا جون هستي؟

از آشنايتون خوشبختم دريا جون

خاله نسترن هم اجازه داد با دريا بسكوييت بخوريم و بريزيم رو فرش. گفت راحت باشيد دعوا نميتونم.

دست خاله نسترن جون درد نبوتونه

تازه به مامان ليلي هم گفت تا ۱ سالگي اگه به ني ني بگي نبوتون و أييه و اينا اعتماد به نفسش كم ميشه بايد هر چي دوست داره بدي امتحان بوتونه و اگه خطرناك بود حواسشو پرت بوتوني كه نره طرفش. آخه خاله نسترن تو دانشگاه روانشناسي خونده نه مثل مامان ليلي كه عمران خونده و همش تو ساخت و سازه.

توپ بازي موتونم

يونا و دريا جون

موقع لالا هم كه تخت خاله ماني(آني)رو صاحب ميشدم.

لالا كلدم

  يه روزم رفتم دريا جت اسكي سواري و آب بازي و شن بازي. يه مشت شن گذاشتم تو دهانم كه مامان ليلي و بابا سعيدرو حسابي ترسوندوندم(ترسوندم).

 
 

سفر خوبي بود ولي حيف كه فرصت كم بود و نتونستيم به همه گلها سر بزنيم .خاله بهاره و خاله عاطفه و خاله تارا و امير مهدي جون و ... رو نديديم و در اينجا ازشون معذرت ميخواييم.

به اميد سفرهاي خوش بعدي و کاش ما همیشه اونجا بودیم که من به جای رفتن پیش مامان جون(پرستارم)پیش مامانی(مامان مامان لیلی) میموندم و از زندگی لذت میبردم. 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
من دالم میرم دده و تا آخر هفته نیستم. دلم بلاتون تنگ میشه ولی باید بلم تا با اونایی که خیلی دوستشون دالم دیدار تازه بوتونم.شما رو هم دوست دالم زیاااااد.برمیگردم فعلا خدانگهدار تا ۱ هفته دیگه. البته مامان لیلی قول داده اگه فرصت بوتونه از دده پست جدید و خبلای ددهی رو بده .حالا ببینیم مامان لیلی فرصت بوتونه یا نبوتونه.

موضوع مطلب :
شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٦ :: ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

قربونش برم که با دس دسی و نینای و قاشق که هواپیماست و میاد تو دهان یونا و ... دارو میدیمش.

نه من نميخولم شما بفرماييد

ولی تحت هر شرایطی از علاقه اش به ددده رفتن وسوار بوب بوب شدن و نشستن روی پای بابا سعید و رانندگی با پا و دست کم نمیشه .شانس آوردیم تا حالا جریمه نشدیم حالا جریمه هیچ کلا کار خطرناکیه.دیشب ساندویچ گرفته بودیم .بال بال زد که ساندویچ میخوام. دادم دستش با کاور روش میخواست بوخوره.

سانببييييييج

 ازش گرفتم یه تیکه از ته نون باگد که هیچ توش نبود کندم بهش دادم قربونش برم فکر میکرد داره ساندویچ میخوره چنان ملچ ملچی میکرد که آدم دلش براش ضعف میرفت. فدای پسرم بشم ,کی میشه شما هم ساندویچ بخوری مرد کوچولو؟ آخرش بابا سعید دلش سوخت با اینکه براش بد بود یه تیکه گوجه گذاشت تو نون باگدش .مثل آدم بزرگها گوجه که از لقمش میوفتاد ورش میداشت میگذاشت تو نونش.الهی بگردم بر خلاف همیشه که ریز میکرد و میریخت رو زمین و فقط بازی میکرد  لقمش رو با علاقه تا آخر خورد.بعد هم که بابا سعیدش خرده نونا رو میخواست از جلوش جمع کنه اونم کار بابا سعیدش رو تکرار میکرد دستشو میکشید رو زمین بعد هم با پا اینکار رو میکرد پسرم هر کاری با دست میکنه با پا هم میکنه.

ناخن گرفتنشم که... .وقتی خوابه که از ترس که بیدار نشه دست بهش نمیزنیم و بدو بدو به کارامون میرسیم.تو بیداری هم که نمیذاره و همش ناخن گیر رو میگیره که خودش شیطونی کنه.



موضوع مطلب :
جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ :: ۸:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.چه بوتونم که مریض شدم. دیروز صبح سرفه هام شروع شدن بعد از ظهر بابا سعید لباس ددهی تن کردو منم بال بال زنون رفتم بغلش که برم دده که دیدم مامان لیلی هم آماده شده برای منم تیپ زدن ,کشی (کفش)هم پوشیدم ولی چون دوستش نداشتم و میکشیدمش که از پام درش بیارم مامان لیلی به ماشین نرسیده درش آورد گذاشتش تو کیفش.تو راه هم همش نق زدم که من میخوام رانندگی بوتونم تا رسیدیم به محل ددده.پیاده شدیم رفتیم تو جاش آشنا بود ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد کجاست, پر از عروسک و عکسای رنگ رنگی بود, تا تونستم با بی حالی بال زدم تا یه عموهه گفت یونا بره تو, رفتیم تو یه اتاقه دیگه... .که یادم اومد اینجامطب عمو دکتره (همون  عمو دکتری که عموی پسر عمه های رادین جونه)هنوز نرفتیم تو و أچي نكرديم من گريه ام گرفت و اشك هام قل و قل اومدن پاييم آخه ميدونستم كه تو گلوم چوب موتونه.حدسم هم درست بود.مامان ليلي و بابا سعيد خيلي سعي كردن كه من و عمو دكترم رو با هم دوست كنن ولي من كبول(قبول)نکردم که نکردم .بعد رفتیم ممه های بد مزه ای رو بلام خلیدن که مامان لیلی اسمشونو بلاتون میگه(اریترومایسین, سالبوتامول, دیفن هیدرامین کمپاند) من خیلی نالاحتم آخه ما داریم یک شنبه میلیم بوشهر دیدن مامانی اینا(مامان مامان لیلی)و من اگه مریض باشم نمیتونم بلاشون بامزگی بوتونم وبستني هايي كه ماماني بلام گرفته بوخولم.آخه اونا روز شماری موتونن که دیدارها تازه شود.فقط دعا بوتونید خاله میلان(نیلان)عروسکهای جدید گرفته باشه که من خلابشون بوتونم.و دعا بوتونید خوب بشم که بهمون خوش بگذره.مامانی ,بابایی, خاله میلان ,خاله مانی(آّنی),دایی علی ,عمو سهیل ,خاله سمی و خواهری فاطمه و ... .دالم میام .دیدارها تازه میشود.راستي بستني هايي كه ماماني بلام گرفته نخوليد خودم ميام ميخولمشون.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦ :: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چرا کسی جواب من رو نداد؟

کسی میدونه اولین نی نی وبلاگ دار کی بوده یا هست؟من اولین باراز طریق وبلاگ  مامان کوچولو با وبلاگ آرش وروجک آشنا شدم و با کمک مامان آرش جون وبلاگ یونا رو درست کردم از مامان کوچولو و آرش وروجک (البته اگر دوست دارن)شروع میکنم شاید جواب سوالم رو پیدا کنم.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦ :: ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به همگی سلام موتونم.یه کم از دیروز تعریف موتونم یه کم ازامروز.دیروز ظهر که مامانی از اداره اومد دنبالم تو بوب بوب به هر چی دست میزدم مامانی  یواشتی تو گوشم میگفت یونا دست نبزن أييه .منم بلند میدوفتم أه؟أه؟ كه آقاي راننده متتجه(متوجه)بشه .آخه اين بوب بوبه يا أه؟اومديم خونه مثل هرروز دوش گرفتم كه مامان ليلي عسكشو گذاشته. تشكر موتونم اگه نگاش بوتونيد.ماماني كه تا من لالا بوتونم  گذا نميخوره بعد كه لالا كردم ميخوره. ميبينيد تولو خدا؟منم كه ديگه متتجه(متوجه) كارش شده بودم لالا نكدم (نکردم)تا مجبور شد گذاشو بياره.آخ جون گذاااااااا؟من که اهل گذا خوردن نیستم فقط با گذاشون بازی موتونم .براشون نرمش موتونم. میریزم رو فرش و ...که یهو دیدیم در باز شد و بابا سعید زودتر از همیشه اومد خونه. خوشحال شدم حسابی بال بال زدم بعد ناراحت شدم آخه هرروز ساعت اومدن بابا سعید با مامان لیلی پشت پنجره می ایستادیم تا بابا سعید می اومد مامان لیلی پنجره رو باز میکرد که من برای بابا سعید بال بال بزنم و ذوق بوتونم. بابا سعید هم از پایین بلام دست تتون میداد و صدام میزد من از این کار خیلی خوشم میاد ولی اشکال نداره. ظهر با بابا سعید لالا کدم(كردم)بعد كه بيدار شدم بابایی یه کم موهامو توتاه(کوتاه)کرد بعد با هم رفتیم ددده و... .

امروزم روز خوبی بود. ظهر, بابا سعید اومد دنبال مامان لیلی و با هم اومدن دنبال من.با هم رفتیم گذا خلیدیم(مامان لیلی تو بوب بوب أچی کرد ما آقایون رفتیم خليديم) همش خودم رو پاي بابا سعيد أچي كردم و رانندگي ميكردم .يه كم با پا يه كم با دست.بابا سعيد زياد دوست نداره با پا رانندگي بوتونم ميگه بابايي خدایی نکرده تفادص(تصادف) موتونيم, فقط با دست رانندگي بوتون. ولي من دوست دارم با پا هم رانندگي بوتونم.فرمون ميچرخونم .دنده عوض موتونم ... .بعدشم اومديم خونه حمام و گذا و... بابا سعيد به مامان ليلي گفت :ما ديگه چرخ گوشتمون رو لازم نداريم يونا خوب چرخ موتونه .آخه من كباب رو بلاشون حسابي ريز كردم.

خواهش موتونم ,خواهش موتونم ,كار سختي نيست هر وقت خواستيد بلاتون ريز موتونم.تا بعد... .



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦ :: ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام.فيشوي عزيزم من رو به بازي ترس دعوت كرده ودر  اينجا خوبه كه قبل از شروع بازي از مهربونياش و اينكه مرتب به يوناي من سر ميزنه تشكر كنم و براش بهترينها رو آرزو ميكنم.

۵ تا چيزي كه من ازشون ميترسم:

۱)از دست دادن اونايي كه دوستشون دارم ,حتي تصورشم برام سخته و به گريه ميافتم مخصوصا وقتي يكيشون تو راه و سفر باشن تا برسن من ميميرم و زنده ميشم. از جاده خيلي ميترسم نه براي خودم  بلكه براي بقيه عزيزانم.

۲)من هيچوقت از مرگ خودم نميترسم, فقط ترسم از اينه كه بقيه مخصوصا آقا سعيد گلم(كه همه زندگيمه) و مامانم (يه دنيا مهربوني و فداكاري)چطور ميتونن تحمل كنن؟و اينكه يونا نفس و عمرم ,كي بعد من براش مادري كنه, لباساشو مرتب كنه, قربون صدقه اش بره, ببوستش, بوش كنه  و كي بميره براش  ... .

۳)من از تاريكي و تنهايي ميترسم. از دزد نميترسم ,ولي از روح خيلي ميترسم(بهم نخنديد دست خودم نيست).

۴)من از آينده پسرم يونا نگرانم و ميترسم  كه نكند من و بابا سعيدش با وجود تلاش زيادمون نتونيم براش آينده خوبي فراهم كنيم.

۵)من از اين ميترسم كه با وجود كار خونه, كار بيرون, رسيدگي به يونا (با اينكه آقا سعيدم خيلي به من كمك ميكنه). نتونم براي شوهر گلم همسر خوبي باشم. شوهرگلم من برات خانمي خوبي هستم؟

۶)با یاد آوری پرستوی عزیز:من از حیوانات و حشرات فوق العاده میترسم.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ :: ٥:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

نميدونم چرا پسر قشنگم با وجودي كه چيزايي كه بدهستن و نبايد بهشون دست بزنه رو تشخيص ميده باز هم...  .

يونا سوار رورووك و با سرعت به طرف پريز برق... .

يونا(نگاه به مامان ليلي) : أه   أه ... .

مامان ليلي :آره پسرم أي يه .جيززه .شما نبايد دست بزني.

يونا پريز به دست و مامان ليلي  

يونا سوار رورووك و با سرعت به طرف جا کفشی... .

يونا(نگاه به بابا سعید) : أه   أه ... .

بابا سعید :آره پسرم أي يه .جيززه .شما نبايد دست بزني.

يونا ....

و بابا سعید

و ادامه دارد, دست زدن پسر گلم به انواع أیها و جیزها و یاد دادن و معرفی آنها به بابا سعید و مامان لیلی .(يونا:چه بوتونم يادشون ميدم بلد نيستن)

 بعد از ماجرای جمعه ۴ خرداد یونا مرتبا در حال انگشت تکون دادنه .تو خونه ,برای راننده اداره مامان لیلی, برای همکار مامان لیلی و... .پرستارش هم میگفت یونا همش نصیحتم میکنه (اینجوری میکنه ).

بابا سعیدبه یونا :ای شیطون ای شیطون

یونا:

مامان لیلی :پسرم نگرانم انگشتت همینجوری بمونه. آخه از نصیحت مامان لیلی تو حرکت انگشتش رو یاد گرفتی, صحبتهاش هیچ؟قربونت بره مادر, نفسم.

یونا:امروز بابا سعید کشف کرد که من بلدم با نی آبمیوه بوخولم.

یک سوال : کسی میدونه اولین نینی ایرانی که وب سایت داره کیه یا کی بوده؟؟؟



موضوع مطلب :
یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦ :: ۳:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چون چند تا از دوستای گلمون معنی اسم یونا رو خواسته بودن:

یونا اسم حضرت یونس است به زبان عبری, به معنی خداوند.

در فرهنگ لغت مامان لیلی و بابا سعید :یونا یعنی عشق ,نفس ,هوا ,زندگی ,عمر,امید ,آرزو, دل ,... .واینها همه یعنی هدیه زیبای خدا به مامان لیلی و بابا سعید. یونا یعنی معجزه خداوند

پسر قشنگم ,مامان ليلي و بابا سعيد عاشقانه دوستت دارن.

6ماهگي آقا يونا......       آي فداي خنده



موضوع مطلب :
جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ :: ۸:٢۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

امروز ظهر یونا خیلی خوابش میومد و از خواب زیاد بهانه میگرفت و با دست چشماشو میمالید. میبردمش تو اتاق بخوابه, میخندید و سرشو از رو بالش بلند میکرد به طرف در اتاق و میخواست بیاد از اتاق بیرون ولی تا میاوردمش بیرون ۵ دقیقه نمیشد که باز شروع میکرد چشم مالیدن و نق زدن و خلاصه چند بار بردمش تو اتاق و برگردوندم و....

مامان لیلی : پسرم ,آخه این چه کاریه؟ مامانی کار داره .شما اگه لالات میاد,خب لالا کن. میریم تو هال, میگی بیاییم تو اتاق. میاییم تو اتاق ,میگی بریم تو هال. آخه مامان لیلی چیکار کنه؟

یونا :

مامان لیلی :



موضوع مطلب :
جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ :: ٤:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

ظشقرچجطظ

گ

ژ            |
|

|

ژ۳

ژuz                           \v  v ./';       plxz

دارم تايپ موتونم.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦ :: ٧:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام سلام

من دیروز اولین زردآلو و امروز هم اولین هلوی زندگیمو خوردم. میوه های دیگه رو قبلا خورده ام به جز توت فرنگی که برام ممنوعه.دیگه بزگ(بزرگ)شدم.ولی نمیدونم مامان لیلی چرا عکس آبنبات چوبی خوردنم رو گذاشته. آخه امروز آبنبات چوبی هم خوردم ولی نه برای اولین بار.

آب نبات چوبييييي.....

شيرينه.خوشمزس


موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦ :: ٩:۳۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام به همه دوستان خوبم.بهتون بگم که من و بابا سعید این شبها با یه موسیقی جدید به خواب (مثلا خواب)میریم.آقا یونا تا ساعت ۵/۱ ,شایدم ۲ ,شایدم ۳, جیغ میزنه و فریادو خنده و آوازهای بلند که موفق بشه محیط خواب رو به هم بزنه و  بره تو هال و شیطنت هاشو ادامه بده. من و بابا سعید هم تا چشممان میاد رو هم با یه جیغه یونا میپریم هوا.در ضمن آقا اونقدر لگد میزنه و مو میکشه و گوش میکشه که بلندمان کنه باهاش بازی کنیم و چه لذتی داره این خواب... .اگه هم بزاریمش رو تختش اوضاع از این هم بدتر میشه.

بیصبرانه منتظر راهکارهای شما برای حل این مشکل هستیم.(مامان لیلی و بابا سعید)

ميگيرمتون ببيي يا

واي كه چقدر كشنگن عروسكاي چرخون   

   وقتي ميخوام بخوابم ميگن مارو بچرخون

و اما نکته بعدی.دیشب برای خودمان و یونا سوپ درست کردم.سوپ یونا:مرغ ,گوجه, هویچ ,زردچوبه, نخودفرنگی, سیب زمینی, ورمیشل, جعفری, آب لیمو تازه.و سوپ خودمان: مرغ ,گوجه, هویچ, زردچوبه, ادویه, رب گوجه,  سیب زمینی,  ورمیشل ,جعفری ,آب لیمو.

به یونا غذاشو دادم نخورد و سرش رو بر میگردوند و دستم رو کنار میزد .از سوپ خودمان بهش دادم خیلی خوشش اومد. میزد به پام که دوباره میخوام .یه کاسه خوردتازه سرشم تکون میداد و میگفت به به به (این هنر رو چند روزه یاد گرفته وقتی از یه غذایی خوشش بیاد سرشو تکون تکون میده ,میگه به به به... )

به نظرتون چیکار کنم؟به غذاش رب گوجه بزنم؟

پسرم یه ماهی میشه که زیر دوش حمام میکنه.دوش رو که میبینه هنوز آب رو باز نکردم چشماشو باز و بسته میکنه. منتظره اب بره تو چشمش .کیف میکنه زیر دوش. با دست میخواد آب رو بگیره .پسرکم آب بازی رو دوست داره زیااااااااااد

قربونش برم وقتی یه چیزی میخواد میزنه رو پای من یا بابا سعید و به طرف اون چیزه خم میشه که بهش بدیم یا وقتی میخواد رو پامون بنشینه یا بیاد بغلمون میزنه رو پا یا دستمون و دستاشو به طرفمون دراز میکنه فداش بشه مامان که از دوست داشتن زیادش نمیدونم چیکار کنم. بوس کردنش که معنی خستگی رو از فرهنگ لغت حذف میکنه. دستشو میندازه دور گردنم  بغلم میکنه و  بوس میکنه بعد نگام میکنه میخنده ببینه عکس العملم چیه. بعد که میبینه غش میرم براش, باز بوس میکنه و میخنده. ای مادر به فدای تو ,هر چقدر خدا رو شکر کنم بازم کمه, خدایا بازم تشکر میکنم, یونا برای من یک معجزه است .

سلام به همگي....تولو خدا نگاه بوتونيد.بابا سعيد تجاااااااااااا(كجا)؟ميخواي بري دده .بدون من؟

بابا سعيد كجا ميري؟؟؟؟

الان ميام .تا ,كشي يامو(كفشامو) بپوشم.صبر بوتونيد. اومدم.

منم ميام صبر بوتون تا كشي بپوشم.

آماده شدم لفطا (لطفا)بياييد بغلم بوتونيد.تشكر موتونم.بريم دددهههههههههه

آماده شدم بياييد بغلم بوتونيد.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed