یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٤:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

امروز رفتم تو اتاق دیدم اه ,در کشو بازه.

عجبببببببببببب !!!!!در كشو بازه!!!!!!!

گفتم: آخی, مامان لیلی گرفتار بوده, بدو بدو کرده, وقت نکرده در کشو روببنده .برم براش ببندم.

ببندمش.گناه داره مامان ليلي كسي نيست بهش كمك بوتونه.

یهو یه چیزی رو کمد دیدم گفتم  این چیه دیگههه بعد یادم اومد که پودرمه مامان لیلی میزنه بدنم که خوش بو بشم ,به به بشم, گفتم بهتره این پودره هم بذارم تو کشو .کمک مامان لیلی جمع و جور بوتونم ,گناه داره وقت نمیتونه, ولی پودره بزگ(بزرگ) بود نرفت تو کمد.

اين چيه ديگه؟!؟!

بعدشم تصیم(تصمیم)گرفتم ولش بوتونم برم وسایل تو کشو رو براش مرتب بوتونم. دستم رو میکردم تو کمد رورووکم میومد جلو در کشو هم میومد جلو رو دستم .

آخ آخ كشو بد بسته نبشو(نشو)

با تلاش و توشش(کوشش)دستم روکردم تو کشو و موفق شدم یه چیزایی بیارم بيرون .

موفق شدم.

 بعدشم دوباره تصیم گرفتم با خودم ببرمشون تو هال باهاشون بازی بوتونم .

اينا چين ديگه؟!؟!

بعد كه بازيم تموم شد به مامان ليلي  کمک ميتونم.اینجوری بهتره.مگه نه؟؟؟؟

ببرمشون تو هال باهاشون بازي بوتونم.



موضوع مطلب :
یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٩:٤٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز یونا رو بردم برای چکاپ ۹ ماهگی از وزنش خیلی راضی نیستم اگه سایتی به جز سایته پروفسور سلطان زاده برای غذای نی نی یا سراغ دارید لطفا بهم بگید و اینکه چیکار کنم یونا وزن گیریش بهتر بشه ؟بهش شربت آهن MIM میدم .آیا شربت بهتری هست که بهش بدم؟

اين چيه ديگه؟!؟!؟!؟!چه تلخه....

الهی من قربون تو پسر برم که نمیشه یه لحظه تنهات بذارم.اومدم تا tea bag ها رو از جعبه در آورده کرده تو دهانش و داره چایی خشک میخوره ببینید تمام لباس و پتوی زیر پاش و تو دهانش پراز چایی .



موضوع مطلب :

جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۸:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بستنییییییییییییی

سلام به همگی.تولو خدا نگاه بوتونید.بستنییییییییییییی.به به.بستنی توت فلنگییییی(فرنگی).بفمایید بفمایید.

بستنییییییییییییییی!!!!!!

بابا سعید:بیا پسر قشنگم.بوخور.

یونا:نه .شما بفمایید. تعارف نبوتونید.من خودم میخورم.بلدم.

تشکر موتونم

تشکر موتونم.دیگه بزگ(بزرگ)شدم.میتونم خودم بستنی بوخولم.بفمایید بفمایید خوشمزس

 

به به خوشمزس

من ۹ ماهه شدم 

من از امروز ۹ ماهم شده و وارد ۱۰ ماهگی میشم.خدا رو شکر موتونم که سالمم و مامان لیلی و بابا سعید مواظبم هستن و دوستم دارن.مامانی ,بابایی, بابا سیروس, مادر جون, خاله ها ,عمه هام ,دایی و عموم دوستم دارن(ولی حیف که همشون ازم دورن)دلم براشون خیلی تنگ شده.دیگه بزگ شدم دوست دارم از همه چیز سر در بیارم وبه همه چیز دست بزنم ,به کولر, تلوزیون, موبایل ,شارژر,کامپیوتر, ..., غذاااااا  . غذای مامان لیلی و بابا سعید رو با دست قاطی بوتونم ببینم چی میخورن و وقتی میرن اینور و اون ور نگاشون بوتونم ببینم کجا میرن و چیکار میکنن و اگه دارن میرن ددده براشون بال بال بزنم و دنبالشون گریه بوتونم  تو بغل غریبه ها نمیرم و گریه میتونم(دیشب هستی اینا خونمون بودن تو بغل مامان و بابای هستی نرفتم و گریه کردم همش دوست داشتم مامان لیلی یا بابا سعید کنارم باشن که با اونا تنها نمونم) اچی موتونم و سرجام میچرخم ولی حوصله ندارم چهار دست و پا و سینه خیز برم ,خسته میشم. مامان لیلی و بابا سعید بغلم موتونن دیگه نیازی نیست من زحمت بکشم.ددده میگم مامما میگم باببا میگم به چیزای بد میگم اه اه و دوباره بهشون دست میزنم.وقتی میریم با ماشین ددده و بابا سعید رانندگی موتونه ,من مینشینم رو ی پاهاش(اقا پلیسه گوشتون رو بگیرید لطفا )و هم با دست فرمونو میگیرم هم با پا و رانندگی موتونم. دست فرمونم خیلی خوبه از بابا سعید و دایی علی و عمو سهیل هم بهتره .تو خونه هم با رورووک با سرعت رانندگی موتونم و از همه جای خونه سر در میارم اگه چیزی سر راهم بود اونم با خودم جابه جا موتونم مثلا ۴ تا پنبه ریزی که تو نایلونه و بابا سعید تازه خریده ....

یونا جون در حال حمله به کیک

کیکه خوشمزس دالم بهش حمله موتونم.

تولد, تولد, تولد 9 ماهگی یونا جون مبارک

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز بعد از ظهر خیلی خوبی بود, ما همگی خوشحال بودیم, چون اولین قرار وبلاگی رو گذاشتیم و رادین جون عسلی و مامان و بابای مهربونش رو که اومده بودن اهواز تو پارک زیتون ملاقات کردیم.یونا هم از دیدن دوستش خیلی خوشحال بود.به امید دیدارهای بعدی.

يونا و رادين جون و پسر عمه رادين جون ايليا جون

موشموشي خوش خنده...

دوستم اومده خوشحالم ,چه بوتونم؟

رادين جون عسلي

دستمو ميخولم.دوست دالم.خوشمزس

خسته شدم.ديگه خوابم مياد.

از رادين كوچولوي شيطون و مامان و باباي گلش تشكر ميكنيم كه با وجود خستگي سفر و  مشغله هاشون به ما سر زدن.

SmileyCentral.com

امروز هوا خیلی خاک آلود و کثیفه به حدی که ساعت ۱۲ اداره ها رو تعطیل کردن.یونا خدا روشکر پیش باباش موند و نرفت بیرون پیش پرستار.هواشناسی اعلام کرده تا ۳ روز اینجوریه

آقا یونا هم که برامون لیموترش خور شده. لیمو خیلی دوست داره. یه قاچو با پوست میخوره. موقع لیمو خوردن قیافه اش دیدنی میشه.هنوزم دوست داره به غذای ما حمله ور بشه و همه رو بریزه به هم.الهی من فدای پسر گلم بشم. 

چه ترشه



موضوع مطلب :

سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٩:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

موش موشک

سلام به همگی, دیروز صبح خواب بودم, یهو دیدم دالم بد خواب میشم. چشام باز کردم ,دیدم مامان لیلی داره منو میده به مامان جون .گریه ام گرفت ,دوست داشتم خونه باشم ,بخوابم, بعد که بیدار بشم مثل موقع هایی که تو خونه هستم مامان لیلی و بابا سعید بیان بالای سرم, بابا سعید بگه بوخولیدش بوخولیدش منم خندم بگیره و با مامان لیلی فرار بوتونم, ای خدااااا  ,مامان لیلی قربون صدقه ام بره (قوربون پسر کشنگم برم, فدای چشاش ,سر تا پاش ,خنده هاش)منم ذوق بوتونم و از خنده زیاد اونگه اونگه بوتونم.اکشال نداره باید تحمل بوتونم من مردم قوی ام ... .

 عسلکم

 تا ظهر نخوابیدم, تازه خوابم برد که مامان لیلی از اداره اومد دنبالم و تا دیدیمش حسابی براش بال بال زدم ,بوسش کردم و خستگی از تنش در آوردم. خوشحال شدم که داریم میریم خونه,   رسیدیم خونه مامانی بهم بستنی داد. جای شما خالی مخصوصا جای امیر مهدی جون که بستنی دوست داره, با هم شعر چی و چرا خوندیوم مامانی چون من وقتی ذوق زده میشم و میخوام بگم دوستش دارم موهاشو میکشم بهم میگه: یونای مو کشانی و برام میخونه :چرای لپ کشانییییییییییییییییی, یونای مو کشانییییییییییییییی,چرای لپ کشانییییییییییییییییی ,یونای مو کشانییییییییییییییی ,چرای لپ کشانییییییییییییییییی, یونای مو کشانییییییییییییییی... و بالا و پایینم موتونه, منم از خنده غش موتونم .خیلی خوش میگذره .راستی چرا دوستمه ولی با چی زیاد دوست نیستم.چرا مثل خودم خوش تیپه سی دیشو مرتب نگاه موتونم .دوستش دالم .عمه سحرم که پیشم بود(یادش به خیر. نمیرفتم پیش مامان جون راحت بودم ) قرار بود چرا دعوت بوتونم عمه سحر براش لازانیا درست بوتونه .هر چی از مونیتور بهش گفتم چرا من دعوتت موتونم تشیف(تشریف)بیالید منزل گفت نه مزاحم نمیشم .خلاصه بعدشم مامانی حمامم داد. من هرروز دوش میگیرم .مدلمه و... .

قربون پا خوردنت برم من

بابا سعید ۶ اومد خونه. برای بابا سعید هم بال بال زدم وبوسش کردم و موهاشو کشیدم بعدبا هم بازی کردیم و بعدش هم ۳ تایی رفتیم ددده. وقتی پیش مامان و بابام هستم خیلی خوشحالم ولی چه بوتونم تحمل موتونم چون اونا برای خوشبختی من زحمت میکشن. مامان لیلی و بابا سعید دوستون دالم زیاااااااااااااد

منتظرم مامان لیلی ببرتم حمام

پسر قشنگمون ,زندگی, نفس ,عمر,همه چیز مامان و بابا... ما هم دوستت داریم زیااااااااااااااااااااد 

آی فدای خنده قشنگت مادر

خبر مهم:من امروز اولین آبنبات چوبی زندگیمو خوردم.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۸:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همگیدو تا از دوستای خیلی خوبم رو که مامانی هامون هم با هم خیلی دوستن  بهتون معرفی  موتونم .تولو خدا میبینید!!!! موش بوخولتشوووووووووووون. مثل خودم هستنآقااااااااااااا   ,  گل پسر   ,  کشنگ   ,  ............ ماشالله ماشالله  خدا حفظشون بوتونه

محمد امین جون(یه محمد امین دیگست با پسر خاله مامان لیلی اشتباه نبگیرید) 

 

زبونشو

محمد امین جون در روز عاشورا

یا حسین

محمد امین جون شیطون

محمد امین گل

محمد امین جون و امیر مهدی جون

محمد امین جون و امیر مهدی جون

امیر مهدی جون

امیر مهدی جون شیطون

دوستای خوبم دوستتون دالم زیاااااااااااااااااااااااااااد



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۱:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فدای پسر گلم بشم من, که هرروز عزیزتر میشه.این روزها متوجه شدم تا میریم تو ماشین یونا سر میکشه و عقب ماشین رو نگاه میکنه انگار دنبال چیزی میگرده من گمان میکردم صندلیشو نگاه میکنه بهش میگفتم پسرم آخه مگه صندلیت اینقدر دیدنیه؟تا امروز که بابا سعید متوجه یه موضوعی شد.دو روزه صندلی یونا تو ماشین نیست ولی یونا بازم عقب رو نگاه میکنه

پس کو خاله ها؟بچه ها کجان؟

صبحها که ماشین اداره میاد دنبال من و یونا ,ماجلو مینشینیم و خاله سهیلا و وروجکهاش و یه همکار دیگه ام عقب.و یونا هر روز میره تو بغل خاله ها و با بچه ها بازی میکنه و... .

بعد از ظهر ها که میریم بیرون پسرم عقب ماشین دنبال خاله ها و وروجکها میگرده

قصد دارم رانندگی بوتونم.

 

یونا در حال بازی

دارم بازی موتونم

 

یونا بعد از بازی

من رفتم تو سبد اسباب بازی هام بازی بوتونم.



موضوع مطلب :
جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۸:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همگی. من چند تا کار تازه یاد گرفتم ,وقتی به چیز خطرناک یا اخ دست میزنم مامان لیلی یا بابا سعید میگن پسرم اخخه یا جیززه من میگه اه..... اهو نگاشون موتونم, ولی چه بوتونم بازم بهش دست میزنم و میخورمش, دوست دارم همه چیزو بخورم و امتحان بوتونم حتی اگه بقول مامان و بابا اخ باشه 

یه کار دیگه هم یاد گرفتم:

 در کشو رو باز بوتونم.

وروجك بلا

با دقت نگاه بوتونم ببینم چی توشه.

پسرم جيززه

وسایل تو کشو رو بهم بزنم, یه کشنگشو بردارم.

بوخورمش و باهاش بازی بوتونم.

اتمام پروژه



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه عروسی پسر مامان جون(پرستار یونا)است. برای همین گفته یونا رو  چهارشنبه و پنج شنبه نگه نمیداره. یونا که از این موضوع خیلی خوشحال است ولی شب چهار شنبه من و بابا سعید  مونده بودیم چیکار کنیم اخرش چهارشنبه صبح تا ساعت۵/۸ بابا سعید رفت سر کار بعد اومد خونه, با یونا من رو رسوندن اداره. تاساعت  ۵/۱ که من اومدم خونه بابا سعید دوباره  رفت اداره.پسرم پیش باباییش خیلی بهش خوش گذشته بود همش با هم  بازی کردن الانم که پدر و پسر خونه هستن. حالا بعد ۳ روز ,شنبه چه جوری یونا بره خونه مامان جونپسرم اصلا دوست نداره بره اونجا, مامان جونم تو این هفته اخیر همش میگفت یونا بغل میخواد من نمیتونم بغلش کنم .حالا من موندم که به قول پسرم چه بوتونم؟؟؟؟؟؟؟وقتی میرم دنبالش انگار تو زندان بوده بال بال میزنه و با گریه میاد تو بغلم اینقدر میبوستم و بغلم میکنه که انگار فکر نمیکرده دوباره مامان لیلی شو ببینه .فدای پسر گلم بشم. من روز ۳ شنبه که رفتم دنبالش کامیار(مامان جون پرستار اونم هست)گفت سرمون رفت چقدر گریه میکنه .رفتم بغلش کردم پسرم خواب بود. مامان بمیره براش الهی. فهمیدم پسرم گریه کرده تا خوابیده. اوون روز تا شب خیلی سرحال نبود احساس میکردم میره تو فکر. میخندید ولی دپرس بود پسرکم  .حدس میزنم یا کامیار سرش داد زده یا مامان جون بغلش نکرده.اگه کسی یه پرستار خوب تو اهواز سراغ داره معرفی کنه ممنون میشم .

نفس مامان ليلي

داريم ميريم مامان ليلي برسونيم اداره.

زندگي بابا سعيد

زياد حوصله ندارم.

اميد مادر

انگار خوابم گرفته.

عزيز بابا

خوابيدم.



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٩:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

۲ شب پيش يك اتفاق باورنكردني افتاد ساعت ۱۰ يونا خوابش گرفت بردم بخوابونمش,۲ تايي خوابمون برد. ساعت ۳  بيدار شد شير خوردو دوباره خوابيد تا ۵/۶صبح كه سرحال بيدار شد.ساعت ۳ كه بيدار شدم باور نميكردم كه ماساعت ۱۰ خوابيديم , ديدم بابا سعيد كلي كارها رو انجام داده  شام اماده كرده ولي دلش نيومده تنهايي  بخوره گرسنه خوابيده .خلاصه ۳ شب ما شام خورديم ,وسايل يونا رو اماده كردم ,لباساشو از ماشين در اوردم يك ربع به ۴  خوابيدم تا ۶ .

دیشب رفته بودیم بیرون, از کنار یه مغازه اسباب بازی رد شدیم که وسایل بادی (توپ و ... ) را جلو مغازه اویزان کرده بود , یونا خان دید و اینقدر بال بال زد که گفتم پسرم الان پرواز میکنه سرش بالا گرفته بود  و ۱۸۰ درجه  میچرخوندکه توپها رو ببینه, بلاخره ما با خرید یک عدد توپ بادی از کنار مغازه رد شدیم.

نوبتی هم باشه نوبت اقا یوناست که ادامه جریان دیشب رو بگه:

سلام به همگی, من توپ خلیدم .جای همه نینی یا خالی بود, خیلی کشنگ بودن, گیج شده بودم کودومشو نگاه بوتونم.بعدشم كه اومديم خونه چه بازيي كردم. مامان ليلي و بابا سعيد ميدويدن دنبالم منم با رورووكم فرار ميكردم خيلي خوش بود اينقدر خنديدم, اينقدر خنديدم,.........زيااااااااااااااااااااااد

يونا وروجك

اين چيه ديگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!مامان ليلي چي پام كرده!!!!!!!!!!!!!!!!چه كشنگه الان ميخورمش ,فكر ميتونم خوشمزس.

يونا و مشكل كفش پوشيدن

اين چيه ديگه؟ يادم اومد اتوه.  با اين كه اين اتوي بد يه بار دستم رو جيز كرده ولي چه بووووتوووونم  بازم دوستش دارم.

يونا و اتو

من دیگه میتونم تنهایی مبل بگیرم بایستم.دیگه بزگ شدم(بابا سعید : پسرم بزرگ)

پسر گل مامان و بابا مي ايستد

بفرماييد سانببيج ,خوشمزس.

بفرماييد

 پوووووووووووووو   پوووووووووووووو     پووووووووووووو ...............من وقتي به مامان ليلي و بابا سعيد ميگم يه چيزي ميخوام اونا متوجه نميشن يا متوجه ميشن بهم نميدن و  الكي ميگن جيززه اينجوري موتونم كه كلافه بشن بهم بدنش . پوووووووووووووووووو

بووووووووووووووووووووووو

يه وقت فكر نبوتونيد من پسر بدي هستم.مامان ليلي و بابا سعيد اذييتم موتونن.

اي پسر بلا

شوخي كلدم مامان و بابابي كشنگم. از اين كه هميشه حوصلمو دارين و باهام بازي موتونيد تشكر موتونم.

نفس مامان ليلي  و باباسعيد



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٩:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

قربون پسر قشنگم برم که امروز که رفتم دنبالش خونه مامان جون از قیافه مامان جون میشد فهمید که پسر طلا چه به روزش اورده گفتم یونا پسر خوبی بوده؟گفت اره ولی نمیذاره از کنارش تکون بخورم مگه مامان جون کار نداره؟....... ولی تو راه برگشتن به خونه کلی خودش رو برای خاله سهیلا لوس کرد دس دسی و سرسری و نینای

امروز بعد از ظهر اقا یونا کلی باعث ذوق کردن بابا سعید شدوقتی باباییش میخواست بره پایین ماشینو پارک کنه فهمید بابایی میره ددده گریه کرد رفت بغلش وروجک روز به روز عزیزتر میشه امروز هم نشست کنارمون اب هویچ بستنی خورد.

یونا و محمد امین

داداشی محمد امین گل, پسر خاله مامان لیلی است .دوستمه, با هم بازی موتونیم ,اینجا عکس جشن دندون فشون منه. موش بوخولتمووون.

 یونا و محمد امین (دندون فشون یونا)

این عکس رو هم  روزعاشورا گرفتیم.انشالله خدا همه نینی یا رو  سلامت نگه داره.یا حسین.....

یونا و محمد امین

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۳:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

یونای تازه دنیا اومده

اینجا  بیمارستان بزرگ نفته من تازه دنیا اومدم .

چهار روزگی یونا جون

 این عسکه ۴ روزگیمهموش بوخولتم.

شش روزگی یونا جون

تو لو خدا نگاه بوتونید!!!!!!!!!! این عسکه ۶ روزگیمهدالم ورزش موتونم.

یک ماهگی یونا جون

من و شرک جون هر دوتامون یک ماهه هستیم  , دوستمه.

 دو ماهگی یونا جون

 

 

من پیشی ام .تو این عسکه ۲ ماهمه.چه کشنگم,تعجب موتونم

سه ماهگی یونا جون

  .تو این عسکه ۳ ماهه هستم.

چهار ماهگی یونا جون

  .تو این عسک هم ۴ ماهه هستم.پیشی پیشی بیا بوخولش این وولوجکو

پنج ماهگی یونا جون

اینجا ۵ ماه دالم حمام کلدم دسته گل شدم 

 

 

 

پنج ماهگی یونا جون

اینجا هم ۵  ماهمه, اچی(فتحه) موتونم (مامانی:مینشینم گل پسرم)دیگه دالم بزگ(بابا سعید:بزرگ  یونا جون) میشم.اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بذالید خودم صحبت بوتونم

 

 

یونا جون شش ماهه

شش ماه دالم .دالم بازی موتونم.



موضوع مطلب :
شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

از پسر گلم بگم ,که دیشب سر شام طبق معمول همه چیزو قاطی کرد .اخه بچه جون تو پیتزا خوری!!!!سوپشو با دست میزد کنار و میگفت هه هه (کسره) و با دهنش پووووف  پووووف که پیتزا میخوام بلاخره تسلیم شدیم دادیمش که پیتزا تبدیل به اش رشته شد, تا ساعت ۳ بیدار بود و صبح ساعت  ۵/۶   بیدار شد قربونش برم اینقدر عزیزه که تو اوج خواب الودگی نمیتونم بهش چیزی بگم .فدای پسر گلم بشم که نصف شبی یادش اومده مامانشو ببوسه و محبت کنه پسرم محبتش رو با کشیدن موی مامانی بهش نشون میده وبعد از بوس بوسش صورت  مامانی خیسه خیسه. امروز صبح وقتی دادمش به مامان جون گریه کرد  صبحها که ازم جدا میشه گریه میکنه, تا ظهر که از اداره برم دنبالش برام مثل ۱۰۰۰سال میگذره. پسرم تو خیابون همه رو نگاه میکنه مخصوصا بچه ها رو , برای بچه ها بال بال میزنه ,دوست دارم پسر گلم خیلی زیاااااااااااااااااد



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٤:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

خیلی خوش گذشت, کیکش هم قشنگ بود. میخواستم حمله بوتونم بگیرمش که مامان لیلی همش منو میگرفت .چه بوتونم ?

خاله هاله, مامان هستی کلی اسباب بازی ریخت جلو من و هستی که همش دعوامون میشد , من بکش هستی بکش .همش دوست داشتیم با یه چیز بازی بوتونیم .

 یونا و هستی

هستی زودتر از من خوابید من بیدار بودم تا اومدیم خونه ۵/۱ -  ۲   خوابیدم .زیاد اهل خواب نیستم



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام اول از همه باید از مامان ارش جون  خاله ارزو جون تشکر کنم بعد جریان دیشب رو بگم دیشب دعوت بودیم تولد هستی مامانی داشت بدو بدو وسایل منو اماده میکرد بابا سعید هم مواظب من بود با مامانی هم صحبت میکرد منم با رورووک تو خونه  گردش میکردم رفتم تو اتاقم یه چیز جدید دیدم گفتم این چیه دیگه؟؟؟؟؟دستی بزنم ببینم چییییییه؟؟؟؟سوخت دستم. مامانی گفت اتوووووووووووووووو با بابا سعید اومدن سراغم.فهمیدم پس این اسمش اتو ه .ولی چه داغ بود!جیز شدم. رو انگشتم یه بادبادک کوچولو درست شد که مامان لیلی همش بوسش میکرد.چه بوتونم مواظبم نیستن , مامانی به بابایی گفت اینو ,بابایی هم به مامانی که اتو رو جمع نکرده بود.بعدشم رفتیم خونه هستی اینا.........

یونا با دوستاش



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٧:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
سلام من دالم غذا می خولم

موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ :: ٥:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام الان یونا را به زور خوابوندم وروجک از خواب بدش میاد ساعت ۵ و نیمه بعد از ظهره سوپ فرداش رو درست کردم اخه یونا صبحها تا ساعت ۱ میره پیش پرستار که بهش میگه مامان جون.امروز یونا خونه مامان جون حسابی دس دسی و نینای کرده ولی تا رفتم دنبالش شروع کرد گریه که بگه بهم بد گذشته.شیطونیه که . . . . راستی غذای یونا رو از سایته http://www.professorsoltanzadeh.com/  درست میکنم.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed