یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ :: ٢:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیاااام
من چهار شنبه با مامایی و بابایی رفتم پارک  ساحلی کیان پارس که خیلی خوش گذشت.

پارک ساحلی کیان پارس


اینم دست من و دست بابایی است.انشالله بزرگ بشم ,مرد بشم بازم از دستم با بابایی عکس میذارم .

دست من و دست بابایی

 بابایی من امیدم اول به خدا و بعد به دستای شماست.آخه من هنوز اول راه پر تلاطم زندگی هستم.

 


پنج شنبه هم یه سر کوشولو رفتیم دده( بیرون) و آبابا(آب نبات)خوردم و شب هم خاله افوز(خاله افروز) و عمو سیاد( عمو سجاد )اومدن پیشمون که من حوصله ام سر میرفت و همش به مامایی میگفتم.پاشو... بیا پیشم ...مامایی ایناش...به به ... و به هر بهانه ای دوست داشتم با خاله افروز صحبت نبوتونه و فقط پیش من باشه وبا من صحبت بوتونه.

 آبابا(آب نبات) به به به


خلاصه مجبورشون کردم که بیان تو اتاق من أچی بوتونن و صحبت بوتونن و بعد سوار تابم شدم و مامایی و خاله افروز منو هل میدادن و صحبت میکردن.منم بلند بلند تااااب تااااب عباسی میخوندم و همش مامایی رو صدا میکردم که با من بخونه و با خاله افروز صحبت نبوتونه.
بابایی و عمو سجاد روبه رو کامپیوتر أچی کرده بودن(نشسته بودن).منم رفتن به مامایی گفتم ایننه أچی.مامایی گفت کجا میخوایی بنشینی پسرم؟منم گفتم ای و به بابایی و عمو سجاد اشاره کردم.مامایی هم برام یه صندلی گذاشت کنارشون و منم نشستم کنار آقایون.
میوه های توی میوه خوری هم پرت کردم آخه حوصله ام سر رفته بودومامایی و بابایی رو کلی خجالت زده کردم.موز هم له کردم رو فرش که همش پام میرفت روش و میومدم به مامایی میگفتم موز پااااا.آخه بدم میومد پام موزی بشه.
یاد گرفتم خودم شلوارمو بیرون میارم و میندازم تو لباسشویی.اینم ۲۳ اسفند پارسال.بزرگ شدم نه؟ 

23 اسفند پارسال


رفتیم مغازه خرید بوتونیم آقاهه رفت پشت پرده قایم شد که دوستش نبیندش منم   مرتب میگفتم آقاهه پشت.بعد از چند روز که باز رفتیم همون مغازه یادم اومد و باز گفتم آقاهه پشت.آقاهه اینجوری شد از دستم.

دیروز هم یه یه یه (رضا و رزا)و خاله سویا(سهیلا)اومدن پیشم که خیلی خوش گذشت.از رضا یاد گرفتم که برم بایا(بالا)ی دوچرخه تا دستم به قفسه های کمد برسه و وسایل رو از توش بردارم.و برم رو کشوها بایستم تا دستم به چیزهایی که رو دیوار چسبوندن برسه و بکنمشون.راحت.مدلمه

مامایی هم که همش گرفتاره دیشب ۳ بلند شد و قرمه سبزی برای ناهار امروزمون درست کرد.حیف که من خواب بودم.آخه من دیروز صبح که بیدار شدم تا ۳۰/۱۲شب به زور خوابوندنم و نمیخوابیدم.
تا بعد



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦ :: ۸:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 نماز خوندن روی جانماز بابا گوم(بابا جون):

منزل خاله مریم دوست آننه :

 پارک لب دریا:

 بادبادک بازی:

لب دریا :



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیاااااام(سلام)
ما از سفر برگشتیم.خیلی خیلی خوش گذشت.مامان لیلی پنج شنبه شب وسایلو آماده کرده بود و صبح رفت اداره که ظهر که از اداره برگرده حرکت بوتونیم.منم همه ساکها رو n+1باراز اتاق به پذیرایی و از پذیرایی به اتاق جابه جا کردم.همینجوریم مدلمه توکارها کمک موتونم.


سفر خوبی بود. آننه(خاله آنی و خاله نیلان), آماعاطی(مامان عاطی), باباگوم(بابا جون), دایی تشکر موتونم.
کلی برای آماعاطی خونه تکونی عید کردم و وسایلو جابه جا کردم و تغییر دکور دادم.

وسایلو جابه جا موتونم

رو فرششون هم که تازه شسته بودن فقط رانی و آببه(آب) و چایی و کاکاوو ریختم.بابا گوم هم مرتب میبردم سر مغازه و برام  پفک و کاکاوو و... میخرید.با آننه(خاله آنی و نیلان) رفتیم لب دریا برام بادبادک خریدن و بادبادک هوا کردیم و کلی بادبادک بازی کردیم .رفتیم پارک , پاساژ و خونه خاله مریم دوست آننه
از هر چی خوشم میومد و باهاش بازی میکردم  میگذاشتنش تو وسایلم که مال خودم باشه.آننه(خاله نیلان)هم بهم یه بلوز(بلوز سبزه تو عکسه بالا) و یه جعبه بزرگ داد که توش یه عالمه چش چش أدهی است(ماژیک و مداد رنگ و آبرنگ و ...)

اینجا هم بین گرگور ها هستم.(گرگور یه جور تور ماهیگیریه):

کنار دریا-کنار گرگور 

 

همه میومدن  دیدنم و دورو برم همش شلوغ بود.خاله های مامانی و دختر خاله ها و پسر خاله ها و ... .
دیدن عمو سهیل, باباده(فاطمه)دختر عموم وخاله سمی  هم رفتم.با باباده دوست شدیم و بازی کردیم.خیلی مهربونه.خاله سمی هم بهم یه سرهمی و یه دوچرخه و یه چش چش أدهی(مداد رنگ)داد.دستش درد نبوتونه
دیدین مامان جون مادر بزرگ مامان لیلی هم رفتم.گناه داشت نمیتونست خوب تاتی بوتونه و واکر داشت.من گفتم این چیه؟آننه گفت این عصاست.وقتی برگشتیم آننه اینا یه گهواره چوبی عروسک از نی نی گیاشون داشتن که من مرتب جابه جاش میکردم و آننه بهم میگفت آقای رضازاده.با اون چهار چوب گهواره مثل مامان جون تاتی میکردم و میگفتم عصا عصا
همکار مامان لیلی برام چند تا دی دی(سی دی)کارتون رایت کرده بود و مامان لیلی هم از طرف من برای نی نیش نیلوفر یه عروسک سیاه کشنگ گرفت که من تا دیدمش اسمشو گذاشتم آچوهی.همه ازم میپرسیدن چرا آچوهی؟خوب خوشم میومد اسمش آچوهی باشه.خونه مامان عاطی اینا عسکه آچوهی رو تو دوربین دیدم و گفتم آچووووهی آچوووهی و آننه هر چی عروسک و حیوون سیاه داشت بهم داد تا من آچوهی جون رو فراموش کنم ولی من فراموشش نکردم.مامان لیلی هم از همه کلی دعوا خورد که چرا برای من آچوهی نخریده و فقط برای نیلوفر خریده.مامان لیلی میگه عجله داشتم و فکر نمیکردم فلفل اینقدر از آچوهی خوشش بیاد.حالا میخواد برام بگیره.

آچوهی

من یاد گرفتم خودم پو(کفش) میپوشم.ببینید:

خودم پوشیدم

خوشحالم: 

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ :: ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 با سلام

آهنگایی که فلفل این روزها دوست داره گوش کنه و بخونه:
۱)اشتباه آقای بهنام صفاریان
آقای بهنام صفاریان :اشتباه بود اگه گفتم برو
فلفل : برو
آقای صفاریان : از پیشم عزیزم
فلفل: عزیزم
آقای صفاریان : نمیتونم که نگاتو از تو چشام دور بریزم...
۲)دنیای آرش
آرش: ...دنیا
فلفل: دنیا یایایا..

با فلفل رفتیم مغازه گل فروشی:
آقای فروشنده که پسر جوانی بود:ببخشید  من میتونم به پسرتون گل بدم؟و یه شاخه گل مریم رو از میون گلها درآوردو مرتبش کرد و داد به فلفل.و گفت آخه من از پسرتون خیلی خوشم میاد.مخصوصا موهاش خیلی نازه.(فلفل کلاه سرش بود)
ما با تعجب : شما پسرمون رو از کجا میشناسید؟
آقای فروشنده : مگه دیروز اینجا(منظورش همون خیابون بود) نبودید؟
بله ه ه اینجوری است که فلفل خان تابلو میشود.
بابا سعید گفت دیروز هم همش فلفل رو نگام میکرده و با دوستاش در موردش صحبت میکرده.و به دوستاش میگفته منم بچه بودم اینجوری بودم.باور نمیکنید عکسمو میارم.
ظهر کلی پفک ریخت رو فرش هال و تن ماهی هم تو آشپزخونه و بعدش بهانه خواب گرفت خوابوندمش و خودم هم خوابم برد.بعد از ظهر از خواب بیدار شدیم و رفت تو هال:
در حالی که با یه دستش میزد رو یه دست دیگه اش : وای وای وای
من: چیه مامانی؟چی شده؟
فلفل : اینا اینا و اشاره به پفکهای روی فرش کرد.
من : کی این کار رو کرده ؟
فلفل : بابایی

 و رفت و تن های توی آشپزخونه رو دید و دوباره گفت : وای وای وای و با یه دستش میزد پشت یه دست دیگه اش.
من : مامانی کی اینا رو ریخته؟
فلفل : عشیا(عرشیا)
از دست فلفل خان ما خونه رو شبیه مسجد کردیم.گفتم کاش عادتش بدم و یه گلدون با بامبو گرفتم و گذاشتیم.فلفل خان بامبو به دست اومد.وروجک به همه چیز دست میزنه.وسایل رو میز توالت تو هاله.قاشق چنگالها تو اتاقه.خلاصه هیچ چیزی رو نمیشه سر جای واقعیش دید.به نظرتون چیکار کنم با این فلفل ریزو وروجک و شیطون؟یاد گرفته میره روی مبل و بلندی و میگه هشت نه شیش و خودشو پرت میکنه پایین.
کلی بپر بپر میکنه.یاد گرفته  علاوه بر دیه(بله)میگه آیه(آره).و به سوالامون خیلی قشنگ جواب میده.
من : مامانی کجا بریم؟

یونا : دده

گرسنه نیستی؟

یونا : نه

من :برو کفشتو بیارپسرم 

یونا: باشه

من:بهت آب بدم ؟ 

یونا : آیه(آره).... 

رفته بودم دنبالش خونه پرستارش و پرستارش گفت ببر این وروجکو که همش در حال شیطونیه و ... آخرش هم به شوخی یکی زد پشتش و گفت برووو.

خداحافظی کردیم و فلفل : مامانا أتته ه ه ه

من : نه پسرم شوخی کرد مامان جون دوستت داره

فلفل :ایننه(یونا) برو برو

من : قربونت بشم من شوخی کرد گلم.

شروع کردم به فلفل علاوه بر قطره میم شربت تونیک میدم.

امروز اگه خدا بخواد میریم پیش مامان اینا.فلفل کلی خوش به حالشه به قول خودش میره پیش آننه, ماما عاطی ,باباگوم, آیی أیی( خاله آنی و خاله نیلان, مامان عاطی, بابا جون ,دایی علی)

تا بعد



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ :: ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

چند روز پیش که فلفل با بابا سعید رفته بودن پارک متوجه نشده بودن که وسایل رو تازه رنگ زدن  و دستاشون رنگی شده بود.دیروز از کنار پارک رد شدیم:

 فلفل با ناراحتی گفت:بابایی بابایی دسی ی ی  و دستشو نشون داد.

بابا سعید : پسرم الان دیگه خشک شده بابایی نگران نباش.

دیروز ظهر که از اداره رفتم دنبال فلفل و رسیدیم خونه دیدم ای واااای  که همه بچه های آپارتمان تو حیاط دارن بازی میکنن.فلفل که تو ماشین گیج خواب بود با دیدن بچه ها خواب از سرش پرید و لبخند قشنگی رو لبش نقش بست و اشارشون میکرد و ذوق زده شده بود.دلم سوخت گفتم: پسرم بریم بالا کفش بپوشی بیارم با بچه ها بازی کنی باشه؟

فلفل: باشه.

آخه من موقعی که از اداره میرم دنبالش کفش نمیپوشونمش و بغلش میکنم به این علت که هر روز فلفل یا تو کوچه گربه میدید و میرفت دنبال گربه و من با وسایل دنبال فلفل بدو بدو میکردم یا بچه ای میدید یا... .

خلاصه رفتیم بالا و  تو آسانسور:

فلفل : مامایی... عشیاااا(عرشیا)نینانه (ریحانه)آپوهی(ابوالفضل)

من: آره مامانی همه دوستات هستن الان شما هم کفش میپوشی میری پیششون.

فلفل:پوووو(کفش)

کفش پوشوندمش و رفتیم پایین.جمع بچه ها جمع بود و البته بعدش جمع مامانها هم جمع شد.

جالبه فلفل و عرشیا همدیگرو بغل کردن و از جریان گاز گرفتن و ... هیچ یادشون نبود.کاش بزرگترها هم مثل بچه ها دلشون پاک و بی کینه بود.

بعد هم عرشیا اومد خونمون و یه کم بازی کردن و منم لباسامو عوض کردم و فلفل رو بردم دستشو بشورم اومدیم بیرون دیدم عرشیا خان رفته و در خونه رو هم باز گذاشته.فلفل کلی بهانه اش رو گرفت و به به خورد و خوابید.

داشتم با مامانم در مورد غذا پختن صحبت میکردم :

فلفل :مامایی مامایی پیاز

من: بله پسرم تو غذا پیاز میکنیم.

دیروز رفتیم فلفل برای پاسپورت عکس گرفت.اینم عکسش:

بونای من



موضوع مطلب :
شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ :: ٧:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم.
روز پنج شنبه دایی اکبر همکار مامان لیلی با دخترشون نیلوفر و خاله اومدن خونمون.اولش خجالت کشیدم و آروم نشستم و لباموغنچه کردم و هیچ نمیگفتم.ولی کم کم با نیلوفر دوست شدیم و رفتیم تو اتاکم که بازی بوتونیم.نیلوفر به مامان لیلی گفت:خاله اجازه میدی من شیر آبی بادی یونا رو بیارم تو هال باهاش بازی بوتونم؟مامان لیلی هم بهش اجازه داد و منم برای اینکه کم نیارم بزرگترین وسیله ام یعنی استخرمو که همیشه باد شده و وسط اتاقمه و اسباب بازی ها و توپ هام توشه  رو کشون کشون آوردم تو هال.شانس نداشته بودم.وقتی نیلوفر شیر آبی رو آورد کسی نخندید ولی تا من رو دیدن همه زدن زیر خنده.مامان لیلی هم گفت تعجب موتونم که چه جوری استخر رو از در رد کردی.همینجوریم مدلمه.بعدشم با همکاری نیلوفر همه وسایل تو اتاقم رو اوردیم تو هال.خیلی خوش گذشت.

گردگیری موتونم

با کوسن بازی موتونم 

دیروز داشتیم میرفتیم دده که توی کوچه عشیا(عرشیا)رو دیدیم و من از دیدنش کلی خوشحال شدم.مامان لیلی تا دیدش گفت:عشیا کبیت(کبریت)دستته.خیلی خطرناکه.مامانت میدونه؟عشیا هم گفت آیه(آره) میدونه خودش بهم داده.بعد مامان لیلی بغلم کرد و با آساسور(آسانسور)رفتیم با(بالا).من که خیلی تعجب کرده بودم و چشام گرد شده بود و لبامو هم غنچه کرده بودم فقط نگاه میکردم.تو دلم میگفتم تعجب موتونم که چی شده؟؟؟؟رفتیم در خونه عشیا اینا و مامانش خونه نبود و مامان لیلی به داییش گفت عشیا کبریت دستشه و من نمیتونم ازش بگیرم آخه از دستم ناراحت میشه و اومدیم پایین و مامان لیلی بهم گفت پسرم تعجب نبوتون.عشیا کبریت دستشه و خیلی خطرناکه.آتیشه پسرم.منم گفتم:آتیش جیز و مامان لیلی کلی قربون صدقه ام رفت و من هنوزم فراموش نکردم و میگم :عشیا آتیش جیززز
بیرون بودیم و برام لباس عیدی گرفتم.خیابونا خیلی شلوغه.دلم پیتی(پیتزا)خواست و گفتم پیتی پیتی.برام گرفتم جای شما خالی.وقتی چیزی که دوست دارم میخورم سرمو تتون میدم و میگم:به به به

امروز ظهر که مامان لیلی از اداره اومد دنبالم تو پارکینگ  خونمون عشیا و داداشش رو دیدیم و با هم سوار آساسور(آسانسور)شدیم.وقتی رسیدیم طبقه دو من و مامان لیلی پیاده شدیم و اونا خواستن برن که من گفتم عشیااااا عشیااااا و عشیا اومد که با هم بازی بوتونیم.اولش که سه تایی ناهار خوردیم و بعد که غذامون تمام شد من بشقابها رو جمع کردم و گذاشتم تو ظرفشویی که مامان لیلی خیلی از کارم خوشش اومد و یه عالمه بوسیدم.بعدشم عشیا میرفت یه جاهای سختی قایم میشد که من با زحمت پیداش میکردم و تا پیداش میکردم میدوید و میرفت یه جای دیگه قایم میشد و من خوشم نمیومد.آخه دوست داشتم با هم بازی بوتونیم و همش فکر میکردم رفته خونشون و میرفتم  و با غصه به مامان لیلی میگفتم عشیا عشیا.مامان لیلی هم به عشیا گفت که باهام بازی بوتونه و عشیا گفت من دوست دارم تنهایی بازی بوتونم.بعدشم رفت سوار تاب تاب عباسی شد.منم رفتم بغلش بوتونم هلم میداد و نمیذاشت منم یه گاز کوچولو گذاشتم رو شتمش اونم با جفت پاهاش زد به شتم من و من پرت شدم زمین.عشیا گفت آی آی آی و زد زیر گیه(گریه).مامان لیلی اومد و بهش گفت که گریه نبوتونه ولی عشیا آروم نشد و رفت خونشون.مامان لیلی گفت پسرم چرا اینکارو کردی ولی داشت تو دلش قند آب میشد.آخه من امروز اولین بار بود که از خودم دفاع میکردم.بعدش هم در زدن و مامانی گفت پسرم فکر کنم خانواده عشیا اومدن ازت شکایت بوتونن.مامان عشیا بود و برامون آش رشته آورده بود و نه شکایتی کرد نه چیزی.منم شتمو نشون دادم و  بهش گفتم عشیا آی آی اونم کلی خندید و یه عالمه بوسم کرد.
جریان رو برای همه تعریف موتونم و میگم عشیا آی آی.
بعدش هم رفتیم تو اتاق که به به بخورم و پتکوم و باشش(پتو و بالش)که نینانه(ریحانه) همسایه رو به روییمون با مامانش اومدن و کلی هم با نینانه بازی کردم و دیگه گیج شدم  از خستگی.به به خوردم و میگفتم پتکوم مامانی رومو میکشید با پا میزدمش کنار و باز میگفتم  پتکوم  و اینقدر وول خوردم تا خوابیدم.
یاد گرفتم دمپاییمو خودم پا موتونم.لباسمو از تو کشوم میارم و وقتی میخواییم بریم بیرون بدو بدو میرم و پو (کفش)هامو  از جاکفشی بیرون میارم و سعی موتونم که بپوشم ولی هنوز کامل نمیتونم و باید کمکم بوتونن.
 دسشویی (دستشویی) و سیفون  رو یاد گرفتم و از سیفون کشیدن خیلی خوشم میاد.

وقتی صحبت از شیطونی میشه میگم ای تیتون ای تیتون(ای شیطون ای شیطون)
از باتی(باتری)انداختن روی وسایل و باز کردن با آچار پیچ پیچی(پیچ گوشتی)و  از کی(کلید) و باز کردن قفل و در با کلید خیلی خیلی خوشم میاد .

در ماشین رو باز موتونم

 

 

قفل در رو باز موتونم 

مدل پسر کوشولوهه تو تبلیغ مشاور املاک رابینسون صحبت موتونم و میگم فواله(فواره)فواله(فواره)...
خدا رو شکر موتونم که یاد گرفتم صحبت بوتونم.راحت.همینجوریم مدلمه
تا بعد

لب کارون

بالای سرسره

یونا زیر آسمان آبی



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦ :: ٤:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
من این روزها خیلی خیلی گرفتارم.آخه آخر ساله و کار اداره زیاد و کار خونه زیادتر.یونا هم که اصلا نمیذاره بشینم پشت کامپیوتر.یا میگه به به (بغلم کن)یا سی دی یا رو میریزه به هم و درایور ها رو باز و بسته میکنه و سی دی یا به قول خودش دی دی میذاره و در میاره.یا وسط کار کامپیوتر رو با دکمه خاموش و روشن میکنه.خلاصه حسابی درگیرم.فلفل هم خدا رو شکر بهتره .مشغوله برای خودش و کلی یونای همه چی دان شده.
تا پاش به یه جایی میخوره ادای گریه در میاره و میگه پا پا چبس(چسب)که به پاش چسب بزنیم.
توی سبد زیر سیب زمینی پیاز ها یه روزنامه میذارم که فلفل خان برده بود و نمیدونم کی  و کجا انداخته بود.داشتم سیب زمینی یا رو میشستم وبیخیال روزنامه شدم و  بدون روزنامه میگذاشتم سر جاشون که فلفل خان رسید و شروع کرد به گفتن ته ه ه و پرت کردن سیب زمینی ها.برای نجات سیب زمینی ها گفتم فلفل مامان من میشورم شما بذار سر جاش.گفت باشه.هنوز دو سه تا از سیب زمینی ها رو نذاشته بود که رفت.گفتم بازم خدا رو شکر.ولی زود روزنامه به دست برگشت.سیب زمینی یا روکنار گذاشت روزنامه رو زیرشون پهن کرد و سیب زمینی یا رو گذاشت روش.بله دیگه یونای همه چی دانه پسرم.

قبلا پیازها رو یکی یکی بر میداشت و میگفت این چیه؟حالا یکی یکی بر میداره و میگه این چیه؟پیاز
مثلا صورت وضعیت آوردم خونه رسیدگی کنم.ظهر تا رسیدیم خونه فلفل خوابید.سریع غذا درست کردم یه خورده کارهای خونه رو انجام دادم و وسایل رو پهن کردم که شروع به کار کنم که بیدار شد.رفتم بغلش کردم.داشت بهانه میگرفت و چشماشو میمالید که دید یه عالمه برگه و خودکارو ... جلوشه.بهانه و مالش چشم یادش رفت.با چشمای گرد اشاره کرد و گفت:مامایی..چش چش أدهی(چشم جشم دو ابرو).بعد لاک غلط گیر رو دید و گفت :این چیه؟گفتم لاکه مامانی.اشاره به ناخن پاش کردو گفت اووم اووم اووم(یعنی پامو لاک بزن)گفتم پسرم این لاک ناخن نیست که عزیزم.با این چش چش أدهی یای اشتباه روپاک میکنن.
بردیمش پارک و بلیط گرفتیم که ببریمش بادی.در رو بسته بودن که  سری قبلی بچه ها بیان بیرون و بعد سری جدید که فلفل هم جزشون بود برن تو.که دیدیم فلفل میگه : کی کی(کلید).بهش گفتیم الان داریم میریم بازی.کلید رو گم میکنی عزیزم.خلاصه آنقدر بهانه گرفت که مجبور شدیم کلید رو بدیم بهش.فلفل کلید رو گرفت و رفت سراغه در پارک بادی و شروع کرد کلید رو روی قفل در انداختن.ای جانم که حواست به همه چیز هست.پسر قشنگم.
فلفل توفروشگاهها کلی تغییر دکوراسیون میده و وسایلو جابه جا میکنه و کلی چیز میده دستمون که براش بخریم.
شیشه شیرشو بر میداره و به عروسک میمونش میده و میگه : میمون شیر.
چند هفته پیش پای بابا سعید رفت روی شیشه و برید تا امروز که من این موضوع رو فراموش کرده بودم فلفل با ناراحتی میگفت:شیشه پا بابایی ی ی
بچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکردن و عرشیا هم جزشون بود.فلفل تا آخر شب یادش میومد و میگفت عشیااا...اووپ(توپ).حتی موقع خواب که من فکر کردم کامل خوابه یه هو بلند شد و گفت عشیا...اووپ.
کانال تلوزیون رو عوض کرد رفت رو کانالی که داشت فوتبال پخش میکرد.گفت:اووپال(فوتبال).برام جالب بود که متوجه شد این همون فوتبال بازی است که بچه ها تو کوچه میکردن.
مدل خوابیدن هستی اینجوریه که مامانش پاشو دراز میکنه و بالش میذاره و هستی میخوابه و مامانش  تکون تکونش میده تا خوابش ببره.حالا یونا وقتی میخواد از خواب فرار کنه علاوه بر أببه(آب)خواستن و ... میگه هشتی پااا یعنی مدل هستی میخوام بخوابم و یه خورده مدل هستی تکونش میدم و بلند میشه و یه چیز دیگه میخواد.البته بگم که تکون دادن مدل هستی با این شعر همراه است:

من:لالا لالا یونا جون لالا

یونا : هشتی

من:لالا لالا هستی جون لالا

یونا :دیااا(دریا)

من:لالا لالا دریا جون لالا

یونا : آپوهی(ابوالفضل)

یونا : نی نی یا

یونا : ...

و خلاصه من  باید برای عشیا(عرشیا) و یه یه یه یه(رزا و رضا) و همه نی نی یا لالایی بخونم و آخرش هم ایننه(یونا)خان بلند میشه و میره سر پروژه دیگه غیر خواب.
وقتی با خودش صحبت میکنه دوست دارم قورتش بدم.خودش میپرسه و خودش هم به خودش جواب میده.این چیه؟بابایی.این چیه؟عمو.این چیه ؟ماشین...
وقتی بابا سعیدش ادارست و صدای در میاد میگه.إه بابایی.یا وقتی کس یا چیز آشنایی رو میبینه میگه إه و اسم اوون چیز یا کس رو میاره.ابوالفضل پسر کوچولوی همسایه بالاییمونه که خیلی هم شلوغ کاری میکنه و مرتب سر و صداهایی که ایجاد میکنه میاد پایین.فلفل از صداهایی که ابوالفضل ایجاد میکرد میترسید و میگفت تسید.و ما بهش گفتیم که نترس اینا صدای ابوالفضله.حالا تا یه صدایی از بالا میشنوه میگه إه آپوها(ابوالفضل).
به پنیر مثلثی میگه ته ته ته تهی

به نوشابه میگهbababe
داغ بودنوسرد بودن رو چه موقع خوردن و چه موقع شستشو تشخیص میده و میگه دایه(داغه)وسده

 به بالا ,پایین و بیرون  میگه با, پایین ,بیرو.
دیروز بالاخره بهتر شد و واکسن هجده ماهگیشو زدیم .قربونش برم اصلا توقع نداشت خانم عادل بهش واکسن بزنه و دردش بیاره.من همیشه موقع واکسنش میرم بیرون و بابا سعیدش نگهش میداره.آخه طاقت دیدن گریشو ندارم.بعد که واکسن زد اومدم و بغلش کردم.البته هنوز داشت گریه میکرد.عزیز دلم دردش گرفته بود و میگفت پا پا أتته أتته.دیروز رو مرخصی گرفتم و موندم پیشش.دست به هیچ کاری هم نزدم و همش باهاش بازی کردم و قربون صدقه اش رفتم.ظهر هم خاله سهیلا از راه اداره اومد دنبالمون رفتیم اونجا.فلفل ۵ دقیقه قبل از اومدنشون خوابید و اونجا هم خواب بود.ولی وقتی بیدار شد کلی با رضا و رزا یا به قول خودش یه یه یه  بازی کرد.دیشب هم تب کردولی خدا رو شکر الان بهتره.اصلا اجازه نمیداد رو پاش حوله گرم بذارم.میگفت مامایی حووه و حوله رو روی پای من میگذاشت.قربونش بشم انگار مامایی واکسن زده.


چکاپ هجده ماهگی فلفل :
وزن :۱۲ کیلو و ۶۰۰ گرم

۲۰۰قد : ۸۷ سانتیمتر

دور سر : ۴۸ سانتیمتر


اون روزفلفل خونه عرشیا اینا گریه کرد و اومدبغلم.بعد که اومدیم خونه:فلفل : مامایی عشیا به ه
من:عرشیا بغلت کرد مامان ؟اشکال نداره پسرم .خوب دوستت داره
فلفل با انگشتش به چشمش اشاره کرد : ای ای چشم
من : زد به چشمت مامان؟
فلفل : عا
من : برای همین گریه کردی؟
فلفل : عا

و این موضوع براش یه خاطره شده و مرتب تعریف میکنه.

اون روز تو اداره برای این که یه کاری رو که داشتم فراموش نکنم یه ضربدر کوچولو رو مچ دستم زدم.وقتی رفتم دنبال فلفل متوجه ضربدر شد و مچم رو گرفت و نگاش کرد و گفت:مامایی چش چش أدهی(چشم چشم دو ابرو).آره دیگه همینجوریه ما تو ادارمون روی دستامون چشم چشم دو ابرو میکشیم.و از اون روز خودکار به دست روی بازو ودستای من رو خط خطی میکنه و میگه مامایی چش چش أدهی.
یاد گرفته سلام و خداحافظی میکنه.به سلام میگه سیام و موقع خداحافظی هم میگه بابای یا بابادز(خدا حافظ).البته قبلا بابای رو میگفت خداحافظی رو تازه یاد گرفته.وقتی میره بیرون از پشت در صداش میاد و میگه مامایی سیام.

بچه ام خوش سلامه و همش در حال سلام کردنه.

بابا سعیدش که خوابه میگه:بابایی پاشو

بدو بیا هم میگه.قربونش بشم دیگه برامون طوطی شده و همه چیز رو میگه و تکرار میکنه.

به خاطر سرفه زیاد خودم و فلفل نشاسته با شیر درست میکنم و فلفل خیلی خوشش اومده.جالبه نی نی گیاش زیاد از حریره بادام و فرنی و ... خوشش نمیومد و ترجیح میداد به به بخوره.تا میبینه دارم نشاسته درست میکنم میگه ششاشه .میپرسم میخوای گلم ؟میگه عا

یه عزیزمی میگه  که دلم میخواد به قول چرای لپ کشانی خودمو براش بوتوشم.راستی فلفل  همچنان روزی n+1بار چیه و چرا رو میبینه.

گوشی برمیداره و میگه:آننه(خاله آنی و نیلان) عزیزم أدده(الو)سیام(سلام).
تا مینشینیم توماشین میگه گوم گوم گوم ته ته ته و شروع میکنه به دست زدن.و منظورش اینه که آهنگ تریپت منو کشته رو براش بذاریم و تا نذاریمش پشت سر هم تکرار میکنه.

نفسم

عمرم

 

تمام وجودم



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦ :: ٢:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
امروز هوا خیلی آلوده و کثیفه.لطف کردن ومدارس راهنمایی و دبیرستان رو تعطیل کردن.بقیه هم که احتمالا مهم نیست که تو این هوا برن بیرون.من و فلفل که هر دو سرما خوردیم و سرفه میکنیم.امروز تو اداره اصلا نمیشد نفس کشید.قربونش برم فلفل رو هم با این حالش بردم خونه پرستار و ظهر که رفتم دنبالش دم در خونه خودمون هر چی گشتم کلید خونمون رو تو کیفم پیدا نکردم.بله وروجک هر روز بعد از اینکه در رو وا میکنم  کلید رو ازم میگیره و یادم رفته بود بذارمش تو کیفم.رفتم خونه واحد روبه رویی خونمون شاید فلفل بمونه و نخوام تو این هوا باز ببرمش بیرون ولی نموند و بدتر هم شد چون توپ یا به قول خودش اووپ ریحانه(دخترشون)رو دید و میخواست با خودش بیاردش.توپ هم که از این کوچولوها نبود اندازه کره زمین بود.کلی برای توپ گریه کرد بهش گفتم به بابایی میگم یه بزرگترشو برات بگیره. رفتیم اداره بابا سعید و ازش کلید گرفتیم و برگشتیم.تا بابا سعیدش رو دید گفت اووپ اووپ و تو مسیر برگشت هم سوژه گریه از اووپ به بابایی تغییر کرد.البته گریه اش بهانه بود چون چشماش از خواب باز نمیشد و تا رسیدیم خونه داشتم وسایل کیفمو مرتب میکردم کول دیسکمو دید و برش داشت سرشو گذاشت رو میز توی هال و مستقیم رفت سر کامپیوتر که کول دیسکو بزنه تو یو اس پی هاپ.بعد هم برگشت سر میز دنبال سرش میگشت که من از رو میز بر داشته بودمش.ولی دیگه بیشتر ازاین تحمل نیاورد و گفت: به به  پتکوم(پتو)باشش(بالش) و رفت سر جای همیشگیش و رو بالش خوابید و گفت پتکوم پتو روش کشیدم و مثل همیشه گفت مامایی پتکوم روی خودم هم پتو کشیدم و به به خورد و خوابید.

هنوز حالش خوب نشده که واکسن بزنه.فلفل پارسال این موقع نمیتونست تنهایی بنشینه و باید دورشو بالش میگذاشتیم.فدای پسرم بشم من که داره روز به روز آقاتر میشه.فلفل ریز مامان دوستت دارم.اینم یه مکالمه بین مادر و پسر:

من:شما عزیز دل منی؟

فلفل : دیه(بله)

من : شما نفس منی؟

فلفل : دیه

من : قربونت برم من؟

فلفل : دیه

من : مامانی رو دوست داری؟

فلفل : دیه

من : چند تا ؟

فلفل : پنچ و پنج تا انگشت کوچولوشو نشون میده

۸۵/۱۲/۱

یونای من پارسال (1/12/85)



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed