یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦ :: ٢:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفل خودش میپرسه و خودش هم جواب میده: 

فلفل: این چیه(اشاره به مامایی)؟مامایی,

 این چیه(اشاره به بابایی)؟بابایی,

 این چیه؟ماشین

من : فلفل کنترل رو ندیدی؟
فلفل : نه
چند ساعت بعد کنترل رو روی میز کامپیوتر دید :مامایی ایناش
برای اولین بار دیروز موفق شدم با وجود فلفل ظرف بشورم و این خیلی عجیب بود  چون همیشه تا من رو در حال ظرف شستن یا غذا درست کردن میبینه میگه به به یعنی بغلم کن و میخواد تو همه کارها دخالت کنه و وقتی غذا درست میکنم میگه هم هم.ایننه هم یعنی  یونا غذا رو هم بزنه .دیروز یه کم تو اتاقش چش چش أدهی کشید و بعد اومد پیشم:
فلفل با اشاره به اسکاچ: مامایی مامایی دسی
من : مامان جان مامانی داره ظرف میشوره.شما هم اسکاچ میخوایی؟
فلفل : عاه ...اکاچ(اسکاچ)...ایننه دسی(یعنی دست یونا باشه)
من: بیا پسرم اینم یه اسکاچ تمیز شما هم پایین ظرف بشور
فلفل در حال مثلا ظرف شستن : مامایی دسکش
مامان لیلی : مامانی ببین منم بدون  دستکش ظرف میشورم آخه شما یه لنگه دستکش رو گم کردی و نمیدونم کجاست.میری پیداش کنی؟
فلفل : باشه
هنر جدید فلفل:
یک)بالارفتن از صندلی
دو)رفتن روی میز از روی صندلی
 وقتی فلفل حوصله اش سر میره :پاااک(پارک) گوم گوم عباسی(تاب تاب عباسی) she she(سرسره) تشت آب بازی  ی  ی نانای... ای یا ای یا ای یا(ایران ایران ایران) (همه اینا رو با حالت ناراحت و پشت سر هم میگه)
فلفل یاد گرفته سویچ ماشین رو در حال حرکت بدر بیاره.
فلفل : بابایی بابایی أچی
بابا سعید : کجا بنشینی پسرم؟بابایی داره رانندگی میکنه.
فلفل : بابایی,ایننه أچی
بابا سعید: بابایی بلند شه یونا بنشینه؟
فلفل : عا
بابا سعید : پس کی رانندگی کنه؟یونا رانندگی کنه؟
فلفل : عا
فلفل پارچ رو از تو کابینت انداخت و شکست:
من : فلفل تکون نخور شیشست میره تو پات.الان بلندت میکنم میبرمت بیرون.
فلفل مبهوت و با دهان باز و حس کنجکاوی صد در صد:شیشه شیشه
مامان لیلی : آره مامان شما نباید بیایی تو آشپزخونه تا جارو بزنم بعد
فلفل با سرعت به طرف جارو برقی : دسی دسی
مامان لیلی : شما جارو بزنی؟شیشه میره تو پات پسرم خطرناکه.
فلفل : شیشه دسی
هر روز به تعداد n+1 دفعه :
فلفل : این چیه؟
مامان لیلی یا بابا سعید :این سیب زمینیه پسرم
فلفل : این چیه؟
مامان لیلی یا بابا سعید : اینم پیازه پسرم
دیروز صبح فلفل هشت صبح بیدار شد و نخوابید تا هشت شب که از خستگی بیهوش شد.و کل روز رو در حال بازی و آزاد کردن انرژی نهفته بود.خدارو شکرساعت ۱۰ شب پرستارش زنگ زد و گفت مشکلش حل شده و از فردا فلفل رو ببریم پیشش مگرنه من باید امروز رو مرخصی میگرفتم.دو روزی هم که نمیتونست فلفل رو نگه داره  به من و بابا سعید خیلی سخت گذشت.اینم از مشکلات زندگی در شهری است که هیچ فامیلی رو توش نداشته باشی. 
امروز ظهر در خونه مامان جون پرستار یونا:
مامان جون : یونا خیلی شیطون شده اصلا نخوابیده بچه ها رو هم اذیت کرده.
من : آخه دیشب برای اولین بار زود خوابیده.عجیبه یونا بچه ها رو خیلی دوست داره.حتما نازشون کرده بوسیدتشون یا بغلشون کرده که باهاشون بازی کنه
موقع خداحافظی :
یونا :
تو ماشین دقیقا تا نشستیم قبل از این که من صحبتی کنم :
یونا با کشیدن دستاش روی صورتش و قیافه جدی : ناااییی نایییی ناییی
من : قربونت برم من بچه ها رو نازی کردی؟
یونا : عا...
و دوباره شروع کرد به نازی کردن
قربونت بشم من که یاد گرفتی از خودت دفاع کنی.خیلی خوشحالم که  پسرم میتونه منظورشو به من بفهمونه.عزیزه مادر.بهش تهمت زدن.

جدیدا از آهنگ تریپت منو کشته خوشش اومده و باهاش دست میزنه و نانای میکنه و سر تکون میده .میگه مامایی دس بابایی دس.یعنی ما هم باید باهاش هم آوازی کنیم و دست بزنیم.تو ماشین فقط این آهنگ رو میخواد و ۱۰ بار هم شده باید بزنیم سر همین آهنگ.

وقتی چیزی میده به دستمون میگه مسی(مرسی).بچه ام منظورش بفرماییده.

هر کاری میخواد انجام بده میگه ایننه... .ایننه أچی(یونا میخواد بنشینه).ایننه دسی(دست یونا باشه).

یونا : ۳۰/۱۱/۸۵

یونای من پارسال چنین روزی(سی بهمن 85)



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 با سلام

پسر نازنینم امروز یکسال و نیمه شد.نفس مامان آقایی شده برای خودش.این چند روز هم که  مامان جون پرستارش نمیتونه نگهش داره و من و بابا سعید کلی درگیریم.امروز هم که روز واکسنشه ولی گل پسرم سرما خورده و حالش بده نمیدونم واکسنشو میزنن یا نه.به هر حال ۱۱ داریم میبریمش.

فلفل یکسال و نیمه من همه چیزو میفهمه.کلی زبون بازی بلده. تا این سن اصلا غریبی نکرده  و همه رو دوست داره.عاشق بچه هاست.حسادت اصلا تو وجودش نیست و همه وسایلشو میده نی نی یا بازی کنن.همیشه لبای قشنگش پر از خنده است.خیلی مهربونه و اینو هر کسی میبینه متوجه میشه.نفسیه این گل پسر من به خدا.

فرهنگ لغاتش تقریبا تکمیله.

مامایی, بابایی ,بابا گوم(بابا جون), ماماعاطی(مامان عاطی), آننه (خاله آنی و نیلان), عمو أیی(عمو علی), آیی أیی(دایی علی) ,عمه, عمو ,ماشین, دادوش(قاشق), آشانشور(آسانسور),پیچ پیچی (پیچ گوشتی) ,دی دی (سی دی), پارک, شه شه(سرسره), گوم گوم عباسی(تاب تاب عباسی),چش چش أدهی(چشم چشم دو ابرو)البته به مداد رنگی هم میگه چش چش أدهی, تایی(چایی) ,المو و اتیس(عروسکاش), ای یا ای یا(عروسک چر) ,آب بازی , اب تهی(آب تنی), مم مم(غذا) ,أچی(نشستن و صندلی) ,مسی(مرسی) ,باشه ,چشم, پا(پا و پایین), با(بالا و بغل),دسی(بده دست خودم) ,مووو(گربه), هاپو(سگ), ماهی, خسی(خرسی), این, ایناش, کیچی(قیچی), آنانا(آناناس) ,خیا(خیار),ناننگی(نارنگی), موز, أم و آمانا(خمیر هنوز نمیدونم چه موقع به خمیر میگه أم و چه موقع آمانا), نانای, پو(کفش) و ...

به امید سلامتی یونای من و همه نی نی یای کوچولو و دوست داشتنی.

خدای بزرگ به خاطر این نعمتی(یونای من) که به من دادی متشکرم.

پسرک مامان دوستت دارم.خیلی زیااااااااااد.

  



موضوع مطلب :
شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ :: ۳:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم
یکشنبه بعد از ظهر با مامایی و بابایی و هشتی(هستی)و مامان و باباش(عمو علی و خاله هاله) رفتیم امیدیه پیش حسین جون وpepe (سپهر) کوشولو و عموأیی (عمو علی )و خاله سحر.راستی من نمیدونم
چرا اسم همه دوستای بابایی عمو أییه(علیه).خیلی خوش گذشت و کلی بازی کردم.تا عمو أیی بابای هستی رو میدیدم که عینک داره یاد عینک بابا گوم(بابا جون)میافتادم و میگفتم بابا گوم.راستی ای یا ای یا(عروسک چرا)رو هم با خودم بردم آخه خیلی دوستش دارم و طاقت دوریشو ندارم.
شب تا دو و نیم بیدار بودم و همه رو به عجب واداشتم.بعد از این که اطمینان پیدا کردم  که همه خوابیدن بالاجبار لالا کردم.تا آخرین لحظه هم رفتم بالای سر هشتی ببینم نکنه بیدار باشه.صبح هم زودتر از همه از خواب
بیدار شدم و دیدیم حشین(حسین)بیداره و کلی خوشحال شدم و یا علی گفتم و بلند شدم و بقیه رو هم بیدار کردم.فقط هشتی خواب موند که تحمل نیاوردم و بیدارش کردم.
دوشنبه ظهر هم ناهار رفتیم بیرون که کلی کیف کردم و بهم خوش گذشت.دوشنبه بعد از ظهر هم برگشتیم .از طرف خودم  و مامایی و بابایی از عمو أیی(عمو علی)و خاله سحر تشکر موتونم.خیلی زحمت کشیدن .

 

یونا و حسین کشتی گیر

یونا و حسین در حال کشتی گرفتن 

  

یونا و هستی و حسین

 یونا و هستی و حسین

 

 

یونا و چرای لپ کشانی

فلفل ریز در حال بیدار کردن هستی

 


یاد گرفتم وقتی به کسی چیزی میدم میگم مسی(مرسی).بابایی میگه باید  وقتی چیزی از کسی میگیرم بگم مسی ولی من اینجوری راحت ترم.مدلمه.
وقتی ازم میپرسن اسم و فامیلت چیه؟میگم : ایننه(یونا) نداس.مامایی میگه اسمم رو که همه میدونن ولی کسی میتونه بگه فامیلم چیه؟؟؟آخه نداس فامیلم تو فرهنگ لغات ایننه(یونا)ست.

مرتب گوشی تلفن رو بر میدارم و با دوستام صحبت موتونم و میگم هشتی أدده(الو)...حشین(حسین)أدده...دیا(دریا)أدده
نمیدونم چرا اصلا خوابم نمیبره و دوست دارم بیدار باشم.مامایی میگه کم کم داره از بیخوابی و خستگی پیری زودرس میگیره و به کارهای خونه هم نمیرسه.خوب من چه بوتونم؟مامان خانه دار داشتن هم نعمتیه که من ازش
بی بهره ام.شبها به زور دو به بعد خوابم میبره و روزها هم زیاد نمیتونم لالا بوتونم.اون شب دو خوابیدم و صبح  هم  پنج بیدار شدم.مامایی از خستگی زبونش نمیچرخید و بابایی هم تعریفی نبود.داشتیم میرفتیم بیرون که برن اداره و منم برم خونه مامان جون من با دو رفتم آشانشور(آسانسور)رو زدم که بیاد بالا.وقتی کارمو دیدن روحیشون بهتر شد.نمیدونستم اگه من آشانشور رو بزنم اینقدر روحیه میگیرن مگرنه همون پنج صبح رفته بودم و آشانشوررو زده بودم.

اون روز چند تا آقا رو با هم دیدم که یا دبیرستانی بودن یا دانشجو.به مامایی و بابایی نشونشون دادم و گفتم نی نی یا.مامایی و بابایی کلی خندشون گرفت.همینجوریم مدلمه شوخی موتونم.
عروسکام و مامایی و بابایی رو لالا موتونم و  میگم پیش پیش  پیش و پشت کمرشون میزنم.
با بابایی رفتیم که پرتقال بگیره من  به انا اشاره کردم و گفتم بابایی انا(انار).بابایی انا هم خرید.بعد به  خیا(خیار)خیار اشاره کردم و گفتم خیا.بابایی گفت پسرم خونه یه عالمه خیا داریم.بعد به موز اشاره کردم و
گفتم بابایی موز.همینجوریم تو خرید میوه نظر میدم.مدلمه
دیشب مامایی کلی کار کرده بود و خسته بود و لالاش میومد.منم دلم براش تنگ میشد و میرفتم پیشش و میگفتم به به و بیدارش میکردم.چند بار که بیدارش کردم عصبانی شد و متوجه شد که من به به نمیخوام و دارم به بهانه

به به بیدارش موتونم.منم شروع کردم به خودم رو لوس کردن.دستم رو دورش حلقه کردم و صورت مامایی رو نایی(نازی)میکردم و میگفتم مامایی نااااییی مامایی ناااااییی بعد بهش گفتم عزیزم ماچ ماچ و یه عالمه بوسیدمش.بعدش هم زدم پشت کمرش و گفتم پیش پیش پیش تا لالا بوتونه.همینجوریم دل میبرم.فکر بوتونم با اینکارم خستگی رو از تن مامایی بیرون کردم.مگه نه؟
به همه خاله ها میگم ماما.خاله سهیلا خیلی ذوق موتونه وقتی من ماما صداش موتونم.راستی خاله سهیلا خیلی مهربونه.خاله سهیلا دوست و همکار مامایی است که مامایی خیلی دوستش داره.شب جمعه هم  با یه یه(رضا)و رزا  اومدن پیشم و برام مداد شمعی و ماژیک آوردن که دستشون درد نبوتونه.
تا بعد...



موضوع مطلب :
شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم

آخر هفته خوبی داشتم.چهار شنبه ظهرکلافه بودم آخه یه ربع ساعتی مامان لیلی دیر اومد دنبالم و بابای علی کوچولو اومده بود دنبالش و من داشتم نگاش میکردم و غصه میخوردم و قدم میزدم که دیدم جانم.... مامانی و بابایی با هم اومدن دنبالم.چک کردن دیدن ناهارمو کامل خوردم برام بستنی و چیپس و شیر کاکاوو گرفتن و بردنم پارک یه عالمه بازی کردم.بعد از ظهرش هم رضا و رزا با خاله سهیلا اومدن خونمون و خیلی خوش به حالم شد.به رضا میگفتم یه یه و به رزا  هم نانا.به نظرم یه یه و  نانا قشنگتر رضا و رزاست.کاش خاله سهیلا بتونه اسماشونو عوض بوتونه.

۵ شنبه صبح هم کلی با بابا سعید آب بازی کردم و بعدشم رفتیم دنبال مامان لیلی اداره و بعد با هم رفتیم نمایشگاه کتاب که یه یه و  خاله سهیلا هم اونجا بودن و از دیدنشون کلی خوشحال شدم و با یه یه بازی کردم.بعدشم برام از چی چی نی پی تی(پیتزا)خریدن.شام هم هستی و مامان و باباش خونمون بودن که با هستی هم کلی بازی کردم.اینقدر بدو بدو کردیم که دیگه نفسمون بالا نمیومد.

مامایی داشت لباسامو روی بند مینداخت تصمیم گرفتم کمکش بوتونم یه روبالشی آوردم که بندازم رو بند مامانی گفت پسرم این کثیفه اول باید بشوریم بعد بندازیم رو بند.منم رفتم گذاشتمش تو لباسشویی.مامایی خیلی خوشحال شدم قربونم رفت و بوسیدم.منم که دیدم خوشحالش کردم رفتم از تو اتاقم تمام لباس کثیفام و پتومو که صبحها دورم میکنن میبرن خونه مامانا(مامان جون) جمع کردم و بردم ریختم تو لباسشویی.مامایی خیلی ذوق کرد که کمکش موتونم.همینجوریم.همه کارهای خونه با منه.مدلمه.

راستی خاله هاله برام یه عروسک شیر آورد و مامان عاطی هم دست خاله هاله برام کلی چیز فرستاده.عروسک چرا , یه عالمه کلید راستکی , بسکوییت گلوکز و جوراب.برای مامایی هم روتختی فرستاد.

دیگه راحت دی دی (سی دی)چی و چرا رو میذارم و چرا رو هم بغل موتونم و با هم میخونیم.خیلی دوستش دارم و همش بوس صدا دارش موتونم.و قتی دی دی شو میذاریم نشونش میدم و میگم این این وباورم نمیشه که چرا اومده پیشم.

وقتی بابا سعید ازم میپرسه بابایی رو چند تا دوست داری؟میگم پنج و پنج تا انگشتم رو نشون میدم.

خدا رو شکر موتونم  برای اینکه سلامتم و آخر هفته رو با دوستانم بودم.به امید سلامتی همه کوشولوهای نانازی و بزرگترها.که به قول مامایی هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست.

راستی دیروز تا من خوابیدم از فرصت استفاده کردن و فیلم پارک وی رو دیدن ولی خوب شد من خوابیدم آخه مامایی میگه نمیدونم آخرش چی شد؟اگه شما میدونید بهش بگید تا اینقدر فکر نبوتونه و حدس نزنه.

تا بعد...



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦ :: ٤:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتوم

چند شب پیش دیدم در زدن.تعجب کردم آخه خونه ما زیاد کسی درشو نمیزنه.با دو با مامایی رفتیم در رو وا کردیم که دیدم عشیاست(عرشیا)اینقدر خوشحال شدم که نمیتونستم خودمو کنترل بوتونم و خوشحالیمو به هر طریقی نشون میدادم.همش میگفتم مامایی بابایی عشیا و عشیا رو بهشون نشون میدادم.کلی بازی کردیم.خیلی ازش خوشم میاد یه کارای جدیدی هم ازش یاد گرفتم.با هم رو مبل راه میرفتیم و از روی دسته مبل میرفتیم رو مبل بعدی.هر کاری میکرد منم میکردم.بعدشم با یه آهنگ شاد با هم کلی رقصیدیم و مامایی و بابایی اینقدر خندیدن که دیگه گریه شون گرفت از خندیدن زیاد.بعد کیک خوردیم و همه خونه رو کیکی کردیم و مامایی رو مجبور کردیم که جارو برقی بکشه.وقتی عشیاداشت میرفت خونشون کلی غصه خوردم و دوست داشتم پیشم بمونه.موقع رفتن دست عشیا رفت لای در و گریه کرد و من خیلی ناراحت شدم و رفتم به بابایی گفتم چبس(چسب) بهم بده و رفتم دادمش به عشیا  ولی بعد خودم دلم خواست چبس داشته باشم و ازش گرفتمش و به مامایی گفتم در در که بازش کنه و زدم رو انگشت خودم.همینجوریم مدلمه.تا اخر شب صحنه ماجرای زیر در رفتن دست عشیا  رو تعریف میکردم و میزدم به دستم و میگفتم أتته أتته.

يونا و عرشيا

يونا و عرشيا

یاد گرفتم رو نوک انگشتام راه میرم.خیلی مدل جالبیه.

یه لوسی شدم برای خودم.میگم بابایی دسی(دستمو بگیر).بعد که دستمو گرفت میگم  مامایی. مامایی دسی(مامانی هم دستمو بگیره)بعد وسطشون تاتی موتونم.

دوست دارم هردوشون پیشم باشن و تا با یکیشون جایی میرم دنبال یکی دیگشون میگردم.آخه دو تاشون دوست دارم.مدلمه

مامایی برام آماما(خمیر)گرفته و خیلی دوستش دارم و باهاش بازی موتونم.ولی همش دوست دارم بزنم به لپم و موهام.و مامایی میگه نبوتون و نمیذاره.بهم گفته خوردنی و مم مم نیست منم یواش میبرم نزدیک دهانم که فکر بوتونه دارم میخورم و خنده ام میگیره و میزنم زیر خنده.مامانی ی ی من عاکلم میدونم خوردنی نیست سر به سرت میذارم.

من از روی عسک روی خمیرم یادم اومد که تو دی دی رنگین کمانم خمیرآریارو تبلیغ موتونه.عسکه رو به مامایی نشون دادم و به کامپیونر اشاره کردم و گفتم نانای و نشسته دور خودم چرخیدم که بگم من متوجه شدم که این همون خمیره .مامایی همش از نبوغ من تعجب موتونه.نمیدونم چرا؟

يونا در حال خمير بازي

عاقبت خمير در چند رنگ

يونا و خمير بازي

آخه اين خميره يا...

شمردن رو یاد گرفتم.یه دو سه شیش هفت پنج ده نه

بعضی وقتا بهم میگن یه کلمه هایی رو بگم که تو فرهنگ لغاتم نیست و من به هر کلمه ای که در فرهنگ لغتم نیست میگم آگومبا.

از آپوها(عمو پورنگ) هم خوشم اومده ولی نه به اندازه چی وچرا.

اینم عسکمه تو بیمارستان روزی که دنیا اومدم و آوردنم پیش مامایی.مامایی یه هو دلش برای نی نی گیام تنگ شد گفت بذاریمش.

يوناي نيم روزه

اینم عسکه همکلاسیم فرنازیه که معرف حضورتون هست.

فرنازي همكلاسي يونا

راستی مامایی هم دستش با اتو جیز شده.من همیشه اتو رو بهش نشون میدم و میگم  مامایی اتو جیز جیز ولی نمیدونم چرا بازم به اتو دست زده.

دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه.

تا بعد...



موضوع مطلب :

شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفل خان از روز ۵ شنبه به بابا سعیدش میگه باباش.و بابا سعید اصلا از این موضوع خوشحال نیست و دوست داره فلفل مثل قبل بهش بگه بابایی یا بابا تهید یا همون تهید .

فلفل دیگه همش پشت کامپیوتر و در حال دیدن به قول خودش دی دی (سی دی ) است.میگه نانای ...دی دی و میره سراغ کامپیوتر.وقتی میگه آغا یعنی رنگین کمان شماره ۱ رو میخواد و اون دختر کوچولو که موهاشو بافته.وقتی میگه نانای یعنی رنگین کمان شماره ۲ و آهنگ های چیه و چرا رو میخواد.و درخواستش رو مرتب عوض میکنه و اینجوری نیست که بنشینه و تا آخر سی دی رو ببینه.

یونا : دی دی... نانای

من یا بابا سعید : کدوم ؟

یونا : این این این

یونا : آغا

من یا بابا سعید : باشه اینم آغا

یونا : نانای

من یا بابا سعید : ایران ایران؟

یونا : ای یا ای یا ای یا...(این یعنی ایران ایران ایران و خودش تند و تند باآهنگ میخونه)

یونا : ‌نانای

من یا بابا سعید سی دی رو میبریم جلو تا برسه به آهنگ آبتنی.

یونا : آبتهی(آب تنی)

یونا : آب بازی

و خلاصه ما مرتب باید سی دی رو عقب و جلو کنیم.و وروجک تمام حرکات خنده و صداهاشون رو تکرار میکنه و کلماتی هم که بلده باهاشون میخونه .و تو شعر تولد یادش میاد که کلاه تولد سرش بذاره.و اشاره به کلاه و اشاره به سرش.

یونا : اینا اینا

و میریم کلاه میاریم و یونا کلاه بر سر مثل چی و چرا مثلا شمع فوت میکنه.موقعی که خانم مجری از بچه ها سوال میکنه یونا هم جواب میده.

خانم مجری : آماده اید ؟

یونا : به یه(بله)

خانم مجری : گل گلابید ؟

یونا : به یه.

خانم مجری : هر سوالی میپرسه و جوابش بله است ؟

یونا : به یه.

خانم مجری : حالا به افتخار خودتون یه کف و هورای مرتب.

یونا با تمام نیرو :

من یا بابا سعید : خوب دیگه بسه ؟بریم؟

یونا : نه... نانای

و آخرش من و بابا سعید :

کلمات جدید فرهنگ لغت یونا :

نی به معنی نون به نو تبدیل شد.

ماش یعنی ماست.قبلا به ماست میگفت ده ده.

شش یعنی سس.

عشل یعنی عسل.

آنانا یعنی آناناس و خیلی هم دوست داره.

پنی یعنی پنیر.

میمون.

قاشو یعنی قاشق.

وروجک مثل آدم بزرگا لپمون رو میکشه و میبوسه.

خیلی جالبه که به رفتارمون و کارهامون خیلی دقت میکنه.بابا سعید عادت داره وقتی چیزی از دستش میوفته یه فوتش میکنه و برش میداره و وقتی میخواد سی دی بذاره اول یه فوتش میکنه و بعد میذاره تو ضبط یا کامپیوتر.و یونا هم دقیقا همین کار رو انجام میده.چیزی که از دستش میوفته یه فوتش میکنه و برش میداره و سی دی رو یه فوت میکنه و بعد میذاره تو درایور یا ضبظ . و اینو اصلا بابا سعید بهش یاد نداده و خودش اینقدر به کارهای بابا سعیدش دقت داشته که ازش یاد گرفته.

قبلا فقط نه میگفت و الان بله یا به قول خودش به یه رو هم یاد گرفته.

بابا سعید : شما عزیز منی؟

یونا : به یه

بابا سعید : شما پسر گل منی؟

یونا : به یه

بابا سعید : آقا یونا؟

یونا :

بابا سعید : وقتی میگم آقا یونا بگو بله.آقا یونا

یونا : آغا.... نانای....دی دی....و پیش به سوی کامپیوتر

بابا سعید :

پنج شنبه هم رفتیم خونه عمو سجاد و خاله افروز که فلفل سنگ تموم گذاشت و خونه منظم اونا رو کلی تغیر دکوراسیون داد.

فردا تولد خاله آنی فلفل است.که فلفل بهش میگه آننه و روزی nبار عکسشو کنار میز توالت نشون میده.

خواهر خوبم تولدت مبارک.من و سعید و یونا برات بهترینها رو آرزو میکنیم.




موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا جدیدا هر چیزی که  میریزه روی زمین میگه پاچه پاچه(پارچه) و میره دستمال میاره و میکشه روش.جالبه روی بسکوییت هایی رو که رو زمین ریز کرده و ریخته هم پارچه میکشه.قبلنا میرفت جارو میاورد ولی جدیدا از به قول خودش پاچه خوشش اومده.

دیشب هم ۲ به زور خوابوندمش و الانم سر کارم.وروجک خواب نداره.

دیروز گرفتار کار خونه بودم و یادم رفته بودم در یکی از کابینتها رو مهر و موم کنم.فلفل خان رفت سرش و طبق معمول شروع کرد به بیرون آوردن وسایل.پیش خودم گفتم بذارم مشغول باشه بعد جمعشون میکنم لااقل بهم نمیچسبه و یه خورده به کارام میرسم.

یه لحظه نگاه کردم دیدم کابینت در حال خالی شدنه و جالبه که بشقابهای بزرگ رو روی هم چیده بود و کوچیکها رو روی هم.چند لحظه بعد صدای بلندی به گوش رسید و خودش هم از ترس زد زیر گریه.بغلش کردم و دیدم اومده چهار پنج تا دیس رو با هم بلند کنه از دستش افتاده و یکی از دیسها هم شکسته.خدا رحم کرد بچه ام چیزیش نشد.یه عالمه بوسیدمش.دیگه هیچوقت فلفل رو در حال کار خرابی تنها نمیذارم.

دیروز ظهر آفتاب خوبی بود.بابا سعید اومد اداره دنبالم و با هم رفتیم  فلفل رو از خونه مامان جون برداشتیم و بردیمش پارک.بعد اومدیم خونه ناهار خوردیم.

یونای ده ماهه

پ.ن.۱ : با تشکر از مامان تینا و سینای نازنینم به خاطر قاب قشنگی که برای عکس فلفل گذاشتن.



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیشب از تلوزیون داشت این آهنگ رو پخش میکرد‌ : الله الله تو پناهی بر غریبان یا الله...

یونا با اشاره به تلوزیون : مامایی

من : جانم

یونا : مامانانی(اسم مامان جون پرستارش از مامانی نی به مامانا و الان به مامانانی تغییر کرد)

من : مامان جون ؟ مامان جونم این آهنگه رو میذاره؟

یونا :  مامانانی

من :

یونا که دید من متوجه منظورش نشدم به حالت رکوع رفت و بعد  سجده کرد و مرتب تکرار میکرد .

من :

من : مامان جون اینجوری نماز میخونه؟الله میکنه؟

یونا خوشحال از این که متوجه منظورش شدم :عاه

از مامان جونش که پرسیدم معلوم شد که موقع نماز خوندن به یونا میگه دارم الله میکنم و یونا با شنیدن الله از توی اوون آهنگ به یاد نماز خوندن مامان جون افتاده.

الله پشت و پناهت باشه پسرکم.

یونا : مامایی

من : جانم

یونا : پاسیل (پاستیل)

دیشب مثل هر شب ساعت یک و نیم  توی تخت یونا خوابش نمیومد :

یونا : مامایی. شیر

من : چه عجب مامان.شما هوس شیر کردی.میدونم که الکی میگی ولی میرم میارم برات.

رفتم تو آشپزخونه که براش شیر بیارم و یه سر هم به غذا زدم که تو آرامپز گذاشته بودم و داشت میپخت.دیدم اومده و ایستاده پشت سرم.

یونا : مامایی

من: جانم

یونا : مم مم.آش

 و پاهاشو بلند کرد که قدش به کابینت برسه و قاشقی که با اون غذا رو هم زده بودم رو برداشت و شروع کرد به لیسیدنش و گفت : به به  ه ه ه...به به ه ه ه

من : نوش جان مامانی.الان برات میکشم.قربونت برم که روز غذا نمیخوری و نصفه شبی به به و چه چه میکنی.

یونا برای فرار از خوابیدن با وجودی که شام هم خورده بود غذاشو خورد.دست و صورتشو شستم و رفتیم دوباره رو تخت.و اینبار رفت سراغ بابا سعید که از خستگی بیهوش شده بود و خواب  بود.

یونا : بابایی ... بابایی

من : پسرم بابایی خسته است بیا با هم شعر بخونیم و بخوابیم.

خونسرد رفت بالای سر بابا سعیدش و شروع کرد به بوسیدنش.نه یک بوس و نه دو تا بوس و خلاصه بابا سعید رو بوس بارون کرد.بعد شروع کرد به خوندن چش چش أدهی(چشم چشم دو ابرو)و چشم و ابروی بابا سعیدش رو نشون میداد.و بالاخره بابا سعید بیچاره رو بیدار کرد.

یکسالگی یونا

راستی با فلفل یه بازی جدید میکنم.میگم من یونا هستم یونا مامانیه.بعد به جاش و مثل خودش حرف میزنم و میگم مامایی مامایی به به... مامایی دده... بابا گوم ... و کلی میخنده.خیلی از این بازی خوشش میاد.

و فردا تولد دیبای نازنینه که پیشاپیش بهش تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم.

 




موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

بگم از گل پسر آقا پسر قند عسلم که دیگه تنهایی مینشینه پشت کامپیوتر و وقتی داره سی دی چی و چرا میبینه باهاش میخونه و بینش هم موس رو تکون میده و مونیتور رو خاموش میکنه. دستبرد به دی دی (سی دی ) میزنه(بابا سعیدش طبقه پایین سی دی یا رو سی دی های به درد نخور گذاشته و چون فلفل فقط دستش به اونا میرسه بقیه در امان میمونن)و ... .اونجایی که که چرا تو شعر ایران ایران میگه ایران ایران ایران...

فلفل : ایاااااایاااا

چرا : أه   أه

یونا : أه  أه

چرا : بوشو ته ه ه

یونا : بوشو ته ه ه

به عکس و دوربین میگه عشک.میره بین دو تا مبل و پاهاشو دو بر روی لبه میذاره و میایسته و میگه مامایی مامایی عشک عشک.یعنی ازم عکس بگیر.

تو ماشین اداره بودیم به سویچ ماشین اشاره میکرد : مامایی مامایی کی کی

من : آره پسرم کلیده

یونا : کی بابایی

من: پسرم کلید عمو است کلید بابایی نیست

یونا : کی بابای ی ی

بعضی وقتا یه کارایی میکنه که واقعا نمیدونم از کجا یاد گرفته.به اره میگه أیه و با اره اسباب بازیاش  رو اره میکنه.

وقتی توی ترانه ای دریا باشه میگه دیاو لبخند رو لباش مینشینه.زنگ زدم با دریا صحبت کنه .

دریا : یونا... یونا جون

فلفل :

دریا : یونا سلااام

فلفل :

دریا : خدافظ

فلفل :

من : مامان چرا باهاش صحبت نمیکنی؟

فلفل به من : دیاااا أدده(الو)

من : آره چرا صحبت نکردی؟

یونا : اشاره به در و

جدیدا از آهنگ چایی چایی خوشش اومده و با خودش زمزمه میکنه.تایی تایی ی ی اوووو تایی تایی ی ی....

تلوزیون داشت برنامه نرمش پخش میکرد و فلفل خان هم باهاش نرمش میکرد.دیدنی بود زانوشو خم و راست میکرد .پارسا و پوریا کلاس ژیمناستیمک میرن و وقتی سفر بودیم برامون هنر نمایی میکردن.و فلفل خان هم ادای اونا رو در میاورد.پسرم به ورزش علاقه مند تر شده.قبلا هم وزنه برداری میکرد و و میکنه و تو جابه جایی و بلند کردن وسایل سنگینتر از خودش کلی مهارت داره.

به پیتزا قبلا میگفت پی و الان میگه پی تی.به دوغ میگه دو.به مامان جون پرستارش قبلا میگفت ماما نی نی الان میگه مامانا.وسایلی که با خودش میبره اونجا رو که میبینه میگه مامانا.

یونا: مامایی

من : جانم

یونا : جاجی

من‌ : چی پسرم؟

یونا با اشاره به اتاق : جاجی

من : بریم ببینم چی میخوایی

یونا رفت سر کمد: در در (یعنی در رو وا کن)

من : باشه پسرم آخه تو کمد چی میخوایی ؟

یونا : جاجی

من : بله ه ه ه

در کمد رو وا کردم.

یونا با اشاره به جارو برقی : این این

من :

من در حمام و صدای بابا سعید از پشت در : لیلی

من : بله

بابا سعید : یونا صندلی اپن رو انداخت و خورد به فریزر و در فریزر رفت تو.

من : اشکال نداره فدای سرش

چند لحظه بعد....

بابا سعید : لیلی

من : بله

بابا سعید : یونا لیوان رو شکست

و من : اشکال نداره فدای سرش

بابا سعید : آخه دستش هم برید

من : چی شده دستش؟

بابا سعید : چیزی نیست الان چسبش میزنم

من : الان میام

بعد بابا سعید و یونا رفتن حمام که البته حمام رفتن یونا خودش یه پروژست.تشت رو پر میکنه از اسباب بازی و کلی تو حمام آب بازی میکنه و کیف میکنه.و توی حمام چسب دستش در اومد.

سر شام یونا با نشون دادن انگشت کوچولوی دست راستش : بابایی

بابا سعید : جانم

یونا : چبس چبس

بابا سعید : چسب نداریم پسرم

یون با اشاره به اتاق : بالاااا(وروجک میدونست جای چسب بالای دراور توی اتاقه)

بابا سعید : آخه پسرم شما دست چپت برید نه دست راستت

و یونا همچنان انگشت دست راستش رو نشون میداد : چبس چبس

من و بابا سعید :

هنوزم عاشق تبلیغ مشاور املاک رابینسونه.صداشو که میشنوه حتی اگه در حال دیدن سی دی چی و چرا هم باشه خودشو میرسونه.تمام کارهای اون پسر کوچیکه رو قبل از خودش انجام میده.مثلش صدا در میاره. میخنده.خیلی دوستش داره.

شمارش یونا :‌نه... ده... شیش

بالای قسمت تکیه گاه مبل میایسته و میگه نه شیش و خودشو پرت میکنه و ما باید بگیریمش.اسم این بازی نه شیشه و وقتی میگه نه شیش یعنی این بازی رو میخواد.

مرتب پیچ گوشتی یا به قول خودش پیچ پیچی به دست در حال تعمیر و بهتر بگم تخریب اسباب بازیاشه.

تو مطب دکتر یونا کنار یه خانم بیمار و اشاره به دفتر چه اش : این چیه؟

خانم : دفترجه است کوچولو

یونا اشاره به کیف خانم : این چیه ؟

من : پسرم بیا اینجا پیش مامانی بشین.زشته. خاله رو اذیت نکن.

یونا : زشته زشته (مدل فرزاد تو طنز چهار خونه)

خانم : میگه زشته زشته......

یونا توی خواب : این چیه؟        من  : 

وروجک تمام وسایل رو از تو اتاقش و آشپزخونه و ... جابه جا و بریز و به پاش میکنه که ما موقع راه رفتن یه هو صدای جیغ یه عروسک رو که رفته زیر پامون میشنویم.بعد با یه انگشت میاد پیشم : مامایی

من : جانم

یونا : این چیه؟

من : چی پسرم؟

انگشتشو از نزدیک نگاه میکنم تا یه نقطه کوچولویی که باید با دقت زیاد دیدش رو داره نشون میده.

این کار همیشگیشه و هر بار که با انگشت میاد من کلی میخندم.

دیشب موقع خواب نوار عروسک بیچاره که مامما باببا دده میگه رو از کمر عروسکه در آورده بود و با خودش آورده بود تو تخت و صداشو در میاورد و خودشم باهاش هم آوازی میکرد.بابا سعیدشم که خیلی خیلی خسته بود بهش گفت پسرم بخواب دیگه.بابایی خسته است.

یونا بیخیال ادامه داد و دیگه سر درد گرفتیم.

بابا سعید ازش گرفتش.

یونا :

من : پسرم ساعت ۱ شبه گلم باید بخوابیم.باشه؟

یونا : نه

یونا : آب بازی

من : آب بازی؟الان؟

یونا : ایان ایان

من :

یونا : ماچ ماچ

من : چی ؟؟؟

یونا لبشو آورد کنار صورتم و به مدل خودش بوسیدم.

من :قربونت برم من ماچ از کی یاد گرفتی؟ببوسمت؟

یونا : عاه

من :

یونا خیلی ترسو شده. نمیدونم چرا؟آخه ما اصلا نمیترسونیمش و خیلی از این موضوع ناراحتیم.

یونا : تسید(یعنی ترسیدم)

بابا سعید : از چی پسرم ؟بریم با هم أتتش کنیم باشه؟

یونا : باشه

از اون روز به بعد...

یونا : تسید...أتته أتته

من و بابا سعید :

 

 

 

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ :: ٥:٠۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

مادر به فداي اشكت

اي جان مادر



موضوع مطلب :
شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦ :: ٥:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم

چهارشنبه ۳ بهمن تولد مامان لیلی بود که من به علت گرفتاری وقت نکردم بیام و بهش تبریک بگم.چه بوتونم ؟ همش باید وسایل خونه رو جابه جا بوتونم, بازی بوتونم ,سیب زمینی ها رو بندازم تو ظرفشویی یا غذای مامان لیلی, دی دی (سی دی)نگاه بوتونم ,خیلی سرم شلوغه مامان لیلی خودش وضعیت من رو درک موتونه.

من و بابا تهید با همکاری هم آخر هفته برای مامان لیلی تولد ۳ نفره گرفتیم. به همین خاطر من مجبور بودم جای چند نفر رو بازی کنم که تعدادمون زیاد شه.ولی نمیدونم چرا اینقدر مامان لیلی و بابا تهید خسته شدن و زود کیکها رو جمع کردن.مامان لیلی میگه شما هنوز کوچولو هستی و متوجه نمیشی ولی خاله ها از توی عکسات متوجه میشن که چه خبر بوده.راستی برای مامانی شمع هم گرفته بودیم ولی شکست.باور کنید من نشکستمش توی وسایل بود خودش شکست.بابا تهید خیلی غصه خورد ولی من نه.چون راحت شمع رو دادن دستم که باهاش بازی بوتونم و خرابترش بوتونم.اگه سالم بود که بهم نمیدادنش.

مامان لیلی دمپایی رو فرشی کشنگی پوشید که منم دلم خواست و گفتم اینا اینا .بده و مامایی یه جفت دمپایی انگشتی خودش رو هم به من داد و از اتاق رفت بیرون. منم دمپایی رو پوشیدم و پشت سرش رفتم ولی نمیدونم چرا اینقدر از دیدنم خندشون گرفت که حتی نتونستن ازم عکس بگیرن.همینجوریم.خوشحالشون موتونم.مدلمه.

اینم چند تا عکس و بعدشم مامان لیلی با شما کار داره.راستی ببخشید که اینقدر لباسامو و صورتمو کیکی کردم.نی نی هستم و دارم راحت نینی گی میکنم.

مامان لیلی جونم تولدت مبارک.از طرف یونا و بابا تهید

تولد تولد تولد مامان ليلي مبارك

فداي شما گل پسر

نفسم

يونا در حال نشون دادن و گفتن عشاب(اعصاب)عشاب

فلفلي بلاااااا

يونا در حال ناخنك به كيك

نوش جانت عزيزم

يونا بعد از پذيرايي از خودش

مامان لیلی :

با سلام به همه دوستان گلم.

همیشه روز تولدم برام روز عجیبیه.روزهایی که گذشته رو ورق میزنم و با دیدن ورقهای خوشرنگ و زیبای اون میخندم و با دیدن ورقهای تیره و غمگینش اشک توی چشام حلقه میزنه.سعی میکنم اگه ورق تیره ای رو بشود روشن کرد برای تغییر اون از هر قلمی که از وجودم رنگ بگیره استفاده کنم و خدای مهربون رو برای تک تک ورقهای زندگیم شکر میکنم.

دنیا را براي همه شما عزيزان شاد شاد و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزو دارم.

پسركم.خيلي خوشحالم كه دو سال است كه شما تو تولد مامان هستي و اين رو بدون كه شما رنگينترين و زيباترين ورق زندگي مامان هستي و خواهي بود.

خيلي خيلي ... دوستت دارم.

اینم آقا یونا تولد پارسالم :

 

سعيد عزيزم از شما هم ممنونم كه توي اين چند سال زندگي مشتركمون هيچ وقت تولد من رو فراموش نكردي و هميشه برام سنگ تموم گذاشتي و تو اين سالها هم كه پيش خانواده ام نيستم با مهربوني يا ومحبتت جاي خالي همه رو برام پر كردي.ممنونم بابته همه چيز و كادو خوبي(یه سیم کارته دیگه به شماره اهواز.اون یکی خطم چون با مامان اینا و دوستام صحبت میکنم اهواز نیست) كه برام گرفتي.اميدوارم كه بتونم جبران كنم.

و از همه گلهايي كه از طريق ايميل تلفن كامنت و اس ام اس تولدم رو تبريك گفتن تشكر ميكنم :

مامان و باباي نازنينم(ممنونم از سرویس قاشق چنگال زیبایی که بهم کادو دادید), بابا جون يونا ,سحر و ساراي نازنينم(عمه هاي مهربون يونا) ,آني گلم و نيلاني عزيزم(خواهري هاي خوب خودم) ,علي جون داداشي يكي يه دونه ام ,آقا سهيل و سميه جون(عمو و زن عموي مهربون يونا) ,هاله خانمي(دختر خاله با وفا و مهربونم) ,سهيلا جون(همكار و دوست گلم,ممنونم بابت روسری قشنگی که بهم کادو دادی), طیبه جون, عاطفه جون ,زهره جون مامانی محمد امین, المیرا جون مامان کیان (دوستان قدیمی و باوفام), زن دایی لیلای عزیزم مامان پارسا و پوریای شیطون و دوستان گل وبلاگی من و یونا(ثمانه جون مامان مهدیار کوچولو, پیروزه جون مامان پرنیان نازنین ,سارا جون مامی پگاه و پارسای عزیزم)

ثمانه جون تولدت رو با تاخیر تبریک میگم.ممنونم از تماست.از شنیدن صدات خیلی خیلی خوشحال شدم.و از این که من و شما هر دو متولد ۳ بهمن هستیم خوشبختم.

پیروزه جون ممنونم از تماست.شما همیشه به من و یونا لطف دارید.

و تولد فاطمه زهرای نازنین رو هم بهش تبریک میگم و براش خوشبختی و موفقیت در همه مراحل زندگی رو آرزومندم.

دوستان عزیزی که لینکشون تو دوستان یونا نیست لطف کنن برام کامنت بذارن که اضافه کنم.



موضوع مطلب :

پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦ :: ۳:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسر نازنینم آقایی شده برای خودش. تقریبا هر چیزی رو بگیم تکرار میکنه و کلی کلمه هم بلده که تو صحبتاش استفاده میکنه.

تقلید کاری که نگو و نپرس.هر کاری جلوش انجام بدیم سریع تکرار میکنه.

گل پسرم مادر به فدای تو

دنیا دیگه مثل تو نداره

وقتی نقاشی میکشه میخونه چش چش أدهي.ميدونيد يعني چي؟

يعني چشم چشم دو ابرو

عسك يعني عروسك

كي يعني كليد

وقتي ميخواييم در رو باز يا بسته كنيم ميگه كي... كي

و خودش بايد كلي با قفل در بازي كنه و كليد رو بندازه روش.

قبلا به بابا سعيدش يا ميگفت بابايي يا تهيد(سعيد) يا بابا گوم (بابا جون).

الان ياد گرفته ميگه بابا تهيد

عاشق تخته است.با بابا سعيدش بازي ميكنه و تاس ميندازه و مهره ها رو ميچينه و به قول خودش ته ميكنه(پرت ميكنه) و به تخته ميگه تكته

هنوزم از كنار بخاري كه رد ميشه ميگه جيز

به آتيش ميگه آتيس

به چايي ميگفت تي.خداييش ما بهش ياد نداده بوديم نميدونم اتفاقي بوده يا پسرم داره مخفيانه زبان انگليسي رو ياد ميگيره.به هر حال الان تغيير زبان داده و به چايي ميگه تايي

بسكوييت ميگيره دستش و ميگه : مامايي تايي.

من : بسكوييت با چايي ميخواي پسرم؟

يونا : عا تايي

با تشت رابطه خوبي داره.و ميگه تشت.

تشت رو بر ميداره و اسباب بازياش يا به قول خودش آب بازي ياش رو ميريزه توش و ميره سراغ بابا سعيدش و ميگه أموم(حموم) آب بازي.

اون روز لباس شويي كارش تمام شده بود ولي هنوز لباسها توش بود و وقت نكرده بودم بيارمشون بيرون.ديدم تشت رو برداشته و رفته سر لباسشويي و داره لباسا رو بيرون مياره و ميريزه توي تشت.

ديشب :

يونا : مامايي

من : جانم

يونا با اشاره به سشوار روي ميز توالت : اين اين

من : كدوم مامان.سشوار؟

يونا : عا

من : باشه ماماني ميدم بازي كني ولي سنگينه.مواظب باش نيوفته روي پات باشه؟

يونا : باشه

من : آفرين پسرم

يونا : مامايي

من : جانم

يونا با اشاره به موهاش : ما.. ما..

من : آره پسر باهوشم با اين مو روسشوار ميكنن

يونا پريز به دست و اشاره به كليد برق : اين اين

من : ميخواي بزني به برق؟

يونا : عا

من : نه ماماني خطرناكه همينجوري بازي كن

يونا :

من : خطر ناكه

و يونا خودش دست بكار شد ببينيد عكسشو :

يونا خطرناكه يونا

يونا در حال سشوار كردن مو

اي فداي خنده

جديدترين مدل سشوار مو به استادي يونا فلفل ريز مامان

عطر و اسپري رو ميزنه به بدنش و ميگه پيس پيس

البته تو كار با بقيه لوازم آرايش هم حرفه اي است

باور كنيد يونا هم دفتر داره هم مداد رنگي ولي ترجيح ميده رو دستاش نقاشي بكشه و به قول خودش چش چش أدهي بكشه.

اين دسته يا دفتر نقاشي؟!

اين روزها همش دوست داره من و بابا سعيدش رو صدا كنه.

يونا : مامايي

من : جانم

يونا : مامايي

من : چيه پسرم؟

يونا : مامايي

من : عزيز مامان

يونا : مامايي

من : چيه قربونت برم من

يونا : مامايي

من :



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا و ماشین دایی علی و . . .

یونا منزل خاله فریده و نذری
یونا خونه مامان عاطی
پ.ن.۱ : محمد امین پسر خاله مامان لیلی است و پارسا و پوریا پسر دایی های دوقلوی مامان لیلی هستن.


موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦ :: ٩:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما روز شنبه برگشتیم ولی فلفل خان اون قدر مریضه که فرصت نکردم پست جدید بذارم.از روز جمعه سرما خورده (سرفه,آبریزش بینی و تب)لثه هاش هم متورم شده و احتمالا میخواد دندون در بیاره ولی نمیدونم چرا اینقدرپسرمو اذیت میکنن این دندون موشیا.

شبها تا صبح نمیتونه بخوابه.البته روزها هم تعریفی نداره و همش بهانه میگیره و میگه به به (بغلم کن).هیچ نمیخوره نه غذا نه آبمیوه نه میوه نه شیر.همین غذا نخوردنش روحیه ام رو خرابتر کرده.خواب هم که هیچ.همش بیداره و بهانه میگیره.البته بازی هم میکنه ولی بهانه گیریش بیشتر از بازی کردنشه.ساعت ۴ صبح بلند شده میگه:مامایی مم مم .تشی (ترشی) بلند شدم براش غذا گرم کردم لب نزده بلند شده و با رورووکش بازی میکنه.وقتی میبرم خونه پرستارش اگه بیدار باشه کلی گریه میکنه.

از سفرمون بگم که خیلی خیلی خوش گذشت.هم به من و هم به فلفل.فقط جای بابا سعید خیلی خالی بود.دوشنبه صبح که آقا سجاد زنگ زدن و خبر از پرواز فوق العاده دادن دیدم فرصت خوبی است.ظهر رفتم دنبال فلفل و توی بیست دقیقه وسایلو جمع کردم و با بابا سعید رفتیم فرودگاه.به هیچ کس هم خبر نداده بودم که دارم میام.فقط به داداشم علی زنگ زدم و گفتم به کسی نگه.و ساعت ۲.۳۰ بیاد جلومون.وقتی رسیدیم خونه مامان اینا علی در رو وا کرد و فلفل رو فرستاد تو.همه شوکه شده بودن و کلی ذوق کردن و باورشون نمیشد.خلاصه سفر خوبی بود.فلفل هم کلی شیرین زبونی و شیرین کاری میکرد و دل همه رو برده بود.

میگفت: مامایی

 میگفتم جانم

میخندید و میگفت:عاطی

یعنی دارم مامان عاطی رو صدا میکنم.

همه رو صدا میکرد و میشناخت.بابا گوم(بابا جون),دایی,آننه

هنوزم به خاله آنی و خاله نیلانش میگفت آننه البته اگه بهش بگیم بگو نیلان میگه نینا و بعضی وقتا  هم  میگفت آنی ولی ترجیح میداد جفتشون ررو آننه صدا کنه.

وروجک راه میرفت و میگفت آننه...آننهی... و خودشو براشون لوس میکرد.

خیلی خونه مامان اینا راحت بود و از شیطنت و خرابکاری کم نگذاشت.کسی هم بهش کاری نداشت و همه چیز در اختیارش بود.اگر هم من جلوشو میگرفتم میگفتن بذار راحت باشه و خودشون بهش هر چیزی که دوست داشت میدادن.

قلک بزرگه خاله نیلان , ساعت ,رادیو ,عینک و ...    شکسته شد و شمع سالم تو اتاق خاله نیلان و خاله آنی نموند و همه باجای انگشت فلفل تغییر مدل دادند.

 عاشق عینک و ساعت بابام بود.مامان یه عینک و ساعت مچی که سالم و قشنگ هم بود ولی ازش استفاده نمیکردن داد بهش که بازی کنه رفت پیش بابام و عینک بابا رو از رو چشمش برداشت و اوون یکی عینکه رو بهش داد که بذاره روچشمش و ساعته رو هم پرت کرد و ساعت بابا رو دوباره از زیر تلوزیون برداشت.

عمو سهیل و خاله سمی هم که زحمت کشیدن و براش یه ماشین کنترلی گرفتن .یه پیچ گوشتی کوچولو هم توشه برای باز کردن درب شارژش .فلفل خان بیشتر از این پیچ گوشتیه خوشش اومده و همش میگه پیچ پیچی و با اوون سعی میکنه کنترلشو باز کنه و میگه باطری باتری(فارسی را پاس بدارید.کدومش درسته؟باتری؟باطری؟)

خاله نیلان هم که براش یه سری کلاه و شال و دستکش گرفت که عکسشو میذارم.به دستکش هم میگه دسی

دسی دو معنی داره:

 ۱) دستکش

۲)  بده دست خودم برای هر چیزی

مامانم هم که دیگه نگم بهتره چون با یه چمدون رفتیم و با ۲ چمدون و دو ساک برگشتیم. 

اینم از فلفلی های فلفل:

دستشو مدل فرزاد تو طنز تلوزیونی چهار خونه تکون میده و میگه زشته زشته.(خاله نیلان یادش داده)

وقتی ازش میپرسیم فلفل کو اعصابت یا عمو بیژن چیکار میکنه؟دستشو مدل پرستو بازم تو طنز تلوزیونی چهار خونه میلرزونه و میگه اشاب اشاب(اعصاب).(اینم عمو بیژن یادش داده)

دامنه لغاتش روز به روز در حال افزایشه:

أمدنینی(محمدامین),  پرده, پسته, دی دی(سی دی), آپوها (هواپیما),ایما(ایمان), په(پیتزا) ,نی(نون), گوم گوم عباسی(تاب تاب عباسی) ,عمو, دایی, سحر, اومن(هومن) ,پیچ پیچی(پیچ گوشتی), ماشین, ترشی, بده ,باشه, ته(پرت) , ...

یه مکعب بازی داره که روی هر طرفش یه عکس داره.وقتی میگیم توپ یا ماشین رو پیدا کن مکعب رو میچرخونه و پیدا میکنه و بهمون نشون میده.

اینم فلفل و بابا سعید:

فلفل : بابایی...‌إمو ( عروسک المو )

بابا سعید براش آورد.

یونا : باتری

بابا سعید : باتری داره پسرم ببین روشن میشه

یونا : پیچ پیچی...باتری

بابا سعید : پسرم باتری داره

یونا : در در (میخواد کف پای إلمو رو باز کنه و باتری بذاره)

بابا سعید مجبور میشه براش بازش کنه و بهش پیچ گوشتی بده.

یونا : اتیس(عروسک اتیس) و به سرعت میره به طرف اتاقش برای اوردن اتیس

بابا سعید :

هنوزم سیب زمینی یای خونه ما  برای فلفل علامت سوالند.و فلفل روزی n بار همه رو یکی یکی نشون میده و میگه این چیه؟

عکسا رو در اولین فرصت میذارم.آخه فلفلی  اصلا نمیذاره به کارهای خونه برسم  دیگه  پشت کامپیوتر نشستن بماند.

دعا کنید فلفلی زود خوب شه.

تا بعد

 

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed