یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم

صبح زود عمو سجاد لطف کردن و  زنگ زدن و خبر از یه پرواز فوق العاده رو دادن و مامان لیلی خیلی غافلگیرمون کرد و  تصمیم گرفت که ظهر با همون پرواز بریم پیش مامان عاطی اینا.مامان لیلی رفت اداره و منم اومدم پیش مامان جون پرستارم.ساعت ۱ هم پرواز داریم.نمیدونم مامان لیلی چه جوری میخواد وسایلموآماده کنه.

خیلی خوشحالم.

تا برگشتنمون.



موضوع مطلب :
شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦ :: ٤:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من و فلفل تو ماشين منتظر بابا سعيد بوديم كه بريم بيرون.
فلفل : ناناي
من در حالی که حوصله باز کردن قفل فرمون وروشن كردن ماشين رو نداشتم : پسرم نميشه ناناي روشن كنيم .بذار بابا سعيد بياد ماشين رو روشن كنه ناناي رو روشن ميكنيم.الان ماشين خاموشه.
فلفل : أچي أچي

و رفت نشست پشت فرمون و ديدم كه بله كليد ماشين هم دستشه و برده طرف قفل فرمون و بعدهم طرف ماشين كه روشنش كنه.
من :

اميد مادر


فلفل توي آشپزخونه و طبق معمول سر سبد سيب زميني پياز : (به خاطر روي ماه فلفل ما سيب زميني ها رو با مايع ظرفشويي ميشوييم و تو سبد ميذاريم)

فلفل : مامايي

من : جانم

فلفل يه سيب زميني از تو سبد برداشته و نشون ميده :اين چيه ه ه؟

من : اين سيب زمينيه عزیزم

فلفل سیب زمینی رو میذاره سر جاش و یکی دیگه برمیداره و دوباره : مامایی

من : جانم

فلفل : این چیه ه؟

من : اینم سیب زمینیه پسرم و...

فلفل به تعداد سیب زمینی های توی سبد میپرسه این چیه ؟و من : اين سيب زمينيه

.

.

.

تا من تو اتاق مشغول بودم و فلفل و بابا سعید تو آشپزخونه بودن.صداش میومد : بابایی

بابا سعید : جانم

فلفل : این چیه؟

بابا سعید : سیب زمینیه پسرم

فلفل : این چیه ؟

بابا سعید : اینم سیب زمینیه

فلفل : این چیه‌ ؟

بابا سعید : اینا همش سیب زمینیه پسرم

فلفل : این چیه ه ؟

.

.

.

تو مغازه لباس فروشي: اینقدر فلفل شیطونی کرد که آقای فروشنده نشوندش روی یه صندلی بلند که مشغولش کنه. چون متوجه شد که من و بابا سعید اینفدر از دست فلفل کلافه ایم که داریم از خرید منصرف میشیم.

فلفل نشسته روی صندلی و به لباسها اشاره ميكنه : این چیه؟

من : لباسه پسرم

فلفل : این چیه؟

آقای فروشنده : شلواره کوچولو

فلفل : این چیه ؟

من : همه اینا لباس هستن پسرم

فلفل : این چیه ؟

.

.

.

فلفل سر سفره با اشاره به کاسه ترشی : این این اینا

من : چی میخوای پسرم؟

فلفل : ترشی

من :


بابا سعید : عدسی میخوری پسرم ؟

فلفل : عدسی

به فلفل شام داده بودم و مرتبش کرده بودم که بخوابه ولي خودمون نخورده بوديم.

من : روی اپن شام بخوریم که فلفل نریزه به هم.

بابا سعید : باشه

فلفل : أچي أچي(فلفل به نشستن ميگه أچي)

بابا سعيد : كجا ميخواي بنشيني پسرم؟

فلفل : اشاره به صندلي اپن

من و بابا سعيد :

بعد از ظهر تو هواي سرد و باروني :

بابا سعيد : من ميرم بيرون ماست بگيرم.

من : باشه. فقط خواستي لباس بپوشي و بري بگو من فلفل رو مشغول كنم كه متوجه نشه آخه بيرون خيلي سرده.

فلفل : بابايي بابايي

بابا سعيد : جانم

فلفل : دده...دده و با دو رفت كنار در و بعدشم سر كمد لباسيش

و باز هم من و بابا سعيد :

فلفل خواب بود و اتاقشو مرتب كردم.بيدار كه شد رفت تو اتاقش.

من: پسرم ببين چه اتاقت تميز شده.ديگه نريزي به هم ماماني باشه.با هرچيزي بازي كردي بذار سر جاش.

فلفل اين گربه كه تو عكس دستشه برداشت و باهاش بازي كرد.

پيشي

يه مدت بعد...

فلفل : مامايي

من : جانم

فلفل منو برد تو اتاقش و نشونم داد كه گربه رو گذاشته بود سر جاش.

من : الهي قربون پسر قشنگم برم من

فلفل و بابا سعيد در حال بازي:

بابا سعيد : يونا... يونا... يونا

فلفل : ايننه ... ايننه ... ايننه(در فرهنگ لغت فلفل ايننه يعني يونا)

فلفل در حال ديدن سي دي چي و چرا:

چرا : فوت كن فوت كن فوت كن شمعها رو خاموش كن ...

يوناشروع ميكنه به فوت كردن.

چرا : چلپ چولوپ آب تني چلپ چولوپ آب بازي

بونا : آب بازي... آب بازي

چرا : يك دو سه

يونا : ده ه ه

و باز هم فلفل كه پشت پرده قايم شده.اين دفعه فكر كنم وضعيت پاهاش ديدني تر باشه.و ببينيد چطور داره از پشت پرده نگاه ميكنه.

فلفل كجاست؟

و اينم فلفل رو كه پيداش كرديم.

داللي...

فكر ميكنيد اين عكسه چي باشه ؟

اين تخت فلفل است ولي نميدونم چرا فلفل هر چيزي كه دوست داره و باهاش بازي ميكنه بعد ميره پرتش ميكنه روي تختش.(گيره لباس و همه چيزهاي روي تخت رو خود فلفل اونجا پرت كرده)

و اين عكس : نه ما اسباب كشي نداريم.فقط فلفل قصد تغيير دكوراسيون روداره و داره صندلي هاي هم وزن خودش رو جا به جا ميكنه.

فلفل در حال حمل صندلي

پ.ن.۱:خدای مهربون خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که صدای مامان بیتا و یه عالمه مامان دیگه رو شنیدی و دعاهاشونو مستجاب کردی و  کیان و کیارش عزیز  رو نجات دادی.

خدایا شکرت.همه نی نی یای معصوم و نازنین رو در پناه خودت حفظ کن .

کیان گلم و  کیارش نازنینم از بهبودی شما خیلی خیلی خوشحالم.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ :: ۸:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

 خسته اومدم جلو تلوزیون دراز كشيدم كه يه کم استراحت کنم و باز بلند شم و ادامه كارها رو انجام بدم.
فلفل : مامايي
من : جانم.بيا ماماني.بیا يه بوس به مامان بده خستگيش در ره.
و...
يونا خان براي ابراز محبت با فيلم هنديكمي كه تو دستش بود چنان ضربه اي به دهانم زد كه مجبور شدم براي كاهش ورمش از يخ استفاده كنم.وروجك خودش هم مثل من يخ رو كرده بود توي پلاستيك و روي لبش ميگذاشت.
عجب خستگي در کردم من.

البته بچه ام خیلی مهربونه منظورش فقط شوخی و محبت بود.موقعی که پیشم خوابیده چنان دستاشو میندازه دور گردنم که

ياد گرفته كلي به زبان مخصوص خودش صحبت ميكنه.
ديگه اجازه نميده برم پشت تلفن مخصوصا اگه پشت خط بابا سعيد يا خاله نيلان و خاله آني(آننه)باشه.گوشي رو ميگيره و ميگه أدده(الو)...آننه... آننهي يا اگه بابا سعيدش باشه بابا گوم(بابا جون)بابايي... تهيد(سعيد)و يه سري كلمات رو پشت سر هم ميگه كه خيلي جالبه ولي راستش نميدونم چي ميگه.
از كنار مهد كودك سر كوچمون كه رد ميشيم ميگه گوم گوم عباسي(تاب تاب عباسي)جالبه كه اولين بار خودش وسايل بازي تو حياط مهد كودك رو ديد و من اصلا بهش نشون نداده بودم.
توراه میرفتیم یه  دختر بچه رو ديد و گفت :ديااا
من گفتم پسرم اين دريا نيست.دلت تنگ شده براش؟مامانش امروزبهم زنگ زد.
يونا : أدده(الو)
گفتم : آره پسرم الان ميريم خونه زنگ ميزنم با دريا صحبت كني.باشه؟
يونا : اووم

عکسای دریا رو که با کامپیوتر میبینه خیلی ذوق زده میشه و همش میگه دیایی دیااا


پشت كامپيوتر بودم و فلفل خان با سرعت لگوهاشو از اتاقش آورد.ريخت همه رو وسط اتاق.سي دي هارو از كنار كامپيوتر برداشت و رفت سراغ بابا سعيد كه براش بذاره بعد كه نتيجه نگرفت همه رو تو هال پخش كرد.كيف سي دي خودش و بابا سعيدش رو هم از ميز كامپيوتر برداشت و برد تو هال.بعد در كيف سي دي خودش رو باز كرد و همه سي دي ياشو در آورد.و... و... و

گفتم : يونا جان ماماني بسه ديگه.همه چيز رو داري ميريزي به هم پسرم.اين كار بديه.اول لگوهاتو جمع كن.سي دي يا رو بذار سر جاش.همه جا رو مرتب كن. آفرين پسرم.

لگوهاشو ریخت  توی جاش.سي دي يا رو گذاشت روي هم و با كيف سي دي يا گذاشت سر جاشون.گفتم:آفرین پسرم.براي خودش دست زد و گفت : مامايي مامايي.يعني من هم براش دست بزنم.براش دست زدم و گفتم پسرم حالا برو لگوهاتو بذار تو اتاقت.بلند شد و بردشون تو هال ولي نميدونم حواسش پرت چي شد كه يادش رفت داشته چيكار ميكرده چون ديدم با سرعت برگشت پيشم و همه لگوها رو دوباره ريخت روي زمين.بله به مرتب كردن فلفل نميشه اعتماد كرد.

در ادامه جريان عروسكي كه فلفل از خونه پرستارش تو شلوارش جاسازي كرده بود و تو پست قبلي گفته بودم حالا تا عروسكه رو ميبينه شلوارشو ميزنه بالا و عروسكه رو ميذاره همونجاكه جا سازي كرده بود و ميگه اين اين اين.اینم عکسش :

خاله سهيلا براش دو تا كتاب مي مي ني گرفته كه هنوز نگذاشته يه دور براش بخونم.از اول تا آخرش عكسا رو نشون ميده و ميگه اين چيه ه ه؟و منم بايد بگم :ميمينيه...مامانشه....بستنيه و...

از اداره رفته بودم دنبالش تو ماشين آب خواست بهش دادم يه خورده ريخت رو صندلي.تا خونه ول نميكرد.همش با اشاره ميگفت كه با دستمال صندلي رو پاك كنيم.آخرش من متوجه نشدم فلفل پسر مرتب و تميزيه يا ...

 برديمش دكتر و تمام مدت مشغول بود.با كليد ماشين تمام كمد و كشوهاي مطب رو امتحان كرد و ميگفت در...در كه در هاشونو وا كنه.

میخواستم تلوزیون رو روشن کنم هر جا میگشتم کنترل ها رو نمیدیدم.آخه کنترلها از دست فلفل خان جای مشخصی ندارن.گفتم :یونا مامان شما کنترل رو ندیدی؟رفت و یکی از کنترلها رو که روی مبل بود آورد و داد دستم.گفتم ممنونم مامان یکی دیگشو میخوام.رفت همه اتاقها رو نگاه کرد.روی مبل رو دید.بین اسباب بازیاش.من دیگه رفتم دنبال کارام و بیخیال تلوزیون شدم که اومد با لبخند صدام زد : مامایی مامایی.گفتم : چیه مامان؟رفتم دنبالش دیدم نشست کنار مبل و اشاره به زیر مبل کرد.گفتم: پیداش کردی مامانی؟گفت : اووم(با خنده).زیر مبل رو نگاه کردم و دیدم کنترل اونجاست.ولی اونقدر زیر بود که دست فلفل بهش نمیرسید برای همین من رو صدا کرد که بیرونش بیارم.

قربون پسر باهوشم برم من.

دیشب هم که خاله افروز و عمو سجاد اومدن پیشمون.موقع رفتنشون فلفل تا دید خاله افروز مانتو تن کرده شروع به اووم اووم و اشاره به مانتو خاله افروز و اشاره به من کرد که ما نفهمیدیم منظورش چیه ولی احتمالا ۳ حالت داشت:

-پارچه مانتو خاله افروز شبیه من بود و فلفل منظورش این بود که این مانتو منه

-منظورش این بود که منم مانتو بپوشم و بریم بیرون

-و یا منظورش این بود که خاله افروز نره و بمونه پیشمون

به هر حال خودش هم هوایی شد و رفت و به بابا سعیدش گفت : أيي أيي(یعنی بلند شو)

بابا سعید : چیه پسرم

یونا :دده...ددهی

یونا:

خلاصه کاری کرد که عمو سجاد و خاله افروز بلند شدن و اصرار ما برای موندنشون با مهمون نوازی فلفل بی اثر بود.

بازم یکی دیگه از مخفی گاههای فلفل :(دقت کنید سایه سبز لباسش و پاهاشو به وضوح میبینید جالبه دو تا چشماش از سوراخهای پرده دیده میشد و پسرم در مخفی گاه مشکل دید نداشت ولی من و بابا سعید نمیدیدیمش چه میشه کرد؟)

اینم ۱۸ دی ۱۳۸۵ است:(آخه این پست رو برای ۱۸ دی۱۳۸۶ آماده کرده بودم و دارم با تاخیر میذارمش)

Image Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.com



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ :: ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هر روز كه من از اداره ميرم دنبال يونا اين كارها و صحبتها تكرار ميشه:

اول دوستاشو نشونم میده.

بعد با دوستاش بای بای میکنه.

و توی ماشین:

من : سلام پسرم.خوبي؟
يونا : اوم
من : بازي كردي مامان؟
يونا : اوم
من : غذا تو خوردي؟
يونا : مم مم
من : آره مامان ممتو خوردي ؟
يونا : اوم

یونا(اشاره به آقای راننده) : عممو

من : آره پسرم عموهه .سلام کردی؟

یونا(اشاره به ضبط) : نانای ... نانای

من : باشه پسرم بریم خونه برات نانای میذارم
يونا : آببه. آببه گوم
من : تشنته پسرم.چشم الان بهت آب ميدم.
يونا بعد از يه كم آب خوردن اشاره به آقاي راننده : عممو... عممو...
من : عمو تشنه نيست مامان. شما آب بخوريد.
يونا با اشاره به در ماشين : در در
من : مامان نميشه كه در ماشين رو وا كرد.بيا با هم ماشين ها رو بشماريم.
يونا : ماشين...ماشین...

من : آره پسرم

از کنار پاساژمرو که رد میشیم تابلو تبلیغ پینار رو میبینه که یه گربه است.یونا : مووو

من : آره پسرم پیشیه
يونا موقع رد شدن از كنار فلکه پنج نخل : آببه
من : آره مامان آب است.ببين گلها رو. چه گلهایی...

یونا : گل
من : آره پسرم
يونا: به به... به به...
من:بابايي؟ بابا سعيد؟ آره مامان الان ميريم پيشش( ميدونم منظورش بابا سعید نیست و منظورش چیه ولي...)
يونا با بهانه گيري تا رسیدن به در خونه : به به... به به...
جدیدا هم که از کلید خوشش اومده و میخواد خودش در رو وا کنه.

صدای گربه و سگ و جوجه و ببعی که بلد بود.صدای خروس رو هم یاد گرفته و میپرسیم خروس چی میگه؟ جواب میده کوکولی کوو

امروز که از اداره اومدیم خونه داشتم لباساشو عوض میکردم که متوجه یه چیز سفتی تو پاش شدم.اولش ترسیدم.بعد فکر میکنید چی از توی شلوار فلفل در آوردم؟یه عروسک .جالبه که نمیدونم چه جوری تو پاش کرده بود که از خونه پرستارش تا خونه خودمون از شلوارش نیوفتاد و تو خونه هم اول لباس خودم رو عوض کردم و فلفل در حال وروجک بازی بود.ولی عروسکه همچنان توشلوارش بود.اینم عکس عروسکی که فلفل تو شلوارش قایم کرده بود:

یونا تو خونه اش قایم شده :

فلفلی رو که تو خونه اش قایم شده پیدا کردیم:

یونا اینجا تازه از خواب بیدار شده :

اینم یونا در حال تخریب خونه اش:

اینجا یونا پشت پرده قایم شده :(پاهاشو ببینید)

اینجا یونا پشت دراور قایم شده :

اینم بهتره بدون شرح باشه :

و

فردا تولد دایی یکی یکدونه فلفل دایی علی است.

دایی علی جون تولدت مبارک.

برات بهترینها رو آرزو میکنیم.

و انشالله که سلامت و موفق و خوشبخت باشی.



موضوع مطلب :
جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦ :: ۸:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

از فلفلي بگم كه اين روزها هر چيزي  ميبينه اشارش ميكنه و ميگه این چيه ه ه؟ياد گرفته ميگه بابا گوم (يعني بابا جون)و به تاب بازي و آب بازي ميگه آب بازي.ولي به تاب تاب عباسي ميگه گوم گوم عباسي.

هر چیزی رو که گم میکنیم میشه تو تخت فلفل یا توی خونش پیدا کرد.وروجک هر چیزی که تو دستشه میره پرت میکنه رو تختش یا میبره تو خونش میذاره.

اينم چند تا مكالمه از يوناي من:

من  : يه روزي آقا خرگوشه      دويد دنبال موشه 

         موشه پريد تو سوراخ   خرگوشه گفت:
يونا  : آخ
من  : مادر موشه چي بود؟
يونا  : عاگل(عاقل)

من : آره پسرم عاقل بود.

يونا : إمو(إلموإمو(إلمو)
من إلموشو ‌ براش آوردم.
يونا دست إلمو رو فشار داد و ديد هيچ كاري نميكنه .
يونا :إمو إمو و ناراحت كه إلموش كار نميكنه.
من : ماماني باطري نداره به بابايي بگو برات باطري بذاره .

يونا با سرعت رفت پيش بابا سعيد  و دستشو گرفت و بردش سر كابينتي كه باطري يا رو اونجا ميذاريم.

يونا دو تا دمپايي داره(یکی بیرونی یکی رو فرشی).وقتي که دريا خونمون بود یونا دمپایی رو فرشی رو داده بود به دريا كه استفاده كنه و ازاون روز هر وقت دمپاییشو میبینه میگه  ديا(دریا).گل پسرم با دیدنش به یاد دریا میوفته.و وقتی ازش میپرسیم این دمپایی کیه؟ میگه: ديا(دریا).

من:يونا مامانی فرناز(فرنازهمكلاسي يوناست) چي ميگه؟
يونا با صداي نازك کرده و لبخند به لب:نه نه نه نه نه

همه کاراشو دیگه بهمون میفهمونه.مثلا تا میگیم بریم بیرون سریع میگه پو(کفش) و میره سراغ جاکفشی بعد میره سر کمد لباسیش و اشاره میکنه براش لباس بیرونی یاشو بیاریم.و با دستاش حرکت بیرون آوردن لباس رو انجام میده که لباساشو بیرون بیاریم و لباس بیرونی تنش کنیم.

یا دستاشو میماله به هم که براش صابون بزنیم.

یونا در حال آبمیوه گیری :

یونا تو خونه اش در حال باز کردن اسکلت خونه:

یونا در حال دیدن و کار با کامپیوتر:

یونا در حال دیدن تلوزیون:

یونا در اتاقش :

اتاق یونا:

و اینکه ما باز هم ذوق زده شدیم.نیلو جون زنگ زد و ما با شنیدن صدای گرمش کلی سوپرایز شدیم.ولی متاسفانه سعادت نداشتیم  ببینیمش .نیلو جون ممنونم که به یاد من و یونا بودی.برات آرزوی موفقیت و سلامتی میکنم



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦ :: ٢:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفلی مامان دلم برات یه ذره شده.

نفس مامان

امروز اولین روزی است که تا این ساعت از هم دوریم.همیشه صبح تا ساعت ۱ فلفل پیش پرستارشه و من ۱ میرم دنبالش و با هم میریم خونه.قربونت بره مامان لیلی عزیزکم.

امروز یه سمیناره و من باید تا ۴.۳۰ اداره باشم.خدا کنه بیشتر نشه که من از الان بیطاقتم.

یونای من دو کلمه خوشگل دیگه هم یاد گرفته.ok و ناننگی(یعنی نارنگی).من دیگه برم مثل اینکه سمینار جدایی من و فلفل شروع شد.

فلفل و بابا سعید و بابا جون(بابایی گلم)

و

سال نو میلادی رو با آرزوی سلامتی و موفقیت  به همه هموطنان خارج از کشور تبریک میگم.

happy new year

پ.ن.۱:ساعت ۵ رفتم دنبال فلفل.قربونش برم خواب بود تا تونستم نگاهش کردم و بوییدمش. رسیدیم خونه بیدار شد.وقتی برام خندید واژه خستگی رو از فرهنگ لغات مامان لیلی حذف کرد.پسر نازنینم  میدونی که من چقدر دوستت دارم؟

پ.ن.۲:یونای من وقتی قایم میشه تا پیداش نکردیم ار مخفیگاهش نمیاد بیرون.قبلنا تحمل نمیاورد که پیداش کنیم و زود میومد بیرون.محل های قایم شدنش هم پشت در اتاق, پشت پرده, تو خونه اش و زیر پتو است.جالبه وقتی زیر پتو یا پشت پرده قایم میشه جفت پاهاش دیده میشه که خیلی صحنه جالبیه.در پستهای بعدی عکسشو میذارم.

پ.ن.۳:وقتی داره چیزی میخوره به هر کسی کنارشه تعارف میکنه و همه باید بخورن.بعضی وقتا  به زور خوردنی تو دستشو میذاره تو دهانم و من مجبورم بخورمش.وقتی میبینه خودش دیگه خوردنی نداره میخواد از تو دهانم بیاردش بیرون و خودش بخوره.



موضوع مطلب :
یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦ :: ٩:٢۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

آخر هفته خیلی خوبی داشتیم.اول از همه از همه دوستان و فامیلهای خوبم که عید غدیر رو با کامنت و تلفن و ... تبریک گفتن تشکر میکنم.انشالله که علی پشت و پناهتون باشه.و از مامان پرنیان جون هم بابت تماسشون خیلی خیلی ممنونم.اینقدر از شنیدن صدای مهربونشون ذوق زده شده بودم که نمیدونستم دارم چی میگم.بازم ممنونم

مامان و بابای گلم شب سه شنبه رسیدن و دریا با خاله نسترن و عمو علی هم پنج شنبه ظهر اومدن و دیروز صبح همگی رفتن و خونه ما بازم خلوت شد.جاشون خیلی خیلی خالیه

جالبه فلفل این چند روز اصلا نمیرفت سراغ سطل زباله(به قول خودش آکال)و کابینتها رو خالی نمیکرد و خیلی پسر آقایی بود.ولی هنوز نیم ساعت از رفتن مهمانها نگذشته بود که فلفل شروع کرد و من و بابا سعید به این نتیجه رسیدیم که فلفل از تنهایی است که خودشو با کابینت و ... سرگرم میکنه.با این که من و بابا سعیدش زیاد براش وقت میذاریم ولی بازم یه سری کار هست که نمیشه انجام نداد و همش با فلفل بازی کرد.(غذا درست کردن و ... ).

بیچاره مامانم که این چند روز از پا افتاد.تمام خونه رو برام مرتب کرد و یه خونه تکونی حسابی کرد.فقط خدا کنه باز من و فلفل و بابای فلفل نریزیمش به هم.مامانی گلم دستت درد نکنه.یه عالمه دوستت دارم.

فلفل خان کلی هم سوغاتی گیرش اومد.مامان و بابام براش یه کفش آوردن که چراغ داره و فلفلی که راه میره چراغاش روشن میشه, یه جعبه بسکوییت ,دو تا ماشین, یه عالمه ژله پودری خارجی و  کلی خوردنی دیگه.اینم فلفلی با کفش و بسکوییتش:

يونا و بسكوييتش

يونا و كفش چراغي

دریا جون هم که یه دست لباس خوشگل براش آورد و خاله نسترن هم یه ظرف قشنگ برای من.

يونا در حال كادو گرفتن از دريا جون

که دست همگیشون درد نکنه.

فلفل و دریا خیلی با هم خوب و قشنگ بازی میکردن و دوستای خوبی بودن.جالبه که دریا جون اولین نی نی بود که با فلفل مهربون بود و بهش کتک نمیزد و دوستش داشت.همش دو تایی همدیگرو بغل میکردن و میبوسیدن.صبح تا یکیشون بیدار میشد اون یکی رو صدا میکرد و  میرفت  بیدارش میکرد.

دريا منتظره كه فلفل بيدار شه

فلفل میگفت دیا(دریا) و دریا میگفت یونا.

به به ...به به... ما چه بچه های نازی داریم

خاله نسترن براشون شعر میخوند و باهاشون بازی میکرد.ولی فلفل ول کن نبود و مرتب میرفت پیش خاله نسترن و میگفت نانای.بیچاره خاله نسترن گلو درد گرفت آخه هم باید به درخواستی های فلفل جواب میداد هم به درخواستی های دریا.

كوچولوهاي مهربون

و جالبتر اینجا که یونا به عمو علی میگفت أيي و دريا به باباسعيد فلفل  ميگفت سعيد.

يونا فلفلي و دريا آبي

بعد از رفتنشون هم یونا میرفت تو اتاقشون و میگفت دیا....دیایی

قربونش برم من که بچه ام چقدر مهمون نوازه.

اینم یه مکالمه از فلفل و خانواده فلفل:

بابا سعید(تهید به قول فلفل) : پسرم بریم حمام.

فلفل : آب بازی

بابا سعید : آره پسرمو ببرم آب  بازی

فلفل : دسی (دست بابا سعیدشو گرفت و با هم رفتن به طرف حمام)

فلفل : مامایی

من : جان مامانی

فلفل : دسی (و با اون دستش دستمو گرفت)

من و بابا سعید در حالی که دستای کوچولوی فلفل تو دستمون بود بردیمش به طرف حمام .

خدایا شکرت .هزارها بار شکرت که به ما لطف داشتی و یونای مهربون رو به ما دادی.

پسر نازنینم دوستت داریم.خیلی زیاد.

پ.ن.۱(۱۰/۱۰/۸۶):عکسهای این پست رو تازه گذاشتم.و اینکه فلفل از پستونک دریا خوشش میومد البته بلد نبود بخوره فقط باهاش بازی میکرد و لاستیکشو با دندون میکشید.

تا بعد



موضوع مطلب :
دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ :: ٥:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

مامان لیلی:کلمات قرمز رنگ به تلفظ فلفل است.

یونا : سلام موتونم.

پسر گل مامان


مامان ليلي داشت برام يه پست جديد مينوشت حوصله ام سر رفته بود.رفتم و كامپيوتر رو خاموش كردم.مامان ليلي آنقدر عصباني بود كه داشت گريه اش ميگرفت.گفت :ايننه(يونا)من خيلي ناراحت و عصباني هستم از اتاق برو بيرون.منم رفتم ولي سريع برگشتم تو اتاق ببينم چي شده.مامان ليلي گفت: دستتو بيار. بعد زد پشت دستم و گفت أتته أتته.خيلي خوشم اومد.كلي ذوق كردم و خودم هم زدم پشت دستم و گفتم گوم گوم(دوباره دوباره)كه مامان ليلي بازم أتتم بوتونه.خيلي بازي جالبيه فقط نميدونم چرا مامان ليلي مثل هميشه موقع بازي نميخنديد و اخمو بود ولي من اينقدر خنديدم و ذوق كردم كه مامان ليلي رو هم خندوندم.مدلمه.

اينروزها وقتي دوست دارم چيزي دست خودم باشه ميگم دسي ...دسي.راستي كوم كوم(كوكو)هم خيلي دوست دارم.روز پنج شنبه هم رفتيم ميوه و هندوانه بگيريم ,يه هندوانه قرمز قاچ شده رو گذاشته بودن كه خيلي چشمم رو گرفت و گفتم: ايننا ايننا و بهش اشاره ميكردم ولي اون هندونه قاچ شده رو برام نميخريدن و ميگفتن بايد هندوانه قاچ نشده بگيريم و بريم خونه قاچ كنيم و بخوريم.منم راضي نشدم و آنقدر پافشاري كردم كه آقاي فروشنده گفت باشه الان لايه رويي رو ميكنم و از زيرش بهت يه قاچ ميدم.خيلي خوشمزه بود تو خيابون قدم ميزدم و هندوانه ميخوردم.ولي نميدونم چرا همه نگام ميكردن و لبخند ميزدن.فكر كنم مدلشونه.بعدش هم  رفتيم پارك و براي اولين بار تنهايي سوار وسيله برقي شدم آخه قبلا میترسیدن منو تنهایی سوار کنن و بهم اعتماد نداشتن.مامان ليلي و بابا سعيد اينقدر ذوق كردن كه فكر بوتونم هر كي اونجا بود فهميد من تازه کارم .منم هر دور كه از كنارشون رد ميشدم براشون دست تكون ميدادم و اونا هم برام دست تكون ميدادن.خيلي خوش گذشت ولي هوا سرد بود و زود اومديم خونه.

نفس بابا سعيد و عمر مامان ليلي

شب يلدا هم با هشتی( هستي) اينا رفتيم جشن باشگاه نفت كه خيلي خوش گذشت.همش ناناي بود و من كلي ناناي كردم و همه اونايي كه اومده بودم  برنامه تماشا بوتونن باهام بازي ميكردن و بوسم ميكردن.ولي من و هشتی دوست نداشتيم أچي بوتونيم(بنشينيم)و تمام سالن رو براي خودمون دور ميزديم و بابا سعيد و عمو علي هم پشت سرمون بودن.بعد مارو از سالن بردن بيرون  و چون ما دوست داشتيم تو سالن گردش بوتونيم هنوز برنامه تمام نشده اومديم بيرون و رفتيم خونه هشتی اينا.هشتی هنوزم باهام دوست نشده و دوست نداره من با اسباب بازياش بازي بوتونم.مدلشه.

فلفلي و ببعي

مامان جون(پرستارم)نميتونه فردا و پس فردا من رو نگهداري بوتونه.براي همينم مامان عاطي و بابايي مهربون كه مثل هميشه زحمتامون رو دوششونه امشب ميرسن و ميان پيشم كه هم تنها نباشم و هم به مامان خانم تنبل كه به بهانه من بيچاره خونه رو مرتب نميتونه كمك بوتونن و هم اينكه مامان عاطي و بابايي دلشون براي من يه ذره شده.منم دلم براشون يه ذره شده.امشب ديدارها تازه ميشود و هفته خوبي خواهم داشت.اي كاش ما و مامان عاطي اينا تو يه شهر زندگي ميكرديم.خلاصه خیلی خوش به حالمه و ذوق زده هستم.

چهار شنبه هم كه خاله نسترن و عمو علي و دريا كوچولو ميان پيشمون و چند روز ميمونن و ما كلي خوشحاليم.

فلفلي انگشت به دهان

من هم ياد گرفتم بگم ديا(دريا).موقع قايم موشك بازي وقتي قايم ميشم و ميگن بياييم پيدات كنيم؟ميگم نه نه نيا .صداي هاپو و پيشي و ببعي رو كه بلد بودم صداي جوجو هم ياد گرفتم و وقتي ازم ميپرسن جوجو چي ميگه؟ ميگم:جيك جيك.جيك جيك .

فلفل كنجكاو

اون روز مامان لیلی گفت پسرم اگه خوب باشی و شیطونی نبوتونی میبرمت تو ایاط ( حیاط) بازی بوتونی.منم سریع رفتم کنار جا کفشی و گفتم مامایی مامایی پو پو(کفش).همینجوریم مدلمه با پو میرم تو ایاط  و وقتی میرم تو ایاط مستقیم میرم سر سطل آکال(آشغال) و مامان لیلی رو از کار خودش که منو آورده تو ایاط پشیمون موتونم.

فداي چشمات

هنوزم وقتی یه صدایی میاد با دو میرم پیش مامایی و میگم:مامایی

مامایی:جانم پسرم

من:تسید(ترسید)

مامایی:از چی ترسیدی پسرم؟

من:آپو(هاپو)

مامایی:هاپو که ترس نداره.هاپو دوستته.

من:

موش كوچولو

اگه نتونستيم تو اين چند روز آپ بوتونيم عيد غدير پيشاپيش بر همه مبارك.عيد مامان ليلي هم كه سيده مبارك.مامان ليلي اميدوارم عيدي منو فراموش نبوتونيد.
و تولد خاله پرستوي مهربون هم با تاخير مبارك.انشالله تولد 120 سالگيتون.و با اميد سلامتي و پيشرفت شما در همه مراحل زندگي .

تا بعد

اينم هنر مامان مهربون تيناجون و سينا جون


 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed