یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.
جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،
زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست
دی ماه رو به خوبی گذروندیم .یه سفر چند روزه به جزیره آرام و زیبای کیش با مامان ,بابا , خواهرها , داداش گلم و مریم کوچولو قلب .عاااالی بود کلی پاساژ گردی وخرید و رستوران گردی و بخور بخور خوشمزه و گردش . به هممون حسابی خوش گذشت بغل
 
رستوران نهنگ سفید
پدیده کیش
کشتی نوید
بولینگ مریم
پاساژ مروارید
بازار عربها
مرکز تجاری
پردیس 2
یونا و آقای قلعه نوعی
یونا و آقای پیروانی
یونا و آقای وحید طالب لو
رستوران دیدنی ها
ساحل مرجان
قایق سواری
کاریکاتور آقا یونا
دو تا وروجک خسته از بازی و شیطنت
بعد از برگشتن به اهواز مامان اینا چند روزی پیشمون بودن لبخند و همه چیز خوب بود فقط مریضی یونا و مریم بد بود که دوتاییشون رو بردیم دکتر و خدا رو شکر الان خوب هستن
وقتی از اداره برمیگشتم اینقدر مریم کوچولو دده دده میگفت که با یونا میبردیمش تو حیاط بغل
تولد امیر حسین همکلاسی یونا (5شنبه قبل)
 یونا و دوستاش پارک چوبی(دیروز) بغل
یونا بردیا بهنود
بهنود یونا ویهان

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ :: ٥:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من نمی‌توانم مسیر باد را تعیین کنم اما میتوانم بادبان های

کشتی ام را برای رسیدن به مقصدم تنظیم کنم.

جیمز دین


زمستانی دیگر رو پیش رو داریم .خدارو شکر میکنم که در کنار همسر مهربان و پسرک باهوشم روزهای قشنگی رو میگذرونم.

آخر هفته قبل یونا مریض شد و بعدش من مریض شدمناراحت.تب و لرز شدیدی داشتم و حالم اصلا خوب نبود.فردای اون روز که بهتر شدم مستقیم رفتم آشپزخونه سراغ ظرفا و یونا که از خواب بیدار شد اومد پیشم و با خوشحالی گفت: مامان چقدر حس خوبی پیدا کردم صدای آب رو شنیدم .خوشحالم که خوب شدی تو مریض بودی خونه سوت و کور بود.

یونای من دنیای مهربونی و احساسه قلب

چند روزی که یونا مریض بود و مدرسه نمیرفت دیدیم که گلدون لوبیاش حسابی بزرگ شده .کلی ذوق کردیم و با بابا سعید بردیمش مدرسه به خانم معلمشون تحویلش دادیم و تکالیف یونا رو هم گرفتیم که از درساش عقب نیوفته .

برگ علوم و دیکته اش رو داده بودن و همه رو درست نوشته بود ولی تو هرکدوم یه بی دقتی خیلی کوچولو کرده بود و خیلی ناراحت بود ناراحتگفت مامان میبینی همه رو کامل و درست نوشتم ولی انگار خدا نخواسته بود که بیست بشم

پسرکم انشالله که خدا همیشه بهترین رو برای تو بخواد عزیز مادر بغل

سه شنبه (2دی) با محمد و خاله میترا و عمو وحید رفتیم شوشتر که عاااالی بود و خیلی خیلی به هممون خوش گذشت.کلی گفتیم و خندیدیم بغل

پل بند لشکر

(پل بند لشکر یک بنا از مجموعه بناهای آبی تاریخی شوشتر متعلق به دوره ساسانی است که با 13 دهانه بر روی نهر داریون احداث شده است.)

رستوران و موزه مستوفی شوشتر

(یکی از بناهای تاریخی و ارزشمند این شهر و متعلق به دوره ی قاجار می باشد.)



جمعه (5دی) رستوران فجر :

سه شنبه (9دی)با شایان جون و مامان گلش رفتیم ساحلی بچه ها  فوتبال بازی کردن و بعدش با هم شام خوردیم لبخند و شب خیلی خوبی داشتیم بغل

چهارشنبه(10 دی) شب  بعد از کلاس زبان با سامان جون و مامان مهربونش بچه ها رو بردیم شام خوردن و اینقدر سامان و یونا گفتن و خندیدن که ما هم کلی انرژی گرفتیم از شادی اونا قلب

پنج شنبه(11 دی) بچه ها ناهار خونه متین چون دعوت یودن .دست مامان متین جون درد نکنه که با وجود نی نی هایی دوست داشتنیش و مشغله های زیادش روز خوب و زیبایی رو برای بچه ها به وجود آورد بغل

بعد از اون رفتیم پاساژ رضا و یونا playmobilخرید و شام خوردیم.دیگه خانم فروشنده یونا رو میشناسه و تا یونا رو میبینه میگه چیپس پنیر و ...

گلدونهام رو خیلی دوست دارم قلب عکسشون رو میذارم ببینید چقدر انرژی مثبت دارن بغل



موضوع مطلب :
جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ :: ۱:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا



موضوع مطلب :
جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳ :: ٤:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

وحشت راه دراز از نظر کوته ماست
رخ ‌متاب ای ‌دل ‌از‌ین ‌ره که خدا همره ماست 

این روزهای ما هم میگذره. خبر خاصی نیست . روال کارامون تغییری نکرده .

آخر هفته قبل با خاله ساناز گل ناهارمون رو بردیم جاده ساحلی خوردیم و یونا پارک چوبی بازی کرد.  





 

و اینم کیک خوشمزه ای که خاله ساناز مخصوص یونا درست کرده بود.

خاله ساناز یه دونه و بی نظیرهبغل و من هیچوقت مهربونی ها و زحمت هاش رو فراموش نمیکنم و به وسعت مهربونی و دل پاکش براش آرزوی خوشبختی و موفقیت میکنم.تو مدت ارشد خوندنم واقعا مثل یه خواهر کنارم بوده و هستبغلقلبقلب

این هفته هم با دوستای یونا و مامانای گلشون باز رفتیم پارک چوبی و بچه ها بازی کردن و ما مامانها هم مثل همیشه صحبت کردیم و خوردیم چشمکو به همگی ما خیلی خوش گذشت (جای متین و مامان گلش خالی بودقلب)این گروه از مامانها که با هم هستیم همگی خیلی مهربون و با حوصله هستن و ساعتهای خوبی رو با هم میگذرونیمبغل

از خدای بزرگ ممنونم که همیشه بهترین  بنده هاش رو بر سر راه من قرار میدهقلب

 

شایان- یونا- ویهان

یونا - ابوالفضل



موضوع مطلب : پارک چوبی
جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

به جویبار که در من جاری بود

 

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

این هفته 4 شنبه پر کاری داشتم.قرار بود کلاس 4 شنبه دانشگاه,  یه هفته درمیون تشکیل شه.آخر شب (سه شنبه)خبر دار شدم به علت تعطیلی های هفته قبل( عاشورا تاسوعا )کلاس فردا تشکیل میشه منتظراولش کلی استرس گرفتم ولی زود به خودم مسلط شدم.برای ناهار پدر و پسر غذای مورد علاقشون رو درست کردم لبخند(غذای شمالی مورد علاقه بابا سعید و سوپ مورد علاقه یونا) و چهارشنبه صبح زود رفتم دانشگاه و تا ظهر کلاس داشتم و از اون طرف مستقیم رفتم دوره آموزشی اداره.قبل از ساعت 4  به استاد گفتم باید برم خونه که به گل پسرم برسم و به موقع رسیدم خونه.کلی راضی بودم از خودم از خود راضی خیلی لذت بخشه وقتی همه کارها خوب پیش میره .

پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارمبغل. مثل هرروز صبح زود بیدار میشم و یه کم به کارام میرسم تا یونا بیدار شه.

یه لیست از کارهای بیرون و خرید رو تهیه میکنم و میزنیم بیرونمژهویکی یکی انجامشون میدیم لبخندو تیک میزنیم.ناهار رو هم بیرون میخوریم خوشمزه

خلاصه تا شب بیرونیم و شب خسته برمیگردیم خونه ابله ولی خیلی بهمون خوش میگذره بغل

دیروز بعد از ظهر با دوستای یونا و مامانای گلشون قرارداشتیم و رفتیم پارک.به هممون خیلی خوش گذشت.بچه ها حسابی بازی کردن و ما مامانها هم صحبت و دردودل بغل

ویهان-متین-شایان-یونا 

 دوقلوها خواهرو برادر متین هستن بغل

 به پست قبل(سفر بوشهر) عکس اضافه کردم دوست داشتید ببینید لبخند

امیدوارم همه روزهاتون رنگ رنگی و تنتون سالم و دلتون شااااد باشه بغل



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ :: ٦:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یه غبار یخی یه ستاره سرد یه شب از همه چی به خدا گله کرد
یک دفعه به خودش همه چی رو سپرد دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

از اتفاقات غم انگیز این هفته آسمونی شدن هنرمند خوش صدای کشورمون آقای مرتضی پاشایی بود ناراحت روحش شاد و یادش گرامی

خیلی خیلی آهنگ هاش رو دوست داشتم و هربار با شنیدنشون برای سلامتیش دعا میکردم ولی انگار سرنوشت این جوری واسش رقم زده بود ناراحت از خدای بزرگ میخوام مریضی و بیماری رو از همه دور کنه افسوسالهی آمین

از احوالات خودمون بگم که همچنان گرفتار روزمرگی هستیم .درس, مدرسه, کاردستی و بیرون ...

عاشورا تاسوعا رو با یونا رفتیم بوشهر.شمع زنی و مراسم عزاداری بوشهری ها رو خیلی دوست دارم.حال و هوای خاصی داره.کوچه های قدیمی و تاریک و شمع های روشن و دعاهای هزاران هزار دل محتاج به گشایش خدا

هفته قبل برای چهلم بابا جون شمال بودیم.خدا رحمت کنه بابا جون مهربون رو .روحشون شاد

یونا و کتایون دوست داشتنی (نوه عموی بابا سعید)

 

درست کردن نذری

فرودگاه

پی نوشت : عکس اضافه کردم



موضوع مطلب : مرتضی پاشایی / شمع زنی / بوشهر / شمال
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed