یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.
جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلاااام به دوستان مهربون و با وفای یونای من

شروعی دوباره... بهاری دیگر ...و آغازی سبز ...

سال نو مبارک. امیدوارم امسال سالی خوب, خوش و پر از سلامتی و خوشبختی و موفقیت برای یونای من و شما عزیزان و همه اونایی که دوستشون داریم باشه بغل

نیمه اول تعطیلات رو اهواز بودیم و میزبان عمه جون های یونا قلب

و نیمه دوم تعطیلات رو بوشهر بودیم و در کنار نی نی زیبا و دوست داشتنیمونقلب  بله ه ه آقا یونای ماپسر خاله شد اونم چه پسر خاله ای ماچ.

نینی کوچولوی ما ماشالله بی نظیر و دوست داشتنیه.یونا همش میبوسیدش و بغلش میکردبغل با این که یه روز از برگشتنمون به اهواز نگذشته دلتنگشیم ماچ

سال 93 رو با دو احساس قشنگ شروع کردم اولی خاله شدنمبغلو دومی دیدن و جمع شدن دوستان دبیرستانم بعد از بیست سال  در کنار ساحل دریای زیبای بوشهر .خیلی حس قشنگی بود قلب

گزارش تصویری عید امسال ما ... 

آبادان-یونا و عیدی امسالش

معبد زیگورات(چغازنبیل)

زیگورات پرستشگاهی است که ایلامیها برای خدایان خود ساخته بودند

شوش-دانیال پیغمبر

کت های دزفول

کت ها حفره های غار مانندی هستند که توسط مردم در دیواره های سنگی حاشیه رودخانه دز که از سنگ کانگرومرا تشکیل شده اند ، حفر شده و در طول مسیر رود دز به تعداد زیاد دیده می شوند.

 

پلاژ دزفول

 بوشهر -دریای لیان

بوشهر-دریای ریشهر

بوشهر-یونا و آروین(نوه خاله من )

بوشهر-یونا و پارسا و پوریا

یونا منزل عمو سهیل 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ٩:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 زندگی زیباست ، تماشاییست
چرا زیبا نمی بینیم ؟
چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم ؟
چرا با هم نمی خندیم ؟
مگر دنیا چه کم دارد ؟
ببین این آسمان آبیست...
ببین دنیای ما آکنده از پاکیست
و خوبی تا ابد پاینده می ماند
تو باور کن
همین کافیست

هفته آخر سال 92 رو پیش رو داریم .امسال هم مثل هر سال زود زود گذشت.این قافله عمر عجب میگذرد !


ما هم درگیر خرید و کارهای عید هستیم آقا یونا هم خوشحاله .از یه طرف منتظر مهمان های نوروزیمون هستیم و از طرف دیگه یه مسافر کوچولو و دوست داشتنی داریم{#emotions_dlg.e11}.یونا خان ما پسر خاله میشه و من خاله لیلی و شوق و ذوق زیادی داریم {#emotions_dlg.e46}

خانم معلم یونا گفته بود لباس و کفش و عکس نینی بودنشون رو با خودشون به مدرسه ببرن

با سر زدن به آرشیو و آلبوم عکسها ... گذر ایام و مرد شدن آقا یونا یه طرفبغل و داغون شدن قوری یه طرفناراحت ... خداییش انگار قوری موجود زنده ایه که داره با ما زندگی میکنه

و ... خاله میترا و عمو وحید از مکه برگشتن که رفتیم پیششون.انشالله که زیارتشون قبول باشه {#emotions_dlg.e1}

و یه تشکر مخصوص از رادین کوچولو برای هدیه قشنگش به یونا {#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}

پینوشت : مامان گلم زحمت کشید و از بوشهر اومد و کل خونه رو واسم تمیز کرد و به کمکش خریدهام رو انجام دادم.مامان گلم فرشته است بغلقلب

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ :: ٥:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 و من خدا رو شکر میکنم که به من این عشق رو هدیه داده بغلعشق هفت ساله و نیمه من دوستت دارم قلبماچ

بهمن ماه هم به پایان رسیدلبخند. زندگی در گذره .آقا یونای ما درس میخونه,بیرون میره, بازی میکنه و مشغوله برای خودشابله .

تعطیلات 22 بهمن رفتیم بوشهر که خیلی بهمون خوش گذشت.البته هفته قبلش خاله نیلان یه چند روزی پیشمون بود و یونا و خاله نیلان یه روز زودتر از من رفتن بوشهر ولی تحمل همون یه روز ندیدنش رو هم نداشتم و وقتی از اداره اومدم خونه جاش وحشتنااااک خالی بودناراحت. بهش زنگ زدم و گفتم یونا خیلی دلم برات تنگ شده جواب داد همین یه روزه تحمل کن

تو این چند روز که بوشهر بودیم یونا چرم دوزی رو از خاله نیلان یاد گرفتابله.این پشتکارش من رو کشته چشمک

 و خاله نیلانی دو تا کیف خوشگل به سلیقه خودمون واسه من و یونا درست کرد بغل

پسرم دیگه مرد شده و عابر بانک جدا از من و بابا سعید داره بغل

خاله نیلان دو تا تیشرت خوشگل هم به یونا هدیه داد که یکیش تو عکس زیر تنش استقلب.

یه روز رفتیم دیدن مادربزرگ و خاله هام که یونا با دایی هومن (پسر دایی من) رفت باشگاه

و یه روز هم رفتیم دیدن پارسا پوریا و مامان و بابای مهربووووونشون قلب که خیلی خوش گذشت. جاتون خالی چه آش رشته ای خوردیم خوشمزهیونا که از دیدن داداشی هاش سیر نمیشد , به زور راضی شد برگردیم و تا شب موقع خواب ناراحت بود و با هیچکس به جز بابا جون و خاله نیلان صحبت نمیکرد .فکر کنم چون مامان عاطی و خاله آنی اومدن دنبالمون از دست اونا هم ناراحت بود.میگفت دوست داشتم بیشتر پیششون باشم.یونا عجیییییب پارسا و پوریا رو دوست داره قلب

میشه یونا بره بوشهرو سری به لگو نزنهمتفکر هر چند که دوشب قبلش لگو اهواز رفته باشه نگران

این هم از سفرمون و بریم سراغ خبرداغ امروزمنتظر...

یونا با قوری جنگ کردو ...

 یکی از چشمای قوری کنده شد گریه باور نمیکردم یونای مغرور من که خیلی کم و به ندرت گریه میکنه اینجوری اشک بریزه  و تا چشم قوری رو با چسب نچسبوندم آروم نشدو میگفت : مامان جای قوری حرف بزن, جاش حرف بزن , قوری خوب شو, خوب شو, گریه نکن ,قوری من برات گریه کردم بعد هم قوری رو خوابوند و روش پتو کشید و گفت بخواب قوری, خواب برات خوبه.قوری سردت نیست ؟

پ.ن : یونا میگه: مامان میدونی چرا گریه کردم وقتی چشم قوری کنده شد ؟همش یاد خاطراتمون با هم میوفتادم.مسافرتایی که رفتیم ...



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

کجاست جای رسیدن

و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن ؟!

سهراب سپهری

این مدت روزهای خیلی خیلی...سختی داشتماوه استرس امتحان و درس نگرانو کمبود وقت از یه طرف , کارهای خونه و درس یونا و کاردستی و کارهای مدرسه اش از طرف دیگه .خدا رو شکر با وجود سختی زیادش تمام شدلبخند. امتحاناتم سپری شد نمره یکی رو زدن و خوب شد و بقیه اش هم به امید خدا خوب میشه.خوشحالم که تونستم تو اون شرایط به درسهای یونا مثل همیشه برسم و پسرم تو درسهاش عقب نیوفتاد

و حتی شب امتحاناتم کاردستی هاش رو آماده کردم

و برای جشنواره غذای مدرسشون کیک مرغ درست کردم

کیک مرغ

وسه تایی کنسرت رضا صادقی هم رفتیم

هرچند که وسطاش خسته بود و خوابش برد


خدای بزرگ ممنونم که کنارم هستی و تنهام نمیذاری.وجودت و برکتت رو در لحظه به لحظه زندگی ام احساس میکنمبغل .

با تمام شدن امتحاناتم تنها چیزی که به هم ریخته بود خونمون بود.راستش دیگه فرصتی برای مرتب کردن نداشتم .تعطیلات آخر هفته بالاخره تونستم یه نفر رو پیدا کنم که بیاد و بهم کمک کنه که متاسفانه اون هم روز قرارمون نیومدمنتظر و گوشیش هم خاموش کرده بودتعجب .و من به این نتیجه رسیدم که خودم میتونم همه کارهام رو انجام بدم بسم الله گفتم و همه کارهام رو انجام دادم وخونه رو برق انداختم.خواستن توانستن استلبخند

امروز فهمیدم که دزد گوشی اون بنده خدا رو دزدیده و آدرس و شماره من هم رو گوشی بوده و برای همین نیومده .قسمت است دیگه کاریش نمیشه کرد .

و ..

این روزها در کمال آرامش و در یه خونه تمیز و مرتب به درسهای پسری و کارهای مدرسه اش میرسم و وقتی درسش تمام میشه با هم بیرون میریم و از هوای خوب بهاری (ما در اهواز پیشاپیش به استقبال بهار رفتیمقلب) لذت میبریم.

و...

آقا یونا وقتی من درس میخوندم دلش تنگ میشد و این نامه پر غلط ولی یه  دنیا احساس رو برای من نوشت (پسرم  به این بدخطی و بیدقتی نیست این نامه دلتنگی است و با عجله نوشته شده چشمک)


کارنامه نوبت اولشون هم دادن و پسری نتیچه اش خیلی خوب بود بغل

آقا یونای ما میگه : مامان خانم معلمم میگه تو به  نکته های خوبی اشاره میکنیاز خود راضی

من : مثلا چه نکته هایی ؟

یونا : مثلا من گفتم هرچقدر ما با چیزهای کوچیکتری اندازه بگیریم تعداد واحدامون بیشتر میشه یا تو علوم گفتم اگه ما با اتوبوس به جای ماشین بریم این طرف اون طرف ترافیک کمتر میشه بنزین کمتر مصرف میشه ...

وقتی میبینم یونا نسبت به یادگیری و افزایش اطلاعاتش اینقدر ذوق و علاقه نشون میده احساس خوبی پیدا میکنم. وقتی بهشون درس فردوسی و شاهنامه رو میدن و یونا با ذوق از فردوسی میگه و از سی سال زحمت کشیدنش و از شاهنامه و شخصیت هاش ... وقتی میگه مامان من و ابوالفضل از تعجب شاخ در آوردیم وقتی خانم معلممون گفت که پسته و آجیل هم میوه است و وقتی روز آزمایش علوم و بردن حبوبات خیس شده و گلدون به مدرسه برام تعریف میکنه مامان من که ماش رو بردم خانم معلممون گفت ماش هم خیلی خوبه.من به دوستم گفتم مامان عاطی گفته ماش خیلی خوب رشد میکنه ولی نمیدونم خودم چرا فقط لوبیا ها کاریدم و ...هر روز کلی تعریف قشنگ از پسری میشنوم و دانا شدنش رو میبینم و لذت میبرم.

جالبه یونا خیلی افرادی رو که تو خیابون موسیقی میزنن و میخونن دوست داره و میگه : مامان عااااالی میزنه عااالی میخونه و بدون استثنا بهشون پول میده.اینقدر که تحت تاثیر این افراد قرار میگیره تحت تاثیر افرادی که گدایی میکنن یا ... قرار نمیگیره.پسرم هنرمند رو میشناسه و ارزش هنر رو میدونه

 

کسری هم هر چقدری میاد خونمون و با یونا کلی بازی میکنن.دوستای خیلی خوبی هستن بغلرابطشون رو خیلی دوست دارمقلب

دیروز صبح ناهار رو آماده کردم و لقمه صبحانه یونا رو گرفتم و بعد از روانه کردن پدر و پسر خودم راهی اداره شدم .در اداره که رسیدم یادم اومد صبحانه یونا رو تو کیفش نذاشتم ناراحت.با این که بهش پول داده بودم ولی باز دل تو دلم نبود که بچه ام بدون صبحانه بره مدرسه از طرفی ساعت نه هم یه دوره تو اداره بود که باید به موقع بهش میرسیدم و فرصتی نبود که برگردم خونه و لقمه یونا رو بردارم.سریع رفتم ساندویچ فروشی نزدیک اداره که ساندویچ مرغ بگیرم و ببرم مدرسه یونا که از شانسم مرغ نداشت(گفته بودم قبلا که بردن فست فود به مدرسه براشون ممنوعه).با سرعت رفتم فلکه راه آهن و ساندویچ مرغ گرفتم و بردم مدرسه و خیلی به موقع رسیدم چون بچه ها سوار اتوبوس بودن و داشتن میرفتن تاتر.مادر بودن عجب حسی است.یعنی دیگه خودت رو فراموش میکنی و فقط و فقط یه مادر میشیقلباین حس رو با دنیا عوض نمیکنم بغل



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روزهای ما میگذره خیلی هم تندو تند میگذره هنوز شنبه تمام نشده می بینی پنچ شنبه است تعجب صبح که میشه  زودتر از زود شب میشه منتظر.ساعت انگار میدود اصلا انگار نه انگار یه ساعت شصت دقیقه استنگران.وحشتناااااک سرم شلوغه.معمولا پنج و نیم صبح بیدار میشم و غذای ظهر رو آماده میکنم و اگر هم وقت نشه که مجبور میشم از بیرون بگیرم.تا ظهر که اداره ام و بدو بدو کارای اداره رو انجام میدم.آخه چیزی به آخر سال نمونده و باید کارای رو میزم,که تعدادشون خیلی زیاده رو جمع و جور کنماوه.ظهر ها با پسری به درس و مشق و کاردستی میگذرونیم.درسهاشون خیلی زیااااده .هرروز کلی نوشتنی و خوندنی و درست کردنی دارن. بعد از ظهر هم که کارای خونه و خرید بیرون و یه وقتایی دکتر رفتن و شام و ... و تا به  خودم میام میبینم ساعت دو شب شده ناراحتتعطیلی آخرهفته هم که از صبح تا بعد از ظهر باید میرفتم کلاسای نظام مهندسی و خدا رو شکر امروز سه دوره ام تمام شد و امتحان دو دوره رو دادم و فقط امتحان یکیش مونده.این هفته اگه خدا کمک کنه باید واسه درسای دانشگاهم وقت بذارم مگرنهابله ...راستی این هفته فیلم هیچ کجا هیچ کس رو هم دیدم چشمک

ولی با وجود همه بدو بدو ها و مشغله ها, خوشحالیم چون...


این هفته پسری هم خیلی خوشحال بود چون کلی برچسب صد آفرین از خانم معلمش گرفته بود و جایزهتشویق .از طرف نظام مهندسی هم یه کارت هدیه گرفت و عکسش تو نشریه پیام مهندسان ویژه نامه تقدیر از دانش آموزان ممتاز (ویژه فرزندان اعضای سازمان)آذر ماه 92 چاپ شدبغل.

من هم بردمش کافی شاپ امام رضا و یه جایزه هم واسش گرفتم که تشویق شهماچ.

آخرهفته قبل امیرحسین کوچولو وبابا و مامان گلش مهمان ما بودن که خیلی خوش گذشت بغل

امروز هم آقا رضا اومد پیش یونا و با هم کلی بازی کردن یونا از اومدنش اینقدر خوشحال بود به حدی که سر از پا نمیشناخت قلبامشب هم خاله سهیلا رو راضی کردیم که گل پسرش پیش ما باشه و یونا ذوق زده است حسااااابیبغل

باسواد شدن پسری داره کاردستمون میده چون وبلاگش رو میخونه و میگه مامان این وبلاگ منه چرا کارای خودت رو هم مینویسی منتظر من هم گفتم وبلاگ هردوتاییمونه مژه و آقا یونا گفت اشکال نداره پس به جای یونای من اسم وبلاگ رو بذار یونا و مامان یونا که دیگه راحت باشی بتونی درباره خودت هم بنویسی متفکر

پ.ن.1:جمعه خاله سهیلا جون اومد خونمون که آقا رضا رو ببره و واسمون یه کیک خوشمزه درست کرده بود.یونا کیک خونگی خیلی دوست داره و کلی ذوق کرد و گفت این خوشمزه ترین کیکی بود که تا حالا تو عمرم خوردم خوشمزهرضا و یونا خیلی شب و روزخوبی داشتن و با هم کلی بازی کردن.یونا برخلاف همیشه اصلا سراغ من نمیومد و همش پیش رضا بود قلب


پ.ن.2:یکی از کارهام رو که فراموش کردم تو این پست بنویسم صبحانه آقا یوناست که  جز کارهای صبح زود من است و در کنار ناهار ظهر باید آماده اش کنم.یونا برای تغذیه مدرسه اش بسکوییت یا نون پنیر و تخم مرغ و  این جور چیزا رو دوست ندارهناراحت.بردن فست فود به مدرسه هم ممنوعهمشغول تلفن.یعنی ساندویچ سوسیس و کالباس و پیتزای سوسیس کالباس و همبر غیر خونگی ممنوعه.من صبح ها برای یونا یا ناگد مرغ میذارم یا سیب زمینی سرخ شده و یا پوره سیب زمینی و یا پیتزا یا اسنک رو با گوشت چرخ کرده و یه وقتایی هم الویه درست میکنم.لطفا اگه غیر از این ها چیزی رو بلد هستید ممنون میشم که واسم کامنت بذاریدبغل

پ.ن.3:همیشه وسایل مختلفی برای خونه خریداری میشه که نصف بیشترشون بی استفاده به انباری یا گوشه کابینت منتقل میشنخنثی.مثل سرخ کن و هوا پز تو خونه ما.برخلاف اون یکی از وسایلی که اگر نبودش من بیشتر روزها بی غذا میموندم آرام پز پلوپزه که خریدش رو صد در صد بهتون پیشنهاد میکنم.من چند ساله دارم از این وسیله استفاده میکنم و عااااااالیه.همه چیز توش خوشمزه و عالی میشه و آب غذا کم نمیشه و بعد از مدت پختی که واسش تنظیم کردین میره روی گرم کننده و ظهر که از اداره برمیگردید غذاتون آماده, جا افتاده و گرم آماده خوردنهخوشمزه

اینم یه تجربه برای دوستان خودم بغل

فکر کنم همه مارکهاش هم خوب باشه من اول تفال داشتم که کلی ازش کار کشیدم و خراب شد الان پاناسونیک دارم.

پ.ن.3:چند نوع غذا رو که با آرام پزم درست میکنم میذارم در ادامه مطلب برای دوستانی که خواسته بودن بغل



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ :: ٥:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 آخر هفته قبل مامان عاطی و بابا جون اومدن پیشمون و مامان عاطی تو فرصت کم خونه رو حسابی تمیز کرد و بابا جون هم به یونا تو انجام دادن درساش کمک کرد.ممنونم مامان گلم و  بابای مهربونم بغل . یونا موقع رفتنشون خیلی ناراحت بود و گفت وقتی بیدار شدم و دیدم مامان عاطی و بابا جون نیستن  از ناراحتی اشک تو چشمام جمع شد خیلی دوست داشتم بابا جون پیشم بمونه

سوغاتی آقا یونا :


این روزها مثل همیشه روزهای پرمشغله و شلوغی داریم.من و بابا سعید کار و یونا مدرسه.کلاسای دانشگاهم از این هفته تمام شد و منتظر امتحاناتم هستم ولی هنوز شروع به خوندن نکردم . تو این فرصت که کلاس دانشگاه ندارم کلاسای نظام مهندسی برای ارتقا از پایه دو به یک رو شروع کردم و بازم تعطیلات آخر هفته کنار پسرکم نیستم.یونا خیلی با من همکاری میکنه و ازش ممنونم.پسرم بی نظیره بغل

خدا رو شکرشیطنت ها و بی دقتی های اول سالش خیلی خیلی کمتر شده و درس هاش رو با دقت و علاقه مینویسه و میخونه و احساس مسوولیت میکنه و وقتی میاد خونه کلی تعریف از مدرسه و درس و دوستاش و خانم معلمش داره.

آزمون سراسری داشتن و یونا گفت مامان یه سوالش رو تو کلاس تمرین نکرده بودیم خانم معلممون هم گفت نمیدونم چرا این سوال رو دادن بعد ازمون پرسید بچه ها همه رو نوشتید ؟همه بچه ها جواب ندادن فقط به خانم معلم خیره شدن


سری کتابهای 12 جلدی قصه های شیرین گلستان رو تمام کردیم و در حال خوندن مجموعه 12جلدی قصه های شیرین مثنوی هستیم و شبی یه داستان رو با پسری میخونیم.



خیلی خوشحالم که یونا کتاب خوندن رو دوست داره.


یکی از خصوصیات اخلاقی یونا قدر شناس بودنشه و همیشه به این خاطر خدا رو شکر میکنم.با اینکه همیشه سعی کردم براش وقت بذارم و کنارش باشم این رو وظیفه من نمیدونه. وقتی غذا میخوره میگه مامان غذات عاااالی شده حرف نداره  و یا روزایی که با هم بیرون میریم و خرید میکنیم تا بابا سعیدش از سرکار میاد بهش میگه بابا , مامان خیلی زحمت کشید با اینکه خسته بود و کار زیادی هم داشت من رو بیرون برد و چیزایی که لازم داشتم رو هم برام خرید.

خانم معلمشون گفته بود 5 تا دعا بنویس و پسر قشنگم  تو 5 تا دعاهاش از خدا سلامتی من و بابا سعید و بابا جون ها و مامان جوناش و خاله ها و عمه ها و دایی و عموش رو خواسته بود {#emotions_dlg.e11}

شب یلدا خاله هاله و عمو علی و هستی گلی مهمان ما بودن خیلی خوش گذشت ولی آخر شب آقا یونا نمیذاشت هستی خانم به کتابها و وسایلش دست بزنه و میگفت اینا وسایل خصوصی من هستن {#emotions_dlg.e25}


یه روز که از مدرسه اومد گفت مامان میدونم که تو من رو دوست نداری گفتم پسرم من خیلی دوست دارم و یونا : آره میدونم .با این که من خیلی شیطونم و اذیتت میکنم تو بازهم من رو دوست داری میدونی چرا ؟خانم معلممون گفته چون خدا کاری کرده که مامانها شما رو  دوست داشته باشن.یعنی خودت دوستم نداری خدا یه کاری کرده دوستم داشته باشی

یونا متاسفانهنگران خیلی فست فود دوست داره و  ...


یونا : نمیدونم چی شده یه جوری شدم همش دوست دارم فست فود و هات داگ بخورم انگار مریضی هات داگ گرفتم

دیشب شهریازی مهزیار :



 

تو این هفته با بابا سعید فیلمهای برف روی کاج و پل چوبی رو دیدم که پل چوبی رو خیلی دوست داشتم .      



موضوع مطلب :
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed