یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.
جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ :: ۸:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برای خندیدن,

منتظر خوشبختی نباش

شاید خوشبختی,

منتظرخندیدن توستلبخند

دیروز به مناسبت تولد آقا یونا با ابوالفضل جون و رادین جون رفتیم شهربازی مهزیار و بعد از کلی بازی ابوالفضل رو رسوندیم خونه و یونا و رادین رفتن شنا.واقعا مونده بودم این دو تا وروجک انرژی واسشون مونده که آموزش شنا ببینن ابله

خوشحالم که به بچه ها اینقدر خوش گذشت بغلانشالله که همیشه لبشون خندون و دلشون شاد باشه. قلب

از رادین جون و ابوالفضل جون ممنونم که روزخوبی رو برای یونای من رقم زدن بغلو ممنونم از هدیه قشنگشون ماچ



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 شبانگاهان که به‌آسمان پرستاره می‌نگری، آن‌ها به‌تو تعلق دارند، گوئی ستاره‌ها می‌خندند، چون من روی یکی از آن ستاره‌ها زندگی می‌کنم، روی یکی از آن ستاره‌های خندان. ستاره‌ها فقط به‌تو تعلق دارند، همان ستاره‌هایی که می‌توانند بخندند.    شازده کوچولو

پسر شیطون بلای من ,یونای من, تولدت مبارکبغل

عاااااشقتم یکی یه دونه قلب

بهترینها رو برات آرزو میکنم نفس مامان ماچ



 



موضوع مطلب :
جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سبب ساز آرامش باش؛
و هرجا هستی، شادی و تکاپو را با خود به آنجا ببر
و این چنین است که همه ی موانع برداشته می شوند...

/وین دایر/

این هفته بالاخره موفق شدیم به کمک مامان دوست یونا که نجات غریق هستن یه مربی خوب و تضمینی واسه شنای آقا یونا پیدا کنیم و کلاس آموزشی اش شروع شد.تقریبا هرروز آموزش داره و خدارو شکر با علاقه میره .

کلاس موسیقی و زبان هم همچنان ادامه داره و به قول خودش وقت آزاد نداره و همه وقتاش پرهمژه.

یکشنبه بابا سعید مهربون با گرفتن بلیط کنسرت احسان خواجه امیری من رو حسابی سوپرایز کرد.ممنونم بابا سعید گل بغل.

مدتها بود منتظر برگزاری این کنسرت بودم.عاااالی بود , خیلی بهمون خوش گذشت.به نظر من آهنگ ها و صدای آقای خواجه امیری بی نظیره

مامان جون یونا حالش زیاد خوب نبود و با یونا بردیمش دکتر و خواست سرم بزنه.یونا تمام کلینیک رو با حرفا و کارهاش متوجه خودش کرده بود و همه پرسنل اونجا رو میخندوند و سرگرم میکرد.میگفت من باید پیش مامان جون باشم چون خودم تجربه سرم و آمپول زیاد دارماز خود راضی.مامان جون الان تو این مرحله یه کم درد داره...الان میسوزه...ای ول مامان جون... همش هم میپرسید مامان جون خوبی ؟ و آخر سر هم گفت : مامان جون الان بخواب چون میخوای زجر بکشیابله

خلاصه به همه جا سرک کشید .از اتاق تزریقات تا نوار قلب تا آشپزخونه تعجبرو همه تختا نشست و بلند شد و .... قیافه من هم دیدنی بود نگرانرسیدیم خونه مستقیم فرستادمش حمام خنده

الانم تازه با باباسعید از پارک آبی برگشته بغل



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آن قدر شادى را با خود به خانه ببر!
راه خانه ات را که یاد گرفت،
فردا با پاى خودش مى آید شک نکن ...

روزهای گرم و تابستانی ما میگذرهاوه

امتحاناتم تمام شد و نتایج رو هم گرفتم و خداروشکر راضی هستم,اگه خدا بخواد واحد کمی برای ترم بعد میمونه و پایان نامه که هنوز شروع نکردم.

هفته قبل از شروع امتحاناتم تولد امیر حسین کوچولو دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت بغل

و تو همون روزها جشن عروسی دختر خاله نازنینم , هاله جون بود که رفتیم بوشهر و اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشتقلب

یونا-پارسا- پوریا- محمد امین

و یونا رو گذاشتم پیش مامان عاطی اینا و خودم یه هفته امتحانات رو تنها بودم ,آخه بابا سعید هم تهران بود.بعد از امتحاناتم رفتم و پسری رو از بوشهر آوردم.

یونای من - کوشان گلی- مریم نازم

این روزها هم که همچنان پرمشغله ایم.کلا همیشه روزهاو ساعتهای ما پره لبخندیونا کانون زبان میره


و موسیقی,گیتار رو ادامه میده.دوست داشتم یه کلاس ورزشی هم بذارمش ولی هنوزموفق نشدم یه جای خوب که بعد از ظهر هم کلاساش تشکیل شه پیدا کنم .روزهایی هم که کلاس نداره پرو‍‍ژه دندانپزشکی همچنان ادامه داره( به دلیل سفر و مهمان داشتنمون کار دندونش نصفه موند) و انشالله یه دندون ناقلای دیگه رو درست کنیم همه دندون هاش اوکی میشهنیشخند .

آقا یونای منتظر در مطب برای جنگ با دندون ناقلا بغل

ساعت های آزادمون هم به پارک و پاساژ گردی و خرید میگذره و یا بازی یونا با دوستاش  ...

رستوران هدیه

زیتون

شهربازی مهزیار

یونا و کسری

یونا و صدرا

قبل از تعطیلات عید فطر مامان عاطی اینا پیشمون بودنبغل

 یونا و مریم گلی

و تعطیلات عید فطر هم ما رفتیم بوشهرقلب

مامان عاطی واسه یونا یه خرگوش کوچولو خریده بود و یونا اسمش رو پفک گذاشت ابلهپفک رو با خودمون نیاوردیم اهواز و قراره خاله نیلان ازش مواظبت کنهبغل

 

از بعد از تعطیلات هم میزبان مامان جون (مامان بابا سعید ) هستیم.یونا عاشق خانواده است و از کنار اونا بودن بسیار لذت میبره.بغل

جایزه یونا واسه کارنامه اش هم لگو بود و به انتخاب خودشهورا


این روزها مریم گلی دختر خاله یونا حال و هوای خوبی به خانوادمون داده.ماشالله اینقدر خوش رو و دوست داشتنیه که دیدن خنده هاش غم و غصه ها رو آب میکنه.یونا هم خیلی خیلی دوستش دارهقلب.من هم که عاشقشم قلب

و... یازده نفر از مامان های گل وبلاگی یه گروه تو وایبر داریم که خیلی عالیه و خیلی به هم وابسته شدیم و از صبح تا شب و از شب تا صبح با هم در ارتباطیم و از هر نظر عاااالی بغلمریم جون ممنون از این که این گروه رو درست کردی قلبماچ

یه گروه خانوادگی هم تو واتز آپ داریم که اونم عالیهقلب , فاصله ها رو برامون کم رنگ میکنه و دلمون کمتر تنگ میشه بغل یونا خیلی فعالیت داره تو این گروه ابله و من هم راضی ام چون میخونه و مینویسه واسش تمرین خوبیه لبخند

اینقدر عکسامون تو این مدت زیاد شده که مجبور شدم یه مقداریشون رو حذف کنم.



موضوع مطلب :
شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

الهی هم روز را می سازی هم روزگار را
امروز را زیباتر بساز ...

پسری رفته مهمانی خونه دوستش کسری.خونه بدون یونا ساکت ودلگیرهناراحت.قربونش برم وقتی خونه است یا صدای تلوزیون بلنده یا صدای حرف زدنش یا ایکس باکس ...تو این فرصت جزوه هام رو مرتب کردم ببینم کی به خوندن میرسهافسوس.و این پست نصفه نوشته شده رو هم کامل کردم شاید تا آخر خرداد وقت نشه پست بذارم.  سومین ماه از سال 93 رو پشت سر میذاریم.کارنامه یونا رو دادن و خدارو شکر پسری امسال رو هم با موفقیت پشت سر گذاشت.

کارنامه پسر قشنگم :

عکس یونا در لیست دانش آموزان ممتاز مناطق نفت خیز جنوب :

بعد از کلی روزشماری برای کلاس کانون زبان, نوبت آقا یونا رسید و انشالله از تیر کلاسش شروع میشه.

اگه خدا بخواد تصمیم دارم بعد از امتحانات خودم چند تا کلاس بذارمش که مشغول شه.

این روزها هم بعد از کلی جستجو و سر زدن  به چند دندانپزشک, دندانپزشکی که خوب باشه و یونا هم دوستش داشته باشه رو انتخاب کردیم لبخندآخه دندانپزشک قبلی اش رو اصلا دوست نداشت نگران

و پسری رو برای چکاپ بردم و شروع کرده به درست کردن دندان های ناقلاشنیشخند

و اینکه با یونا رفتیم به خانم معلم کلاس اولش سر زدیم و عکس دسته جمعی که با همکلاسی هاش سال قبل گرفته بود رو ازش گرفتیم بغل

اسامی از سمت راست ردیف بالا :

امیررضا مرادی-ابوالفضل نوشادی-آقای صالحی(مدیر مدرسه)-سرکار خانم احمدی

علی نجفی-ایلیا نادری-سینا نقی زاده-ایلیا ندیمی-صدرا مرتضوی

بردیا-رادمان مونسی-امیررضا رنجبری

میثاق مهاوی-سورنا مهدی پور-سامان ماهری-یونا-محمد امین مروانی-

علیرضا وزیریان-آرین نساج-نیما-امیرحسین نیکروی-ویهان

امیرحسین نقیب زاده-ایلیا واعلی-بامداد ترحمی-مهدی ناجی

آرش نقشی-کامیار اسلامی-شایان شهبازیان-متین یاوری-امیرهوشنگ مرادی-عباس نجات راد-

آقای داوودی(معاونت کلاس های اول)- آقای ابراهیمی (موسس آموزشگاه)

وروجک خوب میتونه خواسته هاش رو عملی کنه متفکردیشب میگه :

مامان من یه شخصیت لگو کم آوردمناراحت و الان باید بریم بگیریمش. آخه من با شخصیتهایی که دارم یه داستان درست کردم و یه شخصیت کم آوردم منتظر

و داستان آقا یونا از زبان خودش ...

یه شاهی بوده با 6 تا سرباز

یه روز با یکی از سربازاش رفت به جنگل و دوتا از سربازاش بهش خیانت کردن.

بعد اون دو تا سربازی که خیانت کرده بودن یکیشون رییس شد و رفت که قلعه شاه رو بگیره و اون یکی سرباز رفت شاه و دستیارش رو بگیره .شاه و دستیارش رو آوردن به قصر .همون سربازا که خیانت کرده بودن با شاه به یک گروه تقسیم شدن .گروه سه نفره مسابقه گذاشتن که هرکی برنده شد شاه بشه و شاه برنده شد.اون دو تا سربازی که خیانت کرده بودن افتادن زندان و از زندان فرار کردن و همینجور که داشتن فرار میکردن یک گنج پیدا کردن .فهمیدن که گنج یه کتاب بوده وکتاب هر چی دلشون بخواد بهشون میگه و از روی کتاب قویترین آدم دنیا رو پیدا کردن که اون یه غول یه چشم بوده .تو اون کتاب نوشته بود که غول یه چشم زورش زیاد بوده ولی در غار گیر کرده و هر کس پیداش کنه صاحبش میشه. دوتا سرباز غول یه چشم رو پیدا کردن و برای انتقام رفتن پیش شاه .اول که سربازای شاه اون یکی  سرباز رو دستگیر کردن و باهاش دوست شن. اون یکی سربازه که  رییس بود  با غول قاطی شد و خودش یه غول شد و شاه هم بهترین وسایلش رو برداشت و رفت به جنگشون و در این جنگ هم برنده شد.سربازی که دستگیر کردن دوستشون شد و رییسه رو انداختن زندان.دوباره فرار کرد و شاه رفت به تنهایی دنبالش حالا پلی موبایلا قاطی شدن

 و اومدن و چند نفر رو دیدن. شاه و سرباز دست به یکی کردن و رفتن به جنگشون.

چند نفر از پلی موبایلا رفتن واسه پیدا کردن غذا و یه نفر نگهبانی میداد.بعد شاه و سرباز پلی موبایل نگهبان رو پیدا کردن.و جنگیدن و پلی موبایله دوستشون شد و بقیه که اومدن جنگ کردن و جنگ کردن و لگوها برنده شدن و پلی موبایله مرد .داستانم فعلا تموم شدابلهغوله یه چشم تو داستان جدیده ندارمش بریم بخریمش

و این بود که رفتیم و غول یه چشم رو از LEGO خریدیممتفکر

رستوران ایتالیایی پستو :

پاساژ آرین :

مجتمع فجر :



موضوع مطلب :
جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آقا یونای ما کلاس دوم رو هم پشت سر  گذاشت و از این هفته تعطیلات تابستانی رو شروع میکنه بغل


شنبه 12 اردیبهشت وبلاگ یونای من 7 ساله شد قلبممنونم که تو این هفت سال کنارمون بودید دوستان خوبم بغل

و گزارش تصویری هفته ای که گذشت :

روز شنبه تو کلاس یونا جشن روز معلم بود:

از سرکار خانم کلانتر (با اینکه آدرس اینجا رو ندارن) به خاطر زحمات بسیار زیادشون متشکرمبغل

ابوالفضل-یونا-امیررضا

یونا و عشقش ابوالفضل

سه شنبه شب شام رستوران نوید دعوت بودیم :

دیشب تولد ویهان جون (دوست و همکلاسی یونا) بود که یونا و دوستانش انرژی سوزوندن و تا تونستن بازی و شیطنت کردن هر چند که یونا همش منتظر ابوالفضل بود و میگفت نمیدونم چرا ابوالفضل نیومده ناراحت بعد از تولد هم یونا با بابا سعید رفتن استخر

امیرضا رنجبر-امیررضا مرادی-میثاق مهاوی-یونا

بامداد ترحمی-میثاق مهاوی-یونا

میثاق مهاوی-یونا

امیررضا رنجبر-ویهان برمزیار-امیرحسین پوستی-یونا

امیرحسین پوستی-سامان ماهری-یونا

یونا-علیرضا وزیریان-امیررضا مرادی

و بریم سراغ ماجرای یونا و ابوالفضل لبخند

ابوالفضل همکلاسی یوناست که یونا خیلی خیلی خیلی دوستش داره و میگه ابوالفضل داداشمه مژه

هفته قبل که از مدرسه برگشت گفت مامان من و ابوالفضل شماره موبایلای هم رو گرفتیم که مدرسه تمام شد با هم در ارتباط باشیم تو هم با مامان ابوالفضل دوست بشی با هم قرار بذارین .تو موافقی ؟ منم گفتم باشه

از اداره برگشته بودم و خیلی خسته بودم خوابیدم و تو خواب و بیداری متوجه شدم یونا جایی زنگ زد و ...

بعد از ظهر گفت مامان این شماره مامان ابوالفضله.گفتم از کجا فهمیدی ؟گفت زنگ زدم ولی صحبت نکردم چون خجالت کشیدم خجالتگفتم مامان کار خوبی نکردی باید صحبت میکردی نباید براشون مزاحمت ایجاد کنی

گفت :حالا اشکال نداره فقط خواستم بگم بهش میومد زیاد بیرون بره تو هنوزم موافقی قرار بذاری با هم بیرون بریم؟

از دست این پسر وروجکتعجب اخه با یه الو گفتن و قطع کردن از کجا فهمیدی بهش میاد زیاد بیرون بره متفکرمیخواد همه چیز رو به نفع خودش تمام کنه خنده

و شب من گرفتار کار و آشپزی بودم که موبایل یونا زنگ خورد و باز پسری صحبت نکرده قطع کرد و گفت فکرکنم بابای ابوالفضل بود

گفتم ازکجا فهمیدی ؟گفت آخه بهش میومد بابای ابوالفضل باشه نه این که ابوالفضل هم مثل من تپله باباش هم حتما مثل خودشه صداش هم میومد صدای یه ادم تپل باشه

تا فردای اون روز باز من در خواب و بیداری بودم که صدای آقا یونا به گوشم رسید متفکر

الو سلام بله بله شما من رو از کجا میشناسید ؟اها ... شما مامانم رو از کجا میشناسید ؟...من تعجب کردم که شما من و مامانم رو از کجا میشناسید آخه من شما رو یه بار دیدم ولی شما من رو ندیدید شما اومده بودید دنبال ابوالفضل من وقتی داشتید میرفتید شما رو دیدم...اتفاقا من به مامانم گفتم به شما میاد زیاد بیرون برید...من با مامانم صحبت کردم گفت موافقه با هم بریم بیرون خواستم ببینم شما هم موافقید که با من و مامانم بریم بیرون ...

آخه یکی نیست به این پسر ما بگه خودت زنگ زدی خودت هم میگی من رو از کجا میشناسید خنده ولی خداییش معلوم بود مامان ابوالفضل خیلی مهربون و با حوصله است و در اولین فرصت باید بهشون زنگ بزنم و بابت مزاحمتای پسری ازشون معذرت خواهی کنم خجالت و قرار بذاریم همدیگرو ببینیم بغل

و ... فکر کنم موقع خواب باید موبایلش رو قایم کنم خنده

تو خریدهایی که از نمایشگاه کرده بودیم یه بادکنک پاتریک بود که سوژه شد واسه اقا یونا نخش رو جدا کرده بود پاتریک میرفت و به سقف میچسبید و یونا همش تو سقف بود منتظرو اینقدر با پاتریک جنگید و بالاخره نابودش کرد و بعد از این که انداختش تو سطل زباله گفت : خدا رحمتش کنه مامان تو هم بیا مثل من اینچوری بایست رو به روی سطل زباله (دستاش رو گذاشته بود رو هم و مثلا داشت احترام میذاشت تعجب)

وروجکه این پسر ما خنده



موضوع مطلب :
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed