یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا
رو به روی کبوتری که از غروب می وزید
چشم به راه آوازی که دریا
از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود...مریم اسدی

فکر کنم بیشتر ما این خصلت رو داریم که وقتی تو یه فصل از زندگی هستیم فقط منتظر برگ خوردن روزهاییم و وقتی فصل عوض میشه تازه قدر و ارزش برگهای فصل قبلی رو میدونیم...

تعطیلات رو بوشهر بودیم ...کنار خانواده...دیدار با دوستان قدیمی... دستپخت مامان...

دست های مهربون مادربزرگ...

دریای آبی

 و... و... و...اینها رو سالها داشتمشون و شاید اینقدر که الان حال دلم رو خوب میکنن... اصلا نمیدیدمشون 

پسری هم حسابی مشغول بود و بهش خوش میگذشت .

و نفس خاله ...عسل... شیرین زبون ...خوردنی ...اصلاااا زندگی.... خیلی عزیزه... خیلی... از اون دخملای خاص و یه معجزه

حس میکنم تو این چند روز اندکی شبیه دریا شده ام.... 

 پرواز صبح زوووود و پسری خواب آلو

خونه باغ دختر خاله جان سحر ...نفس های من با توپ هدیه خاله نیلانی 

نفس های من با توپ هدیه خاله آنی که کلی ماجرا داشتن واسه خریدنش.یونا این توپ رو دوست داشت و خاله آنی خواست واسش سوپرایزی بخره و عسلک خاله گفت من میام توپ بنفشه رو میخرم و میدم به داداش و خاله آنی فکر کرد میدونه که داداش یونا کدوم توپ رو دوست داشته تا نگو شیطون بلا خودش هم این توپ بنفشه رو دوست داشته و مجبور شدیم عکس توپها رو بفرستیم واسه یونا و یونا توی ردیفهای توپ اونی که دوست داشت علامت زد و عکسش رو فرستاد و جالبه که متوجه خالی بودن جای توپ بنفش شده بود و به مامان عاطی گفته بود حدس میزنم اون رو هم برای عسلک خریدن 

کافه دلفین لب دریا مهمان خاله نیلانی

یه صبحانه عالی لب دریا مهمان دایی و زن دایی جان

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ :: ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برف می بارد

و من نمی دانم

دست هایم را در جیب کدام خاطره باید گرم کنم ؟...مینا آقازاده

این هفته روزهای قشنگی داشتیم... روزهای زیبا و سفید برفی... روزهایی که خدا نزدیک نزدیک بود... و عروسی زمین بود و خدا رو همه جا میشد دید ...دانه های برف تو هوا میرقصیدن و درخت ها روی لباس زرد پاییزیشون تن پوش سفید تن کرده بودن...

زمین سفید و یخ زده بود و سرما بود و سرما و سرما و لیلی دختر جنوب مست این همه سفیدی و سرما ...

این روزها رو خیلی دوست داشتم ... زیبای زیبا بود خیلی زیبا...

میشد یه فنجان چایی نوشید و با خدا دردو دل کرد...

 خانه ما ...

 

 امکان مینا رو دیدیم...

 Image result for ‫امکان مینا‬‎ و فروشنده رو ...



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥ :: ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من برگشته ام امّا
پنجره های این کوچه را
جمع کرده اند ...
تو پشت کدام  «خاطره» ایستاده ای ؟
تمام کوچه را
تا روشن شدن «چشم هایت»
صبح می کنم
بگو پنجره ای روزی
از این دیوارها
طلوع خواهد کرد ...؟!...مینا آقازاده

یکی از اخلاقهای خیلی پررنگ من اینه که دوست ندارم کاری رو نیمه رها کنم .نمیگم خوبه یا بد... چون بعضی وقتا نتیجه داده و یه وقتایی هم به ضررم تمام شده ...

و ...

اینجا و این وبلاگ...

پسرکم مرد شده شاید دیگه چیز زیادی برای نوشتن ندارم...دندون در آوردنش راه رفتنش مدرسه رفتنش و ... و... و .... همه روزهای قشنگش رو نوشتم و ثبت کردم ... این روزهای پسرک برای من کم لطف تر از دوران کودکیش نیست ولی روزهای نوجوانی انگار ثبتش سخت شده برای من ...شاید هم من دیگه لیلی اون روزها نیستم

اینجا ...این وبلاگ ...رو دوست دارم و بهم آرامش میده 

نمیدونم شاید بهتر باشه که دیگه دفتر خاطراتمون رو تا همینجا نگه دارم و شاید هم مثل یه آلبوم بشه با ثبت تاریخ و جای عکسها ....

نمیدانم شاید ...

چند برگ از آلبوم آبان ماه و آذر ماه 95

درکه با دوستان همیشه همراه ...



 

آب و آتش با خاله ساناز و عمو حسین 


آبعلی 

قربون اون لپ خوشمزه ات 



مرکز خرید مدرن الهیه

 هروی پاسداران 

باشگاه الهیه


اولین برف پاییزی امسال

پ.ن : فیلمهای زیر را دیدیم 

Image result for ‫فیلم ازمایشگاه‬‎

Image result for ‫فیلم بادیگارد‬‎Image result for ‫فیلم فرشته ها با هم م‬‎

Image result for ‫فیلم خشم و هیاهو‬‎Image result for ‫فیل زاپاس‬‎

Image result for ‫فیلم چهل سالگی‬‎

و کتابهای  زیر رو خوندم 

Image result for ‫رمان سیاه بازی‬‎Image result for ‫پنیر من را چه کسی جابجا برداشته است‬‎



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٥ :: ٥:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پناه بر عشق !
دو رکعت گریستن در آستین آسمان
برای دوری از یادهای تو واجب است
واجب است تا از قنوت جهان
راهی به آتنا فی مشعر الجنون بیابم !سید علی صالحی

 آبان ماه در حال گذراست ...شاید برای اولین بار حس میکنم گذر روزها مثل همیشه رو دور تند نیست همسر جانمان علتش رو میدونه ابله مسولیتی رو به عهده گرفتم که دور تند زمان رو کم کرده....بگذریمبغل

روزهایمان میگذرد با روزمرگیها. صبح سرکار رفتن تا بعد از ظهر و خورد و خوراک و درس و لباس قند عسل و دیدن فیلم و خوندن کتاب و آخر هفته ها تجریش گردی و سرک کشیدن به گوشه و کنار پایتخت.

یه سال گذشت از اومدنمون به تهران ...

 دالان بهشت رو خوندم اولاش رو اصلا دوست نداشتم ولی نیمه دوم تا آخرش خیلی خوب بود.

خصلت آدمیزاد این است که به دنبال آنچه ندارد می دود و آنچه دارد اصلا نمی بیند و به داشتنش مثل یک حق طبیعی عادت می کند...

 صدای اذان بلند شد و مرا بی اختیار به سمت پنجره کشاند. نمی دانم در وجودم چه ارتباطی بین اذان و آسمان هست که وقتی اذان را می شنوم دوست دارم آسمان را هم ببینم...رمان دالان بهشت 

رمان-دالان-بهشت

 چند تا عکس ...

رستوران سفره

 موزه زمان




موضوع مطلب : دالان بهشت
جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥ :: ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

معلوم نیست هنوز

هنوز معلوم نیست این پرنده از کجا آمده است

چرا آمده است

اینجا کنار این بوته‌ی بادنشینِ بی‌ریشه چه می‌کند

یا دارد آهسته با دی‌ماهِ بی‌دانه چه می‌گوید؟

« هیچ!

هیچ حرفِ خاصی از خوابِ‌ آسمان با او نیست،

فقط دارد به های‌وهوی باد می‌گوید:

من هم آشیانه‌ام را دوست می‌دارم.»... سید علی صالحی 

مهر ماه هم به پایان رسید.این روزها پسری مشغول درس و مدرسه است و وقت های آزادش رو با رادمان جون سپری میکنه.

با چند تا عکس از مهر ماه 95 میریم که آبان ماه و دومین فصل از پاییز رو آغاز کنیم ...

عاشورا تاسوعا 20 ام و 21 ام مهر  :

 

دورهمی سجاد جون 29 مهر :

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥ :: ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

حوصله کن بلبلِ غمدیده‌ی بی‌باغ و آسمان
سرانجام این کلیدِ زنگ‌زده نیز
شبی به یاد می‌آورد
که پشتِ این قفلِ بَد قولِ خسته هم
دری هست، دیواری هست
به خدا ... دریایی هست... سید علی صالحی 

 پاییز رو دوست دارم برگهای زرد روی زمین و صدای خش خش آن زیر پاها ...شروع سرما ...چایی و نسکافه داغ...و ماه مهرو ماه مدرسه ...

 شنبه 3 مهر پسر مامان راهی مدرسه شد

خدا پشت و پناهت یونای کلاس پنجمی من

امسال پنج شنبه ها هم پسری باید به مدرسه بره

 

 

یونای من از مهد کودک تا کلاس پنجم

جمعه 9 مهر  عمه سارا و مامان جون و خاله سمانه اومدن پیشمون و یونا تولد آرین جون دعوت بود.بعد از تولد رفتیم باشگاه انقلاب

شنبه 10 مهر با مهمانهامون رفتیم پارک فدک و شام رو فرحزاد خوردیم که عالی بود

یکشنبه 11 مهر مهمان های عزیزمون رفتن و بعد از ظهر یونس و رادمان مهمان ما بودن 

 

آخر این هفته دختر خاله نازنینم با همسرشون و سلین کوچولو مهمان ما بودن که خیلی بهمون خوش گذشت. 

 پالادیوم مال

باشگاه انقلاب



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed