یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود

و ابرهایی که ناغافل،
تو بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی
و ماه مهربان را به دست‌هایم.

حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام
بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟رضا کاظمی

دوشنبه 17 خرداد یونا تعیین سطح زبان داشت. نیلوفر جون زحمت کشید و یونا و رادمان رو برد کانون. و بعد از امتحان بچه ها رو برد خونه خودشون

نمیدونم اسمش رو بذارم خوش شانسی یا لطف خدا که خوش شانسی هم همون لطف خداست ...خدا همیشه تو غربت برای ما یه فرشته نجات میفرسته ...یه دوست ... یه مهربون...یه رفیق از جنس باران ...که احساس تنهایی نکنیم ...نیلوفر جون رفیقی از جنس بارانه

بعد از اداره با بابا سعید رفتیم دنبال یونا و با رادمان آوردیمشون خونه خودمون و کلی بازی کردن. واسشون شام درست کردم و ناهار فرداش رو نصفه آماده کردم و گفتم نصفش بمونه واسه فرداصبح...ناهار سریالیابله ...زندگی سریالی خیال باطل

سه شنبه 18 خرداد صبح ساعت رو اشتباه پنج و نیم گذاشتم و خیلی زودبیدار شدم.این روزها کولر ها روشن شده و پنجره ها بسته و دیگه آواز گنجشک ها به گوش نمیرسه.کاش هوا همیشه ملس بود و پنجره ها باز...

تنها خوبیش این بود که کلی جلو افتادم از کارهای خونه 

بعد از ظهر یونا رو بردیم دکتر.یه دونه پسرم مدتیه سرفه میکنه و دل ما میلرزه با هر بار سرفه کردنش.همیشه از خدا میخوام یونای من سالم باشه و هر مریضی حتی یه سردرد ساده و سرفه اش رو بده به من

از دکتر برگشتیم یونا گفت کمی دلم درد میکنه .واسش آب جوش نبات درست کردم و واسه خودم هم چایی.باباسعید چایی دوست نداره 

دوتایی لب تخت نشسته بودیم و نوشیدنی هامون رو میخوردیم و یونا : مامان چه میچسبه دوتایی داریم میخوریم

و کسی چه میداند که با فنجان چای هم میتوان مست شد ...اگر کسی که باید باشد ...باشد...! 

چهار شنبه 19 خرداد بعد از ظهر با همکلاسی های یونا و مامان و باباهاشون پارک آرارات قرار داشتیم که خیلی خوب بود.

بعد ازجداشدن از اونها سه تایی رفتیم درکه

چهار شنبه 20 خرداد رفتیم شهروند خرید و بعد روبه روی پارک ملت...

وحشتناک شلوغ بود و صف بستنی طولانییی

اینم گلدون گل میز اداره من به سلیقه آقا یونا.

میگه مامان قرمز انتخاب کردم چون پرسپولیسی ام .تو اداره نگاهش کن به یاد من

یه دونه پسرم نمیدونی که من بدون نگاه کردن به گل و گلدون هم هر لحظه به یاد تو ام... نمیدونی ... تو که باشی بس است …مگر من جز “نفس” چه میخواهم ؟

شنبه 22 خردادبا نیلوفر جون یونا و رادمان رو بردیم باشگاه انقلاب و فوتبال و شنا ثبت نامشون کردیم

خیلی اتفاقی تیشرتهای شبیه هم پوشیده بودنبغل

بعد از اینکه ثبت نام شدن یونا با نیلوفر جون و رادمان رفت خونشون 

بعد از ظهر فرنی درست کردم که یه کاسه هم واسه رادمان ببرم.یونا فرنی رو خیلی دوست دارهبغل

 بعدش با بابا سعید رفتیم دنبال یونا و از اون طرف سه تایی رفتیم شام و دور دور و تهران گردی 

یونا و آقای گلزار

روبه روی پارک ملت

پارک ملت

یکشنبه 23 خردادرفتیم کی مد و بعدش پالادیوم

و بعد اون روبه روی پارک ملت که جدیدا شده عشق آقا یونا.همبر و بستنی اونجا رو خیلی دوست داره

دوشنبه 24 خرداداز اداره که برگشتم خیلی خسته بودم ولی یونا حوصله اش سر رفته بود و بالاخره تسلیم شدم و رفتیم پاساژ ونک.به پسری خیلی خوش گذشت یونا پاساژ ونک رو به خاطر نوتلابارImage result for nutella smiley و کورن داگImage result for corn dog smiley و پیتزا راز Image result for pizza smileyدوست داره که همه رو رفتیم خنثیو یونا کلی تشکر کردقلب و گفت یکی از بهترین روزهای زندگیش بوده.خیلی جالبه بعضی روزها برای یونا متفاوت میشه و میگه جز بهترین روزهای زندگیمه و این تفاوت رو فقط خودش درک میکنه.شاید یه حسه که اون روزها رو براش متفاوت میکنه 

  

سه شنبه 25 خرداد بعد از ظهر رادمان جون اومد خونمون و با یونا کلی بازی کردن

و رفتن پایین پارکینگ و فوتبال بازی کردن و توپی که واسه جایزه اش خریده بودم رفته بود پشت وسایل و نتونسته بود پیداش کنه و تا آخر شب ناراحت بود و میگفت مامان این توپ برای من خیلی با ارزش بود و خیلی دوستش داشتم چون جایزه من بود و تو از ته قلبت برای من خریده بودیش این توپ مثل دوستم بود من حتی روش رو میگرفتم که سردش نشه و الان خیلی ناراحتم که گمش کردم

چهار شنبه 26 خرداد مریم جون و آرین مهربون اومدن خونمونقلب

شب رفتیم پارک ملت و طبق معمول همبرگر و بستنی 

پنج شنبه 27 خرداد رفتیم ستارخان و صادقیه .یه خیابون شلوغ و کلی خوردنی خوشمزه 

و بعد هم سعادت آباد و جشن یه شعبه از نوتلا پلاس

بابا سعید توپ یونا رو پیدا کرد و پسرکم خیلیییی خوشحال شد.

شنبه 29 خرداد یونا رفت خونه رادمان و بازی ...

از اتفاقهای این چند روز رفتن سرایدارمون زاهد بود که ذهن یونا رو خیلی مشغول کرده.همش میگه این که خیلی پسر خوبی بود با من و رادمان فوتبال بازی میکرد و بازیش هم خوب بود خدا کنه لااقل کسی که میارن مثل زاهد بازیش خوب باشه  

و این که بابا سعید هم چند روزی ماموریت بود و اینم کلوچه مسقطی خوشمزه شیراز سوغات باباسعید {#emotions_dlg.e46}

این هفته رمان چشمهای بارانی فهمیمه سلیمانی رو خوندم و رمان اسطوره رو شروع کردم

 Image result for ‫اسطوره‬‎

Image result for ‫چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی‬‎

و فیلمهای دیو و دلبر ,  همه چی آرومه, آسمان محبوب , همبازی و کوچه بی نام رو دیدیم 

Image result for ‫فیلم  ایرانی دیو و دلبر‬‎

Image result for ‫اسمان محبوب‬‎

 Image result for ‫فیلم همبازی‬‎

Image result for ‫فیلم  همه چی ارومه‬‎

Image result for ‫کوچه بینام‬‎



موضوع مطلب : آقای گلزار / پارک ملت / پالادیوم / باشگاه انقلاب
یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥ :: ٩:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جرأت یک پنجــره
تمــاشــای تو نیست 
گنجشــک دل 
میخواهد که "بـاز" باشد ...نیلوفر ثانی

چند روزیه  صبح ها ساعت میذارم که سر وقت بیدار شم ولی هنوز صدای زنگ بلند نشده با صدای هم آوازی گنجشک ها از خواب بیدار میشم.همه با هم انگار فریاد میزنن.چقدر دلم میخواست میفهمیدم دارن چی میخونن شاید دارن پیغام خدا رو به من میرسونن ولی حیف که من زبان گنجشکها رو نمیفهمم ... 

جمعه 7 خرداد یونا تولد کیان جون مجتمع ورزشی میلاد دعوت بود که خیلی بهش خوش گذشت.با بابا سعید رفتن و پدرها و پسرها فوتبال بازی کردن.ولی هنوز هم از من گله داره که چرا نرفتم ناراحت 

شنبه 8 خرداد شب غذا درست کردم و یونا بعد از خوردن غذا : مامان من فردا تو نت سرچ میکنم دستپخت چه آقا یا خانومی بهتر از مامان لیلی یه؟ بعد میاد جا خالی... جاخالی ...جاخالی... یعنی هیچکس هیچکس هیچکس . یعنی دستپخت هیچکس بهتر از تو نیست

 عاشق یه دونه پسرم هستم منقلب

یک شنبه 9 خرداد به پیشنهاد بابا سعید رفتیم کنسرت ماهان بهرام خان سالن میلاد باشگاه انقلاب که خیلی بود.یونا هم آهنگ هاش رو میخوند و لذت میبرد قلب

دارم آتیش می گیرم پای غمت ... کاشکی هیچ موقع ندیده بودمت

کاشکی می شد روزای تلخ و سوزوند... زندگی و به عقب برگردوند

از همون روزی که خیلی خوش گذشت ... بخت من پر زد و دیگه بر نگشت
ما با هم خوش بودیم اما بی خودی
نمیدونم چرا تو عوض شدی!

نیوشا ضیغمی،بهاره رهنما،پیمان قاسم خانی, سعید مدرس، یاحا کاشانی، پرستو صالحی، احسان حق شناس، شیوا طاهری، امیرحسین کاشانیان، علی شوکت، فرهاد مجذوب، میلاد باقری، پیمان اسدیان و شایان مجیدی میهمانان ویژه بودند.

حضور خانم بهاره رهنما و پریا جون دختر هنرمندشون بغلبه من کلی انرژی داد قلب  

نیوشا ضیغمی و همسرش و سایر بازیگران در کنسرت ماهان بهرام خان

 دوشنبه 10 خرداد  رفتم کارنامه پسرکم رو از مدرسه گرفتم که همه دروسش بسیار خوب بودقلب و  با یه جایزه کوچولو (توپ و کتاب)بهش دارم.و بعد تو اینستاگرامش دیدم این عکس رو گذاشته.اشک تو چشمهام جمع شد.یونا خیلی مهربون و با احساسه و من به خاطر داشتنش هر لحظه خدا رو شکر میکنمبغل

  سه شنبه 11 خرداد با نیلوفر جون یونا و رادمان رو بردیم کانون زبان.به علت جابه جاییمون به تهران یکی دو ترم پسری نتونست بره کانون و باید مجددا تعیین سطح بشه .بعد رفتیم ناهار رو با هم خوردیم

و  رادمان جون اومد خونه ما با یونا بازی کردن

 چهار شنبه 12خرداد یونا تولد آراد و اوستا ورزشگاه شهدای اوین دعوت بود و چون شروع تولد ساعت 4 بود و من روز قبلش مرخصی ساعتی گرفته بودم نمیتونستم به موقع برسم و قرار شد یونا و بابا سعید برن تولد و من بعد از اداره برم پیششون .آقا یونا هم گفت دوست نداره من با مانتو اداره برمابله و این شد که بدو بدو خودم رو رسوندم خونه و سریع لباسم رو عوض کردم و رفتم تولدلبخند 

عشق مادر و پسری حد و مرز نمیشناسه حتی تو تهران بزرگ و ترافیک چشمک

پسری تا منو دید با دو اومد طرفم و کلی خوشحال شد که تونستم خودم رو برسونم قلب

وقتی رسیدم کیک رو بریده بودن و عکس هم گرفته بودن و یونا گفت مامان من تمام تلاشم رو کردم که تو عکسا باشم میدونستم تو عکس دوست داری . 

از خدا میخوام هرکس بزرگ مرد کوچکی مثل یونا رو نداره ,بهش بده. واقعا یونا یعنی خداوند میدهد خدا با دادن یونا به من نعمت رو بر من تمام کرده,خدایا شکرت

تولد خیلی خوبی بود .کلی با مامانها گفتیم و خندیدیمبغل

پنج شنبه 13 خرداد  ناهار رستوران سنتی خانجون خوردیم

پنج شنبه 14 خرداد  رفتیم دربند که خیلی خوب بود.تخت های وسط آب و اردک هایی که از زیر میز رد میشدن و سر پسری رو گرم کرده بودن.شیطونکیه آقا یونا... کودکی هاش رو دوست دارم بطری آب معدنیش رو گذاشته بود تو آب که خنک شه و همش سرش زیر تخت بود و اتفاق جالب اینکه من و پسری گرم صبحت بودیم و متوجه نشدیم یه لنگه کفش من افتاد تو آب.بابا سعید هم متوجه نشد و یه آقاهه با شیرجه کفش من رو گرفت مگرنه باید با یه لنگه کفش تا خونه میومدمخنده.کلی خندیدیمابله

این هفته فیلمهای ماهی سیاه کوچولو - فرزند چهارم -در مدت معلوم رو دیدیم که متاسفانه هر سه رو دوست نداشتم 

Image result for ‫فیلم ماهی سیاه کوچولو‬‎

Image result for ‫فیلم فرزند چهارم‬‎

Image result for ‫در مدت معلوم‬‎



موضوع مطلب : بهاره رهنما / دربند / ماهان بهرام خان

  پرس و جو مکن 

حالم خوب است 

همین دَم‌دَمای صبح 

ستاره‌ای به دیدن دریا آمده بود 

می‌گفت ملائکی مغموم 

ماه را به خواب دیده‌اند 

که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت ... سید علی صالحی

شنبه 25 اردیبهشت پسری قرار بودیکشنبه بره اردو و سفارش داد واسه خودش و مانی( دوستش)  ساندویچ چیز برگر درست کنم .Image result for eating smileyاز راه اداره رفتم خریدImage result for smiley shopping وقتی رسیدم خونه گفت من یه چیزای دیگه هم لازم داشتم .این شد که با هم رفتیم سوپر و خریدای اردوی پسری رو تکمیل کردیم. به قول خودش تو اردو میچسبه.انشالا همیشه شاد و خوش باشی پسرمImage result for smiley happy  

یکشنبه 26 اردیبهشت پسری راکت پینک پونکImage result for pink ponk smileyمیخواست و تا دیر وقت تو خیابونها درجستجوی راکت بودیم ولی مدلی که دوست داشت پیدا نکردیم و آخرش همه مغازه ها تعطیل شدنImage result for smiley shop و ما راهی خونه شدیم.

دوشنبه 27 اردیبهشت رفتیم منیریه و پسری موفق شد راکت مورد نظرش رو بخره و بعدش هم رفتیم پاساژگردی میرداماد... 

سه شنبه 28 اردیبهشت بعد از ظهر بابا سعید یونا رو برد پیش رادمان جون که با هم بازی کنن وخودمون هم رفتیم شهروند خرید.شب وحشتناک خسته بودم ولی متاسفانه تا صبح بیدار بودیم و یونا حالش بد بود.شب خیلی بدی بودناراحت .

چهارشنبه 29 اردیبهشتصبح خوابش برد و نفرستادیمش مدرسه که استراحت کنه و قرار شد قبل از ساعت ده بببریمش برای جشن یادگیری(دوست داشتید رولینک در موردش بخونید)

رفتم سرکار ولی خیلی خیلی نگران بودم.رسیدم اداره از خستگی چشمام باز نمیشد.لیوان چایی روی میزم بهترین گزینه بود.یه لقمه نون پنیر گرفتم ولی ازگلوم پایین نرفت و چشمای قشنگ یونا جلوم بود . یه کم از چایی رو خوردم که پسری زنگ زد که مامان بیا خونه حالم بده.خدا میدونه چه حالی داشتم سریع زنگ زدم به خانم همسایمون که خانم بسیار مهربون و با محبتیه و ازش خواهش کردم مراقب یونا باشه تا من خودم رو برسونم خونه.لقمه و چایی رو همونجا گذاشتم و کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت خونه.بابا سعید هم از اداره خودشون راه افتاد.

رسیدیم خونه یونا رو برداشتیم و رفتیم مدرسه به دوستاش آب میوه هایی رو که برای جشن گرفته بودیم تعارف کرد و زیاد مدرسه نموندیم و رفتیم بیمارستان.

خدا رو شکر با دارو و آمپول حالش بهتر شد و رسیدیم خونه خوابید منم سریع واسش سوپ درست کردم و مشغول کارهای خونه شدم.

پنج شنبه 30 اردیبهشتصبح زود بیدار شدم و مشغول ادامه کارهای خونه و آماده کردن شام شدم .شب میزبان عمه های یونا و فامیل پدری بودیم.

جمعه 31 اردیبهشترفتیم کاشان و گلابگیری و ابیانه...

قمصر

باغ فین

 


نیاسر 

 

شب رو نیاسر موندیم.

شنبه 1 خرداد رفتیم ابیانه که خیلی خوب بود.بافت قدیمی... درهای چوبی... لباس های محلی ...همه چیز خیلی رویایی بود.آرامش این روستا رو خیلی دوست داشتم.همون موقع که رسیدیم تعداد زیادی از خانم ها با لباسهای یه دست سر میدون نشسته بودن.تعدادشون بیشتراز بیست نفر بود.اینقدر از دیدنشون ذوق زده شدم که به علت جمع شدنشون یه جا فکر نکردم و با عجله از ماشین پیاده شدم که باهاشون عکس بگیرم.این کودک درون من بعضی وقتها کارهای عجیبی میکنه... ولی تا رسیدم همه با هم بلند شدن و  حرکت کردن و منم باهاشون حرکت کردم و پرسیدم کجا میرید میخوام عکس بگیرم.ولی اونا همه ساکت و بیصدا راه افتادن به سمت یه آمبولانس و با هم شروع به گریه و زاری کردن و اون موقع بود که من متوجه شدم کسی رو از دست دادن ... خیلی ناراحت شدم و واقعا نمیدونستم باید چی بگم.تا بعد از ظهر اونجا بودیم و شب برگشتیم تهران 

 

یکشنبه 2 خرداد رفتیم دربند

و بعد از خوردن ناهار از مهمان های عزیزمون جدا شدیم اونها رفتن شمال و ما هم برگشتیم خونه و تا دیر وقت مشغول کارهای خونه بودم این هفته حسابی کوزت بودم .

آخر شب یونا گرسنه اش شد واسش نودل آماده کردم اومد من رو بوسید و گفت مامان تو خیلی خوبی تو این ده سال زندگیم تو خیلی خوب بودی ببخش اگه بعضی وقتا میگم خوب نیستی من بچه اعصاب خرابی ام اعصابم خراب میشه اینجوری میگم

خوشحالم که یونا با سن کمش درک بالایی داره و خستگی من رو متوجه میشه. این چند روز که مهمان داشتیم میومد پیشم و آروم میگفت: مامان خوبی ؟چطوری؟خسته نیستی؟

پسرم بزرگ مرد کوچک منه

دو شنبه 3 خرداد صبح اداره بودم که یکی از مامانها عکس جشن یادگیری رو گذاشت تو گروه و کلی ذوق زده شدم از دیدن پسرم.حال دلم خوب میشه با دیدنش.یونا معجزه زندگی منه.

 

ظهر بهم زنگ زد که اجازه داره  رادمان رو دعوت کنه ؟ و طبق معمول کلی تعریف که تو بهترین مامان دنیایی .وقتی این جمله رو میشنوم انرژی میگیرم و قوی میشم.

بعد از ظهر پسری مشغول بازی با رادمان بود و خیلی بهشون خوش گذشت.

سه شنبه 4خردادصبح که جشن یادگیری بود

و یونا از راه مدرسه رفت پیش رادمان جون و بعد از تعطیلی اداره با بابا سعید رفتیم دنبالش و از اون طرف رفتیم پایتخت میرداماد پسری خرید داشت و کار داشت اونجا.

چهارشنبه 5 خرداد صبح که به جشن یادگیری گذشت و آخرین روزاز کلاس چهارم سپری شد.


پسرنازنینم پیش به سوی کلاس پنجم هورا

 بعد از ظهر با فاطمه عزیزم پارک لاله قرارداشتیم که خیلی خوش گذشت.و خیلی خیلی از دیدنش بعد از چندین سال دوستی خوشحال شدم بغل

یونا و خان عموی برنامه جمعه به جمعه



موضوع مطلب : گلاب گیری / کاشان / جشن یادگیری / خان عمو جمعه به جمعه
جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ٦:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یک روز از خواب بیدار می شوی نگاهی به تقویم می اندازی Image result for ‫تقویم‬‎

نگاهی به ساعتتImage result for watch

و نگاهی به خود خودت در آینه Image result for mirror

و می بینی

هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست 

لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری

گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی 

ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی 

یک روز از خواب بیدار می شوی 

و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی

صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار 

یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی

متوجه میشوی 

بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست و

هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !

نسرین بهجتی

 یه دوست یه روز به من این جمله رو گفت که خودت رو دوست داشته باش این جمله خیلی تامل برانگیزه... که آیا من تو تمام زندگیم خودم رو دوست داشته ام؟ و آیا میشه تو دهه چهل زندگی به بعد خودم رو دوست داشته باشم؟ ... 

به نظر من اونایی موفق هستن که به قول دوستم خودشون رو دوست دارن.این باعث میشه اول خودشون مهم باشن و بعد بقیه و انتظارشون هم از بقیه کم میشه.اینجوری نه به کسی وابسته میشن و نه به چیزی... و طوفانهای زندگی کمتر میتونه به شاخ و برگشون آسیب برسونه و دلشون رو بشکنه ...

شخصیت و فکر آدم ها به سختی تو سن های بالاتر تغییر می کنه. فقط اینکه روزگار اونقدر قویشون کنه که کم کم بشن یه آدم دیگه...اونقدری که بتونن جاری شدن اشکشون رو جلو هرکسی کنترل کنن و فقط بذارن برای تنهایی هاشون...

دوست دارم این جمله رو به یونا یاد بدم که همه رو دوست داشته باشه ولی اول از همه خودش رو دوست داشته باشه .امیدوارم که موفق بشم ...

دوشنبه 20 اردیبشهت ساعت 4 مدرسه یونا جلسه بود و یونا گفت دوست داره من ساعت 2 برم دنبالش و با هم بریم یه چیزی بخوریم ...

قبل از ساعت دو مرخصی گرفتم و رفتم مدرسه.یونا  خیلی خوشحال شد و گفت فکر نمی کردم بیایی مامان تو چقدر مهربونی

تا  ساعت 3 مدرسه بودیم و یونا با دوستاش فوتبال دستی بازی میکرد و منم میدیدمشون و لذت میبردم.همیشه حیاط مدرسه و شلوغی و بازی بچه ها رو دوست دارم و بهم انرژی مثبت میده.

ساعت سه با یونا رفتیم بیرون غذا خوردیم و سریع برگشتیم مدرسه. یونا با دوستاش یه کم مشق نوشتن و بازی کردن و منم رفتم جلسه

 

با خانم معلمشون در مورد یونا صحبت کردم خدا رو شکر از یونا راضی بود و میگفت : چون یونا وسط سال اومده خیلی نگران بوده ولی یونا زود خودش رو به روش این مدرسه عادت داده و با همه دوست شده فقط  پسری خیلی حرف میزنهمنتظر ولی اینقدر این حرف زدنش برای بچه ها جالبه که همه کلاس عاشقش شدن و یه جمله که میگه همه میخندن. میگفت  تو انشایی که باید بهترین دوستشون رو معرفی میکردن همه کلاس اسم یونا رو نوشته بودن و حتی اونایی که دوستش نبودن نوشته بودن که دوست دارن با یونا دوست باشن.جریان این انشا رو قبلا خود یونا هم واسم تعریف کرده بود و فکر کنم اینجا گفته بودمش ...

جلسه که تمام شد  بچه ها دلشون نمیخواست از هم جدا شن و از ته دل می خندیدن و بازی میکردن و شاد بودن 

بعد رفتیم دنبال بابا سعید اداره و یه کم خرید کردیم و اومدیم خونه یونا رو مستقیم فرستادم حمام اینقدر بدو بدو کرده بود و انرژی سوزونده بود که خیس عرق بود متفکربعدش شام خوردیم و مشق نوشتیم و قسمت 28 سریال شهرزاد رو دیدیم و من و یونا بیهوش شدیم از خستگی

اینم دو جمله به یادموندنی از قسمت 28 سریال شهرزاد ...

بزرگ آقا :قفس مرغ عشق به جفتش گرمه، جفتش که پریده و رفته باشه دل کجا سیمش رو کوک کنه که بشه چهچهه بپیچه تو فضا و هوا ؟!چرا هر جفتی واست میارم از دستت میره دلت می خواست خودت اینبار می رفتی نه ؟!...

باغبان :خاصیت گل و گیاه همین است. می‌گویند به هیچ چیز نباید در این دنیا دل بست. عمر آدمیزاد مثل  گل است. دم را باید غنیمت شمرد...

چهارشنبه 22 اردیبهشت ظهر با دوستان گل وبلاگی قرار ناهار داشتم که خیلی خوب بود بغل بعد از ظهر رادمان جون مهمان ما بود و با یونا کلی بازی کردن

پنج شنبه 23 اردیبهشت بعد از ظهر یونا تولد دوستش آرتین دعوت بود.

رسوندیمش و بعد با بابا سعید رفتیم لواسان.

 بعد از تولد سه تایی  رفتیم تجریش و ارگ که خیلی خوب بود.

بارون بهاری درخت های خیابون ولیعصر و تجریش رو زیباتر کرده بود.

 شام رو جگر و بال تو فضای آزاد و هوای بارونی خوردیم.عالی بود 

 

 جمعه 24 اردیبهشت صبح یونا واسمون املت درست کرد و صبحانه رو آماده کرد بغل

 بعد از ظهر  یونا خونه مسیح دوستش دعوت بود که کلی بازی کردن و بهش حسابی خوش گذشت.

بعدش رفتیم حقانی و پاسداران ولی من خسته بودم و پیاده روی نکردیم و یونا هم کلی معترض شد ابله

این هفته فیلم های زیر رو دیدیم: 

فیلم امروز...سلاح سکوت پرویز پرستویی رو دوست داشتم.یه وقتایی سکوت بهترین جوابه. 

Image result for ‫فیلم امروز‬‎

فیلم شیار 143...باز هم مادر  و حس مادری ... این حس رو با بازی مریلا زارعی خیلی دوست داشتم.

Image result for ‫فیلم شیار143‬‎

فیلم  دودوست 

Image result for ‫فیلم دو دوست‬‎



موضوع مطلب : میلاد نور
دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به پرندگانی که زبان مرا می فهمند بگو
پرواز کنند،
بگو
من خواستم از بندِ پایانی این شعر بپرم
اما
بال نداشتم...کامران رسول زاده
وقتی به یونا نگاه میکنم دلم واسه خیلی چیزها و خیلی روزها تنگ میشه.واسه نی نی بودنشImage result for smiley babyبغل کردنش... سرسره بازی کردنش... دندون در آوردنشImage result for smiley baby... چهاردست و پا رفتنش...راه افتادنش ...کلمه کلمه حرف زدنش ...ظرفای کابینت رو خالی کردنش...غذا نخوردنش و بشقاب به دست دنبالش رفتن ...چرا و چیه دیدنشImage result for ‫چیه و چرا‬‎ و... و... و...

باورم نمیشه من دیگه نمیتونم یونا رو بغل کنم.مرد شده پسرم .

اگه کسی الان نی نی داره ...و داره  این پست رو میخونه....از طرف یه مامان لیلی این رو بشنوه که تا میتونی نی نی تو بغل کن. خیلی بغلش کن .حتی اگه بقیه گفتن بغلی میشه باز هم بغلش کن. چون کار خونه... خرید... آشپزی و.... همیشه هست ولی نی نی که بزرگ شه دیگه نمیشه بغلش کرد .دنیای کودکی و نوزادی بچه ها رو فقط یه بار میشه تجربه کرد.پس قدرش رو بدونید ....

یونای من

لبخندت معجزه ای است

که فقط آینه می داند ومن

  

 

پ.ن : ممنون از نازنین جون به خاطر یادآوری قوری.من و یونا دنیایییی داشتیم با قوری.دلتنگ اون دنیای قشنگم ...خیلی زیااااد 

 



موضوع مطلب :

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

 که تو را در خود تکرارکنان

 به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه

 من در این آیه تو را

 به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 زندگی شاید

  یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد ...فروخ فرخزاد

 مسیر هرروزه من برای رفتن به سرکار یه مسیر تقریبا  شلوغه و هرروز رفت و آمد ماشین ها و عابرهای پیاده همگام با افکار ریز و درشت و شاد و غمگین سر من رو گرم میکنه تا به مقصد برسم.

آدم هایی که هیچ کدومشون رو نمیشناسم و از روی ظاهرشون اصلا نمیشه در موردشون قضاوتی کرد.

چند در صدشون خوشحال و خوشبخت هستن ... چند تایی دلشون شکسته و  به سختی ترمیمش کردن و فکر میکنن دیگه هیچوقت نمیتونن یه دل سالم داشته باشن...چند تاشون غمگین هستن و دنیای غم رو با خودشون این ور و اون ور میبرن...کدوماشون بی رحم هستن  و عشق و دوست داشتن رو زیر پا میذارن...چند تایی دل دریایی دارن و دنیای مهربونی ...

تو مسیرم یه پل عابر پیاده است

پایین پل و پله برقی یه عموی پیر همیشه نشسته و یه دسته فال و چند تا فندک جلوش گذاشته و میفروشه.

آخه مگه صبح تا شب چند نفر ازش فال میخرن ؟یعنی گذران زندگیش با فروش این فالهاست؟...نمیتونم حدس بزنم این عموی پیر جز کدوم دسته از اون آدمهاست.

چقدر زندگی پیچیده است آدم ها میان و میرن ... همیشه فکر میکنم که هیچ چیزی جز یاد خوب و بد نمیمونه از تک تک ما . همه آدمها رو اگه نشناسیشون  ظاهرا مثل هم هستن. یه جورایی شاید فقط رنگ پوست و نوع لباس پوشیدنشون با هم فرق داره ...انگار دلم نمیخواد جای هیچکدومشون باشم .همین خودم خوبه. لااقل چند ساله دارم با این خودم زندگی میکنم و بیشتر از همه میشناسمش ...حالا بماند که خودم جز کدوم دسته ام مهم نیست مهم اینه که تو تمام زندگیم دستم تو دست خدا بوده و هست .همین کافیه برام 

مسیر بعدی من یه خیابون و کلی درخت است.بیشترش هم درخت توت.درختایی که تا امروز زمستون و بهارشون رو دیدم و تابستون و پاییز  هم بگذره چهار فصل رو با هم گذروندیم.

اولین چهار فصل زندگی من در پایتخت.

این درخت ها رو خیلی دوست دارم .خیلی آرامش دارن,خیلیییی...

آروم ...متین و شاید صبور دارن زیبایی فصل های خدا رو به رخ من میکشن.بدم نمیاد یکی از اون درختها باشم . آخه دست درختها هم تو دست خداست

دوشنبه 13 اردیبهشت : یونا مهمان رادمان جون بود.من هم وحشتناک خسته بودم. رسیدم خونه یونا رو رسوندم پیش رادمان

 و برگشتم خونه بیهووووش شدم تا 8 شب .بیدار شدم قسمت 27 سریال شهرزاد رو دیدم که عالی بود عاااالی. چقدر این سریال و صحبتهاش رو دوست دارم. نمیشه حتی یه جمله اش رو از دست دادبغل

...بیا این لحظه رو وصل کنیم به همزادش تو گذشته ی دور

انگار که هیچ کابوسی این وسط نبوده

بیا برگردیم به نقطه صفر...

انگار برگشتیم به همون روزا

نه خسته ایم

نه پیر

نه این همه زخمی...

بعددیدن سریال رفتیم دنبال یونا و برگشتیم خونه تا دیر وقت مشغول غذا درست کردن واسه ناهار فردا بودم .جزیی از همون روزمرگیهای شیرین ابله

 سه شنبه 14 اردیبهشت :اتفاق خاصی نیوفتاد با پسری نمودار خطی کشیدیم و خورش کرفس واسه ناهار فردا درست کردم و کارهای روزانه ... 

چهارشنبه 15 اردیبهشت :رفتیم تجریش و ارگ تجریش


پنج شنبه 16 اردیبهشت : ناهار رو باشگاه شرکت نفت خوردیم روز عید مبعث بود و تو حیاط باشگاه شربت و شیرینی میدادن.یونا بی خیال غذا خوردن شد و با کلی شربت و شیرینی خودش رو سیر کرد

و بعدش با آرین و آرتین جون رفتیم باغ ایرانی و بچه ها کلی بدوبدو و بازی کردن.خیلی ناراحت شدم تمام گل های لاله باغ خشک شده بودن افسوس

و بعدش رفتیم دنبال رادمان جون و بچه ها رو رسوندیم گیشا تولد کیارش جون

بعد تولد رادمان اومد خونه ما و با یونا تا آخر شب بازی کردنبغل

جمعه17 اردیبهشت :صبح قرار بود بریم نمایشگاه کتاب که یونا گفت خسته است و برناممون کنسل شد.حتی حاضر نشد برای خرید میوه هم با ما بیرون بیاد.

ظهر فیلم نقش نگار رو دیدیم

Image result for ‫نقش نگار‬‎

بعد از ظهر قرار وبلاگی داشتیم که اونم کنسل شدتعجب و توفیق اجباری شد که جمعه رو خونه باشیم .البته یونا تو به هم خوردن قرار نقشی نداشت خنثی ولی از فرصت استفاده کرد و با بابا سعید چند تا فیلم دیدن



موضوع مطلب : باغ ایرانی / تولد
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed