یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.
سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ٩:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آن روزها ...

 کودکی یک اتفاق ساده بود...نسترن گرمرودی

بعضی وقتها فکر میکنم به تفاوت های بین روزهای کودکی خودم و کودکی یونا.

یعنی یونا هم مثل من وقتی بزرگ میشه دوران کودکیش رو دوست داره؟ 

چقدر دلم میخواست منم یه وبلاگ یا دفترچه خاطرات از روزهای کودکی ام داشتم .افسوس

کودکی شوق پر پرواز بود

پرنبود اما پریدن باز بود ...نسترن گرمرودی

کودکی من با وجود اینکه پدر و مادرم معلم بودن و نصف روز رو پیشم نبودن خیلی قشنگ بود.پدر و مادری که همیشه پا به پای من بودن و هستن و هیچوقت و تو هیچ شرایطی من رو تنها نذاشتن. عاشق هر دوتاشون هستم و از خدا میخوام تنشون همیشه سالم باشه و دلشون شاد.

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید 
مشقهامان نوشته 
تقویم تمام مدارس در باد 
و عید یعنی همیشه همین فردا 
نه دوش و نه امروز ... علی صالحی

هر وقت آلبوم عکسای کودکیم رو ورق میزنم اشک دلتنگی تو چشم هام جمع میشه.یه لیلی کوچولویی که از وقتی به دنیا اومد موقع سرکار رفتن مامانش می بردنش خونه مادر بزرگ و وقتی بزرگتر شد شبها هم دوست نداشت برگرده خونه و میموند همونجا.

عاشق شب خوابیدن خونه مادر بزرگ بودم.رختخوابهای ردیف انداخته شده و چراغ خاموش و کولر گازی و دیدن تلوزیون و خوردن سیب ترش و لیمو ترش با نمک نصفه شبی و خنده ها و حرف زدن های مثلا آروم که با سرو صدای اون بقیه بیدار نشن  

 خونه مادر بزرگ یه حیاط بزرگ داشت با اتاقهای دورتادور و یه باغچه وسط حیاط... یه زمین پر از درخت هم کنار خونه  بود که در داشت به حیاط خونه مادر بزرگ .یه درخت خیلی بلند جمبو(پ.ن1) تو زمین کناری بود که اینقدر زیاد میوه می داد که مادر بزرگم کاسه کاسه جمبو به همسایه ها میداد و همیشه از جمبو های ریخته شده زیر درخت به خاطر کثیف شدن حیاط شاکی بود.موقع خوردن جمبو دست و صورتمون دیدنی بود لبخند

 مادر,مادر بزرگم هم اونجا زندگی میکرد.اتاق کوچک و تخت فلزی اش هنوزم یادمه.اون اتاق رو خیلی دوست داشتم.عزیزی صداش میکردیم.خدا رحمتش کنه ,خیلی دوستش داشتم و اون هم من رو خیلی دوست داشت , همیشه به من میگفت تو سیده ای و شاید به خاطر سیده بودنم من رو متفاوت میدید از بقیه بچه های فامیل و ازم میخواست واسه چشماش دعا کنم که زود خوب شه.موقع خوندن نمازهای اول وقتش چادر به سر کنارش نماز میخوندم

خونه مادر بزرگم ...یه خونه شلوغ بود که من با خلوت خونه خودمون عوضش نمیکردم و خیلی دوستش داشتم ....خاله ها مجرد بودن و یکی یکی ازدواج کردن و من تو عروسی همشون اشک میریختم و دلم تنگ میشد که از اون خونه میرن.

یه روز تو دنیای کودکیم یادم اومد من مامان ندارم, چون مامانم رو عاطی صدا میکردم و خاله ها هم به اندازه مامانم مراقب من بودن و هنوزم مدیون مهربونی های تک تکشون هستم.اینقدر که اون روزها گیج شده بودم که کدوم مامانمه و کدوم خاله ام.خاله ها من رو با خودشون سفر میبردن و از من کلی عکس میگرفتن و دنیای کودکی من رو همراه با پدر و مادرم میساختن.

...وبالاخره از مامانم پرسیدم, چرا من مثل بقیه مامان ندارم؟و مامان من رو بوسید و گفت که عاطی مامانته و من از اون روز عاطی رو مامان صدا کردم و به همین خاطر یونا مامانم رو که اسمش فاطمه است مامان عاطی صدا میکنه.

صبح زود مادربزرگم صبحونه رو تو آشپزخونه میذاشت.آش بوشهری و چای تازه دم و نون گرم و تازه و بوی بخاری نفتی و گرمای دلچسب اون ...خاله ها و دایی لباس میپوشیدن و راهی مدرسه میشدن و من تا دم دربدرقشون میکردم. با مادر بزرگ میرفتم سبزی میخریدیم ,غذا درست میکرد, به کتلت های داغی که هنوز مزه اش زیر دهانمه دستبرد میزدم وتابستون ها  هندوانه خنک قاچ شده تو یه سینی بزرگ که هرروز مادر بزرگم قبل ظهر آماده میکرد و دورش می نشستیم و با خنده و شادی میخوردیم.همسایه هایی که صبح تا ظهر مرتب در حال رفت و آمد بودن و ...بدو بدو و بازی و گاهی دعوا... با خواهری و دختر خاله وپسر خاله...

 خدا رحمت کنه خاله فریبای نازنینم رو که چهل سال بیشتر تو این دنیا نبود اینقدر که خوب بود و خدا خیلی زود بردش پیش فرشته ها.زمانیکه محصل بود عادت داشت درس هاش رو راه رفتنی حفظ کنه و من همیشه مدل درس خوندنش رو دوست داشتم و بهش میگفتم منم بزرگ شم این مدلی درس میخونم.بعد ها که ازدواج کرد...خونه اش به همون حیاط جمبویی در داشت و من خوشحال بودم که ازمون دور نشده و میتونم هر وقت دوست داشتم برم پیشش. 

خونه ها و زمین های اون کوچه همه ملک پدر بزرگم بود و برای همین به هم راه داشتن.

وای نگفتم از پدر بزرگ نازنینم که آقا صداش میکردیم.یه فرشته, روی زمین بود که وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم آسمونی شد.یه مرد واقعی.حاجی بود و بانی قدیمی مسجد.همه شهر به خوبی و پاکی و مهربونی میشناختنش.به نقل از وبلاگ روزنگار خانم شین "مدام مهربون بود و از مهربونی خسته نمیشد. "مردی که با وجود داشتن 6 دختر و یه پسر باز هم عاشق بچه ها و مخصوصا نوه های دختریش بود و برای به دنیا اومدن تک تک بچه هاش گوسفند قربونی کرده بود و ازبه دنیا اومدنشون خوشحال شده بود.همیشه تو جیب کتش پر از شکلات و نخودچی کشمش بود و به شکلات میگفت چاکلیت(پ.ن2). میدونم تو اون دنیا هم بچه ها رو دوست داره و بهشون شکلات میده  ...

از سر و صدای بچه ها لذت میبرد و تو تمام عمرش هیچ بچه ای رو دعوا نکرد و اجازه نمیداد کسی جلوش بچه ها رو دعوا کنه. سر هیچ بچه ای داد نزد حتی بچه های خودش.آروم وکم حرف بود  وهمیشه  لبخند رو لبش بود .عاشق خوردن قلیه ماهی و کشیدن قلیون بود.وقتی بزرگتر شدم و مدرسه رفتم  همیشه مشق هام رو کنارش مینوشتم و وقتی داشتم جدول ضرب حفظ میکردم موقع دو دو تا میگفت 4 تا و من کلی ذوق میکردم.تو زمستون ها همیشه جاش رو حصیر(پ.ن3) پهن شده رو سکوی لبه حیاط و زیر آفتاب بود.منم کنارش مینشستم و تو اون آفتاب گرم که همیشه زمستونها دلتنگش میشم کتاب میخوندم و براش حرف میزدم و تعریف میکردم و با حوصله به من گوش میداد.بعدها که درسهام سخت تر شد همونجا کنارش دراز میکشیدم و میگفتم سر ساعت بیدارم کنه که درس بخونم و یه بار نشد که سر همون ساعت صدام نزنه.شبها همیشه شام خونه مادر بزرگ بودیم .ما و همه خاله ها و شوهر خاله ها و بچه ها ...یه سفره بزرگ و پر برکت و دل های شاد.اگه استثنا یکی از خاله ها نبود آقا غذا نمیخورد میگفت زنگ بزنید که چرا نیومده.مقطع راهنمایی که بودم ظهرها وقتی مدرسه تعطیل میشد...سر کوچه منتظرم مینشست تا من بیام و با هم اون کوچه باریک رو قدم زنون تا خونه میومدیم.و چقدر بعد رفتنش اون کوچه و اون خونه غم انگیز بود 

خدابا چقدر دلم براش تنگ شده .

ازآن روزها ... فقط خاطره مونده و دلتنگی برای اون خونه و دریای بوشهر و شرجی هوا  ...و مادر بزرگم که متاسفانه مریضه و نمیتونه راه بره.مادر بزرگی که اون خونه و اون شلوغی رو مدیریت میکرد ...

این روزها ...

چهارشنبه یکم اردیبهشت ماه : شب رفتیم رستوران کلبه سعادت آباد و واسه بابای خونمون یه جشن کوچولو به مناسبت تولد و روز پدر گرفتیم Image result for smiley party

بماند که تا پدر و پسر اتک زدن و از خونه بیرون رفتیم دیر وقت بودوتمام پایتخت تعطیل شد و کلی چرخیدیم تا کیک پیدا کردیم متفکر  و آقا یونا طبق معمول تو ماشین خوابش برد و رسیدیم رستوران بیدارش کردیمابله

 کاش سوره ای به نام "پدر" بود که این گونه آغاز میشد: قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد و قسم بر چشمان همیشه نگرانت... قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند و قسم بر غربتت، وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست....

 بابای عزیزتر از جانم قلببابا سعید مهربون قلب مرد کوچولوی زندگی من ...یونای من قلبروزتون مبارکهورا

روز همه پدرهای مهربون مبارک قلب هوراقلب 

پنج شنبه دوم اردیبهشت ماه : صبح رفتیم باشگاه شرکت نفت

و بعد اون  آبشار تهران که خیلی خوب بود

 

 

و بعدش رفتیم شهروند خرید ماهیانه Image result for shopping smiley  و برگشتیم خونه فیلم من و زیبا رو دیدیم و یه استراحت کوچولو کردیمImage result for smiley sleeping

Image result for ‫فیلم من و زیبا‬‎

و بعد ازظهررفتیم مرکز خرید کورش .

ساعت 12  شب هم رفتیم سینما Image result for smiley cinema و فیلم من سالوادور نیستم رو دیدیم.خیلی خوب بود یونا از ته دل میخندید...

Image result for ‫من سالوادور نیستم‬‎

جمعه سوم اردیبهشت ماه :به کارهای خونه و مشق و دیدن فیلم  دهلیز گذشت

Image result for ‫فیلم دهلیز‬‎

 شنبه چهارم اردیبهشت ماه : یونا نرفت مدرسه آخه شب قبلش نتونست خوب بخوابه و تا صبح سرفه میکرد  ظهر بابا سعید بردش دکتر که خوشبختانه گلوش چرک نداشت ولی سرفه هاش خیلی شدید بود و باعث سر دردش شده بود.از راه دکتر بابا سعید و یونا اومدن دنبال من و رفتیم تجریش.سه تاییمون تجریش رو خیلی دوست داریم شلووووغه و بوی زندگی رو میشه حس کرد.


منم ناغافل کلی خرید خوردنی کردمابله اون بازار واقعا وسوسه کننده است قلباز لوبیا سبز و قارچ و اسفناج و ... و تا آخر شب چرت میزدمImage result for smiley sleeping و میشستم و خرد میکردم و فریز میکردم منتظر 

ارگ تجریش  و شهربازی  و کافه ویونا هم رفتیم بغل

یکشنبه پنجم اردیبهشت ماه : صبح کلی بدو بدو داشتم سالاد درست کردم آبیموه گرفتم. برای صبحونه یونا نشاسته با شیر درست کردم و جالبه به موقع هم به اداره رسیدم .چه خوبه وقتی همه چیز خوب پیش میره بغل

دوشنبه ششم اردیبهشت ماه : دوشنبه روز من و یوناست.یونا ورزش داره و از طرف مدرسه میرن باشگاه انقلاب فوتبال بازی میکنن و صبحانه هم همونجا اسنک میخوره و بعضی روزها هم ظهر واسش فست فود سفارش میدم میبرن مدرسه چون پسری میگه ورزش کردم و باید فست فود بخورم انرژی بگیرم متفکر این برنامه هفتگی آقا یوناست و صبح های دوشنبه با ذوق بیدار میشه و هر هفته هیجان داره.

منم دوشنبه ها ذوق دیدن سریال شهرزاد رو دارم و بدو بدو از اداره که برمیگردم خونه قبل از هرکاری شهرزاد میبینم.

بهانه های کوچک خوشبختی رو دوست دارم قلب 

پ.ن1 : جمبو یه میوه منطقه جنوب است دوست داشتید تو ویکی پدیا بخونید درموردش. خودم هم سالهاست جمبو نخوردم .شاید این میوه هم میوه کودکی من باقی بمونه.

 

پ.ن2 :بعلت بودن انگلیسیها و هلندیها در بوشهر( در قدیم ) در گویش و لهجه بوشهری یه سری کلمات انگلیسی جا مونده مثل چاکلیت (شکلات), سی(نگاه)و گیلاس(لیوان) و ... که بیشتر در صحبت کردن افراد محلی و مسن این کلمات کاربرد داره.

 پ.ن3 :حصیر رو اگه نمیدونید چیه اینجا بخونیدImage result for ‫حصیر‬‎ 

پ.ن4 : یونای من قسمتی از این پست خاطرات کودکی مامان لیلی شد .ممنونم که این پست از وبلاگت رو به من دادی بغل  

پ.ن5 : یونا و بابا سعید با هم فیلم خارجی زیاد میبینن و چون من همراهیشون نمیکنم اسم فیلم ها یادم نمیمونه که اینجا ثبتشون کنم

پ.ن6 : اینستاگرام یونا youna1.nadaf 



موضوع مطلب : بوشهر / کودکی / روز پدر / سینما کورش
یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ :: ۱:۱٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود... شاملو

سه شنبه بعد از ظهر یونا دعوت رادمان جون بود و از مدرسه که برگشت به من زنگ زد و از من خواست که زودتر برم خونه که بتونه زودتر بره پیش رادمان و ... موقع برگشت من به خونه برای چند لحظه  بارون خیلی شدید شدImage result for smiley raining  و  من موندم تو ترافیک و با دو ساعت تاخیر رسیدم خونه نگرانو شارژ گوشیم هم تمام شده بود ...گوشی آقای راننده رو گرفتم و به بابا سعید زنگ زدم که تو ترافیکم و بابا سعید یونا رو رسوند.خدارو شکر به یونا خیلی خوش گذشت.درساشون هم با رادمان خوندن و نیلوفر جون ازشون درس پرسیدن  بغل

پنج شنبه صبح یونا کلاس زبان داشت و بابا سعید رسوندش کلاس و منم تو این فرصت یه باقله پلو با گوشت خوشمزه درست کردم ابلهو بعد کلاس یوناصبحانه خورد...

و تو مسیر از خستگی خوابش برد .

بعد رفتیم بستنی منصورImage result for ice cream smiley خوردیملبخند


و بعد اون رفتیم بوستان باغ ایرانی و از دیدن گل های زیبا و رنگارنگ باغ کلی انرژی گرفتیم.بغل

بعد از ظهر هم رفتیم مرکز خرید و ونک

و سینما آزادی

 

دوست داشتیم من سالوادور نیستم رو ببینیم که چون بلیط رزرو نکرده بودیم موفق نشدیم و تصمیم گرفتیم کفشهایم کو رو ببینیم .تا شروع فیلم پسری خیلی حوصله اش سر رفت و با خوردن سر خودش رو گرم می کرد Image result for eating smiley

همکار بابا سعید این فیلم رو دیده بود و گفته بود خیلی غمگین بوده و قبل از شروع فیلم پدر و پسر از من قول گرفتن که گریه نکنمخنثی

به نظر من بیشتر فیلم های خانوادگی و اجتماعی بر اساس واقعیت های زندگی ساخته میشن و با دیدن بعضی فیلم ها واقعا تحت تاثیر قرار میگیرمخیال باطل

اولای فیلم چند تیکه شاد داشت و یونا کلی خوشحااال شد و گفت : این که خوبه...  این که کمدیه. اصلا گریه نداره. خنده دار هم هست ... ولی بعدش که سکانسای غمگین فیلم شروع شد تمام مدت تو اون تاریکی با اون چشم های گرد و قشنگش نگاهش تو چشم های من بود که گریه نکنم .به خدا عشق منه این پسرقلب 

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل
خوب است 
مثل همین باران بی سوال
که هی می بارد... علی صالحی

جمعه صبح به درس یونا و آشپزی و کارهای خونه گذشت.ظهر فیلم "گذشته" به کارگردانی آقای اصغر فرهادی رو دیدیم Image result for ‫فیلم گذشته‬‎ 

بعد از ظهر بازی فوتبال استقلال پرسپولیس  با پیروزی 4-2 به نفع پرسپولیس بود, که ما متوجه شدیم یونا طرفدار پرسپولیس شده و دیگه استقلالی نیست خنده و دلیلش هم اینه که از اندرانیک تیموریان خوشش میاد که قبلا استقلال بوده والان رفته تو تیم پرسپولیس و برای همین آقا یوناقبلا استقلالی بوده و الان پرسپولیسی متفکر

بعد بازی رفتیم مرکز خریدونک ,شام خوردیم و یونا نوشت افزار خرید و این هفته رو هم به آخر رسوندیم  بغل

پ.ن : اینستاگرام یونا youna1.nadaf , این جا مثل وبلاگ بین من و یونا مشترک نیست و یونا خودش اینستاگرامش رو مدیریت میکنه لبخند 



موضوع مطلب : سینا آزادی / کفشهیم کو / باغ ایرانی / فوتبال
سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥ :: ۸:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سفره‌ی دلِ مرا در باد، کسی گشوده نخواهد یافت. 

من خوابِ یک ستاره‌ی صبور 
زیر بالش ابرهای راحله دیده‌ام، 
یا باد می‌آید و آسمان را خواهد رُفت، 
یا شاید کرامتی شد و باران آمد... علی صالحی

روزمرگی ... این کلمه برای من خیلی جالبه.کلمه ای که بعضی ها دوستش ندارن و شاید اونقدر کلافه شون کنه که به افسردگی کشیده میشن و خیلی ها هم مثل من این روزمرگی رو دوست دارن.

روزمرگی از دید من و این خیلی ها یعنی جریان داشتن زندگی.این صبح زود بیدار شدن با چشم های پر از خواب و مستقیم رفتن سراغ کتری برقی به ذوق خوردن یه لیوان نسکافه, نیم نگاهی به میز انداختن و دیدن لیوان چایی پسری که باباییش آماده کرده و بدو بدو سه تا ظرف غذای ناهار ظهر رو به کمک هم پر کردن و بدرقه پسری تا دم در که با باباش بره پایین و با سرویسش راهی مدرسه بشه و....

بیرون رفتن از خونه و اتوبان نیایش وحس هوای عالی این روزها  که آدم دلش میخواد تا آخر دنیا رو پیاده بره و ترافیک که اصلا حال من رو بد نمیکنه ودیدن آدمهای رنگ و وارنگی که در حال دویدن هستن و خوشحال از دیدن این همه تکاپو و شلوغی  ...

رسیدن به محل کار و یه میز پر از سند وارباب رجوع ... و شکر خدا به خاطر داشتنش

مکالمه تلفنی بین روز با همسری و شنیدن جمله لیلی دستت درد نکنه غذا عالی بود ...و حذف واژه خستگی از روح و تنت

پایان کار و پیش به سوی خونه و دیدن هرروزه اون مانتو فروشی خیلی خیلی بزرگ خیابون جردن که هرروز ویترینش رو عوض میکنه و یه دلت میگه تو مسیره برو و مانتوهاش رو ببین ولی یه دل دیگه ات میگه نه نه زود برو خونه پسرکت چشم انتظارته و همیشه به ندای دل دیگه ات گوش میدی و بی خیال مانتو فروشی خیلی خیلی بزرگ خیابون جردن میشی و به سمت خونه میری و با شنیدن صدای قشنگ کیه پسری از پشت آیفون خستگی هات رو پشت در میذاری و وارد خونه میشی.خونه ای که برات بهترین جای دنیاست و  دیدن پسری که منتظر اومدن یه مامانه که از صبح ندیدتش و حس کردن عشق با تمام وجودت

و رسیدن بابایی به خونه و حرف زدنا و تعریفای هم زمان من و پسری از کار من و مدرسه اون و ...  خوندن درس و نوشتن مشق پسری و خالی کردن سینک ظرفشویی از ظرف های نشسته و مرتب کردن آشپزخونه و دستمال کشیدن روی کابینت و بوی خوش دامستوسImage result for ‫دامستوس سیف‬‎ و سیفImage result for ‫دامستوس سیف‬‎ و ریختن لباسهای کثیف تو ماشین و صدای همزمان ماشین ظرفشویی و لباسشویی و بوی خوش لباسهای شسته شده و پهن شده روی بند,چک کردن مواد غذایی و نوشتن کم و کسری ها تو نت موبایل, جمع کردن لباسهای پرت شده پسری از روی مبل و زیر مبل و ... و کتاباش که هر کدوم یه جا رها شده از زیر میز تا بالای میز و... گفتن هرروزه یونا مامان کتابها و لباسهات رو مرتب بذار وشنیدن باشه ای که هیچ وقت عملی نمیشه و بعضا حتی نشنیدن همون باشه خشک و خالی...  رجوع به مغزت برای شام و ناهار فردا و پرسیدن به نظرتون فردا چی درست کنم ؟و شنیدن جواب همیشگی که یه چیزی میخوریم خودت رو خسته نکن و جرقه زدن اسم غذایی تو ذهنت که همسری یا پسری ناخواسته در موردش حرف زدن و خوشحال رفتن به طرف فریزر و در آوردن مواد لازم و  شروع آشپزی و دخالت های پسری در به هم زدن پیاز و خیس کردن برنج و ...تعریف هاش که مامان دستپخت تو حرف نداره تو بهترین مامان دنیایی و تعریف از روزی که ظرف غذاش با دوستش اشتباه شده و از بوی غذای دوستش حالش بد شده و به خودش گفته این بوی غذای مامانی نیست و وقتی ظرف غذاش دستش رسیده از بوی غذا فهمیده که این ظرف غذای خودشه و با خودش گفته به به این خوبه, بوی غذای مامانی رو میده و همه اینا رو تو آشپزخونه و با ذوق و شوق تعریف میکنه ...و حتما دوست یونا هم از بوی غذای مامانی خودش این حس قشنگ رو داشته و اونم شاید همون لحظه داره همه اینا رو برای مامانش تعریف میکنه.بوی غذای همه مامانی ها برای بچه هاشون خیلی خوبه ...دیدن سریال شهرزاد و فیلم و یه لیوان نسکافه که پسری با ذوق درست کرده و به دستت میده و بهت میگه مامان ببخش اگه خوب درستش نکردم .و خوردن این لیوان نسکافه که برات خوش طعم ترین نسکافه دنیاست و...و...و...

من عاشق همه این روزمرگی هام و دوستشون دارم و اسمش رو میذارم روزمرگی های شیرین. من و خیلی ها برای دوست داشتن این روزمرگی های شیرین دلیل داریم و خدا رو شکر میکنیم .

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه‌هاییم

و به عبورشان می‌خندیم

چه آسان لحظه‌ها را به کام هم تلخ می‌کنیم 
و چه ارزان می‌فروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر می‌شود
و نمی‌دانیم که ؛ فردا می‌آید
شاید ما نباشیم ... علی صالحی

و بریم سراغ پسری و این روزهاش ...

یونا و رادمان دوستای خوبی هستنقلب خوشحالم که یونا روابط اجتماعی بالایی داره و میتونه همیشه دوستای خوبی رو کنارش داشته باشه بغل

یونا و مهمان کوچولوی ما آقا رادمانقلب


آقا یونای ما فوتبال رو خیلی دوست داده و تا هر ساعتی از شب باشه بازی های مهم رو از تلوزیون میبینه و دنبال میکنه و نکته جالبش اینه وقتی داره در مورد بازی خودش تعریف میکنه و بازیشو با فوتبالیست های معروف مقایسه میکنه میگه اونا مثل من بازی میکنن ابلهیعنی اعتماد به نفس در حدخنده ....

یونا :میدونی من خیلی خوب دریبل میزنم؟من متوجه شدم مسی هم دقیقا مثل من دریبل میزنه از خود راضی

یونا : وسط بازی دوازه بان خوب نداشتیم من مجبور شدم برم تو دروازه یه گل رو گرفتم یعنی...از  کاسیاس هم بهتر گرفتماز خود راضی

پنج شنبه رفتیم باشگاه انقلاب , هوا عالی بود و کلی پیاده روی کردیم

و بعدش رفتیم مرکز خرید پالادیوم

روز جمعه دریاچه چیتگر بودیم

و یونا با یه گروه که اونجا بودن فوتبال بازی میکرد و من و بابا سعید هم با دیدن بازی مرد کوچولومون ذوق میکردیم قلب

جالبه بین بازی متوجه شدیم یونا مثل همیشه راه نمیره و نگران شدیم شاید پاش تو بازی آسیب دیده باشه و بعد بازی که ازش پرسیدیم گفت : نه بابا... پام که درد نبوداز خود راضی داشتم کلاس میذاشتم... مثل مسی که کلاس میذاره تو بازی

پسرم عاشق مسیه قلب

آخرش ما نفهمیدم متفکریونا شبیه  لیونل مسی بازی میکنه یا لیونل مسی شبیه یونا؟؟؟ا ابله  

Image result for ‫مسی‬‎

بعدش با اینکه خیلی خسته بودیم رفتیم مرکزخرید پالادیوم که سویشرتی رو که یونا خوشش اومده بود واسش بخریم و شام رو همونجا خوردیم.

رفتیم نون بگیریم, گفتم یونا بایست ازت عکس بگیرم.بچه ام کلافه شده از عکس گرفتنای من خنثی ایستاد عکس بگیره بهم میگه من و نون همین الان یهویی  متفکر

 



موضوع مطلب : لیونل مسی / مرکز خرید پالادیوم / دریاچه چیتگر / باشگاه انقلاب
پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥ :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

گلها امضای "خدا "برروی زمین هستند ...تقدیم به شما دوستان مهربان و نازنین ...که زیباترین امضای خداوند هستید ...سال نو مبارکبغل و تمام روزهاتون طلایی و پر از اتفاقهای قشنگ قلب

Image result for ‫گل‬‎امسال عید رو شمال و سرعین بودیم لبخند که خیلی خوش گذشت قلب

بعد از تحویل سال پسری اینقدر هولمون کرد که ماهی رو که برای ساختن سبزی پلو ماهی بیرون گذاشته بودم گذاشتم فریزر و به سرعت لباسها و وسایل رو جمع کردم و راهی شمال شدیم.


ناهار رو رستوران جهانگیر رودبار خوردیم .خوردن اشپل , باقله و مغز گردو با کباب عجب صفایی داشت قلب

وقتی رسیدیم شمال مامان جون و عمه جون ها و موژان عسلی اومدن پیشوازمون و همگی رفتیم دیدن بابا جون مهربون که متاسفانه دیگه تو جمع ما نیستن دل شکستهولی یادشون همیشه و همه جا با ماست.موژان خانم هم محبتش رو به ما نشون داد وبا اینکه خیلی وقت میشد ما رو ندیده بود اصلا تو بغلمون گریه نکردبغل و تو مسیر رفتن به خونه تو بغل من خوابش برد قلب

 بقیه روزها هم به دورهمی های خانوادگی و گیلان کردی گذشتبغل

رشت



کافه رستوران کارن و موسیقی زنده اش عالی بود.


دریاچه سد سقالکسار 

 رستوران خاور خانم,مرغ شکم پرش خیلی خوب بودقلب

یونا و خاورخانمبغل



منزل عمه جون مهربون (عمه بابا سعید)

یونا و موژان عسلی


جنگل گیسوم



سرعین


گردنه حیران 

اول سورتمه دسته جمعی و هیجان و... بعدش یونا و عمه سارا جون رفتن کارتینگقلب




 منطقه ساحلی حاجی بکنده 


روستای اسکولک

خیلی زیبا بود. خیلی دوست داشتم مدتی رو اونجا وسط جنگل و در آرامش و دوراز هیاهو زندگی کنم قلب آقا یونا هم اینقدر بازی کرد و انرژی سوزوند که همه ما از سرما میلرزیدیم ولی یونا با تیشرت میچرخید متفکر


قلعه رودخان

بالاخره تا قلعه رفتیم هوراسفر قبلی, قبل از رسیدن به قلعه وقت بازدید تمام شد و خیلی ناراحت کننده بود .

تو مسیر هم خیلی بهمون خوش گذشت. همراه های خوبی داشتیم بغل 

هوای بارونی  و قشنگ, زمین خیس و بوی خاک قلب

و پسرم هم بدون اعتراض از خستگی همراهی کردقلب


تقریبا دو روز هم رفتیم ویلای بندر انزلی و جشن دندونی موژان خانمهورا که خیلی عالی و خوب بود.مرکز خرید کاسپین هم خیلی خوب بود و یه مقدار خرید کردیم .لب دریا هم یونا با عمه سارا جون موتور چهار چرخ سوار شد و حسابی بهش خوش گذشت.

اتفاق قشنگ دیگه تو سفر انزلی دیدن دوست خوب و همکلاس دوران دبیرستانم, شراره نازنینم بود که خیلی حالم رو خوب کرد.با هم رفتیم بلوار انزلی و بعد با ماشین کلی دور دور کردیم... اینقدر رفته بودیم تو حال و هوای اون روزها که نفهمیدیم زمان چطور گذشت و هر دو به ناهار دیر رسیدیم خیال باطل حالا باز خوب بود همسر جان بدون من ناهار نمیخوره ابله 

 

 

پ.ن:این پست مقداری تغییر کرد لبخند



موضوع مطلب : شمال / خاورخانم / عیدانه95 / قلعه رودخان
شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٤ :: ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

در زمستان گرمم از گرمای تو

در بهاران شادم از آوای تو

فصل گرما گرمیش از قلب من

در خزان برگم و می میرم به پیش پای تو

کاش فصل پنجمی در راه بود

کاش نامش فصل وصل ماه بود

کاش برگ برگ درختان خزان

برگ ریزان زرد و سرخ و نغمه خوان

می سرودند این نوا با بخت تو

پ.ن:شعر از سریال شهرزاد

آخرین برگ های آلبوم سال 94

پاساژ جام جم

کافه نادری... این کافه قدیمی روخیلی دوست داشتم قلب

پ.ن : کافه نادری نام یکی از کافه‌های قدیمی تهران است. کافه نادری در شرق پل حافظ در خیابان نادری یا جمهوری فعلی  واقع شده‌است.

در سال 1306 مهاجر روسی با نام خاچیک مادیکیانس این کافه را دایر کرد. این کافه سال‌ها پاتوق شاعران، نویسندگان و روشنفکران بوده‌است. صادق هدایت، جلال آل‌احمد، احمد فردید و سیمین دانشور از برجسته‌ترین این افراد بودند.

چهارشنبه سوری رو با همکلاسیهای یونا و مامان و باباهاشون  گذروندیم و خیلی خوش گذشت بغل

یونا و رادمان

 آخرین پنج شنبه سال با مریم جون و آرین و آرتین رفتیم بیرون که روزخیلی خیلی خوبی بود بغل

تجریش

و آخرین روز سال هم به تهران گردی گذشت قلب

میرداماد

سعادت آباد



موضوع مطلب : کافه نادری / سریال شهرزاد / جام جم / چهارشنبه سوری
سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٤ :: ۸:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 وجود هیچکس غمها رو از بین نمیبره اما کمک میکنه با وجود غمها محکم بایستیم ,مثل چتر که بارون رو متوقف نمیکنه اما کمک میکنه آسوده زیر بارون قدم بزنیم...!!!

واقعا نقاشی خدا بی نظیره این روزها تمام شاخه های خشک درختها پوشیده  از شکوفه های ریز هستند.این یعنی امید ... که تا چند صباحی دیگه بهار میاد و درختها لباس سبز و رنگی زیبای خودشون رو به تن می کنن بغل صبح ها تو مسیر محل کارم از دیدن نقاشی خدا لذت میبرمقلب . دیدن شکوفه ها حالم رو خوب میکنه لبخند

روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند.

روز و شب دارد

روشنایی دارد,تاریکی دارد

کم دارد,بیش دارد

بهار که می آید دیگر چیزی از زمستان نمی ماند

خدایاااا ممنونم  که کنارمی و همیشه و همه جا دستهای منو رها نمیکنی راضی ام به رضای تو قلب 

پنج شنبه رفتیم تجریش ,خرید کردیم , شهربازی رفتیم , ناهار رو هم رستوران ته دیگ (ولیعصر) خوردیم و بعدش یونا رو رسوندیم گیشا تولد نیما جونهورا 

از سمت راست : ارشیا بسام -کامیار کیخسروان -یونا-نیماکاظمی-کیارش حسینی فر

کیان پیامی مهر-آرتین نیک منش

 من و باباسعید هم تو مدتی که یونا تولد بود قدم زدیم و خرید کردیم و خودمون روبه یه قهوه ترک خوش طعم تو یه کافه دنج دعوت کردیم قلب

این هفته امتحان مبتکران داشتیم و جمعه از صبح درس میخوندیم اوهمن بپرس و بابا سعید بپرس ابلهخلاصه اینکه تمام جمعه رو به درس خوندن مشغول بودیم و وقتی هم که بین درس استراحت بود یونا بدو بدو میرفت کتاب بچه چولمن میخوند تعجب.

شنبه با دوست یونا رادمان جون و مامان گلش پارک آرارات قرار داشتیم از سرکار که برگشتم سریع به یونا دیکته گفتم و زدیم بیرون و بابا سعید از از راه اداره اومد پیشمون . بچه ها کلی بازی کردن

بعدش رفتیم رستورن چینی که غذاشو دوست نداشتیممتفکر

و مجبور شدیم بریم رستوران روبه رو کباب و جگر و سوپ بخوریم ابله

 

رسیدیم خونه من و یونا از خستگی بیهووووش شدیم خواب 



موضوع مطلب : تجریش / شهربازی / تولد
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed