یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.
یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ :: ٥:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

برای کشف اقیانوس های جدید
باید جرات ترک ساحل را داشت
این دنیا دنیای تغییر است، نه تقدیر !


دو هفته ای که گذشت شمال بودیم و درکنار خانواده پدری یونا روزهای بسیار خوبی رو سپری کردیم.

غذاهای خوشمزه شمالی و طبیعت بکر و زیبا در کنار مهر و محبت عمه های بسیاااار مهربون و گل یونا, بابا جون و بقیه بغلما رو آماده استقبال از پاییز , مهر ,مدرسه ,درس ودانشگاه کرد.

تابستان 93 خیلی زود گذشت .یونا primer1کانون رو با نمره 100 پشت سر گذاشت قلب و انشالله در کنار دروس مدرسه اش از پنج مهر, ترم بعدی کانون رو شروع میکنه .

کلاس موسیقی و استخرش هم تا وقتی که به دروس مدرسه اش لطمه ای نزنه  ادامه میدیم .

گزارش تصویری سفر بغل

تاکستان :

آفتاب تو چشمشه ابله

جنگل سراوان :

منزل عمه خانم مهربووون (عمه بابا سعید) :

جاده لاکان :

بلوار گیلان :

قصر بازی :

موزه میراث فرهنگی :

خمام :

ادامه دارد ...



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ :: ٩:٠٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آرامشت را با اقیانوس الهی

گره بزن

تا در طوفانی ترین ایام روزگار

سوار بر امواج باشی

نه در مقابل آن

دو هفته اول شهریور رو هم سپری کردیم.جمعه هفته اول رو همگی رفتیم خرید میوه و سبزیجات و ناهار رو رستوران فجر خوردیم و بعدش طبق معمول به اردک ها غذا دادیم.غذا دادن به اردک ها بهمون انرژی مثبت میده و حس خوبیه بغل



تو طول هفته کلاسهای یونا همچنان ادامه داشت .

چهارشنبه هفته قبل مامان جون رفتن که جاشون خیلی خالیه قلب . درست کردن دندان های یونا هم خداروشکر تمام شد و  آقای دکتر واسش فلورید زدن.واقعا دست آقای دکتر مهربون و باحوصله درد نکنه کارشون عااالی بود و فوق العاده راضی ام .

آتلیه 8 سالگی رو هم رفتیم و انشالله عکسهاش آماده شد میذارم. واسه لباس مدرسه اش هم رفتیم و یه دستش رو واسش گرفتم و دست دومش هفته آخر شهریور آماده میشه.

یه مقدار از خریدهای مدرسه رو هم انجام دادیم ولی هنوز تکمیل نشده.

جمعه مهمان خاله هاله و عمو علی و هستی خانم بودیم که مثل همیشه بهمون خیلی خوش گذشت و یونا و هستی حسابی بازی کردن بغل


کسری هم که دوست خوب و با وفای یوناست و مرتب بهمون سر میزنهقلب



موضوع مطلب :
جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ :: ۸:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برای خندیدن,

منتظر خوشبختی نباش

شاید خوشبختی,

منتظرخندیدن توستلبخند

دیروز به مناسبت تولد آقا یونا با ابوالفضل جون و رادین جون رفتیم شهربازی مهزیار و بعد از کلی بازی ابوالفضل رو رسوندیم خونه و یونا و رادین رفتن شنا.واقعا مونده بودم این دو تا وروجک انرژی واسشون مونده که آموزش شنا ببینن ابله

خوشحالم که به بچه ها اینقدر خوش گذشت بغلانشالله که همیشه لبشون خندون و دلشون شاد باشه. قلب

از رادین جون و ابوالفضل جون ممنونم که روزخوبی رو برای یونای من رقم زدن بغلو ممنونم از هدیه قشنگشون ماچ



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 شبانگاهان که به‌آسمان پرستاره می‌نگری، آن‌ها به‌تو تعلق دارند، گوئی ستاره‌ها می‌خندند، چون من روی یکی از آن ستاره‌ها زندگی می‌کنم، روی یکی از آن ستاره‌های خندان. ستاره‌ها فقط به‌تو تعلق دارند، همان ستاره‌هایی که می‌توانند بخندند.    شازده کوچولو

پسر شیطون بلای من ,یونای من, تولدت مبارکبغل

عاااااشقتم یکی یه دونه قلب

بهترینها رو برات آرزو میکنم نفس مامان ماچ



 



موضوع مطلب :
جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سبب ساز آرامش باش؛
و هرجا هستی، شادی و تکاپو را با خود به آنجا ببر
و این چنین است که همه ی موانع برداشته می شوند...

/وین دایر/

این هفته بالاخره موفق شدیم به کمک مامان دوست یونا که نجات غریق هستن یه مربی خوب و تضمینی واسه شنای آقا یونا پیدا کنیم و کلاس آموزشی اش شروع شد.تقریبا هرروز آموزش داره و خدارو شکر با علاقه میره .

کلاس موسیقی و زبان هم همچنان ادامه داره و به قول خودش وقت آزاد نداره و همه وقتاش پرهمژه.

یکشنبه بابا سعید مهربون با گرفتن بلیط کنسرت احسان خواجه امیری من رو حسابی سوپرایز کرد.ممنونم بابا سعید گل بغل.

مدتها بود منتظر برگزاری این کنسرت بودم.عاااالی بود , خیلی بهمون خوش گذشت.به نظر من آهنگ ها و صدای آقای خواجه امیری بی نظیره

مامان جون یونا حالش زیاد خوب نبود و با یونا بردیمش دکتر و خواست سرم بزنه.یونا تمام کلینیک رو با حرفا و کارهاش متوجه خودش کرده بود و همه پرسنل اونجا رو میخندوند و سرگرم میکرد.میگفت من باید پیش مامان جون باشم چون خودم تجربه سرم و آمپول زیاد دارماز خود راضی.مامان جون الان تو این مرحله یه کم درد داره...الان میسوزه...ای ول مامان جون... همش هم میپرسید مامان جون خوبی ؟ و آخر سر هم گفت : مامان جون الان بخواب چون میخوای زجر بکشیابله

خلاصه به همه جا سرک کشید .از اتاق تزریقات تا نوار قلب تا آشپزخونه تعجبرو همه تختا نشست و بلند شد و .... قیافه من هم دیدنی بود نگرانرسیدیم خونه مستقیم فرستادمش حمام خنده

الانم تازه با باباسعید از پارک آبی برگشته بغل



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آن قدر شادى را با خود به خانه ببر!
راه خانه ات را که یاد گرفت،
فردا با پاى خودش مى آید شک نکن ...

روزهای گرم و تابستانی ما میگذرهاوه

امتحاناتم تمام شد و نتایج رو هم گرفتم و خداروشکر راضی هستم,اگه خدا بخواد واحد کمی برای ترم بعد میمونه و پایان نامه که هنوز شروع نکردم.

هفته قبل از شروع امتحاناتم تولد امیر حسین کوچولو دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت بغل

و تو همون روزها جشن عروسی دختر خاله نازنینم , هاله جون بود که رفتیم بوشهر و اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشتقلب

یونا-پارسا- پوریا- محمد امین

و یونا رو گذاشتم پیش مامان عاطی اینا و خودم یه هفته امتحانات رو تنها بودم ,آخه بابا سعید هم تهران بود.بعد از امتحاناتم رفتم و پسری رو از بوشهر آوردم.

یونای من - کوشان گلی- مریم نازم

این روزها هم که همچنان پرمشغله ایم.کلا همیشه روزهاو ساعتهای ما پره لبخندیونا کانون زبان میره


و موسیقی,گیتار رو ادامه میده.دوست داشتم یه کلاس ورزشی هم بذارمش ولی هنوزموفق نشدم یه جای خوب که بعد از ظهر هم کلاساش تشکیل شه پیدا کنم .روزهایی هم که کلاس نداره پرو‍‍ژه دندانپزشکی همچنان ادامه داره( به دلیل سفر و مهمان داشتنمون کار دندونش نصفه موند) و انشالله یه دندون ناقلای دیگه رو درست کنیم همه دندون هاش اوکی میشهنیشخند .

آقا یونای منتظر در مطب برای جنگ با دندون ناقلا بغل

ساعت های آزادمون هم به پارک و پاساژ گردی و خرید میگذره و یا بازی یونا با دوستاش  ...

رستوران هدیه

زیتون

شهربازی مهزیار

یونا و کسری

یونا و صدرا

قبل از تعطیلات عید فطر مامان عاطی اینا پیشمون بودنبغل

 یونا و مریم گلی

و تعطیلات عید فطر هم ما رفتیم بوشهرقلب

مامان عاطی واسه یونا یه خرگوش کوچولو خریده بود و یونا اسمش رو پفک گذاشت ابلهپفک رو با خودمون نیاوردیم اهواز و قراره خاله نیلان ازش مواظبت کنهبغل

 

از بعد از تعطیلات هم میزبان مامان جون (مامان بابا سعید ) هستیم.یونا عاشق خانواده است و از کنار اونا بودن بسیار لذت میبره.بغل

جایزه یونا واسه کارنامه اش هم لگو بود و به انتخاب خودشهورا


این روزها مریم گلی دختر خاله یونا حال و هوای خوبی به خانوادمون داده.ماشالله اینقدر خوش رو و دوست داشتنیه که دیدن خنده هاش غم و غصه ها رو آب میکنه.یونا هم خیلی خیلی دوستش دارهقلب.من هم که عاشقشم قلب

و... یازده نفر از مامان های گل وبلاگی یه گروه تو وایبر داریم که خیلی عالیه و خیلی به هم وابسته شدیم و از صبح تا شب و از شب تا صبح با هم در ارتباطیم و از هر نظر عاااالی بغلمریم جون ممنون از این که این گروه رو درست کردی قلبماچ

یه گروه خانوادگی هم تو واتز آپ داریم که اونم عالیهقلب , فاصله ها رو برامون کم رنگ میکنه و دلمون کمتر تنگ میشه بغل یونا خیلی فعالیت داره تو این گروه ابله و من هم راضی ام چون میخونه و مینویسه واسش تمرین خوبیه لبخند

اینقدر عکسامون تو این مدت زیاد شده که مجبور شدم یه مقداریشون رو حذف کنم.



موضوع مطلب :
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed