یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.

  پرس و جو مکن 

حالم خوب است 

همین دَم‌دَمای صبح 

ستاره‌ای به دیدن دریا آمده بود 

می‌گفت ملائکی مغموم 

ماه را به خواب دیده‌اند 

که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت ... سید علی صالحی

شنبه 25 اردیبهشت پسری قرار بودیکشنبه بره اردو و سفارش داد واسه خودش و مانی( دوستش)  ساندویچ چیز برگر درست کنم .Image result for eating smileyاز راه اداره رفتم خریدImage result for smiley shopping وقتی رسیدم خونه گفت من یه چیزای دیگه هم لازم داشتم .این شد که با هم رفتیم سوپر و خریدای اردوی پسری رو تکمیل کردیم. به قول خودش تو اردو میچسبه.انشالا همیشه شاد و خوش باشی پسرمImage result for smiley happy  

یکشنبه 26 اردیبهشت پسری راکت پینک پونکImage result for pink ponk smileyمیخواست و تا دیر وقت تو خیابونها درجستجوی راکت بودیم ولی مدلی که دوست داشت پیدا نکردیم و آخرش همه مغازه ها تعطیل شدنImage result for smiley shop و ما راهی خونه شدیم.

دوشنبه 27 اردیبهشت رفتیم منیریه و پسری موفق شد راکت مورد نظرش رو بخره و بعدش هم رفتیم پاساژگردی میرداماد... 

سه شنبه 28 اردیبهشت بعد از ظهر بابا سعید یونا رو برد پیش رادمان جون که با هم بازی کنن وخودمون هم رفتیم شهروند خرید.شب وحشتناک خسته بودم ولی متاسفانه تا صبح بیدار بودیم و یونا حالش بد بود.شب خیلی بدی بودناراحت .

چهارشنبه 29 اردیبهشتصبح خوابش برد و نفرستادیمش مدرسه که استراحت کنه و قرار شد قبل از ساعت ده بببریمش برای جشن یادگیری(دوست داشتید رولینک در موردش بخونید)

رفتم سرکار ولی خیلی خیلی نگران بودم.رسیدم اداره از خستگی چشمام باز نمیشد.لیوان چایی روی میزم بهترین گزینه بود.یه لقمه نون پنیر گرفتم ولی ازگلوم پایین نرفت و چشمای قشنگ یونا جلوم بود . یه کم از چایی رو خوردم که پسری زنگ زد که مامان بیا خونه حالم بده.خدا میدونه چه حالی داشتم سریع زنگ زدم به خانم همسایمون که خانم بسیار مهربون و با محبتیه و ازش خواهش کردم مراقب یونا باشه تا من خودم رو برسونم خونه.لقمه و چایی رو همونجا گذاشتم و کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت خونه.بابا سعید هم از اداره خودشون راه افتاد.

رسیدیم خونه یونا رو برداشتیم و رفتیم مدرسه به دوستاش آب میوه هایی رو که برای جشن گرفته بودیم تعارف کرد و زیاد مدرسه نموندیم و رفتیم بیمارستان.

خدا رو شکر با دارو و آمپول حالش بهتر شد و رسیدیم خونه خوابید منم سریع واسش سوپ درست کردم و مشغول کارهای خونه شدم.

پنج شنبه 30 اردیبهشتصبح زود بیدار شدم و مشغول ادامه کارهای خونه و آماده کردن شام شدم .شب میزبان عمه های یونا و فامیل پدری بودیم.

جمعه 31 اردیبهشترفتیم کاشان و گلابگیری و ابیانه...

قمصر

باغ فین

 


نیاسر 

 

شب رو نیاسر موندیم.

شنبه 1 خرداد رفتیم ابیانه که خیلی خوب بود.بافت قدیمی... درهای چوبی... لباس های محلی ...همه چیز خیلی رویایی بود.آرامش این روستا رو خیلی دوست داشتم.همون موقع که رسیدیم تعداد زیادی از خانم ها با لباسهای یه دست سر میدون نشسته بودن.تعدادشون بیشتراز بیست نفر بود.اینقدر از دیدنشون ذوق زده شدم که به علت جمع شدنشون یه جا فکر نکردم و با عجله از ماشین پیاده شدم که باهاشون عکس بگیرم.این کودک درون من بعضی وقتها کارهای عجیبی میکنه... ولی تا رسیدم همه با هم بلند شدن و  حرکت کردن و منم باهاشون حرکت کردم و پرسیدم کجا میرید میخوام عکس بگیرم.ولی اونا همه ساکت و بیصدا راه افتادن به سمت یه آمبولانس و با هم شروع به گریه و زاری کردن و اون موقع بود که من متوجه شدم کسی رو از دست دادن ... خیلی ناراحت شدم و واقعا نمیدونستم باید چی بگم.تا بعد از ظهر اونجا بودیم و شب برگشتیم تهران 

 

یکشنبه 2 خرداد رفتیم دربند

و بعد از خوردن ناهار از مهمان های عزیزمون جدا شدیم اونها رفتن شمال و ما هم برگشتیم خونه و تا دیر وقت مشغول کارهای خونه بودم این هفته حسابی کوزت بودم .

آخر شب یونا گرسنه اش شد واسش نودل آماده کردم اومد من رو بوسید و گفت مامان تو خیلی خوبی تو این ده سال زندگیم تو خیلی خوب بودی ببخش اگه بعضی وقتا میگم خوب نیستی من بچه اعصاب خرابی ام اعصابم خراب میشه اینجوری میگم

خوشحالم که یونا با سن کمش درک بالایی داره و خستگی من رو متوجه میشه. این چند روز که مهمان داشتیم میومد پیشم و آروم میگفت: مامان خوبی ؟چطوری؟خسته نیستی؟

پسرم بزرگ مرد کوچک منه

دو شنبه 3 خرداد صبح اداره بودم که یکی از مامانها عکس جشن یادگیری رو گذاشت تو گروه و کلی ذوق زده شدم از دیدن پسرم.حال دلم خوب میشه با دیدنش.یونا معجزه زندگی منه.

 

ظهر بهم زنگ زد که اجازه داره  رادمان رو دعوت کنه ؟ و طبق معمول کلی تعریف که تو بهترین مامان دنیایی .وقتی این جمله رو میشنوم انرژی میگیرم و قوی میشم.

بعد از ظهر پسری مشغول بازی با رادمان بود و خیلی بهشون خوش گذشت.

سه شنبه 4خردادصبح که جشن یادگیری بود

و یونا از راه مدرسه رفت پیش رادمان جون و بعد از تعطیلی اداره با بابا سعید رفتیم دنبالش و از اون طرف رفتیم پایتخت میرداماد پسری خرید داشت و کار داشت اونجا.

چهارشنبه 5 خرداد صبح که به جشن یادگیری گذشت و آخرین روزاز کلاس چهارم سپری شد.


پسرنازنینم پیش به سوی کلاس پنجم هورا

 بعد از ظهر با فاطمه عزیزم پارک لاله قرارداشتیم که خیلی خوش گذشت.و خیلی خیلی از دیدنش بعد از چندین سال دوستی خوشحال شدم بغل

یونا و خان عموی برنامه جمعه به جمعه



موضوع مطلب : گلاب گیری / کاشان / جشن یادگیری / خان عمو جمعه به جمعه
جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ٦:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یک روز از خواب بیدار می شوی نگاهی به تقویم می اندازی Image result for ‫تقویم‬‎

نگاهی به ساعتتImage result for watch

و نگاهی به خود خودت در آینه Image result for mirror

و می بینی

هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست 

لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را از کمد بیرون می آوری

گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری و به سر و روی خودت می پاشی 

ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی و خرج خودت می کنی 

یک روز از خواب بیدار می شوی 

و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی

صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار 

یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی

متوجه میشوی 

بدترین بدهکاری بدهکاری به قلب مهربان خودت هست و

هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !

نسرین بهجتی

 یه دوست یه روز به من این جمله رو گفت که خودت رو دوست داشته باش این جمله خیلی تامل برانگیزه... که آیا من تو تمام زندگیم خودم رو دوست داشته ام؟ و آیا میشه تو دهه چهل زندگی به بعد خودم رو دوست داشته باشم؟ ... 

به نظر من اونایی موفق هستن که به قول دوستم خودشون رو دوست دارن.این باعث میشه اول خودشون مهم باشن و بعد بقیه و انتظارشون هم از بقیه کم میشه.اینجوری نه به کسی وابسته میشن و نه به چیزی... و طوفانهای زندگی کمتر میتونه به شاخ و برگشون آسیب برسونه و دلشون رو بشکنه ...

شخصیت و فکر آدم ها به سختی تو سن های بالاتر تغییر می کنه. فقط اینکه روزگار اونقدر قویشون کنه که کم کم بشن یه آدم دیگه...اونقدری که بتونن جاری شدن اشکشون رو جلو هرکسی کنترل کنن و فقط بذارن برای تنهایی هاشون...

دوست دارم این جمله رو به یونا یاد بدم که همه رو دوست داشته باشه ولی اول از همه خودش رو دوست داشته باشه .امیدوارم که موفق بشم ...

دوشنبه 20 اردیبشهت ساعت 4 مدرسه یونا جلسه بود و یونا گفت دوست داره من ساعت 2 برم دنبالش و با هم بریم یه چیزی بخوریم ...

قبل از ساعت دو مرخصی گرفتم و رفتم مدرسه.یونا  خیلی خوشحال شد و گفت فکر نمی کردم بیایی مامان تو چقدر مهربونی

تا  ساعت 3 مدرسه بودیم و یونا با دوستاش فوتبال دستی بازی میکرد و منم میدیدمشون و لذت میبردم.همیشه حیاط مدرسه و شلوغی و بازی بچه ها رو دوست دارم و بهم انرژی مثبت میده.

ساعت سه با یونا رفتیم بیرون غذا خوردیم و سریع برگشتیم مدرسه. یونا با دوستاش یه کم مشق نوشتن و بازی کردن و منم رفتم جلسه

 

با خانم معلمشون در مورد یونا صحبت کردم خدا رو شکر از یونا راضی بود و میگفت : چون یونا وسط سال اومده خیلی نگران بوده ولی یونا زود خودش رو به روش این مدرسه عادت داده و با همه دوست شده فقط  پسری خیلی حرف میزنهمنتظر ولی اینقدر این حرف زدنش برای بچه ها جالبه که همه کلاس عاشقش شدن و یه جمله که میگه همه میخندن. میگفت  تو انشایی که باید بهترین دوستشون رو معرفی میکردن همه کلاس اسم یونا رو نوشته بودن و حتی اونایی که دوستش نبودن نوشته بودن که دوست دارن با یونا دوست باشن.جریان این انشا رو قبلا خود یونا هم واسم تعریف کرده بود و فکر کنم اینجا گفته بودمش ...

جلسه که تمام شد  بچه ها دلشون نمیخواست از هم جدا شن و از ته دل می خندیدن و بازی میکردن و شاد بودن 

بعد رفتیم دنبال بابا سعید اداره و یه کم خرید کردیم و اومدیم خونه یونا رو مستقیم فرستادم حمام اینقدر بدو بدو کرده بود و انرژی سوزونده بود که خیس عرق بود متفکربعدش شام خوردیم و مشق نوشتیم و قسمت 28 سریال شهرزاد رو دیدیم و من و یونا بیهوش شدیم از خستگی

اینم دو جمله به یادموندنی از قسمت 28 سریال شهرزاد ...

بزرگ آقا :قفس مرغ عشق به جفتش گرمه، جفتش که پریده و رفته باشه دل کجا سیمش رو کوک کنه که بشه چهچهه بپیچه تو فضا و هوا ؟!چرا هر جفتی واست میارم از دستت میره دلت می خواست خودت اینبار می رفتی نه ؟!...

باغبان :خاصیت گل و گیاه همین است. می‌گویند به هیچ چیز نباید در این دنیا دل بست. عمر آدمیزاد مثل  گل است. دم را باید غنیمت شمرد...

چهارشنبه 22 اردیبهشت ظهر با دوستان گل وبلاگی قرار ناهار داشتم که خیلی خوب بود بغل بعد از ظهر رادمان جون مهمان ما بود و با یونا کلی بازی کردن

پنج شنبه 23 اردیبهشت بعد از ظهر یونا تولد دوستش آرتین دعوت بود.

رسوندیمش و بعد با بابا سعید رفتیم لواسان.

 بعد از تولد سه تایی  رفتیم تجریش و ارگ که خیلی خوب بود.

بارون بهاری درخت های خیابون ولیعصر و تجریش رو زیباتر کرده بود.

 شام رو جگر و بال تو فضای آزاد و هوای بارونی خوردیم.عالی بود 

 

 جمعه 24 اردیبهشت صبح یونا واسمون املت درست کرد و صبحانه رو آماده کرد بغل

 بعد از ظهر  یونا خونه مسیح دوستش دعوت بود که کلی بازی کردن و بهش حسابی خوش گذشت.

بعدش رفتیم حقانی و پاسداران ولی من خسته بودم و پیاده روی نکردیم و یونا هم کلی معترض شد ابله

این هفته فیلم های زیر رو دیدیم: 

فیلم امروز...سلاح سکوت پرویز پرستویی رو دوست داشتم.یه وقتایی سکوت بهترین جوابه. 

Image result for ‫فیلم امروز‬‎

فیلم شیار 143...باز هم مادر  و حس مادری ... این حس رو با بازی مریلا زارعی خیلی دوست داشتم.

Image result for ‫فیلم شیار143‬‎

فیلم  دودوست 

Image result for ‫فیلم دو دوست‬‎



موضوع مطلب : میلاد نور
دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به پرندگانی که زبان مرا می فهمند بگو
پرواز کنند،
بگو
من خواستم از بندِ پایانی این شعر بپرم
اما
بال نداشتم...کامران رسول زاده
وقتی به یونا نگاه میکنم دلم واسه خیلی چیزها و خیلی روزها تنگ میشه.واسه نی نی بودنشImage result for smiley babyبغل کردنش... سرسره بازی کردنش... دندون در آوردنشImage result for smiley baby... چهاردست و پا رفتنش...راه افتادنش ...کلمه کلمه حرف زدنش ...ظرفای کابینت رو خالی کردنش...غذا نخوردنش و بشقاب به دست دنبالش رفتن ...چرا و چیه دیدنشImage result for ‫چیه و چرا‬‎ و... و... و...

باورم نمیشه من دیگه نمیتونم یونا رو بغل کنم.مرد شده پسرم .

اگه کسی الان نی نی داره ...و داره  این پست رو میخونه....از طرف یه مامان لیلی این رو بشنوه که تا میتونی نی نی تو بغل کن. خیلی بغلش کن .حتی اگه بقیه گفتن بغلی میشه باز هم بغلش کن. چون کار خونه... خرید... آشپزی و.... همیشه هست ولی نی نی که بزرگ شه دیگه نمیشه بغلش کرد .دنیای کودکی و نوزادی بچه ها رو فقط یه بار میشه تجربه کرد.پس قدرش رو بدونید ....

یونای من

لبخندت معجزه ای است

که فقط آینه می داند ومن

  

 

پ.ن : ممنون از نازنین جون به خاطر یادآوری قوری.من و یونا دنیایییی داشتیم با قوری.دلتنگ اون دنیای قشنگم ...خیلی زیااااد 

 



موضوع مطلب :

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است

 که تو را در خود تکرارکنان

 به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه

 من در این آیه تو را

 به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 زندگی شاید

  یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد ...فروخ فرخزاد

 مسیر هرروزه من برای رفتن به سرکار یه مسیر تقریبا  شلوغه و هرروز رفت و آمد ماشین ها و عابرهای پیاده همگام با افکار ریز و درشت و شاد و غمگین سر من رو گرم میکنه تا به مقصد برسم.

آدم هایی که هیچ کدومشون رو نمیشناسم و از روی ظاهرشون اصلا نمیشه در موردشون قضاوتی کرد.

چند در صدشون خوشحال و خوشبخت هستن ... چند تایی دلشون شکسته و  به سختی ترمیمش کردن و فکر میکنن دیگه هیچوقت نمیتونن یه دل سالم داشته باشن...چند تاشون غمگین هستن و دنیای غم رو با خودشون این ور و اون ور میبرن...کدوماشون بی رحم هستن  و عشق و دوست داشتن رو زیر پا میذارن...چند تایی دل دریایی دارن و دنیای مهربونی ...

تو مسیرم یه پل عابر پیاده است

پایین پل و پله برقی یه عموی پیر همیشه نشسته و یه دسته فال و چند تا فندک جلوش گذاشته و میفروشه.

آخه مگه صبح تا شب چند نفر ازش فال میخرن ؟یعنی گذران زندگیش با فروش این فالهاست؟...نمیتونم حدس بزنم این عموی پیر جز کدوم دسته از اون آدمهاست.

چقدر زندگی پیچیده است آدم ها میان و میرن ... همیشه فکر میکنم که هیچ چیزی جز یاد خوب و بد نمیمونه از تک تک ما . همه آدمها رو اگه نشناسیشون  ظاهرا مثل هم هستن. یه جورایی شاید فقط رنگ پوست و نوع لباس پوشیدنشون با هم فرق داره ...انگار دلم نمیخواد جای هیچکدومشون باشم .همین خودم خوبه. لااقل چند ساله دارم با این خودم زندگی میکنم و بیشتر از همه میشناسمش ...حالا بماند که خودم جز کدوم دسته ام مهم نیست مهم اینه که تو تمام زندگیم دستم تو دست خدا بوده و هست .همین کافیه برام 

مسیر بعدی من یه خیابون و کلی درخت است.بیشترش هم درخت توت.درختایی که تا امروز زمستون و بهارشون رو دیدم و تابستون و پاییز  هم بگذره چهار فصل رو با هم گذروندیم.

اولین چهار فصل زندگی من در پایتخت.

این درخت ها رو خیلی دوست دارم .خیلی آرامش دارن,خیلیییی...

آروم ...متین و شاید صبور دارن زیبایی فصل های خدا رو به رخ من میکشن.بدم نمیاد یکی از اون درختها باشم . آخه دست درختها هم تو دست خداست

دوشنبه 13 اردیبهشت : یونا مهمان رادمان جون بود.من هم وحشتناک خسته بودم. رسیدم خونه یونا رو رسوندم پیش رادمان

 و برگشتم خونه بیهووووش شدم تا 8 شب .بیدار شدم قسمت 27 سریال شهرزاد رو دیدم که عالی بود عاااالی. چقدر این سریال و صحبتهاش رو دوست دارم. نمیشه حتی یه جمله اش رو از دست دادبغل

...بیا این لحظه رو وصل کنیم به همزادش تو گذشته ی دور

انگار که هیچ کابوسی این وسط نبوده

بیا برگردیم به نقطه صفر...

انگار برگشتیم به همون روزا

نه خسته ایم

نه پیر

نه این همه زخمی...

بعددیدن سریال رفتیم دنبال یونا و برگشتیم خونه تا دیر وقت مشغول غذا درست کردن واسه ناهار فردا بودم .جزیی از همون روزمرگیهای شیرین ابله

 سه شنبه 14 اردیبهشت :اتفاق خاصی نیوفتاد با پسری نمودار خطی کشیدیم و خورش کرفس واسه ناهار فردا درست کردم و کارهای روزانه ... 

چهارشنبه 15 اردیبهشت :رفتیم تجریش و ارگ تجریش


پنج شنبه 16 اردیبهشت : ناهار رو باشگاه شرکت نفت خوردیم روز عید مبعث بود و تو حیاط باشگاه شربت و شیرینی میدادن.یونا بی خیال غذا خوردن شد و با کلی شربت و شیرینی خودش رو سیر کرد

و بعدش با آرین و آرتین جون رفتیم باغ ایرانی و بچه ها کلی بدوبدو و بازی کردن.خیلی ناراحت شدم تمام گل های لاله باغ خشک شده بودن افسوس

و بعدش رفتیم دنبال رادمان جون و بچه ها رو رسوندیم گیشا تولد کیارش جون

بعد تولد رادمان اومد خونه ما و با یونا تا آخر شب بازی کردنبغل

جمعه17 اردیبهشت :صبح قرار بود بریم نمایشگاه کتاب که یونا گفت خسته است و برناممون کنسل شد.حتی حاضر نشد برای خرید میوه هم با ما بیرون بیاد.

ظهر فیلم نقش نگار رو دیدیم

Image result for ‫نقش نگار‬‎

بعد از ظهر قرار وبلاگی داشتیم که اونم کنسل شدتعجب و توفیق اجباری شد که جمعه رو خونه باشیم .البته یونا تو به هم خوردن قرار نقشی نداشت خنثی ولی از فرصت استفاده کرد و با بابا سعید چند تا فیلم دیدن



موضوع مطلب : باغ ایرانی / تولد
یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ٦:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است 
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ... علی صالحی

 آخر هفته زیاد شلوغی نداشتیم...

چهارشنبه 8 اردیبهشت :  رادمان جون خونمون بود و با یونا کلی بازی کردن

پنج شنبه 9 اردیبهشت :صبح که از خواب بیدار شدم پنجره اتاق رو باز کردم .هوا عالی بود و تمام کوچه رقص قاصدکها بود یونا میگفت مامان داره برف میاد بغل

خوش به حال قاصدک، بی بال بالا میرود!

همچو او رقصیدنی بی ساز میخواهد دلم

زندگی درهاله یِ ابهام بود و ،فاش شد
مرگ را ، در پرده یک راز میخواهد دلم

از "سپهر" و از نشانیِ غزل دلخسته ام
حافظ و میخانه یِ شیراز میخواهد دلم..!

Image result for ‫قاصدک‬‎

صبح یه سری کار بیرون داشتیم که انجامشون دادیم 

میرداماد

و ظهر فیلم این سیب هم برای تو رو دیدیم

Image result for ‫این سیب هم برای تو سیب‬‎

شب رفتیم سینما پردیس زندگی و فیلم پنجاه کیلو آلبالو رو دیدیم .فیلم خوبی بود.یونا هم خوشش اومد و از ته دل میخندید.وقتی فیلم میبینه و میخنده کلی انرژی میگیرم  و همش دوست دارم نگاش کنم آخه خیلی قشنگ میخنده خیلیییییبغل

 

جمعه 10 اردیبهشت:  طبق روال هر هفته به درس یونا و کارهای خونه گذشت.فیلم دربند رو هم دیدیم .

Image result for ‫فیلم سینمایی دربند‬‎

شنبه 11 اردیبهشت : یعد از ظهر رفتیم شهر کتاب بوعلی سینا سعادت آبادخرید کردیم .خیلی خوب بود لبخند

و شام رو فست فود علیرضا منصوریان خوردیم

و امروز یکشنبه 12 اردیبهشت : 

 وبلاگ یونای من نه ساله شد هوراتشویق

Image result for party smiley

Image result for 9 year old cake

این وبلاگ علاوه بر این که محل ثبت خاطراتمون و دل نوشته های مامان لیلی است ... باعث شد در دنیای مجازی دوستان بسیار خوبی پیدا کنیم. دوستانی که از کامنتای وبلاگ به اس ام اس های موبایل و زنگ زدن ها و قرارهای بیرون و جشن تولد و مهمونی و روابط اینستاگرام و گروه های تلگرام و ... راه پیدا کرد و الان جز بهترین و واقعی ترین دوستان من و یونا هستنبغل

نوشتن و شروع وبلاگ یونای من جز قشنگترین های ورق های زندگی ما بودقلب

 و ممنونم از آرزوی نازنینم ,مامان آرش جونم که کمک کرد نه سال پیش در چنین روزی وبلاگ یونای من رو درست کنم بغل

 وبلاگ آرش جون جز اولین وبلاگهایی بود که من میخوندم و دوستش داشتم و هنوز هم میخونم و دوستش دارم قلب

و امروز روز معلم هم هست بغلروز همه معلم های مهربون مبارکقلباز جمله مامان و بابای گلم بغل

صبح رفتیم مدرسه یونا و هدیه معلم های مهربونش رو دادیم

یوناو سرکار خانم ساسانی خانم معلم مهربون و دوست داشتنی

 

یونا و آقای عزیزی معاون بسیار محترم و با صبر و حوصله دبستان پند

یونا و آقای رمضانی(معاون کلاس چهارم پنجم و ششم) که به خواست خودشون بچه ها آقا فرزاد صداشون میکنن و با بچه ها خیلی دوسته و پایه فوتبال بازی کردنشونه.یونا خیلی دوستش داره

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 
که اشتباه نمی‌کنند! 
باید راه افتاد، 
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند 
بعضی هم به دریا نمی‌رسند. 
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن نداردعلی صالحی

من هنوز نمیدونم از اون دسته رودهام که به دریا رسیدم یا اون دسته که هیچوقت نمیرسممتفکر .ولی آرزو دارم یونا رودی باشه که به دریا برسه .از وقتی یادمه یه دفترچه یا تقویم کوچک داشتم Image result for smiley note  که  لیست خریدام و کارهای روزانه و کلی ام رو توی اون یادداشت میکردم ...البته با اولویت زمان و هزینه ابله

این دفترچه و تقویم قدیمی که چند تاییش رو یادگاری نگه داشتم الان شده نت گوشیم و صد البته با لیستی طولانی تر چون کارها و خریدهای همسری و یونا هم به اون اضافه شده

خدارو شکرمیکنم که از اون لیست خیلی سطرهاش خط خورده و پاک شده و انجام شده و این چقدرررر  حس خوبیه بغلولی  ممکن هم هست بعضی کارها و خریدهای کلی  یه چند سالی بگذره و انجام نشه و یا به دلایلی حذفشون کنم. شاید چیزی بوده که میخواستم بخرم و دیگه اینقدر نخریدمش که دیگه دوستش ندارم و یا کاری بوده که دیگه به این نتیجه رسیدم که انجامش ندم بعد این همه سال ...

یکی از اون کارها کلاس نقاشی و کشیدن تابلو بود که هنوز تو لیستمه.بچه بودم استعداد نقاشی ام خیلی خوب بود و یه سال نفر اول استان شدم ولی بعدها اینقدر درگیر درس و کنکور شدم که رهاش کردم و تا الان هم فرصت نشده که ادامه اش بدم.چقدر این کارهای نصفه کاره مونده رو دوست ندارم.دیروز به این فکر میکردم با این سرعتی که داره ساعتها... روزها.... شبها ... و سالها میگذره شاید مجالی نباشه که خیلی چیزها رو بخرم و خیلی کارها نصفه بمونه یا شاید اصلا انجام نشه ناراحت

همیشه به یونا که اول راهه میگم که قدر این روزهاش رو بدونه .الان که وقت داره و انرژی داره واولویت زندگی ماست و میتونه همه کارهاش رو انجام بده و هرچی دوست داره بخره از فرصت هاش استفاده کنه.ولی جالب اینجاست که لیست یونا از نظر خودش شاید تو یه خط خلاصه شه...بازی و دیدن دوستاش و خرید قسمت جدید کتاب خاطرات یک بچه چلمن ...

Image result for ‫خاطرات یک بچه چلمن‬‎

فکر میکنم کمتر کسی باشه که تو چهل و ... سالگی  لیست ناتمامی نداشته باشه .حتی آدمهای خیلی موفق هم نصفه کاره هایی دارن...  شایدم این برگرده به دیدگاه خود آدمها که به نظرشون رود به دریا رسیده یا رود به دریا نرسیده هستن 

از خدا میخوام که بهم توان بده بتونم اون قدر به یونا کمک کنم که یه روز مثل الان  من... تو این سن... وقتی لیستش رو نگاه کنه  ببینه همه کارها و خریدهای کلی اش خط خورده و به  همه خواسته هاش رسیده باشه و لذت ببره از این که به دریا رسیده بغل

 دیشب از من میپرسه: مامان من بزرگ شدم حتما باید برم دانشگاه؟

و من : اگه دوست داشته باشی باید بری

یونا : هر رشته ای دلم خواست میتونم برم؟

من : آره مامان

یونا : مثلا خوبه چه رشته ای برم؟ میتونم دکتر هم بشم؟

من : آره پسرم. چرا که نه

یونا : ولی دکتر شدن سخته درسهاش

من :  سخت...

یونا خیلی سریع :  وجود نداره

خوشحالم که یونا این جمله رو به خوبی یاد گرفته.چون از وقتی کوچولو بود برای انجام هر کاری که میگفت سخته بهش میگفتم یونا سخت وجود نداره

امشب فیلم ارغوان رو دیدم خیلی غم داشت خیلیییناراحت

Image result for ‫فیلم ارغوان‬‎

 



موضوع مطلب : روز معلم / سینما
سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ :: ٩:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آن روزها ...

 کودکی یک اتفاق ساده بود...نسترن گرمرودی

بعضی وقتها فکر میکنم به تفاوت های بین روزهای کودکی خودم و کودکی یونا.

یعنی یونا هم مثل من وقتی بزرگ میشه دوران کودکیش رو دوست داره؟ 

چقدر دلم میخواست منم یه وبلاگ یا دفترچه خاطرات از روزهای کودکی ام داشتم .افسوس

کودکی شوق پر پرواز بود

پرنبود اما پریدن باز بود ...نسترن گرمرودی

کودکی من با وجود اینکه پدر و مادرم معلم بودن و نصف روز رو پیشم نبودن خیلی قشنگ بود.پدر و مادری که همیشه پا به پای من بودن و هستن و هیچوقت و تو هیچ شرایطی من رو تنها نذاشتن. عاشق هر دوتاشون هستم و از خدا میخوام تنشون همیشه سالم باشه و دلشون شاد.

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید 
مشقهامان نوشته 
تقویم تمام مدارس در باد 
و عید یعنی همیشه همین فردا 
نه دوش و نه امروز ... علی صالحی

هر وقت آلبوم عکسای کودکیم رو ورق میزنم اشک دلتنگی تو چشم هام جمع میشه.یه لیلی کوچولویی که از وقتی به دنیا اومد موقع سرکار رفتن مامانش می بردنش خونه مادر بزرگ و وقتی بزرگتر شد شبها هم دوست نداشت برگرده خونه و میموند همونجا.

عاشق شب خوابیدن خونه مادر بزرگ بودم.رختخوابهای ردیف انداخته شده و چراغ خاموش و کولر گازی و دیدن تلوزیون و خوردن سیب ترش و لیمو ترش با نمک نصفه شبی و خنده ها و حرف زدن های مثلا آروم که با سرو صدای اون بقیه بیدار نشن  

 خونه مادر بزرگ یه حیاط بزرگ داشت با اتاقهای دورتادور و یه باغچه وسط حیاط... یه زمین پر از درخت هم کنار خونه  بود که در داشت به حیاط خونه مادر بزرگ .یه درخت خیلی بلند جمبو(پ.ن1) تو زمین کناری بود که اینقدر زیاد میوه می داد که مادر بزرگم کاسه کاسه جمبو به همسایه ها میداد و همیشه از جمبو های ریخته شده زیر درخت به خاطر کثیف شدن حیاط شاکی بود.موقع خوردن جمبو دست و صورتمون دیدنی بود لبخند

 مادر,مادر بزرگم هم اونجا زندگی میکرد.اتاق کوچک و تخت فلزی اش هنوزم یادمه.اون اتاق رو خیلی دوست داشتم.عزیزی صداش میکردیم.خدا رحمتش کنه ,خیلی دوستش داشتم و اون هم من رو خیلی دوست داشت , همیشه به من میگفت تو سیده ای و شاید به خاطر سیده بودنم من رو متفاوت میدید از بقیه بچه های فامیل و ازم میخواست واسه چشماش دعا کنم که زود خوب شه.موقع خوندن نمازهای اول وقتش چادر به سر کنارش نماز میخوندم

خونه مادر بزرگم ...یه خونه شلوغ بود که من با خلوت خونه خودمون عوضش نمیکردم و خیلی دوستش داشتم ....خاله ها مجرد بودن و یکی یکی ازدواج کردن و من تو عروسی همشون اشک میریختم و دلم تنگ میشد که از اون خونه میرن.

یه روز تو دنیای کودکیم یادم اومد من مامان ندارم, چون مامانم رو عاطی صدا میکردم و خاله ها هم به اندازه مامانم مراقب من بودن و هنوزم مدیون مهربونی های تک تکشون هستم.اینقدر که اون روزها گیج شده بودم که کدوم مامانمه و کدوم خاله ام.خاله ها من رو با خودشون سفر میبردن و از من کلی عکس میگرفتن و دنیای کودکی من رو همراه با پدر و مادرم میساختن.

...وبالاخره از مامانم پرسیدم, چرا من مثل بقیه مامان ندارم؟و مامان من رو بوسید و گفت که عاطی مامانته و من از اون روز عاطی رو مامان صدا کردم و به همین خاطر یونا مامانم رو که اسمش فاطمه است مامان عاطی صدا میکنه.

صبح زود مادربزرگم صبحونه رو تو آشپزخونه میذاشت.آش بوشهری و چای تازه دم و نون گرم و تازه و بوی بخاری نفتی و گرمای دلچسب اون ...خاله ها و دایی لباس میپوشیدن و راهی مدرسه میشدن و من تا دم دربدرقشون میکردم. با مادر بزرگ میرفتم سبزی میخریدیم ,غذا درست میکرد, به کتلت های داغی که هنوز مزه اش زیر دهانمه دستبرد میزدم وتابستون ها  هندوانه خنک قاچ شده تو یه سینی بزرگ که هرروز مادر بزرگم قبل ظهر آماده میکرد و دورش می نشستیم و با خنده و شادی میخوردیم.همسایه هایی که صبح تا ظهر مرتب در حال رفت و آمد بودن و ...بدو بدو و بازی و گاهی دعوا... با خواهری و دختر خاله وپسر خاله...

 خدا رحمت کنه خاله فریبای نازنینم رو که چهل سال بیشتر تو این دنیا نبود اینقدر که خوب بود و خدا خیلی زود بردش پیش فرشته ها.زمانیکه محصل بود عادت داشت درس هاش رو راه رفتنی حفظ کنه و من همیشه مدل درس خوندنش رو دوست داشتم و بهش میگفتم منم بزرگ شم این مدلی درس میخونم.بعد ها که ازدواج کرد...خونه اش به همون حیاط جمبویی در داشت و من خوشحال بودم که ازمون دور نشده و میتونم هر وقت دوست داشتم برم پیشش. 

خونه ها و زمین های اون کوچه همه ملک پدر بزرگم بود و برای همین به هم راه داشتن.

وای نگفتم از پدر بزرگ نازنینم که آقا صداش میکردیم.یه فرشته, روی زمین بود که وقتی من کلاس دوم راهنمایی بودم آسمونی شد.یه مرد واقعی.حاجی بود و بانی قدیمی مسجد.همه شهر به خوبی و پاکی و مهربونی میشناختنش.به نقل از وبلاگ روزنگار خانم شین "مدام مهربون بود و از مهربونی خسته نمیشد. "مردی که با وجود داشتن 6 دختر و یه پسر باز هم عاشق بچه ها و مخصوصا نوه های دختریش بود و برای به دنیا اومدن تک تک بچه هاش گوسفند قربونی کرده بود و ازبه دنیا اومدنشون خوشحال شده بود.همیشه تو جیب کتش پر از شکلات و نخودچی کشمش بود و به شکلات میگفت چاکلیت(پ.ن2). میدونم تو اون دنیا هم بچه ها رو دوست داره و بهشون شکلات میده  ...

از سر و صدای بچه ها لذت میبرد و تو تمام عمرش هیچ بچه ای رو دعوا نکرد و اجازه نمیداد کسی جلوش بچه ها رو دعوا کنه. سر هیچ بچه ای داد نزد حتی بچه های خودش.آروم وکم حرف بود  وهمیشه  لبخند رو لبش بود .عاشق خوردن قلیه ماهی و کشیدن قلیون بود.وقتی بزرگتر شدم و مدرسه رفتم  همیشه مشق هام رو کنارش مینوشتم و وقتی داشتم جدول ضرب حفظ میکردم موقع دو دو تا میگفت 4 تا و من کلی ذوق میکردم.تو زمستون ها همیشه جاش رو حصیر(پ.ن3) پهن شده رو سکوی لبه حیاط و زیر آفتاب بود.منم کنارش مینشستم و تو اون آفتاب گرم که همیشه زمستونها دلتنگش میشم کتاب میخوندم و براش حرف میزدم و تعریف میکردم و با حوصله به من گوش میداد.بعدها که درسهام سخت تر شد همونجا کنارش دراز میکشیدم و میگفتم سر ساعت بیدارم کنه که درس بخونم و یه بار نشد که سر همون ساعت صدام نزنه.شبها همیشه شام خونه مادر بزرگ بودیم .ما و همه خاله ها و شوهر خاله ها و بچه ها ...یه سفره بزرگ و پر برکت و دل های شاد.اگه استثنا یکی از خاله ها نبود آقا غذا نمیخورد میگفت زنگ بزنید که چرا نیومده.مقطع راهنمایی که بودم ظهرها وقتی مدرسه تعطیل میشد...سر کوچه منتظرم مینشست تا من بیام و با هم اون کوچه باریک رو قدم زنون تا خونه میومدیم.و چقدر بعد رفتنش اون کوچه و اون خونه غم انگیز بود 

خدابا چقدر دلم براش تنگ شده .

ازآن روزها ... فقط خاطره مونده و دلتنگی برای اون خونه و دریای بوشهر و شرجی هوا  ...و مادر بزرگم که متاسفانه مریضه و نمیتونه راه بره.مادر بزرگی که اون خونه و اون شلوغی رو مدیریت میکرد ...

این روزها ...

چهارشنبه یکم اردیبهشت ماه : شب رفتیم رستوران کلبه سعادت آباد و واسه بابای خونمون یه جشن کوچولو به مناسبت تولد و روز پدر گرفتیم Image result for smiley party

بماند که تا پدر و پسر اتک زدن و از خونه بیرون رفتیم دیر وقت بودوتمام پایتخت تعطیل شد و کلی چرخیدیم تا کیک پیدا کردیم متفکر  و آقا یونا طبق معمول تو ماشین خوابش برد و رسیدیم رستوران بیدارش کردیمابله

سوپرایز یونا برای بابا سعیدهورا

 کاش سوره ای به نام "پدر" بود که این گونه آغاز میشد: قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد و قسم بر چشمان همیشه نگرانت... قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند و قسم بر غربتت، وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست....

 بابای عزیزتر از جانم قلببابا سعید مهربون قلب مرد کوچولوی زندگی من ...یونای من قلبروزتون مبارکهورا

روز همه پدرهای مهربون مبارک قلب هوراقلب 

پنج شنبه دوم اردیبهشت ماه : صبح رفتیم باشگاه شرکت نفت

و بعد اون  آبشار تهران که خیلی خوب بود

 

 

و بعدش رفتیم شهروند خرید ماهیانه Image result for shopping smiley  و برگشتیم خونه فیلم من و زیبا رو دیدیم و یه استراحت کوچولو کردیمImage result for smiley sleeping

Image result for ‫فیلم من و زیبا‬‎

و بعد ازظهررفتیم مرکز خرید کورش .

ساعت 12  شب هم رفتیم سینما Image result for smiley cinema و فیلم من سالوادور نیستم رو دیدیم.خیلی خوب بود یونا از ته دل میخندید...

Image result for ‫من سالوادور نیستم‬‎

جمعه سوم اردیبهشت ماه :به کارهای خونه و مشق و دیدن فیلم  دهلیز گذشت

Image result for ‫فیلم دهلیز‬‎

 شنبه چهارم اردیبهشت ماه : یونا نرفت مدرسه آخه شب قبلش نتونست خوب بخوابه و تا صبح سرفه میکرد  ظهر بابا سعید بردش دکتر که خوشبختانه گلوش چرک نداشت ولی سرفه هاش خیلی شدید بود و باعث سر دردش شده بود.از راه دکتر بابا سعید و یونا اومدن دنبال من و رفتیم تجریش.سه تاییمون تجریش رو خیلی دوست داریم شلووووغه و بوی زندگی رو میشه حس کرد.


منم ناغافل کلی خرید خوردنی کردمابله اون بازار واقعا وسوسه کننده است قلباز لوبیا سبز و قارچ و اسفناج و ... و تا آخر شب چرت میزدمImage result for smiley sleeping و میشستم و خرد میکردم و فریز میکردم منتظر 

ارگ تجریش  و شهربازی  و کافه ویونا هم رفتیم بغل

یکشنبه پنجم اردیبهشت ماه : صبح کلی بدو بدو داشتم سالاد درست کردم آبیموه گرفتم. برای صبحونه یونا نشاسته با شیر درست کردم و جالبه به موقع هم به اداره رسیدم .چه خوبه وقتی همه چیز خوب پیش میره بغل

دوشنبه ششم اردیبهشت ماه : دوشنبه روز من و یوناست.یونا ورزش داره و از طرف مدرسه میرن باشگاه انقلاب فوتبال بازی میکنن و صبحانه هم همونجا اسنک میخوره و بعضی روزها هم ظهر واسش فست فود سفارش میدم میبرن مدرسه چون پسری میگه ورزش کردم و باید فست فود بخورم انرژی بگیرم متفکر این برنامه هفتگی آقا یوناست و صبح های دوشنبه با ذوق بیدار میشه و هر هفته هیجان داره.

منم دوشنبه ها ذوق دیدن سریال شهرزاد رو دارم و بدو بدو از اداره که برمیگردم خونه قبل از هرکاری شهرزاد میبینم.

بهانه های کوچک خوشبختی رو دوست دارم قلب 

پ.ن1 : جمبو یه میوه منطقه جنوب است دوست داشتید تو ویکی پدیا بخونید درموردش. خودم هم سالهاست جمبو نخوردم .شاید این میوه هم میوه کودکی من باقی بمونه.

 

پ.ن2 :بعلت بودن انگلیسیها و هلندیها در بوشهر( در قدیم ) در گویش و لهجه بوشهری یه سری کلمات انگلیسی جا مونده مثل چاکلیت (شکلات), سی(نگاه)و گیلاس(لیوان) و ... که بیشتر در صحبت کردن افراد محلی و مسن این کلمات کاربرد داره.

 پ.ن3 :حصیر رو اگه نمیدونید چیه اینجا بخونیدImage result for ‫حصیر‬‎ 

پ.ن4 : یونای من قسمتی از این پست خاطرات کودکی مامان لیلی شد .ممنونم که این پست از وبلاگت رو به من دادی بغل  

پ.ن5 : یونا و بابا سعید با هم فیلم خارجی زیاد میبینن و چون من همراهیشون نمیکنم اسم فیلم ها یادم نمیمونه که اینجا ثبتشون کنم

پ.ن6 : اینستاگرام یونا youna2.nadaf 



موضوع مطلب : بوشهر / کودکی / روز پدر / سینما کورش
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed