یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.
شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

الهی هم روز را می سازی هم روزگار را
امروز را زیباتر بساز ...

پسری رفته مهمانی خونه دوستش کسری.خونه بدون یونا ساکت ودلگیرهناراحت.قربونش برم وقتی خونه است یا صدای تلوزیون بلنده یا صدای حرف زدنش یا ایکس باکس ...تو این فرصت جزوه هام رو مرتب کردم ببینم کی به خوندن میرسهافسوس.و این پست نصفه نوشته شده رو هم کامل کردم شاید تا آخر خرداد وقت نشه پست بذارم.  سومین ماه از سال 93 رو پشت سر میذاریم.کارنامه یونا رو دادن و خدارو شکر پسری امسال رو هم با موفقیت پشت سر گذاشت.

کارنامه پسر قشنگم :

عکس یونا در لیست دانش آموزان ممتاز مناطق نفت خیز جنوب :

بعد از کلی روزشماری برای کلاس کانون زبان, نوبت آقا یونا رسید و انشالله از تیر کلاسش شروع میشه.

اگه خدا بخواد تصمیم دارم بعد از امتحانات خودم چند تا کلاس بذارمش که مشغول شه.

این روزها هم بعد از کلی جستجو و سر زدن  به چند دندانپزشک, دندانپزشکی که خوب باشه و یونا هم دوستش داشته باشه رو انتخاب کردیم لبخندآخه دندانپزشک قبلی اش رو اصلا دوست نداشت نگران

و پسری رو برای چکاپ بردم و شروع کرده به درست کردن دندان های ناقلاشنیشخند

و اینکه با یونا رفتیم به خانم معلم کلاس اولش سر زدیم و عکس دسته جمعی که با همکلاسی هاش سال قبل گرفته بود رو ازش گرفتیم بغل

اسامی از سمت راست ردیف بالا :

امیررضا مرادی-ابوالفضل نوشادی-آقای صالحی(مدیر مدرسه)-سرکار خانم احمدی

علی نجفی-ایلیا نادری-سینا نقی زاده-ایلیا ندیمی-صدرا مرتضوی

بردیا-رادمان مونسی-امیررضا رنجبری

میثاق مهاوی-سورنا مهدی پور-سامان ماهری-یونا-محمد امین مروانی-

علیرضا وزیریان-آرین نساج-نیما-امیرحسین نیکروی-ویهان

امیرحسین نقیب زاده-ایلیا واعلی-بامداد ترحمی-مهدی ناجی

آرش نقشی-کامیار اسلامی-شایان شهبازیان-متین یاوری-امیرهوشنگ مرادی-عباس نجات راد-

آقای داوودی(معاونت کلاس های اول)- آقای ابراهیمی (موسس آموزشگاه)

وروجک خوب میتونه خواسته هاش رو عملی کنه متفکردیشب میگه :

مامان من یه شخصیت لگو کم آوردمناراحت و الان باید بریم بگیریمش. آخه من با شخصیتهایی که دارم یه داستان درست کردم و یه شخصیت کم آوردم منتظر

و داستان آقا یونا از زبان خودش ...

یه شاهی بوده با 6 تا سرباز

یه روز با یکی از سربازاش رفت به جنگل و دوتا از سربازاش بهش خیانت کردن.

بعد اون دو تا سربازی که خیانت کرده بودن یکیشون رییس شد و رفت که قلعه شاه رو بگیره و اون یکی سرباز رفت شاه و دستیارش رو بگیره .شاه و دستیارش رو آوردن به قصر .همون سربازا که خیانت کرده بودن با شاه به یک گروه تقسیم شدن .گروه سه نفره مسابقه گذاشتن که هرکی برنده شد شاه بشه و شاه برنده شد.اون دو تا سربازی که خیانت کرده بودن افتادن زندان و از زندان فرار کردن و همینجور که داشتن فرار میکردن یک گنج پیدا کردن .فهمیدن که گنج یه کتاب بوده وکتاب هر چی دلشون بخواد بهشون میگه و از روی کتاب قویترین آدم دنیا رو پیدا کردن که اون یه غول یه چشم بوده .تو اون کتاب نوشته بود که غول یه چشم زورش زیاد بوده ولی در غار گیر کرده و هر کس پیداش کنه صاحبش میشه. دوتا سرباز غول یه چشم رو پیدا کردن و برای انتقام رفتن پیش شاه .اول که سربازای شاه اون یکی  سرباز رو دستگیر کردن و باهاش دوست شن. اون یکی سربازه که  رییس بود  با غول قاطی شد و خودش یه غول شد و شاه هم بهترین وسایلش رو برداشت و رفت به جنگشون و در این جنگ هم برنده شد.سربازی که دستگیر کردن دوستشون شد و رییسه رو انداختن زندان.دوباره فرار کرد و شاه رفت به تنهایی دنبالش حالا پلی موبایلا قاطی شدن

 و اومدن و چند نفر رو دیدن. شاه و سرباز دست به یکی کردن و رفتن به جنگشون.

چند نفر از پلی موبایلا رفتن واسه پیدا کردن غذا و یه نفر نگهبانی میداد.بعد شاه و سرباز پلی موبایل نگهبان رو پیدا کردن.و جنگیدن و پلی موبایله دوستشون شد و بقیه که اومدن جنگ کردن و جنگ کردن و لگوها برنده شدن و پلی موبایله مرد .داستانم فعلا تموم شدابلهغوله یه چشم تو داستان جدیده ندارمش بریم بخریمش

و این بود که رفتیم و غول یه چشم رو از LEGO خریدیممتفکر

رستوران ایتالیایی پستو :

پاساژ آرین :

مجتمع فجر :



موضوع مطلب :
جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آقا یونای ما کلاس دوم رو هم پشت سر  گذاشت و از این هفته تعطیلات تابستانی رو شروع میکنه بغل


شنبه 12 اردیبهشت وبلاگ یونای من 7 ساله شد قلبممنونم که تو این هفت سال کنارمون بودید دوستان خوبم بغل

و گزارش تصویری هفته ای که گذشت :

روز شنبه تو کلاس یونا جشن روز معلم بود:

از سرکار خانم کلانتر (با اینکه آدرس اینجا رو ندارن) به خاطر زحمات بسیار زیادشون متشکرمبغل

ابوالفضل-یونا-امیررضا

یونا و عشقش ابوالفضل

سه شنبه شب شام رستوران نوید دعوت بودیم :

دیشب تولد ویهان جون (دوست و همکلاسی یونا) بود که یونا و دوستانش انرژی سوزوندن و تا تونستن بازی و شیطنت کردن هر چند که یونا همش منتظر ابوالفضل بود و میگفت نمیدونم چرا ابوالفضل نیومده ناراحت بعد از تولد هم یونا با بابا سعید رفتن استخر

امیرضا رنجبر-امیررضا مرادی-میثاق مهاوی-یونا

بامداد ترحمی-میثاق مهاوی-یونا

میثاق مهاوی-یونا

امیررضا رنجبر-ویهان برمزیار-امیرحسین پوستی-یونا

امیرحسین پوستی-سامان ماهری-یونا

یونا-علیرضا وزیریان-امیررضا مرادی

و بریم سراغ ماجرای یونا و ابوالفضل لبخند

ابوالفضل همکلاسی یوناست که یونا خیلی خیلی خیلی دوستش داره و میگه ابوالفضل داداشمه مژه

هفته قبل که از مدرسه برگشت گفت مامان من و ابوالفضل شماره موبایلای هم رو گرفتیم که مدرسه تمام شد با هم در ارتباط باشیم تو هم با مامان ابوالفضل دوست بشی با هم قرار بذارین .تو موافقی ؟ منم گفتم باشه

از اداره برگشته بودم و خیلی خسته بودم خوابیدم و تو خواب و بیداری متوجه شدم یونا جایی زنگ زد و ...

بعد از ظهر گفت مامان این شماره مامان ابوالفضله.گفتم از کجا فهمیدی ؟گفت زنگ زدم ولی صحبت نکردم چون خجالت کشیدم خجالتگفتم مامان کار خوبی نکردی باید صحبت میکردی نباید براشون مزاحمت ایجاد کنی

گفت :حالا اشکال نداره فقط خواستم بگم بهش میومد زیاد بیرون بره تو هنوزم موافقی قرار بذاری با هم بیرون بریم؟

از دست این پسر وروجکتعجب اخه با یه الو گفتن و قطع کردن از کجا فهمیدی بهش میاد زیاد بیرون بره متفکرمیخواد همه چیز رو به نفع خودش تمام کنه خنده

و شب من گرفتار کار و آشپزی بودم که موبایل یونا زنگ خورد و باز پسری صحبت نکرده قطع کرد و گفت فکرکنم بابای ابوالفضل بود

گفتم ازکجا فهمیدی ؟گفت آخه بهش میومد بابای ابوالفضل باشه نه این که ابوالفضل هم مثل من تپله باباش هم حتما مثل خودشه صداش هم میومد صدای یه ادم تپل باشه

تا فردای اون روز باز من در خواب و بیداری بودم که صدای آقا یونا به گوشم رسید متفکر

الو سلام بله بله شما من رو از کجا میشناسید ؟اها ... شما مامانم رو از کجا میشناسید ؟...من تعجب کردم که شما من و مامانم رو از کجا میشناسید آخه من شما رو یه بار دیدم ولی شما من رو ندیدید شما اومده بودید دنبال ابوالفضل من وقتی داشتید میرفتید شما رو دیدم...اتفاقا من به مامانم گفتم به شما میاد زیاد بیرون برید...من با مامانم صحبت کردم گفت موافقه با هم بریم بیرون خواستم ببینم شما هم موافقید که با من و مامانم بریم بیرون ...

آخه یکی نیست به این پسر ما بگه خودت زنگ زدی خودت هم میگی من رو از کجا میشناسید خنده ولی خداییش معلوم بود مامان ابوالفضل خیلی مهربون و با حوصله است و در اولین فرصت باید بهشون زنگ بزنم و بابت مزاحمتای پسری ازشون معذرت خواهی کنم خجالت و قرار بذاریم همدیگرو ببینیم بغل

و ... فکر کنم موقع خواب باید موبایلش رو قایم کنم خنده

تو خریدهایی که از نمایشگاه کرده بودیم یه بادکنک پاتریک بود که سوژه شد واسه اقا یونا نخش رو جدا کرده بود پاتریک میرفت و به سقف میچسبید و یونا همش تو سقف بود منتظرو اینقدر با پاتریک جنگید و بالاخره نابودش کرد و بعد از این که انداختش تو سطل زباله گفت : خدا رحمتش کنه مامان تو هم بیا مثل من اینچوری بایست رو به روی سطل زباله (دستاش رو گذاشته بود رو هم و مثلا داشت احترام میذاشت تعجب)

وروجکه این پسر ما خنده



موضوع مطلب :
یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۸:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

گفت :
من مادرت هستم که بهشت در دستان من بود.
گفتم :
پس چرا الان زیر پای توست ؟
گفت :
آن را زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرمبغل

آقا یونای ما هفته های پایانی سال تحصیلی رو سپری میکنه و حسابی سرش شلوغهآخ.تمرین و درس و کاردستی و درست کردن ژله و شکلات آجیلی و... (به کمک مامان لیلیبغل)

البته بماند که گل پسر ما وقت برای بازی کم نمیاره و با برنامه ریزی پیش میرهابله و حداقل زمان رو برای خوابش میذارهمنتظر.هر شب کلی استرس دارمنگران تا یونا بخوابه و اگه بهش اجازه بدیم اصلا خواب رو از زندگیش حذف میکنه تعجب ظهر نمیخوابه و شبا به زور 12.30 ... یک شب به بعد میفرستیمش تو اتاقش.هر شب به خودم یادآوری میکنم دیگه حرص نخورم ولی نمیشه که نمیشه افسوس

فست فود تویین :

نمایشگاه کودک و نوجوان

شهربازی مهزیار

بیشتر روزها بعد از اتمام درساش با همسایه هامون آیدا و آسمان و کسری بازی میکنن و ایلین کوچولو هم واسه خودش بینشون میچرخه بغل

یونا و  آیلین

پسری بزرگ و بزرگ تر میشه و شیطنتاش بیشتر و در کنار اون صحبتاش قشنگتر قلب

امروز وسط درس خوندن میگه : مامان یه چیزی بگم ؟

من : بگو عزیزملبخند

و پسری : یه چیزی بگم ,تورو با دنیا عوض نمیکنم ... یه چیزی بگم ,تو درست شنیدی این خود منم

تو پست قبل گفتم که تعطیلات عید دوستان دوران دبیرستانم رو دیدم لبخند این عکس رو از وحیده جون مامان پارسا گلم گرفتمقلب.من و وحیده جون از دوستان دبیرستان و دانشگاه هم هستیم بغلیونا و پارسا فقط وبلاگ همدیگرو دیده بودن ولی خیلی زود با هم دوست شدن و حسابی بازی کردن



موضوع مطلب :
جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳ :: ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلاااام به دوستان مهربون و با وفای یونای من

شروعی دوباره... بهاری دیگر ...و آغازی سبز ...

سال نو مبارک. امیدوارم امسال سالی خوب, خوش و پر از سلامتی و خوشبختی و موفقیت برای یونای من و شما عزیزان و همه اونایی که دوستشون داریم باشه بغل

نیمه اول تعطیلات رو اهواز بودیم و میزبان عمه جون های یونا قلب

و نیمه دوم تعطیلات رو بوشهر بودیم و در کنار نی نی زیبا و دوست داشتنیمونقلب  بله ه ه آقا یونای ماپسر خاله شد اونم چه پسر خاله ای ماچ.

نینی کوچولوی ما ماشالله بی نظیر و دوست داشتنیه.یونا همش میبوسیدش و بغلش میکردبغل با این که یه روز از برگشتنمون به اهواز نگذشته دلتنگشیم ماچ

سال 93 رو با دو احساس قشنگ شروع کردم اولی خاله شدنمبغلو دومی دیدن و جمع شدن دوستان دبیرستانم بعد از بیست سال  در کنار ساحل دریای زیبای بوشهر .خیلی حس قشنگی بود قلب

گزارش تصویری عید امسال ما ... 

آبادان-یونا و عیدی امسالش

معبد زیگورات(چغازنبیل)

زیگورات پرستشگاهی است که ایلامیها برای خدایان خود ساخته بودند

شوش-دانیال پیغمبر

کت های دزفول

کت ها حفره های غار مانندی هستند که توسط مردم در دیواره های سنگی حاشیه رودخانه دز که از سنگ کانگرومرا تشکیل شده اند ، حفر شده و در طول مسیر رود دز به تعداد زیاد دیده می شوند.

 

پلاژ دزفول

 بوشهر -دریای لیان

بوشهر-دریای ریشهر

بوشهر-یونا و آروین(نوه خاله من )

بوشهر-یونا و پارسا و پوریا

یونا منزل عمو سهیل 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ٩:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 زندگی زیباست ، تماشاییست
چرا زیبا نمی بینیم ؟
چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم ؟
چرا با هم نمی خندیم ؟
مگر دنیا چه کم دارد ؟
ببین این آسمان آبیست...
ببین دنیای ما آکنده از پاکیست
و خوبی تا ابد پاینده می ماند
تو باور کن
همین کافیست

هفته آخر سال 92 رو پیش رو داریم .امسال هم مثل هر سال زود زود گذشت.این قافله عمر عجب میگذرد !


ما هم درگیر خرید و کارهای عید هستیم آقا یونا هم خوشحاله .از یه طرف منتظر مهمان های نوروزیمون هستیم و از طرف دیگه یه مسافر کوچولو و دوست داشتنی داریم{#emotions_dlg.e11}.یونا خان ما پسر خاله میشه و من خاله لیلی و شوق و ذوق زیادی داریم {#emotions_dlg.e46}

خانم معلم یونا گفته بود لباس و کفش و عکس نینی بودنشون رو با خودشون به مدرسه ببرن

با سر زدن به آرشیو و آلبوم عکسها ... گذر ایام و مرد شدن آقا یونا یه طرفبغل و داغون شدن قوری یه طرفناراحت ... خداییش انگار قوری موجود زنده ایه که داره با ما زندگی میکنه

و ... خاله میترا و عمو وحید از مکه برگشتن که رفتیم پیششون.انشالله که زیارتشون قبول باشه {#emotions_dlg.e1}

و یه تشکر مخصوص از رادین کوچولو برای هدیه قشنگش به یونا {#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}

پینوشت : مامان گلم زحمت کشید و از بوشهر اومد و کل خونه رو واسم تمیز کرد و به کمکش خریدهام رو انجام دادم.مامان گلم فرشته است بغلقلب

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ :: ٥:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 و من خدا رو شکر میکنم که به من این عشق رو هدیه داده بغلعشق هفت ساله و نیمه من دوستت دارم قلبماچ

بهمن ماه هم به پایان رسیدلبخند. زندگی در گذره .آقا یونای ما درس میخونه,بیرون میره, بازی میکنه و مشغوله برای خودشابله .

تعطیلات 22 بهمن رفتیم بوشهر که خیلی بهمون خوش گذشت.البته هفته قبلش خاله نیلان یه چند روزی پیشمون بود و یونا و خاله نیلان یه روز زودتر از من رفتن بوشهر ولی تحمل همون یه روز ندیدنش رو هم نداشتم و وقتی از اداره اومدم خونه جاش وحشتنااااک خالی بودناراحت. بهش زنگ زدم و گفتم یونا خیلی دلم برات تنگ شده جواب داد همین یه روزه تحمل کن

تو این چند روز که بوشهر بودیم یونا چرم دوزی رو از خاله نیلان یاد گرفتابله.این پشتکارش من رو کشته چشمک

 و خاله نیلانی دو تا کیف خوشگل به سلیقه خودمون واسه من و یونا درست کرد بغل

پسرم دیگه مرد شده و عابر بانک جدا از من و بابا سعید داره بغل

خاله نیلان دو تا تیشرت خوشگل هم به یونا هدیه داد که یکیش تو عکس زیر تنش استقلب.

یه روز رفتیم دیدن مادربزرگ و خاله هام که یونا با دایی هومن (پسر دایی من) رفت باشگاه

و یه روز هم رفتیم دیدن پارسا پوریا و مامان و بابای مهربووووونشون قلب که خیلی خوش گذشت. جاتون خالی چه آش رشته ای خوردیم خوشمزهیونا که از دیدن داداشی هاش سیر نمیشد , به زور راضی شد برگردیم و تا شب موقع خواب ناراحت بود و با هیچکس به جز بابا جون و خاله نیلان صحبت نمیکرد .فکر کنم چون مامان عاطی و خاله آنی اومدن دنبالمون از دست اونا هم ناراحت بود.میگفت دوست داشتم بیشتر پیششون باشم.یونا عجیییییب پارسا و پوریا رو دوست داره قلب

میشه یونا بره بوشهرو سری به لگو نزنهمتفکر هر چند که دوشب قبلش لگو اهواز رفته باشه نگران

این هم از سفرمون و بریم سراغ خبرداغ امروزمنتظر...

یونا با قوری جنگ کردو ...

 یکی از چشمای قوری کنده شد گریه باور نمیکردم یونای مغرور من که خیلی کم و به ندرت گریه میکنه اینجوری اشک بریزه  و تا چشم قوری رو با چسب نچسبوندم آروم نشدو میگفت : مامان جای قوری حرف بزن, جاش حرف بزن , قوری خوب شو, خوب شو, گریه نکن ,قوری من برات گریه کردم بعد هم قوری رو خوابوند و روش پتو کشید و گفت بخواب قوری, خواب برات خوبه.قوری سردت نیست ؟

پ.ن : یونا میگه: مامان میدونی چرا گریه کردم وقتی چشم قوری کنده شد ؟همش یاد خاطراتمون با هم میوفتادم.مسافرتایی که رفتیم ...



موضوع مطلب :
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed