
|
یونای من یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد. سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ۱۱:٠٠ ب.ظ :: نويسنده : يونا,مامان و بابا
اینقدر این پست رو نذاشتم که قدیمی شد و مجبور شدم کلی شو پاک کنم و فقط اونایی رو که عکس داره نگه دارم از جدیدترین پروژه یونا که خرید PLAY MOBILE است شروع میکنم.پسری اعلام کرد که تصمیم داره هر دفعه یکیشو بخره تا همشون رو داشته باشه یه تیکه از کمربندشوالیه اش رو انداخته بود تو سطل زباله و میگفت مامانی پیداش کن من میخوام ببرم اینو پس بدم یکی دیگه شو بگیرم و من یونا :حالا شاید قبول کرد اگه قبول نکرد هم اشکالی نداره همینو برمیدارم من : خوب چرا تیکه کمربندشو انداختی یونا : فکر میکردم اضافه است.خوب چه اشکالی داره دستکش گفتم نمیشه خدا رو شکر امتحانات آقا یونا و مدرسشون تمام شد روز آخر یه لوح تقدیر و یه یویو بعد از امتحاناتش گفتم پسرم خسته نباشی.خدا رو شکر که درسهات هم به خوبی تموم شد. یونا : برای اینه که پسر باهوشی گرفتی اگه یه پسر گرفته بودی که باهوش نبود همش بد بد بد میگرفت قربونت برم من که اعتماد به نفست من رو کشته چهارشنبه ظهر چون روزآخر مدرسه بود, زودتر تعطیل شدن ولی هر چقدر به پرستارش زنگ زدم موبایلش خاموش بود و مجبور شدم مرخصی ساعتی بگیرم و برم خونه و ناهارش رو بهش دادم و بعد با خودم بردمش اداره . یکی دو روز با پرستارش جریاناتی داشتیم آخه دو روز نیومد پیش یونا و بعدش گفت مریض بودم یونا خان تو اداره هم مثل همیشه حسابی بهش خوش گذشت. یه کیف پر از شخصیتهاش رو با خودش آورده بود که بازی کنه ولی وسایل روی میز من و مهر زدن و وصل کردن شیرازه ها به هم ...براش جالبتر بود.بعد گفت میخوام عروس رو ببینم(عروس خانم تو پست قبل) و بردمش دیدن عروس خانم و یونا گفت : این عروسه ؟! فکر کنم تو تصوراتش این بود که عروس با همون لباس عروسش اومده اداره من : آره مامانی خیلی خوشگل بود یونا بعد از کمی فکر : تو هم خیلی قشنگی .اصلا تو قشنگ تری من : مامانی شما لطف داری عزیزم .چون من رو دوست داری اینجوری فکر میکنی عروس هم خیلی قشنگ بود یونا : ماماااااییی و بعد از مدتی : مامان من تصمیمم رو گرفتم من : که چی ؟ یونا :با تو ازدواج میکنم فقط باید بزرگ بشم بابا سعید : ﻣﻄﻤ ﺌﻦ هستی نمیخوایی با کس دیگه ای ازدواج کنی ؟ یونا : نه مامایی... من با مامایی ازدواج میکنم خلاصه در ادامه ماجراهای یونا در اداره دوست شدن با خاله دنا بود که به زور ازش جدا شد و حسابی با هم نقاشی کشیدن و بازی کردن و پایان ساعت اداره دوست داشت با هم تا خونه بریم و نمیتونست از خاله دنا دل بکنه مستخدم ادارمون یه بلبل با خودش آورده بود که پسری خوشش اومده بود و میگرفت تو دستش
تو این چند روزآقا یونا 3 تا تولد دعوت بود تولد پارمیدا خانم, آقا نیکان, آقامتین ... متاسفانه تولد نیکان جون رو که آرین و یونا هردو دعوت بودن نتونستیم بریم یونا و پارمیدا خانم گل : از سمت راست : متین-امیر علی-امیر رضا-یونا وقتی کارت تولد متین رو آورده بود گفت : مامان به من دو تا کارت داده یکی برا خودم و یه کارت تولد کوچیک برای قوری...قوری ببین برای تو هم کارت داده ...مامان راستکی میگما به قوری هم کارت داده من : اه ؟! یونا : مامان الکی گفتم خوب میخواستم ببینم تو چقدر باهوشی یونا خیلی به آرین گلی و خاله مریم وابسته و علاقه مند شده و بودن با اونا رو به هر جایی و هر کسی ترجیح میده خلاصه پسملی ما عاشق آرین گلی و خاله مریمش است یونا : خوب بریم من نمیگم گرسنمه که خاله مریم نخواد برای من غذا درست کنه خاله مریم بخوابه تو پیش من و آرین باش روزتولدنیکان من و یونا داشتیم ناهار میخوردیم که صدای sms موبایلم اومد خواستم بعد از ناهار بلند شم و ببینمش چون من معمولا زیاد sms دارم : یونا : مامان ببین شاید خاله مریم باشه بلند شدم و رفتم به طرف گوشیم و نگاه کردم دیدیم خاله مریم است یونا : دیگه ...مامان حتما خاله مریم گفته کاری براش پیش اومده نمیان تولد من : نمیدونم بذار بخونم و خوندم دیدم بله ه ه و پسری هم بدون آرین نرفت تولد و گفت من فقط با آرین میرم روز شنبه(16 اردیبهشت ) بعد از ظهر جشن فارغ التحصیلی آقا یونا از مقطع پیش دبستانی در تالار مهر بود یونای من تو کی بزرگ شدی عزیزم ؟ مثل یه مرد میری بالای سن وسرود میخونی و من با اشک های جمع شده تو چشمام از صمیم قلبم از خدا میخوام که بتونم پا به پای تو قدم بردارم و دستهای کوچولوت رو بگیرم تا وقتی که دیگه به مامان لیلی احتیاجی نداشته باشی .از خدا میخوام که همیشه شاهد موفقیت و پیشرفتت باشم پسر یه دونه من پایان نامه آقا یونا : از سمت راست : ویهان-یونا-مهدی از سمت راست : ویهان-یونا-مهدی-سورنا هدیه مدرسه به بچه ها : هدیه خودمون و طبق معمول به انتخاب خود یونا : بعد از جشن رفتیم دردونه چون یونا همش برای آرین بیتابی میکرد و اونجا با آرین بازی کردن و بعدش رفتیم خرید و یونا کلی بهانه گرفت که یا ما بریم خونه آرین یا آرین بیاد پیش ما .ولی هممون خسته بودیم و قرار شد یه روز دیگه قرار بذاریم . پایان درس و مدرسه فرصت مناسبی است که گل پسر ما با کسری (پسرخاله آیدا همسایمون) بی دغدغه بازی کند و از تعطیلاتش لذت ببرد.کسری و یونا همبازی های خوبی هستن و خوب با هم کنار میان. فعلا برای کلاسهای تابستانی اش برنامه ای ندارم چون درسهاشون اینقدر زیاد بود که دلم نمیاد بهش فشار بیارم و میخوام یه کم استراحت کنه تا انشالله از خرداد ببینم چی پیش میاد . موضوع مطلب : دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ :: ٦:٥٩ ق.ظ :: نويسنده : يونا,مامان و بابا
یکشنبه شب پسری پیشنهاد رفتن به پارک ساحلی رو داد . رفتن به پارک ساحلی رو بدون بابا سعید دوست نداره و بهش خوش نمیگذره
ترجیح میده با بابا سعیدش از طنابها بره بالا و باباییش تشویقش کنه
و اینجاست که احساس مرد بودن, به وضوح تو چشمهاش دیده میشه بابا سعید هم براش سنگ تمام گذاشت و حسابی سرگرمش کرد ولی به من خوش نگذشت هفته قبل امتحانات شفاهی یونا تمام شد و این هفته کتبی ها است .یونا که با اعتماد به نفس میگه همه رو بلدم .قربونش برم راست هم میگه چون تمام سال درسهاش رو با کلاس پیش رفته و تکالیفش روهم انجام داده و غیبت هم نداشته ولی من باز هم نگرانم سه شنبه رفتیم فست فود آترین که ماهی سوخاری رو که تعریفش رو شنیده بودیم بخوریم
چهارشنبه پسری شال و کلاه کرد که بره خانه بازی ستارگان تا یه بازی xbox رو که از قبل اونجا دیده بود به بابا سعید نشون بده که براش بخره و به n تا بازی دیگه اش اضافه کنه
و بعدش سه تایی یه دور تو خیابون های زیتون زدیم و شام خوردیم وبرگشتیم خونه.
پنج شنبه ظهر که از اداره برگشتم آسمان (همسایمون)یه دونه خرگوش بعد از ظهر با مریم جون و آرین گلی قرار داشتیم که بریم شهربازی مهزیار و من به یونا گفتم وقتی بازی تمام شد با خاله مریم میریم و خرگوش میخریم و از شانس پسری نزدیک شهربازی یه مغازه باز شده بود که خرگوش هم داشت.یونا و آرین با ذوق خرگوش های سیاه خرگوش رو نخریدیم بعد از خاله مریم و آرین گلی جدا شدیم و با بابا سعید رفتیم مهمانی خونه عمو وحید و خاله میترا وآقامحمد گل جمعه بعد از ظهر عروسی همکار من دعوت بودیم که اونجا هم خوش گذشت پسری حسابی جو گیر شده بود و میگفت بزرگ شدم حتما با تو ازدواج میکنم و اصرار داشت که من برم وسط و باهاش ب ر ق ص م سر شام با دهان پر از خون اومد و با گریه اومد و دست من رو گرفت و برد تو حیاط و یه پسر بچه رو بهم نشون داد که با در آهنی زده بود تو دهانش پسری آماده رفتن به عروسی : پسری در جشن : هدیه 68 ماهگی یونا یه موبایل جدید بود و دو تا از شخصیتها به انتخاب خودش به همراه کتاب قصه های قبل از خواب برای بچه ها که داستاناش خوبه فقط عکس زیادی نداره . پ.ن.1 (91/2/12) : روز معلم رو به همه معلم های مهربون تبریک میگم و .... پنج سالگی وبلاگ یونای من مبارک موضوع مطلب : روز معلم / 5سالگی وبلاگ یونای من دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱۱:۳٠ ب.ظ :: نويسنده : يونا,مامان و بابا
پـــــــــــدر انسانی است که اولین قهرمان پسرش است اولین قهرمان یونای من تولدت مبارک بابا سعید مهربون , من و یونا به داشتنت افتخار میکنیم و پسر نازنینم 68 ماه است که تو در کنار ما هستی و با عشق تو هر روز ما یه رنگ متفاونی رو دارد
خدایا شکرت...به خاطر همه چیزپ.ن.2 : عکس , آبشار مصنوعی رنگین کمان کارون پل هفتم اهواز است. موضوع مطلب : موضوعات آرشيو وبلاگ
مطالب اخير
پيوندها
نويسندگان صفحات وبلاگ |
||||