یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ :: ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

همگان به جست‌ و جوی خانه می‌ گردند
من کوچه‌ ی خلوتی را می‌ خواهم
بی‌ انتها برای رفتن
بی‌ واژه برای سرودن
و آسمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن سید علی صالحی

امروز تو مسیر اداره به یاد حافظ و این شعر افتادم ... 

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

 که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

 ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها ...

اون سالها حافظ رو دوست داشتم ...سالهاقبل ...سالهای دبیرستان... با این که ادبیات و شعر روخیلی دوست داشتم ولی این دوست داشتن رو تو خودم سرکوب میکردم و فقط اون رو با ضریب چهارش در کنکور میدیدم و پرچم جبر و هندسه و ریاضیات جدید رو بالا نگه داشته بودم.ناگفته نماند ریاضیات رو هم خیلی دوست داشتم و برای شکستن غول کنکور و بالا بردن رتبه و مهندس شدن خیلی به دردم خورد ولی این روزها میبینم که شعر و ادبیات و نویسندگی چه آرامشی داره و ای کاش این دوست داشتن رو سرکوب نکرده بودم.اگر به تناسخ اعتقاد داشتم دوست داشتم در زندگی بعدی ام شاعر و نویسنده بودم ...

جمعه اول مرداد رفتیم اکباتان خرید...

و بعد اون رفتیم باشگاه انقلاب.آقا یونا مسابقه فوتبال پدران و پسران داشت...

رادمان جون و مامان و باباش هم بودن  بعد بازی با هم رفتیم جاده سلامت قدم زدیم و شام رو هم همونجا با هم خوردیم .

یکشنبه دوم مرداد رادمان جون اومد خونمون و با یونا حسابی بازی کردن  



موضوع مطلب :

به باران فکر می کنم گونه هایم خیس می شوند

به تو فکر میکنم باران می بارد

من جادوگر نیستم

تو اما معجزه ای ...بهاره رهنما

من خانم بهاره رهنما رو خیلی زیاد دوست دارم... خودشون...فیلمهاشون... نوشته هاشون  ...

و نوشته زیر اصلا نقض یا توجیه صحبت های ایشون نیست... 

خانم بهاره رهنمای عزیز چندین شب پیش مهمان برنامه دور همی آقای مهران مدیری بودن و در پاسخ به سوال آقای مدیری که آیا در طول زندگی نقاب داره یا نه پاسخ دادن : همه ی آدمها در طول روز مجبور هستند نقاب داشته باشند.

نمیدونم چرا به عنوان یه مادر اصلا دوست ندارم به پسرم یاد بدم که نقاب داشته باشه.چهره واقعی و یه رنگی رو بیشتر دوست دارم قلبولی شاید هم لازمه تو دنیایی که همه نقاب دارن نقاب داشته باشیمتفکر...دیروز بعد از ظهر منتظر تاکسی بودم که یه خانم تر وتمیز و خوشگل با حجاب کامل من و چند نفر دیگه رو سوار کرد. با این که ماشینش مدل بالایی نداشت ولی از تمیزی برق میزد و فضای خنک و بوی خوب و انرژی مثبتش اون رو متفاوت کرده بود. صلوات شمار هم به دستش بود...وقتی متوجه نگاه من شد از انگشتش در آورد و گفت واسه شما.بعد از کلی تعارف گفت من چند تا از این دارم و پولش رو نگرفت و جالب این که از هیچکدوم از مسافرها کرایه نگرفت و گفت مسیرم بوده.منم صد تا صلوات فرستادم به نیت سلامتی خانمی که اون روز یا هیچ روزی نقاب نداشت ...

  کلیدی به گردن

و کلیدی به دست انداخته ام

اما واقعیت این است,

 من نشانی همه درها را گم کرده ام .بهاره رهنما

گزارش تصویری تیر ماه   

تعطیلات عید فطر رو شمال بودیم که خوش گذشت فقط ترافیک و شلوغی یه مقدار ما رو خسته کرد.

شام رو  رستوران جهانگیر رودبار خوردیم و بعد از 11 ساعت ترافیک سنگین  بالاخره رسیدیم رشت ابله

چند روزی که شمال بودیم پسری تو هر فرصتی عمه سارا و بابا سعید رو میگرفت به فوتبال Fussball Gif 7678آقا یونای ما عاشق فوتبال بازیه Fussball

اینم ناهار خوشمزه عمه سحر جون بغل

کاروانسرای شاه عباسی امامزاده هاشم که عالی بود مخصوصا موسیقی زنده و پرواز آزادانه پرستوها و حوض وسط  ...

یونا و موژان عسلیقلب

مسیررامسر

کافه کاج 

متل قو

یونا و آقای  احمد رضا عابدزاده

ساحل متل قو و آفتاب و یک عدد آقا یونای برنزه 

 

رستوران فرزین متل قو

 برج های عظیم زاده متل قو

جاده هراز

 این هفته خاله نیلان جون اومد پیشمون که خیلی خوشحال شدیم.یونا ذوق زده بود و همش میگفت بهترین روزهای زندگیمه قلب

پنج شنبه 24 تیر مرکز خرید کورش و بعد اون رستوران ایتالیایی ژمیس 

 جمعه 25 تیر باشگاه انقلاب

آقا یونا در حال پست گذاشتن تو اینستا ابله

 کبابی شمرون تجریش

 ارگ تجریش

 دربند

شنبه 26 تیر پارک ملت

 یکشنبه 27 تیر گیشا با ساناز جون و بعدش پاساژ ونک

دوشنبه 28 تیرپالادیوم 

 یونا خیلی این چرخ کوچولوها رو دوست داره خنده

 سه شنبه 29 تیر  یونا مهمان رادمان جون بود و ما رفتیم میلاد نور

چهار شنبه 30 تیر  با ساناز جون رفتیم مرکز خرید کورش

 پنج شنبه 31 تیر خاله نیلانی رفت ناراحت که جاش خیلی خیلی خالیه ... صبح یونا کلاس زبان داشت

 

و بعدش رفتیم پایتخت .یونا دودل بود که منتظربمونه تا مهرماه که

ps4 fifa 2017 بیاد و بگیره یا الان fifa 2016رو بگیره که بهش گفتیم 2016 رو بگیر و تا مهر کلی وقت هست ابله و پسری کلی خوشحال شدبغل

 

بعد از ظهر زمین بازی اوین تولد یونس جون .

بچه ها با باباها کلی فوتبال بازی کردن و بهشون حسابی خوش گذشتبغل

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیدی که سخت نیست تنها بدون من 

و صبح می شود شب ها بدون من !

این نبض زندگی بی وقفه می زند ...

فرقی نــمی کند دنــیـا بـدون من !!

دیروز اگر چه سخت ، امروز هم گذشت 

طــوری نـمی شـود فـردا بدون من ... !!  مجید احمدی

رمان اسطوره رو تمام کردم.خیلی دوستش داشتم. ممنونم از دریا جونم به خاطر معرفی کتابهای خوبش بغل

بعد ازمدتها خوندن این کتاب حس و حال قدیم رو داشت ...این کتاب من رو به فکر برد به فکرجاده یه طرفه سرنوشت که تا امروز این جاده رو طی کردم و راه برگشتی وجود نداره و نمیدونم چقدر از راه نرفته هنوز برای من باقی مونده.

جاده ای که مسیرش همیشه هموار نبوده و خیلی جاها دست اندازها و پیچ های سختی داشته که گاه آروم از اونها رد شدم و چه لذتی داشته این گذر کردن با موفقیت و بدون شکست.یه وقتهایی هم عبور از آنها سهل و آسون نبوده و بعد از رد شدن ازشون خیلی آسیب دیدم ولی خدا رو شکر قوی بودم و باز هم از جای خودم بلند شدم و به راهم ادامه دادم.

ولی در کنار اینها  عبور از یه قسمت هایی از این جاده هم اونقدر هموار و زیبا و همراه با آرامش بوده که شده برگ های قشنگ و رنگی رنگی دفتر خاطرات من .

خیلی جاها به دوراهی یا چند راهی رسیدم و خودم انتخاب کردم کدوم راه رو برم و سالها بعد از انتخاب مسیرم خوشحال بودم و گاهی هم غمگین از این انتخاب و شاید هنوز هم بلاتکلیف... که اگر برگردم به عقب و باز بایستم سر این دوراهی ها نمیدونم باید دوباره همین راه رو برم و یا مسیرم رو عوض کنم.

به نظر من راه زندگی خیلی پیچیده است . آدمها تو این راههای پر پیچ و خم سر راه هم قرار میگیرن و شاید اگر تو شاخه شاخه شدن راه ها راه دیگه ای رو میرفتیم بعضی ها رو نمیدیدیم و سرنوشتمون جور دیگه ای رقم میخورد.شاید سرنوشتی بهتر داشتیم و شاید هم بدتر و شاید هم تقدیر آدم ها از نقطه صفر جاده سرنوشت رقم خورده باشه و آخر همه مسیرها به یه نقطه مشخص ختم میشه...زندگی کلاف سردرگمیه...ولی هیچ بازی ایی توی دنیا بدون حکمت نیست  

بریم سراغ روزمرگیها ...

کلاسهای آقا یونا شروع شده و پسرمون حسابی سرگرم شنا و فوتبال و کانون زبانه.

 

پنج شنبه 3تیر با شنتیا جون و آرین و آرتین نازنین و بابا و مامانهای گلشون رفتیم فیلم ننه نقلی Image result for ‫فیلم ننه‬‎  و شهربازی ژوپیتر Image result for ‫شهربازی ژوپیتر‬‎کورش که خیلی خوش گذشت.


جمعه 4 تیر پدر و پسر رو تنها گذاشتم و رفتم مراسم افطاری و شب قدر و احیا خونه ساناز نازنین دوست و خواهر گلم بغل

یکشنبه 6 تیر رادمان اومدخونمون و بایونا بازی کردن.ساعت 12شب از خونه زدیم بیرون و 5 صبح برگشتیم ابله

توچال و روبه روی پارک ملت و تجریش و دوردور و کله پاچه خوری سعادت آبادقلب

دوشنبه 7 تیر ...یه سری کارهای خونه هست که باید انجام بشه ولی تا میخاد نوبتشون برسه وقت تمامه.اینا عجیب عذاب میدن منو.مدتیه قصد داشتم کمد کیف هام رو مرتب کنم و دستی به اتاق بکشم که خدارو شکر طلسمش شکسته شد. اگه خدا بخواد تعطیلی بعدی نوبت اتاق یوناست.

چهارشنبه 9 تیر رفتیم اکران مردمی فیلم 4 شنبه.فیلم رو دوست داشتم ...

یونا و آقای نواب صفوی

 یونا و آقای علی قربان زاده

یونا و خانم ویشکا آسایش 

 پنج شنبه 10 تیر صبح یونا کانون زبان داشت.اولین جلسه اش بود و خدا رو شکر راضی بود و تیچرش رو هم خیلی دوست داشت.تو تعیین سطح هم عقب افتادگی این دو ترمش جبران شد.

بعد از کلاس یونا رفتیم هایپر خرید و ظهر هم ناهار مهمان بابا سعید بودیم و واسمون یه غذای خوشمزهخوشمزه درست کرد.

شب رفتیم دربند که خیلی خوب بود و 4و نیم صبح برگشتیم خونه 

کلی فیلم دیدیم و از آرشیومون پاک کردیم که اسم نمیبرم چون هیچکدوم رو دوست نداشتم.



موضوع مطلب : اکران مردمی فیلم چهارشنبه / دربند
یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٥ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود

و ابرهایی که ناغافل،
تو بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی
و ماه مهربان را به دست‌هایم.

حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام
بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟رضا کاظمی

دوشنبه 17 خرداد یونا تعیین سطح زبان داشت. نیلوفر جون زحمت کشید و یونا و رادمان رو برد کانون. و بعد از امتحان بچه ها رو برد خونه خودشون

نمیدونم اسمش رو بذارم خوش شانسی یا لطف خدا که خوش شانسی هم همون لطف خداست ...خدا همیشه تو غربت برای ما یه فرشته نجات میفرسته ...یه دوست ... یه مهربون...یه رفیق از جنس باران ...که احساس تنهایی نکنیم ...نیلوفر جون رفیقی از جنس بارانه

بعد از اداره با بابا سعید رفتیم دنبال یونا و با رادمان آوردیمشون خونه خودمون و کلی بازی کردن. واسشون شام درست کردم و ناهار فرداش رو نصفه آماده کردم و گفتم نصفش بمونه واسه فرداصبح...ناهار سریالیابله ...زندگی سریالی خیال باطل

سه شنبه 18 خرداد صبح ساعت رو اشتباه پنج و نیم گذاشتم و خیلی زودبیدار شدم.این روزها کولر ها روشن شده و پنجره ها بسته و دیگه آواز گنجشک ها به گوش نمیرسه.کاش هوا همیشه ملس بود و پنجره ها باز...

تنها خوبیش این بود که کلی جلو افتادم از کارهای خونه 

بعد از ظهر یونا رو بردیم دکتر.یه دونه پسرم مدتیه سرفه میکنه و دل ما میلرزه با هر بار سرفه کردنش.همیشه از خدا میخوام یونای من سالم باشه و هر مریضی حتی یه سردرد ساده و سرفه اش رو بده به من

از دکتر برگشتیم یونا گفت کمی دلم درد میکنه .واسش آب جوش نبات درست کردم و واسه خودم هم چایی.باباسعید چایی دوست نداره 

دوتایی لب تخت نشسته بودیم و نوشیدنی هامون رو میخوردیم و یونا : مامان چه میچسبه دوتایی داریم میخوریم

و کسی چه میداند که با فنجان چای هم میتوان مست شد ...اگر کسی که باید باشد ...باشد...! 

چهار شنبه 19 خرداد بعد از ظهر با همکلاسی های یونا و مامان و باباهاشون پارک آرارات قرار داشتیم که خیلی خوب بود.

بعد ازجداشدن از اونها سه تایی رفتیم درکه

چهار شنبه 20 خرداد رفتیم شهروند خرید و بعد روبه روی پارک ملت...

وحشتناک شلوغ بود و صف بستنی طولانییی

اینم گلدون گل میز اداره من به سلیقه آقا یونا.

میگه مامان قرمز انتخاب کردم چون پرسپولیسی ام .تو اداره نگاهش کن به یاد من

یه دونه پسرم نمیدونی که من بدون نگاه کردن به گل و گلدون هم هر لحظه به یاد تو ام... نمیدونی ... تو که باشی بس است …مگر من جز “نفس” چه میخواهم ؟

شنبه 22 خردادبا نیلوفر جون یونا و رادمان رو بردیم باشگاه انقلاب و فوتبال و شنا ثبت نامشون کردیم

خیلی اتفاقی تیشرتهای شبیه هم پوشیده بودنبغل

بعد از اینکه ثبت نام شدن یونا با نیلوفر جون و رادمان رفت خونشون 

بعد از ظهر فرنی درست کردم که یه کاسه هم واسه رادمان ببرم.یونا فرنی رو خیلی دوست دارهبغل

 بعدش با بابا سعید رفتیم دنبال یونا و از اون طرف سه تایی رفتیم شام و دور دور و تهران گردی 

یونا و آقای گلزار

روبه روی پارک ملت

پارک ملت

یکشنبه 23 خردادرفتیم کی مد و بعدش پالادیوم

و بعد اون روبه روی پارک ملت که جدیدا شده عشق آقا یونا.همبر و بستنی اونجا رو خیلی دوست داره

دوشنبه 24 خرداداز اداره که برگشتم خیلی خسته بودم ولی یونا حوصله اش سر رفته بود و بالاخره تسلیم شدم و رفتیم پاساژ ونک.به پسری خیلی خوش گذشت یونا پاساژ ونک رو به خاطر نوتلابارImage result for nutella smiley و کورن داگImage result for corn dog smiley و پیتزا راز Image result for pizza smileyدوست داره که همه رو رفتیم خنثیو یونا کلی تشکر کردقلب و گفت یکی از بهترین روزهای زندگیش بوده.خیلی جالبه بعضی روزها برای یونا متفاوت میشه و میگه جز بهترین روزهای زندگیمه و این تفاوت رو فقط خودش درک میکنه.شاید یه حسه که اون روزها رو براش متفاوت میکنه 

  

سه شنبه 25 خرداد بعد از ظهر رادمان جون اومد خونمون و با یونا کلی بازی کردن

و رفتن پایین پارکینگ و فوتبال بازی کردن و توپی که واسه جایزه اش خریده بودم رفته بود پشت وسایل و نتونسته بود پیداش کنه و تا آخر شب ناراحت بود و میگفت مامان این توپ برای من خیلی با ارزش بود و خیلی دوستش داشتم چون جایزه من بود و تو از ته قلبت برای من خریده بودیش این توپ مثل دوستم بود من حتی روش رو میگرفتم که سردش نشه و الان خیلی ناراحتم که گمش کردم

چهار شنبه 26 خرداد مریم جون و آرین مهربون اومدن خونمونقلب

شب رفتیم پارک ملت و طبق معمول همبرگر و بستنی 

پنج شنبه 27 خرداد رفتیم ستارخان و صادقیه .یه خیابون شلوغ و کلی خوردنی خوشمزه 

و بعد هم سعادت آباد و جشن یه شعبه از نوتلا پلاس

بابا سعید توپ یونا رو پیدا کرد و پسرکم خیلیییی خوشحال شد.

شنبه 29 خرداد یونا رفت خونه رادمان و بازی ...

از اتفاقهای این چند روز رفتن سرایدارمون زاهد بود که ذهن یونا رو خیلی مشغول کرده.همش میگه این که خیلی پسر خوبی بود با من و رادمان فوتبال بازی میکرد و بازیش هم خوب بود خدا کنه لااقل کسی که میارن مثل زاهد بازیش خوب باشه  

و این که بابا سعید هم چند روزی ماموریت بود و اینم کلوچه مسقطی خوشمزه شیراز سوغات باباسعید {#emotions_dlg.e46}

این هفته رمان چشمهای بارانی فهمیمه سلیمانی رو خوندم و رمان اسطوره رو شروع کردم

 Image result for ‫اسطوره‬‎

Image result for ‫چشمهای بارانی فهیمه سلیمانی‬‎

و فیلمهای دیو و دلبر ,  همه چی آرومه, آسمان محبوب , همبازی و کوچه بی نام رو دیدیم 

Image result for ‫فیلم  ایرانی دیو و دلبر‬‎

Image result for ‫اسمان محبوب‬‎

 Image result for ‫فیلم همبازی‬‎

Image result for ‫فیلم  همه چی ارومه‬‎

Image result for ‫کوچه بینام‬‎



موضوع مطلب : آقای گلزار / پارک ملت / پالادیوم / باشگاه انقلاب
یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥ :: ٩:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جرأت یک پنجــره
تمــاشــای تو نیست 
گنجشــک دل 
میخواهد که "بـاز" باشد ...نیلوفر ثانی

چند روزیه  صبح ها ساعت میذارم که سر وقت بیدار شم ولی هنوز صدای زنگ بلند نشده با صدای هم آوازی گنجشک ها از خواب بیدار میشم.همه با هم انگار فریاد میزنن.چقدر دلم میخواست میفهمیدم دارن چی میخونن شاید دارن پیغام خدا رو به من میرسونن ولی حیف که من زبان گنجشکها رو نمیفهمم ... 

جمعه 7 خرداد یونا تولد کیان جون مجتمع ورزشی میلاد دعوت بود که خیلی بهش خوش گذشت.با بابا سعید رفتن و پدرها و پسرها فوتبال بازی کردن.ولی هنوز هم از من گله داره که چرا نرفتم ناراحت 

شنبه 8 خرداد شب غذا درست کردم و یونا بعد از خوردن غذا : مامان من فردا تو نت سرچ میکنم دستپخت چه آقا یا خانومی بهتر از مامان لیلی یه؟ بعد میاد جا خالی... جاخالی ...جاخالی... یعنی هیچکس هیچکس هیچکس . یعنی دستپخت هیچکس بهتر از تو نیست

 عاشق یه دونه پسرم هستم منقلب

یک شنبه 9 خرداد به پیشنهاد بابا سعید رفتیم کنسرت ماهان بهرام خان سالن میلاد باشگاه انقلاب که خیلی بود.یونا هم آهنگ هاش رو میخوند و لذت میبرد قلب

دارم آتیش می گیرم پای غمت ... کاشکی هیچ موقع ندیده بودمت

کاشکی می شد روزای تلخ و سوزوند... زندگی و به عقب برگردوند

از همون روزی که خیلی خوش گذشت ... بخت من پر زد و دیگه بر نگشت
ما با هم خوش بودیم اما بی خودی
نمیدونم چرا تو عوض شدی!

نیوشا ضیغمی،بهاره رهنما،پیمان قاسم خانی, سعید مدرس، یاحا کاشانی، پرستو صالحی، احسان حق شناس، شیوا طاهری، امیرحسین کاشانیان، علی شوکت، فرهاد مجذوب، میلاد باقری، پیمان اسدیان و شایان مجیدی میهمانان ویژه بودند.

حضور خانم بهاره رهنما و پریا جون دختر هنرمندشون بغلبه من کلی انرژی داد قلب  

نیوشا ضیغمی و همسرش و سایر بازیگران در کنسرت ماهان بهرام خان

 دوشنبه 10 خرداد  رفتم کارنامه پسرکم رو از مدرسه گرفتم که همه دروسش بسیار خوب بودقلب و  با یه جایزه کوچولو (توپ و کتاب)بهش دارم.و بعد تو اینستاگرامش دیدم این عکس رو گذاشته.اشک تو چشمهام جمع شد.یونا خیلی مهربون و با احساسه و من به خاطر داشتنش هر لحظه خدا رو شکر میکنمبغل

  سه شنبه 11 خرداد با نیلوفر جون یونا و رادمان رو بردیم کانون زبان.به علت جابه جاییمون به تهران یکی دو ترم پسری نتونست بره کانون و باید مجددا تعیین سطح بشه .بعد رفتیم ناهار رو با هم خوردیم

و  رادمان جون اومد خونه ما با یونا بازی کردن

 چهار شنبه 12خرداد یونا تولد آراد و اوستا ورزشگاه شهدای اوین دعوت بود و چون شروع تولد ساعت 4 بود و من روز قبلش مرخصی ساعتی گرفته بودم نمیتونستم به موقع برسم و قرار شد یونا و بابا سعید برن تولد و من بعد از اداره برم پیششون .آقا یونا هم گفت دوست نداره من با مانتو اداره برمابله و این شد که بدو بدو خودم رو رسوندم خونه و سریع لباسم رو عوض کردم و رفتم تولدلبخند 

عشق مادر و پسری حد و مرز نمیشناسه حتی تو تهران بزرگ و ترافیک چشمک

پسری تا منو دید با دو اومد طرفم و کلی خوشحال شد که تونستم خودم رو برسونم قلب

وقتی رسیدم کیک رو بریده بودن و عکس هم گرفته بودن و یونا گفت مامان من تمام تلاشم رو کردم که تو عکسا باشم میدونستم تو عکس دوست داری . 

از خدا میخوام هرکس بزرگ مرد کوچکی مثل یونا رو نداره ,بهش بده. واقعا یونا یعنی خداوند میدهد خدا با دادن یونا به من نعمت رو بر من تمام کرده,خدایا شکرت

تولد خیلی خوبی بود .کلی با مامانها گفتیم و خندیدیمبغل

پنج شنبه 13 خرداد  ناهار رستوران سنتی خانجون خوردیم

پنج شنبه 14 خرداد  رفتیم دربند که خیلی خوب بود.تخت های وسط آب و اردک هایی که از زیر میز رد میشدن و سر پسری رو گرم کرده بودن.شیطونکیه آقا یونا... کودکی هاش رو دوست دارم بطری آب معدنیش رو گذاشته بود تو آب که خنک شه و همش سرش زیر تخت بود و اتفاق جالب اینکه من و پسری گرم صبحت بودیم و متوجه نشدیم یه لنگه کفش من افتاد تو آب.بابا سعید هم متوجه نشد و یه آقاهه با شیرجه کفش من رو گرفت مگرنه باید با یه لنگه کفش تا خونه میومدمخنده.کلی خندیدیمابله

این هفته فیلمهای ماهی سیاه کوچولو - فرزند چهارم -در مدت معلوم رو دیدیم که متاسفانه هر سه رو دوست نداشتم 

Image result for ‫فیلم ماهی سیاه کوچولو‬‎

Image result for ‫فیلم فرزند چهارم‬‎

Image result for ‫در مدت معلوم‬‎



موضوع مطلب : بهاره رهنما / دربند / ماهان بهرام خان

  پرس و جو مکن 

حالم خوب است 

همین دَم‌دَمای صبح 

ستاره‌ای به دیدن دریا آمده بود 

می‌گفت ملائکی مغموم 

ماه را به خواب دیده‌اند 

که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت ... سید علی صالحی

شنبه 25 اردیبهشت پسری قرار بودیکشنبه بره اردو و سفارش داد واسه خودش و مانی( دوستش)  ساندویچ چیز برگر درست کنم .Image result for eating smileyاز راه اداره رفتم خریدImage result for smiley shopping وقتی رسیدم خونه گفت من یه چیزای دیگه هم لازم داشتم .این شد که با هم رفتیم سوپر و خریدای اردوی پسری رو تکمیل کردیم. به قول خودش تو اردو میچسبه.انشالا همیشه شاد و خوش باشی پسرمImage result for smiley happy  

یکشنبه 26 اردیبهشت پسری راکت پینک پونکImage result for pink ponk smileyمیخواست و تا دیر وقت تو خیابونها درجستجوی راکت بودیم ولی مدلی که دوست داشت پیدا نکردیم و آخرش همه مغازه ها تعطیل شدنImage result for smiley shop و ما راهی خونه شدیم.

دوشنبه 27 اردیبهشت رفتیم منیریه و پسری موفق شد راکت مورد نظرش رو بخره و بعدش هم رفتیم پاساژگردی میرداماد... 

سه شنبه 28 اردیبهشت بعد از ظهر بابا سعید یونا رو برد پیش رادمان جون که با هم بازی کنن وخودمون هم رفتیم شهروند خرید.شب وحشتناک خسته بودم ولی متاسفانه تا صبح بیدار بودیم و یونا حالش بد بود.شب خیلی بدی بودناراحت .

چهارشنبه 29 اردیبهشتصبح خوابش برد و نفرستادیمش مدرسه که استراحت کنه و قرار شد قبل از ساعت ده بببریمش برای جشن یادگیری(دوست داشتید رولینک در موردش بخونید)

رفتم سرکار ولی خیلی خیلی نگران بودم.رسیدم اداره از خستگی چشمام باز نمیشد.لیوان چایی روی میزم بهترین گزینه بود.یه لقمه نون پنیر گرفتم ولی ازگلوم پایین نرفت و چشمای قشنگ یونا جلوم بود . یه کم از چایی رو خوردم که پسری زنگ زد که مامان بیا خونه حالم بده.خدا میدونه چه حالی داشتم سریع زنگ زدم به خانم همسایمون که خانم بسیار مهربون و با محبتیه و ازش خواهش کردم مراقب یونا باشه تا من خودم رو برسونم خونه.لقمه و چایی رو همونجا گذاشتم و کیفم رو برداشتم و رفتم به سمت خونه.بابا سعید هم از اداره خودشون راه افتاد.

رسیدیم خونه یونا رو برداشتیم و رفتیم مدرسه به دوستاش آب میوه هایی رو که برای جشن گرفته بودیم تعارف کرد و زیاد مدرسه نموندیم و رفتیم بیمارستان.

خدا رو شکر با دارو و آمپول حالش بهتر شد و رسیدیم خونه خوابید منم سریع واسش سوپ درست کردم و مشغول کارهای خونه شدم.

پنج شنبه 30 اردیبهشتصبح زود بیدار شدم و مشغول ادامه کارهای خونه و آماده کردن شام شدم .شب میزبان عمه های یونا و فامیل پدری بودیم.

جمعه 31 اردیبهشترفتیم کاشان و گلابگیری و ابیانه...

قمصر

باغ فین

 


نیاسر 

 

شب رو نیاسر موندیم.

شنبه 1 خرداد رفتیم ابیانه که خیلی خوب بود.بافت قدیمی... درهای چوبی... لباس های محلی ...همه چیز خیلی رویایی بود.آرامش این روستا رو خیلی دوست داشتم.همون موقع که رسیدیم تعداد زیادی از خانم ها با لباسهای یه دست سر میدون نشسته بودن.تعدادشون بیشتراز بیست نفر بود.اینقدر از دیدنشون ذوق زده شدم که به علت جمع شدنشون یه جا فکر نکردم و با عجله از ماشین پیاده شدم که باهاشون عکس بگیرم.این کودک درون من بعضی وقتها کارهای عجیبی میکنه... ولی تا رسیدم همه با هم بلند شدن و  حرکت کردن و منم باهاشون حرکت کردم و پرسیدم کجا میرید میخوام عکس بگیرم.ولی اونا همه ساکت و بیصدا راه افتادن به سمت یه آمبولانس و با هم شروع به گریه و زاری کردن و اون موقع بود که من متوجه شدم کسی رو از دست دادن ... خیلی ناراحت شدم و واقعا نمیدونستم باید چی بگم.تا بعد از ظهر اونجا بودیم و شب برگشتیم تهران 

 

یکشنبه 2 خرداد رفتیم دربند

و بعد از خوردن ناهار از مهمان های عزیزمون جدا شدیم اونها رفتن شمال و ما هم برگشتیم خونه و تا دیر وقت مشغول کارهای خونه بودم این هفته حسابی کوزت بودم .

آخر شب یونا گرسنه اش شد واسش نودل آماده کردم اومد من رو بوسید و گفت مامان تو خیلی خوبی تو این ده سال زندگیم تو خیلی خوب بودی ببخش اگه بعضی وقتا میگم خوب نیستی من بچه اعصاب خرابی ام اعصابم خراب میشه اینجوری میگم

خوشحالم که یونا با سن کمش درک بالایی داره و خستگی من رو متوجه میشه. این چند روز که مهمان داشتیم میومد پیشم و آروم میگفت: مامان خوبی ؟چطوری؟خسته نیستی؟

پسرم بزرگ مرد کوچک منه

دو شنبه 3 خرداد صبح اداره بودم که یکی از مامانها عکس جشن یادگیری رو گذاشت تو گروه و کلی ذوق زده شدم از دیدن پسرم.حال دلم خوب میشه با دیدنش.یونا معجزه زندگی منه.

 

ظهر بهم زنگ زد که اجازه داره  رادمان رو دعوت کنه ؟ و طبق معمول کلی تعریف که تو بهترین مامان دنیایی .وقتی این جمله رو میشنوم انرژی میگیرم و قوی میشم.

بعد از ظهر پسری مشغول بازی با رادمان بود و خیلی بهشون خوش گذشت.

سه شنبه 4خردادصبح که جشن یادگیری بود

و یونا از راه مدرسه رفت پیش رادمان جون و بعد از تعطیلی اداره با بابا سعید رفتیم دنبالش و از اون طرف رفتیم پایتخت میرداماد پسری خرید داشت و کار داشت اونجا.

چهارشنبه 5 خرداد صبح که به جشن یادگیری گذشت و آخرین روزاز کلاس چهارم سپری شد.


پسرنازنینم پیش به سوی کلاس پنجم هورا

 بعد از ظهر با فاطمه عزیزم پارک لاله قرارداشتیم که خیلی خوش گذشت.و خیلی خیلی از دیدنش بعد از چندین سال دوستی خوشحال شدم بغل

یونا و خان عموی برنامه جمعه به جمعه



موضوع مطلب : گلاب گیری / کاشان / جشن یادگیری / خان عمو جمعه به جمعه
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed